ماه در آب

August 31, 2007

از میان همه‌ی کارهای یعقوبی،« ماه در آب» را یک جور دیگر دوست دارم. به‌خصوص بخش پایانی‌اش را:

37.

( اتاق پذیرایی )

آی‌سودا: برای چی برگشتی؟ برگشتی كه آرامش ما رو به هم بزنی؟

مازیار: همین‌طور كه گفتم من خبرهای نگران‌كننده‌ای درباره‌ی این‌جا می‌شنوم. من در واقع اومد‌م كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمی‌كردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبل‌ش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.

آی‌سودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.

مازیار: شاید الان اصلا نباید درباره‌ی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.

آی‌سودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمی‌كنه الان درباره‌ش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی می‌شم چون نمی فهمم آدمی كه بچه‌ش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول می‌كنه می‌ره، چه طور می‌شه كه... این آدم پیش خودش چی فكر می‌كنه كه تصمیم می‌گیره بیاد و بگه می‌خواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنج‌كاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟

مازیار: خب همون‌طور كه گفتم من خبرهای خیلی نگران‌كننده‌ای درباره‌ی این‌جا می‌شنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمی‌دونستم تو با بهرام ازدواج كردی.

آی‌سودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟

مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیش‌بینی نمی‌كردم با بهرام ازدواج كنی.

آی‌سودا: منظورت این ئه كه باورت نمی‌شه؟ منظورت این ئه كه به‌ت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟

مازیار: نه.

آی‌سودا: شاید می‌خوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟

مازیار: نه آی‌سودا.

آی‌سودا: ولی تعجب كردی چه‌طور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.

مازیار: بهتر ئه درباره‌ی باران صحبت كنیم.

آی‌سودا: تعجب كردی درست می‌گم؟

مازیار: آره تعجب كردم.

آی‌سودا: حتی ناراحت شدی.

مازیار: نمی‌دونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.

آی‌سودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زن‌ها باید بخوان. این جمله‌ی تو بود. یادت ئه؟

مازیار: آره یادم ئه.

آی‌سودا: هنوز هم فكر می‌كنی همین‌طور ئه؟

مازیار: آره.

آی‌سودا: كاملا درست فكر می‌كنی. گرچه تو می‌گفتی فقط احمق‌ها در طول زمان عقایدشون عوض نمی‌شه.

مازیار: حرف‌های من خوب یادت مونده.

آی‌سودا: فقط یادم نمونده. من سعی كردم همون‌طور رفتار كنم كه تو می‌گفتی. بنابراین تصمیم گرفتم بهرام به‌م پیش‌نهاد ازدواج بده. من بهرام رو انتخاب كرده‌م.

مازیار: كار خوبی كردی آی‌سودا. حالا بهتر ئه درباره‌ی باران حرف بزنیم.

آی‌سودا: بهرام آدم مسئولی ئه. اصلا باورم نمی‌شه دو تا برادر این‌قدر با هم فرق داشته باشن.

مازیار: نمی‌خوای درباره‌ی باران حرف بزنیم؟

آی‌سودا: حرفی هم مونده كه بزنیم؟ من می‌گم موافق بردن باران نیستم چون تو رو اصلا نمی‌‌شناسه حتی به اندازه‌ای كه آدم عموش رو دوست داره به‌ت علاقه نشون نداد. من می‌گم یه دختر باید پیش مادرش بزرگ بشه.

مازیار: من هیچ‌وقت از طریق قانون اقدام نمی‌كنم آی‌سودا. خودت خوب می‌دونی. من هیچ‌وقت پام رو توی دادگاه نمی‌ذارم چون از دادگاه‌ها متنفرم. وقتی می بینم این‌قدر خواستن‌ت قوی ئه كه باران پیش‌ت بمونه حتی برای بردن‌ش تردید می‌كنم ولی به روزی فكر كن كه باران بزرگ شده. به ده سال بعد فكر كن. باران الان بچه ست متوجه نیست ولی ده سال بعد ممكن ئه از دست تو ناراحت بشه كه این فرصت رو ازش دریغ كردی. سال‌ها بعد شاید تو رو ملامت كنه چرا نذاشتی با من بیاد. اون جا شرایط خوبی براش مهیا ست. این‌جا آینده‌ای نداره. شماها دارین توی شرایطی زندگی می‌كنین كه هیچ آینده‌ی خوبی براش نمی‌شه تصور كرد. خب شاید شماها عادت كردین ولی لزومی نداره بچه‌ها هم عادت كنن. اصلا خوب نیست اون بهترین سال‌های زندگی‌ش رو توی همچین كشوری توی همچین شرایط نامطلوبی زندگی كنه. بنابراین اگه موافق باشی فقط برای این‌كه شاید یه مدت بعد تصمیم‌ت عوض شه و معلوم نیست من كی باز بیام ایران، اگه موافق باشی فردا من و باران بریم عكاسی یه عكس خانوادگی برای گذرنامه بگیریم كه توی این یكی دوماهی كه ایران‌م اگه تصمیم‌ت برگشت من بتونم با خودم ببرم‌ش.

آی‌سودا: تو حرف‌ت رو با اگه موافق باشی شروع كردی. درست می‌گم؟

مازیار: آره.

آی‌سودا: من ازت تشكر می‌كنم، من این روحیه‌ی روشن‌فكری‌ت رو ستایش می‌كنم و با احترام خیلی خیلی زیاد به روحیه‌ت می‌گم نه من موافق نیستم.

38.

( اتاق پذیرایی )

آی‌سودا: شاید به نظر تو احمقانه باشه كه بعد از ده سال بخوام بپرسم چرا رفتی؟ نامه‌ت رو خوندم ولی بی سرو ته بود.

مازیار: یادم نیست چی نوشته بودم. مست بودم كه نوشتم.

آی‌سودا: حدس می‌زدم موقع نوشتن‌ش مست باشی. نامه پر از خط‌خوردگی ئه. امروز قبل از این‌كه بیای پیداش كردم و یك بار دیگه خوندم‌ش. نوشته بودی زن حامله موجود تحمل‌ناپذیری ئه. وقتی هم یه زن بچه‌ش رو به دنیا می‌آره برای مردهایی كه موقع ازدواج زنی مثل مادرشون انتخاب كرده بودند شاید زندگی با اون زن هنوز امیدواركننده باشه ولی برای مردی كه می‌خواسته با زنی مثل خواهرش ازدواج كنه زندگی با زنی كه بچه‌ به دنیا آورده تحمل‌ناپذیر ئه چون اون زن فقط به بچه‌ش فكر می‌كنه. فقط یه مادر ئه. وقتی اولین بار نامه‌ت رو خوندم شوكه شدم چون متوجه شدم هیچ‌وقت تو رو نشناخته بودم. واقعا دلایلی كه باعث شد ما رو بذاری بری همین‌قدر احمقانه بود؟ ولی یادم ئه تو هم از این‌‌كه بچه‌دار می‌شدیم خوش‌حال بودی.

مازیار: نه، نبودم.

آی‌سودا: خوب یادم ئه كه خوش‌حال بودی.

مازیار: تظاهر می‌كردم. فقط به‌خاطر این‌كه تو خوش‌حال بودی وانمود می‌كردم خوش‌حال‌م.

آی‌سودا: برای چی وانمود می‌كردی؟ می‌تونستی به صراحت بگی نه.

مازیار: این نقطه ضعف من ئه می‌دونم. مردی كه نمی‌تونه بگه نه. تو بچه می‌خواستی و من باید می‌گفتم نه. ولی نمی‌تونستم چون نمی‌خواستم ناراحت‌ت كنم. فكر می‌كردم این حق تو ئه كه بخوای بچه داشتی باشی. این تخصص من ئه كه به دیگران حق بدم چیزی رو بخوان كه من نمی‌خوام، تحمل كنم تحمل كنم تا جایی كه حس كنم دیگه نمی‌تونم. این تخصص من از بچه‌گی بود. سكوت و تحمل تا جایی كه وضعیت از حد توان من خارج بشه و من شروع كنم به خداحافظی كردن. یك زمان خداحافظی با پدرم بود، بعد خداحافظی با شهری كه توش به دنیا اومدم، بعد خداحافظی با دوست‌های دوران مجردی‌م، بعد خداحافظی با زن‌م، بعد خداحافظی با كشورم.

39.

( اتاق پذیرایی )

آی‌سودا: این دفترچه‌ی بانكی مال تو ئه. به حسابی كه برام باز كرده بودی دست نزدم منتظر بودم روزی كه برگردی مطمئن بودم برمی‌گردی یه مدت پیش كه خبر رسید اومدی ایران، رفتم هر چی توی اون حساب بود به اضافه‌ی سودی كه توی این یازده سال روش اومده رو برداشتم یه حساب به نام تو باز كردم همه‌ش رو ریختم به این حساب. ( دفترچه‌ی بانكی را به سوی او سرمی‌دهد. )

مازیار: این پول مال تو و باران بود. اگه خودت نمی‌خواستی به‌ش دست بزنی حق نداشتی جای باران تصمیم بگیری.

آی‌سودا: من به صدقه احتیاج نداشتم و ندارم. باران رو هم همین‌طور تربیت كرده‌م. یادت باشه اگه یه روز خواستی الگا رو ترك كنی این شیوه‌ی احمقانه و تحقیرآمیز رو تكرار نكنی.

مازیار: آی‌سودا تو از من متنفری؟

آی‌سودا: آره. همین رو می‌خواستی بشنوی؟

مازیار: اگه فكر می‌كنی همین حالا من از این خونه برم بیرون حال‌ت خوب می‌شه می‌تونم همین حالا پا شم برم. نمی‌دونم چه كار باید بكنم چه رفتاری باید بكنم ولی اصلا نمی‌خوام ازم ( مازیار همچنان دارد حرف می‌زند ولی تماشاگر نمی‌شنود. )

