صبح

February 26, 2008

از کنار گورستان گذشتیم
آن‌جا همه بودند
هم فاتحین
هم شکست‌خوردگان

در تاریکی
نمی‌توانستند ببینند
چه کسی
فاتح شد

لنگستون هیوز



رفت‌های بی‌آمد

February 06, 2008

آسمان گم در مه! مهربان بیش از حد!
ناگهان طولانی! مکث سرکش ممتد!

نیستی، ولی هستی؛ مثل موج با ماهی
با تو اوج می‌گیرم مثل قایقی در مد

قطره قطره نم‌نم‌نم رخنه کرده‌ای در من
غرق کن مرا در خود آن‌چنان که می‌باید!

از چه می‌هراسانیم؟ سرنوشت موج این است
تا به ساحلی دیگر بی‌قرار و بی‌مقصد

روزگار غمگینی است؛ بی‌بهانه می‌خندی
خنده‌ها ولی انگار از غمت نمی‌کاهد

داستان تکراری: صبح، ظهر، بعدازظهر
آخرش چه خواهد شد؟ هیچ‌کس نمی‌داند!

چیزهایی از دیروز جان سپرده بر دستت
خاطرات بی‌برگشت، رفت‌های بی‌آمد

سال‌های پرنفرین جان گرفته، در راهند
«سال اشک، سال شک، سال باد، سال بد»

خنده‌های بی‌نوبت پشت گریه می‌پوسند
کی شنیده‌ای آخر بعد غصه غم باشد؟

روزی از همین اطراف می‌رسی و لب‌خندت
خط کشیده با قرمز روی روزهای بد

عباس تربن



خورشید

November 07, 2007

راه بر دختران می‌بندد
میان‌شان
بوی تو را می‌جوید
و گاه با یکی
که خورشید صدایش می‌کند
می‌رود
کسی که
سایه‌ی من نیست

کیکاووس یاکیده



سفر ایستگاه

October 25, 2007

قطار می‌رود
تو می‌روی
تمام ایستگاه می‌رود

و من چه‌قدر ساده‌ام
که سال‌های سال
در انتظار تو
کنار این قطار ایستاده‌ام
و هم‌چنان
به نرده‌های ایستگاه رفته
تکیه داده‌ام!

قیصر امین‌پور



چراغ قرمز

October 05, 2007

اصلاً نمی‌شد که بگویم
دوستت دارم
اما گفتم.

گفتم :

- دسته کلیدت یادت نرود.
- پله‌ها لیزند .
- باید مراقب باشی.
- صبر کن تا چراغ قرمز
سبز شود ...

سیما یاری



باران

September 18, 2007

رهایم کن
میان ابرها رهایم کن

کسی نشسته است
میان چشم‌هایم
دعای باران می‌خواند

امیررضا آهویی



خواب‌هايم ...

August 22, 2007

جدايی تاريک است و گس
سهم خود را از آن می‌پذيرم
تو چرا گريه می‌کنی؟

دستم را در دست خود بگير
و بگو که در يادم خواهی بود
قول بده سری به خواب‌هايم بزنی

من و تو چون دو کوه دور از هم
جدا از هم
نه توان حرکتی
نه اميد ديداری

آرزويم اما اين است
که عشق خود را
با ستاره‌های نيمه‌های شب
به سويم بفرستی

آنا آخماتووا



تو را دوست دارم

June 04, 2007

تو را به جای همه‌ی زنانی که نمی‌شناختم، دوست می‌دارم
تو را به جای همه‌ی روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام، دوست می‌دارم
برای خاطر عطر گستره‌ی بی‌کران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می‌شود، برای نخستین گل
برای خاطر جان‌داران پاکی که آدمی نمی‌رماندشان
تو را برای دوست‌داشتن دوست می‌دارم
تو را به جای همه‌ی زنانی که دوست نمی‌دارم، دوست می‌دارم

جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟
من خود، خویشتن را بس اندک می‌بینیم.
بی تو جز گستره‌ای بی‌کرانه نمی‌بینیم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.

