پای زنها بیشتر در میان است!
رفتهایم مجتمع سینمایی پردیس ملت، تماشای فیلم عیار چهارده. توی کتابفروشی، نوع آرایش و لباسپوشیدن دختری توجهم را جلب میکند: موهای بلندی دارد که آنها را به رنگ زرد تقریبن جیغی درآورده و با شالگردن سفیدی که اتفاقن عرض بسیار باریکی هم دارد، بخش کوچکی از آن را پوشانده است. به جز آن، یک کاپشن کوتاه سفید و شلوار چسبان مشکی به تن دارد و بوت بلند سفیدی پایش کرده است. آرایشش هم از آن مدلها است که احتمالن به آن میگویند هفت قلم. از نظر من دختر چندان زیبایی نیست اما نحوهی لباسپوشیدن و آرایشش او را میان جمع متمایز و به عبارت درستتر «تابلو» کرده است. برای چند لحظه تماشایش میکنم و بعد حواسم پرت میشود به کتابهای روی میز.
دم در ورودی سالن دوباره دختر را میبینیم. کمی جلوتر از ما منتظر ایستاده است. میم؛ همسر دوستم؛ دختر را میبیند و اعتراض میکند: «دختره رو نگاه کنین چه سر و وضعی برای خودش درست کرده. بعضیها دیگه واقعن شورش رو درمیآرن.» و منتظر تایید ما است. میم دختری کاملن امروزی است که شیوهی زندگیاش با استانداردهای زندگی غربی بیشتر مطابق است تا مدل سنتی آن: تحصیلکرده است، کار میکند، اهل فیلم و موسیقی است و خوشپوش و بهروز. تا آنجا که میدانم، میم خودش اعتقادی به حجاب، دستکم آنطور که در شرع آمده است، ندارد.
اعتراض میم برایم جالب است. بحث که میکنیم متوجه میشوم استدلالش برمیگردد به اینکه هر جامعهای عرفی دارد و باید این عرف را همه رعایت کنند. با خودم فکر میکنم تا حدی راست میگوید و حتا بهنظر من هم مدل لباسپوشیدن و آرایش دختر عجیب و غریب بوده است. بعد این سوال میآید توی ذهنم که: «اصلن فرض کنیم لباسپوشیدن این دختر عجیب و خارج از عرف جامعه باشد، چهطور و چرا من مشکلی با آن ندارم و میگذرم ولی میم صدایش درمیآید؟» بعد یادم میافتد توی فلان مهمانی و بهمان رستوران هم دیالوگهای مشابهی را از زبان خانمها شنیدهام که به سر و وضع زن یا دختر دیگری معترض بودهاند. حالا سوال کلیتر میشود: «چرا خانمها خودشان به خودشان بیشتر گیر میدهند؟»
دلایل من در پاسخ به سوال اول، برمیگردد به اینکه به انتخاب آدمها در مسایل شخصیشان احترام میگذارم و طبیعی میدانم که ممکن است انتخاب بعضیها با پسند من جور درنیاید. از طرف دیگر، به عرف هم اعتقاد چندانی ندارم، چون گمان میکنم هیچکس نمیتواند به صورت دقیق آن را تعریف و حد و مرزش را مشخص نماید. به قول ز؛ دوست دیگرم؛ «لباس خود خانم میم از دید دیگری ممکن است خارج از عرف باشد.» اما پاسخ به سوال دوم به این سادگی نیست. شاید به اینخاطر باشد که زنها نسبت به مردها ذاتن تمایل به جلوهگری و موردتوجه قرارگرفتن بیشتری دارند و حضور فرد جلوهگرتر را برنمیتابند. شاید ریشهاش در حسادت و احساس خطر باشد و شاید اصلن اینگونه نباشد و استنباط من به کل غلط است. نمیدانم!
بیربط: عیار چهارده بهنظرم فیلم خوبی بود. تماشایش را پیشنهاد میکنم.
نیاز به شادی
امروز توی بازارچهی خیریهی محک، بین آهنگها و ترانههایی که پخش میشد، یکدفعه از بلندگوی سالن آهنگ «سوسن خانوم» که فکر میکنم این روزها معرف حضور همه هست، با صدای بلند شروع شد به پخششدن. بعد اتفاق جالبی که افتاد این بود که مردم، هم یک جورهایی متعجب شده بودند و هم رسمن خوشحال. از روی حالت چهرهها و نگاههایی که رد و بدل میشد و حتا از روی تکانهای کوچکی که بعضیها به خود میدادند و قرهایی که مشخص بود توی کمر مانده! قشنگ میشد این را فهمید. یک جور شادی عمومی که برای چند دقیقه همهی چهارصد، پانصد نفری که توی سالن بودند، در آن شریک شدند، حتا آن خانوادهای که در آن مادر و یکی از دخترها چادر به سر کرده بودند؛ آهنگ که شروع شد دختر برگشت به مادرش گفت: «ئه! سوسن خانوم!» و هر دو خندیدند.
شاید تلخ باشد ولی متاسفانه حقیقت این است که شادی عمومی از مردم ما دریغ شده است، چیزی که جامعهی امروز ما، بهخصوص بخش شهرنشین و عمومن افسردهاش، بهشدت به آن نیاز دارد. شادیهای ما، اگر اتفاق بیفتد، همه در عرصهی خصوصی است، توی خانههایمان یا نهایتن مهمانیها و با دوستانمان. ما آرام آرام تبدیل شدهایم به یک سری آدمهای ناخودآگاه غمگین، انگار که اصلن باید همینطور باشد و قانونش همین است. این را زمانی تو بیشتر حس میکنی که حتا برای چند روز از ایران خارج میشوی، حالا هرجا. آن جاست که میبینی انگار میشود کوچه و خیابان جور دیگری هم باشد، که موسیقی باشد، شادی باشد، رنگ باشد، که آدمها، پولدار یا فقیر، خوشحال باشند، از لحظههای کوتاه زندگی لذت ببرند و البته هیچ اتفاق بدی هم نیفتد.
آن چهارشنبهشبهای نوجوانی
چند روز پیش یک سریال بهشدت نوستالژیک گرفتم که من را پرتاب کرد به دورهی کودکی و نوجوانی. یادم هست، قشنگ یک هفته منتظر میماندم که قسمت جدید آن پخش شود و زندگی میکردم با آدمهایش: آلبر، مونیک، ایوت، ناتالی، کسلر ... بله، دههی پنجاهیها و احتمالن متولدین ابتدای دههی شصت به قبل، حتمن میدانند در مورد چه سریالی حرف میزنم: چهارشنبه شبها، آن موسیقی پر ابهت که پخش میشد و تصویر از یک آسمان ابری میرفت روی جادهای که دو طرفش درختان بلند بود، صدای گوینده را میشنیدی که میگفت: «ارتش سری» و بعد ادامه میداد: با شرکت برنارد هپتون، جان فرانسیس، کریستوفر نیم، آنجلا ریچردس.
سه شعر از ناهید کبیری
بیشتر شعرهای مجموعهی «دامنم را میتکانم از ابر» ناهید کبیری را که تازه چاپ شده است، دوست داشتم. فکر میکنم خواندنش پیشنهاد خوبی باشد برای عصر یک روز دلگیر زمستانی. سه تا از شعرها را اینجا میآورم:
نه مثل همیشه
در ضیافت زمین و ستاره
با لباس سفید اتوکشیده ایستادهام
تا به تجربههای تازهی این غربت بیآینه
عادت کنم
به قیامتِ دیدار تو نمیدانم اما
چهگونه؟
اکنون که مه از کوه پائین میآید
از تپه پائین میآید
روی سقف سفالین خانهها چرخ میزند
و بر شاخههای پریشان اردیبهشت،
که سنگین از عطر شکوفههای غریب
میبارد،
من از رویاهای پراکندهام در سرزمینی یاد میکنم
که انگار وطن من بود!
و دلم برای تو ای نامهربان
نه مثل همیشه
که بیشتر از همیشه
تنگ میشود ...
شاید دفعهی بعد
توضیح: بالاخره بعد از نزدیک به چهار سال، نوشتن این نمایشنامه تمام شد! البته بازنویسی نهایی آن هنوز مانده که گذاشتهام برای چند ماه دیگر که از متن فاصله گرفته باشم. خوشحال میشوم اگر حوصله کنید بخوانید و نظر بدهید.
×××
شاید دفعهی بعد
شخصيتها:
پريسا حدودن سی ساله
فرزانه دوست پريسا، تقريبن همسن او
بابك همسر فرزانه، سی و پنج ساله
نيلوفر خواهر فرزانه، بيست ساله
برديا دوست قدیم پریسا، سی و يك ساله
[همهی صحنههای نمايش در يك هتل ساحلی میگذرد.]
(1)
[صدای پریسا را در تاریکی صحنه میشویم.]
صدای پریسا: توی فرودگاه موقع برگشتن، وقتی علی داشت چمدونها رو تحویل بار میداد، به این فکر میکردم که عجب سفری شد این مسافرت. سفری که بهخاطر قهر و دعواهایی که قبلش با علی داشتم، دلم نمیخواست بیام و حالا هم که ...
گیجم، خیلی گیج. الان بیشتر از همیشه نمیدونم درست چیه و غلط کدوم. بعد از این یه هفته و همهی اتفاقاتی که افتاد، حالا دلم یه خواب طولانی میخواد و بعد ... جالب نیست؟ استراحت، اون هم بعد از سفری که برای استراحت رفته بودیم، اما از همون اولش ...
به هتل که رسیدیم و اتاقها رو تحویل گرفتیم، علی رفت دوش بگیره و من هم مشغول مرتبکردن لباسها و وسایلمون شدم که همون موقع تلفن فرزانه بهم فهموند که قرار نیست این سفر، یه مسافرت معمولی باشه ....
[نور میآید. صحنه اتاق دویست و ده هتل است. پریسا لباسهایشان را یکی یکی از چمدان درمیآورد و در کمد آویزان میکند. صدای آوازخواندن علی زیر دوش شنیده میشود.]
صدای علی: پریس باورت نمیشه! توالتهای اینجا شیلنگ نداره!
پریسا: هتلهای خارج از كشور معمولن ندارن. تو هم كه حالا داری دوش میگیری.
صدای علی: الان آره. كلن چی؟
پریسا: اگه بیدو نداشته باشه، با دستمال باید پاك كرد!
صدای علی: [با تعجب] بیدو؟ بیدو چیه دیگه؟ بیدو!
پریسا: [میخندد.] بیدو یه چیزیه که میشینی روش خودش میشوره! حالا هم زودتر دوشت رو بگیر بیا بیرون. من هم میخوام دوش بگیرم. یه ساعت دیگه باید توی لابی باشیم. دیر میشه!
[پریسا آویزانکردن لباسها را تمام میکند، بعد توی اتاق چرخی میزند، تلهویزیون را روشن میكند. چند كانال عوض میكند و بعد روی یك كانال موسیقی باقی میماند. تلفن اتاق زنگ میزند.]
پریسا: Hello
صدای فرزانه: منم پریسا
پریسا: ئه! سلام
صدای فرزانه: [هیجانزده] پریسا؟
پریسا: جونم؟ چی شده؟
صدای فرزانه: ببین پریسا، الان رفتهبودم پذیرش. یخچال اتاق ما كار نمیكرد، رفتهبودم بگم بیان عوضش كنن.
پریسا: خُب؟
صدای فرزانه: فكر میكنی كیو دیدم اونجا؟
پریسا: كی؟
صدای فرزانه: [سكوت] علی كجاست؟
پریسا: داره دوش میگیره. كیو دیدی؟ به علی ربط داره؟
صدای فرزانه: نه ...
پریسا: کیو دیدی؟
صدای فرزانه: بردیا رو [سكوت] پریسا؟ خوبی؟
پریسا: [سكوت] آره ...
صدای فرزانه: فكر كردم من بهت بگم بهتر از اینه كه یه دفعه خودت ببینیش.
پریسا: [آرام] خوب کاری کردی ... مطمئنی خودش بود؟
صدای فرزانه: آره، با هم حرف زدیم.
صدای علی: عزیزم، اون خمیر ریش منو میدی؟
پریسا: ببین فرزانه، علی داره صدام میكنه. حالا بعدن حرف میزنیم.
صدای فرزانه: باشه، باشه ... پس ساعت هشت تو لابی میبینمتون.
پریسا: آره .... باشه
صدای فرزانه: فعلن خدافظ
پریسا: خدافظ ... [سكوت]
صدای علی: پریس؟
پریسا: الان میآرم برات.
[پریسا به سمت چمدان میرود تا خمیر ریش علی را پیدا كند. اشك در چشمانش جمع شدهاست. صدای موسیقی هنوز در صحنه شنیده میشود. نور به آرامی فید میشود.]
اگر دلتان برای نیکولا کوچولو تنگ شده (2)
خبر خوب بعدی برای علاقهمندان به نیکولا کوچولو این است که جناب آقای امیرحسین مهدیزاده؛ مترجم کتابهای نیکولا کوچولو؛ که یادداشت قبلی را خوانده بودند، به من ایمیل زدهاند که:
«مجموعهای که [از نیکولا کوچولو] در ایران چاپ شده، به چهارده جلد خواهد رسید. دو تا را استاد بزرگ اسماعیل سعادت؛ عضو فرهنگستان ادب؛ ترجمه کردهاند که البته به نام دو دخترشان چاپ شده و یازده جلد دیگر را بنده ترجمه کردهام که سه جلد آن [هنرهای نیکولا / یادش بهخیر نیکولا / نیکولا مرد کوچک] در همین دو هفتهی اخیر عرضه شده و یک جلد آخر هم در دست ترجمه است که گمانم به نمایشگاه برسد.
این جلد که آماده شود، انشاالله برای هر 14 جلد فکری خواهد شد که در یک بستهبندی هم عرضه شود.
استقبال خوبی که از این داستانها در ایران مثل بقیهی دنیا شده، برای من و نقاشش و روح نویسندهاش خوشحال کننده است.»
اگر دلتان برای نیکولا کوچولو تنگ شده
آدمها از یک لحاظ دو دستهاند: «آنهایی که نیکولا کوچولو خواندهاند، و آنهایی که نخواندهاند.» و من میتوانم با اطمینان بگویم: آدمهای دستهی دوم حتمن نسبت به آدمهای دستهی اول چیزی کم دارند. درست مثل آنهایی که فزندز دیدهاند و با آن زندگی کردهاند، و آنهایی که بیاعتنا از کنارش رد شدهاند.
من خودم نیکولا کوچولو را دیر خواندم. یعنی وقتی که دیگر آدم بزرگ به حساب میآمدم. (فکر میکنم دورهی کودکی ما هنوز نیکولا کوچولو به فارسی ترجمه نشده بود.) یواشکی هم خواندمش! چون راستش را بخواهید، آنوقتها فکر میکردم یک جورهایی زشت است، بقیه بفهمند شبها مینشینم و با علاقه کتاب بچهها را میخوانم! به هر حال هر آدمی یک دورهی زندگیاش احمق است!
ادامهی"اگر دلتان برای نیکولا کوچولو تنگ شده"اما من با تو تنهام
(1)
استیسی: اون مریضه و توهم داره و تو مدام بهخاطر من و رابطهی گذشتهمون، اونو آزار میدی.
هاوس: سوالها طوری طراحی شده بود که فعالیت بخش احساسی مغزش رو بررسی کنیم.
استیسی: هر جور میخوای با کلمات بازی کن اما تو داشتی اعصابش رو به هم میریختی.
هاوس: اعصابخوردکردن پزشکی. این بود کاری که داشتم میکردم.
استیسی: بعد هم مث یه دختربچهی دوازده ساله اومدی و بالاپشتبوم قایم شدی ... مثل همیشه.
هاوس: پنج ساله که این بالا نیومده بودم. از همون موقع که رابطهمون تموم شد [لحظاتی به سکوت میگذرد.] نمیدونم چهشه؟ نه آلزایمره، نه تورم مغزی. نه به عوامل محیطی مربوطه، نه به سیستم ایمنی بدن خودش ...
استیسی: تا حالا ندیده بودم که تو وضعیتی قرار بگیری که نفهمی مشکل از چیه.
هاوس: من هنوز تسلیم نشدم.
استیسی: حالا باید چیکار کنیم؟
هاوس: منتظر میمونیم یه چیزی تغییر کنه. یکی از بزرگترین تراژدیهای بشر اینه که همیشه یه چیز تغییر میکنه.
(2)
استیسی: من با دوستای قدیممون قطع ارتباط نکردم.
هاوس: آره نکردی، اما به هیچکدومشون نگفتی که اینجایی ... چرا نباید به قدیمیترین دوستات بگی که مارک رو آوردی این بیمارستان و داری سعی کنی زندگیش رو نجات بدی؟
استیسی: بذارش به این حساب که سرم خیلی شلوغ بوده.
هاوس: میدونی، دوستای قدیمی من بهم میگن که مراقب باشم، مث اینکه فکر میکنن من هنوز نتونستم تو رو فراموش کنم و ممکنه این وقتگذروندن با تو برام خطرناک باشه. داشتم فکر میکردم دوستای تو هم ممکنه چنین نگرانیهایی داشته باشن. به همین خاطر بهشون نگفتی که اینجایی.
استیسی: حالا که چی؟ که هنوز عاشقت هستم؟ که شوهر در حال مرگم رو ول میکنم و با تو فرار میکنم مکزیک؟
هاوس: نه.
استیسی: ببین من ازت واقعن ممنونم بهخاطر کاری که برای ما میکنی، اما فکر میکنم بهتره توصیهی دوستات رو گوش کنی و دور از من بمونی.
(3)
استیسی: تو حالشو خوب کردی.
هاوس: خواهش میکنم.
استیسی: ممنون ... حق با تو بود.
هاوس: آره، گفته بودم تسلیم نمیشم.
استیسی: نه ... منظورم اینه که ... تو هنوز برام تموم نشدی. تو بیهمتا بودی. همیشه هم خواهی بود ... اما من نمیتونم با تو باشم.
هاوس: پس من مرد رویاهای تو هستم، اما تو یه نفر دیگه رو میخوای، که البته اون آدم هیچوقت نمیتونه مرد رویاهات باشه.
استیسی: چیزی که در موردت جالبه، اینه که همیشه فکر میکنی حق با توئه. چیزی هم که در موردت خستهکنندهس اینه که بیشتر وقتها هم درست فکر میکنی. تو فوقالعادهای، بامزهای، غافلگیرکنندهای، جذابی ... اما با تو من تنهام درحالی که با مارک جا برای منم هست.
House M.D، فصل اول، قسمت آخر
از همین سری:
دخترهای خوشگل نمیرن دانشکدهی پزشکی
اگه با من کار داشتن، بگو دارم دوش میگیرم!
بازنده همیشه بازنده است!
رنگ چشمهای من سبزه ...
منم دوسِت دارم کیز!
کارگردان و بازیگر
رهاکردن در سی ثانیه
هیچ چیز نمیتونه عوضش کنه ...
حقیقت والاتر از کلیسا است ...
سکوت خداوند
We’ll always have Paris
در ستایش تصویر
تماشای آدمها و حسهایشان همیشه برای من جذاب بوده است. آدمها توی خیابان، توی یک کافه، سر کار، توی ماشین پشت ترافیک، آدمها وقتی شادند، وقتی خستهاند، وقتی عصبانیاند، وقتی از نگاهشان میقهمی کسی را دوست دارند و ...
هنوز ده دقیقه بیشتر از شروع «در شهر سیلویا» نگذشته بود که حس کردم: احتمالن عاشقش میشوم و همینطور هم شد. فیلمی که داستان ندارد، کل قصهاش را میشود در یک خط تعریف کرد: مردی به شهری کوچک میآید تا دختری که شش سال پیش دیده، دوباره ببیند، اما او را پیدا نمیکند. کل دیالوگهایش را میتوان در نصف یک صفحهی کاغذ نوشت و فیلمی که حتا نام هیچکدام از شخصیتهایش را تا آخر نمیفهمیم.
پیشنهاد برای دیدن
این پنج فیلم در میان فیلمهایی که در پاییز دیدهام، از بهترینها بودهاند:
Je suis malade
ترانههای زیادی است که دوستشان داریم، که با آنها خاطره داریم، که وقتهای دلتنگیمان گوش میکنیم. اما برای هرکسی تنها چند ترانه بیشتر وجود ندارد که رهایش نکند، که اصلن بشود بخشی از وجودش، که زندگی کند با آن، که هزار و یک لحظهی تلخ و شیرین به آن وصل شده باشد ...
برای من Je suis malade با اجرای فوقالعادهی لارا فابین یکی از همانهاست. آهنگی که انگار به بند بند وجودم وصل است. آهنگی که این روزها بیشتر از همیشه گوش میکنم. روزهایی که سعی میکنم کسی را فراموش کنم و نمیشود ...
ادامهی"Je suis malade"بیست و پنج تصویر از آفریقای جنوبی
برای دیدن تصاویر در اندازهی بزرگتر، میتوانید روی آنها کلیک کنید.
ادامهی"بیست و پنج تصویر از آفریقای جنوبی"توضیح
فکر میکنم باید یک قانونی برای خودم بگذارم که در چند وضعیت هیچ چیز اینجا منتشر نکنم: وقتی عصبانی هستم، وقتی احساساتی شدهام و وقتی ساعت از دو شب گذشته باشد. یادداشت قبلی را حذف کردم، چون هر سهی این شرطها شاملش میشد. مدتهاست در این وبلاگ از مسایل شخصیام ننوشتهام و فکر میکنم بهتر باشد همین روند را ادامه دهم.
سه دقیقه برای زندگی
درست که ساعت الان نزدیک به پنج صبح است و درست که من باید ساعت هفت و نیم باید سر کلاس باشم و احتمالن امشب دیگر نخوابم، اما باید بگویم که این بیدارنشتن میارزید، به لذت برد آرژانتین و به تماشای شیرجهی مارادونای بزرگ روی چمن خیس بعد از گل برتری دقیقهی نود و سه!
عجب بازی پراسترسی بود و رسمن آخرهای بازی قلبم داشت میآمد توی دهنم. آرژانتین اوایل نیمهی دوم گل برتری را زد و بعد کمی عقب کشید و تو به عنوان هواداری که آرژانتین برایت معنای فوتبال است، هر لحظه این نگرانی را داشتی که نکند یک دفعه تیم گل بخورد و جام جهانی از دست برود.
ده دقیقهی آخر که واقعن تماشای بازی سخت شده بود و زمان نفرینشده نمیگذشت و هر توپی که پروییها روی دروازهی آرژانتین میفرستادند، نفسها در سینه حبس میشد که نکند یک دفعه توپ برود توی گل و بازی مساوی شود. و دقیقهی نود و در میان تعجب همه این اتفاق افتاد و پرو گل زد: یک، یک مساوی و خداحافظ جامجهانی، خداحافظ مارادونا.
اما این پایان کار نبود و آرژانتینیها که انگار فهمیده بودند هیچکس دوست ندارد یک جامجهانی بدون آرژانتین را ببیند، یکپارچه آتش شدند. سه دقیقه وقت تلف شده و همین زمان کافی بود تا آرژانتین دوباره به گل برسد. معجزه اتفاق افتاد و فوتبال بار دبگر نشان داد چرا پرطرفدارترین ورزش دنیا است. توپ مارتین پالرمو توی دروازه رفت، بوینسآیرس منفجر شد و مارادونا از شدت خوشحالی در حالی که سر از پا نمیشناخت، شادیاش را با یک شیرجه با چمن خیس ورزشگاه تقسیم کرد.
اما هنوز کار تمام نشده و بازی سخت روز چهارشنبه مقابل اروگوئه باقی مانده. یک نود دقیقهی دیگر و آن وقت یا تیم رفته است جامجهانی یا جامجهانی برای من از همان موقع تمام شده است!
بعدن اضافه شد:
الان، ساعت سه و نیم بامداد پنجشنبه 23 مهر، آرژانتین با برد یک بر صفر مقابل اروگوئه، به جامجهانی صعود کرد. آخیش!
هوای هیتلری
در سال 1933 که هیتلر به قدرت رسید، رسانههای آلمان آزاد بودند؛ بیش از چهارهزار و هفتصد روزنامه و هفتهنامه وجود داشت که از هر کشوری روی زمین بیشتر بود. اما گوبلز وظیفهی خود دانست که رسانهها را مهار کند، بهطوری که خط مشی حزب نازی تنها صدایی باشد که مردم آلمان بشنوند.
از راه آمیزهای از تهدیدات، دخالت دولت و وضع قوانین جدید که روزنامهها را تحت کنترل دولت قرار میداد، رسانههای آلمان بهتدریج به خدمتگذار «حقیقت» البته از نوع گوبلزی آن تبدیل شدند.
و به این ترتیب مردم آلمان از هر سو زیر بمباران پیامهایی دربارهی خوبی، قدرت و خردمندی پیشوا قرار گرفتند. گوبلز و همکارانش به ایستگاههای رادیویی و روزنامهها دستورالعملهای اکید میدادند که چه چیزی را میتوانند گزارش یا چاپ کنند.
مثلن استفاده از نام هیتلر فقط در متنهای مثبت و امیدبخش مجاز بود و خوشآمدگویی به صورت «سلام» یا «روز به خیر» جای خود را به «هایل هیتلر» داد. همچنین گوبلز پیشبینیکنندگان وضع هوا را در رادیو مجبور کرد در اشاره به روز آفتابی و صاف از اصطلاح «هوای هیتلری» استفاده کنند.
امپراتوری هیتلر، نوشتهی گیلبی استیوارت، ترجمهی مهدی حقیقتخواه، نشر ققنوس، صفحات 78 و 79
نیروی ویرانگر عشق
«سرگذشت آدل ﻫ» ماجرای واقعی و صد البته بینهایت تلخ عشق دیوانهوار، بیسرانجام و یکطرفهی آدل هوگو؛ دختر زیبای ویکتور هوگو؛ به ستوان پینسن، یک افسر زنبارهی انگلیسی است. عشقی بیمارگونه که در آن آدل برای رسیدن به معشوق، دست به هر کاری میزند، به هر حقارتی تن میدهد، از همه چیز میگذرد و سرانجام کارش به جنون میکشد.
آثار فراوانی با موضوع «عشق یکسره» در ادبیات و سینما وجود دارد، اما بدون شک «سرگذشت آدل ﻫ» یکی از غمانگیزترین آنهاست. ماجرایی که بیننده را به فکر فرو میبرد که نیروی عشق تا چه اندازه میتواند از یک طرف پرقدرت ولی از طرف دیگر کور و ویرانکننده باشد. در بعضی از قسمتهای فیلم، تماشای اینکه چهطور این حجم عظیم از عشق میتواند باعث این همه خودویرانگری و پذیرش تحقیر شود، آزاردهنده است.
ادامهی"نیروی ویرانگر عشق"فرق تختی با موحد
یک سری ورزشکارها میشوند مثل فوتبالیستهایی که روز بازی ایران - کرهی جنوبی، با مچبند سبز رفتند توی زمین و یک سری هم میشوند مثل سوریان که مدالش را به رییسجمهور محترمش تقدیم کرده است.
دوباره
نوشتن تمرین میخواهد. یک مدت که نمینویسی، دوبارهنوشتن سخت میشود. کلمهها انگار پیدا نمیشوند و سر جای درستشان توی متن نمینشینند. وسواس میآید سراغ آدم اصلن: «کدام کلمه را کجای فلان جمله بگذارم؟» مینویسی و میبینی نوشتهات روان نیست؛ پر از تکلف است و خواننده را فراری میدهد. مینویسی و میبینی، دوست نداری آن چه را که نوشتهای. مینویسی و آخر سر فکر میکنی: «تو که قرار بود چیز دیگری بنویسی، چرا اینجور شد؟»
کمرنگ
همچنان و دستکم تا دو هفتهی دیگر بیاینترنتم و طبیعتن حضورم در اینجا کمرنگ خواهد بود. شرمنده که فرصت نمیکنم به موقع جواب ایمیلها و کامنتها را بدهم.
راستی دم همهی شما که جمعه رفتید راهپیمایی گرم! یعنی فیلمها و عکسها را که دیدم روحم شاد شد.
سفر
چندروزی در سفرم، مملکت را نگه دارید تا برگردم.
مردانه
عاشق آن گفتگوهای پسرانه/مردانهی رک و راستِ ساعت دو نصفهشب به بعدی هستم که بعد از یک مهمانی دوستانه، وقتی جمع خلوت شده و احتمالن سرها هنوز سنگین است، بین اندک آدمهای آشنای باقیمانده رد و بدل میشود.
این جور وقتهاست که فکر میکنم چهقدر ما مردها، بهخصوص وقتی دوستیمان از یک مرحلهای میگذرد، حرف همدیگر را میفهمیم و چهقدر برخلاف برخی دخترها یا زنها که بهظاهر با هم دوستند، اما به سادگی قادرند با بیرحمی تمام، جلوی همه، یکدیگر، یا دختر یا زن غایب در جمعی را، حتی بدرند، هوای همدیگر را داریم و خیالمان راحت است که میتوانیم به هم اطمینان کنیم.
البته واضح است که به طور کلی قضاوت نمیکنم و ممکن است برعکس آنچه گفتم نیز اتفاق بیفتد.
ولی افتاد مشکلها!
چهقدر آمادهکردن یک خانه برای زندگی کار دارد! این دو سه هفتهی گذشته رسمن دهان مبارک در همین زمینه سرویس شده و تازه هنوز یک عالمه کار دیگر باقی مانده. بیشتر روزها باید از شش صبح تا سه و چهار بعدازظهر بروم کلاس، بعد بدو بدو بیایم برسم به کارهای خانهی جدید. یکی دو تا هم که نیست بیوجدان، قشنگ یک پروژه است برای خودش. خانه را تمیز کن، فلان جایش را نقاشی کن، سفارش کتابخانه بده، مبل بخر، میز بخر، تلویزیون، یخچال، ماشین لباسشویی و هزارتا چیز دیگر. بدیش هم این است که جدای از این که کلی پول باید بابت هرکدام بدهی، بعضی چیزها هم واقعن خریدنشان و سروساماندادنشان یک حال و حوصلهی جداگانهای میخواهد.
مثلن فردا که خیر سرمان جمعه است، باید از هفت تا یک بروم کلاس، بعد بروم گلوبندک، نمیدانم کجا دنبال لوستر (امروز چند جا را توی شریعتی دیدم، مدلها همه بیریخت و مال دورهی لویی شانردهم و البته همه هم کلی گران. مثلن فکر کن یک لوستر شخمی! زشت یک میلیون و سیصد هزارتومن.) بعد باید بروم آقای پردهدوز را ببرم خانهام، پنجرههایم را اندازه بگیرد و مدل پرده انتخاب کنم و آخرسر اگر وقت شد، بروم چند جا ببینم یکی دو تا قالیچهی بهدربخور میتوانم پیدا کنم یا نه.
بعد متاسفانه من سر انتخاب و خرید این چیزها گیر هستم و دلم میخواهد چیزی را بخرم که درست و حسابی دوست داشته باشم. خب اینطوری کار سخت میشود. سلیقهام هم که به آدم نرفته و معمولن با سلیقهی عمومی فرق میکند. مثلن همه جا پردههای دو سه لایهی چین و واچین تور و یالاندار هست که به نظر من ایت رییلی ساکس! یا از این لوسترهای شاخهشاخهی شلوغ کلاسیک که من اصلن نمیفهممشان و نمیدانم چرا لوستر باید این جوری باشد یا فرش که ار این مدل فرشهای سنتی که همهمان از اول عمرمان توی خانههای خودمان و فامیلهایمان دیدهایم، خوشم نمیآید و دوست دارم فرشی که میخرم یک طرح ساده اما قشنگ؛ مثلن هندسی؛ داشته باشد.