آی‌سودا: نه. ازت متنفر نیستم. همیشه هم دوست‌ت داشتم حتی وقت‌هایی كه به شدت به‌ت نیاز داشتم و نبودی و من توی دل‌م نفرین‌ت می‌كردم بلافاصله پشیمون می‌شدم چون می‌دونستم تو چه‌قدر كودكی. چون نمی‌خوای بزرگ شی. هر وقت به‌ت فكر می‌كنم چهره‌ای از بچه‌گی‌ت رو همون‌طور كه خودت و مادرت برام ساختین مجسم می‌كنم. تابستون توی هوای شرجی شمال. شلوارك پات ئه و یه كیسه نون داغ توی دست‌هات. كنار رودخونه داری می‌دویی كه برگردی خونه. یه سگ كه ابروهاش زرد ئه دنبال‌ت می‌كنه. تو برای این‌كه اون سگ به‌ت حمله نكنه می‌ری توی آب. چون از سگ‌ها می‌ترسی. چون وقتی كلاس اول دبستان بودی یه روز توی راه برگشت از مدرسه یه سگ ماده به‌ت پارس كرد مجبور شدی كیف‌ت رو طرفش پرت كنی چون شنیده بودی برای این‌كه سگ‌ به‌ آدم حمله نكنه باید سگ‌ها رو ترسوند. تو كیف تازه‌ی مدرسه‌ت رو پرت كردی. اون یه سگ ماده بود كه به خاطر توله‌هاش به تو پارس می‌كرد. تو گریه می‌كردی به اون سگ می‌گفتی آخه من كه كاری به توله‌هات ندارم فقط می‌خوام برم خونه. رفتی خونه بابات تنبیه‌ت كرد گفت دیگه كیف بی كیف. چون بی‌عرضه‌ای. تو تا آخر سال بدون كیف می‌رفتی مدرسه. من اون دست‌های كوچولوت رو همه‌ش مجسم می‌كنم، چشم‌های درشت همیشه غمگین‌ت رو پشت اون نیمكت‌های چوبی كه خودت برام مجسم كردی. من چشم‌های درشت غمگین‌ت رو مجسم می‌كنم كه با حسرت به همكلاسی‌هات نگاه می‌كنی كه همه‌شون كیف مدرسه دارن چون توی راه خونه‌شون سگی نیست چون همه‌شون توی شهر زندگی می‌كنن. فقط تویی كه بیرون شهر زندگی می‌كنی هر روز راه زیادی رو باید بری و بیای. هر وقت از دست‌ت عصبانی شده‌م بی‌اختیار بچه‌گی‌هات رو به یاد آوردم و عصبانیت‌م فروكش كرده. تو رو با اون جثه‌ی كوچولوت توی اون كوچه پس‌كوچه‌هایی كه یه روز نشون‌م دادی مجسم می‌كنم كه داری می‌ری مدرسه برای همین فكر می‌كنم تو هیچ‌وقت بزرگ نشدی. اون سگ، اون كیف تازه‌ی مدرسه نذاشتن تو هیچ‌وقت بزرگ بشی. الان بعد از ده سال برگشتی می‌خوای باران رو ازم بگیری باورت نمی‌كنم به‌م می‌گی زن داری. با تعجب فكر می‌كنم تو چه‌قدر كوچولویی وقتی عكس الگا رو به‌م نشون می‌دی و مقدمه می‌چینی كه برسی به پیش‌نهاد بردن باران با خودت. واقعا چه‌قدر تمرین كردی تا بتونی هی توی حرف‌ت به‌م بگی اگه موافق باشی؟ *

مازیار: این تابلو رو می‌دی به‌م؟

( تابلوی تصویر ماه در آب است. )

آی‌سودا: آره.

مازیار: هنوز هم موقع نقاشی آواز می‌خونی؟

آی‌سودا: آره. ( مكث ) بهرام می‌آی این‌جا؟

( بهرام به آنان نزدیك می‌شود.)

آی‌سودا: بشین. ( خودش برمی‌خیزد. ) گفتم شاید دور از ادب ئه برادرت تنها باشه.

بهرام: كجا می‌خوای بری؟ بشین.

آی‌سودا: نمی‌تونم عزیزم. سرم درد می‌كنه. می‌خوام برم یه كم روی تخت دراز بكشم.

40.

بهرام: خدای من! توچه‌طور تونستی زن و بچه‌ت رو ول كنی بری؟

مازیار: تو كه خیلی نباید بدت اومده باشه من ول‌شون كرده‌م؟ انگار از خدات بود.

بهرام: خداوندا! تو خیلی وقیحی! خوب بود آی‌سودا بچه رو تحویل بابا می‌داد می‌گفت به من چه، خودتون بزرگ‌ش كنین، بعد می رفت با یه غریبه ازدواج می‌كرد؟

مازیار: نكنه می‌خوای به خاطر ازدواج با آی‌سودا سرم منت هم بذاری؟

بهرام: آره، فكر كنم یه تشكر به من بده‌كاری. من چون برادرت بودم باید در قبال بی‌مسئولیتی تو احساس مسئولیت می‌كردم. این كار همیشه‌ی تو بود. یادت ئه چه قشقری به پا كردی چه‌قدر توی گوش مامان خوندی برات ارگ بخره. ولی یه ماه نگذشت كه ارگ رو انداختی یه گوشه‌ای. من رفتم كلاس ارگ برای این كه نمی‌خواستم بابا به مامان غر بزنه بگه بی‌خود ارگ خریدیم. یادت ئه می‌خواستی در حیاط رو رنگ بزنی، شروع كردی به رنگ كردن یهو نصفه كاره ول‌ش كردی؟ من ادامه‌ش دادم چون مامان نگران بود اگه بابا بیاد ببینه قشقرق به پا می‌كنه. این‌ها یادت ئه؟

مازیار: چرا باید یه همچین چیزهای بی‌اهمیتی یادم مونده باشه؟

بهرام: اصلا بی‌اهمیت نیست. اگه اون مغزت رو به كار بندازی یه خورده به بچگی‌هامون فكر كنی كلی از این جور نصفه‌كاری‌ها یادت می‌آد، اگه بخوای می‌تونم به‌ت كمك كنم. می‌تونم به یادت بیارم.

مازیار: اگه لازم باشه شاید من هم بتونم به یادت بیارم كه بیش‌تر وقت‌ها تو حسرت انتخاب‌های من رو می‌خوردی. حتی مطمئن‌م وقتی من شروع كردم در حیاط رو رنگ كردن تو خیلی حسرت خوردی چرا خودت زودتر به فكرت نرسید این كار رو بكنی برای همین مطمئن‌م خیلی خوش‌حال شدی من رنگ كردن در رو نیمه كاره ول‌ كردم.

بهرام: تو داری آی‌سودا رو با در حیاط مقایسه می‌كنی؟

مازیار: این كاری ئه كه تو كردی. تو شروع كردی به شخم زدن گذشته. اگه قرار باشه گذشته‌ها روشخم بزنیم من هم یادم ئه كه...مهم نیست.

بهرام: راست‌ش یادم رفته بود بحث با تو بی فایده ست. تو اصلا عوض نشدی، هنوز هم جوری رفتار می‌كنی كه انگار همه اشتباه می‌كنن فقط تویی كه درست فكر می‌كنی.

مازیار: آدم‌هایی مثل تو توی روان‌شناسی یه تعریف و طبقه‌بندی خاص خودشون دارن. آدم‌هایی كه همیشه انتخاب دیگران رو می‌خوان.

بهرام: ببین اصلا حق با تو ئه. تو آدم بزرگی هستی. آدم خوبی هستی.

مازیار: من نگفتم آدم بزرگی هستم، نگفتم آدم خوبی هستم ولی تو هم نیستی. نمی‌تونی به‌خاطر ازدواج با آی‌سودا ادعای بزرگی كنی. وقتی با اون لحن متظاهرانه می‌گی اصلا حق با تو ئه. تو آدم بزرگی هستی. تو آدم خوبی هستی، انگار داری صفات والایی رو كه متعلق به تو ئه سخاوت‌مندانه به دیگری هدیه می‌كنی. این نفرت‌انگیز ئه.

بهرام( با لحنی بسیار آرام به دور از خشم می‌گوید ): من ازت عذر می‌خوام. از این‌كه وقتی زن و بچه‌ت رو تنها گذاشتی فكر كردم نباید بذارم تنها باشن عذر می‌خوام. از این‌كه بچه‌ت رو بچه‌ی تو رو بزرگ كرده‌م عذر می‌خوام.

مازیار: تو هم عوض نشدی. هنوز هم متظاهری.

بهرام: ولی دیگه نمی‌خوام متظاهر باشم، فرض كن همین حالا تحت تاثیر حرفی كه زدی این كه گفتی عوض نشده‌م بخوام عوض شم. فكر می‌كنی چی باید به‌ت بگم تا به خودت و به خودم ثابت بشه من عوض شده‌م و دیگه آدم متظاهری نیستم؟ فكر می‌كنی چی باید به‌ت بگم تا به‌ت نشون بدم تو چه‌قدر آدم تاثیر‌گذاری هستی كه همین حالا من رو عوض كردی؟ دارم از تو می‌پرسم، به‌م جواب بده. فكر می‌كنی چی می‌خوام به‌ت بگم تا به‌ت ثابت بشه دیگه متظاهر نیستم دیگه نمی‌خوام باشم؟

مازیار: علاقه‌ای ندارم حدس بزنم. خودت بگو. برای این‌كه ثابت كنی عوض شدی حرفی رو كه می‌خوای بزنی بزن.

بهرام: از این‌جا برو. همین حالا برو.

41.

( اتاق خواب آی‌سودا و بهرام. آی‌سودا روی تخت دراز كشیده. آلما بالای سر او به پشتی تخت تكیه داده است.)

آی‌سودا: فكر كردم شب رو قرار ئه این‌جا بمونه.

بهرام: من رفتار خوبی باهاش نكرد‌م. به‌ش گفتم بره.

آی‌سودا: نباید باهاش بدرفتاری می‌كردی. من یه غریبه‌م ولی اون برادرت ئه. تنها عضو خانواده‌ت. تنها آدمی كه توی این دنیا كاملا به تو نزدیك ئه.

بهرام: نمی‌دونم چه‌م شده بود.

آی‌سودا: هنوز هم دیر نشده بهرام. برو دنبال‌ش.

بهرام: نمی‌تونم.

آی‌سودا: من هم باهاش بد رفتار كرده‌م. یه آدم دیگه‌ای شده بودم. خیلی تحقیرآمیز باهاش حرف زدم. صحبت‌هام پر از نفرت بود. نباید باهاش تحقیرآمیز رفتار می‌كردم. اون خودخواه ئه ولی من به‌ش حق می‌دم خودخواه باشه. باران رو می‌خواد با خودش ببره چون به آینده‌‌ش فكر می‌كنه، ولی من می‌خوام پیش‌م بمونه چون دوست‌‌ش دارم. به‌ش گفتم نه چون من هم خودخواه‌م. فردا به‌ش زنگ می‌زنم ازش عذرخواهی می‌كنم. از خودم خجالت می‌كشم كه باهاش درست رفتار نكردم.

آلما: برای چی خجالت می‌كشی آی‌سودا!؟ اون باید خجالت بكشه. اون كار بدی كرد شما رو تنها گذاشت. تو كار درستی كردی آی‌سودا. دختر باید پیش مادرش بزرگ شه. لزومی نداره به‌ش زنگ ( از این پس آلما صامت حرف می‌زند. )

آی‌سودا: می‌شه لطفا حرف نزنی آلما؟ می‌شه لطفا ساكت شی؟

آلما ( ادامه صحبت‌ش را می‌شنویم. ) هستی؟ اون باید درك كنه هر دختری دوست داره با مادرش زندگی كنه.

آی‌سودا: دروغ ئه اگه بگم من به خاطر مهر مادری مخالفت كردم اون باران رو با خودش ببره. من مخالفت كردم چون می‌خواستم مخالفت كنم. ( از این پس آی‌سودا صامت حرف می‌زند. )

بهرام: عزیزم، مهر مادری یه توهم بزرگ ئه. به شما یاد می‌دن كه مادر باشین، مادر خوبی باشین چون چیزی به نام مهر مادری در فطرت شما زن‌ها وجود نداره. همون‌طور كه چیزی به نام مهر برادری در فطرت ما مردها وجود نداره.

آی‌سودا ( ادامه صحبت‌ش را می‌شنویم. ): من داری گوش می‌دی اصلا؟

بهرام: آره. گوش‌م با تو ئه.

آی‌سودا: باید با هم حرف بزنیم.

بهرام: باشه. حرف بزنیم.

آی‌سودا: آلما جان! می‌ری توی اتاق باران بخوابی؟ می‌خوام با بهرام حرف بزنم.

( آلما دارد می‌رود. )

آی‌سودا: می‌شه برق این‌جا رو خاموش كنی آلما؟

( آلما برق اتاق را خاموش می‌كند. )

42.

( صدای باران از باندهای صدای صحنه در تاریكی شنیده می‌شود.)