تو را دوست می‌دارم
برای خاطر فرزانه‌گی‌اَت که از آن من نیست
تو را به خاطر سلامت
به رغم همه‌ی آن چیزها که جز وهمی نیست، دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
تو می‌پنداری که شکی، به حال آن به جز دلیلی نیست
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.

پل الوار



ناتوانی‌ها

June 01, 2007

تو هیچ ناتوانی نداشتی
من داشتم:
من عاشق بودم.

برتولت برشت



یاد

May 14, 2007

هر شب
از خواب می‌پرم
خیس عرق
برمی‌خیزم
راه می‌روم
آرام قطره اشکی می ریزم

و باز خواب
و در خواب باز
بر دارشان می‌آویزم

ضیاء موحد



تنهایی

April 11, 2007

تنهایی
می‌آید
چون عروسی
نامش دنیاست

تنهایی
به روی ما
می‌خندد
نامش عشق است

تنهایی
ما را
در آغوش می‌گیرد
نامش مرگ است

بیژن جلالی



باید که!

February 03, 2007

خنجرت را
از سینه‌ام بیرون آر
باید که زندگی کنم!

بوی عطرت را
نمی‌خواهم که بر پوست تنم باشد
باید که زندگی کنم!

باید که
دخترانی را بشناسم
که نام تو را
از خاطرم ببرند
و طناب گیسوانت را
از دور گلویم
بگشایند!

باید که
بی تو رفتن را یاد بگیرم
بی‌تو نشستن
بر صندلی‌های کافه‌هایی که
بوی تو را نمی‌دهند!

باید که
نام همه‌ی زنانی که
به‌خاطر تو کشته‌ام
دوباره به یادآورم!

باید که
زندگی کنم ...

نزار قبانی



باد

January 12, 2007

باد
همیشه یکسان نخواهد وزید
اما نه برای تو ...
آن‌جا که تو باشی

باد
همیشه بی‌قرار و بی‌سامان
به فریاد دل بدل می‌شود
به سوز دل
و هیاهو

و گم می‌شود
در خرمن بی‌کرانه‌ی گیسوانت ...

آنتوان دوسنت اگزوپری



دوباره

September 24, 2006

این بار هم که
تاول پاهایم خشک شود
دوباره عاشقت می‌شوم
دوباره راه می‌افتم
دوباره
گم می‌شوم.

کیکاووس یاکیده



در من

August 30, 2006

ميان علف‌ها
رو به آسمان چشم می‌گشايم
پرنده‌ای می‌گذرد
چشم می‌بندم

پرنده‌ای می‌گذرد.

هيوا مسيح



عاشقانه

July 27, 2006

اگر زمان و مکان در اختيار ما بود
ده سال پيش از توفان نوح عاشقت می‌شدم
و تو می‌توانستی تا قيامت برايم ناز کنی
يک‌صد سال به ستايش چشمانت می‌گذشت
و سی‌هزار سال صرف اندام ديگرت
و تازه در پايان عمر به دلت راه مي‌يافتم.

آندره‌ مارول



شب

July 14, 2006

تو روز بودی
شب مال من بود
اصرار که کردی
راضی شدم
آسمانش را قسمت کردم
ماه و ستاره اش مال تو شد

سهمت را که بردی
تاریک شد
گم شدم
گم شدی

بی ماه،
زمینم ایستاد
ماهم صفر شد
سالم نچرخید

خوابیدم
مردم
پوسیدم

روزتر که شدی
میان گورم
خواب ماه شب چهارده دیدم

سيما حجازی



گلوگاهت

June 30, 2006

گلوگاهت
وام‌دار پیکر من
رشته رشته
پاره پاره
در دست تو
طنابی پوسیده‌ام

کتایون آموزگار



درنگ

June 19, 2006

وسوسه‌ام کرد
با آمدنش که خداحافظی کند،

در پاسخ درنگ کردم
و هنوز
در نرمای تاريکی،
بوی پيراهنش را می‌شنوم.