حالا تازه اینها خوب است، مطمئنم هزارتا خرده ریز دیگر هم باید بگیرم که حتی تا به حال به ذهنم هم نیامده. مثلن از این آبکشهای فلزی که توی سینک میگذارند و تویش چیزهایی مثل تفالهی چای خالی میکنند یا رنده و کفگیر و ملاقه یا سطل زبالهی کوچک دردار برای توالتها و کلی چیز دیگر که خیلیهایشان را اصلن نمیدانم باید از کجا خرید!
خلاصه که بد دورهای است آقا! این وسط کارهای کلاس و طرح سوال و ویراستاری کتاب و ... هم هست که نمیشود انجامشان نداد. گاهی وقتها آنقدر کارهایم به هم میپیچد که نمیفهمم روزم چهطور شب شد. تازه آخرشب هم که کارهایت را انجام دادهای، خسته و مرده باید بیایی پای اینترنت وبلاگ آپدیت کنی و ببینی سی چهل تا ایمیل نخوانده داری و گودرت هم مثبت هزار است. این جور وقتهاست که با خودت فکر میکنی: چهقدر این آفرینندهی دکمهی مارک آل از رد آدم خوبی بوده است!
پینوشت:
1-با همهی این نقزدنها یک روحیهی خوبی پیدا کردهام این روزها که فکر کنم بیربط به خانهی جدید نباشد.
2- جا دارد یک تشکر درست و حسابی هم بکنم از همهی دوستانی که تا به حال در راه آمادهسازی خانه کمکم کردهاند، از فرزاد و فرهاد بگیر تا نسیم و علی و یزدان و پرستو و الیزه و فریانه و نوید و محسن و آیلا و پگاه و آن یکی پگاه و بقیه. دست همهتان درد نکند.
شکایت
زنگ میزنم شاتل برای گرفتن سرویس ADSL برای خانهی جدید. بعد از دو روز میگویند چون خظتان فیبر نوری و فلان است، نمیتوانیم به شما سرویس بدهیم، برو از مخابرات خطی بگیر که بشود رویش ADSL داد. زنگ میزنم مخابرات، خانم محترم پاسخگو آدرس را میپرسد و بعد تایید میکند که بله خطوط تلفن منطقهی شما فلان طور است و نمیشود رویش سرویس ADSL گرفت. میپرسم من چه کار کنم؟ جواب میدهد وایرلس بگیرید و نمیداند که مودمهای داتک که ظاهرن تنها سرویسدهندهی اینترنت بدون سیم است، در منطقهای که ما هستیم، آنتن نمیدهد. این نکته را به او یادآوری میکنم و سوالم را دوباره میپرسم. میگوید راهی ندارید، نمیتوانید ADSL بگیرید! میپرسم خب در آینده طرحی دارید که به منطقهی ما خطوطی دهید که بشود با آنها به اینترنت پرسرعت وصل شد؟ و سرکار خانم پاسخگوی محترم جواب میدهد نه و گوشی را میگذارد. به همین راحتی!
حالا من ماندهام با یک خانهی تازه ولی بیاینترنت. میخواهم این چند روز آینده اگر فرصت پیدا کنم بروم مخابرات و با مسئول بالاتری؛ کسی؛ صحبت کنم و از او بپرسم گناه ما چیست که در این منظقه ساکن هستیم؟ و چرا نباید بتوانیم سرویس ADSL بگیریم. من فکر میکنم حق مردم منطقهی ماست که اینترنت پرسرعت داشته باشد و مخابرات موظف است به هر روشی شده این سرویس را برای ساکنین این منطقه که عدهی کمی هم نیستند، فراهم کند. اگر هم جوابی درست و حسابی نشنوم با یک وکیل مشورت میکنم و در صورت امکان از مخابرات شکایت میکنم. میدانم در سویس زندگی نمیکنیم و احتمالن خیلی از شما دارید پیش خودتان میگویید چه دل خجستهای دارم! ولی من فکر میکنم این کارها اثر دارد.
پینوشت:
حالا کسی در این شرایط راهی میشناسد برای دسترسی به اینترنت با سرعت قابل قبول؟
تغییر ...
همهی زندگیم و در واقع درستتر بگویم همهی کتابها و فیلمهایم را بستهبندی کردهام در یک سری کارتن در سایزهای مختلف و اینجا توی این اتاق، تختم مانده، قفسههای خالی کتابخانه و این کامپیوتر و میزش.
نگاه میکنم به این کارتنها و انگار هنوز باورم نمیشود که دارم میروم از این خانه. حس عجیبی است. مامان، بابا و برادرم را که نگاه میکنم، فکر میکنم مفهوم اینکه «یک چیزی قلب آدم را میفشارد.» را درک میکنم هربار. هنوز نرفته دلم برای هر سهشان تنگ شده ...
بالاخره باید روزی اتفاق میافتاد و حالا میدانم که وقتش است، هر چهقدر هم سخت باشد. باز خوب است همان شهری هستم که آنها هم هستند و باز خوب است هر وقت بخواهم، میتوانم تا نیم ساعت بعدش، ببینمشان. هیچ وقت به اندازهی امشب نمیدانستم اینقدر دوستشان دارم.
دلم برای اتاقم تنگ میشود، برای این خانه، برای آدمهایش و برای همهی لحظههای خوبی که با هم داشتهایم ...
پینوشت:
به احتمال فراوان سهشنبه اثاثکشی میکنم.
اگر دلتان برای خواندن شعر خوب تنگ شده ...
بالاخره بعد از مدتها یک مجموعه شعر خوب پیدا کردم که خواندن بیشتر اشعارش به من چسبید: «پایینآوردن پیانو از پلههای یک هتل یخی»، مجموعه شعرهای رسول یونان، نشر افکار، چاپ اول: 1388
چندتایی از شعرهای این مجموعه را بخوانید:
ظهر
نه نسیم میوزد
نه صدای آوازی میآید
و نه
در داستانی که میخوانم
قهرمان کاری میکند
زمان
کند میگذرد بیتو
روغنکاری میخواهد
این چرخ قدیمی
گروتسک
نازك افشار: من شخصن دو يا سه بار در اغتشاشات غيرقانونی ميدان هفت تير، خيابان انقلاب و غيره شركت كردم و در اثر يك ندانم كاری ايميلهايی را كه به دستم میرسيد، برای دوستانم ارسال میكردم ... در حال حاضر از اينكه اين كارها را انجام داده و تحت تاثير جو آن زمان قرار گرفتم، پشيمانم و متنبه شدهام.
چون خانهی من نزديك ميدان ونك بود در اجتماعات اين ميدان شركت میكردم؛ اما كسی از من نمیخواست كه اطلاعاتی را جمعآوری كنم. مسئولان زندان خيلی با من مهربان بودند و خصوصن برادران وزارت اطلاعات من را متوجه اشتباهاتم كردند. دليل گريههای من اين است كه سابقهی ١٨ سالهی خود را كه با صداقت كار كرده بودم، خراب كردم.
***
كلوتيلد ريس: پس از انتخابات در راهپيمايی روزهای ٢٥ و ٢٧ خرداد شركت كردم و از اين راهپيمايی عكس و فيلم گرفتم. علاوه بر اين از دوستان فرانسوی و ايرانی و خود اطلاعاتی درباره تظاهرات و وضعيت سياسی ايران كسب كردم و همهی اينها به خاطر اين بود كه علاقه داشتم بدانم چه اتفاقاتی در ايران رخ میدهد ...
كسی از من نخواسته بود كه اطلاعاتی برايش بفرستم و عكس يا فيلم ارسال كنم، بلكه اين علاقهی شخصی خودم بود و امروز میفهم كه اشتباه كردم و پشيمانم، زيرا نبايد در تظاهرات غيرقانونی شركت میكردم و نبايد عكس میگرفتم و يا از دوستانم در اين مورد سوال میكردم. از كشور، مردم و دادگاه ايران میخواهم كه مرا ببخشند و اميدوارم كه مورد عفو قرار گيرم.
***
بخشی از کیفر خواست: كشورهای غربی علاوه بر فعاليت در حوزه شبكههای تلويزيونی در عرصهی اينترنت نيز سرويسهايی را به اغتشاشگران ارائه دادند كه بخشی از آنها به شرح ذيل میباشد: قراردادن نرمافزار ترجمهی انگليسی به فارسی و بالعكس برای استفادهی عمومی.
کهریزک
این روزها که میگذرد، مدام یاد زمانی میافتم که تلویزیون از صبح تا شب دربارهی وضعیت زندانیان ابوغریب و گوانتانامو برنامه پخش میکرد. خدا را شکر، در همه چیز رشد داشتهایم!
به همین سادگی
مبهوت نشستهام پای کامپیوتر. چند دقیقهای است که تماشای فیلم «به همین سادگی» رضا میرکریمی را تمام کردهام. چهقدر فیلم خوبی بود این فیلم، چهقدر دقیق، چهقدر ظریف، چهقدر دلنشین، چهقدر تلخ ... چرا تا به حال این فیلم را ندیده بودم؟
فیلم حکایتی است از تنهایی همهی زنان فراموششده در چارچوب خانه، و بهنظر من روایتی ساده از پرتکرارترین تراژدی تاریخ بشری: زنانی که خودشان و آرزوهایشان را فراموش میکنند و آرام آرام فراموش میشوند. عجب صحنهای بود آن صحنه که طاهره جلوی آینه آرایش کرد، دزدانه از ادکلون دخترش به خود زد و بعد گریه و صورتی که سیاه شد ...
ادامهی"به همین سادگی"از زاویهای دیگر
فرض کنید این اتفاقها نیفتاده بود، موسوی الان رییسجمهور بود و مثلن عبدالله نوری را به عنوان معاون اول خودش انتخاب کرده بود. بعد برادران اصولگرا معترض میشدند که نه، اینکه نمیشود و عبدالله نوری باید استعفا دهد و بقیهی داستانها که میدانید.
در آن صورت آیا صدای ما در نمیآمد که: «غلط کردهاید و حرف اضافی نزنید؛ موسوی بیشترین رای را آورده و حق دارد هر کسی را که میخواهد به عنوان معاون اولش انتخاب کند.» بعد هم لابد تاکید میکردیم: «موسوی که کار غیرقانونی نکرده و بهتر است شما به اصول دموکراسی احترام بگذارید.»
حالا من سوالم از برادران اصولگرای عزیز این است که شما مگر مدعی نیستید فردی که الان به عنوان رییسجمهور میشناسیدش، بیست و چهار و نیم میلیون رای آورده و فلان و بیسار؟ چهطور شده که انتخاب رحیم مشایی از طرف او به سمت معاون اولی را برنمیتابید و نامهی کتبی و غیرکتبی میدهید که این را بردار؟ مگر نه اینکه ایشان الان به زعم شما نمایندهی اکثریت است؟
البته ما که اعتراضی نداریم. وقتی خود طرف را به رسمیت نمیشناسیم، معاون اولش هر کسی میخواهد باشد، باشد. تازه رحیم مشایی که خیلی هم خوب و بامزه است. هرچند وقت یک بار، یک حرفی، چیزی میزند و علاوه بر اینکه بساط خندهی همهگان را فراهم میکند، شما را نیز به تکاپو میاندازد چهگونه این گندی که زده است را جمع و جور کنید. واقعن حیف نیست یک چنین آدم ماهی معاون اول نباشد؟
نمیدانستم این همه دوستش دارم
بعد، امشب، یک دفعه، وسط هزارتا چیز، نمیدانم چه شد که یاد مادر، مادربزرگم، افتادم که پارسال مرد و دلم گرفت، از آن دلگرفتنهایی که میدانی حالا حالاها با تو میماند و یک بغض کوفتی لعنتی هم همراه خود دارد. بعد، دلم برای پیرزن تنگ شد و دیگر چه فایده دارد گفتن اینها و چهفایده که بگویم چهقدر دوستش داشتم و چهقدر دوست داشتم هنوز بود و چهقدر تلخ است که دیگر نمیتوانم ببینمش، ببویمش و بغلش کنم مادربزرگ خوشگلم را ...
فکر میکنم هیچوقت به اندازهی امشب، مرگ را نفهمیده بودم.
دخترهای خوشگل نمیرن دانشکدهی پزشکی
آلیسون: چرا منو استخدام کردی؟
هاوس: برات مهمه؟
آلیسون: یه جورایی کارکردن برای کسی که بهت احترام نمیذاره، سخته.
هاوس: چرا اینو میگی؟
آلیسون: یعنی نباید میگفتم؟
هاوس: نه، به نظر میرسه واقعان دلیلش رو نمیدونی. به هر حال برات چه اهمیتی داره بدونی من چرا استخدامت کردم، وقتی فکر میکنی یه آدم عوضیام؟ خودت یه دلیلی برای اینکه چرا استخدامت کردم پیدا کن.
آلیسون: تو یه سیاهپوست رو استخدام کردی، چون سوءپیشینه داشت.
هاوس: ربطی به سیاهپوست بودنش نداشت. من نژادپرست نیستم. من فقط یه دکتری رو دیدم که سوءپیشینه داشت و استخدامش کردم. من چیس رو استخدام کردم، چون پدرش بهم زنگ زد و سفارشش رو کرد ... تو رو هم به این خاطر استخدام کردم که بینهایت زیبایی!
آلیسون: تو منو استخدام کردی که باهام بخوابی؟
هاوس: وانمود نکن از شنیدن چنین چیزی شوکه شدی. البته من هم اینو نگفتم. من تو رو استخدام کردم، چون خوشگلی! مثل اینکه آدم یه تابلوی نقاشی خیلی قشنگ تو محل کارش داشته باشه.
آلیسون: من جزو شاگردهای خوب کلاس بودم.
هاوس: اما شاگرد اول نبودی.
آلسیون: تازه یه دورهی آموزشی انترنی هم توی کلینک مایو گذروندم.
هاوس: آره تو سابقهی خیلی خوبی داشتی.
آلیسون: اما بهترین نبودم، نه؟
هاوس: این مسئله اینقدر ناراحتت میکنه که بهخاطر زیبایی ژنتیکیت استخدام شدی و نه به خاطر هوشت؟
آلیسون: من برای رسیدن به این جایی که الان هستم، خیلی زحمت کشیدم.
هاوس: ولی مجبور نبودی. مردم راهی رو انتخاب میکنن که کمترین زحمت و بیشترین سوددهی رو داشته باشه. این قانون طبیعته، اما تو از این قانون پیروی نکردی، همین دلیل باعث شد من تو رو استخدام کنم. تو میتونستی با یه مرد پولدار ازدواج کنی، میتونستی مدل بشی، فقط کافی بود خودت رو عرضه کنی تا هر چی بخوای بهدست بیاری، هر چی که اراده کنی. اما تو این کار رو نکردی و نخواستی از راه تکون دادن اون بدن و باسن کوچولوی خوشفرم و جذابت خودت رو مطرح کنی.
آلیسون: الان باید تحت تاثیر قرار بگیرم که داری تملقم رو میگی؟
هاوس: دخترهای خوشگل نمیرن دانشکدهی پزشکی، مگه اینکه همونقدر که خوشگلن، همونقدر هم آسیب دیده باشن ...
House M.D، فصل اول، قسمت اول
از همین سری:
اگه با من کار داشتن، بگو دارم دوش میگیرم!
بازنده همیشه بازنده است!
رنگ چشمهای من سبزه ...
منم دوسِت دارم کیز!
کارگردان و بازیگر
رهاکردن در سی ثانیه
هیچ چیز نمیتونه عوضش کنه ...
حقیقت والاتر از کلیسا است ...
سکوت خداوند
We’ll always have Paris
این دوستهای انقلابی
1- ظهر است، تلفنی با میم صحبت میکنم. دیروز بعد از مدتها از کانادا برگشته. میپرسم: «کی رسیدی؟» جواب میدهد: «هشت صبح» به شوخی میگویم: «پس رسیدی به نمازجمعه!» که جدی جواب میدهد: «آره ولی یه کم دیر رسیدم!» و من رسمن از تعجب دهانم باز میماند. فکر کن طرف بعد از بیشتر از دو سال برگشته ایران و تقریبن مستقیم از فرودگاه رفته نمازجمعه!
2- عصر است، تلفنم زنگ میخورد. سین است. با تعجب میگویم: «ئه! مگه تو قرار نبود برگردی اروپا؟ نرفتی؟» خندان میگوید: «نه! چند ساعت مونده به پرواز، رفتم بلیتم رو عقب انداختم.» میپرسم: «ولی مگه قرار نبود بری؟» که باز با خنده پاسخ میدهد: «چرا، اما فکر کردم بهتره وایسم برم نمازجمعه!»
و من دو تا شاخ کوچک از دست این دوستان انقلابیام روی کلهام سبز میشود!
صرفن جهت ثبت در کتاب رکوردهای گینس!
نمازجمعهی امروز از چند جهت بینظیر بود:
1- اولین نمازجمعهی مختلط تاریخ بود. خیلی جاها زنها و مردها در یک ردیف کنار هم ایستاده بودند و جاهای دیگری پشت صف خانمها، آقایان ایستاده بودند.
2- اولین بار بود که بعضی خانم ها وسط خیابان با مانتو نماز خواندند و نه با چادر.
3- اولین بار بود بسیاری از شرکتکنندگان در نمازجمعه بعد از خواندهشدن خطبهها، نمازنخوانده رفتند. (تقریبن همهی آنهایی که در محوطهی دانشگاه یا خیابانهای قدس و شانزده آذر نبودند.) احتمالن برای اولین بار هم بوده که تعداد وضوداران از تعداد بیوضوها کمتر بوده است!
4- اولین بار بود که با گاز اشکآور و باتوم به نمازگزاران حمله شد.
5- اولین بار بود که مردم شعارهایی برخلاف شعار تریبون رسمی سرمیدادند. مثلن از تریبون گفته میشد: «مرگ بر آمریکا» و بخش زیادی از جمعیت پاسخ میداد: «مرگ بر روسیه» و نمونههای دیگر که لابد شنیدهاید.
6- اولین نمازجمعهای بود که بافت جمعیتی بیرون و خارج از دانشگاه در آن بهشدت متفاوت بود. خیلی وقتها، بهخصوص اواخر خطبهی دوم، مثلن وقتی هاشمی گفت: «لازم نيست در این شرايط ما افرادی را به اين نامی كه الان است، در زندان داشته باشيم.» جمعیت داخل دانشگاه کاملن ساکت بود، و جمعیت خارج از دانشگاه بهشدت تشویق میکرد یا تکبیر میگفت.
7- اولین بار بود که عدهی قابلتوجهی از مردم خارج از دانشگاه به جای آنکه در حمایت از سخنران تکبیر بگویند، کف میزدند.
پینوشت:
کسی چیز دیگری به ذهنش میرسد؟
فکرکن در عمرت چندبار شورتت را پایت کردهای؟
خوب میخندید! خوب ها! یک جوری که صدای کرکر خندهتان آنقدر برود بالا که بقیه بیایند توی اتاقتان و بپرسند: «دیوونه شدی؟» خوب میخندید وقتی دارید «عامهپسند» بوکوفسکی را میخوانید.
کتاب چرند محض است. یک جور هرزنامه و هجویهای برای یک رمان زرد س.کسی - پلیسی. مشخص هم هست که حسابی سانسور شده، اما باز خواندنی است.
بوکوفسکی که میدانید، کلن آدم خل و جالبی است. اولین رمانش را میدانید چه شده نوشته؟ سال 1970 ناشرش از او میخواهد یک رمان بنویسد، چون به نظرش داستان پرفروشتر از شعر بوده است. دو هفته بعد تلفن ناشر زنگ میخورد:
بوکوفسکی: تمومش کردم.
ناشر: چی رو؟
بوکوفسکی: رمانی که خواسته بودی.
ناشر: چهجوری دو هفتهای رمان نوشتی؟
بوکوفسکی: از ترسم!
و ترس بوکوفسکی از آن بوده که نکند ناشر سهمیهی ماهانهی صد دلاریاش را قطع کند! «عامهپسند» روایت باورنکردنی و اغراقآمیز یک کارآگاه ورشکسته است که خانم مرگ او را استخدام میکند تا لویی فردینان سلین را که البته سالها پیش مرده، برایش پیدا کند!
کتاب پر از تعابیر و موقعیتهای طنزآمیز است که البته بیشتر آنها با نوعی اروتیسم گره خورده است:
«گیج شدم و زل زدم به پاهاش. همیشه از پا خوشم میآمده. اولین چیزی که موقع تولد توجهم را جلب کرد، پا بود. ولی آن موقع داشتم زور میزدم که بیایم بیرون. از اون به بعد هم با این شانس نکبتم دارم در جهت مخالف زور میزنم.»
«بلان تو 475 دلار به من بدهکاری. نمیتونم برات کاری کنم. اول باید حسابت رو با من صاف کنی.
فقط 25 دلار شرط میبندم. به ناموس مادرم قسم اگر ببازم همه رو یکجا پس میدم.
بلان مادرت هم 230 دلار بهم بدهکاره.
راست میگی؟ مادر تو هم پشتش زگیل داره!
چی؟ گوش کن بلان، تو؟ ...
نه، نه، یه نفر دیگه بهم گفته.
خب پس.»
وقتی یک بزرگتر از 156 است
الان اخبار اعلام کرد که حکومت ایران سفرای آلمان و ایتالیا را در اعتراض به سکوت دولتهای غربی در قبال کشتهشدن یک زن مصری در دادگاه، که لابد همه جریانش را شنیدهاید، احضار کرده است. همچنین انگار بعد از نماز جمعهی این هفتهی تهران نیز، نمازگزاران مراسم تششیع جنازهی نمادین برای این بانوی محجبه برگزار کردهاند.
من واقعن خیلی تشکر میکنم از این حساسیتهای حکومت ایران که دوست ندارد در هیچ نقطهای از دنیا حتی خونی از دماغ کسی بریزد و به کوچکترین بیعدالتی واکنش نشان میدهد. فقط یک سوال بیاهمیت برایم پیش آمده که این 156 چینی مسلمانی (بنا به آمار غیررسمی 800 حدود نفر) که تا به حال در اورومچی کشته شدهاند، حالا مسلمان هیچ، آدم نبودهاند؟
یعنی من دلم میخواهد بدانم این دوستان و برادران بسیجی و حزباللهی که میگویند نظام ما دغدغهی دین و عدالت دارد، چهطور با این تناقض کنار میآیند و توجیهشان چیست. چهگونه است که خون این یک خانم مصری این همه از خون آن 156 مسلمان چینی رنگینتر است؟
بعد اینکه یک لحظه، فقط برای یک لحظه فکر کنید اگر همین تعداد آدم در فلسطین کشته شده بود، الان وضعیت برنامههای صدا و سیما چهگونه بود. آیا اقلن روزی سه ساعت برنامه در این زمینه پخش نمیشد؟
از زخمِ قلبِ ما
من فکر میکنم شاملو اگر زنده بود، با دیدن این روزها و آنچه بر سرمان رفت / میرود، شعری مثل از زخمِ قلبِ «آبائی» میسرود. گیریم اینبار «آبایی» شده باشد «ندا» و خطاب شعر نیز به پسران شهر باشد.
از زخمِ قلبِ «آبائی»
دختران ِ دشت!
دختران ِ انتظار!
دختران ِ اميد ِ تنگ
در دشت ِ بيکران،
و آرزوهای بیکران
در خُلقهای تنگ!
دختران ِ خيال ِ آلاچيق ِ نو
در آلاچيقهايی که صد سال! ــ
از زره ِ جامهتان اگر بشکوفيد
باد ِ ديوانه
يال ِ بلند ِ اسب ِ تمنا را
آشفته کرد خواهد ...
□
دختران ِ رود ِ گِلآلود!
دختران ِ هزار ستون ِ شعله به تاق ِ بلند ِ دود!
دختران ِ عشقهای دور
روز ِ سکوت و کار
شبهای خستهگی!
دختران ِ روز
بيخستهگی دويدن،
شب
سرشکستهگی ــ
در باغ ِ راز و خلوت ِ مرد ِ کدام عشق ــ
در رقص ِ راهبانهی شکرانهی کدام
آتشزدای کام
بازوان ِ فوارهيیتان را
خواهيد برفراشت؟
□
افسوس!
موها، نگاهها
بهعبث
عطر ِ لغات ِ شاعر را تاريک میکنند.
دختران ِ رفتوآمد
در دشت ِ مهزده!
دختران ِ شرم
شبنم
افتادهگی
رمه! ــ
از زخم ِ قلب ِ آبائی
در سينهی کدام ِ شما خون چکيده است؟
پستان ِتان، کدام ِ شما
گُل داده در بهار ِ بلوغاش؟
لبهایتان کدام ِ شما
لبهایتان کدام
ــ بگوييد! ــ
در کام ِ او شکفته، نهان، عطر ِ بوسهیی؟
شبهای تار ِ نمنم ِ باران ــ که نيست کار ــ
اکنون کداميک ز شما
بيدار میمانيد
در بستر ِ خشونت ِ نوميدی
در بستر ِ فشردهی دلتنگی
در بستر ِ تفکر ِ پُردرد ِ راز ِتان
تا ياد ِ آن ــ که خشم و جسارت بود ــ
بدرخشاند
تا ديرگاه، شعلهی آتش را
در چشم ِ باز ِتان؟
□
بين ِ شما کدام
ــ بگوييد! ــ
بين ِ شما کدام
صيقل میدهيد
سلاح ِ آبائی را
برای
روز ِ
انتقام؟
احمد شاملو
کپی برابر اصل؟
این سریالهای طنز آبگوشتی ماه رمضان، یا نود قسمتیهای شبکه سه، بهخصوص کارهای مدیری را یادتان هست؟ نکتهی مشترک تقریبن همهی این سریالها این بود که یک یا چند تا از شخصیتها، تکیه کلام خاصی برای خودشان داشتند و کافی بود فقط چند قسمت از این سریالها پخش شود تا مردم کوچه و بازار شروع کنند به استفاده از آن تکیه کلامها و بعد یک دفعه میدیدی بیشتر مردم دارند مثل هم حرف میزنند و تکیه کلام بازیگران سریالها را تکرار میکنند. تحصیلکرده و غیرتحصیلکرده و دکتر و مهندس و وکیل و وزیر هم نداشت، از هر قشری میدیدی یک عده آلوده شدهاند. مثلن میرفتی پیش مدیرعامل محترم فلان شرکت معظم، بعد میدیدی طرف که قیمت کت و شلوار و ساعتش روی هم بالای پنج میلیون است و مدرک دکترایش از فلان دانشگاه معتبر آمریکا قاب شده به دیوار، بعد از شنیدن حرفهای تو با لحنی چندشآور و به تقلید از یکی از همان بازیگران میگوید: «چی میگی؟»
حالا حکایت گودر و بخشی از بلاگستان و بلاگرها هم شده حکایت همان سریالها. چند تا از بلاگرها که سرشناسترند و ادبیات و نثر خاص خودشان را دارند، از یک سری اصطلاح یا یک شیوهی نوشتاری خاص استفاده میکنند و بعد یکباره میبینی همه شروع میکنند تقلید از آن نثر یا استفاده از همان اصطلاحها و تکیهکلامها. بعد اتفاقی که میافتد این است که میروی وبلاگ یا یادداشت گودر ده تا آدم مختلف را میخوانی و حس میکنی همه چهقدر شبیه به هم شدهاند و همه چهقدر دارند آن چند نفر را تقلید میکنند. مثل دورهای که بعد از گلشیری خیلی از نویسندههای تازهکار شروع کردند نثر او را تقلیدکردن که البته نوشتههای هیچکدامشان هم ربطی به نوشتههای گلشیری نداشت.
جدای از نثر، این روزها مدل حرفزدن خیلی بلاگرها و آدمهای مرتبط با فضای بلاگستان هم تحت تاثیر همین همهگیری قرار گرفته است. تلفنی با خانم ایکس حرف میزنی، میبینی ادبیات دقیقن همان ادبیات پیامکی است که دیشب از خانم ایگرگ گرفتهای، یا میروی یک مهمانی و میبینی صاحب مهمانی که حتی ربط مستقیمی هم به این فضای مجازی ندارد، در هر سه جمله یک جمله از اصطلاح آقای زد استفاده میکند.
البته این همهشکلهمشدنها به خودی خود و بهخصوص اگر آگاهانه باشد، اصلن اشکالی ندارد. به هر حال این حق بدیهی آدمها است که انتخاب کنند چهگونه بنویسند، چهگونه حرف بزنند و از چه اصطلاحاتی استفاده کنند. خیلی وقتها، حتی استفاده از این اصطلاحات جنبهی شوخی، سرگرمی و به اصطلاح "فان" دارد و باعث میشود آدمها به هم نزدیکتر شوند و دار و دستهی خودشان را پیدا کنند. افسوس من زمانی است که میبینم بلاگری که نثرش را دوست داشتم و سبک بسیارخوب و منحصربهفرد خودش را داشت، آن را رها کرده و ناخودآگاه دارد شبیه یک عدهی دیگر مینویسد. و بعد که با او حرف میزنی، میبینی ادبیات گفتاریاش هم شده ادبیات رایج گَنگشان و بیشتر که حرفمیزنی، میبینی، حتی خودش هم از این مسئله دل خوشی ندارد.
به هر حال خوشتان بیاید یا نیاید، ناراحت بشوید یا نشوید*، این اتفاقی است که بهنظرم این روزها در بخش قابلتوجهی از بلاگستان و گودر به وضوح در حال رخدادن است. من به هیچوجه نه اصراری دارم که کسانی که دنبالهرو این رویهاند، دست از کارشان بردارند و نه اصولن خودم را در این مقام میبینم. نهایتش این است که اگر من خیلی اذیت شوم، یک سری وبلاگها و آدمهایی که تقلیدیبودن نوشتارشان آزارم میدهد را دیگر نمیخوانم. این یادداشت را نیز فقط به این جهت نوشتم تا شاید ذهن کسانی که از آن نوع خاص گفتار یا نوشتار که اشاره شد، استفاده میکنند، را قلقلک دهم که آیا آگاهانه این کار را انجام میدهند یا صرفن جوگیر شدهاند.
*: چند وقت پیش یادداشتی با مضمون تقریبن مشابهی در همین وبلاگ منتشرکردم که با اینکه در آن مطلقن قصد بیاحترامی به کسی را نداشتم، اما لحن آن نوشته متاسفانه آن زمان باعث دلخوری عدهای از دوستان شد.
خاک غریب
در این پانزده بیست روز گذشته چندتا کتاب خوب خواندم که اگر حال و حوصلهام سر جایش بود، لابد درباره ی هرکدام چیزکی اینجا مینوشتم. حالا همهشان به کنار، خواندن این آخری آنقدر حس خوبی داد که دیگر ناگزیر شدم از نوشتن!
خاک غریب، نوشتهی جومپا لاهیری، از آن مجموعه داستانهای دلنشین است که در این روزهای پرفشار، اگر دل به آن بدهی، لذت ناب خواندن را در کلمه کلمهی داستانهایش حس میکنی. بیشتر داستانهای این مجموعه خوباند، اما بعضیهایشان فوقالعاده است: مثل «جهنم - بهشت»، مثل «خاک غریب»
داستانها ساده اما بسیار عمیقاند و در آنها بیشتر از آن که روایت مهم باشد، حس آدمهای قصه و آنچه در ذهنشان میگذرد، اهمیت دارد. لحظههایی در هر کدام از داستانها وجود دارد که آنقدر درست و آنقدر دقیق شرح داده شده، که بعد از خواندن هر کدامشان، دلت میخواهد برای چند دقیقه کتاب را ببندی، تا شاید بتوانی دستکم بخشی از آن حجم عظیم از حسی که به تو منتقل شده را هضم کنی.