صدای باران: مادرم یادداشت‌ اون روزش رو با یه سوال تموم كرده: كی ئه كه حتی یك بار آرزو نكرده باشه كاش می‌تونست همه چیز رو بذاره بره یه زندگی دیگه رو شروع كنه؟ یادداشت‌های مادرم رو دارم می‌خونم و می‌بینم من هم مثل پدرم اهل خداحافظی‌ام. اولین خداحافظی‌م با مادرم بود. بعد با اولین پسری كه می‌‌گفت عاشق‌م ئه خداحافظی كردم. بعد با كشوری كه توش به دنیا اومدم. بعد خداحافظی با پدرم. خاله آلما می‌گه: آدم‌ها دو دسته‌ن: آدم‌هایی كه می‌مونن، آدم‌هایی كه می‌رن. دایی آروین هم می‌گه آدم‌ها دو دسته‌ن:آدم‌هایی كه به رویاشون خیانت می‌كنن، آدم‌هایی كه دنبال رویاشون می‌رن. مادرم آی‌سودا هم می‌گفت آدم‌ها دو دسته‌‌ن. آدم‌هایی كه به ماه بالای سرشون خیره شدن و آدم‌هایی كه به ماه توی آب.



یرما

September 24, 2006

«یرما» به هم‌راه «عروسی خون» و «خانه‌ی برناردا آلبا» جزو سه اثر نمایشی جاودانه‌ی لورکا است. روايت «يرما» که از عميق‌ترين ريشه‌های فرهنگ اسپانيا سر می‌زند، روايتی است از زنی که با تمام وجود ميل به" آفرينش" دارد و با همه‌ی هستی خود می‌خواهد که "مادر" شود، يرما تانيث Yermo است که "تکه زمينی دورافتاده و خشک و بی‌حاصل" را معنی می‌دهد. يرما هم فرزندی ندارد ...

بخشی که در ادامه آورده می‌شود، مربوط به صحنه‌ی نخست پرده‌ی سوم نمايش‌نامه‌ی يرما است. نسخه‌ی کامل نمايش‌نامه را می‌توانید در اين‌جا پیدا کنيد.

[کلبه‌ی دولورس ساحر. اولِ آفتاب است. یرما و دولورس با دو پیرزن وارد می‌شوند.]

دولورس: ‌خیلی جیگر داری ها!
زن اول: تودنیا هیچی مهم‌تر ازخواستن نیست .
زن‌دوم: ‌اما قبرستون حسابی تاریک بودها !
دولورس ‌: من با زنایی که بچه می‌خواستن این مراسمو تو قبرستون انجام دادم. غیر از تو همه‌شون وحشت داشتن.
یرما: من واسه این اومدم که نتیجه بگیرم. از اون زن‌های چاخان که نیستی.
دولورس: ‌الاهی زبونم مثِ دهنِ مرده‌ها مورچه بزنه اگه حتا یه دفعه چاخان کرده باشم. آخرین باری که این دعا رو خوندم واسه یه زنِ گدا بود که خیلی پیش از تو از اِزا بِزا افتاده بود. شیکمش چنون خوشگل نرم شد که اون پایین، دمِ رودخونه یه جفت پسرِ کاکُل‌زری زایید. ــ آخه طفلی وقت نکرد خودشو به خونه‌ش برسونه.ــ توله‌هاشو آورد خودم بشورمشون. پیچیده بودشون تو یه پیرهن کهنه.
یرما: از رودخونه تا این جا رو تونست راه بیاد؟
دولورس: ‌آره. اومد. دامن و کفشای لخه‌ش غرقِ خون بود . اما صورتش برق می‌زد!
یرما: هیچ بلایی هم سرش نیومد؟
دولورس: ‌چی می‌خواستی سرش بیاد؟ خدا جای حق نشسته جونم.
یرما: خب . اون که آره. هیچ بلایی نمی‌تونست سرش بیاد، کافی بود کوچولوها رو بگیره و تو آبِ روون بشوره. حیوونا بچه‌هاشونو می‌لیسن. مگه نه؟ من از مالِ پسرم اکراه ندارم. گمونم یه زنِ زائو انگار باید از توُ روشن شده باشه. بچه‌ش باید بتونه ساعت‌ها رو سینه‌ش بخوابه، به اون جوی‌بارهای ولرم شیری که از پستونای مادرش جاریه گوش کنه. پستون بگیره و اونقد بازی کنه تا وقتی سیرِ سیر بشه و دیگه‌نخواد و سرشو عقب بکشه: «یه خورده‌ی دیگه‌م، کوچولوی‌ناز!»ـ و پستونا و صورتِ خودِ کوچولو از قطره‌های سفیدِ شیر پُربشه .
دولورس: ‌تو بچه‌دار می‌شی. بت قول می‌دم.
یرما: بچه‌دار می‌شم چون که باید بشم. وگرنه از این دنیا هیچ خیری نمی‌بینم. گاهی وقتا که به خودم می‌گم محاله، محاله، یه موج آتیش از پاهام می‌گیره از سرم می‌زنه بالا. همه‌چی خالی به نظرم میاد. آدمایی که تو کوچه راه می‌رن، سنگا و گاوا انگار که از پمبه باشن محو به نظرم میان. اون‌وقت از خودم می‌پرسم: اونا به چه دردی می‌خورن.
زن اول: ‌اینی که یه زن شووردار بچه بخواد محشره، اما اگه بچه‌ش نشد نباید حرص بزنه! چیزی که تو این زنده‌گی مهمه اینه که آدم بذاره سال‌ها ببرنش. من بت ایراد نمی‌گیرم . تو دیدی که من به دعاکردن کومکت کردم. اما تو به امیدِ چه زمین حاصلخیزی، چه سعادتی، چه کرسیِ نقره‌یی برای پسرت هستی؟
یرما: من به فکر فردا نیستم، فکر امروزم. تو پیری و دیگه همه‌چی برات مث یه کتابیه که خونده باشی. من فکر می‌کنم عطش دارم و دستم به آب نمی‌رسه. دلم بچه می‌خواد برای این‌که بگیرمش تنگ بغلم و با خیال راحت بخوابم. حالا یه چیزی بت می‌گم که شاخ دربیاری: حتا اگه یقین داشته باشم که یه روز پسرم منو زجر می‌ده، ازم زده می‌شه، موهامو چنگ می‌زنه، تو کوچه‌ها می‌کِشَدَم بازم تولدشو از جون و دل می‌خوام. چون اشک ریختن واسه خاطرِ مردِ زنده‌یی که کاردمون بزنه خیلی بهتر از گریه‌کردن واسه خاطرِ این بختکیه که سال‌هاس رو دلم نشسته.
زن اول: تو واسه گوش دادن به پندایی که بت می‌دن خیلی جوونی. اما با این که منتظرِ لطفِ خدایی باید به عشقِ شوورت هم پناه ببری.
یرما: آخ که رو عمیق‌ترین زخمِ تنم انگشت گذاشتی.
دولورس: ‌شوهرت خوب هست؟
یرما:[بلند می‌شود.] خوبه! خوبه! اما که چی؟ ای کاش بد بود. اما نیست. صبح زود گوسفنداشو میندازه جلو و راه می‌افته. شبا هم پولاشو می‌شمره. وقتی هم میاد پیشم به وظیفه‌ش عمل می‌کنه. اما دست بش که می‌کشم تنش عین یه مُرده سرده. و من، منی که همیشه از زن‌های اون جوری نفرت داشتم تو اون لحظه دلم می‌خواد یه کوهِ آتیش باشم!
دولورس: ‌یرما !
یرما: من زنِ بی‌حیایی نیستم اما می‌دونم که بچه‌ها از یه زن و یه مرد به وجود میان. آخ! فقط اگه می‌شد بچه داشته باشم !
دولورس: ‌فکرکن که شوورتم رنج می‌بره.
یرما: نه. اون باکیش نیست. میلی به داشتن بچه نداره !
زن اول: ‌این حرفو نزن!
یرما: تو چشماش می‌خونم. چون آرزوشو نداره به من نمی‌دش. من دوسش ندارم ، دوسش ندارم . با وجود این اون تنها امیدِ منه. واسه غرورم، تنها راهِ نجاتمه.
زن اول: [باوحشت] به زودی صبح می‌شه. باید برگشت خونه.
دولورس: ‌تا چش به هم بزنی گله‌ها رو میارن بیرون و خوب نیست تو رو تنها ببینن.
یرما: به کومکت نیاز داشتم. چند دفعه باید دعاهامو تکرار می‌کردم؟
دولورس: ‌دوبار دعای درخت غار، ظهر هم دعای سنت آن وقتی هم آبستن شدی گندمی رو که نذرِ من کردی ورمی‌داری میاری.
زن اول: سرِ کوه‌ها آسمون داره روشن می‌شه. برو دیگه.
دولورس: ‌الانه که دروازه‌ها رو واکنن! واسه رفتن پیچ رودخونه رو دور بزن.
یرما: [دل سرد] نمی‌دونم واسه‌چی اومدم !
دولورس: ‌پشیمونی؟
یرما: نه !
دولورس: [مشوش] اگه می‌ترسی من تا سرِ پیچ بات میام.
زن اول: [پریشان‌خاطر] تا تو دم در برسی آفتاب زده.
دولورس: ‌ساکت‌شو !

[همه گوش تیز می‌کنند.]

زن اول: ‌کسی نبود. دست خدا به همرات .

[یرما راه می‌افتد طرف در . همین وقت در را می‌زنند . هر سه زن بی‌حرکت باقی می‌مانند.]

دولورس: ‌کیه؟ صدا منم !
یرما: وازش کن ! [دولورس تعلل می‌کند.] وا می‌کنی یا نه؟

[نجواهایی شنیده می‌شود. ورود خوآن با دو خواهرش .]