يوسانو آکی‌کو



الو؟

June 11, 2006

شلوغ کرده‌اند که صدا به صدا نمی‌رسد ... نه؟
شنیده‌ام که پرده‌ی شن را پس زده
از دست بیبان گریخته
به خیابان ریخته‌اند
می‌گویند راست راست راه می‌روند
کسی به آنان دست‌بند نمی‌زند ... حقیقت دارد؟

راست است که دروغ بال درآورده
از این شهر به آن شهر می‌رود ... الو؟
کلاغ‌ها چرا با قيچی‌هاشان به جان اين سيم‌ها نمی‌افتند؟
عام‌الفيل دوباره چرا تکرار نمی‌شود؟

می‌گويند زلزله زير همين خيابان‌ها خواب رفته است
بيدار نمی‌شود آخر ... چرا ... الو!؟

مهرداد فلاح



که همه چيز را

May 24, 2006

عشق، هديه است ...
جان‌دارُ مجسم!

حادث می‌شودُ
تحميلش نمی‌توان کرد

قلب را لبريز می‌کند
قلب را لبريز می‌کند
قلب را لبريز می‌کند

با عقل فهميده نمی‌شودُ
به چنگ نمی‌آيد.

مقدری است که همه چيز را
دگرگون می‌سازد.

مارگوت بيکل



عاشقانه

May 16, 2006

چه‌قدر خوب است
که صبح بيدار شوی
به تنهايی
و مجبور نباشی به کسی بگويی
دوست‌اش داری
وقتی دوست‌اش نداری
ديگر

ريچارد براتيگان



گنجشکی که لانه کرده در گلوی من

January 28, 2004

(۱)

تو که می‌خوانی
بدان که هنوز دوستت دارم
و به خاطر توست
که هنوز می‌نویسم.

روزی که جهان خواست بایستد
بگو به گونه‌ای از چرخش بماند
که من
در نزدیک‌ترین فاصله
ازتو مرده باشم.

(۲)

کسی که من دوستش دارم
و خيلی بيشتر از خيلی دوستش دارم
هيچ هم مرا نمی‌خواهد!

خواهش می‌کنم بلند«نه» نگو
«نه» در نگاه تو است
«نه» در نماندنت
«نه» در رفتن تو است
«نه» در نبوسيدنت

فقط بلند «نه» نگو
بگذار هنوز خيال کنم
بادها برای من می‌وزند.

(۳)

نام ديگرش اندوه است
سرزمينی
که به نام من در آن
سکه می‌زنند.

(۴)

اگر يک روز از زندگی من
باقی مانده باشد،
از هر جای دنيا
چمدان کوچکم را می‌بندم
راه می‌افتم
ايستگاه به ايستگاه
مرز به مرز،
پيدايت می‌کنم،
کنارت می‌نشينم،
روی سينه‌ات به خواب می‌روم.

(۵)

تنها نشسته‌ای
چای می‌نوشی
و سيگار می‌کشی.
هيچ‌کس تو را به ياد نمی‌آورد.

اين همه آدم،
روی کهکشان به اين بزرگی
و تو
حتی
آرزوی يکی نبودی!

(۶)

آدم‌هايی که دوستت دارند
چند نفرند؟
-اندک-
به شماره‌ی انگشت‌های دست

چندتا دوستت دارند؟
-من تا صد بلدم
و همه‌ی آن‌ها
بيشتر از پنجاه نمی‌دانند.

(۷)

بگذار همه بدانند
چه قدر دلم می‌خواست روی شانه‌های تو
به خواب روم.

تو آرام بلند شدی
دست‌هايم را از هم گشودی
موهای پريشانم را شانه زدی.

حالا اين دختر کوچک
که مدام تو را می‌خواهد
خسته‌ام کرده است.

او حرف‌های مرا نمی‌فهمد
بيا و برايش بگو
که ديگر باز نخواهی گشت .