خاک غریب را امیر مهدی حقیقت ترجمه کرده و نشر ماهی آن را به چاپ رسانده است. اگر دلتان برای خواندن یک مجموعه داستان خوب تنگ شده، خواندن این کتاب را به شدت توصیه میکنم. در ضمن اگر دوست دارید با فضای داستانها بیشتر آشنا شوید، پیشنهاد میکنم قسمت زیر، که بخشی از داستان «بهشت - جهنم» (که از نظر من بهترین داستان این کتاب است.) را بخوانید:
پای تلفن، دبورا به چیزی اعتراف کرد که مادرم انگشت به دهان ماند: گفت در تمام آن سالها، با ناامیدی تمام، خودش را بیرون از زندگی کاکو پراناب میدیده. گفت «آنوقتها تا حد مرگ به تو حسودیام میشد، بودی. حسودیام میشد که او را جوری میشناختی و میفهمیدی که من هیچوقت درک نمیکردم. هیچوقت این فکر و خیال دست از سرم بر نداشت.» دبورا به مادرم گفت سالهای سال سعی کرده کاکو پراناب را با پدر و مادرش آشتی بدهد، تشویقش کرده ارتباطش را با بقیهی هندیها قطع نکند، اما او زیر بار نرفته. گفت حتی جشن عید شکرگذاری هم پیشنهاد خود دبورا بوده. و خندهدار اینجا بود که همان شب آن یکی زن را هم گفته بودند. «بودی، امیدوارم به این خاطر که از زندگیت کشیدمش بیرون سرزنشم نکنی. همیشه از این بابت نگران بودم.»
مادر به دبورا اطمینان داد که او را بابت چیزی سرزنش نمیکند. هیچچیز. از حسادت چند سال قبل خودش چیزی به دبورا نگفت. فقط گفت بابت این اتفاق متاسف است؛ گفت این اتفاق برای خانوادهی آنها هم غمانگیز و وحشتناک است. مادر به دبورا نگفت که چند هفته پس از عروسی او و کاکو پراناب، وقتی من توی جلسهی دخترهای پیشآهنگ بودم و پدر سر کار بود، تمام کشوها و قوطیهای خانه را دنبال سنجاققفلی زیر و رو کرده بود. سنجاق قفلیهای دستبندهایش را هم باز کرده بود. همهی سنجاقها را یکی یکی به ساریاش زده بود - لایهی رویی ساری به لایهی زیری - که هیچ کس نتواند لباس را از تنش درآورد. بعد، از آشپزخانه یک قوطی گاز فندک و یک قوطی کبریت برداشته بود و رفته بود بیرون توی حیاط پشتی. هوا سرد بود. برگ باغچهها باید شنکش میشدند. روی ساریاش یک بارانی بنفش روشن پوشیده بود، و به چشم همسایهها قاعدتن این طور میآمد که برای هواخوری آمده بیرون. بارانیاش را کنار زد. سر قوطی گاز فندک را برداشت و روی خودش خالی کرد. بعد دکمهی بارانی را بست و کمربندش را محکم کرد. رفت طرف سطل زبالهی پشت خانه و قوطی گاز را دور انداخت. برگشت وسط حیاط. قوطی کبریت توی جیب بارانیاش بود. یک ساعتی همانجا ایستاد. به خانهمان نگاه میکرد و سعی میکرد به خودش جرئت بدهد که کبریت بزند. کسی که نجاتش داد نه من بودم نه پدر. همسایهی دیوار به دیوارمان، خانم هالکامب، بود که مادرم با او فقط سلام و علیک داشت. خانم هالکامب که آمده بود بیرون برگهای حیاطش را شنکش کند، مادر را صدا زد و گفت «چه غروب قشنگی!» گفت «میبینم مدتی است اینجا ایستادهای و غروب را تماشا میکنی.» مادرم سر تکان داد و برگشت توی خانه. سر شب، وقتی من و پدر به خانه برگشتیم او توی آشپزخانه داشت برای شام ما برنج میپخت، انگار یک شب عادی مثل شبهای دیگر باشد.
مادر هیچکدام از اینها را به دبورا نگفت. به من گفت؛ بعد از اینکه مردی که دوست داشتم با من ازدواج کند دلم را شکست و رهایم کرد.
بیانیهی جمعی از وبلاگنویسان دربارهی وقایع اخير
۱) ما، گروهی از وبلاگنویسان ایرانی، برخوردهای خشونتآمیز و سرکوبگرانهی حکومت ایران در مواجهه با راهپیماییها و گردهمآییهای مسالمتآمیز و بهحق مردم ایران را به شدت محکوم میکنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی میخواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را-که بیان میدارد «تشكيل اجتماعات و راه پيمايیها، بدون حمل سلاح، به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد، آزاد است»-رعایت کنند.
۲) ما قانون شکنیهای پیشآمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غمانگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام میدانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه دادهاند، تخلفهای عمده و بیسابقهی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاریِ مجدد انتخابات هستیم.
۳) حرکتهایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامهنگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آنها، قطع شبکهی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمیتواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت میكنيم، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کمتر شود.
پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعهی بزرگ وبلاگنویسان ایرانی
Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events
1) We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."
2) We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.
3) Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.
A part of the large community of Iranian bloggers
June 26, 2009
دربارهی دروغ
- برگردیم؟
- نه یه کم دیگه بریم.
[بخش آخر دیالوگ منوچهر و نازی در ماشین در فیلم دربارهی الی ... ]
من فکر میکنم بین فیلمهای «پنهان» میشاییل هانکه و «دربارهی الی ... » اصغر فرهادی با وجود هویت مستقلشان، شباهتهای انکار ناپذیری وجود دارد:
1- در هر دو فیلم یک سوال اساسی ولی بدون پاسخ در نهایت برای بیننده باقی میماند. در پنهان: «بالاخره چه کسی و به چه انگیزهای ویدیوها را میفرستاد؟» و در دربارهی الی ... : «واقعن چه اتفاقی برای الی افتاد؟»
2- هر دو فیلم را دستکم باید دو بار دید. خط اصلی و پرکشش قصه در هر دو فیلم (پیداکردن پاسخ سوالهای بالا) به شما اجازه نمیدهد که در تماشای اول به خوبی متوجه لایهی زیری ولی اصلی فیلم شوید.
3- در پایان هر دو فیلم و وقتی گره فیلم به طور کامل باز نمیشود، مشخص میشود هانکه و فرهادی فقط دنبال تعریفکردن یک قصهی سرراست نبودهاند و از داستان به مثابه یک بستر استفاده کردهاند تا ما را با مفهوم بهشدت عمیقتری مواجه کنند.
4- هر دو فیلم بهوضوح اخلاقمحور هستند و در هر دو با یک مسئله و به عبارت درستتر با یک چالش جدی اخلاقی مواجه هستیم: «برخی عملکردهای غیراخلاقی بهظاهر ساده و بیاهمیت ما میتواندعواقب بسیار وخیمی داشته باشد و ما نسبت به آن مسئولیم.»
دربارهی الی ... فیلمی است دربارهی دروغگفتن و ساده قضاوتکردن. فیلم پر است از دروغهای ریز و درشتی که همه به هم میگویند. از خود الی بگیر تا سپیده، تا احمد، تا پیمان و بقیه. شاید تنها آدم راستگوی فیلم نامزد الی است و شاید به همین خاطر هم هست که نامش جداگانه در تیتراژ پایانی میآید. و فیلم پر است از به سادگی قضاوتکردن و حکمدادن همه دربارهی الی، قبل و بعد از آن اتفاقی که میدانید. قضاوت دربارهی آدمی که هیچکدامشان حتی نام واقعیاش را نیز نمیدانند.
پیشنهاد میکنم اگر دوباره فیلم را دیدید، تعداد دروغها را بشمارید. دروغهایی که نه از زبان آدمهایی با شخصیت منفی، که از زبان بخشی از آدمهای معمولی و حتی موجه جامعه میشنویم. دروغهایی که در نگاه اول شاید مهم بهنظر نرسد، اما متاسفانه آنقدر گفتنش عادی شده که در نهایت فرد و جامعه را از درون تهی میکند. نمای استعاری پایان فیلم فوقالعاده است: آدمهایی که میکوشند ماشینشان را از دریایی که پیش از این الی را در بر گرفته، بیرون بکشند.
نه چندان مرتبط، نه چندان بیربط:
از آنچه میگريزيم
یک سوال دیگر
از هر منظری که بخواهیم به جریانات بعد از انتخابات نگاه کنیم، یک مسئله به روشنی پیداست: «بخش قابل توجهی از مردم، درست یا غلط، نسبت به نتایج این انتخابات دچار تردیدهای جدی هستند.» سوال من از مجموعهی دارای قدرت در حاکمیت این است که چرا به جای آنکه سعی کند این بخش (حتی اگر به ادعای حکومت در اقلیت باشند.) را قانع کند، و به آنها فرصت اعتراض دهد، دست به سرکوبشان میزند؟
فرض کنیم سرکوب به صورت کامل و موثر انجام پذیرد و دیگر هیچ صدای مخالفی شنیده نشود، آیا این کار شیوهی درست و مناسب پاسخگویی به مسئله است؟ یا صرفن پاککردن صورت آن؟ و آیا در صورت ادامهی این روند، برای آن حجم عظیم نفرتی که تولید خواهد شد و شکاف عمیقی که بین بخشی از مردم و حکومت خواهد افتاد، فکری شده است؟
سوال
آقای ا.ن در مصاحبهی مطبوعاتی بیست و سوم خردادش با رسانهها گفت: «آزادی در ایران نزدیک به مطلق است.» سوالی که من مایلم از ایشان بپرسم این است که در این کشوری که آزادی نزدیک به مطلق است، اگر ما به مسئلهای اعتراض داشتیم و خواستیم نه با خشونت و حتی سردادن شعار، بلکه خیلی آرام، مدنی و در سکوت اعتراضمان را به گوش حکومت برسانیم، چه باید کنیم؟ باید کشته شویم؟
افق روشن
روزی ما دوباره کبوترهای ِمان را پيدا خواهيم کرد
و مهربانی دست ِ زيبائی را خواهد گرفت.
□
روزی که کمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
برای ِ هر انسان
برادریست.
روزی که ديگر درهای ِ خانهشان را نمیبندند
قفل
افسانهئیست
و قلب
برای ِ زندهگی بس است.
روزي که معنای ِ هر سخن دوستداشتن است
تا تو به خاطر ِ آخرين حرف دنبال ِ سخن نگردی.
روزی که آهنگ ِ هر حرف، زندهگیست
تا من به خاطر ِ آخرين شعر رنج ِ جُستوجوی ِ قافيه نبرم.
روزی که هر لب ترانهئیست
تا کمترين سرود، بوسه باشد.
روزی که تو بيائی، براي ِ هميشه بيائی
و مهربانی با زيبائی يکسان شود.
روزی که ما دوباره برای ِ کبوترهای ِمان دانه بريزيم ...
□
و من آن روز را انتظار میکشم
حتا روزی
که ديگر
نباشم.
احمد شاملو
و چه اندازه تنم هوشیار است
نه، این جنبش حالا آنقدر فراگیر شده که دیگر نمیتوان جلویش را گرفت. این را نه بهخاطر آن همه آدمی که امروز دیدم که چه آرام و چه مصمم از ولیعصر به سمت انقلاب میرفتند، میگویم و نه به خاطر آنکه میبینم صدا و سیما این روزها دارد بیهوده برای مقابله با این حرکت سبز خودش را جر میدهد و دولت تلاش میکند جلوی همهی رسانهها را بگیرد.
نه، جلوی این جریان و این اتحاد را دیگر نمیشود گرفت؛ فارغ از اینکه ا.ن رییسجمهور بماند یا انتخابات ابطال شود. این را بازیکنان تیم ملی فوتبال ایران امروز با دستبند سبزشان به همهی دنیا نشان دادند و استاد شجریان آنجا که گفت: «این صدا صدای خس و خاشاکه و همیشه هم برای خس و خاشاک خواهد خوند.» درود بر تو مرد بزرگ.
نافرمانی مسالمتآمیز
مردم در راه احقاق حقوق خویش فقط برای چند روز به روشهای مسالمتآمیز روی میآورند و چون نتیجهای حاصل نمیشود، به روشهای خشونتآمیزی متوسل میشوند که طی قرنها نتیجه ندادهاند.
نافرمانی مدنی مسالمتآمیز، شیوهای از مبارزهی مدنی است که در آن ضمن انتقاد و تقابل با حکومتها، از آسیب به نهادهای مدنی و گسترش هرج و مرج که خود زمینهی برآمدن حکومتهای غیرمردمی جدید است، خوددرای میشود. صاحبنظران برای دستیابی به جامعهای مردمسالار در فرایند گذار از سیستمهای خودکامه به دموکراسی، مواردی را پیشنهاد میکند از جمله:
1- آزمودن نهادهای مدنی موجود قبل از توسل به این شیوه
2- توجه به بستر فرهنگی و اجتماعی جامعه و بررسی ظرفیت و تواناییهای موجود
3- مشخصکردن هدف
4- پایاندادن به مبارزه و نافرمانی مسالمتآمیز، پس از تحقق هدف و خودداری از گسترش آن و ایجاد هرج و مرج
5- استفاده از شیوههای مبارزهی مدنی متناسب با هدف و شرایط جامعه
6- دقت و توجه به اصل «پرهیز از خشونت و اتکا به رفتار مدنی و شیوههای مسالمتآمیز» در تمام مراحل
روش مبارزهی مسالمتآمیز، روشی عمومی برای هدایت اعتراض، اعمال فشار، مقاومت و مداخله در امور سیاسی به دور از خشونت فیزیکی دربرابر حاکمیتی که دارای سازماندهی، نیروها و منابع گوناگونی است که ممکن است با سرکوب واکنش نشان دهد. این روش بر اساس سه خط مشی کلی پایهریزی میشود:
الف) ممانعت، که شرکتکنندگان انجام فعالیتهایی را که معمولن انجام میدهند یا انتظار میرود انجام دهند، یا توسط قانون یا عرف جامعه معین شده و باید انجام شود را رد میکنند.
ب) انجام فعالیتهای هدفمند، در این روش شرکتکنندگان فعالیتهایی را انجام میدهند که معمولن انجام نمیدادهاند یا انتظار نمیرود انجام دهند، یا از نظر قانون یا عرف جامعه انجامشان ممنوع است.
ج) ترکیبی، مرکب از هر دو نوع راهکارها
مبارزات نمادین، اعتراضات سمبولیک مانند راهپیماییها، پخش اعلامیه، پوشیدن لباسهای همشکل و یکرنگ برای نشاندادن اتحاد مردمی از مشخصههای این روش هستند.
جامعهی مدنی، مبارزهی مدنی / جین شارپ، رابرت هلوی / گزیده و ترجمهی مهدی کلانترزاده / انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
فردا راهپیمایی آرام
لابد خبر دارید از طرف ستاد موسوی اعلام شده فردا از ساعت چهار تا شش راهپیمایی آرام از میدان انقلاب تا میدان آزادی برگزار خواهد شد. برای راهپیمایی درخواست مجوز شده هرچند که طبق اصل 27 قانون اساسی تشكيل اجتماعات و راه پيمايیها، بدون حمل سلاح، به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد، آزاد است. خود مهندس موسوی هم در جمع مردم خواهد بود و در میدان آزادی به سخنرانی خواهد پرداخت.
پیشنهاد میکنم همه با دستبند و نشانههای سبز در این راهپیمایی آرام حاضر شویم، تحت هیچ شرایطی دست به خشونت نزنیم، از انجام حرکات تند و تحریکآمیز خودداری کنیم و حتی در مقابل خشونت احتمالی به هیچوجه مقابله به مثل نکنیم، بلکه بسیار آرام و با لبخندی بر لب به راه خودمان ادامه دهیم.
آخرین بار
سال 42 مهندس بازرگان در آخرین دفاع خود در دادگاه گفته بود: «ما، آخرين كسانى هستيم كه از راه قانون اساسى به مبارزه سياسى برخاستهايم. ما، از رئيس دادگاه انتظار داريم اين نكته را به بالاتریها بگويند ... »
من فکر میکنم الان هم با این اعلام نتایج، به آن بالاتریها باید گفت: «این آخرین باری بود که مردم تلاش کردند از طریق انتخابات ساختار نظام را اصلاح کنند.» از این به بعد یا متاسفانه مردم سرخورده میشوند و به این تحقیر تن میدهند یا به دنبال روشهای جایگزین برای ایجاد تغییرات میگردند. امروز مشروعیت جمهوری اسلامی اگر به طور کلی از بین نرفته باشد، به صورت کاملن جدی آسیب دیده است.
البته این حرف من مطلقن به این معنا نیست که الان مردم باید بریزند توی خیابان و شورش کنند. به شدت با این کار مخاللم و به نظرم در حال حاضر این روش نه تنها موثر نیست، بلکه افتادن در دام رقیب است و کارکرد معکوس دارد. این شورشها را اگر جمهوری اسلامی لازم ببیند، به سادگی، بهشدت و بهطور گسترده سرکوب میکند و نتیجهاش تنها میشود نفرت بیشتر و رادیکالتر شدن فضا و در ادامه سرخوردگی شدیدتر با هزینهی بیشتر.
به نظرم مهمتر از هر چیزی در حال حاضر تلاش برای سازماندهی مناسب این پتانسیل عظیم و تبدیل به جریان کردن موج سبزی است که در این کشور راه افتاده است. آدمهایی مثل خاتمی و موسوی در این زمینه مسئولاند. تجربه نشان داده است، در جوامع امروزی، جنبشهای چریکی، شورشهای کور و بالاتر از آن انقلاب، راه مناسبی برای تغییر در ساختار قدرت نیست. مبارزهی مدنی برای رسیدن به جامعهی مدنی و روشی که گاندی و مارتین لوتر کینگ به کار بردند؛ یعنی مبارزهی قانونمند و عاری از خشونت برای تغییر در ساختار قدرت راهگشاست.
این روزها را باید خشمگین ولی با آرامش از سرگذارند، با دلی شکسته و چشمی خونبار فاجعه را تحمل کرد، منسجم و متحد شد و به دنبال درستترین روش برای نشاندادن اعتراض و ابراز مخالفت گشت. من فکر میکنم این نشانههای سبز را نه تنها باید نگه داشت، بلکه لازم است آن را به نشانهی اعتراض به "دولت دروغ و فریب" تبدیل کرد. نه، من دستبند سبزم را از دستم بیرون نمیآورم.
دو جمله از هیتلر و استالین
با یک دروغ بزرگ انبوه مردم را سادهتر میتوان فریب داد تا یک دروغ کوچک.
It's Not the People Who Vote that Count; It's the People Who Count the Votes
در انتظار شنبهی سبز
نمیدانم چرا از حرفهای امشب احمدینژاد در جوابیهاش، ناخودآگاه یاد محمد سعید الصحاف، وزیر فرهنگ و اطلاعرسانی حکومت صدام که تا آخرین لحظهای که آمریکاییها وارد بغداد میشدند، داشت میگفت: ما پیروزیم! افتادم. لحن و ادبیات کیهانگونهاش، عجلهداشتنش، دست و پا زدنهایش برای آنکه ثابت کند دروغگو نیست، تهمتزدنها و دروغبافیهایش، حملهکردن مجددش به هاشمی (اشاره به ماجرای طلحه و زبیر) و مهمتر از همه آن قسمت مضحک آخر که گفت برندهی انتخابات میشود و هوادارن رقیب میخواهند درگیری خیابانی درست کنند. (نقل به مضمون) من را بیش از پیش مطمئن ساخت که احمدینژاد تا مغز استخوانش احساس خطر کرده و ناامیدانه تلاش میکند هرچه در چنته دارد را رو کند بلکه از شدت آواری که قرار است روز جمعه بر سرش خراب شود، کاسته شود. شک نکنید کسی که مطمئن که نه حتی احتمال دهد پیروز میشود، متین است و این گونه خود را به آب و آتش نمیزند.
بعد از صحبتهای او و تا همین ده دقیقه پیش یعنی ساعت سه ونیم، در خیابانهای شهر بودم. نتیجهگیری بسیار ساده بود: «کار احمدینژاد تمام است.» همهی کسانی که امشب در خیابان بودند، این را حس کردند و میتوانند به شما بگویند. جلوی این موج دیگر گرفته نمیشود. مردم از احمدینژاد، از دروغ و از عوامفریبی خسته شدهاند. حنای احمدینژاد دیگر رنگی ندارد. چهقدر آدم امشب در خیابان بود! تمام شهر غوغا بود، غوغایی به رنگ سبز. جشن پیروزی روز جمعه دو شب جلوتر در تهران برگزار شد. چهقدر دلم سوخت برای آن اندک هواداران دکتر که امشب بیشتر از همیشه تنهاییشان را احساس کردند. چهقدر دلم سوخت برای آن موتورسوار سادهدلی که دختر کوچک و همسر چادریاش را نیز ترک موتورش نشانده بود و با پوستر احمدینژاد در دست، ساکت و غمگین به انبوه ماشینهای هوادار موسوی نگاه میکرد. انگار او بهتر از همه فهمیده بود که دوران احمدینژاد دیگر تمام شده است.
چند نكتهی مهم خطاب به حاميان ميرحسين
1-بر اساس آخرين نظرسنجیهای محرمانهی انجامشده توسط نهادهای دولتی تا روز شنبه مورخ 16/3/1388، وضعيت آقايان موسوی و احمدینژاد به شرح ذيل است:
روستاها: موسوي (42%) – احمدینژاد (39%)
شهرها: موسوي (54%) – احمدینژاد (34%)
با عنايت به آمار منتشرشده از سوی مركز آمار ايران (به لينك مندرج در انتهای همين بند مراجعه كنيد.)، نسبت جمعيت شهری به روستايی ايران در سال 1388 برابر با 2.5 ميباشد كه اين امر برتری آقای مهندس موسوی را بيشتر عيان مينمايد. اين موضوع بهطور واضح در عملكرد مضطربانه و دستپاچهی سران دولت نهم به ويژه آقای احمدینژاد مشهود است. لينك مرجع: http://www.sci.org.ir/portal/faces/public/sci (بخش برآوردهای جمعيتی)
2- برتری فوق، حاميان دولت نهم را بر آن داشته است كه با يك برنامهی سازماندهیشده، در هفتهی جاری به خيابانها بريزند و با هياهو و ايجاد فضای رعب و وحشت به مردم القا كنند كه پيروز انتخابات آقای احمدینژاد است. لذا بر اساس سياستهای اتخاذشده از سوی ستاد مهندس موسوی، به حاميان محترم ايشان اعلام میشود كه در اين هفته به ويژه شبهای دوشنبه، سه شنبه و چهارشنبه حضور فعال داشته باشند و با درايت و كفايت خود صحنه را مديريت كنند.
3- در فضای فقدان يك رسانهی فراگير، از همهی حاميان محترم مهندس موسوی تقاضا میشود كه در روزهای آينده نسبت به انتشار اخبار انتخاباتی در فضاهای مجازی اينترنت و تلفن همراه مشاركت فعال و هوشمندانه داشته باشند. لازم به ذكر است جناح رقيب در روزهای اخير با ارسال پيامكهای دروغين از قبيل تعيين محل و ساعت تجمعات حاميان مهندس موسوی، سعی در ايجاد اغتشاش و بینظمی در برگزاری برنامههای تبليغاتی ايشان داشتهاند. لذا تأكيد میشود كه اخبار موثق از سايت قلمنيوز دريافت و برای حاميان مهندس موسوی ارسال گردد. پیامک تعیین زمان حضور و دفاع هاشمی در شبکهی خبر که بین کاربران رد و بدل شد از این دست حقّهها بود که جهت تقویت القای یکسانپنداری هاشمی با موسوی از سوی جناح مقابل طراحی شده بود. لطفن پیش از انتقال دادن مطلب، از صحت آن اطمینان حاصل فرمایید.
4- با عنايت به پيگيریهای مستمر كميتهی صيانت از آراء ستاد انتخاباتی آقايان موسوی و كروبی در تقليل تخلفات انتخاباتی، از همهی شما عزيزان تقاضا میشود به منظور كاهش هرچه بيشتر تقلب در انتخابات، رأی خود را فقط و فقط به صندوقهای ثابت (نه سيار) واريز نماييد. لطفن اول وقت و همراه با خانواده برای رایدادن مراجعه کنید و رایدادن را به آخر وقت موکول نکنید.
تحريم انتخابات = تثبيت امپراطوری دروغ
حضور حداكثری ايرانيان پای صندوقهای رأی = تغيير روند كنونی
عشق و دموکراسی
احمدینژاد
مثل آبخوردن
دروغ میگوید
نمودارهای رنگی نشان میدهد
تا ملت را رنگ کند
کروبی را دوست دارد
و به میرحسین علاقهمند است
ولی در عوض
عکس زنش را
نشان میدهد
و میپرسد:
«بگم؟»
او هاشمی و ناطق را
دراز میکند
محدودهی ممنوعه درست میکند
و بیهوده میکوشد
تاریخ انقضایش را
به تاخیر بیندازد
موسوی چیز
و به اصطلاح
آدم خوبی است
در جستوجوی زمان از دسترفته میخواند
نقاشی میکشد
بوی خاک باران خورده را
هیچ وقت فراموش نمیکند
و قرار است با شال سبزش رییسجمهور شود
کروبی
از بیابان نیامده است
گاریچی هم نیست
و ننه جانش هم میفهمد تورم چیست
با هالهی نور
حال احمدینژاد را میگیرد
او این دفعه
قیمت را بالا برده
هفتاد هزار تومن میدهد
و اگر باز هم شب انتخابات خواب بماند
چهار سال دیگر بیشتر هم میدهد!
رضایی هم هست
همین دور و برها
و مانده است این وسط
خودی است
غیر خودی
یا نخودی
این روزها
توی خیابانها
پوستر و عکس است که میبینی و
ماشینهایی که تا صبح
خیابانهای تهران را
بالا و پایین میکنند
اما همان بالای تهران میمانند
و پایین نمیروند
اینجا
من
و خیلیهای دیگر
سبزیم
سبز خواهیم شد
و انگشتانمان
روز جمعه
جوهری میشود
اینجا انتخابات است
و ما داریم
تمرین دموکراسی میکنیم
به سبک خودمان
با همهی اینها
یادم نمیرود
باد که میآید
انگار همین حالا
از گیسوان تو گذشته است
و خیابانها
هنوز بوی تو را دارند
پنج دقیقه مانده به سوت پایان
1- نکتهی بسیار مهمی که از رفتارهای این روزهای احمدینژاد میتوان دریافت، آن است که رییس فعلی دولت به معنای واقعی زده است به سیم آخر. احمدینژاد به وضوح ترسیده است و رفتار و کلام عصبیاش در تلویزیون گواه آن است. گزارشهایی که از ریزش شدید رایاش در این روزها دریافت کرده، باعث شده او به هر کاری، حتی اقدامات انتحاری نیز دست بزند. من حتی بیشتر از اینها را نیز بعید نمیدانم. از قدیم گفتهاند: الغريق يتشبث بكل حشيش؛ غريق به هر خس و خاشاكی چنگ میزند!
مناظرهی احمدینژاد و موسوی در تاریخ جمهوری اسلامی به نظرم یک نقطهی عطف بود. احمدینژاد بیپروا بنیان نظام جمهوری اسلامی را به چالش کشید. فقط یک لحظه با خود فکر کنید هاشمی که آنطور احمدینژاد به او تاخت، رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام و مهمتر از آن رییس مجلس خبرگان است. احمدینژاد همهی دوران بیست و چهار سال پیش از خود را زیر سوال برد و هزینهی بسیار بسیار گزافی را متحمل نظام کرد، فقط به این خاطر که شاید بتواند از تاکتیک چهار سال قبلش دوباره استفاده کند و با مخالف نشاندادن خود با هاشمی و ناطق، رای عدهای را به سمت خود بکشد یا حداقل جلوی ریزش بیشترهوادارنش را بگیرد.
رفتار احمدینژاد مثل بازی تیم فوتبالی شده که پنج دقیقه مانده به پایان زمان بازی نهایی، سه هیچ عقب است و میخواهد به هر وسیلهای که شده جلوی شکستش را بگیرد. به وضوح و وقیحانه دروغ میگوید، تهمت میزند، افترا میبندد و هیچ حریمی را رعایت نمیکند. انگار نه انگار که این آدمهایی که از نظر او فاسدند و باید در شهر چرخانده شوند، از ابتدای انقلاب زیر نظر رهبری وقت، در کلیدیترین پستهای نظام بودهاند. انگار نه انگار که فردای انتخاباتی هم وجود دارد و انگار نه انگار که با زیر سوالبردن آنها دارد تیشه به ریشهی بنیان نظام میزند.
من حتی حدس میزنم اگر رهبری در روزهای باقیمانده بر علیه این نوع رفتار وی موضع بگیرد، احمدینژاد به حریم او که محافظتشدهترین و مقدسترین حریم برای جمهوری اسلامی بوده است، نیز احترام نگذارد. واقعیت آن است که احمدینژاد به نقطهی آخر رسیده است. او به هر اقدامی دست خواهد زد که رییسجمهور باقی بماند. مثل تروریستی که با تفنگی که فقط چند گلوله دارد، در یک انباری گیر افتاده، دور تا دور انباری را پلیس محاصره کرده است و تروریست با اینکه میداند شانسی برای فرار ندارد، ناامیدانه میکوشد راهی برای نجات خود پیدا کند.
ادامهی"پنج دقیقه مانده به سوت پایان"ما در سویس زندگی نمیکنیم
به نظر من رویکرد موسوی در مستند تلویزیونی، همچنین در نطق انتخاباتی اولش، تاثیرگذاشتن روی مردم عادی و بهخصوص طبقات فرودست جامعه بوده است. در واقع این فیلم به هیچ وجه قرار نبوده روی من و شمایی که ادعای روشنفکری داریم، کتاب میخوانیم، روزنامه میخوانیم و به اینترنت دسترسی داریم، اثر بگذارد، بلکه اقشار کمتر آگاه جامعه و صد البته اصولگراهای مرددی که در ذهنشان دارند بررسی میکنند از بین موسوی و احمدی نژاد کدام را انتخاب کنند را هدف قرار داده بود. اگر از این منظر به این فیلم نگاه کنیم فیلم به نظرم موفق و حتی هوشمندانه بوده است!
یادمان نرود موسوی برای ارتباط برقرار کردن با این افراد و احیانن گرفتن رایشان فقط همین چند فرصت کوتاه تلویزیونی را دارد و نباید آن را از دست بدهد. بله مسلمن من هم بدم نمیآمد فیلم پر باشد از تاکید روی مضامینی که از نظر من مهمتر است: حقوق بشر، توسعهی سیاسی، آزادی بیان، دموکراسی و ... پر باشد از شور و حال طرفدارنش، از خاتمی، از حجاریان، از دوم خرداد، از چهرههای شاد دختران و پسرانی که آن روز به استادیوم آمده بودند و ... اما متاسفانه اینجا سویس نیست و بخواهیم با نخواهیم بهنظر من مدام مجبوریم به خودمان یادآوری کنیم در کجا زندگی میکنیم. موسوی نمیخواهد اشتباه چهار سال پیش معین را تکرار کند. معین با تکیهی صرف روی این موضوعات چهقدر رای آورد؟
البته اگر موسوی بخواهد همین رویه را ادامه دهد، از یک جهت ممکن است نگرانکننده به نظر برسد، چرا که ممکن است بخشی از هوادارن اصلاحطلبش در نهایت از این رویکرد ناامید شوند و رایشان به سوی کروبی بچرخد. من سعی میکنم خود را اینطور راضی نگهدارم که آدمی که خاتمی تمام قدر از او دفاع میکند و میگوید در نود درصد موارد نظراتی شبیه به او دارد، آدمی که حمایت مشارکت، کارگزاران، سازمان مجاهدین، مجمع روحانیون، خانهی کارگر و ... را پشت سرش میبیند، آدمی که مجیدی و مهرجویی برایش فیلم میسازند و بسیاری دیگر از چهرههای سیاسی، فرهنگی و هنری از جمله حجاریان که از نظر من پدر گفتمان اصلاحطلبی در ایران است، بنا دارند به او رای دهند، لابد یک پتانسیلهای حداقلی دارد که در آینده مرا ناامید نکند. بنابراین موضعگیریهای تلویزیونیاش را میگذارم به حساب یک برنامهی دقیق و درستطراحیشده.