خواهرشوهر دوم: ‌این جاس.
یرما: آره این‌جام.
خوآن: ‌این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ اگه می‌تونستم داد می‌زدم همه‌ی دهو خبرمی‌کردم تا با چشماشون ببینن شرف خونه‌ی من کجا اومده.اما من باید بریزم تو دلم و خفقون بگیرم. برای اینکه تو زنِ منی.
یرما: منم اگه می‌تونستم فریادی می‌زدم تا حتا مُرده‌هام سر از گور بردارن و پاکی و بی‌گناهیِ منو تماشا کنن.
خوآن: ‌نه، لازم نکرده این حرفارو به من بزنی همه چی‌رو تحمل می‌کنم جز اینو. تو کلک می‌زنی، با چرب زبونی سرمو شیره می‌مالی. من یه بابایی‌ام که رو زمین جون می‌کنم و شیله پیله‌یی هم تو کارم نیس از حقه‌های تو هیچ‌جور سر در نمی‌آرم.
دولورس: ‌خوآن !
خوآن: ‌شماها دیگه حرف نزنین!
دولورس: [خشن] زنت کار بدی نکرده.
خوآن: ‌از همون روز عروسیمون هر چی از دستش بر می‌اومده کرده. با دو تا سوزن نگاهم می‌کنه. شبا که می‌خوابیم تا صبح با چشمای واز کنارمه و با آه‌هاش دیگه خواب و راحت ندارم.
یرما: ساکت شو!
خوآن: ‌دیگه تحملشو ندارم. واسه زنده‌گی کردن با زنی که می‌خواد انگشت توجیگرت فرو کنه و معلوم‌نیس شبا واسه چی از خونه می‌زنه بیرون باید از فولاد بود. بگو بینم واسه چی می‌ری بیرون؟ کوچه‌ها پُر از شَرن. تو کوچه حلوا پخش نمی‌کنن، گل هم نیس که بچنی.
یرما: دیگه نمی‌خوام حتا یک کلمه‌ی دیگه بگی، حتا یک کلمه. شما خیال می‌کنین که فقط تو خانواده‌ی شما شرف و آبرو مُهمه و انگار پاک بی‌خبرین که خونواده‌ی من چیزی ندارن قایم کنن. بیا، بیا پیرهنمو بو کن. بیا جلو! بیا دمبال بویی بگرد که مال خودت، بوی تن خودت نباشه. منو لخت بذار وسطِ میدون و تُف بارونم کن. هر کاری خواستی می‌تونی با من بکنی چون زنت هستم، اما وای بر تو اگه اسم مرد غریبه‌یی رو به من بچسبونی.
خوآن: ‌اسمو من نیستم که بت می‌چسبونم بلکه تو با رفتارت باعث می‌شی همه‌ی ده بنا کنه اونو پچ‌پچ کردن . بنا کنه اونو دهن به دهن تکرار کردن. وقتی به یه جمعی نزدیک می‌شم همه‌شون ساکت می‌شن. وقتی می‌رم آرد قپون کنم همه‌شون خفقون می‌گیرن و نصفه‌شب تو مزرعه وقتی از خواب بیدار می‌شم به نظرم میاد که شاخه پاخه‌های درختا از صدا می‌افتن.
یرما: من نمی‌دونم بادای بدی که گندما رو می‌ریزه از کجا میاد با وجود این می‌دونی که گندم، خوبیه. گندم، نعمته.
خوآن: ‌من نمی‌دونم یه زن دقیقه به دقیقه بیرونِ خونه پیِ چی می‌گرده.
یرما: [با حرارت بازوی شوهرش را می‌چسبد.] پیِ تو می‌گردم. شب و روز پیِ تو می‌گردم یه سایه‌بونی که بتونم زیرش پناه بگیرم. این خونِ تو و حمایتِ توئه که من می‌خوام .
خوآن: ‌ولم کن!
یرما: کنارم نزن. سعی‌کن چیزی رو که من‌می‌خوام تو هم بخوای !
خوآن: ‌ولم کن !
یرما: ببین من چه جوری تنها موندم. مثل ماه تو آسمون که پیِ خودش بگرده. نگام‌کن .

[یرما به او نگاه می‌کند.]

خوآن: [نگاه‌اش می‌کند و پس‌اش می‌زند.] یه‌بار واسه همیشه می‌گم، دست از سرم وردار!
دولورس: خوآن !

[یرما می‌افتد به زمین.]

یرما: [خشن] وقتی رفتم قَرَنفُل‌هامو بچینم سرم به سنگ خورد آی! آی که فقط باید سرمو به سنگ بزنم!
خوآن: ‌ساکت‌شو. بریم دیگه!
دولورس: ‌وای خدا!
یرما: [جیغ‌کشان] لعنت به پدرم که این خونو به من داد. پدر صد تا بچه. لعنت به این خون! که با کوبیدن به این سنگا دمبال بچه می‌گرده!
خوآن: ‌گفتم ساکت شو!
دولورس: ‌دارن از این سمت میان. یواش حرف بزن.
یرما: واسه‌م چه اهمیتی داره؟ حالا که دارم به گودترین چاه می‌افتم دست‌کم صدامو آزاد بذار.[بلند می‌شود.] دست کم بذار فریادم هوارو بلرزونه.

[صداهایی به گوش می‌رسد.]

دولورس: ‌دارن از این جا رد می‌شن.
خوآن: ‌ساکت!
یرما: آره ... ! خفه می‌شم، به روی خودم نمی‌آرم.
خوآن: ‌بریم. بجمب!
یرما: آره، آره. فایده نداره که از ناچاری دستامو به هم بمالم! خواستنِ آدمه که مهمه.
خوآن: ‌ساکت !
یرما: [آهسته] یکی خواستنِ از ته دله، یکی هم خواستن تن ــ‌که لعنت خدا به این تن‌ــ که نباید جوابشو بدی. این پیشونی نوشت منه و من نمی‌خوام با دریا بجنگم. همین. کار از کار گذشته. بذار لالمونی بگیرم.

[می‌رود .]



ماه عسل

May 28, 2006

نمايش‌نامه‌ی رقص کاغذپاره‌ها نوشته‌ی محمد يعقوبی از آن نمايش‌نامه‌هايی است که بعضی اپيزودهايش را خيلی دوست دارم. از همه بيشتر همين اپيزودی که اين‌جا می‌آورم. کل نمايش‌نامه را اين‌جا می‌توانيد پيدا کنيد.

[مكان: سوئيت شماره‌ی 27 هتلی كوچك در بندر انزلي. فرزاد در تمام مدت نمايش پشت به تماشاگر در جلوي صحنه روی مبل نشسته است. آوا در آغاز پشت پنجره‌ی ته صحنه پشت به تماشاگر ايستاده.]

آوا: ماه داره بهم لب‌خند می‌زنه.

[سكوت]

آوا: تو چه‌ت ئه؟
فرزاد: نمی‌تونم بخوابم.
آوا: می‌ترسی؟
فرزاد: نه.
آوا: آره، می‌ترسی. پيدا ست.
فرزاد: نه.
آوا: تو ترسويی.
فرزاد: نه، من نمی‌ترسم.
آوا: می‌ترسی. تو می‌ترسی.
فرزاد: نه.
آوا: آره. آره.

[سكوت]

آوا: نمی‌خوای به مادرم تلفن كنی؟
فرزاد: انتظار داری تلفن كنم چ بگم؟
آوا: بالاخره بايد با خبر بشن، مگه نه؟
فرزاد: نمی‌دونم چه‌جوری بگم. من نمی‌تونم.
آوا: تو بايد تلفن كنی.
فرزاد: می‌گم نمی‌تونم.
آوا: شايد بهتره به خونه‌ی داداشم تلفن كنی.
فرزاد: فكر می‌كنی داداشت وقتی بشنوه، چی بهم می‌گه؟
آوا: شايد بهت بد و بی‌راه بگه.
فرزاد: آره، هيچ بعيد نيست بهم بد و بی‌راه بگه.
آوا: به هر حال بايد به يكی بگی. داداشم بهتر می‌تونه به مادرم بگه. آره، تلفن كن به نيما. آره.
فرزاد: شايد نيما هيچ هم بهم بد و بی‌راه نگه.
آوا: آره، شايد...خب ديگه، تلفن كن.
فرزاد: نمی‌دونم چه‌جوری شروع كنم به داداشت بگم.
آوا: تو تلفن كن، حرف پيش می‌آد.
فرزاد: من نمی‌تونم.
آوا: می‌تونی.

[سكوت]

آوا: به من نگاه كن … تو نمی‌تونی گريه كنی؟ تو اصلا گريه نمی‌كنی؟
فرزاد: تو خيلی زجر كشيدی آوا؟
آوا: تو كمكم نكردی.
فرزاد: چه‌طور می‌تونستم كمكت كنم؟
آوا: من فكر می‌كردم تو به‌خاطر من هر كاری می‌كنی. تو اصلاً سعی نكردی كمكم كنی.
فرزاد: تقصير تو بود. تو اصرار كردی بريم جايی كه كسی نباشه. اشتباه كردم، چه اشتباهی كردم به حرفت گوش دادم.
آوا: ماه داشت بهم لب‌خند می‌زد.
فرزاد: من نبايستی به حرفت گوش می‌دادم. اون‌جا جای شنا نبود.
آوا: آب درياچه گرم بود. ماه داشت بهم لب‌خند می‌زد.
فرزاد: من نبايستی به حرفت گوش می‌دادم.
آوا: تو ترسيده بودی.
فرزاد: نه.
آوا: آره، تو ترسيدی و تنهام گذاشتی.
فرزاد: نه، من تنهات نذاشتم، نه. فكر می‌كنی اگه می‌تونستم كاری نمی‌كردم؟ من نمی‌تونستم كاری بكنم.
آوا: باهام بحث نكن. تو تنهام گذاشتی. [مكث] تو فقط بلدي مثل بچه‌ها گريه كنی. احساس گناه می‌كنی؟ برای خودت گريه می‌كنی يا برای من؟ [مكث] تو خيلی زود فراموشم می‌كنی.
فرزاد: نه، فراموشت نمی‌كنم.
آوا: آره، خيلی زود. تو دوستم نداشتی.
فرزاد: من دوستت داشتم.
آوا: نه.
فرزاد: آره.
آوا: نه، تو تنهام گذاشتی. هيچ كاری نكردی.
فرزاد: من نمی‌تونستم هيچ كاری بكنم. فكر می‌كنی اگه می‌تونستم كاری نمی‌كردم؟ هر دومون خسته بوديم. مدت زيادی توی آب بوديم و نا نداشتيم. من خودم شنا بلد نيستم.
آوا: تو ترسيده بودی. مثل آدم‌های بی‌دست و پا فقط داشتی نگاهم می‌كردي و فرياد می‌زدی.
فرزاد: نه.
آوا: آره، ترسيدی. اصلا كمكم نكردی. تو دوستم نداشتی.
فرزاد: من دوستت داشتم.
آوا: پس بيا توی آب … ديدی!

[آوا می‌آيد كنار فرزاد اما رو به تماشاگر می‌نشيند.]

فرزاد: شايد مرگ اتفاق بدی نباشه، ولی ما كه زنده‌ايم رنج می‌بريم، چون كسی رو از دست داده‌ايم. ما برای كسايی كه از دست داده‌ايم گريه می‌كنيم. شايد برای كسايی كه می‌ميرند اين كار خنده‌دار باشه، اما وضع براي خودمون دردناكه. چون ما كسی رو از دست داه‌ايم و نمی‌دونيم مرگ چه‌جور اتفاقيه.
آوا: تو به برادرم تلفن نكردی.
فرزاد: اين‌جور مواقع آدم‌ها چه‌كار می‌كنند؟ من نمی‌دونم چی بگم، چه‌جوری بگم؟
آوا: پس به خانواده‌ی خودت خبر بده. به برادر خودت زنگ بزن. آره، به فرشاد زنگ بزن.
فرزاد: آره. آره. تلفن می‌زنم به فرشاد. [گوشی تلفن را برمی‌دارد و شماره‌ می‌گيرد.]
آوا: بهش بگو بياد اين‌جا. بگو تو نمی‌تونی رانندگی كنی. تو نبايد رانندگی كنی فرزاد.
فرزاد: الو … فرشاد! گوش كن. آوا توی دريا غرق شده … آره … چی؟… چی گفتی؟ آره. مرده. غرق شده. نه، هنوز به اون‌ها تلفن نكردم. نمی‌دونم چه‌جوری بهشون بگم. نمی‌دونم چی بگم. می‌خوام تو بهشون بگی. هر وقت پيداش كردند راه می‌افتم میام. می‌گن فردا دريا جسدش رو پس می‌ده.

[آوا برمی‌گردد و مانند فرزاد پشت به تماشاگر می‌نشيند.]