فخری برزنده



December 18, 2003

گاه آرزو می‌کنم زورقی باشم برای تو
تا بدان جا برمت که می‌خواهی
زورقی توانا
به تحمل باری که بر دوش داری
زورقی که هيچ‌گاه واژگون نشود
هر اندازه که تو نا آرام باشی
يا متلاطم باشد
دريايی که در آن می‌رانی

مارگوت بيکل



December 08, 2003

از ابتدای آن روز
که شامگاهش
باران بر گونه‌های تو باريد
من گم شده‌ام.

حسن صانعی



انتحار

November 05, 2003

يک باره فرو می‌ريزد
در زوايای پنهان درون
خلا
دامن می‌گشايد
بی‌رنگ و بلورين و سرد

آن وقت
زنگ مقطع در
گوشی آونگ

« همه را پاره کرده بود
عکس‌های کودکی را حتی
همه را
اشعار عاشقانه را حتی»
همه را
انديشه‌های بر زبان نيامده را حتی

بعد
زير سيگار واژگون
دود و خاکستر رها شده بر ميز

بگذار دامن بگشايد بگذار

و خانه‌ی تهی
و فنجان نيم‌خورده‌ی چای
و ديگر هيچ

کامران بزرگ نيا



November 01, 2003

با آن قيافه‌ی جدی‌اش
مثل بچه‌ها می‌مانست
وقتی آسمان را نگاه می‌کرد

يک کلاه سياه داشت
از اين مسخره‌ها!
که گاهی سرش می‌گذاشت
تا به او بخنديم
و سامسونتش
مثل کمد آقای ووپی بود
که از شير مرغ
تا جان آدمی زاد ...
گفتم جان آدمی زاد؟

مثل سنگ سفت بود
قلبش نه!
و نيشگونش هم که می‌گرفتی حتی
دردش نمی‌آمد
گاهی می‌گذاشت ببوسيش
گاهی
اما به دماغش اگر دست می‌زدی
شاکی می‌شد]

اسم سوسک توی حمامش را
گذاشته بود مايکل
و پوست از سرت می‌کند
اگر می‌خواستی
چپ نگاهش کنی.

يک الاغ خنگ داشت
که آويزانش کرده بود
به ديوار اتاقش
و جوری از اسب ها می‌گفت
که فکر می‌کردی
دارد مثلا
مونيکا بلوچی را توصيف می‌کند

وقتی دلش می‌گرفت
عنکبوت‌ها و گربه‌ها را
به آدم‌ها ترجيح می‌داد
و برايشان
شعر می‌خواند

عاشق چيزهای عجيب و غريب بود
و برای هدايای کوچک
جوری ذوق می‌کرد
انگار که کودکی دو ساله باشد

دلش اگر برای کسی تنگ می‌شد
ساعت دوازده شب
تا کلار دشت هم می‌رفت
و شده بود شب را تا صبح
روبه‌روی پنجره‌ای بيدار بماند
که دلش را آن‌جا
جا گذاشته بود

ديگر برای گفتن از او دير شده
خوابيدن روی زمين سفت را عادت داشت
و حالا ...

ديگر برای گفتن از او دير شده ...



انگار من بودم

October 27, 2003


انگار من بودم
كه به خاطر تو
ابتدای جهان را ديدم
و تو نبودی

انگار من بودم
كه به خاطر تو
تمام قطارها را شمردم
كوپه به كوپه
و تو نبودی

انگار من بودم
كه قرن ها دوستت می‌داشتم
بيش از آن كه آدم
جغرافيای هوا را كشف كند
و تو نبودی

انگار من بودم
پشت درختان نزديك
كه استخوان‌هايم
ترك برمی‌داشت
و تو نبودی

انگار...
انگار من نبودم
و اين همه انگار بود
كه به شط شكی مدام می‌پيوست
و ... تو نبودی.