به نظرم تحلیل موسوی و مشاورانش این بوده که دستهی اول رایدهندگان (عامهی مردم و راستهای مردد) را در این مقطع زمان هدف قرار دهند که البته فکر میکنم تحلیل درستی نیز هست. اگر رای حتی بخشی از این دسته افراد از احمدینژاد به موسوی بچرخد، در نهایت به شدت به نفع اصلاحات است، چون حداقلش این است که انتخابات به مرحلهی دوم میرود و آنجا بدیهی است که شانس یک کاندیدای اصلاحطلب به مراتب بیش از احمدینژاد خواهد بود.
در این شرایط، من و توی مثلن آگاهتر که ادعای روشنفکریمان هم میشود! یا غر خودمان را میزنیم و دستآخر به موسوی رای میدهیم، یا متمایل شویم به کروبی و رایمان را به نام او در صندوق میریزیم. هر دوی این حالات خوب است، چونکه در آن صورت، هم در انتخابات 22 خرداد بخشی از آرای احمدینژاد به سبد موسوی ریخته شده و احمدینژاد مستقیم رییسجمهور نخواهد شد و هم اگر انتخابات به مرحلهی دوم برود، همگی به کاندیدایی رای خواهیم داد که مقابل احمدی نژاد باقی مانده است. با این تحلیل به نظرم موسوی جهتگیری درستی در فیلمش داشت.
راه یا مقصد؟
بیست و هشت ساله است، کارشناسی ارشد دارد از یکی از بهترین دانشگاههای تهران و میگوید به احتمال زیاد در انتخابات به احمدینژاد رای میدهد. میگویم: «میدونی از نظر احمدینژاد چرا آمریکا به عراق حمله کرده؟» میپرسد: «بهخاطر نفت؟» میگویم: «نه، گفته دلیل اصلی این که آمریکا به عراق حمله کرده، این بوده که میدونسته امام زمان از اونجا ظهور میکنه.» ثانیهای مردد میداند و بعد پاسخ میدهد: «آره، سازمان سیا که داره تو تمام دنیا درباره ی امام زمان اطلاعات کسب میکنه. بعید نیست.»
شصت ساله است، مغازهدار و هر روز برای نماز به مسجد میرود. تصمیم دارد در انتخابات حتمن به احمدینژاد رای دهد چون: «خوب جلوی آمریکا وایساده و کشور خیلی پیشرفت علمی و اقتصادی داشته تو دورهی احمدینژاد.» لپتاپم را بیرون می آورم و میگویم: «اگه چند دقیقه وقت دارین، این آمارها رو یه نگاهی بکنین. شاید براتون جالب باشه.» جواب میدهد: «همهشون دروغه.» میگویم: «حالا شما ببینید. اطلاعاتش از سایت بانک مرکزی و مرکز آمار خود دولت احمدینژاد گرفته شده.» در حالی که دور میشود، میگوید: «هر چی تو کامپیوتر و اینترنت باشه، دروغه. برو ببین خود دکتر چی میگه.»
×××
متاسفانه اینها بخشی از واقعیت فعلی کشور ماست، آن هم تازه در تهران و در یکی از مناطق شمالیاش. درست است که در اینترنت همهی نظرسنجیها به نفع کاندیداهای اصلاحطلب و به خصوص موسوی است، درست است که بیشتر کسانی که کتاب و روزنامه میخوانند، به احمدینژاد رای نمیدهند، اما بخواهیم یا نخواهیم تبلیغات حکومتی روی بخش قابلتوجهی از مردم اثرگذار بوده است.
به نظر من فارغ از اینکه در انتخابات آینده چه کسی رییسجمهور شود، کار اصلی همهی ماهایی که دغدغهی آزادی، دموکراسی، حقوق بشر و توسعهی سیاسی داریم و باورمان بر آن است که درستترین روش برای رسیدن به این هدف، حرکت اصلاحی به جای انقلاب و شورش است، منسجمشدن، سازمانیافتن و سپس کار فرهنگی و آگاهساختن جامعه است، برای آنکه بفهمند چه اتفاقی دارد برای کشورشان میافتد و برای آنکه دیگر آدمی که این همه دروغ به ملت میگوید، رییسجمهور نشود.
کار اصلی ما تازه از فردای انتخابات شروع خواهد شد. واضح است هیچکدام از کاندیداهای چهارگانه ما را بهطور کامل به اهدافمان نخواهند رساند. باید خودمان تلاش کنیم و تلاش کنیم و تلاش کنیم. همانطور که الان داریم تلاش میکنیم کاندیدایی رای بیاورد که که شرایط را کمی بهتر کند و با توجه به حال و هوای جامعه حس میکنم در نهایت موفق خواهیم شد و به احتمال فراوان موسوی رای خواهد آورد.
اما موسوی یا کروبی رای بیاورند یا نیاورند آنقدرها هم مهم نیست. من فکر میکنم مهمتر آن است که امروز به جایی رسیدهایم که درصد قابلتوجهی از مردم، دارند آگاهانه رای میدهند، میدانند برای چه رای میدهند و از این رایدادنشان نه انتظار معجزه دارند، نه آن را به حساب مشروعیت نظام میگذارند و نه اگر کاندیدای موردنظرشان انتخاب نشد، احساس شکست میکنند. واقعیت را خاتمی در مراسم دوم خرداد درستتر از همه گفت: «دوم خرداد يك راه است، نه يك مقصد.»
جناب آقای واعظی آشتیانی، برادر موتلفهای عزیز!
فکر میکنم به اندازهی کافی در این مدت گلکاریهای لازم را در همهی تپههای دور و بر باشگاه استقلال انجام دادهاید، لطفن دیگر شلوارتان را بکشید بالا و بیخیال شوید. باور کنید بسمان است!
این انتخاب آخرتان برای سرمربی تیم هم که دیگر نور علی نور بود. بیچاره مرفاوی که بهخاطر بیکفایتی و بیلیاقتی شما، فصل آینده نابود خواهد شد. من نمیدانم، اما واقعن درک این نکته که صمد با همهی استقلالی بودنش و باصفا بودنش، هنوز زود است سرمربی تیمی در حد و اندازهی استقلال شود، این قدر برای ذهن شما سخت بود؟
میگویند آدم عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمیشود، دورهی قبل را که مرفاوی سرمربی بود، فراموش کردهاید؟ سرمربیگری افشین پیروانی در پرسپولیس را چه؟ استقلال و پرسپولیس مربی بزرگ و با دانش میخواهند. فوتبال باشگاهی در عربستان و ژاپن چرا در حدی پیشرفت کرده که تیمهای ما دیگر حریفشان نیستند؟ چندتا از مربیان باشگاهای سرشناس لیگ عربستان وطنیاند؟
داشتن یک مدیرعامل قوی و کاربلد حق باشگاه استقلال است. از شما تقاضا میکنیم هر چه سریعتر از استقلال بکشید بیرون و دوباره تشریفتان را ببرید توی پیست و دوچرخهتان را سوار شوید، یا اگر دلتان میخواهد برگردید ور دل جناب عسگراولادی و الباقی برادران؛ کار اقتصادیتان را بکنید. بازار به شما نیاز دارد.
در ضمن به رییستان، جناب آقای علیآبادی عزیز هم فراوان تبریک میگویم که موفق شد با استادی تمام پروژهی به گهکشیدن دو تیم محبوب پایتخت را به سرانجام برساند. فکر کنم اگر جناب علیآبادی یکی دو سال دیگر سر کار باشند، دیگر هیچ نشانی از این دو تیم باقی نماند.
نتیجهی انتخابشدن احمدینژادها همین میشود که رییس سازمان ورزش کشور میشود آدم لمپنی مثل علیآبادی و مدیرعامل یکی از دو باشگاه بزرگ کشور میشود [...]ی مثل واعظی آشتیانی. امیدوارم با تغییر دولت بساط همهی این آدمهای نالایق از سر سفره ی ورزش مملکت جمع شود.
قسمت تو سوختههای کنار دیگ نیست
چهقدر آدم دوستداشتنی و قابل احترامی است این خانم شبنم طلوعی و چهقدر حیف شد از ایران رفت و درستتر بگویم چهقدر حیف شد مجبورش کردند از ایران برود. تئاترهایش را که هنوز یادتان هست؟ چه آنهایی که بازی کرد که میان آنها بازیهای فوقالعادهاش در «عروسی خون» و «زیر زمین» هیچگاه از یادم نمیرود و چه آنهایی که نوشت و کارگردانی کرد که بین آنها «قهوهی تلخ» چیز دیگری بود و به نظرم یکی از بهترین نمایشنامههای همهی این سالهاست.
ادامهی"قسمت تو سوختههای کنار دیگ نیست"سبز، نه به خاطر موسوی
بهسان رود
که در نشیب دره
سر به سنگ میزند
رونده باش
امید هیچ معجزهای
ز مرده نیست
زنده باش
هـ. الف. سایه
دو روز است یک تکه پارچهی سبز را بستهام دور مچ دست راستم، مثل یک دستبند، و تا لحظهای که میخواهم رایام را داخل صندوق بیندازم، میگذارم همانجا بماند. 23 روز بیشتر تا انتخابات باقی نمانده و من فکر میکنم باید کاری کرد، هر کسی در حد خودش. من فکر میکنم اگر نگران سرنوشتمان و کشورمان هستیم، اگر نمیخواهیم چهار سال دیگر احمدینژاد را تحمل کنیم، همه باید تلاش کنیم تا شاید دوباره یک موج در جامعه راه بیفتد، مثل دوم خرداد. من فکر میکنم این نشانههای سبز مهماند.
اشتباه نکنید، من نه عاشق موسوی هستم، نه میرحسین کاندیدای ایدهآل من است و نه اصولن در یک شرایط آزاد که برای همهی سلیقهها امکان داشتن کاندیدا وجود داشته باشد، به او رای میدهم. به هیچ وجه هم این تصور را ندارم که اگر موسوی بیاید، اتفاق شگفتانگیزی میافتد، به دموکراسی و آزادی میرسیم یا اینکه مشکلات ما حل میشود. نه! من به یک راه طولانی اعتقاد دارم که همان اصلاحطلبی است، اعتقاد دارم با کنارکشیدن و تحریم به جایی نمیرسیم و فکر میکنم در میان این چهارنفر موسوی بیشتر به مسیرم میخورد و با میرحسین اوضاع بهتر از اینی خواهد شد که الان هست.
دستبند سبز من به خاطر موسوی نیست، بلکه نشانهی کوچکی است برای پیشرفتن در راهی که فکر میکنم درستتر است. من نمیخواهم بیتفاوت بمانم. اگر این دستبند و بقیهی نشانههای سبز آدمهای دیگر باعث شود حتی فقط یک نفر بیشتر به نفع کسی به جز احمدینژاد در انتخابات شرکت کند، من کار خودم را کردهام. نه آن را لوسبازی میدانم، نه جوزدگی و نه بهخاطرش خجالت میکشم.
از قدیم گفتهاند ما ایرانیها آنچنان اهل کارهای گروهی نیستیم. در کتاب «ایران بین دو انقلاب» هم به نقل از کنسول انگلستان آمده: «دو ايرانی هرگز نمیتوانند همکاری کنند، حتی اگر اين همکاری برای گرفتن پول از شخص سومی باشد.» دوم خرداد نشان داد که اگر بخواهیم و همدل شویم، میتوانیم این فرضیه را باطل کنیم. فضای مجازی را فراموش کنید که همه جا بحث انتخابات است، در جامعه هنوز شور و حال چندانی دیده نمیشود. نشانههای سبز را جدی بگیرید، اگر برایتان آیندهی ایران مهم است، اگر فکر میکنید رایدادن در سرنوشتمان تاثیرگذار است، اگر به اصلاحطلبی اعتقاد دارید و اگر میخواهید به موسوی رای دهید، به جنبش سبز بپوندید.
اگه با من کار داشتن، بگو دارم دوش میگیرم!
هاروی: متاسفم. واقعن روز گندی داشتم.
کیت: به باشگاه (کسایی که روز گند داشتن) خوش اومدی!
هاروی: برای تو هم ممکنه روز گندی بوده باشه، اما مال من حتمن گندتر بود. مال می میشه گفت یه روز گه به تمام معنا بود!
کیت: چرا گه بود؟
هاروی: چون از هواپیما جا موندم، کارم رو از دست دادم و دخترم که امروز داره ازدواج میکنه ترجیح میده توی مراسم عروسیش به جای من ناپدریش همراهیش کنه. این دیگه از همهش گهتر بود.
کیت: راست میگی. تو بردی!
هاروی: نظرت چیه امروز رو برای جفتمون یه کم بهتر کنم و دعوتت کنم با هم ناهار بخوریم؟ یا شاید هم یه فنجون چای مهمونت کنم، فکر کنم الان بیشتر وقت خوردن چایه.
کیت: خیلی ممنون. اما من تو رو نمیشناسم، تو هم منو نمیشناسی و بنابراین بهتره ...
هاروی: دقیقن به همین خاطره که باید با هم چای بخوریم!
کیت: خیلی لطف داری، اما ممنونم، نه!
[چند لحظه به سکوت میگذرد. موبایل کیت زنگ میخورد.]
هاروی: اگه با من کار داشتن، بگو دارم دوش میگیرم!
[کیت که از اول صحبتهایشان اخمو بوده، خندهاش میگیرد. موبایل را نگاه میکند، اما جواب نمیدهد.]
هاروی: نمیخوای جوابش رو بدی؟
کیت: نه!
هاروی: میتونم این کار رو به عنوان یه نشونهی امیدوارکننده در نظر بگیرم؟ [کیت از سماجت هاروی دوباره خندهاش میگیرد.] اگه این جوریه، میخوام یه لبخند درست و حسابی ازت ببینم. [کیت نمیتواند جلوی خندهاش را بگیرد و حالا لبخندی به پهنای صورت بر چهره دارد.]
آخرین شانس هاروی / جوئل هاپکینز
از همین سری:
بازنده همیشه بازنده است!
رنگ چشمهای من سبزه ...
منم دوسِت دارم کیز!
کارگردان و بازیگر
رهاکردن در سی ثانیه
هیچ چیز نمیتونه عوضش کنه ...
حقیقت والاتر از کلیسا است ...
سکوت خداوند
We’ll always have Paris
چند خبر و پیشنهاد فرهنگی
1- اگر جزو آن دسته آدمها هستید که «روح پراگ» ایوان کلیما را خواندهاید و از آن خوشتان آمده، میتوانید خوشحال باشید که کتاب دیگری از او با نام «در انتظار تاریکی، در انتظار روشنایی» با ترجمهی فروغ پوریاوری چاپ شده و الان در بازار است. کتاب را نشر آگه چاپ کرده و قیمت آن 4700 تومان است.
2- کتابهای آدمیت هم خوشبختانه این روزها دارند تجدید چاپ میشوند. بعد از «امیرکبیر و ایران» و «اندیشهی ترقی» که فکر کنم حدود دو سال پیش خوارزمی تجدید چاپشان کرد، حالا «ایدئولوژی نهضت مشروطیت ایران» و «فکر دموکراسی اجتماعی در نهضت مشروطیت ایران» را پس از مدتها نشر گستره و «مجلس اول و بحران آزادی» را انتشارات روشنگران و مطالعات زنان تجدید چاپ کردهاند. کتابهایی که برای مدتی طولانی نایاب بودند.
تجدید چاپشدن کتابهای آدمیت در این روزها خبر خوب و البته عجیبی است. معلوم نیست در ارشاد چه خبر است که از یک طرف مجوز چاپ مجدد این همه کتاب لغو میشود، اما از طرف دیگر به این کتابها مجوز چاپ مجدد میدهند. فکر کنم ممیز محترم حوصلهاش نگرفته کتابهای آدمیت را بخواند!
3- اگر گذرتان به باغ موزهی هنر ایرانی افتاد، فروشگاه محصولات فرهنگی آن را به هیچ وجه از دست ندهید. درست که قیمت cdها و dvdهایش کمی گران است، اما باور کنید بعضیهایش میارزد، حسابی هم میارزد. آنجا یکباره با چنان مجموعهی وسوسهانگیزی از ٰآثار ارزشمند هنری مواجه میشوید که ممکن است هرچه پول در جیبتان دارید را خرج کنید.
به عنوان مثال میتوانید پک کامل یا منتخب آثار فیلمسازانی مثل: کیشلوفسکی، برتولوچی، برادارن کوئن، آنتونیونی، وودی آلن، تئو آنجلوپولوس، کارلوس سائورا، امیر کاستاریکا، بونوئل و بسیاری بسیاری دیگر از کارگردانهای درست و حسابی سینما را در بستهبندیهای خیلی خوشگل و شکیل پیدا کنید به علاوهی کلی چیز هیجانانگیز دیگر!
4- اگر معتاد به تماشای سریال شدهاید و حالا که سیزن پنج Lost تمام شده، ماندهاید در خماری و حوصلهی بقیقهی سریالهای مد روز را هم ندارید و دنبال یک چیز تازه میگردید Weeds انتخاب بدی نیست. یک کمدی درام آمریکایی دربارهی یک زن میانسال که شوهرش را بر اثر سکتهی قلبی از دست داده و حالا مجبور شده برای درآوردن خرج خود و دو پسرش به فروشندگی ماریجوانا در حومهی شهر رو آورد. Weeds اگر چه سریال چندان عمیقی نیست، اما آنقدر جذابیت دارد که علاقهمندتان کند داستانش را پیگیری کنید.
5- در میان فیلمهایی که این چند وقت اخیر دیدهام، هیچکدام به خوبی «کلاس» ساختهی لورن کانته نبودهاند. فیلمی ساده اما فوقالعاده دربارهی همهی ماجراهای یک کلاس درس در دبیرستانی در فرانسه از ابتدای سال تا انتهای سال و برندهی نخل طلای جشنوارهی کن سال گذشته. رابطهی میان معلم و دانشآموزان، مشکلاتی که بچهها درگیرش هستند، دعواهایشان با همدیگر و مهمتر از همه حال و هوای یک مدرسه و یک کلاس درس در این فیلم عالی از کار درآمده است. تماشایش را بهشدت توصیه میکنم.
اصولگرایی در تعطیلات یا "کم پیدا هستید جناب رادان"
میبخشید جناب رادان، من برایم یک سوالی پیش آمده که این مدل اصولگرایی که شما نمایندهی آن هستید، چه جوری است که هر وقت لازم باشد، مثل همین حالا که دم انتخابات است، بخشهایی از آن را میفرستید تعطیلات و پیچ شلکنش را یک چند دوری میپیچانید؟
اگر یادتان رفته من برایتان یادآوری کنم در این دو سه سال گذشته با نزدیکشدن به فصل گرما یک طرحهایی اجرا میکردید در راستای روسری و مانتوی خانمها که یک وقت خدای ناکرده کوتاه نباشد، یا تنگ نباشد یا نازک نباشد، همینها که خودتان میدانید! اما انگار امسال به کل بیخیال آن شدید و به همین گشتهای فعلیتان هم گفتید فتیله را حسابی بکشند پایین.
یک آمارهایی هم یادم هست میدادید که نود و چند درصد مردم شیفتهی این طرحاند و چهقدر از نیروی انتظامی تشکر کردهاند بهخاطر اجرای آن و هر دو روز یک بار هم تشریف میآوردید تلویزیون و یک جورهایی لبخندزنان زن و بچهی ملت را هشدار میدادید که اگر آنجور که ما دلمان میخواهد لباس نپوشید، میگیریم و میبریم و فلان!
البته ما خیلی هم تشکر میکنیم اگر رویکرد جدید نیروی انتظامی در این زمینه همین رفتار چند وقت اخیرش باشد، اما آدم است دیگر، گاهی هم فکر میکند و به این نتیجه میرسد که این اصول سفت و سخت شما انگار خیلی هم سفت و سخت نیست و بهنظر میرسد تاریخ مصرف دارد و بعد هم آرزو میکند ای کاش همیشه در این مملکت انتخابات بود!
هدف: بردن انتخابات به مرحلهی دوم
این جدال خطرناک و نادرستی که این روزها بین هواداران موسوی و کروبی راه افتاده و به خصوص در اینترنت به اوج رسیده، به نظر من کاملن بیدلیل و توجیهناپذیر است.
خیلی خیلی خوشبینانه است اگر فکر کنیم موسوی یا کروبی، حتی در صورت کنارکشیدن یکی از آنها به نفع دیگری بتوانند در مرحلهی اول انتخابات بالای پنجاه درصدر رای جمع کنند. بنابراین حضور همزمان هردوی این کاندیداها ضرر که ندارد هیچ، این فایده را هم دارد که هر کدام طرفدارن خاص خودشان را هم به پای صندوق میکشانند.
به نظرم اگر به جای این دعوای بیفایده موسوی - کروبی تلاش کنیم آن دسته آدمهایی که نمیخواهند در انتخابات شرکت کنند را راضی کنیم تا به هر کسی به جز احمدینژاد رای دهند، بسیار سودمندتر خواهد بود. شک نکنید اگر مشارکت از حدی بالاتر رود که احمدینژاد در مرحلهی اول رای نیاورد و انتخابات به مرحلهی دوم برود، آنگاه به احتمال فراوان نتیجه به نفع او نخواهد بود.
به موسوی رای دهیم، کروبی یا حتی رضایی فرقی چندانی نمیکند، باید کار کنیم و حسابی هم کار کنیم تا بیتفاوتها و تحریمیها را پای صندوق بکشانیم، بعد انرژیمان را جمع کنیم برای مرحله دوم، آنجا که دوقطبی احمدینژاد و اصلاحطلبی که رای بیشتری دارد شکل خواهد گرفت و آنوقت زمان آن است که همه متحد شویم و از کاندیدای باقیمانده حمایت کنیم.
هشتمین ضربهی جولیت
هشدار: اگر هنوز تا انتهای فصل پنج Lost را ندیدهاید و نمیخواهید داستان آن برایتان لو رود، این نوشته را نخوانید.
خب به سلامتی دو قسمت آخر فصل پنجم Lost هم امروز پخش شد و حالا باید تا سال میلادی دیگر خماری بکشیم تا دوباره هیجان هفتگیمان شروع شود. فصل پنجم پر بود از اتفاق و غافلگیری و با وجود اینکه به بخشی از سوالاتی که در فصلهای قبلی برای بیننده پیش آمده بود پاسخ داد، خود نیز سوالات جدیدی را به وجود آورد.
جیکوب هنگام کشتهشدنش به جان لاک گفت: «اونها دارن میآن.» این آنهایی که جیکوب اشاره کرد، چه کسانی هستند؟ من فکر میکنم همان کسانی که بمب هیدروژتی را منفجر کردند و همان کسانی که ریچارد دربارهی آنها به سان گفت مرگ همهشان را دیده است. به شدت علاقهمندم بدانم فصل ششم از چه جایی قرار است شروع شود.
اما قسمتهای شانزده و هفده فصل پنجم فکر میکنم داستان جزیره را تا حدی مشخص کرد، بهخصوص قسمت ابتداییاش، آنجا که برای اولین بار فلاشبکی را از احتمالن زمانی در قرن نوزدهم شاهد بودیم. جیکوب مشغول بافتن یک قالی است، این قالی همان است که در سکانس یکی مانده به آخر همین قسمت آن را دوباره میبینیم. کمی بعد هنگامی که او دارد صبحانهاش که یک ماهی کبابشده است میخورد، غریبهای میآید و گفتوگوی بسیار مهمی بین آنها اتفاق میافتد:
غریبه: صبح به خیر
جیکوب: صبح به خیر
غریبه: اشکالی نداره بشینم پیشت؟
جیکوب: خواهش میکنم. ماهی میخوری؟
غریبه: نه ممنون. تازه خوردم.
[یک کشتی بادبانی به ساحل جزیره نزدیک میشود.]
جیکوب: فکر کنم به خاطر این کشتی اومدی اینجا.
غریبه: آره. چهجوری اینجا رو پیدا کردن؟
جیکوب: باید وایسی بیان از خودشون بپرسی.
غریبه: لازم نیست بپرسم. تو آوردیشون اینجا. هنوز هم سعی داری بهم ثابت کنی اشتباه میکنم؟
جیکوب: آره اشتباه میکنی.
غریبه: اشتباه میکنم؟ اونها میآن، میجنگن، خراب میکنن و آخر سر نابود میشن. همیشه همینجوری تموم میشه.
جیکوب: تمومشدن فقط یه دفعهس که اتفاق میافته. هر چیزی که پیش از اون دفعه اتفاق بیفته، صرفن یه جور به جلو رفتنه.
غریبه: هیچ میدونی چهقدر بدجور پایهام که بکشمت؟
جیکوب: آره
غریبه: یکی از همین روزها، دیر یا زود یه راهی، یه روزنهای برای رسیدن به این هدف پیدا میکنم دوست من.
جیکوب: باشه، هر وقت پیدا کردی، من همینجام!
در خدمت و خیانت یک دکمه یا "حالا چی دیدین؟"
و یک توصیهی من به همهی شما عزیزانی که از این شرت باکسرها که جلویش یک دکمه دارد میپوشید، آن است که اگر خدای ناکرده یک باره بر اثر حادثهای، چیزی، دکمهی شرتتان کنده شد، حواستان باشد تا دوختهشدن دکمهاش آن هم به صورت سفت و محکم، آن شرت را پا نکنید.
از من به شما نصیحت، خواستید گوش کنید، خواستید نکنید! اما یک وقت اگر رفتید دستشویی و تصادفن یادتان رفت زیپ شلوارتان را کامل ببندید و بعد برگشتید سرکلاس تا بقیهی احتمال را درس دهید و هنوز یک دقیقه درس نداده، دیدید این دختر خانمهای ردیف اولی کم مانده است از خنده منفجر شوند، نگویید به شما نگفته بودم!
بیمار خندههای توام ...
قبلن شنیده بودم، یعنی حتی کنسرتش هم رفته بودم اما آن شب که با بچهها دور هم جمع شده بودیم، لابهلای حرفها، کرم دوباره شنیدنش را آرش انداخت به جانم. حالا دو هفته است مدام دارم «خورشید آرزو» گوش میدهم و چهقدر خوب است و این چهقدر خوب را نمیفهمید مگر اینکه حال و هوای این روزهای من را داشته باشید ...
بگذار سر به سینهی من، تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیدهی سر در کمند را
بگذار سر به سینهی من تا بگویمت:
اندوه چیست، عشق کدام است، غم کجاست؟
بگذار تا بگویمت این مرغ خستهجان
عمری است در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با مَنت
تو، آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های تو را دانهچین کنم!
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمهی شراب
بیمار خندههای توام، بیشتر بخند!
خورشید آرزوی منی، گرمتر بتاب!
فریدون مشیری
هیچ و تمام
جهان در عین پیوستگی به طور جذبهآوری گسسته است
مثل اقیانوسها که قد کشیدهاند بین ما
اگر چه فاصلهمان به درنگ لرزش پلکی است
در تیغش آفتاب
بیگانگی در عین یگانهبودن
نشانهها گم نمیشوند
چشمهایت را به تاریکی عادت بده
با تو هیچ
و تمام میشوم با تو من
افسانه امیری
اما تو باور نکن
خیلی وقت است دیگر در این وبلاگ شخصینویسی نمیکنم. نمیشود نوشت خیلی چیزها را، نمیتوان نوشت، گندش بزنند. عاشق بشوم، نمینویسم، فارغ بشوم، نمینویسم، دیوانگی کنم، نمینویسم، گریه کنم، نمینویسم، شاد باشم، نمینویسم.
بعضی حرفها بدجور روی دل آدم میماند، آنها را هم نمینویسم. همین قدرش را هم میدانم چند روز بعد پشیمان میشوم که چرا نوشتم، اینکه چهقدر امروز روز بدی بود، از آن روزهایی که انگار یک پتک میخورد توی سرت و چهقدر خوب نیستم و ناآرامم این روزها، با وجود ظاهر آرامم در چشم شمایی که این روزها مرا دیدهاید!
خسته شدم ...
هدف، وسیله را توجیه میکند؟
من نمیدانم اینکه اعضای ستاد میرحسین موسوی، یارانش، هوادارانش - نمیدانم چه کسانی - بردارند سرود آفتابکاران جنگل را دوبارهخوانی کنند و تصاویر میرحسین را روی آن بگذارند، کار خوبی هست یا نه، اما به هر حال این ترانه پیشینهای دارد که گمان نکنم آن پیشینه کمترین ربطی به میرحسین و طرز تفکرش داشته باشد.
برای من شاید نه، اما این ترانه برای خیلیها معنا دارد. به قول نبوی: «برای بعضیها، این ترانهها تصاویر پدرهای کشتهشده، بمبهای منفجرشده، گلولههای شلیکشده را به ذهن میآورد و برای بسیاری از مردم، این سرودها موسیقی متن درهای بستهی زندان است. سرودهایی معصومانهی که عبور سریع فاصلهی رویاهای زیبا را تا کابوسهای تلخ نشان میدهد.»
اصل این ترانهی بسیار زیبا را بشنوید:
پدرام جان چه کمپوتی دوست داری؟
پدرام رضاییزاده داستاننویس است. پارسال مجموعه داستانی از او چاپ شد به نام مرگ بازی که در داستان دومش یک پژو 405 آتش میگیرد. چندی بعد از حراست ایران خودرو با وی تماس گرفته میشود و از وی توضیح خواسته میشود چرا چنین داستانی نوشته و تهدید به برخورد قانونی میشود. پدرام اهمیتی نمیدهد و ماجرا را به ناشر واگذار میکند. بعد از چند ماه او با شکایت ایران خودرو و به اتهام نشر اکاذیب به دادگاه فراخوانده میشود.
نه این طرح یک فیلمنامهی طنز نیست، ماجرا صد در صد واقعی است. اینقدر ماجرا احمقانه است که خندهام گرفته است. فکر کن یک نویسنده را بکشانی دادگاه که چرا در فلان داستانت ماشین شرکت ما آتش گرفته است. ذهن بیمار شکایتکننده را در نظر میگیرم و صف طویل نویسندگانی که از نظر او میتوانستهاند برای داستانهایشان محاکمه شوند. من نمیدانم این مسئولین ایران خودرو چه فکری پیش خود کردهاند. یکی نیست بگوید دیوانهها، این ادبیات است، داستان است، میفهمید؟
اولین باری که قرار بود تلفنی با پدرام صحبت کنم، کرمم گرفته بود چون صدایم را نمیشناسد، خودم را از روابط عمومی شرکت سایپا معرفی کنم و بهخاطر آن داستان از او تشکر کنم. قضیه برای من، خود او و خیلیهای دیگر در همین حد مسخره بود و هست. حالا همین قضیهی مسخره متاسفانه انگار دارد صورت واقعیت به خود میگیرد و یکهو دیدی پدرام محکوم شد و به زندان رفت! به هر حال اینجا ایران است. پدرام جان چه کمپوتی دوست داری؟
بسیار امیدوارم قاضی محترم به عمق حماقت و بلاهت شکایت ایران خودرو پی ببرد و شکایتکنندهها را وادار کند به دلیل گرفتن وقت دادگاه و آشنا نبودن با مقولهای به نام ادبیات، هفتهای یک رمان بخوانند و بیایند پیش قاضی گزارش کار بدهند. زشت است به خدا! هیچ تصور کردهاید چهقدر مسخره خواهد یود اگر قرار باشد، این امر روال شود و همه بیایند از نویسندهها و بعد لابد کارگردانها بهخاطر شخصیتها و وقایع داستانها و فیلمهایشان شکایت کنند.