آوا: بهش بگو تو نمی‌تونی رانندگی كنی. بگو بياد اين‌جا.
فرزاد: [به فرشاد] تو ميای اين‌جا؟ من نمی‌تونم رانندگی كنم. آره؟ منتظرم. به خانواده‌ی آوا تلفن می‌زنی؟ديگه خودت می‌دونی. خداحافظ.
آوا: نگاه كن. ماه داره بهم لب‌خند می‌زنه. [سرش را روی شانه‌ی فرزاد می‌گذارد. هر دو هم‌چنان پشت به تماشاگر نشسته‌اند.] به‌ اون‌ها بگو تو خيلی سعی كردی نجاتم بدهی، اما من دست و پا می‌زدم و نمی‌ذاشتم كمكم كنی.
فرزاد: تو خيلی زجر كشيدی آوا؟
آوا: فقط دل‌خورم از اين‌كه تو كمکم نكردی.
فرزاد: من سعی خودم رو كردم به‌خدا.
آوا: قسم نخور. قسم نخور.
فرزاد: من سعی خودم رو كردم.
آوا: تو ترسيدی.
فرزاد: نه.
آوا: آره، تو ترسيدی. ترسيدی.
فرزاد: نه.
آوا: آره. تو ترسيدی. تو ترسويی. كمكم نكردی. تو ترسيدی. تنهام گذاشتی.
فرزاد: آره، من ترسيدم. من ترسيدم.
آوا: ‌فقط می‌خواستم از زبان خودت بشنوم. می‌فهمی چی می‌گم؟
فرزاد: به سرم زد خودم رو غرق كنم، اما شهامتش رو نداشتم.

[آوا فرزاد را بغل می‌كند و در سكوت بارها و بارها همديگر را می‌بوسند.]

آوا: چشمهات خونيه. تو بايد بخوابی. بيا بخواب عزيزم. تو خسته‌ای. بايد بخوابی عزيز من. بيا.

[آوا به اتاق ديگر می‌رود. فرزاد هم. كمی بعد فرزاد برمی‌گردد. پشت به تماشاگر، رو به پنجره‌ی ته صحنه.]

فرزاد: آوا؟… آوا، تو اين‌جا هستی؟ آوا؟ … اگه اين‌جا هستی يه جوری حاليم كن. پنجره رو باز كن آوا. [پنجره باز نمی‌شود.] پرده رو كنار بزن. [پرده كنار نمی‌رود.] يه جوری حاليم كن هستی.



عروسی خون

May 17, 2006

دوباره خوانی‌ها بعضی اوقات فوق‌العاده است. تازگی‌ها به خاطر يک پروژه‌ی درسی، نمايش‌نامه‌ی عروسی خون لورکا را دوباره خواندم. به معنای واقعی کلمه لذت‌بخش بود. نثر شاعرانه‌‌ی لورکا به هم‌راه ترجمه‌ی عالی شاملو گاهی اوقات ديوانه می‌کند آدم را ...

***

لئوناردو: عروس تاج گنده‌ای به سرش می‌زنه. نه؟
اما نباس اين کارو می‌کرد. تاج کوچولو بهش بيشتر مياد.
دوماد چی؟ باهار نارنج به عروس نداده که بزنه به سينه‌ش؟

عروس همان‌جور با زيردامن و تاج بهارنارنجی که روی سرش است وارد می‌شود.

عروس: چرا نداده باشه؟ داده!
خدمت‌کار: (با خشم) اوا، لباس نپوشيده بيرون نيا بی‌حيا!
عروس: چی‌ می‌شه مگه؟ (با خشونت به لئوناردو) واسه چی پرسيدی باهار نارنج آورده يا نه؟
اصلاً تو کله‌ت چه فکرايی داری؟
لئوناردو: هيچی. چه فکرايی می‌خوای داشته باشم؟

می‌آيد نزديک‌تر.

تو که خوب منو می‌شناسی. لابد می‌دونی که فکری تو کله‌م نيس.
بگو ببينم: من واسه تو چی بودم؟
خاطراتتو بريز بيرون ورق بزن!
گيرم يه جفت ورزا و يه کلبه‌ی ناقابل چندان قيمتی نداشته باشه ... هان؟ اين بود چيزی که ترسوندت؟
عروس: اين‌جا اومدی چی‌کار؟
لئوناردو: اومدم عروسيت.
عروس: منم عروسی تو اومده بودم!
لئوناردو: عروسی‌ای که خودت ترتيبشو دادی! ... که خودت با جفت دستای قشنگت اسبابشو چيدی! ...
می دونی؟ ... منو می‌شه کشت اما تو روم نمی‌شه تف کرد. پول هم با تموم زرق و برقش شايد يه تف بيشتر نباشه.
عروس: دروع‌گو!
لئوناردو: دم در کشيدنو ترجيح می‌دم ... خون به سرم می‌زنه اما دلم نمی‌خواد کوه‌ها فريادمو بشنون!
عروس: من خيلی بلن‌تر از تو فرياد می‌کشم.
خدمت‌کار: ساکت باشين! با هردوتونم. راجع به‌گذشته چه حرفی دارين به هم بزنين؟

نگران به طرف در نگاه می‌کند.

عروس: حق با اونه. من اصلاً ديگه با تو حرف هم نباس بزنم. اما وقتی می‌بينم اومدی اين‌جا و دزدکی کشيک عروسيمو می‌کشی و از باهار نارنجام با گوشه و کنايه حرف می‌زنی ته دلم آتيش می‌گيره ... از اين‌جا برو بيرون و وايسا دم در تا زنت بياد.
لئوناردو: خب! که ما دو تا ديگه حتا اختلاطم نمی‌تونيم بکنيم. نه؟
خدمت‌کار: (غضب‌ناک) نه شما دو تا ديگه با هم اختلاطم نباس بکنين!
لئوناردو: بعد از عروسيم روزها و شب‌های فراوونی شد که من از خودم پرسيدم گناه با کدوممون بود.
اما هر بار که به اين موضوع فکر کردم گناه تازه‌يی به نظرم رسيد که روی همه‌ی گناه‌های ديگه رو سفيد کرد!
عروس: يه مرد با اسبش دوتايی خيلی چيزا می‌دونن.
بازی قشنگيه اين که يه دختر تک و تنها رو وسط يه صحرای برهوت تو هچل بندازن و به ستوه بيارن، من هم واسه خودم غرور دارم برای همينم عروسی می‌کنم تا با شوورم که بايد بيشتر از همه‌ی عالم دوسش داشته باشم در خونه‌مو به روی همه‌ی دنيا ببندم.
لئوناردو: غرور تو ... می‌دونی؟ ... يه ذره هم کمکت نمی‌کنه.

به او نزديک می‌شود.

عروس: نيا جلو!
لئوناردو: اين که آدم از حسرت بسوزه و جيکش هم در نياد از لعنت خدا هم بدتره.
غرور چه دردی از من دوا می‌کنه؟
اين که تو رو نديدم و گذاشتم شب‌های دراز عذاب تلخ بی‌خوابی رو تحمل کنی به چه کار من می‌خورد و جز اين‌که خود منم زنده زنده خاکستر کرد چه فايده‌يی به حالم داشت؟
تو خيال می‌کنی گذشت زمون درد آدمو شفا می‌ده؟
خيال می‌کنی ديوارها چيزی رو قايم می‌کنن؟
اشتباه می‌کنی: وقتی چيزی تا اين حد تو وجود آدم ريشه بدوونه، هیچی نمی‌تونه جلوشو بگيره!
عروس: (مرتعش) نمی‌تونم بهت گوش بدم!
نمی‌تونم صداتو بشنوم!
انگار عرق رازيونه می‌چشم يا رو دشکی که از گل سرخ پرش کرده باشن به خواب می‌رم.
صدات منو می‌کِشه و من، با اين که می‌دونم دارم خودمو با جفت دستای خودم به غرق می‌دم، دمبالش می‌رم ...
خدمت‌کار: (نيم‌تنه‌ی لئوناردو را از پشت سر می‌کشد) برو ديگه!
لئوناردو: نترس، آخرين باره که دارم باهاش حرف می‌زنم.
عروس: می‌دونم که ديوونه‌م. می‌دونم بس که تحمل کردم از تو گنديدم. اما باز به خودم فشار ميارم که اين‌جا بمونم، آروم بهش گوش بدم و نگاش کنم که دستاشو چه جوری تکون می‌ده ...



گفت‌وگوهای پس از يک خاک‌سپاری

September 07, 2003

اديت: چرا اومدی؟
اليزا: تو می‌دونی چرا اومدم.
اديت: نه ...
اليزا: چه بد.
اديت: وقتی ديدم اومدی فکر کردم بايد ديوونه شده باشی ...
اليزا: هنوز هم همون جوری فکر می‌کنی؟
اديت: آره ...
اليزا: خُب، پس چرا می‌پرسی؟
اديت: (به ژولی‌ين) اين زن، ژولی‌ين عزيز، هر دو برادر من رو ديوونه کرده.
اليزا: غلو نکن.
اديت: تا مرز جنون، خُب اگه دوست داری می‌گم با عشق! اين قيافه رو برای من نگير.
اليزا: تو اشتباه می‌کنی. کاش قضيه اين جوری بود، اما اشتباه می‌کنی ... ( به ژولی‌ين) اگه اجازه بدی قضيه رو روشن می‌کنم. من با آلکس زندگی می‌کردم ولی اين ناتان بود که تا مرز جنون دوست داشتمش. گفتم که ... بايد قبول کنی اون به کل يه چيز ديگه است.
اديت: تو معشوقه‌اش بودی؟
اليزا: برای يه شب ...
اديت: آلکس می‌دونه؟
اليزا: نه ... فکر نکنم ...



تبعيدی‌ها

August 11, 2003

ريچارد روان، نويسنده‌ی ايرلندی، که نه سال پيش به خاطر اعتفادات ضد مذهبيش با دختر جوانی به اسم برتا به خارج از کشور گريخته بود، اکنون پس از مرگ مادرش که وی را به خاطر عقايدش طرد کرده بود به کشور باز می‌گردد.

نمايش تبعيدی‌ها با صحبت‌های ريچارد و بئاتريس آغاز می‌شود. بئاتريس دختر عموی رابرت، صميمی‌ترين دوست ريچارد بوده است و بئاتريس، رابرت و ريچارد از دوران کودکی هم ديگر را می‌شناخته‌اند.

از ديالوگ‌هايی که بين ريچارد و بئاتريس می‌گذرد، درميابيم که بئاتريس و ريچارد زمانی عاشق يک‌ديگر بوده‌اند و در حال حاضر نيز يک حس قوی بين آن‌ها وجود دارد. همچنين می‌فهميم که ريچارد در تمام مدت ازدواجش با برتا که در خارج از کشور بوده است، مدام از طريق نامه با بئاتريس در ارتباط بوده و همه‌ی آثارش را برای وی می‌فرستاده است و درباره‌ی آن با هم بحث می‌کرده‌اند.

از گفتگوهای ريچارد و بئاتريس به اين نکته نيز پی‌می‌بريم که بئاتريس زمانی عاشق پسرعمويش رابرت بوده و ريچارد به همين خاطر از بئاتريس بريده است. البته بئاتريس در اين‌باره به ريچارد توضيح می‌دهد که حس وی به رابرت پسر عمويش مربوط به حال و هوای دوره‌ی نوجوانی بوده است و آن زمان که عاشق رابرت شده يک بچه بيشتر نبوده.

در همين صحنه می‌فهميم که ريچارد در حال حاضر مشغول نوشتن کتابی است که موضوع اصلی آن بئاتريس است. کتابی که از بعد از برگشتن دوباره‌اش به ايرلند شب و روز مشغول نوشتن آن است.

#######

صحنه‌ی دوم گفت‌وگوی رابرت و برتا است. رابرت که اصولا فرد هوسبازی است، مدتی است که به برتا، همسر ريچارد، اظهار عشق می‌کند و می‌گويد برتا را هميشه دوست داشته است و از وقتی که برتا از خارج به ايرلند بازگشته، اين علاقه‌اش بيشتر شده.