عادل بيابان‌گرد جوان



از کنار هم می‌گذريم

October 25, 2003

هزار بار ديگر هم
که از شانه‌ای به شانه‌ی ديگر بغلتی
اين شب صبح نمی‌شود
وقتی دلت گرفته باشد



October 20, 2003

ياد تو
پوستينی است که بين من و زمستان
فاصله می‌اندازد

نام تو
شعله نه
تکه‌ای از تابستان است
که گوشه‌ی دلم می‌سوزد
و سوی چشمانم است
وقتی برای يافتنت - کورمال کورمال -
دنيا را لمس می‌کنم

يک آن آفتابی می‌شوی
و تمام معنی زندگی در همان لحظه می‌چکد - غليظِ غليظ -

نام تو
مرگ را به تاخير می‌اندازد.

ساغر شفيعی



October 05, 2003

به ناگاه تو را می‌نامم
و با تو سخن می‌گويم
و به دست‌های خود می‌نگرم
که پر از تو است
و در سر تا پای خود
تن تو را حس می‌کنم
نام تو در سرم می‌پيچد
که رساتر از های‌وهوی دنيا است
ولی تو را به فراموشی می‌سپارم
چون باغبانی که
گل‌ها را به سکوت باغ می‌سپارد
زيرا باز به سوی تو خواهم آمد
زيرا به ناگاه تو را خواهم ناميد
و با تو سخن خواهم گفت

بيژن جلالی



گفتن ندارد!

September 09, 2003

نه ... نمی‌توانم اين سنگ‌ها را نشنيده بگيرم
می‌ترسم که ديوار هم زبان درآورده باشد
شبيه اين دستی که از تاريکی
به هر جايی که بخواهد دراز ... نمی‌شود!

من اين حرف‌ها را نمی‌زنم ... گفتن ندارد!
گوشی که بسته می‌شود
فرياد را به دهانی که باز ... پس نمی‌دهد

کليدی ندارم!
جای چفت
روی اين لب‌ها می‌نشينم
می‌گذارم که خاموشی
دستی به سرم ... نمی‌کشم!

اين کوچه
بچه‌های تازه‌ای هميشه در آستين دارد
که آن بازی قديمی را ادامه ... نه ... نمی‌دهم!

مهرداد فلاح



بی سلول‌هايم

August 19, 2003

بی سلول‌هايم
نمی‌توانم
عاشق باشم
اما می‌توانم
چون بهتی طولانی
از کنار تو بگذرم
از لبه‌ی هزاران نفس
که به نيستی می‌روند

ندا آبکاری



July 31, 2003

به فرض اين که
اين شعر آخرم باشد
تو با يک فنجان قهوه ی صبح گاهی
می توانی برای ابد
بيدارم نگه داری
چيز خيلی عجيبی نيست
اگر عشق را از اول صبح
با تو
مزه مزه می کنم
به فرض اين که
فنجان قهوه ی اول
يا شعر آخر من باشد

حميد يزدان پناه



July 08, 2003

(۱)

که پرنده نيستم!

شليک نمی کنند
به پرندگان
وقتی از مرزها عبور می کنند
جرم من اين است.

(۲)

بالا بلند هم كه نبودی نبودی
همين كه مرا ببينی و بالا
از بالا بلندی ها كي من پريدم كه اين همه پير شدم
هی چشم گذاشتم و نيامدی
هی چشم گذاشتم و ...
هی چشم ... آقا ببخشيد ساعت چند دقيقه است؟
يك سال ديگر هم صبر مي كنم
حالا تو هی بچرخ
هی بچرخ و بچرخان مرا
مگر نه اين كه عمری است داريم می چرخيم
در كهكشانی كه نمي دانم به كجا ...
چرخ چرخ عباسی
خدا منو ...
انداخت
...
ديگر تمام شد
تو هی حالا بخند
هی بلند بلند
خنده اگر در چشم هايت نبود كه عاشقت نمی شدم
از من انتقام كدام گناه نابخشوده را مي گيری؟
كه قلبم را خوراك كركسان كرده ای
كر! كسان
تنها تو بودی كه
تنها تو بودی كه
ديدی
شنيدی
مرا
يادم رفت بگويم
چشم هايت را چه قدر دوست دارم
حافظ خدای من كه نبود
حافظ تو باشد