به پدرام هم توصیه میکنم این جریان را اگر حال و حوصلهاش را دارد، حسابی رسانهای کند. یک آبروریزی اساسی میشود برای ایران خودروییها که دیگر از این غلطها نکنند. به خدا خندهام میگیرد وقتی به این جریان فکر میکنم. باز هم یاد جملهی معروف اینشتین میافتم که: «برای دو چیز هیچ نهایتی متصور نیست، جهان هستی و حماقت بشری. البته در مور اول مطمئن نیستم!»
مرتبط:
شکایت از یک داستاننویس، بهخاطر پژو ۴۰۵!
دیوار کوتاه داستاننویسان
اهمیت نصب کپسول اطفای حریق در داستان!
قهرمانی در ایستگاه آخر
پانزده دقیقهی آخر را ایستاده نگاه کردم در فاصلهی بین حال و پذیرایی، جایی که در یک تلویزیون بازی استقلال - پیام پخش میشد و در تلویزیون دیگر بازی فولاد و ذوبآهن.
آنقدر استقلال این هفتهها بد آورده بود که حتی وقتی سوت پایان هر دو بازی هم زده شد، هنوز باور نداشتم استقلال قهرمان شده. همهش منتظر بودم یک توپ الکی یک دفعه آخرین لحظه بیاید و برود توی دروازهی استقلال یا یک معجزه رخ دهد و ذوبآهن بازی را مساوی کند. اما هیچکدام از این اتفاقها نیفتاد و استقلال قهرمان شد.
روی خوش فوتبال امروز خود را به استقلال نشان داد. درست برخلاف اولین دورهی لیگ برتر که استقلال در آخرین روز قهرمانی را از دست داد و نتوانست در انزلی یک امتیاز از ملوان بگیرد. همین غیرمنتظرههاست که باعث شده فوتبال اینقدر هوادار داشته باشد.
احترام میگذارم به ذوبآهن و ابراهیمزاده که تیم بسیار خوبی ساخته بود و میدانم چهقدر سخت است برای هوادارانشان که در آخرین روز قهرمانی را از دست دادند و درود میفرستم به شرف مجید جلالی و مردان فولاد که مردانه بازی کردند و یک گام پس نکشیدند.
ماموریت غیرممکن انجام شد، حالا استقلال قهرمان شده و جدای از آن توانسته لقب پرافتخارترین تیم لیگ برتر را با دو مقام قهرمانی و دو نایب قهرمانی و کسب بیشترین امتیاز در مجموع هشت دوره به خود اختصاص دهد.
حالا باید خیز برداریم برای ماموریت غیرممکن 2 که صعود از گروه در مسابقات باشگاههای آسیاست و بعد از آن هم قهرمانی جامحذفی. به همهی استقلالیها این قهرمانی دراماتیک را تبریک میگویم.
بازنده همیشه بازنده است!
بلیک: دربارهی چی دوست دارین صحبت کنیم؟ قراردادی که زیر بستنش میزایین؟ خریدارهای لعنتی که زمین نمیخرن؟ اینکه مشتری برای اینکه بهشون زمین بفروشین نیست؟ اینکه مشتریها باهاتون راه نمیآن؟ میخوام دربارهی مسئله ی مهمی باهاتون حرف بزنم. [به ویلیامسون] همهشون هستن؟
ویلیامسون: به جز یه نفر.
بلیک: بدون اون شروع میکنم. میخوام دربارهی مسئلهی مهمی باهاتون حرف بزنم. [به لوین با تاکید] اون قهوه رو بذار کنار! قهوه واسه کسیه که قرارداد میبنده. [لوین پوزخند میزند.] فکر میکنی دارم باهات شوخی میکنم آشغال عوضی؟ نه شوخی نمیکنم. منو مرکز فرستاده و به همین خاطر اینجام. اسم تو لوینه؟
لوین: بله
بلیک: اسم خودت رو میذاری فروشنده مرتیکهی حرومزاده؟
ماس: من نمیشینم به این مزخرفات گوش بدم. [بلند میشود.]
بلیک: خوب کاری میکنی. چون خبر خوب اینه که تو از همین لحظه اخراجی! خبر بد هم اینه که فقط یه هفته وقت داری زورت رو بزنی برگردی سر شغلی که داشتی. از امشب هم شروع می شه. از جلسهی امشب. حالا حالیت شد باهات شوخی ندارم؟ [ماس دوباره مینشیند.] خوبه ... جایزهی نفر اول مسابقهی فروش این ماه میدونین چیه؟ یه کادیلاک الدرادو. کسی میخواد بدونه جایزهی نفر دوم چیه؟ جایزهی نفر دوم یه دست کارد آشپزخونه است. جایزهی نفر سوم هم اینه که اخراج میشه. فهمیدید؟ حالا اگه دلتون خواست میتونین لبخند بزنین ... بهتون مشتری معرفی کردیم. مرکز بهتون پول خوب داده، پس زمینها رو بهشون بفروشین. اگه نمیخرن، مجبورشون کنین. اگه نمیتونین بهشون بفروشین با یه تیکه گه هیچ فرقی ندارین. اگه عرضهی فروختن ندارین، کاسه کوزهتون رو جمع کنین و بزنین به چاک!
لوین: مشتریهایی که به ما معرفی میکنین، بخر نیستن.
بلیک: مشتریهای لعنتی بخر نیستن؟ شما عرضهش رو ندارین بفروشین. پونزده ساله من تو این کارم.
ماس: [حرفش را قطع میکند.] اسم تو چیه؟
بلیک: «فاک یو»، اسم من اینه. [ماس سعی میکند توهینی را که به او شده نادیده بگیرد و لبخند بزند.] میدونی چرا آقا؟ چون تو امشب با هیوندات اومدی اینجا و من با بی ام و هشتاد هزار دلاریم. اسم من اینه! [رو به لوین] تو هم میخوای اسم منو بدونی؟ تا حالا تو یه بازی مردونه شرکت کردی؟ عرضه داری یه قرارداد ببندی؟ اگه نمیتونی بهتره بری خونه وردست زنت بشینی. چون فقط یه مسئلهی مهم اینجا وجود داره. اینکه مشتریها رو راضی کنین پای اون قرارداد رو امضا بزنن. متوجه حرفهای من میشید کثافتهای ابنهای؟ مجبورشون کنین قرارداد ببندند. یا قرارداد میبندید یا ترتیبتون داده است ... مشتری میآد تو. فکر میکنی به خاطر اینکه بارون خیسش نکنه اومده تو؟ نه بابا! اومده زمین بخره. اونها اینجا میشینن تا پولهاشون رو بدن به شما. عرضهش رو دارین اونها را بگیرین؟ [به لوین] مردش هستی؟
ماس: [زیرلب] چرنده.
بلیک : [رو به ماس] ببینم تو مشکلی داری؟
ماس: شما که ادعا میکنی اینقدر مایهداری، چهطور اومدی اینجا و وقتت رو کنار یه مشت آدم فقیر و بیعرضه هدر میدی؟
بلیک: [ساعتش را به ماس نشان میدهد.] این ساعت رو میبینی؟ [ساعت را در میآورد و روی میز میگذارد.] این ساعت رو میبینی؟
ماس: آره
بلیک: قیمت همین ساعت از قیمت ماشین تو بیشتره. پارسال درآمد من نهصد و هفتاد هزار دلار بود. درآمد تو چهقدره؟ میبینی، این چیزیه که من هستم و تو هیچ چی نیستی. آدم خوبی هستی؟ مفت نمیارزه. پدر خوبی هستی؟ فاک یو! برو بشین خونهت با بچههات بازی کن. میخوای اینجا کار کنی؟ قرارداد ببند. فکر میکنین این مدل رفتار من تحقیرآمیزه؟ فکر میکنین دارم ازتون سوءاستفاده میکنم؟ بیاین اینو بخورین! چهطور حاضرین بشینین اینجا و این حرفها رو تحمل کنین؟ البته اگه خوشتون نمیآد، میتونین گورتون رو گم کنین. من میتونم کاری کنم که همین امشب پونزده هزار دلار دربیارم. در ظرف دو ساعت. [به لوین] تو عرضهش رو داری؟ [به ماس] تو چی؟ یه تکونی به خودتون بدین حرومزادههای عوضی. میدونین برای فروختن زمینها چی لازم دارین؟ [دو توپ فلزی بیضی شبیه دو تخم مرغ به هم چسبیده از کیفش خارج میکند و نشانشان میدهد.] دو تا تخم. پول اینجا ریخته. تخمش رو داشته باشین و جمعش کنین. نمیتونین؟ براتون دلسوزی نمیکنم. همین امشب برین و قرارداد ببندین. این کار شماست. وگرنه مجبورین بیاین اینجا و کفشهای منو واکس بزنین ... [به طرف میز میآید، ساعتش را برمیدارد و میبندد. به ماس] و جواب سوال تو رفیق. برای چی این جا هستم؟ برای اینکه مرکز ازم خواست یه لطفی در حقشون بکنم و بیام با شما صحبت کنم. وگرنه اگه به من بود، همهی شما آشغالهای بیعرضهی ابنهای رو اخراج میکردم. چون یه بازنده همیشه بازنده است. [از دفتر خارج میشود.]
گلنگری گلن راس / جیمز فولِی
مرتبط:
این سکانس را تماشا کنید.
از همین سری:
رنگ چشمهای من سبزه ...
منم دوسِت دارم کیز!
کارگردان و بازیگر
رهاکردن در سی ثانیه
هیچ چیز نمیتونه عوضش کنه ...
حقیقت والاتر از کلیسا است ...
سکوت خداوند
We’ll always have Paris
نمیدونی
بهارش اینجوری باشه،
نه امسال سال من نیست و
نمیدونی ...
نمیدونی / فصل تازه / احسان خواجهامیری
گزارههای انتخاباتی
حدود پنجاه روز بیشتر به برگزاری انتخابات ریاست جمهوری نمانده است. هر یک از ما در نهایت تصمیم خواهد گرفت در این انتخابات چه رفتاری در پیش بگیرد. شرکت کند یا نکند و اگر شرکت میکند، به چه کسی رأی دهد.
تا پیش از کنارکشیدن خاتمی از صحنهی انتخابات، مسئله برای من و خیلیهای دیگر روشن بود که اگر درستترین راه را اصلاحات میدانیم، باید همهی توانمان را بگذاریم تا خاتمی رأی بیاورد. اما بعد از انصراف او، قضیه دیگر لااقل برای من به این سادگیها نبود و درواقع، هنوز هم به صورت صددرصد مطمئن نیستم در انتخابات آینده چه خواهم کرد. اما با این حال دربارهی درستی گزارههای زیر اطمینان دارم:
به هیچ وجه دوست ندارم برای چهار سال دیگر احمدینژاد رئیسجمهور ایران باشد.
با احترام به همهی دوستداران احمدینژاد، فکر میکنم این چهارسال برای او کافی و حتی زیاد هم بوده است! جدای از هرگونه نگاه مبتنی بر سلیقهی سیاسی و جناحی، من واقعن نگرانم اگر چهار سال دیگر احمدینژاد رئیسجمهور بماند، چه بر سر ایران میآید. از نظر من عملکرد احمدینژاد در این چهار سال آنقدر فاجعهبار بوده که نخواهم حتی برای یک روز بیشتر رئیسجمهور باقی بماند. دلایلش هم فکر میکنم اظهر من الشمس باشد.
به تحریم انتخابات فکر نمیکنم، مگر در شرایط خیلی خاص
از نظر من تحریم انتخابات و انتخابشدن مجدد احمدینژاد یک معنا دارد. اصلن هم نگران نیستم با شرکتکردن در انتخابات به جمهوری اسلامی مشروعیت میبخشم! و این باور هم ندارم که: «رأی ما هیچ تأثیری ندارد و هر که را خودشان بخواهند رئیسجمهور میکنند.» من فکر میکنم بخشی از جناح راست بدش نیاید تا تعداد کمتری از مردم در انتخابات شرکت کنند. شک نداشته باشید هر چه شرکتکنندگان بیشتر باشند، رأی بیشتری در سبد اصلاحطلبان ریخته خواهد شد که در آن صورت حتی اگر فرض کنیم تقلبی صورت بگیرد، باز کاندیدای مقابل احمدینژاد برنده خواهد بود. به نظر من تحریم انتخابات تنها زمانی قابل قبول خواهد بود که شورای نگهبان دست به رد صلاحیت نادرست کاندیداها بزند.
میرحسین اصلاحطلب نیست؛ لااقل مثل خاتمی اصلاح طلب نیست.
خاتمی قبل از اینکه کاندیداتوری خود را اعلام کند، گفت: «یا من یا موسوی» و وقتی موسوی نیز کاندیدا شد، او به نفع میرحسین کنار کشید. بیانیهی ورود به انتخابات موسوی پاک ناامیدکننده بود، ولی بعد از آن، موضعگیریهای میرحسین در سخنرانیهای بعدیاش به اصلاحطلبان نزدیک و نزدیکتر شد. هرچند که در نهایت آن چیزی نشد که خاتمی میگفت و روی آن تاکید میکرد.
راستش را بخواهید، تا سه روز پیش و قبل از آنکه به نشست موسوی با اهالی فرهنگ و هنر دعوت شوم و حرفهایش را بشنوم، فکر نمیکردم موسوی گزینهی مناسبی برای ریاست جمهوری باشد، اما حالا با اینکه هنوز معتقدم میرحسین اصلاحطلبی از جنس خاتمی نیست، تا حدودی به او امیدوار شدم اما منتظر شفافشدن بیشتر سیاستهای وی میمانم. فکر میکنم موسوی هرچه بیشتر فرصت حرفزدن پیدا کند، رأی بیشتری به دست خواهد آورد.
به کروبی، محسن رضایی و دیگران به احتمال فراوان رأی نخواهم داد.
اگر عبدالله نوری کاندیدای انتخابات میشد، قضیه به کل برای من متفاوت بود، نامزدشدن قالیباف هم شاید تا حدی من را قلقلک میداد، اما کروبی، رضایی یا دیگرانی که این طرف و آن طرف از احتمال کاندیداتوریشان سخن به میان میرود، برای من اصلن گزینههای جذابی نیستند.
کروبی که رسمن به سیم آخر زده و به هر قیمتی میخواهد رئیسجمهور شود! مشارکتیها و سازمان مجاهدینیها را تندرو میداند، اما خواستههای رادیکال آنها را در شعارهای انتخاباتیاش تکرار میکند. از تغییر قانون اساسی و آزادی مطبوعات حرف میزند، در حالی که هنوز فراموش نکردهایم، در مجلس ششم او بود که قانون مطبوعات را با حکم حکومتی از دستور کار مجلس خارج کرد و با ساسی مانکن جلسه میگذارد (این یکی دیگر آخرش بود.) تا بلکه ساسی با او هپی شود! و طرفدارانش به او رای دهند!
این وسط من ماندهام که چرا افرادی چون کرباسچی، مهاجرانی، نجفی و ابطحی آبروی خود را وسط گذاشته و به سمت کروبی چرخیدهاند. شاید سبیلشان خوب چرب شده! شاید هم واقعن کروبی را کاندیدای بهتری میدانند، خدا میداند. به هر حال به کروبی، رضایی، ولایتی و ... به احتمال زیاد تنها زمانی رأی خواهم داد که دوقطبی کممحتمل احمدینژاد و یکی از آنها را شاهد باشیم.
نتیجه
عرصهی سیاست در ایران، عرصهی پیشبینی ناپذیری است. فضای جامعه در حال حاضر اصلن انتخاباتی نیست و مردم نیز شور و شوق چندانی از خود نشان نمیدهند اما ممکن است یک دفعه همه چیز تغییر کند. تا 22 خرداد زمان زیادی باقی نمانده است. آن روز و به احتمال بیشتر، هفتهی بعدش مشخص خواهد شد رئیسجمهور جدید ایران کیست.
اما در مورد من، همانطور که از محتوای این یادداشت نیز برمیآید، تا این لحظه احتمال اینکه نام میرحسین را روی برگه بنویسم، از بقیه بیشتر است، هرچند که قصد دارم سیر تحولات انتخاباتی و بهخصوص مواضع میرحسین را با دقت پیگیری کنم. به هر حال، هر اتفاقی که بیفتد، شدیدن امیدوارم نامی که در آخر از صندوقها بیرون میآید، احمدینژاد نباشد.
هولوکاست و گنده باقالی
لابد در جریان سخنرانی امروز جناب احمدینژاد و اتفاقات حاشیهای آن قرار گرفتهاید. از پرتابشدن گوجه به سمت وی و سر و صداکردن آن دو دلقکی که کلاه رنگی به سر گذاشته بودند و احمدینژاد را نژادپرست خطاب کردند تا خروج دستهجمعی تعداد زیادی از نمایندگان کشورهای مختلف وقتی احمدینژاد دربارهی اسرائیل صحبت کرد. (فیلم را ببینید.)
کاری به این ندارم که صحبتهای احمدینژاد درست بوده یا نه اما نتیجهی مجموعه عملکرد و موضعگیریهای او در این چهار سال، امروزه کار را به جایی رسانده که برخوردی تحقیرآمیز با رئیسجمهور ایران میشود که به هیچ وجه در شأن کشور و مردم ایران نیست. واقعیت این است که تصویری که احمدینژاد از ایران در این مدت ارائه داده باعث شده که سران بسیاری از کشورهای دنیا با خروج خودشان از سالن پیام روشنی به احمدینژاد دادند: این گونه موضعگیریها و رفتارهای ایران در بخشی از جامعهی جهانی دیگر پذیرفته نمیشود.
من فکر میکنم بزرگترین اشتباه احمدینژاد در سیاست خارجی، بندکردن بیدلیل به مسئلهی هولوکاست و نفی موجودیت اسرائیل بود. حکومت اسرائیل در حال حاضر یکی از منفورترین چهرهها را نزد جهانیان دارد، در نژادپرستبودنش شکی نیست و رفتارهای آن رژیم در این سالها به ویژه در مسئلهی غزه به هیچ وجه توجیهپذیر نیست اما پیوندزدن منافع ملی ما با هر هزینهای با مسئلهی اسرائیل نه تنها هیچ فایدهای برای ایران نداشت، بلکه باعث منزویشدن ایران در بخشی از جامعهی جهانی شد که از قضا بخش قدرتمندی نیز هست. به عنوان یک ایرانی از این که امروز با رئیسجمهور ایران چنین برخوردی شد، واقعن متاسف شدم.
2- در مورد بیانیهی توهینآمیز مایلیکهن واقعن چیزی به جز تاسف نمیتوان گفت. به معنای واقعی کلمه، شرمآور است که چنین آدم لمپن و بیظرفیتی سرمربی تیم ملی است. اگر فدراسیون و بالاتر از آن سازمان تربیت بدنی بخواهد بعد از این جریان کماکان همکاریاش را با مایلیکهن ادامه دهد، گور خود را کنده است، چرا که حمایت حدود بیست میلیون استقلالی را قطعن از دست خواهد داد و استادیوم برای مایلیکهن حتی در بازیهای ملی تبدیل به جهنم خواهد شد. به شخصه و به عنوان یک استقلالی امکان ندارد از این به بعد از تیمی که مایلیکهن سمتی در آن داشته باتشد، حمایت کنم، حتی تیم ملی. مایلیکهن باید برود.
سه پیشنهاد برای شنیدن
هیاهوی سکوت / موسیقی تلفیقی ساختهی رضا روحانی
قطعهی «هیاهوی سکوت» را از این آلبوم بشنوید:
ادامهی"سه پیشنهاد برای شنیدن"
دو نقل قول
اولین نقل قول از دهنمکی است در مصاحبهاش با نشریهی مردم و جامعه که در روزنامهی اعتماد آمده بود: «نان منتقدان در همين فحش دادن است ... به من میگويند نباش. چه کسی به آنها حق داده اين را بگويند. اين برخورد فاشيستی نيست؟ به نظرم اينها فاشيست هستند. تنها چماقهایشان را قايم کردهاند ... »
خندهام میگیرد. یاد روزهای قدیم میافتم در پلیتکنیک و دهنمکی و دارو دستهاش که با چماق حمله میکردند به ما و تهدید میکردند که: «این درختها را چوبهی دار میکنیم و منافقین را همینجا، از همین درختها به دار میکشیم.» روزگار را میبینی؟ فاشیستهای قدیم حالا از فاشیسم مینالند. البته خدا کند همهی چماق به دستان بروند فیلمساز شوند!
نقل قول دوم اما از صحبتهای امروز مایلیکهن در مجلس است: «در انتخابات رياستجمهوری گذشته از دفاتر آقايان هاشمی رفسنجانی، قالیباف و لاريجانی من را دعوت كردند، اما نرفتم و خودم به دنبال دفتر احمدینژاد گشتم، تا ببينم چهطور میتوانم به او كمك كنم. اكنون هم افتخار میكنم كه هر روز ديدگاهم نسبت به وی بهتر میشود. احمدینژاد مثل سيل متحرك در جامعه حركت و كار میكند و ديگر تنها رييسجمهور تهران نيست.»
خب! حالا گرفتید قضیه از چه قرار است. فهمیدید چرا مایلیکهن با آن کارنامهی افتضاحش سرمربی تیم ملی شده در حالی که اصلن لیاقتش را ندارد و بسیاری مربیان دیگر، که هم از او کارنامهی بهتری دارند (البته تمامی مربیان لیگ برتری این چند سال گذشته از مایلیکهن کارنامهی بهتری دارند!) و هم شایستگی بیشتری، راه به جایی نبردند؟
سیرا ماسترای تنها
آهنگ چه گوارا (با نام اصلی Hasta Siempre یا فرماندهی ابدی) ساختهی کارلوس پوئبلا را لابد تا به حال شنیدهاید. خوانندههای بسیاری تا به حال این آهنگ را خواندهاند. (یک آدم خوشذوقی همهی اجراهای این آهنگ را جمع کرده است.) اما فکر میکنم بهترین اجرای آن، اجرای ناتالی کاردونه باشد.
اگر خوانندهی یک پنجره هستید ...
با توجه به اینکه اینجا فیلتر شده، و خب من نمیخواهم همینجور بایستم و نگاه کنم، این روزها در حال فراهمکردن مقدمات تغییردادن آدرس وبلاگ هستم و احتمالن بهزودی میتوانید وبلاگ را از آدرس جدیدش بخوانید. همانطور هم که میبینید، فرصت را مناسب دیدم و گفتم حالا که آدرس میخواهد عوض شود، یک دستی هم به شکل و شمایل وبلاگ بکشم. بهنظر شما چهطور شده؟ انتقادی؟ پیشنهادی؟
به هر حال با عوضشدن آدرس وبلاگ، فید وبلاگ هم عوض میشود و کسانی که از گوگل ریدر یا خوراکخوانهای دیگری دنبالکنندهی این وبلاگ بودند، برای آنکه بتوانند یادداشتهای بعدی را ببینند، باید فید جدید وبلاگ را جایگزین فید قبلی کنند، وگرنه نوشتههای جدید وبلاگ را نخواهند دید و این مطلب آخرین نوشتهای خواهد بود که از یک پنجره خواهند خواند.
اما آدرس فید جدید این است:
http://feeds2.feedburner.com/atasad
در ضمن، اگر از خوانندههای این وبلاگ هستید و میخواهید آدرس فیلترنشده و جدید وبلاگ را بدانید، به من ایمیل بزنید. امان از این عمو فیلترباف که عرض خود میبرد و زحمت ما میدارد! این هم آدرس ایمیل من:
yekpanjare[at]gmail[dot]com
باز هم کلیما
من در سال 1952 به عنوان دانشجوی ادبیات در دانشگاه کارل پذیرفته شدم. در آن زمان ایدئولوژی استالینیستی بر تمام حیطههای زندگی فکری حاکم بود ... من پی بردم تنها شیوهی مجاز در هنر، واقعگرایی سوسیالیستی است. این هم دستگیرم شد که « نام سارتر برای جامعهی فرهنگی دنیا به نماد فساد و انحطاط، به نمونهی منجلابی که شبه فرهنگ [غربی] در آن فروغلطیده است.» بدل شده است.
حالیم کردند که مبهمگویی اشتاینبک درواقع به سطح بیماری روانی رسیده بود، اما قهرمان فاکنر مظهر «آموزش سازمانیافتهی جنایت» بود. هنری میلر، هرزهنگار آمریکایی، متهم بودبه خواننده توصیه میکند تغییر ماهیت دهد و به یک جنایتکار وحشی بدل شود. برای بسیاری از اساتید ما، اثر استالین در زمینهی زبان شناسی به کتاب مقدس بدل شد ...
کوتاه زمانی بعد دریافتم باید همان کاری را بکنم که بیشتر همکلاسیهایم میکردند: یا آنچه را یادمان میدادند، فراموش کنم و یا از آنها به عنوان راهنمای خودآموز استفاده کنم. آثار نویسندگانی که استادهای ما مطرودشان می شمردند، در زمرهی بهترین آثار ادبی جهان بودند.
روح پراگ / مقالهی چهگونه شروع کردم / ایوان کلیما / ترجمهی فروغ پوریاوری / نشر آگه / صفحات 36 و 37
فیلتر مایلیکهن خپل!
1- به سلامتی و میمنت به صورت کامل و در تمام ایران فیلتر شدم. خدا را شکر! واقعن با این حجم بالای مطالب سخیف و مستهجنی که من در وبلاگم منتشر میکردم، جای تعجب بود که چهطور تا به حال تحمل شده بودم!
واقعن متاسفم برای دولتی که حتی این حد اندک انتقاد را هم نمیتواند تحمل کند و ترجیح میدهد صورت مسئله را به کل پاک کند. البته که به گفتهی جناب آقای احمدینژاد ما در آزادترین کشور دنیا زندگی میکنیم.
2- بالاخره داستان انتخاب سرمربی تیم ملی هم تمام شد و حاج آقا مایلیکهن، مربی اصولگرا، مومن، متعهد، با کارنامهای بهشدت درخشان، فقط و فقط بهخاطر تواناییهای فوتبالی و فنیاش، سرمربی تیم ملی شد. مربیای که در دولتی به جز دولت فخیمهی نهم، هیچ تیم دستهدومی هم حاضر نبود استخدامش کند.
جالبتر از همه اصرار کفاشیان و تاج بود مبنی بر این که خود فدراسیون مایلیکهن را انتخاب کرده است. یکی نیست به آنها بگوید، درست است که در سال گاو هستیم، اما دلیل نمیشود خودمان هم گاو باشیم.
3- فکر کنم چندباری در همین وبلاگ گفته باشم کارتون محبوب دوران کودکی من باغ گلها بود و شخصیت مورد علاقهام خپل. امروز یکی از آرزوهای پانزده بیست سالهام تحقق پیدا کرد و آهنگ ابتدایی این کارتون را روی یوتیوب پیدا کردم و دوباره شنیدم.
مدتها بود دنبال این آهنگ بودم و نمیدانید چه حس نوستالژیک وحشتناکی آمد سراغم موقع شنیدنش. یک دفعه انگار پرتاب شده باشم به سالهای خوش کودکی ...
اخلاقیات آسیب دیده
زنهایی که در بخش سبزیکاری کار میکردند، بعضی وقتها یواشکی گیاه خوراکی خارج میکردند. مجازات این نوع دزدیها مرگ بود، اما همچنان ادامه مییافت. خود من گاهی موفق میشدم یک سیبزمینی خام یا یک تکه ذغالسنگ کوچک بدزدم، و یک بار با یکی از دوستانم توانستیم به قصد دزدی وارد انباری شویم که حاوی چمدانهایی بود که افراد اس اس از زندانیها دزدیده بودند ...
بیتردید، سیهروزی و گرسنگی میتواند علت این نوع دزدی را توضیح دهد، اما گمان میکنم تجربهی بعدهایم با رژیم کمونیستی متقاعدم کرد که علت عمیقتر از اینها بود.
لحظهای که یک رژیم جنایتکار اصول پذیرفتهشدهی قانون را نقض میکند، لحظهای که جنایت مجاز دانسته میشود، هنگامی که برخی از مردم، که بالاتر از قانون قرار دارند، میکوشند دیگران را از منزلت، شرافت و حقوق اولیهی خود محروم کنند، اخلاقیات مردم عمیقن تحت تاثیر قرار میگیرد.
رژیم جنایتکار این را میداند و سعی میکند از طریق ایجاد رعب و حشت به رفتار اخلاقی و شایستهای تداوم بخشد که بدون آن هیچ جامعهای، حتی جامعهای که چنین رژیمی بر آن حکومت میکند، نمیتواند به وظیفهی خود عمل کند. اما به اثبات رسیده است که در جایی که مردم انگیزهی اخلاقیرفتارکردن را از دست دادهاند، رعب و وحشت نمیتواند کار چندانی از پیش برد.
من چمدانی را که قاتلانمان از کس دیگری دزدیده بودند، کش رفتم و بابت این کار به خودم مغرور بودم و متوجه نبودم که غرورم چهقدر احمقانه بود.
سالها بعد دریافتم که فقط چیزهای اندکی وجود دارد که بازگرداندنشان دشوارتر از اعادهی عزت و شرافت از دست رفته و اخلاقیات آسیب دیده است، و شاید به همین دلیل بود که در خلال رژیم کمونیستی به شدت کوشیدم از این چیزها محافظت کنم.
هر جامعهای که بر مبنای فریبکاری استوار شود، حتی اگر فقط در میان مشتی از نخبگان، جرم و جنایت به عنوان یک جنبه از رفتار پذیرفتهشده تحمل شود، و در همان حال یک گروه دیگر، حال هرچهقدر هم اندک باشند، از شرافت و منزلت و حتی حق و حقوقی که نسبت به زندگی خود دارند، محروم شوند، خود را به تباهی اخلاقی، و در نهایت، به فراموشی کامل محکوم میکند.
روح پراگ / مقالهی کودکی تقریبن عجیب و غریب / ایوان کلیما / ترجمهی فروغ پوریاوری / نشر آگه / صفحات 22 تا 24
راهنمای سفر به مالدیو
با اینکه مالدیو بهخاطر طبیعت و سواحل بینظیرش یکی از مقاصد توریستی مهم در دنیاست، اما اگر در ایران دنبال تور مناسب برای سفر به مالدیو بگردید، متاسفانه به نتایج چندان جالبی نمیرسید. تنها آژانسهای معدودی تور مالدیو برگزار میکنند، که البته بیشترشان هم فقط هماهنگی هتل و پرواز را برای شما انجام میدهند و معمولن تورلیدری از طرف آژانس در طول سفر شما را همراهی نمیکند.
البته راستش را هم بخواهید، نیازی هم به تورلیدر در سفر پیدا نمیکنید (ما یک تورلیدر محلی داشتیم که کلن پنج دقیقه دیدیمش!) و همه چیز آنقدر سرراست و مشخص است، که خودتان از پس کارها برمیآیید. درحقیقت پیشنهاد میکنم اگر کارت اعتباری معتبری (مثل مستر کارت یا ویزا) دارید، خودتان کارهای مربوط به سفرتان را انجام دهید و پولتان را بیدلیل به آژانس ندهید. شک نکنید که در این صورت سفرتان ارزانتر هم تمام میشود.
برای سفر به مالدیو نیازی به ویزا ندارید. برای گرفتن پرواز نیز میتوانید به سادگی از طریق سایتهای اینترنتی قطرایرویز یا امارات اقدام کنید. آنجا همه چیز مشخص است. روزهای پرواز، قیمتها و زمان توقفتان در فرودگاه دوبی یا دوحه. هیچ پرواز مستقیمی از تهران به مالدیو وجود ندارد و شما ناگزیرید دستکم یک پرواز عوض کنید.