رابرت که در تحت تاثير قرار دادن زن‌ها فرد بسيار ماهری است، آرام آرام با صحبت‌هايش به برتا نزديک شده، وی را در آغوش می‌گيرد و می‌بوسد و چون ناگهان ريچارد وارد می‌شود از برتا می‌خواهد که شب برای ديدن وی به خانه‌اش برود.

#######

صحنه‌ی سوم گفت‌وگوی رابرت و ريچارد است که طی آن می‌فهميم رابرت در تلاش است تا با پيشنهاد شغلی چون استادی دانشگاه در دوبلين به ريچارد، وی را راضی کند تا در ايرلند بماند. رابرت قرار ملاقات ريچارد و رئيس دانشگاه را برای ساعت هشت تنظيم کرده است، يعنی همان زمانی که خودش با برتا همسر ريچارد قرار گداشته است.

#######
و اما صحنه‌ی چهارم از پرده‌ی اول، گفت‌وگوی ريچارد و همسرش برتا است. اين صحنه که شايد قشنگ‌ترين و در عين‌حال تلخ‌ترين قسمت نمايش است را با هم می‌خوانيم:

[ريچارد پشت ميز نشسته است، هم‌سرش برتا وارد می‌شود.]

ريچارد:خُب؟

برتا:خُب اون می‌گه من رو دوست داره.

ريچارد: کاغذش رو نشونش دادی؟

برتا:آره. ازش پرسيدم منظورش از نوشتن اون کاغذ چی بوده.

ريچارد:گفت منظورش چی بوده؟

برتا:اون گفت خودم بايد می دونستم. من گفتم حدس می زدم. بعد اون گفت منو خيلی دوست داره و من زيبا هستم و از اين حرف ها.

ريچارد:از کی؟

برتا:چی از کی؟

ريچارد:گفت از کی تو رو دوست داشته؟

برتا:گفت هميشه داشته. اما بيشتر از موقعی که به اين جا برگشتيم. اون می گفت تو اون پيرهن بنفش کم رنگم مثل ماه هستم ... درباره ی من حرفی با اون زدی؟

ريچارد:همون حرف های معمولی. از تو حرفی به ميون نيومد.

برتا:خيلی هيجان زده بود، ديدی؟

ريچارد:آره ... بعد چه اتفاقی افتاد؟

برتا:از من خواست که دستم رو بهش بدم.

ريچارد:منظورش اين بود که دست ازدواج بهش بدی؟

برتا:نه ... فقط می خواست دستش رو تو دستام نگه داره.

ريچارد:و تو اجازه دادی؟

برتا:آره ... بعد دستم رو نوازش کرد و پرسيد اجازه می دم دستم رو ببوسه ... منم اجازه دادم.

ريچارد:خُب؟

برتا:بعد پرسيد می تونه منو ... در آغوش بگيره و ...

ريچارد:و بعد؟

برتا:دستش رو دور کمرم انداخت.

ريچارد:و بعد؟

برتا:گفت چشم های قشنگی دارم و ... پرسيد می تونه چشای منو ببوسه ... منم گفتم ببوس.

ريچارد:و اون بوسيد؟

برتا:آره ... اولين بوسه و بعد بوسه های ديگه .[ ناگهان سخنش را قطع می کند.] ريچارد، اين حرف ها تو رو ناراحت می کنه. به نظر من تو فقط داری وانمود می کنی که اهميتی نمی دی. من که گفتم نمی خوام اين کار رو بکنم.

ريچارد:نه ... عزيزم من می خوام بدونم وقتی تو با اون اين جور رفتار می کنی اون چی کار می کنه.

برتا:يادت باشه خودت ازم خواستی که من همه چی رو برات تعريف کنم.

ريچارد:می دونم عزيزم ... و بعد؟

برتا:بعد از من يه بوسه خواست ... منم گفتم ببوس.

ريچارد:و بعد؟

برتا:و منو بوسيد.

ريچارد:از لبات؟

برتا:آره ... يه دفعه يا دو دفعه.

ريچارد:بوسه ها طولانی بود؟

برتا:نسبتا ... دفعه ی آخريش طولانی بود ...

ريچارد:از تو نخواست که اون رو ببوسی؟

برتا:چرا.

ريچارد:و تو هم بوسيدی؟

برتا:آره.

ريچارد:چه طوری؟

برتا:خيلی معمولی.

ريچارد:به هيجان هم اومدی؟

برتا:خُب خودت می تونی حدس بزنی ... نه زياد ... نه اون طوری که با تو به هيجان ميام.

ريچارد:اون هم؟

برتا:منظورت اينه که اون هم به هيجان اومد؟ آره گمونم به هيجان اومد.

ريچارد:می فهمم.

برتا:حسوديت می شه؟

ريچارد:نه.

برتا:ريچارد تو حسوديت داره می شه.

ريچارد:نه، برای چی حسوديم بشه؟

برتا:برای اين که اون منو بوسيد.

ريچارد:همين؟

برتا:آره همين ... ديگه اين که ازم خواست به ديدنش برم.

ريچارد:کجا؟ بيرون؟

برتا:نه خونه اش.

ريچارد:تو چه جوابی دادی؟

برتا:جوابی ندادم. ولی اون گفت منتظرم می شه. بين ساعت هشت و نه.

ريچارد:امشب؟

برتا:گفت امشب و هر شب.

ريچارد:و در همين ساعت من بايد برم با پروفسور راجع به کاری که می خوام بگيرم صحبت کنم و ترتيب اين قرار هم خود اون داده. جالب نيست؟

برتا:چرا.

ريچارد:ازت نپرسيد که به اون سو ظنی دارم يا نه؟

برتا:نه.

ريچارد:کاملا روشنه.

برتا:چی؟

ريچارد:يه دروغ گو، يه دزد. يه دزد و يه احمق. کاملا روشنه. به جز اين چی می تونه باشه؟ دوست بزرگ من! هاه. يه دزد! همين. و همين طور هم يه احمق!

برتا:می خوای چی کار کنی؟

ريچارد:[با خشونت] دنبالش کنم. پيداش کنم و بهش بگم [ آرام می شود] چند کلمه براش کافيه. دزد و احمق.

برتا:همه چيز رو می فهمم.

ريچارد:چی رو؟

برتا:تو سعی می کنی همه رو با من بد کنی. تو هميشه از سادگی من سو استفاده می کنی.

ريچارد:و تو جرات داری اين حرف رو به من بزنی؟

برتا:بله دارم. چون من زن ساده ای هستم تو فکر می کنی هر کاری دلت خواست می تونی با من بکنی؟ حالا برو اون رو دنبال کن. تحقيرش کن. در برابر خودت خوار و خفيفش کن.

ريچارد:فراموش کردی من به تو آزادی کامل دادم و هنوز هم اجازه می دم اين آزادی رو داشته باشی؟

برتا:هاه. آزادی!

ريچارد:بله آزادی. ولی رابرت بايد بدونه من همه چيز رو می دونم. برتا حرفای منو باور کن. اين حرف ها از روی حسادت نيست. تو کاملا آزادی هر کاری دلت خواست بکنی. تو و اون. اما نه اين طوری مخفيانه.

برتا:من می دونم تو برای چی به من به اصطلاح آزادی کامل رو دادی.

ريچارد:برای چی؟

برتا:برای اين که آزادی کاملی با اون زن داشته باشی.

ريچارد:اما ... اما تو در تمام اين مدت در جريان رابطه ی ما بودی. من هيچ وقت چيزی رو مخفی نکردم.

برتا:چرا مخفی کردی! من هميشه فکر می کردم بين شما يه دوستی ساده وجود داره.

ريچارد:همين طوره برتا.

برتا:نه، نه، خيلی بيشتر از اين ها است. و به همين خاطره که تو به من آزادی کامل می دی. ... همه ی اون چيزايی که شبا می شينی می نويسی درباره ی اونه. اون وقت اسم اين رو می گذاری يه دوستی ساده؟

ريچارد:برتا حرفام رو باور کن عزيزم. همون طور که من حرفای تو رو باور می کنم.

برتا:خدا می دونه که من همه چی رو احساس می کنم. جز عشق چه چيز ديگه ای می تونه بين شما باشه؟

ريچارد:برو بابا.

برتا:همينه که گفتم. و به همين خاطره که تو به رابرت اجازه می دی به رفتارش ادامه بده. معلومه که برای تو اهميتی نداره. چون تو اون زن رو دوست داری.

ريچارد:دوست دارم؟ من با تو نمی تونم بحث کنم.

برتا:نمی تونی چون حق با منه ... فکر می کنی مردم چی می گن؟

ريچارد:فکر می کنی من اهميتی می دم؟

برتا:اگه رابرت بفهمه چی می گه؟

ريچارد:می تونی بهش بگی.

برتا:آره من بهش می گم.

ريچارد:آره ... خيلی خوبه ... اون برات توضيح می ده.

برتا:اون هيچ وقت حرفی نمی زنه که نتونه بهش عمل کنه.

ريچارد:واقعا اين طوره. اون مجسمه ی شرافته!

برتا:هر قدر دلت می خواد اون رو مسخره کن. بيشتر از اون چه که بدونی از ماجرات با اون زن خبر دارم. حتی از اون نامه های مفصلی که سال ها برای اون زن می فرستادی و اون هم جواب می داد. رابرت هم اين ها رو می دونه.

ريچارد:تو نمی فهمی. رابرت هم همين طور.

برتا:معلومه. برای اين که موضوع عميقيه. فقط تو و اون زن می تونين ازش سر در بيارين ... آره همه چی رو فقط اون زن می فهمه نه من. اون زن روشنفکر بيمار.

ريچارد:برتا مواظب حرفايی که می زنی باش.

[ صدای خدمت کار خانه، از خارج از صحنه شنيده می شود.]

بريجيد:خانم چای رو حاضر کردم.

برتا:خيلی خُب.

بريجيد:پسر کوچولوتون هنوز تو باغه؟

برتا:آره بريجيد. بيارش تو . سرما می خوره.

بريجيد:آقای آرچی برای چای بايد بياين تو.

[دقايقی به سکوت می گذرد.]

برتا:حالا بالاخره امشب بايد برم خونه ی رابرت؟

ريچارد:می خوای بری؟

برتا:می تونم برم؟

ريچارد:چرا از من می پرسی؟ خودت تصميم بگير.

برتا:تو می گی اون جا برم يا نه؟

ريچارد:نه.

برتا:پس از رفتن منعم می کنی؟

ريچارد:نه.

برتا:ريچارد از من بخواه که به اون جا نرم، منم نمی رم.

ريچارد:خودت تصميم بگير. تو آزاد هستی

برتا:پس يادت باشه تو رو فريب ندادم.



از تاريکی

June 11, 2003

[رامين و ماندانا با دست و پای بسته روی صحنه ديده می شوند.]

رامين: نگار! نگار! نگار!
نگار: با دهن کثيفت اسم من رو صدا نزن.

[نور می رود. صدای بوق انتظار تلفن و سپس صدای برداشتن گوشی]

صدای مريم: الو؟
صدای نگار: سلام مريم. می شه الان بيای پيش من؟
صدای مريم: چيزی شده؟
صدای نگار: حالم اصلا خوب نيست. خواهش می کنم همين حالا بيا اين جا. می ترسم خودم رو بکشم.
صدای مريم: چی شده نگار؟
صدای نگار: بيا اين جا خودت می فهمی.
صدای مريم: همين الان ميام.
صدای نگار: دو تا پشت سر هم زنگ خونه رو بزن که من بفهمم تويی.