مصطفی شمقدری



June 23, 2003

...
اگر نبود
اين سه حرف
از لبان خاموشی
ديگر چه واژه ای توانا بود
که آسودگی دهد
نام ها را
زير آسمان کبود

رحمت حقی پور



بازی

June 15, 2003

همیشه تو حکم می کنی،
سه دایره سیاه:
یکی برای چشم تو،
دیگری برای چشم تو،
و دیگری برای پیشانی من.

می دانم که دستم را نخوانده ای، اما
بوی خاک باران خورده که می رسد،
تو هی خشت می زنی بی خیال
و دست من خالی است.

پس از آن همه چهره که بازی گرفتیم شان
فقط بی بی مانده
مات و غمزده،
یاد آور خاطرات تلخ شکست.

باز دو دل می شوم
دلم را بازی می کنم
سیاهی چشم تو و پیشانی من،
دلم را می بـُـرد

و من می بازم

فاطمه رحيميان



June 08, 2003

ماه را که نگاه می کردم
پشت پنجره آمدی و
گفتی:
«من!؟»

تو را که نگاه می کنم
ماه ها از پشت پنجره
می گذرد و
من
هنوز چيزی نگفته ام ...



June 06, 2003

از جهان
نگاه تو
مرا بس بود ...

بيژن جلالی



سيب

May 28, 2003

سيبی که در نگاه تو می چرخد
آدم را وسوسه می کند

بيا از اين جهنم فرار کنيم!
اندازه ی همين يکی دو سطر فرصت داريم
از تيررس نگاه اين فرشته ها که دور شويم
بهشت که نه
نيمکتی را به تو نشان خواهم داد
که مثل يک گناه تازه
وسوسه انگيز است

بايد شتاب کنيم
اما تو، ... بايد مواظب موهايت هم باشی
شاخه های اين درختان کنار خيابان
گيره از موی دختران می ربايند
باد هم که نباشد
برای پريشانی اين شهر
هزار بهانه پيدا می شود
حيف است سيب را نچيده بميريم!

حافظ موسوی



May 12, 2003

چند نقطه و ...
ابتدای اين شعر را باد برده است
چرا که نه
بگذار بيايد و همه چيز را با خود ببرد
حتی ياد شکوفه ی بادام چشم های تو را
جهان بدون تو
برهوتی است ...

حامد آرين



هايکو ايرانی

December 15, 2002

(۱)
پنج زن آبستن
در سکوت اتاق انتظار
عصر پنج شنبه

(۲)
دو راهبه
سرسنگين
از کنار هم می‌گذرند
ميان درختان چنار

(۳)
مگس‌ها
می‌چرخند به دور سر يابوی مرده
هنگام غروب آفتاب

(۴)
يکی از راهبه‌ها
چيزی گفت
بقيه با صدای بلند
خنديدند

(۵)
برخورد قهرآميز دو فاحشه
هنگام خروج از کليسا
عصر يک‌شنبه

عباس کیارستمی



جدول

December 03, 2002


همه‌ی اين خانه‌ها را
عمودی باشند
یا افقی
می‌پيمايم

تنها
برای يک لحظه
که دستانت
در دستان من باشد ...

عطا صادقی



و قبايلی هم هستند

October 10, 2002

و قبايلی هم هستند
که آدمخوارند
و مسافر مهمان رابه سيخ می‌کشند
بر آتش می‌چرخانند
و کباب می‌کنند،
شما اما
از قبايل آدمخواران نيستيد
به کلاس‌های تئاتر می‌رويد
نقاشی و رقص و را می‌شناسيد
و از قبايل آدمخواران نيستيد.