ادامهی"راهنمای سفر به مالدیو"قانون اول
در راستای کمردرد دوباره و مریضیهای پیاپی بنده از سال گذشته تا به حال، قانون اول عطا به صورت زیر وضع میشود:
مریضی هیچگاه خوب نمیشود، بلکه از صورتی به صورت دیگر تبدیل میشود!
واللا!!!
تصاویری از مالدیو و قطر
شاید بعدتر یک سفرنامهی کوتاه دربارهی سفر به مالدیو و قطر نوشتم. فعلن این عکسها را داشته باشید تا بعد:
ادامهی"تصاویری از مالدیو و قطر"در سال 87 اتفاق افتاد
من فکر کنم بد نباشد هر بلاگری در پایان سال یکی از این جداول بهترینها، بدترینها درست کند. هم یک جورهایی مثل بازی است، هم یک جمعبندی است برای خود آدم و هم احتمالن برای بقیه جالب است.
به قاعدهی بازیهای وبلاگی از این هفت نفر دعوت میکنم یکی از این جدولها، هرجور که خودشان دوست دارند درست کنند و دعوت کنند از هفت نفر بعدی: پرستو، حمیدرضا، سارا، کیوان 35 درجه، سایه، مریم مهتدی و مریمگلی
بهترین کتابهایی که خواندم:
روح پراگ / ایوان کلیما
ژاک قضا و قدری / دنی دیدرو
در رویای بابل / ریچارد براتیگان
بهترین فیلمهایی که دیدم:
ویکی کریستینا بارسلونا / وودی آلن
اتاقک غواصی و پروانه / جولیان اشنابل
پنج ضرب در دو / فرانسوا اوزون
بهترین نمایشنامههایی که خواندم:
بالاخره این زندگی مال کیه؟ / برایان کلارک
مهمان ناخوانده / اریک امانوئل اشمیت
پیکر زن همچون میدان نبرد / ماتئی ویسنییک
بهترین فیلم ایرانی:
دایره زنگی / پریسا بختآور
بهترین تئاترهایی که دیدم:
کوکوی کبوتران حرم / علیرضا نادری
خدای کشتار / یاسمینا رضا / علیرضا کوشک جلالی
نبودنشان بیشتر از بقیهی رفتگان حس میشود:
احمد آقالو
خسرو شکیبایی
هارولد پینتر
پل نیومن
بهترین اتفاق سیاسی:
برندهشدن اوباما در انتخابات آمریکا
بدترین اتفاق سیاسی:
کنارکشیدن خاتمی از صحنهی انتخابات
بهترین اتفاقهای فوتبالی:
قهرمانی استقلال در جام حذفی
صدرنشینی استقلال و اینتر در لیگهای ایران و ایتالیا
سرمربیشدن مارادونا
منفور سال 87:
همانند دو سال پیشترش، رئیسجمهور محنرم!
بدترین اتفاق فوتبالی:
حذف اینتر از جام باشگاهها
بهترین اتفاق سال 87 برای من:
سفر به کوبا
بدترین اتفاق سال 87 برای من:
مرگ مادربزرگ
آن چیز دگر ...
سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو
ور ازين بیخبری رنج مبر، هيچ مگو
دوش ديوانه شدم، عشق مرا ديد و بگفت:
آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هيچ مگو
گفتم: ای عشق، من از چيز دگر میترسم
گفت: آن چيز دگر نيست، دگر هيچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی، جز که به سر هيچ مگو
بعد از این همه سال، یک تصویر هنوز خیلی خوب یادم مانده است: صبح بود، نزدیکهای عید، تو زودتر از همه آمده بودی و بعد من. از گوشه ی پنجره که سیاهش کرده بودیم، باریکهای از آفتاب آمده بود توی اتاق، تو روی صندلی نشسته بودی تنها و پاهایت را گذاشته بودی در آن دایرهای نوری که روی زمین ایجاد شده بود ...
آن روزهای شگفتانگیز رفتند و حالا باز دارد عید میشود. در سالی که دوستش نداشتم. سالی که مادر رفت، کمردرد مرا از پا انداخت و این عفونت آخری هم که هنوز بهطور کامل از تنم بیرون نرفته است.
در این روزهای آخر سال دل و دماغ درست و حسابی ندارم. امیدوارم آمدن بهار حالم را بهتر کند. چندروزی دارم میروم سفر و احتمالن به اینترنت دسترسی نخواهم داشت. عید نوروز را، هرچند چندروز جلوتر، به همهی شما تبریک میگویم و امیدوارم در سال جدید شادیهایتان بسیار بیشتر از غمهایتان باشد.
قاچ ناامیدکنندهی اول به هندوانه!
بیانیهی انتخاباتی میرحسین موسوی را که میخوانم، به این فکر میکنم واقعن خاتمی در این میرحسین، با این ادبیات دههی شصتی و این گفتمان شبه احمدینژادی، چه دیده بود که آمدن خودش را منوط به نیامدن میرحسین کرد. این میرحسن اصلاحطلب است؟ با این بیانیه و سخنرانیهایی که این چندروزه داشته است، من که میگویم نه.
درست است که میرحسین هنوز برنامهها و مواضعش را بهصورت دقیق ابراز نکرده و به قول ابطحی یک هندوانهی سربسته است، اما قاچ اولی که به این هندوانه خورده، نشانههای خوشآیندی به همراه ندارد.
میرحسین در بیانیهاش از: «استقرار یك جامعهی ارزشی مبتنی بر آموزههای اسلام ناب محمدی(ص) و متكی بر اندیشههای حضرت امام خمینی» سخن گفته، از مستضعفان با تعبیر: «این مطمئنترین پایگاه برای ارزشهای برآمده از انقلاب اسلامی و آمادهترین قشر برای اصلاحگری و پایبندترین پشتوانه برای اصول و اصولگرایی » یاد کرده و با اشاره به «دستآوردهای برگشتناپذیر جوانان دانشمند ما در زمینهی انرژی هستهای» اعلام کرده: «در جریان فعالیتهای انتخاباتی، ستاد اینجانب حق چاپ و تكثیر عكس مرا نخواهد داشت.»
این بیانیه، دستکم من را که به یاد احمدینژاد و نطقهای مکتبی، انقلابی، پوپولیستیاش میاندازد. واقعیت آن است برای ما که خواستار دموکراسی، حقوق بشر، آزادی و منش اصلاحطلبانه یا به اصطلاح رفرم هستیم، این بیانیه هیچ چشمانداز روشنی را نشان نمیدهد. موسوی انگار در همان دههی شصت متوقف مانده است.
با این تفکری که میرحسین دارد، من فکر میکنم سبد رأی موسوی (البته با فرض اینکه تا انتها در عرصهی انتخابات باقی بماند.) بیشتر با سبد رأی احمدینژاد اشتراک دارد تا خاتمی. (همانطور که معتقدم باقیماندن کروبی در انتخابات نیز بیشتر از رأی احمدینژاد میکاهد تا خاتمی.) به همین خاطر کاندیدشدن هر دو نفر را مثبت میدانم.
فقط نگرانی من از آن است که نکند خاتمی بهخاطر حرفی که پیشتر گفته، از ادامهی رقابت انصراف دهد که در این صورت شکست اصلاحطلبی بهنظر من قطعی است و در چنین شرایطی شخصن ترجیح میدهم یا در انتخابات شرکت نکنم و یا در صورت اجبار، به راست معتدلی مثل قالیباف رأی دهم.
با نظر زیدآبادی که موسوی کاندیدای نظام است نیز به هیچ وجه موافق نیستم. بهنظرم زیدآبادی نیز مثل بسیاری از مردم عادی بیش از حد گرفتار توهم توطئه شده است. اینکه نظام و جناح محافظهکار میرحسین را به احمدینژاد ترجیح دهد، بیشتر به یک شوخی میماند.
پینوشت:
بهنظر میرسد دستکم فعلن خاتمی قصد کنارهگیری ندارد. (+ ، +) درستش هم همین است.
در جستجوی نویسنده
من فکر میکنم باید منتظر آن چهارشنبهی مخصوص بمانم که صبح موقع مسواکزدن، کارن آیفل مربوط به خودم، روایتش را شروع کند، تا اول گیج بزنم که کیست، بعد باورش کنم، پیدایش کنم و از او بخواهم قصهام را بدهد تا بخوانم و ببینم آخرش چه میشود.
نه فقط بهخاطر اینکه ببینم این مرضی که گرفتهام، این تب و گلودرد و ... قرار است کی قطع شود، نه! بهخاطر آنکه بفهمم ساعت مچیام کی قرار است خراب شود، آن اتوبوس لعنتی کی میآید، و دست آخر قصهی من هم طوری عوض میشود که آنا پاسکالی که میشناسم، بیاید بالای تختم، من به او بگویم: «حالم خوبه.» و او جواب دهد: «عطا، تو حالت خوب نیست. تو حسابی مجروح شدی!» یا نه؟
محسن ظریفیان
این فیسبوک هر بدی که داشته باشد، یک خوبی بزرگ دارد که آدم میتواند دوستهای قدیمش را پیدا کند و بفهمد این روزها دارند چه میکنند. چند روز پیش دیدم محسن ظریفیان، دوست خوب و کاریکاتوریستم، یک سری از کارهایش را گذاشته روی فیسبوک و من علاوه بر اینکه حسابی از دیدنشان ذوق کردم، یاد قدیمها هم افتادم که چه دورانی داشتیم با محسن و بقیهی بچههای کانونهای هنری پلیتکنیک.
محسن از بچههای فوقالعاده خوشذوق و با استعداد کامپیوتر بود که یک دورهی طولانی با هم تئاتر کار میکردیم. جدای از این، محسن ظریفیان، کاریکاتوریست و گرافیست حرفهای است و تا به حال آثارش چندین جایزهی بینالمللی و داخلی برده است. برای آنکه با کارهای این دوست خوبم آشنا شوید، چندتا از کاریکاتورهایش را اینجا میگذارم، اما مجموعهای کاملتر از آثارش را میتوانید در سایتش پیدا کنید. توضیح اینکه برای دیدن کاریکاتورها در اندازهی بزرگتر، میتوانید روی آنها کلیک کنید.
توضیح واضاحات: لابد شنیدهاید میگویند اگر شبها خوابتان نبرد، گوسفند بشمرید تا خوابتان بگیرد. طرف هنگام شمردن، گوسفند شمارهی 27 بیچاره را گرفته و کنار خودش خوابانده!
ادامهی"محسن ظریفیان"بگو ببینم، تو با کیا میپری؟
الان و بعد از اینکه چهار تا آمپول مختلف مسکن و ضدالتهاب و پنیسیلین و ... به باسن مبارک زده شده، یک جور گیجی خوشآیندی آمده سراغم و چه چیزی از این بهتر که آدم وقت گیجی برود وبلاگ بنویسد.
امروز به تب و گلودرد و بقیهی عوارض سرماخوردگی، یک مدل سردرد کشنده هم اضافه شد که نفسم را برید. یک درد خیلی بدی که از پشت سر میزد به گردن و تیر میکشید و هیچجور هم آرام نمیشد.
روز را به هر مشقتی بود سر کردم تا اینکه شب که تبم تندتر هم شده بود، دیدم انگار اینجوری نمیشود، زنگ زدم به بهنام که من رسمن تعطیل شدم و بیا درستم کن. بهنام هم با کیف پزشکی جادوییاش آمد و دستش درد نکند، حالا خیلی حالم بهتر شده، هرچند که میدانم تاثیر مسکن و کورتون است و به احتمال زیاد فردا صبح دوباره آن درد لعنتی میآید توی کلهام. گندش بزنند!
ادامهی"بگو ببینم، تو با کیا میپری؟"مهمان ناخوانده
اریک امانوئل اشمیت برای من جزو آن دسته نویسندگانی است که طوری مسحورم میکنند که وادار میشوم به احترامشان کلاه از سر بردارم. دو تا از بهترین نمایشنامههایی که در زندگیام خواندهام را او نوشته (خرده جنایتهای زناشوهری و نوای اسرارآمیز) و دیگر آثاری که از او خواندهام را نیز همهشان را دوست داشتهام.
دیشب یکی دیگر از نمایشنامههای او را خواندم و خُب بهنظرم فوقالعاده بود. نمایشنامهی «مهمان ناخوانده» ترجمهی تینوش نظمجو و از مجموعهی دور تا دور دنیا نمایشنامهی نشر نی. دربارهی موضوع نمایشنامه توضیحی نمیدهم، فقط برای آنکه با فضای آن آشنا شوید و احتمالن علاقهمند شوید آن را بخوانید، بخشی از آن را که خیلی دوست دارم، اینجا میآورم:
ادامهی"مهمان ناخوانده"دلتنگی ...
عصر مامان آمد توی اتاقم. گفت: «میدونی امروز چه روزیه؟»
گفتم: «چه روزی؟»
گفت: «شنبه. شنبهها روز من بود که برم پیش مادر و شب بمونم.»
و چشمانش پر از اشک شد ...
دست خدا
«واقعاً معجزه بود که کرهی زمین از مهرهی گردن دچار شکستگی نشد وقتی بیشتر مردم دنیا داشتند به شدت بالا و پایین میپریدند. منظورم موقعیه که داشتیم برای گلی که مارادونا با دست به انگلیس توی جام جهانی مکزیک زد، خوشحالی میکردیم. زمین در اون روز به گردش دور خورشید ادامه داد، چون اون حرکت نمادی از عدالت بود و حتی خدا خودش تو این کار دخالت داشت ... من دو بار تو زندگیم گریه کردم، یه بار وقتی گم شده بودم، یه بار هم وقتی مارادونا به انگلیس گل زد.»
معلوم است وقتی هم عاشق مارادونا باشی، هم عاشق امیر کاستاریکا، از تماشای فیلم ماردونای کاستاریکا هم خوشت میآید. هر دویشان رسماً به طرز وحشتناکی خل و باحال هستند و فیلم یک فیلم دلی است. باید هوادار باشی تا از آن خوشت بیاید. باید دیوانه باشی. عاشق!
دربارهی گودر
تصمیم گرفتم استفادهام از گوگل ریدر را به کمترین میزان ممکن کاهش دهم. از این به بعد به احتمال زیاد فقط سایتهای خبری را از روی گودر دنبال خواهم کرد و بقیهی سایتها و وبلاگهایی که دوست دارم را از روی خودشان میخوانم.
واقعیت این است که خواندن وبلاگها از روی گودر، باعث شده که از روی خیلی نوشتهها سرسری عبور کنم و بهخاطر "هرچه زودتر به صفر رساندن" عدد یادداشتهای خوانده نشدهی وبلاگها و سایتهایی که در گودر مشترکشان شدهام، خیلی از نوشتههای خوب را از دست بدهم.
گودر آدم را سطحی میکند. (یادداشت کیوان را هم در این زمینه بخوانید.) به عنوان مثال وقتی آن را باز میکنی و میبینی دویست تا نوشتهی جدید آمده، ناخودآگاه ذهنت تو را به این سمت میراند که خواندن یادداشتهای بلند را به کل بیخیال شوی یا اگر خیلی هنر کنی، چند خط اولش را با عجله بخوانی و بعد ردش کنی برود. انگار که خواندن یک نوشتهی طولانی ولی خوب چندان مهم نیست؛ وقتی صد و نود و نه تای دیگر توی صف منتظرند.
جدای از این، پوشهی Friends' shared items که پیش از این بخش مورد علاقهام در گودر بود، این روزها به شدت روی اعصاب است. نمیدانم من بیحوصله شدم، اثرات افزایش سن است، بهاندازهی کافی به اصطلاح "cool" نیستم یا یا چه چیز دیگر که حس میکنم این بخش گودر خیلی لوس شده است.
الان مدتی است توی این Friends' shared items یک عده یا عکس نود و اروتیک و سکسی دارند به اشتراک میگذارند (که تازگیها ورژن مردانهاش هم مد شده!) که بهنظرم نهتنها جالب نیست، بلکه حتی گاهی چندشآور است و یا دوستان گودر را با مسنجر اشتباه میگیرند و نوتهای شخصی و برای من بیمعنایشان را با ادبیاتی خاص (از لحاظ گودر!) که حال آدم را بد میکند، منتشر میکنند، طوری که از هر ده مطلب منتشرشده شاید فقط یکی واقعاً خواندنی باشد.
البته خُب امکان هایدکردن همیشه وجود دارد، من هم میتوانم به جای آنکه انتقاد کنم، نروم بخوانم یا هاید کنم و خلاص! اما فکر کردم بهتر است به جای آنکه صورت مسئله را پاک کنم، آن را اینجا مطرح کنم تا دسته جمعی بنشینیم و فکر کنیم آیا از گودر داریم درست استفاده میکنیم یا نه و آیا آن چیزی که از نظر ما و گروهمان جالب است، برای بقیه هم جذابیتی دارد یا نه.
بعداً اضافه شد:
بین همهی واکنشهایی که دربارهی این یادداشت خواندم، بهنظرم پرستو درستتر گفته بود. در مدیریت گودرم دچار مشکل شده بودم. جنجال هم ندارد. دلیلی هم نمیبینم خودم را آزار دهم. مشکل تفاوت نگاه من و دیگران است دربارهی کارکرد گودر. هر کس حق دارد هرچه دلش میخواهد بنویسد و به اشتراک بگذارد. من هم اگر خوشم نمیآید، راهش همان هایدکردن و قطعاشتراک است. جواب هم میدهد. حالا حس بهتری دارم.
فرار از جهنم در وقت اضافه
پیشبینی من درست از کار درنیامد و در فصلی که نتایج استقلال تا به حال بسیار بهتر از پرسپولیس بوده است، باز هم بازی مساوی شد و پرسپولیس در دو دقیقهی آخر وقت اضافه و با لطف علیزاده از شکست گریخت.
بهخاطر مراسم مادربزرگم نتوانستم درست بازی را ببینم، اما طبق شنیدهها و خواندههایم از سایتهای مختلف، بهنظر میرسد جریان بازی اینطور بوده است:
نیمهی اول خیلی کند و حوصلهسربر میگذرد. پرسپولیس بسیار محتاط است و حتی هنگام حمله نیز هفت بازیکنش را در زمین خودش نگه میدارد. هیچکدام از دو تیم موفق به ایجاد خطر روی دروازهها نمیشوند. یک ربع آخر نیمهی اول استقلال یکی دو فرصت گل بهدست میآورد، اما درنهایت بازی در این نیمه بدون گل تمام میشود.
بعد از چند دقیقه از شروع نیمهی دوم، استقلال با فرار برهانی و شوت جباری به گل میرسد. بعد از آن و تا دقیقهی هشتاد پرسپولیس نصفه و نیمه روی دروازهی استقلال حمله میکند و دو فرصت نسبتاً خوب را توسط نیکبخت و حیدری از دست میدهد، از آنطرف هم اکبرپور دو موقعیت تک به تک بسیار خوب را با بیدقتی از دست میدهد.
ادامهی"فرار از جهنم در وقت اضافه"همیشه پیش از آنکه فکر کنی ...
روز آخر حالش بهتر شده بود. مامان که از بیمارستان برگشت خانه، قشنگ از چشمهایش میفهمیدی خوشحال است.
- مادر حالش چهطور بود؟
- خیلی بهتره. ازش پرسیدم خوبی؟ گفت آره. گفتم این لولهها اذیتت نمیکنه؟ گفت نه. بعد هم خواست فردا سمعکش رو براش ببرم.
اما سمعک مادر هیچوقت به دستش نرسید. قلبش همان شب ایستاد. مادربزرگ خوشگلم مرد و امروز او را گذاشتیم زیر خاک. با دستهای خودمان.
مادر همهی کودکیام بود. پدرم جبهه بود و مادرم که معلم بود میرفت سر کار و من را میگذاشت پیش مادر. مادر من را بزرگ کرد. چهقدر برایم زحمت کشید. چهقدر خاطره دارم از او.
شبها برایم قصه میگفت و من عاشق قصههایش بودم. قصهی ملک جمشید، قصهی حسن کچل، قصهی دختر پادشاه ... دور از چشم مادرم به من پول میداد تا هرچه میخواهم برای خودم بخرم. اگر جایی گند میزدم یا مثلاً نمرهام بد میشد، وساطتم را میکرد.
بزرگتر که شدم، وقتی با دایی میآمد خانهمان، سویچ ماشین را قایم میکردم تا شب پیشمان بمانند و وقتهایی که راضی میشد بماند، انگار دنیا را به من میدادند.

آخرین دفعه که توی بیمارستان دیدمش با اینکه اصلاً حال نداشت، ولی باز سر به سرم گذاشت، دعوایم کرد که چرا اینقدر آبمیوه برایش بردهام و به زور یک پرتقال برایم پوست کند و مجبورم کرد بخورم.
حالا مادر زیر خاک است و گفتن این حرفها دیگر چه فایدهای دارد؟ این اواخر همیشه به من میگفت: آخر من میمیرم و عروسی تو رو نمیبینم. آرزویش بود که من ازدواج کنم.
با اینکه این روزهای آخر حالش بد بود و حدس میزدیم ممکن است برود، اما با این حال رفتنش را هنوز باور نمیکنم. مرگ خیلی چیز وحشتناکی است. خودش را به بدترین شکل ممکن به تو اثبات میکند.
تمام شد. دیگر خانهی مادر نمیرویم. دیگر نیست که از او بپرسم: مادر ضربالمثل جدید چیزی یادت اومد یا نه. حالا فقط مشتی خاطره از او مانده.
امروز صبح علیرضا زنگ زده بود که: یه تخت ICU تونستم برای مادربزرگت خالی کنم. فقط زود بیارینش که نمیتونم تخت رو زیاد خالی نگه دارم. خبر را هنوز نشنیده بود.
- مادربزرگم مرد علیرضا. داریم میبریم خاکش کنیم. دیگر به هیچ تختی احتیاج ندارد.
مادربزرگم مرد. دیگر کسی برایم ضربالمثل نمیگوید.
کار ما تازه شروع شده
خاتمی بالاخره آمد. خوشحالم که دست آخر راضی شد بیاید. حالا میتوان به انتخابات سال آینده امیدوار ماند. هرچند که کار اصلی تازه شروع شده است. از همهی کسانی که اعتقاد دارند فرایند اصلاحی تنها راه قابل قبول پیش روست، از همهی کسانی که از تحقیری که بهواسطهی ریاستجمهوری احمدینژاد در این سه و سال و نیم نصیبمان شد، به ستوه آمدهاند، از همهی کسانی که اعتقاد ندارند: «انتخابات فرمایشی است و هر کس را خودشان بخواهند رئیسجمهور میکنند.»، از همهی کسانی که نمیخواهند با تحریم دوباره انتخابات، کشور را بیش از این در مسیر افراطیگری و رادیکالیسمی که نتیجهی احتمالی آن جنگ است، قرار دهند و از همهی کسانی که به سرنوشت کشورشان اهمیت میدهند، میخواهم تلاششان، همهی تلاششان را به کارگیرند و کمک کنند تا خرداد ماه آینده نام خاتمی از صندوق بیرون بیاید.
خاتمی هزار و یک ایراد دارد، درست! اما الان وقت بهانهگرفتن و نقزدن نیست. نمیگویم تحت هر شرایطی باید از خاتمی حمایت کرد و طبیعتاً عملکرد و موضعگیریهای آیندهاش از اهمیت بسیاری برخوردار است، اما حالا که خاتمی آبرویش را وسط گذاشته و وارد صحنه شده، حالا که این پتانسیل را دارد که آرای بخشی از اکثریت خاموش جامعه را جمع کند و حالا که در شرایطی قرار گرفتهایم که حتی جنازهی خاتمی هزار بار بیشتر از زندهی احمدینژاد برای کشور مفید است، نباید در حمایت از او شک کرد. (کسانی که نظر مخالف دارند، لطفاً یک راه بهتر پیش رویمان قرار دهند.)
انتخابات دوقطبی خاتمی و احمدینژاد انتخابی بین آگاهی و پوپولیسم است. بود یا نبود کروبی هم این وسط به نظر من تاثیر چندانی ندارد و سبد رای او بیشتر با سبد رای احمدینژاد مشترک است تا خاتمی. احمدینژاد از همین الان نیروهای هوادارش را با سخنان عوامفریبانهاش دور خود جمع کرده است، حالا نوبت مایی که دغدغهی آزادی و دموکراسی داریم، شده تا دور هم گردآییم. باید کار کنیم و تا آنجا که میتوانیم مردم را قانع کنیم که انتخاب خاتمی به نفعشان است تا در انتخابات شرکت کنند. مطمئن باشید حتی تقلب در انتخابات، وقتی تفاوت آرا فاحش باشد، تاثیرگذار نیست.
مرتبط:
هزار هزار تا مثل من هستند، ما خاتمی را رئیسجمهور می کنیم.
پیشنهاد برای دیدن و خواندن
تئاتر
«کوکوی کبوتران حرم» آخرین کار علیرضا نادری که این روزها ساعت هشت شب در سالن چهارسو به روی صحنه میرود، مثل بیشتر نمایشهای قبلی او، اثر فوقالعادهای از کار درآمده است.
جدای از اجرای متفاوت و مدرن، متن منسجم، دیالوگنویسی استادانه و فضاسازی عالی در ترسیم محیطی کاملاً زنانه، بازیها نیز در «کوکوی کبوتران حرم» بسیار خوب است. نادری هرچه بازیگر زن خوب دور و برش پیدا کرده، در این نمایش جمع کرده است.
«کوکوی کبوتران حرم» ماجرای دوازده زن است در یک زائرسرا که هرکدام دغدغههای خاص خودشان را دارند. دغدغههایی که اگرچه شاید در نگاه اول کماهمیت و سطحی بهنظر رسد، اما زندگی این زنان را پرکرده است. «کوکوی کبوتران حرم» یک جور Desparate Houswives ایرانی است.
بهناز جعفری، شبنم مقدمی، افسانه ماهیان، ناهید مسلمی، نسیم ادبی، شهره سلطانی، ژاله صامتی، پونه عبدالکریمزاده، فهیمه امنزاده، پریسا مقتدی، نوشین حسنزاده و دوست خوبم سهیلا صالحی بازیگران این کار نادری هستند.
نادری در بروشور این کار نوشته: «ما پسران این سرزمین، چون نسیم آمدیم و چون باد می رویم و خواهرانمان، دختران این سرزمین، آمدند، رنج بردند، گریستند و مردند.»
فیلم:
5x2 با صحنهی طلاق ماریون و ژیل شروع میشود و بعد از آن هم، همخوابی عجیبشان در اتاق هتل. باید خودتان ببینید تا بفهمید چرا میگویم عجیب.

فیلم نمایش پنج سکانس مهم از زندگی ژیل و ماریون است که البته از انتها به ابتدا روایت میشود، یعنی از زمان جدایی تا صحنهی آشناییشان. در هریک از این پنج تابلو، به رابطهی آن دو و پیچیدگیهایش پرداخته میشود.
اگر روابط پیچیدهی انسانی برایتان موضوع جالبی است و اگر از فیلمهای چالشی مثل Closer خوشتان آمده است، تماشای 5x2 را پیشنهاد میکنم.
نمایشنامه
نمیدانم شما از علاقهمندان ماتئی ویسنییک هستید یا نه، اما اگر «سه شب با مادوکس» یا «داستان خرسهای پاندا» را دوست داشته باشید، به احتمال زیاد از «پیکر زن همچون میدان نبرد» نیز خوشتان خواهد آمد، هرچند که نسبت به دو نمایشنامهی قبلی فضایی کاملاً متفاوت دارد.
«پیکر زن همچون میدان نبرد» نمایشنامهی تلخی است دربارهی زنی اهل بوسنی به نام دورا که مورد تجاوز قرار گرفته و صحبتهای او با یک روانکاو داوطلب آمریکایی به نام کیت در یک کلینیک رواندرمانی.
دورا که ضربهی روحی سختی خورده، در ابتدا ارتباطی با کیت برقرار نمیکند و به فکر پایاندادن به زندگی خویش است، اما رفته رفته صمیمیتی زنانه بین آنها بهوجود میآید.
«پیکر زن همچون میدان نبرد» از مجموعهی دور تا دور دنیای نشر نی است و تینوش نظمجو آن رابه پارسی ترجمه کرده است. اگر این روزها به دنبال خواندن نمایشنامهای خوب هستید، «پیکر زن همچون میدان نبرد» انتخاب بدی نیست.
هفتهی دیگر، نوبت پرسپولیس!
استقلال در ده بازی گذشتهاش این نتایج را به دست آورده:
استقلال 2 - سایپا 0
استقلال 5 - پیام 0
استقلال 2 - ابومسلم 0
استقلال 4 - داماش 2
استقلال 1 - سپاهان 2
استقلال 2 - مس 1
استقلال 4 - برق 1
استقلال 2 - صبا 1
استقلال 3 - استقلال اهواز 0
استقلال 5 - راهآهن 1
همانطور که میبینید، استقلال این فصل دارد اقتدار را معنی میکند. نتایج شگفتانگیز است: 27 امتیاز از 30 امتیاز ممکن. 30 گلزده در 10 بازی و به عبارت دیگر میانگین سه گل زده در هر بازی! (به قول آق بهمن، عاقلان دانند این یعنی چه!) در جدول ردهبندی هم با 9 امتیاز اختلاف نسبت به پرسپولیس پیش است و دارای تفاضل گل خیرهکنندهی 34 است، در حالی که تفاضل پرسپولیس حتی دورقمی نیز نشده!
رکورد بیشترین تعداد گل زده هم قطعاً به طرز وحشتناکی در این فصل توسط استقلال خواهد شکست، چرا که بیشترین تعداد گل زده تا به حال 61 گل بوده (توسط استقلال اهواز) که استقلال تا به همینجا که 9 بازی به پایان فصل مانده، 60 گل زده است.
میگویند حساب و کتاب بازی استقلال پرسپولیس فرق میکند و ربطی به جایگاهشان در جدول ندارد. این حرف تا حدی درست است و پرسپولیسیها که در این فصل غرورشان جریحهدار شده، همهی شانس خودشان را در برد مقابل استقلال در دربی میبینند و کریخواندنهایشان را هم مدتی است شروع کردهاند.
25 بهمن نزدیک است. فوتبال هم پیشبینی بردار نیست، اما با احترام به همهی دوستان عزیز پرسپولیسی و با توجه به نتایج اخیر استقلال و مهمتر از آن نوع بازی برتریجویانهی این تیم و آشفتگی تاکتیکی و روحی پرسپولیس در این روزها، فکر میکنم جمعهی دیگر وقتی داور سوت پایان بازی را به صدا درآورد، پرسپولیس با یک نتیجهی تاریخی بازی را واگذار کرده است. بیصبرانه منتظر روز بازیام.
تصویری که از خودمان نشان میدهیم
تيم فوتبال بانوان استقلال منحل شد. خبر خیلی ساده است و توی این هیر و ویر کمتر کسی هم به آن اهمیت میدهد. حالا چهارتا زن و دختر فوتبال بازی نکنند. به جایی مگر برمیخورد؟ اصلاً زن را چه به فوتبال؟ میخواستند نروند با پسرها بازی کنند.
دردم آمده! نه فقط برای دخترهایی که لابد عشقشان فوتبال بوده و احتمالاً چهقدر هم خوشحال بودهاند که در باشگاه استقلال بازی میکنند، بلکه بیشتر ناراحتیام از این تصویر وحشتناکی است که از خودمان داریم به جهان نشان میدهیم. تازه یک سری به این هم رضایت نمیدهند.
فکر کنید یک بلژیکی، یک پرویی، یک ژاپنی یا هر آدم دیگری خارج از ایران این خبر را بخواند، دربارهی ما چه فکری میکند؟ یک تیم فوتبال دختران منحل شده، چرا؟ چون رفتهاند با همسالان پسرشان فوتبال بازی کردهاند. واقعاً که چه جنایتی!