[نور صحنه روشن می شود.]

رامين: نگار! نگار!
نگار: [به مريم] دارم ديوونه می شم. اصلا باورم نمی شه.
مريم: ببخشيد نگار. من مقصرم. من فکر نمی کردم همچين آدمی باشه.. هيچ فکر نمی کردم اين آدم ممکنه همچين کاری بکنه. آدم ها رو نمی شه شناخت.
نگار: نه عزيزم. تو که تقصير نداری. تو نيتت خير بود. می خواستی کمکش کنی.
مريم: من نبايد به تو و رامين معرفی اش می کردم.
نگار: تو کار اشتباهی نکردی.
ماندانا: مريم، می شه يه ليوان آب به من بدی؟
نگار: نه. من اجازه نمی دم. تا وقتی که خودم تشخيص بدم، از آب و غذا خبری نيست.
رامين: نگار؟
نگار: خفه شو.
رامين: اين چه طرز حرف زد...؟
نگار: خفه شو. دهنت رو ببند.
مريم: چرا دست و پاشون رو بستی؟
نگار: نمی دونم.

[نور می رود. فقط صدا ها را می شنويم.]

صدای مريم: چه طور شد که فهميدی؟
صدای نگار: يه مردی بهم زنگ زد که خودش رو معرفی نکرد.

[.نور می آيد]

رامين: می شه لطفا دست و پام رو باز کنی؟
مريم: نه.
رامين: پس يه سيگار برام روشن می کنی؟
مريم: [در حالی که سيگاری برای رامين روشن می کند.] اون که خيلی دوستت داشت رامين. چه طور دلت اومد همچين رفتاری باهاش بکنی؟
رامين: حالش چه طوره؟
مريم: خيلی عصبانيه. اعتماد به نفسش رو از دست داده. برای همين نمی تونه تصميم درستی بگيره. نگار آدمی بود که منو به زندگی برگردوند. حالا اين آدم به من زنگ می زنه می گه بيا پيشم چون ممکنه خودم رو بکشم. توی راه پشت چراغ قرمز گريه ام گرفت.با خودم فکر می کردم چه بلايی سر نگار اومده که به فکر خودکشی افتاده. نکنه بيام اين جا ببينم نگار خودش رو کشته.

[نور خاموش و سپس روشن می شود. نگار گوشی تلفن را در دست دارد.]

نگار: ديگه اين جا زنگ نزن. تا وقتی نگی کی هستی نمی خوام ديگه اين جا زنگ بزنی. برام مهمه بدونم تو چرا بهم گفتی. من فکر می کنم تو نيت خيری نداشتی. حتما آدم مزخرفی هستی و اين ماجرا به نفع تو بوده.

[نور خاموش و سپس روشن می شود.]

مريم: رامين، اگه تو جای نگار بودی، اونو با يه مرد ديگه تو خونه می ديدی، دلم می خواد بدونم چه کار می کردی؟
...

محمد يعقوبی



با پنير هم خوب می شه!

April 23, 2003

[دو پسر پشت ميزی نشسته اند. بساط عرق خوری شان روی ميز پهن است]

اولی: سلام.
دومی:نوش.
اولی:می گم با آب آلبالو خيلی خوب می شه ها؟
دومی:با پنير هم خوب می شه.
اولی:با پنير هم خوب می شه ولی با آب آلبالو يه چيز ديگه است.
دومی:ماست و خيار هم خوبه.
اولی:آره اونم خوبه.

[سکوت]

اولی:به دختره چی گفتی؟
دومی:گفتم بره گم شه!
اولی:همين جوری بهش گفتی بره گم شه!؟
دومی:نه! ولی يه جوری باهاش حرف زدم که اگه خودش شعور داشته باشه می فهمه بايد بره گم شه.
اولی:خيلی خری.
دومی:آره خرم. نمی دونستی؟
اولی:الاغی ديگه، نيستی؟ چرا ناراحت می شی؟
دومی:می آوردمش خونه، باهاش می خوابيدم، الاغ نبودم، نه؟
اولی:تو چته؟
دومی:هيچ چی. فقط نمی خوام ديگه با کسی دوست شم. همين. فهميدنش خيلی سخته؟
اولی:نه، ولی احمقانه است.
دومی:عيب نداره، بذار تو اين دنيا يکی هم احمق باشه.
اولی:باشه!

[سکوت]

اولی:بريزم؟
دومی:يه خورده صبر کن. هولی مگه؟
اولی:خب بابا! چته؟

[سکوت]

دومی:چرا احمقانه است؟
اولی:ببين اين اصول گرايی تو رو من نمی فهمم.
دومی:کجاش رو نمی فهمی؟
اولی:همين معيارای اخلاقی تخميت. چی رو می خوای با اين کارا ثابت کنی؟
دومی:قراره مگه چيزی رو ثابت کنم؟
اولی:مثلا می خوای بگی خيلی آدم خوبی هستی؟ خيلی پاک هستی؟
دومی:گم شو بابا!
اولی:پس اين فيلم بازی کردنات چيه؟
دومی:می گم خوشم نمياد با دختری که دوستش ندارم، بخوابم، فيلم بازی می کنم؟
اولی:اون که دوستت داره.
دومی:اون الان فکر می کنه که منو دوست داره. دو ماه ديگه می فهمه نداشته. بعدش هم. من دوستش ندارم. بايد دو طرفه باشه يا نه؟
اولی:حالا اين هيچ چی. با اون دختره، اسمش چی بود؟ همون که 5 سال با هم دوست بودين؟
دومی:حالا با هر کی دوست باشی لازمه که باهاش بخوابی حتما؟ تو چه اصراری من نمی فهمم داری سر اين موضوع؟
اولی:من اصراری ندارم. جناب عالی بدجوری انکار داری.
دومی:آره من انکار دارم. خوشم نمياد قبل از ازدواجم سکس داشته باشم. اصلا اُمل ام.
اولی:آه. چه قدر رمانتيک. شديدا تحت تاثير قرار گرفتم!
دومی:خيلی بامزه ای مثلا؟
اولی:آره که بامزه ام. می گم معيارای اخلاقيت تخميه، همينه ديگه ...

[سکوت]

اولی:بريزم؟
دومی:بريز.

[سکوت]

دومی:گيرائيش خوبه
اولی:خيلی خوبه. از ودکا بهتره.
دومی:سردرد نياره بعدش خوبه.
اولی:اصلا نمياره.
دومی:خوبه. به هاملت بگو از اين برای منم بياره.
اولی:هاملت ديگه نمياره. از يکی ديگه گرفتم. گرون حساب می کنه ولی ميارزه ... طعمش هم بد نيست. نه؟
دومی:عرقه ديگه. هر چی هم که باشه همون مزه گهش رو داره.
اولی:ولی با آب آلبالو خيلی خوب می شه ها؟
دومی:با پنير هم خوب می شه.

[سکوت]

دومی:تو که حالا با اين همه آدم خوابيدی، خيلی راضی هستی؟
اولی:اولا که من با هر کسی نخوابيدم. بعدش هم، دروغ چرا؟ ناراضی نيستم.
دومی:تو با هر کسی تونستی خوابيدی.
اولی:اون دختره بود. سيبِيلوئه. يادت مياد که؟
دومی:خب؟
اولی:با اون خوابيدم؟ خودت می دونی که اگه می خواستم می تونستم.
دومی:لطف کردی واقعا! اونو که می گفتی حالت از قيافه ش به هم می خوره!!
اولی:به هر حال.
دومی:آره به هر حال.
اولی:من می گم آدم بايد با هر کسی که هست تا اون جا که می تونه لذت ببره و البته به اون طرف مقابل هم لذت بده.
دومی:و حالا هيچ اشکالی هم نداره صبح با يکی باشه، شب هم با يکی ديگه لابد؟
اولی:گمون نکنم داشته باشه.

[سکوت]

دومی:خب، تو که اين جوری فکر می کردی، چرا ازدواج کردی که محدود شی؟
اولی:ربطی نداره ... آدم به هر حال يه روزی بايد ازدواج کنه ديگه.
دومی:خب ... ببينم، يعنی می خوای بگی هنوز هم ...
اولی:آره ... اگه پيش بياد چرا که نه؟

[سکوت]

دومی:خانومت هم می دونه؟
اولی:ديونه شدی؟
دومی:نه. ولی گفتم لابد اگه آدم به يه چيزی معتقد باشه، می تونه راحت به بقيه توضيحش هم بده.
اولی:بستگی داره بقيه کی باشن. به تو می شه توضيح داد، به زنم نه!
دومی:جالبه.

[سکوت]

اولی:چرا ساکت شدی؟
دومی:همين جوری

[سکوت]

اولی:به چی داری فکر می کنی؟
دومی:به اين که ... ولش کن بابا

[سکوت]

اولی:بريزم؟
دومی:نه. بسه.
اولی:يه پيک ديگه بزن. چيزی نخوردی.
دومی:بسه ديگه. به اين يارو، اسمش چيه؟ بهش بگو از اينا برای منم بياره.
اولی:اسمش گرگوره. باهاش هماهنگ می کنم، بعدش شماره اش رو بهت می دم بهش زنگ بزنی. فقط يادت باشه زنگ زدی بگی دکتر مهندسی می خوای!
دومی:دکتر مهندسی؟
اولی:آخه دو مدل داره. اينی که خوردی دکتر مهندسی بود!
دومی:آره. منم از همين می خوام. عرق خوبيه.
اولی:آره با آب آلبالو خيلی خوب می شه.
دومی:با پنير هم خوب می شه.



دايره‌ی بسته

December 25, 2002


خب اعتقاد نداشته باش اما بگو! دست از قهرمان شدن بردار! هيچ کس يادی از قهرمان‌ها نمی‌کنه. عده‌شون خيلی زياده. دو دسته آدم بيشتر وجود نداره، اون‌هايی که زنده‌اند و اون‌هايی که نيستند. اون فعلا از تو قوی تره، مجبورش نکن اينو بهت ثابت کنه.، چون آدم يک بار بيشتر زندگی نمی‌کنه ... زندان رفتن تو چه نفعی داره؟ ... دست از اصولت نکش. فقط براشون نمير! براشون زندگی کن ... کارای قهرمانانه اگه نتونند دردی رو دوا کنند چه فایده؟ ... بالاخره مجبورت می‌کنند بگی: «اعتقاد دارم». خوب همين الان بگو ...




لاموزيکا

December 09, 2002

...
زن: [ پس از کوششی برای ياد‌آوری] تو اتوبوس باهاش آشنا شدم. ايستاده بود ... بعد ديدمش بيرون هتلم هم منتظره. يه بار، دو بار اون رو بيرون هتل ديدم منتظر وايساده ... بار سوم ترسيدم، دير وقت بود، هنوز هم بيرون هتل وايساده بود، تقريبا ساعت يک صبح بود و ... همين.

مرد:[ با تندی] تو کجا بودی؟

زن: يه کاباره‌ای تو سن ژرمن دپره ... اين رو هم نمی‌دونستی، نه؟

مرد: نه

زن: گاهی وقتا می‌رفتم برقصم ... تو نمی‌رقصيدی ... دلم رقص می‌خواست، فکر می‌کنم حسابی دلم می‌خواست برقصم.

مرد: اگه هم می‌رقصيدم باز قضيه فرقی نمی‌کرد.