و قبايلی هم هستند
که از گوشت پیران قبیله‌شان تغذیه می‌کنند
و از مسافران و غریبه‌ها می‌ترسند
شما اما
حرمت پیرهایتان را نگه می‌دارید
از مسافران و غریبه‌ها ترسی ندارید
و از قبايل آدمخواران نيستيد،
به نمایشگاه‌ها و رستوران‌های تمیز می‌روید
لبخند می‌زنید
و یکدیگر را می‌خورید،
و از قبايل آدمخواران نيستيد.

شمس لنگرودی



October 09, 2002

در حجمی از بی‌انتظاری زنگ بلند و سوت کوتاه:
ــــ «سيمين تويی؟»
آوای گرمش
آمد به گوشم زان سوی راه.
يک شيشه می پر نشئه و گرم، غل غل کنان در سينه شاريد
راه از ميان انگار برخاست، بوسيدمش گويی نياگاه.


ــــ«آری منم.» خاموش ماندم ...
ــــ«خوبی، خوشی، قلبت چطور است؟»
(چيزی نگفتم راه دور است.)
ــــ«خوبم، خوشم، الحمدلله!»

کودک شديم انگار هر دو ( شش سال من کوچک‌تر از او)
باز آن حياط و حوض و ماهی باز آن قنات و وحشت و چاه

«قايم نشو، پيدات کردم!بی‌خود ندو، می‌گيرمت‌ها!»
افتادم و پايم خراشيد شد رنگ او از بيم چون کاه
زخم مرا با مهربانی بوسيد، يعنی: خوب شد، خوب
بنشست و من با او نشستم بر پله‌ای نزديک درگاه ...
( آن دوستی نشکفته پژمرد، وان ميوه نارس چيده آمد
آن کودکی‌ها، حيف و صد حيف! وين دير سالی، آه و صد آه!)

ــــ «حرفی بزن! قطع است؟»
ــــ « نه، نه!
من رفته بودم سال‌های دور
تا باغ‌های سبز پر گل تا سيب‌های سرخ دلخواه.»

ــــ«حالا بگو قلبت چطور است؟»
ــــ«قلبم؟ نمی‌دانم، ولی پام
روزی خراشيده‌ست و يادش يک عمر با من مانده همراه ...»

سيمين بهبهانی



September 27, 2002

(۱)

کافی بود سرت را بر می‌گرداندی
من هنوز ایستاده‌ام
چرا هیچ کس مرا نمی‌بیند؟
کسی با من قرار سینما نمی‌گذارد؟
کسی نگرانم نمی‌شود؟

همیشه تنها چای می‌خورم،
تنها تب می‌کنم،
تنها موسیقی گوش می‌دهم.

فکر می‌کنم «تنها» یک آدم است
که این‌جا خانه کرده

اگر آدم است
چرا مرا نمی‌بوسد؟
بلند می‌گویم
و خوب گوش کن «تنها»
من
بوسیدن را خیلی دوست دارم.


(۲)

نیمی ازجهانم برای تو
نیمی برای گنجشک‌ها
نیمی از دوست داشتنم برای تو
نیمی برای باد
تا کوچه‌ها را بگردد!
نیمی از مهربانیم برای تو
نیمی برای باران
تا بر زمین ببارد!

و ناگهان
مرا به نام کوچکم صدا می‌کنی
گنجشک‌هایم به سرزمین تو کوچ می‌کنند
و من
با این همه بیابان
که هیچ هم بهار نمی‌شود،
فصل‌ها را گم می‌کنم!

فخری برزنده



پنجره

September 23, 2002

يک کلبه‌ی خراب و کمی پنجره
يک ذره آفتاب و کمی پنجره

ای کاش جای اين همه ديوار و سنگ
آیینه بود و آب و کمی پنجره

در این سیاه چال سراسر سوال
چشم و دلی مجاب و کمی پنجره

بویی ز نان و گل به همه می‌رسید
با برگی از کتاب و کمی پنجره

موسیقی سکوت شب و بوی سیب
یک قطعه شعر ناب و کمی پنجره

قيصر امين‌پور