بله! این ما هستیم و این فرهنگمان یا حداقل تصویری که داریم از این فرهنگ باشکوه نمایش میدهیم. بعد هم میرویم با خودمان حال میکنیم که دو هزار و پانصد سال تمدن داریم و هنر نزد ایرانیان است و بس!
سرمان را کردهایم زیر برف!
یاد من کن
Darya Dadvar -یاد من کن، دلکش
چه کسی از فردوسیپور میترسد؟
هیچوقت چهرهی دیشب فردوسیپور و حالت رنجیده و غمگینی که داشت را فراموش نمیکنم. بهخصوص آنوقت که گفت: «اگه عمری باقی باشه و اگه هنوز بشه روی این صندلی از حق و حقانیت دفاع کرد، هفتهی آینده هم در خدمتتون خواهم بود.»
من شک ندارم اگر یک نظرسنجی دربارهی محبوبترین آدمها در ایران انجام شود، فردوسیپور یکی از ده نفر اول است. فردوسیپور در کار خود بهترین است و بدون اغراق بیش ار هر کس دیگری به گردن فوتبال مملکت حق دارد. فردوسیپور آبروی صدا و سیما است و «نود» تنها برنامهی دیدنی این رسانه. برنامهای که خیلیها را دوشنبه شبها تا پاسی از شب بیدار نگهمیدارد.
آخوندی، کیومرث هاشمی، کفاشیان و علیآبادی روی هم یک هزارم جایگاهی که فردوسیپور میان مردم دارد را ندارند. درواقع اصلاً جایگاهی ندارند. آدمهای کارنابلدی که از بد حادثه یک دوره سر کار آورده شدهاند و خواهند رفت. مدیران شایستهی(!) دولت احمدینژاد که ماندهاند تا آخرین تپههای باقیمانده را نیز بینصیب باقی نگذارند.
اما سازمان صدا و سیما اگر بخواهد تغییری در برنامهی نود یا مجری آن ایجاد کند، بزرگترین اشتباه کل دورانش را انجام داده و درحقیقت به نوعی خودکشی رسانهای دستزده است. و البته با این حجم حمایتی که از فردوسیپور صورت گرفته است، بسیار بعید میدانم چنین اتفاقی رخ دهد.
امروز عادل فردوسیپور چنان جایگاهی در میان مردم پیدا کرده که برای بسیاری نگران کننده شده است. بهخصوص که فردوسیپور وصلهی نچسبی در میان دستهی «نیروهای بهاصطلاح ارزشی» محسوب میشود. آنهایی که جلوی پیامکوتاه فرستادن به برنامهی دیشب برنامهی «نود» را گرفتند، همانهایی هستند که از جایگاه نازلشان در میان مردم خبر دارند و همانهایی هستند که از فردوسیپور و مردمی که پشت او هستند، میترسند.
مرتبط:
تومار اینترنتی (Petition) حمایت از فردوسیپور (البته امیدوارم یکی متن آن را بهتر کند.)
مشاجرهی لفظی فردوسیپور و نمایندهی سازمان تربیتبدنی که دلیل اصلی این جریانات بوده را بشنوید. (تقریباً ده دقیقه بعد از شروع پخش)
مطالب دیگری که در همین زمینه نوشته شده و مریم مهتدی عزیز آنها را جمعآوری کرده است.
رنگ چشمهای من سبزه ...
ویکی: به کی داری نگاه میکنی؟
کریستینا: این همون نقاشی نیست که تو گالری دیدیمش؟
ویکی: آره ... همونی که مارک گفت یه طلاق بد داشته. درست گوش ندادم چی گفت.
کریستینا: داره اینجا رو نگاه میکنه.
ویکی: بهخاطر اینکه تو سعی کردی توجهش رو جلب کنی.
کریستینا: من سعی نکردم توجهش رو جلب کنم.
ویکی: چرا این کارو کردی. تمام مدت داشتی نگاهش می کردی.
کریستینا: من فقط داشتم شرابم رو میخوردم.
ویکی: البته که داشتی شرابت رو میخوردی ... به هرحال بهتره یه کاری بکنی. چون طرف داره میآد اینجا. [خوان آنتونیو سر میزشان میآید.]

خوان آنتونیو: آمریکایی هستین؟
کریستینا: من کریستینا هستم، این هم دوستم ویکیه.
خوان آنتونیو: چشمهات چه رنگیه!؟
کریستینا: [متعجب] هان؟ ... آبیه!
خوان آنتونیو: من دلم میخواد شما دو تا رو دعوتتون کنم با من بیاین اُوییِدو.
ویکی: بیایم کجا!؟
خوان آنتونیو: اُوییِدو. برای آخر هفته. یه ساعت بیشتر راه نیست.
کریستینا: اُوییِدو کجا هست؟
خوان آنتونیو: پرواز خیلی کوتاهیه.
ویکی: با هواپیما؟
کریستینا: چی تو اُوییِدو هست؟
خوان آنتونیو: یه مجسمهسازی اونجاست که کارهاش منو خیلی تحتتاثیر قرار داده. خیلی مجسمههای قشنگیه. عاشقشون میشین.
ویکی: ببینم تو، تو یعنی داری به ما پیشنهاد میدی باهات بیایم به مجسمهساز رو تو اُوییِدو ببینیم و برگردیم.
خوان آنتونیو: نه خُب. کل آخر هفته اونجاییم. من بهتون شهر و دوروبرش رو نشون میدم. غذای خوب میخوریم. شراب خوب میخوریم. عشقبازی میکنیم.
چند سوال
1- آنطور که از خبرها پیداست، اسرائیل قبول کرده بعد از بیست و دو روز جنگ و خونریزی، آتشبس را یکطرفه بپذیرد. حماس پیش از این حمله، موشکپرانی میکرد، این کار را حتی امروز هم ادامه داد و بهنظر میرسد باز ادامه دهد. دستآورد و فایدهی این حمله برای اسرائیل چه بود؟ جز اینکه عدهی زیادی بیگناه کشته شوند، حماس در کرانهی باختری محبوبتر شود، به وجهی اسرائیل در دنیا آسیب جدی وارد شود و توپ در زمین حماس بیفتد تا آنها اولین موشک را پرتاب کنند و دوباره روز از نو، روزی از نو؟
2- تلویزیون ایران دارد خودش را جر میدهد که حماس پیروز شد، مقاومت درخشان مردم غزه نتیجه داد، اسرائیل بهطرز مفتضحانهای شکست خورد و خلاصه مدام در حال تبریکگفتن این پیروزی است. یکی لطفاً برای من روشن کند این چه مدل پیروزی است که در آن این همه فلسطینی کشته شدهاند؟ و آیا در مرگ این همه آدم جایی هم برای تبریکگفتن باقی میماند؟
3- احمدینژاد در کنفرنس دوحه گفت: «حملهی رژیم صهیونیستی به غزه نشان میدهد این رژیم دارد نفسهای آخر را میکشد.» وی همچنین در پیامی خطاب به مردم و سربازان اسرائیلی از آنها خواست: «ساكنان فلسطين اشغالی برای اعتراض به جنايات صهيونيستها به خيابانها بريزند و سربازان رژيم صهيونيستی نيز از دستور فرماندهان خود برای كشتن زنان و كودكان سرپيچی كنند.» بهنظر شما با توجه به اینکه طبق آمار بیش از 90 درصد مردم اسرائیل موافق حملهی ارتش این کشور بودهاند و همچنین محبوبیت اولمرت و لیونی پس از این هجوم بیشتر شده، آقای احمدینژاد اطلاعات خود را درمورد اسرائیل از چه منبعی به دست میآورد و از دیدگاه ایشان، اسرائیل اگر چه کار کند، نفسهای آخر را نمیکشد!؟
4- آمریکا و متحدانش در این چند ساله مدام ادعا میکنند حکومت ایران حامی تروریسم است. در این اوضاع و احوال صحبتهای روز گذشتهی آقای جنتی در مورد تزیپی لیونی وزیر امور خارجه اسرائیل که: «من هر وقت این زن را میبینم، دلم میخواهد کسی گلولهای خرج او کند.» یا اعلام تعیین یک میلیون دلار جایزه برای ترورکنندهی حسنی مبارک، رئیسجمهور مصر، توسط دانشجویان بسیجی، آیا به جز بهانهدادن به آمریکا و بقیهی کشورها در تکرار ادعایشان، تاثیر دیگری هم دارد؟
5- جداً که ما مردم جالبی هستیم. اسرائیل به غزه حمله میکند. یک سری میروند جلوی خانهی شیرین عبادی شعارنویسی میکنند و به فروشگاه بنتون حملهور میشوند و دستهی دیگر درحالی که تقریباً همهی مردم دنیا حرکت دولت اسرائیل را محکوم میکنند، بهشدت از این رژیم دفاع میکنند! بسیار شنیدهایم که خبرگزاریها و رسانههای غربی مردم ایران را مردمی «غیرقابل پیشبینی» مینامند. بهنظر شما در عرف رسانهای عبارت «غیرقابل پیشبینی» معادل محترمانهای برای تعبیر عامیانهی «ک...خل» نیست!؟
جان انسان فلسطینی
میدانم این روزها گوش همه پر از خبرهای مربوط به غزه شده است، اما واقعاً فاجعهی انسانی بسیار بسیار شرمآوری این روزها دارد رخ میدهد و هرچهقدر از آن گفته شود کم است. آدمهای بیگناه دارند در غزه میمیرند. آدمهای بیگناه. به چه علتی؟
یکی نیست از سران رژیم اسرائیل بپرسد جان یک اسرائیلی مگر چهقدر بیشتر از جان یک فلسطینی ارزش دارد. مگر هر دو انسان نیستند. کل تلفات اسرائیلیها در این ده سال گذشته مگر چهقدر بوده است؟ شک ندارم کمتر از تعداد کودکان بیگناهی است که در این بیست روز در غزه کشته شدهاند. استدلال اسرائیلیها خیلی جالب است. بسیاری بیگناه را میکشیم تا عدهی بسیار کمتری را که در خطر احتمالیاند، نجات دهیم.
رژیم حاکم بر اسرائیل نشان داده که به هیچ تعهد و اخلاقی پایبند نیست. برایش اهمیتی ندارد که آدمهای بیگناه میمیرند. برایش این حجم وسیع اعتراضات در سرتاسر جهان هیچ اهمیتی ندارد و کار خودش را میکند. مدرسه را بمباران میکند، بیمارستان را بمباران میکند، مقر سازمان ملل را بمباران میکند و به قطعنامهی سازمان ملل وقعی نمینهد.
و دنیا فقط نظارهگر است. و این تبعیض وحشتناک مایهی شرمساری بشریت است که جان فلسطینی ارزش ندارد و یا دستکم ارزشی بهمرتب کمتر از جان یک شهروند آمریکایی یا اروپایی دارد. فقط تصور کنید اگر تا به حال هزار آمریکایی، فرانسوی، انگلیسی یا ... کشته شده بودند، چه جنجالی به پا شده بود و چه عکسالعملی رخدادهبود.
اسرائیل میخواهد به جهانیان ثابت کند که نژادی متفاوت و برتر است و عملاً دارد این روزها آن را نشان میدهد. حکومتی که بهجز شهروندان خودش هیچ اهمیتی به دیگران نمیدهد و اگر لازم باشد برای حمایت از آنها حاضر است هر جنایتی را انجام دهد. برای اینکه این ذهنیت را درک کنید، فقط به عنوان نمونه به این دو نقل قول توجه کنید:
اولی صحبتهای موشه یعلون سرپرست سابق نیروهای دفاعی اسراییل که گفته بود:
«فلسطینیها باید مجبور به درک این حقیقت با گوشت و پوستشان شوند که آنها بیتردید مردمانی شکستخوردهاند.»
و دومی مصاحبهی اولمرت با AFP:
«گفتم تلفنی با پرزيدنت بوش تماس بگيريد. به من گفتند وسط سخنرانیای در فيلادلفياست. گفتم اهميتی نمیدهم. همين الان بايد باهاش صحبت كنم. [بوش] از پشت تريبون آمد پايين و با من صحبت كرد. بهش گفتم كه ايالات متحده نمیتواند به قطعنامه رای مثبت بدهد. نمیشود كه به چنين قطعنامهای رای مثبت بدهد. او [بوش] سريع به وزير امور خارجه زنگ زد و بهش گفت كه رای مثبت ندهد. رايس واقعاً شرمنده شده بود؛ قطعنامهای كه خودش آن را آماده و تنظيم كرده بود، حالا آخرسر خودش بايد به آن رای منفی میداد.»
آیکیو!
رفته بودم یکی از این دفاتر خدماتی تلفن همراه تا هم سیمکارتم را عوض کنم (کسانی که سیم کارت قدیمی دارند که با کد 1 شروع می شود، یعنی با شمارهی ...09121 باید تا آخر سال سیمکارتشان را عوض کنند.) و هم سرویسهای پیام چندرسانهای (MMS) و GPRS را برای خطم فعال کنم.
یک دختر خانم خیلی شیکان! وارد شد و با ناز و ادا از مسئول مربوطه پرسید: «شارژ دههزار تومنی ایرانسل دارین؟» فروشنده از کشو یک کارت شارژ بیرون آورد و به او داد. دخترک کارت را در کیفش گذاشت و پرسید: «چهقدر میشه!!!؟» و مسئول مربوطه هم خیلی ریلکس جواب داد: «دههزار تومن!» یعنی من عاشق آیکیوی این ملت هستم.
پینوشت:
عصری پیامک برایم آمد که سرویس GPRS شما فعال شده. با کلی ذوق و شوق رفتم توی نت و برای امتحان آدرس وبلاگم را دادم. روی صفحهی موبایلم آمد: «مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکانپذیر نمیباشد.» حالم گرفته شد!
بعداً اضافه شد:
من چون ایرانسل ندارم این چیزها را هم نمیدانستم، اما از گفتهی دوستان اینطور برمیآید که گرانتر فروختن شارژ ایرانسل امر معمولی است و دختر خانم هم احتمالاً به همین خاطر قیمت را پرسیده.
شعور فرهنگی صفر!
امروز با یکی از دوستان رفته بودیم کافه گالری نیاوران، واقع در فرهنگسرای نیاوران، که این روزها نمایشگاه نقاشی شبنم وطنخواه در آن برپاست. از تابلوها که هیچکداممان خوشمان نیامد و من راستش هنگام دیدنشان همان سوال همیشگی آمد سراغم که: چه چیزی را واقعاً باید هنر بنامیم و چه چیزی را نه. قیمتهای فوقالعاده بالا و بعضاً میلیونی تابلوها هم واقعاً برایمان جالب بود.
حالا اینها به کنار، بعد از تماشای تابلوها نشستیم تا هم یک خستگی درکنیم و هم نگاهی به بروشورهایی که از روی پیشخوان برداشته بودیم، بیندازیم. هنوز درست ننشسته بودیم که دختر خانم مسئول آنجا که مشغول گفتگو و خنده با پسر همراهش بود، نگاهی به ما کرد و گفت: «ببخشین کافیشاپ تعطیله.» من که فکر کردم ایشان محض اطلاعرسانی این حرف را زده، گفتم: «اشکالی نداره، نمیخواستیم چیزی بخوریم.»
آنوقت خانم مسئول گفت: «ببخشین ولی منظور من این بود که نمیتونین اینجا بنشینین!» من داشتم از تعجب شاخ درمیآوردم. گفتم: «یعنی چی که نمیتونیم اینجا بشینیم؟ من نمیفهمم!»
- یعنی اینکه وقتی از نمایشگاه بازدید کردید، باید تشریف ببرید.
- خیلی عذر میخوام ولی این اولین باریه که من دارم چنین چیزی رو میشنوم. اگه نمیشه نشست، پس این صندلیها رو برای چی اینجا گذاشتن؟
- این صندلیها برای مهمونهای خانم نقاش هستن.
- خیلی ببخشین خانم. ولی نه الان به جز ما کسی تو گالری هست، نه اینجا یه مکان خصوصیه. مگه بازدید برای عموم آزاد نیست؟ من واقعاً از این برخورد شما تعجب میکنم.
- به ما گفتن کسی نباید اینجا بشینه. کافیشاپ تعطیله.
- خانم مثل اینکه شما واقعاً متوجه حرفهای من نمیشین. ما نمیخواهیم چیزی بخوریم، فقط میخواهیم چند دقیقه اینجا بشینیم و استراحت کنیم.
در این لحظه پسر همراه خانم مسئول دخالت کرد و گفت: «اشکالی نداره، برای پنج دقیقه میتونین بشینین.»
- واقعاً لطف میکنین اجازه میدین ما پنج دقیقه اینجا بشینیم! مسئول اینجا کیه؟ من میخوام با ایشون صحبت کنم ببینم اینجا چه خبره. برای شما هم واقعاً متاسفم.
و گفتن همین جمله و درخواست دیدن مسئول باعث شد که خانم مسئول و آقای همراهش دست و پای خودشان را جمع کنند و آقای همراه شروعکند به رفع و رجوعکردن: «چرا ناراحت میشین؟ این خانم که حرف بدی نزد. مثل اینکه سوءتفاهم پیش اومده. شما تا هر وقت بخواهین میتونین اینجا بنشینین.»
و خلاصه جریان بعد از رد و بدل شدن چند جملهی دیگر ختم شد. ما هم بعد از چند دقیقه نشستن بلندشدیم و رفتیم. فقط بسیار متاسف شدم که شعور فرهنگی مسئول مکانی به اصطلاح فرهنگی باید تا این حد پایین باشد که نفهمد کجا دارد کار میکند و با چه قشری برخورد دارد.
سوتی
داشتم اين يادداشت جالب كه دربارهی گافهای گزارشگران صدا و سيماست را میخواندم. (توصيه میكنم اگر اهل تماشای فوتبال هستيد، حتماً بخوانيد. كلی نوستالژی هم راه خود دارد.) ياد باحالترين سوتیای كه خودم ديدم و آنجا نيامده افتادم.
يادم است جناب بهرام شفيع (مبدع عبارات: میريم كه داشته باشيم، استوقوصدار! مث گربه به توپ نگاه میكنه، كا پی تان دون گا! چقر) داشت يك بازی تنيس گزارش میكرد، بهنظرم يكی از بازیهای سمپراس بود و مثلاً فرض كنيد بازی در ست اول، سه به دو داشت دنبال میشد. سمپراس در ابتدای گيم بعدی، دو سرويس متوالی را خواباند و طبيعتاً روی صفحهی تلويزيون آمد: (30-0)
در اين لحظه استاد شفيع كه فكركنم بندهخدا داشت اولين مسابقهی تنيس عمرش را گزارش میكرد، خيلی با اعتمادبهنفس گفت: «ديگه بايد سمپراس رو برندهی اين بازی دونست، چون با اين اختلاف امتيازی كه بهوجود اومده، ديگه بعيده حريفش بتونه بهش برسه!»
يادش بهخير، چه دورانی بود. چهقدر حرص خورديم از دست گزارشهای صالحنيا، بهروان، شفيع و كوتی و البته الان خيابانی و جناب سرهنگ علیفر (مخالف سرسخت دفاع خطی، كسی كه معتقد است گلها به جای آنكه زده شوند، تثبيت میشوند و گزارشگری كه اصرار دارد به جای محوطهی هجده قدم بگويد محوطهی شانزده و نيم متر!) انگار عهدكردهاند دو نفری جور همهی آنها را بكشند!
من فكرمیكنم بهترين اتفاق تلويزيون در همهی اين سالها را بايد حضور ميرزايی و فردوسیپور و در چند درجه بعد يوسفی دانست كه با آمدنشان تماشای فوتبال را لذتبخش كردند.
چه خبر؟
توی اين مسافرت بيشتر دوبارهخوانی كردم تا اينكه كتاب تازه بخوانم. تا امروز چشماندازی از پل آرتور ميلر، اگر شبی از شبهای زمستان مسافری كالوينو (سلام هرمس)، گاو خونی جعفر مدرس صادقی و ژاك قضا و قدری و اربابش دنی ديدرو را برای بار دوم خواندهام كه واقعاً هم چهقدر چسبيد خواندن دوبارهشان. بهخصوص كه اين بار ديگر نگران ادامهی روايت و خط قصه نبودم و شايد بشود گفت به درك تازهای از آنها رسيدم.
اصولاً دارم به اين نتيجه میرسم بعضی از كتابها را بايد دستكم دوبار خواند و بعضی از فيلمها را هم اقلاً دوبار ديد. دفعهی اول بهخاطر قصهشان و دفعات بعدی برای آنكه بفهميم خالق اثر میخواسته چه بگويد. از ميان تازهها داستان يك پلكان آنتونيو بائرو بايخو را خواندم كه با اينكه كار بدی نبود، اما چندان جذبم نكرد.
فيلم هم يك چندتايی ديدم. اثبات، قبل از اينكه شيظان بفهمد تو مردهای و شب كه در اين ميان شب آنتونيونی را با وجود ريتم كندش بسيار دوست داشتم و آن دو تا هم البته فيلمهای بدی نبودند. از آنتونيونی تا به حال ماجرا، آگرانديسمان، حرفه: خبرنگار (سلام خانم خضرحيدری)، از ورای ابرها و اروس را ديده بودم و ميان اينها شب و ماجرا را بيشتر دوست داشتم. كسوف، صحرای سرخ و قلهی زابريسكی را هم با خودم آوزدهام، كه اميدوارم وقت كنم اين چند روز باقیمانده آنها را هم ببينم.
كلاً تا اينجا كه مسافرت خيلی خوبی بوده. سعی كرديم مثل شيرازیها (سلام نازلی) روزها را حسابی استراحت كنيم تا بتوانيم شبها را خوب بخوابيم! خستگی اين مدت از تنم در رفت و كمرم هم خوشبختانه اذيت نكرد. كلی هم خواندم و ديدم كه در تهران عمراً میتوانستم! فقط از الان گريهام درآمده كه وقتی برگشتم، با حجم وحشتناك كارهايی كه تا عيد دارم، چهكنم.
پینوشت:
برويد توی حمام و دوش را باز كنيد. شدت آب چهقدر است؟ من شك ندارم شدت بارانی كه الان دارد اينجا میبارد از شدت آبی كه از دوش میآيد بيشتر است!!! بعد نمیدانيد شناكردن زير چنين بارانی چه حالی میدهد!
چرا؟
نمیدانم چه فرايندی باعث میشود گاهی يك نفر بیدليل از ديگری آنچنان كينه به دل گيرد، كه بخواهد به طرف توهين كند و او را مورد تحقير و استهزا قرار دهد. برايم عجيب است. هيچگاه از كسی عميقاً كينه به دل نگرفتهام، سعی كردم اگر از كسی ناراحت شدم، ببخشم و فراموش كنم و اگر رفتار ناشايست كسی تكرار شد، نهايتاً با او قطع رابطه كنم.
آيا وفتی به كسی توهين میكنيم، رفتار تحقيرآميز در قبالش انجام میدهيم يا مسخرهاش میكنيم، حس خوبی به ما دست میدهد. من فكر نمیكنم آدمهای سالم چنين حسی داشته باشند. اين توهين، تمسخر و تحقير ريشهاش كجاست؟ از كجا میآيد؟ حسودی؟ عقدهگشايی ناشی از كمبودهای اجتماعی يا عاطفی؟ چه چيزی؟
بسيار بسيار كم پيش آمده است كه در معرض چنين رفتاری قرار بگيرم، اما در همان دفعات معدود نيز ابتدا بهشدت متعجب شدهام و بعد به فكر فرورفتهام كه چرا؟ بهخصوص وقتی هر چه فكر میكنم و رفتارم را مرور میكنم، دليلی برای آن پيدا نمیكنم.
و بدتر از همه هم زمانی است كه اين رفتار از كسی سر بزند كه گمان میكنی در دايرهی دوستانت قرار دارد و او را میشناسی. چرا ياد نگرفتهايم به جای آنكه به يكديگر توهين كنيم، با هم حرف بزنيم و اگر مشكلی هم وجود دارد با گفتگو برطرفش كنيم؟
زير خط استوا
از جاكارتا، پایتخت اندونزی، میلاگم. شب چهارمی است كه اينجا هستيم و اِی تا به اينجايش كه بد نگذشته است. به جز اينكه شارژر اين لپتاپ لعنتی را آخرين لحظه يادم رفت بردارم و توی اين هير و وير و شلوغ پلوغی آخر سال ميلادی اينجا، مجبور شدم از اين پاساژ به آن پاساژ و از اين فروشگاه به آن فروشگاه سرك بكشم، بلكه يك آداپتور ديگر پيدا كنم كه البته دست آخر خوشبختانه موفق شدم.
هوا اينجا عجيب و غريب است تا حدی. يعنی مثلاً يك دقيقه آفتاب است به چه داغی، دقيقهی بعد باران میبارد در حد لاليگا! جاكارتا هم اصولاً مدرنتر از آن چيزی بود كه فكر میكردم. محلههای درب و داغون هم البته دارد اما درمجموع تر و تميزتر و شيك و پيكتر از تهران است و به عنوان نمونه تقريباً پنجاه برابر تهران برجهای سر به فلك كشيده دارد.
اندونزی بزرگترين كشور اسلامی است با جمعيت حدود دويست و پنجاه ميليون نفر كه حدود 80 درصدشان مسلمان و البته سنی هستند. البته اسلام اينها مثل اسلام مالزيايیها خيلی با فرهنگ غرب منافات ندارد. فروشگاهها و رستورانهای آمريكايی كه اينجا پر است. انواع و اقسام نوشيدنیهای الكلی به راحتی و همه جا پيدا میشود، بارها و باشگاههای شبانه (نايتكلابها) فعاليت خاص خودشان را دارند و خانمها به خصوص در منطفههای به اصطلاح بالای شهر و فروشگاهها و مراكز خريد مدرن، بيشتر بیحجاب و آرايشكردهاند.
قيمتها هم اينجا واقعاً خوب است. هزينهی تاكسی قطعاً مناسبتر از تهران است و مثلاً كرايهی يك مسير نيمساعته میشود چيزی حدود دو هزار تومان خودمان. قيمت غذا هم خيلی خوب و منطقی است. به عنوان مثال قيمت بوفهی باز يك رستوران شيك در يك مركز خريد شيك، شامل انواع و اقسام غذاهای اندونزيايِی و فرنگی با پيشغذا و دسر كامل و همه مدل نوشيدنی (يك چيزی مثلاً در حد بوفهی نايب توی وزرا) به پول ما میشود حدود پنج هزار و پانصد تومان.
خب! فعلاً همينها را از مشاهدات من در اينجا داشته باشيد تا گزارش بعدی! و دفعهی بعد كه ابنترنت پيدا كنم. از آنجايی هم كه اصولاً عكسديدن راحتتر از چيزخواندن است، يك سری از عكسهايی كه اين چند روزه گرفتهايم را براِیتان اينجا میگذارم. (برای ديدن عكسها در ابعاد بزرگتر، كافی است روی آنها كليك كنيد.) توضيح اينكه عكسهای حيوانات مربوط به سافاری پارك شهری در نزديكی جاكارتا است. درضمن آن آخری هم عكس خودم است، گقتم كه يكدفعه مرا با اين جك و جانورها اشتباه نگيريد!!!
ادامهی"زير خط استوا"کمربند ایمنی و مانتوی کوتاه!
یادم هست چند وقت پیش، وقتی قرارشد طرح موسوم به ارتقای امنیت اجتماعی شروع شود و جناب رادان و دار و دستهاش راه بیفتند توی خیابان و به مانتو، روسری و شلوار ملت گیر دهند، یک آقایی را به اسم کارشناس فرهنگی آوردند توی تلویزیون و ایشان در دفاع از این طرح گفت:
«یک زمانی هیچکس موقع رانندگی کمربند ایمنی نمیبست، اما یک مدت که راهنمایی رانندگی سختگیری کرد، مردم انجام این کار را پذیرفتند و حالا تقریباً همه موقع رانندگی کمربند میبندند. حالا اگر این طرح ارتقای امنیت اجتماعی هم اجرا شود، مردم خود به خود بعد از یک مدت درمورد پوشششان نیز موازین شرعی را رعایت میکنند.»
ادامهی"کمربند ایمنی و مانتوی کوتاه!"به بهانهی مرگ پینتر
شاید بیربط باشد، اما رسماً حالم گرفته میشود وقتی چنین خبری را میخوانم: «هارولد پینتر، نمایشنامهنویس بزرگ انگلیسی و برندهی جایزهی نوبل 2005 امروز و در سن هفتاد و هشت سالگی بر اثر سرطان درگذشت.»
پینتر برای آنهایی که تئاتر را دوست دارند، نامی فراموشنشدنی است. با آن نمایشنامههای فوقالعاده، سبک خاص خودش، دیالوگهای موجز و بریده بریده و سکوتهای فوقالعادهای که در کارهایش وجود دارد. پینتر برای من یعنی یک عالمه نمایشنامه و فیلمنامهی خوب که از خواندنشان لذت بردهای و چیز یادگرفتهای. چهقدر بد که دیگر کتاب جدیدی چاپ نخواهد شود که روی آن نوشته شده باشد: نویسنده: هارولد پینتر.
از پینتر نمایشنامههای زیادی به فارسی ترجمه شده و متاسفانه خیلی از نمایشنامههایش نیز تا به امروز ترجمه نشده است. از میان آثار ترجمهشده میتوان به: اتاق، جشن تولد، کلکسيون، فاسق، آسایشگاه، وقت ضیافت، درد مختصر، اولئانا، سرایدار، مستخدم ماشینی، بازگشت به خانه و خیانت اشاره کرد.
به بهانهی مرگ پینتر، بخشی از نمایشنامهی خیانت که بدون شک یکی از شاهکارهای اوست را اینجا میگذارم. خیانت نمایشنامهای است که میتواند حسابی بههمتان بریزد. این اثر تا به حال چندین بار به فارسی ترجمه شده که به گمانم بهترین ترجمهی آن، ترجمهی نگار جواهریان و تینوش نظمجو باشد که نشر نی آن را چاپ کرده است.
×××
اما: وقتی ما اون سوئیت وسکسگراو رو اجاره کردیم، تو پولش رو نداشتی ... مگه نه؟
جری: ای، آدم واسه عشق چه کارها که نمیکنه.
اما: پردهها رو من خریده بودم.
جری: تو هم پولش رو نداشتی.
اما: گوش کن، من به یاد گذشتهها نبود که میخواستم ببینمت ... نمیفهمم، تو مشکلت چیه؟ فقط میخواستم ببینم حالت چهطوره.
جری: ای بابا، بیخیال! [مکث] تو که دربارهی من دیشب چیزی به رابرت نگفتی، درسته؟
اما: مجبور شدم. [مکث] اون همه چی رو به من گفت. من هم همه چی رو بهش گفتم. بیدار بودیم ... تمام شب رو بیدار بودیم. وسطش ند اومد پایین. مجبور شدم ببرمش بالا بخوابونمش. بعد دوباره اومدم پایین. فکر میکنم صدای داد و بیدادمون بیدارش کرد. میدونی ...
جری: تو همه چی رو به رابرت گفتی؟
اما: مجبور شدم.
جری: تو همه چی رو گفتی به شوهرت ... همه چی رو دربارهی ما گفتی؟
اما: مجبور شدم.
[سکوت]
جری: اون قدیمیترین دوست منه. یعنی من بودم که دخترتون رو تو بغلم گرفتم و انداختمش هوا ... تو آشپزخونهم. اون هم داشت نگاه میکرد منو.
اما: دیگه اهمیتی نداره. همه چی گذشته.
جری: گذشته؟ چی گذشته؟
اما: همه چی دیگه تموم شده. [اما لیوانش را برمیدارد و مینوشد. تاریکی.]