زن: شايد. [يک مکث طولانی.] می‌دونی، اولين دفعه‌ای که خيانت می‌کنی خيلی وحشتناکه ... وحشتناک.[می‌خندد.] راست می‌گم ... اولين دفعه ... حتی اگه کاملا اتفاقی باشه ... وحشتناکه. اصلا درست نيست که بگيم اهميتی نداره. [ مرد ساکت است، لبخندی تلخ بر لب. زن ادامه می‌دهد.] فکر نمی‌کنم برای مرد خيانت به زنش اين قدرها ... جدی باشه ...

مرد: به خاطر اون بود که برگشتنت رو به تعويق انداختی؟

زن: آره.

مرد: [دردمندانه] تو خواستی اين اتفاق بيفته يا همين طوری، برخلاف ميل تو اتفاق افتاد؟

زن: [ حالا سنگ‌دلانه و انتقام جویانه تر از پيش] خودم خواستم. نااميد و مايوس بودم. می‌خواستم اون اولين لحظه‌ها ... اون اولين دفعه رو دوباره تجربه کنم. همه چيز مث دفعه‌ی اول با تو بود، من اين کارو کردم که دوباره اون لحظه‌ها رو تجربه کنم که ... هرگز چيزی جای اونو نمی‌گيره ... [مکث] اما می‌دونی، طعم اين جور ماجراجويی رو از يکی دیگه می‌چشی.

مرد: [گزنده و تلخ] خوشحالم که خودت خواستی اون اتفاق بيفته ... بقيه‌اش برام مهم نيست. [ کند و به دشواری] حالا اون لحظه‌ها رو از نو تجربه کردی؟

زن: آدم هميشه تجربه می‌کنه ... حتی ... در بدترين شرايط ... حتی شده برای يه ساعت باشه ... تو خودت اينو خوب می‌دونی ... برای همين هم بود نمی‌خواستم برگردم. دليل ديگه‌ای نداشت.

مرد: [سکوت. مرد سعی می‌کند آن چه را قبل از رفتن زن به پاريس اتفاق افتاده بود به خاطر آورد.] يه روز بعد از ظهر، چند ماه قبل از اين که بری پاريس ... تو رو ديدم ... تو من رو نديدی ... داشتی از اون ور خيابون می‌رفتی. من تعقيبت کردم ... بعد از ظهر بود . از دفتر اومده بودم بيرون برم يه سری به ساختمونا بزنم، ديدم رفتی تو يه سينما ...

زن: [می‌خندد.] آره

مرد: [ او هم می‌خندد.] دنبالت اومدم تو سينما. وسترنی رو نشون می‌دادن که قبلا با هم ديده بوديم ... تو تنها بودی ... نزديک رديف جلو ... کسی نيومد کنار تو بشينه ... اون شب چيزی از اون موضوع بهم نگفتی ... من هم سوالی نکردم ... بهار بود، سه سال پيش ... چند وقتی بود که غمگين بودی ... روز بعد، بعد از ناهار، پرسيدم می‌ری بيرون؟ تو گفتی نه، اما رفتی. دوباره تعقيبت کردم. رفتی ديدن مسابقه‌ی اسب دوونی ... باز هم تنها. خوابش رو هم نمی‌ديدم ... [مکث] درد و رنجم شروع شد.

زن: [ يک سکوت نسبتا طولانی. زن به خاطر می‌آورد.] آره معمولا از اين جور کارا می‌کردم.

مرد: [ با لبخند] هنوزم می‌کنی؟

زن: [می‌خندد.] آره.

مرد: يه هفته‌ی تموم تعقيبت کردم.

زن: و کسی رو نديدی؟

مرد: نه. فرقی هم نمی‌کرد. [مکث. سپس از سر می‌گيرد.] وحشتناک بود. من به خود تو حسادت می‌کردم ... به اون بخش مخفی و مرموزت ... يه روز با اتوموبيل تعقيبت کردم. تو تنهايی داشتی رانندگی می‌کردی، و چه معرکه بودی. خيلی تند می‌روندی ... حدود بيست کيلو متری رفتی و کنار جنگلی وايسادی. رفتی تو جنگل و من گمت کردم. يه خورده اين پا اون پا کردم و تقريبا دنبالت اومدم، بعد ... خيلی ساده برگشتم.

....



شب به خير مادر

October 18, 2002


...
مادر: چی‌کار داری می‌کنی؟
جسی: لوله‌ی این اسلحه باید تمیز بشه، مامان. باروت و گرد و خاک توشه ...
مادر: برای چی تمیز بشه؟
جسی: بهت گفتم که.
مادر:[دست به طرف اسلحه می‌برد تا آن را بگیرد.] من هم گفتم که ما این دور و برها دزد و آدم‌کش نداریم.
جسی:[به سرعت اسلحه را به طرف خود می‌کشد.] من هم گفتم که ... [ سپس سعی می‌کند آرام باشد.] اسلحه رو برای خودم می‌خوام.
مادر: خوب اگه می‌خواهی مال تو. وقتی من بمیرم به هر حال همه چی مال تو می‌شه.
جسی: می‌خوام خودم رو بکشم، مامان.
...

...
مادر: اون با يکی بود، جسی. يک روز سر زده رفتم توی انبار و ديدمشون.
جسی:خيلی خوب، تو راست می‌گی.[سيگاری روشن می‌کند]دختره خيلی خوشگل بود؟
مادر:کارلين دختر اگنس بود. ديگه خودت قضاوت کن.
جسی: غلط نکنم تو و اگنس حسابی در این مورد حرفاتون رو زده بودید؟ هان؟
مادر:من همیشه می‌گفتم اون لیاقت تو رو نداره. اون‌ها از تنسی بلند شدند اومدند این‌جا، خودت که می‌دونی.
جسی: چی‌ می‌گی مامان؟ تو بیش‌تر از من دوستش داشتی. براش عشوه اومدی که اگه نیاد برات ایوون بزنه دیگه من رو نمی‌بینه، با خودت گفتی می‌تونه توی خونه کمک‌ات کنه، بیاد یک قهوه‌ای بخوره و باهات گ بزنه. خدا می‌دونه چه فکرهایی می‌کردی. اون همه‌ی موهای فرفری.
مادر: اون بهترین نجاریه که من تا به حال دیدم. اون خونه‌ی نقلی تا دنیا دنیاست همون جوری سالم و سرا می‌مونه، جسی.
جسی: تو ایوون نمی‌خواستی، مامان.
مادر: خیلی خوب! می‌خواستم تو یک شوهر داشته باشی.
جسی: خودم نمی‌تونستم کسی رو یدا کنم دیگه!
...



به نظر شما ادامه‌اش بدم؟

September 25, 2002



يه نمايش نامه شروع کردم که هنوز براش اسمی انتخاب نکردم. صحنه اولش رو اين زير براتون می‌نويسم:

[مريم، جلوی صحنه]

اسم من مريمه. سی سالمه و چهار ساله که با احمد ازدواج کردم. می‌شه گفت زندگی خوبی داريم. من جامعه شناسی خوندم ولی ... فعلا تو خونه نقاشی می‌کنم. احمد جراحه ... کارش تازگيا خيلی زياد شده ... چند شبه داره دير مياد خونه. ديشب وقتی اومد من رو کاناپه خوابم برده بود ...

[مريم به انتهای صحنه می‌رود و روی يک کاناپه دراز می‌کشد. يک ميز جلوی کاناپه ، دو صندلی در اطراف ميز و يک تابلوی نقاشی که به وضوح مشخص است يک نقاش آماتور آن را کشيده است، در صحنه دیده می‌شود. صدای باز شدن در و چرخش کلید در قفل را می‌شنویم. احمد وارد می‌شود. از صدای پای او مریم از خواب بیدار می‌شود.]

مريم: اومدی؟
احمد: چرا نرفتی رو تخت بخوابی؟
مريم: [ خميازه می‌کشد. ] ساعت چنده؟
احمد: دير وقته ... پاشو برو سر جات بخواب.
مريم: نه! [ می‌نشيند.] بگذار برم شامت رو بيارم.
احمد: شام خوردم.
مريم: ساعت دوازده هم گذشته!
احمد: يه خورده سرم شلوغ بود ... توی بيمارستان درگير بودم ...
مريم: [ با طعنه] من سوالی نکردم.
احمد: تو هيچ وقت سوال نمی‌کنی ... تو فقط ... نگاه می‌کنی. [ احمد از صحنه خارج می‌شود. مريم کاغذ‌هايی را که احمد روی ميز انداخته وارسی می‌کند.]
صدای احمد از خارج از صحنه: تو شام نخوردی؟ [ مريم جواب نمی‌دهد.] غذاها رو بگذارم تو يخچال؟ [ احمد وارد می‌شود.]
احمد: منتظر من نشسته بودی؟
مريم: نه ... تو راحت باش ... کارت مهم تره.
[ احمد به سمت مريم می‌آيد تا نوازشش کند. مريم بلند می‌شود واجازه نمی‌دهد.]
احمد: من متاسفم.
مريم: آره ... می‌دونم ... اين هفته ظاهرا همش متاسفی!
احمد: من [ به طرف مريم می‌آيد تا بغلش کند. مريم کنار می‌کشد.] من هيچ وقت نمی‌خواهم تو رو ناراحت کنم ... پاشو بريم بخوابيم ... دير وقته.
مريم: من خوابم نمياد! می‌خواهم کتاب بخونم.
احمد: الان؟ ساعت دوازده و نيم شب؟
مريم: جدی؟ دوازده و نيم شب ؟ چه قدر دير!
احمد:[ نگاهی به مريم می‌اندازد. نا خشنود از کنايه مريم. چند لحظه به سکوت می‌گذرد.] هر جور راحتی. فکر کنم گفتم متاسفم.[ از صحنه خارج می‌شود.]
صدای احمد از خارج از صحنه: اين نخ دندون رو نديدی؟ [مريم جوابی نمی‌دهد.] نديديش؟
مريم: نه! [ چند لحظه سکوت] ادوکلن جديدت خيلی خوشبوئه ...
احمد: ممنون ... يکی از بيمارها برام آورده.
مريم: چه بيمار خوبی!
صدای احمد از خارج از صحنه: [ در حال مسواک زدن] چه کتابی داری می‌خونی؟
مريم: اهميتی هم داره؟
[ احمد وارد می‌شود.]
احمد: نمی‌خواهی تمومش کنی؟ خودم می‌دونم دير اومدم ... اين قدر شعور دارم هنوز ... توقع داری حالا چی‌کار کنم؟ [ آرام تر و با دل‌جويی ] بلند شو عزيزم ... بلند شو بريم بخوابيم ... من ... اين روزها کارم زياد شده ... خودت می‌دونی که [ مريم چيزی نمی‌گويد.] راستی نگفتی چيزی خوردی يا نه؟ می‌خواهی يه چيزی برات بيارم؟ [مريم سر تکان می‌دهد يعنی نه] پس مثل يه دختر خوب پاشو بريم بخوابيم ... من واقعا خسته‌ام
مريم: تو برو بخواب.
احمد: تو واقعا می‌خواهی کتاب بخونی؟
مريم: اشکالی داره؟
احمد: [ شانه‌اش را بالا می‌اندازد.] باشه ... خودت می‌دونی ... شب به خير [به انتهای صحنه می‌رود.]
مريم: احمد؟
احمد: [ می‌ايستد.] بله؟
مريم: هيچ چی ... برو بخواب ... شب به خير . [‌احمد چند لحظه می‌ايستد بعد از صحنه خارج می‌شود. نور می‌رود.]