×××
جری: فکر کردم داردم دیوونه میشم. ازت واقعاً ممنونم ... از اینکه اومدی ... من نمیدونم چرا بهت گفت. نمیفهمم چهجوری تونست بهت بگه. من واقعاً نمیفهمم. ببین من میدونم که شما ... راستش، امروز دیدمش ... با هم یه گیلاس زدیم ... خیلی وقت بود ندیده بودمش ... میدونی، اون بهم گفت که شما مشکل دارین ... با هم ... و همهی اینها دیگه ...میدونم. واقعاً متاسفم.
رابرت: نمیخواد متاسف باشی.
جری: چرا نباشم؟ [مکث] راستش نمیتونم بفهمم ... چرا فکر کرد لازمه ... بعد از این همه سال ... بهت بگه ... همه چی رو یه دفعه ... دیشب ....
رابرت: دیشب بهم نگفت.
جری: چی؟ [مکث] من میدونم دیشب بین شما چه اتفاقی افتاد. همه چی رو بهم گفت. شما تمام شب بیدار موندین، مگه نه؟
رابرت: دقیقاً.
جری: اون دیشب همه چی رو بهت گفت ... دیشب ... دربارهی ما دو تا. نگفت؟
رابرت: نه نگفت. همه چی دربارهی شما رو دیشب بهم نگفت. چهار سال پیش گفت. [مکث] بنابراین لازم نبود دیشب دوباره بهم بگه. چون من میدونستم. و اون میدونست من میدونم چون خودش چهار سال پیش بهم گفته بود.
بازی یلدا، دو سال بعد!
انگار قرار است یلدا بازی دو سال قبل دوباره ادامه پیدا کند. البته این بار با این سوال که: «چه خبر؟» راستش من که از خیلی دوستان بلاگرم، بهخصوص خارجنشینها، چندان خبر ندارم و بهنظزم بد نباشد به بهانهی این بازی هم که شده از حال هم با خبر شویم. به همین خاطر دعوت پرستو را پاسخ میگویم و در این بازی شرکت میکنم. اما خبرهای من:
1- مهمترین خبر همچنان این کمردرد لعنتی است که دیگر همراهم شده و ناگزیر باید به آن عادت کنم. البته وضعم به مراتب بهتر از ابتدای سال است و کارهای روزانهام را میتوانم انجام دهم. اما خُب محدودیتهایش هم هست دیگر. مثلاً دیگر نمیتوانم کوه بروم (حالا یکی نیست بگوید نه که تو هر هفته کوه میرفتی!) یا پیادهروی طولانی مدت داشته باشم.
2- یک سری کارهای نیمهکاره داشتهام که هنوز هم متاسفانه نیمهکاره ماندهاند! پایاننامهی فوق لیسانسم را هنوز ندادهام، وزنم را نتوانستهام کم کنم و قرار بود از خانهی پدر و مادر بروم خانهی خودم که هنوز نرفتهام! امیدوارم یلدای سال دیگر هر سه این اتفاقها افتاده باشد!
3- یک سری کارهای نیمهکاره هم داشتم که خوشبختانه یا تمامشان کردهام یا در حال تمامشدن هستند. کتاب جبر و احتمالمان چاپ شد و کتاب ریاضیات گسستهمان هم قراردادش بسته شد و کارهایش خوب پیش میرود. نمایشنامهام به صحنهی آخر رسیده و نوشتنش دارد تمام میشود، چندتا از کتابهایی که خواندنشان را نیمهکاره رها کرده بودم، بالاخره تا آخر خواندم و یکی دو تا رابطهی بیسرانجام و بیمار را تمام کردم!
4- هنوز هم یکی از بزرگترین علاقهمندیهایم سیر و سفر است و خوشبختانه حتی با وجود کمردرد این فرضیه را معطل نگذاشتهام! و به محض اینکه چند روز خالی در برنامهام پیداکردهام، رفتهام سفر و هفتهی آینده هم اگر مشکلی پیش نیاید دوباره به مدت ده روز مسافرم.
5- چند تا از بلاگرهایی که همیشه دوست داشتم ببینمشان را در این دو سه ماه گذشته دیدم و همهشان هم حس مثبت به من دادند و الان از دوستانم هستند: کیوان سی و پنج درجه، انار، نازلی، نیلگون و لیتیوم. همچنین دلم برای خیلی از دوستان بلاگری هم که مدتها ندیدهامشان، حسابی تنگ شده و امیدوارم زودتر ببینمشان.
6- دارم تمرین میکنم با خودم و دیگران رک و راستتر باشم و رودربایستی را در رفتارم کنار بگذارم. به نسبت گذشته خیلی راحتتر «نه» میگویم، قول کاری که نمیرسم یا نمیتوانم انجام دهم را کمتر به کسی میدهم و در جمعهایی که در آن راحت نیستم، به ندرت حاضر میشوم.
7- و بالاخره ... سعی میکنم رویاهایم را فراموش نکنم. بهنظرم همیشه مهمترین خبرها آنهایی است که گفته نمیشوند!
دو سال پیش، از کسی برای شرکت در این بازی دعوت نکردهام، اما حالا دوست دارم از این دوستان که مدتها است از آنها درست و حسابی خبر ندارم، بپرسم «چه خبر؟»: مریمگلی، سایه، مریم مومنی، آیدا و لیلی نیکونظر
در این شب یلدا
مامان امشب رفته است خانهی مادر. نوبت اوست که امشب پیش مادر (مادربزرگم) بماند. ما سه تا (من، بابا و برادرم) توی خانهایم. هرکدام سرمان به کار خودمان گرم است. وقتی مامان نیست، کسی زیاد اینجا حرف نمیزند. بابا میآید توی اتاقم. پشت کامپیوتر نشستهام و دارم ویراستاری میکنم. یک کاسه انار دانهشده با یک قاشق کوچک توی آن، دست باباست. میگذارد روی میز و میگوید: «شب یلداست.» و می رود. حرف ندارد این بابا!
×××
دلم یاد قدیمها کرده که توی کانون تئاتر پلیتکنیک دستهجمعی میخواندیم:
دل من سرگشتهی تو
نفسم آغشتهی تو
بــه بــاغ رویـاهـا
چـو گـلـت بـویــم
بـر آب و آیـیـنـه
چو مـهت جـویـم
تو ای پری کجایی؟
در این شب یلدا
ز پیات پویـم
به خواب و بیداری
سخـنـت گـویــم
تو ای پری کجایی؟
مه و ستاره درد من میداند
که همچو من پی تو سرگرداند
شبی کنار چشمه پیدا شو
میان اشک من چو گل وا شـو
تو ای پری کجایی؟
که رخ نمینمایی
از آن بهشت پنهان
دری نمیگشایی
ابن سبیل!
ساعت الان چهار و نیم صبح است و باورتان بشود یا نه، من از ساعت شش و نیم دیشب که از وزرا راه افتادم، تازه همین الان رسیدهام خانه! صیاد قفل، امام علی قفل، بابایی قفل. ساعت ده عصبانی زنگ میزنم به 110 که آقا این چه مملکت گل و بلبلی است، همهی راهها بسته است و ماشینها همین جور دارند سر میخورند توی کون هم. من باید چه غلطی کنم و از چه راهی بروم خانهام؟ جناب پلیس هم خیلی خونسرد میفرماید: «آقا یک جاهایی همان جاها ماشینت را پارک کن، شب برو منزل دوستی، آشنایی. راهها همه بسته است آن طرفها و بعید است تا صبح باز شود.»
اولین برف زمستانی و ترافیکی که رسماً آدم را به اف میدهد. تاکید میکنم رسماً به اف میدهد. با این وضعیت خدا بقیهی زمستان را به خیر بگذراند. راستی فکر نمیکنید دیگر حتی افتضاح یا فاجعه نیز کلمات مناسبی برای توصیف ترافیک تهران نباشد؟ بهنظرم فرهنگستان باید بگردد لغت دیگری برای این اوضاع تستیکولار فیکشن پیدا کند!
با یک کتاب ...
لودویکو معتقد بود که همهی کتابها، حتی سادهترین و بیآلایشترین آنها باعث اتلاف وقت است. به نظر او، یک مرد مسیحی خوب - و طبیعتاً یک زن مسیحی خوب، خیلی بیشتر - میبایستی جلوی تصورات خود را بگیرد، چون پر و بال تصورات را نمیتوان مانند پر و بال کبوترهای اهلی چید. علاقه داشت بگوید که تصورات رویا برمیانگیزد و در نتیجه یک زن، هرچند هم شب و روزش را در خانه بگذراند، ولی باز روحیهی پروانهوار یک زن فاحشه را پیدا میکند.
روباه و گلهای کاملیا / اینیاتسیو سیلونه / ترجمهی بهمن فرزانه / انتشارات امیرکبیر / صفحهی ده
پیشنهاد برای دیدن و خواندن
یعنی چهارشنبه شب ساعت نه و پانزده دقیقه، آب دستتان است بگذارید زمین و بنشینید پای تلویزیون و از شبکهی چهار تلهتئاتر «هنر» را ببینید. تئاترش، با همین عوامل، بدون اغراق بهترین یا دستکم یکی از بهترین نمایشهایی بوده است که تا به امروز دیدهام و به گمانم تلهتئاترش هم باید کار خوبی از آب درآمده باشد.

«هنر» شناختهشدهترین نمایشنامهی یاسمینا رضا است که تا به حال در بسیاری از کشورهای دنیا اجرا شده و جوایز فراوانی هم برده است. اگر «هنر» را دیدید یا خواندید و خوشتان آمد، پیشنهاد میکنم «گفتگوهای پس از یک خاکسپاری» و «سه روایت از زندگی» را هم از همین نویسنده بخوانید.
مرتبط:
یادداشت لیلی نیکونظر دربارهی هنر در روزنامهی کارگزاران
منم دوسِت دارم کیز!
دیشب یکی از بهترین کلاسیکهای تاریخ سینما را دیدم. فیلمی که وودی آلن آن را درخشانترین فیلم تمام دوران سینما میداند: «غرامت مضاعف» از فیلمهای اولیهی بیلی وایلدر ساختهشده در سال 1944.
فیلم ماجرای کارمند فروش یک شرکت بیمه است به نام والتر نف که در جریان تمدید یک قرارداد بیمه، عاشق فیلیس، همسر زیبا و لوند آقای دیتریکسن که بیمهگذار وی بوده است، میشود. سپس آن دو با همدستی هم آقای دیتریکسن را به قتل میرسانند و ماجرا را تصادف جا میزنند تا از بیمهی عمر او استفاده کنند.
اما در این میان بارتن کیز، دوست صمیمی والتر و بازرس باهوش و زرنگ شرکت بیمه به ماجرا مشکوک میشود و متوجه میشود کاسهای زیر نیمکاسهی مرگ آقای دیتریکسن است. داستان فیلم البته بهکل بهصورت فلاشبک (بازگشت به گذشته) روایت میشود. شروع فیلم همراه است با صحبتهای والتر در دستگاه ضبط صدایی متعلق به کیز:
«کیز عزیز،» فکر کنم وقتی این حرفا رو بشنوی، اسمشون رو بذاری اعترافات من. خودم از کلمه ی اعتراف خوشم نمییاد. فقط میخوام یه اشتباه تو رو اصلاح کنم. اشتباهی که اصلاً نمیدیدی و علتشم این بود که درست جلوی چشمت بود ... من دیتریکسن رو کشتم. آره، من کشتمش. بهخاطر پول و یه زن خوشگل. و دستآخر نه پولی گیرم اومد و نه اون زن. جالبه؟ نه؟»
فیلمنامهی «غرامت مضاعف» را بیلی وایلدر با همکاری ریموند چندلر که نویسندهی شناختهشدهای در آن زمان بوده است، مینویسد. رابطهی شخصی چندلر و وایلدر اگرچه اصلاً جالب نبوده است، اما حاصل همکاری آن دو فوقالعاده است. فیلمنامهی «غرامت مضاعف» درواقع حرف ندارد. فیلمنامهای با پرداخت بسیار دقیق، پر از جزئیات حسابشده و سرشار از دیالوگهای عالی. فیلمنامهای که حتی پس از گذشت بیش از شصت سال از نوشتهشدن آن، هنوز هم از نمونههای درخشان فیلمنامهنویسی محسوب میشود. برای نمونه به بخشی از صحنهی اولین ملاقات والتر و فیلیس نگاه کنید:
نف: الان سه سالی هست که با آقای دیتریکسن این قرارداد رو بستیم.[چشمشم به پابند طلای فیلیس میافتد.] چه مچبند پای قشنگی خانم دیتریکسن. [فیلیس لبخند محوی میزند و لباسش را روی مچبند میاندازد.] اصولاً میل ندارم این قرارداد با شرکتی به جز ما تمدید بشه ...
فیلیس: حدس میزنم سر شوهرم با اون میدونای نفتی لانگبیچ شلوغ باشه.
نف: فکر میکنین بتونم یکی از این روزا ایشون رو اینجا گیر بیارم؟
فیلیس: به گمونم آره. ولی بهندرت پیش از ساعت هشت شب برمیگرده خونه.
نف: برای من که دیر نیست.
...
فیلیس: شرکت شما بیمهی سانحه هم میفروشه؟
نف: ما همهجور بیمهای میفروشیم خانم دیتریکسن. کاش میدونستم روی اون مچبند چه چیزی نوشته شده.
فیلیس: فقط اسمم.
نف: که چی باشه؟
فیلیس: فیلیس
نف: فیلیس. گمونم از این اسم خوشم بیاد.
فیلیس: یعنی مطمئن نیستین؟
نف: خُب باید یه کمی باهاش ور برم.
فیلیس: [بلند میشود.] آقای نف، فردا حوالی هشت و نیم سری به اینجا بزنین. گمونم اون موقع اونم خونه باشه.
نف: کی؟
فیلیس: همسرم. مگه نمیخواستین باهاش حرف بزنین؟
نف: بله البته. فقط دیدن اون دیگه اونقدرا هم برام مهم نیست. امیدوارم متوجه منظورم شده باشین.
فیلیس: آقای نف، باید بدونین ما اینجا حدی هم برای سرعت مجاز داریم که شصت کیلومتر در ساعته.
نف: داشتم تند میرفتم سرکار؟
فیلیس: بله. تقریباً صدکیلومتر در ساعت.
نف: فرض کنیم از موتورتون پیاده شین که برگهی جریمه رو بدین دستم.
فیلیس: فرض کنیم این بار فقط به هشدار اکتفا کنیم.
نف: فرض کنیم اخطار کافی نباشه.
فیلیس: فرض کنیم در اون صورت لازم باشه یه پشت دستی بزنم.
نف: فرض کنیم در اون صورت بزنم زیر گریه و سرم رو بذارم رو پاتون.
فیلیس: فرض کنیم سرتو بذاری روی سینهی شوهرم!
نف: در اون صورت واقعاً گریه میکنم. [کیف و کلاهش را برمیدارد.] خُب، فردا شب ساعت هشت و نیم میبینمتون
فیلیس: این همون چیزیه که از اول پیشنهاد کرده بودم
نف: فردا شما هم هستین؟
فیلیس: باید باشم. معمولاً هستم.
نف: همون مبل، همون عطر و همون مچبند پای چپ؟
فیلیس: عجیبه. منظورتون رو نمیفهمم.
نف: عجیبه اگه منظورم رو نفهمین!
پاییز
رسیدهام
به قلب پاییز و ناگهان
باورم نمیشود
که همچنان بی تو
در این جهان
پرسه میزنم ...
بهخاطر بچههای کوچک ...
فکر میکنم بغض لیلا حاتمی وقتی از خاتمی میخواهد بیاید «بهخاطر بچههای کوچیک و کسایی که دوست ندارن سرزمینشون رو ترک کنن» بغض همهی ما کسانی است که هشت سال با او بودیم، امیدوار شدیم، هیجانزده شدیم، شاد شدیم، خندیدیم، نگران شدیم، ترسیدیم، غمگین شدیم، گریه کردیم، بزرگ شدیم و دست آخر سرخورده شدیم.
خاتمی را دوست دارم. هنوز دوست دارم. با همهی فرصتسوزیها و بدعملکردنهایش و با وجود آنکه رییسجمهور خوبی نبود. قبلاً گفته بودم و باز هم میگویم: خاتمی را دوست دارم. بهخاطر صداقتش، بهخاطر احساساتش، بهخاطر آنکه آدم خوبی بود و هست. بهخاطر شرافتش. بهخاطر آنکه دروغ نگفت. بهخاطر آنکه قدرت او را فاسد نکرد. بهخاطر آنکه نگاه تحقيرآميز به مردم نداشت. بهخاطر آنکه برخلاف احمدینژاد عوامفریب نبود. بهخاطر آنکه بسيار در حقش جفا شد و هيچ نگفت. بهخاطر آنکه مظلوم بود و بهخاطر آنکه انسان بود و انسان باقی ماند ...
بدون آنکه بخواهم احساساتی شوم، امیدوارم خاتمی برای انتخابات ریاستجمهوری سال آینده بیاید. با همان عهد پیشین و بهخاطر همهی ما، بهخاطر وضعیت تاسفباری که در آن به سر میبریم، بهخاطر کشورمان، بهخاطر بچههای کوچک و بهخاطر کسانی که نمیخواهند سرزمینشان را ترک کنند ...
در عاشقی گريز نباشد ز سوز و ساز
استادهام چو شمع
مترسان ز آتشم
عشق دردانه است و
من غواص و
دريا میکده
سر فرو بردم در آنجا
تا کجا سر بر کنم؟
تنبلی را بگذارید کنار!
دوستان بلاگر عزیزی که پیش از این با بلاگ رولینگ کار میکردید و الان مدتی است بهخاطر خرابشدن آن حالتان گرفته شده است! بهنظرم دیگر وقتش رسیده سایت بیخود بلاگ رولینگ که هر چند وقت یک بار میرود روی هوا را بیخیال شوید و بیاید از این بلاگ چرخان گوگلی که ایشان درست کرده است استفاده کنید که بسیار چیز خوبی است!
کار چندانی هم البته ندارد و اگر در حال حاضر از مشتریان گوگل ریدر باشید که کل کارهایش سرجمع ده دقیقه هم طول نمیکشد. برای درستکردن بلاگ چرخان گوگلی اول بروید اینجا را بخوانید، بعد هم بروید اینجا و کد مربوطه را جایگزین کنید و بعد یک بلاگ چرخان گوگلی خوشگل خواهید داشت.
یک تشکر اساسی هم باید همگی داشته باشیم از جناب پاسپارتوی عزیز که ایرادات بلاگ چرخان رادیو زمانه را درست کرده است و دیگر در بلاگ چرخانتان اسم یک وبلاگ چند بار تکرار نمیشود و درضمن اسم وبلاگها هم همانطور که خودتان دوست داشتهاید و در گوگل ریدرتان نامگذاری کردهاید، میآید.
از تکنولوژی نمیشود فرار کرد! اگر امروز این کار را نکنید، فردا مجبور خواهید شد! پس بهتر است تنبلی را بگذارید کنار و یک وقت که حوصلهاش را داشتید، بلاگ چرخانتان را درست کنید. درستکردنش را هم من تضمین میدهم احتیاج به هیچ دانش یا توانایی خاصی ندارد! فقط کافی است کمی اعتماد به نفس داشته باشید!
از سر دلتنگی
1- گاهی فقط خود آدم میفهمد آرام آرام دارد افسرده میشود. لحظههای خوب هست، آدمهایی که از دیدنشان خوشحال میشوی، اما ... گاهی وقتها آدم ناامید میشود. گاهی وقتها، صبح که آدم از خواب بیدار میشود، هیچ دلیلی ندارد که بهخاطرش خوشحال باشد. گاهی وقتها آدم دلش میخواهد بنشیند و گریه کند.
2- باید گِل گرفت در شهری را که در آن دو ساعت و بیست دقیقه طول میکشد که آدم از خیابان وزرا برسد به شهرک امید. توی ترافیک یک لحظه خواستم از ماشین پیاده شوم و شروع کنم به دادزدن.
3- دلم را خوش کردهام به روزمره، به کلاسهایم که البته دوستشان دارم، به مسافرتی که میخواهم بروم و به ماشینی که قرار است بخرم. آرزوهایم کو؟ رویاهایم کجاست؟ قرار نبود اینجوری بشود. دارم تبدیل میشوم به یک آدم سطحی متوسط با آرزوهای سطحی متوسط. چیزی که همیشه از آن نفرت داشتم.
4- «برشهای کوتاه» رابرت آلتمن دقیقاً همان چیزی بود که این روزها دیدنش را لازم داشتم. یک فیلم کاروری محض (فیلمنامهاش بر اساس چند داستان کوتاه از ریموند کارور است.) دربارهی اضمحلال روابط بین آدمها، بلاهتی که در آن به سر میبریم و موقعیت مسخره و طنزآمیزی که ما آدمها این وسط داریم. «برشهای کوتاه» اصل جنس است. حتماً ببینید.
5ـ این آهنگ را این روزها زیاد گوش میکنم. کیوسک و نامجو هردو دوستداشتنیاند و حالا ترکیبشان معلوم است که چیز خوبی میشود. فقط نمیدانم این غم لعنتی چیست که موقع شنیدنش گوشهی دلم مینشیند:
آی یارُم بیا
دلدارُم بیا
دل میل تو داره
سزاوارُم بیا
لبخند بزن بسیجی!
ساعت حدود یک و نیم ظهر، برنامهی سیمای خانواده
مجری که زنی چادری است دو دختر خردسال چادری و یک پسر جوان با قیافهی تیپیک حزباللهی را به عنوان مهمانان برنامه دعوت کرده است. وقتی دوربین روی دخترها ثابت میشود، زیرنویس میآید: «نخبهی بسیجی» کنجکاو میشوم که این دو نفر در چه زمینهای نخبه هستند.
مجری: [به دختر اول] خُب میشه به ما توضیح بدین شما که عضو فعال بسیج هستین، توی بسیج چه کارهایی میکنین؟
دختر: سعی میکنیم بچههای دیگه رو هم بیاریم تو بسیج و نیروهای تازه جذب کنیم.
مجری: نه! منظورم اینه که چه فعالیتهایی دارید؟ مثلاً فعالیتهای فرهنگی یا گروه سرود ...
دختر: بعله. ما تو بسیج فعالیتهای فرهنگی میکنیم و گروه سرود داریم.
مجری: [با تعجب] ئه! گروه سرود هم دارین؟ چهقدر جالب.
....
مجری: [به دختر دوم] خُب، خانم شما توضیح بدین چه اختراعی کردین؟
دختر: من یه دستگاهی اختراع کردم به نام [دختر اسم انگلیسی دستگاهی را که ساخته، میگوید.] که میتونه هوای کثیف و نامطبوع رو تصفیه کنه و تبدیلش کنه به هوای تمیز و پاک.
مجری: شما چند سالتونه؟
دختر: ده سالمه!
مجری: اون وقت شما اصلاً چه جوری به ذهنتون رسید چنین دستگاهی رو درست کنین؟
دختر: این مشکلی بود که توی جامعه وجود داشت و من سعی کردم که یه راه حلی براش پیدا کنم.
مجری: آخه معمولاً این جور دستگاهها رو مهندسین کامپیوتر! و این جور آدمها درست میکنن. خیلی جالبه که شما هم با این سن کمتون تونستین چنین دستگاهی اختراع کنین.
×××
انیشتن گفته است:
برای دو چیز انتهایی وجود ندارد: یکی جهان هستی و دیگری حماقت بشر. البته در مورد اول مطمئن نیستم!
آن آدم دوستداشتنی
احمد آقالو مرد. این جمله تنها سه کلمه دارد اما تاثیری که همین سه کلمه بر من گذاشت چنان بود که لحظهی اول شوک شدم (آقالو هم مگر میمیرد؟) و حالا هم مدام تصویرش جلوی چشمم میآید و بیهوده تلاش میکنم بغضی که در گلویم گیرکرده را فرودهم.
چهقدر بازی خوب از این آدم نازنین در ذهنم مانده، چهقدر! از بازی فوقالعادهاش در «خروس» بگیر تا «بازپرس وارد میشود» و از صدای جادوکنندهاش در «مصاحبه» بگیر تا همین اواخر در «آنتیگونه در نیویورک» و اصلاً مگر بازی بد هم از آقالو سراغ داریم؟ بازیگری که سقف بازیگری در تئاتر ایران بود و به قول رحمانیان: «آنقدر بزرگ است كه نمیتوان دربارهاش حرفی زد!»

دو ساعت است اینجا پشت میز نشستهام اما دستم به نوشتن نمیرود. چه بنویسم وقتی میدانم دیگر او را روی صحنه نمیبینم و صدایش را که مخصوص خودش بود و جاودانه بود را دیگر نمیشنوم. آقالو اعتبار صحنه بود، به تئاتر شخصیت و آبرو بخشید، ما را عاشق کرد و بعد گذاشت و رفت. این رسمش نبود آقای آقالو!
آقالو دوستداشتنیترین آدم تئاتر ایران بود. مهربان بود، آرام، متواضع و جدی در کارش. مثل شازده کوچولو آمد، همهی ما را مثل آن روباه اهلی کرد و سر آخر برگشت به سیارهاش. حالا چیزی برای ما باقی نمانده به جز رنگ گندمها. تئاتر ایران امروز بدون شک یکی از بزرگترین آدمهایش را از دست داد. هیچگاه او را فراموش نمیکنیم.
آن بخش از شازده کوچولو به کارگردانی شاملو را که او خوانده است را بشنوید.
دفترچهی قدیمی
خیلی تصادفی، توی کمدم دفتری پیدا کردم مربوط به سالهای آخر دورهی دانشجوییام. اصلاً یادم نبود چنین دفتری هم دارم. خواندنش برایم جالب بود و پرتم کرد به خاطرات و فضای آن روزها. بعد از گذشت بیشتر از ده سال، حالا انگار این نوشتهها را یکی دیگر نوشته باشد. شاید ترسناک باشد اما خود الانم چهقدر با خود آن روزهایم فرق میکند.
راستی آن دوره انگار شاعر هم بودهام! البته شاعر که چه عرض کنم اما حدود بیست شعرمانند هم در این دفتر هست که لابد من گفتهامشان! شعرها البته خاماند با زبانی بهشدت تحت تاثیر شاملو، فروغ و ... اما خُب به دلایلی کاملاً شخصی بعضیهایشان را هنوز دوست دارم. یاد عشقی را با خود دارند که ...
چندتا از شعرها را میگذارم اینجا. هرچه باشد، بخشی از گذشتهی من است.
×××
با تو
از پس چشمها و هرچه دریچه
سکوت مانده و
خنده و رویا
آی آبی آبی
آبی همیشهی رویاها
تا صبح اگر میتوانی ببار
میخواهم تمام شب را
بی وسوسهی چتری
زیر باران بمانم
بیستم بهمن 75
×××
پاییز را
رنگ به رنگ نگاه تو
به خشخش زرد و قرمزها میسپارم
تا شاید زمستان
برفی
چنان ببارد
که در انتهای جادهای سپید گم شویم
هفتم دی 76
ادامهی"دفترچهی قدیمی"شاید دفعهی بعد(2)
توضیح:
این هم سه صحنهی دیگر از نمایشنامه:
(4)
[نیمكتی رو به دریا. باران تازه بند آمدهاست. پریسا و فرزانه روی نیمكت نشستهاند. پریسا با چتری كه در دست دارد، بازی میكند. فرزانه به دریا خیره شدهاست.]
فرزانه: چهقدر آبیش قشنگه!
پریسا: [پریسا سرش به كار خودش گرم است.] آبی چی؟ [به فرزانه نگاه میكند.] آهان! دریا!
فرزانه: كاش بارون بند نمیاومد.
پریسا: سرد شد ها یه كم!
فرزانه: آره [سكوت]
پریسا: هیچ حرفی از من نزد، نه؟
فرزانه: كی؟ ... بردیا؟ [پریسا چیزی نمیگوید، اما فزرانه فهمیده منظور فرزانه بردیا بوده است.] نه ...
پریسا: [آرام] میدونستم. [سكوت] با تو چهجوری حرف زد؟
فرزانه: یعنی چی چهجوری!؟
پریسا: سرد؟ گرم؟
فرزانه: بیشتر معمولی. یه سلام احوالپرسی ساده. نه، سرد نبود. حال خودم و بابك رو پرسید، بعدش هم تقریباً سریع خدافظی كرد، رفت. فكر كنم خیلی نمیخواست وایسه حرف بزنه! شاید هم كار داشت!
پریسا: فهمید كه من هم اینجام؟
فرزانه: چیزی كه نپرسید، من هم چیزی نگفتم، اما خُب شاید پیش خودش یه حدسهایی زده باشه!
پریسا: عجیب نیست كه این سه شب سر شام ندیدیمش؟
فرزانه: شاید بیرون باشه موقع شام. شاید شام هتل رو نخوره.
پریسا: یا شاید هم نمیخواد منو ببینه! [سکوت]
فرزانه: تو دوست داری ببینیش؟
پریسا: نمیدونم ... اگه یه هفته پیش این سوال رو ازم میپرسیدی، میگفتم نه. بدون هیچ شكی! بهخصوص بعد از اون برخورد آخر ... اما الان حس میكنم ... [منقلب میشود.] چهجوری میتونه اینطور منو نادیده بگیره؟ من تو این دو سال خیلی شده كه بهش فكر كنم، یهجورایی حتی بیشتر از زمانی كه با هم دوست بودیم ... من ... میدونم كه فراموشم نكرده ... اما ... همیشه داره فرار میكنه!
فرزانه: فرار!؟
پریسا: آره فرار! وقتی تو جاهایی كه باید باشه، هیچ وقت نیست، جاهایی كه میتونه حدس بزنه من هم هستم، این معنیش چیه؟ [سكوت] ما ... خودت میدونی، كلی دوست مشترك داریم، وقتی تو حتی یكی از مهمونیهایی كه اونها میگیرن، نمیآد، این معنیش چیه؟ وقتی ...
فرزانه: چه انتظاری داری پریسا؟
پریسا: چه انتظاری؟ ... [سكوت] هیچ چی ... [سكوت طولانی]
فرزانه: اون رابطه تموم شده پریسا ... تو دوست منی اما بعد از اون اتفاقاتی که افتاد بهش حق میدم اگه نخواد ببینهت.
پریسا: بیرحمی! همهتون بیرحمین! تو، اون بابک، اون بردیا! جرم من چیه؟ پریروز همین نیلوفر که هنوز یه الف بچه بیشتر نیست، داشت منو محاکمه میکرد که چرا با بردیا بههم زدم. من به کسی تعهد داده بودم مگه؟ کدوم شما توی رابطهی من و بردیا بودین؟ شما اصلاً چی میدونین؟ جرم من اینه که یه زمانی با توجه به دلایلی که داشتم، و هنوز هم مطمئن نیستم اشتباه بوده، تصمیمی گرفتم که شما خوشتون نیومده.
فرزانه: کسی تو رو محاکمه نمیکنه اگه خودت نکنی! شما یه مدت طولانی با هم بودین، با هم کار میکردین، با هم این طرف اون طرف میرفتین. این چیزی بود که مردم از دور میدیدن. طبیعی هم بود که یه فکرهایی برای خودشون بکنن. بعد، تو هر تصمیمی که گرفتی، درست یا غلط، به خودت مربوطه. هیچکس هم بر اون اساس تو رو قضاوت نمیکنه. اما چیزی که من متوجه نمیشم اینه که تو الان دنبال چی هستی. Over is over. فکر میکنم اینو بردیا بهتر از تو فهمیده باشه.
هفتتایی
بعداً اضافه شد:
آوردن نقلقولهایی از کریمی و نیکبخت مطلقاً به استقلالیبودن من ربطی ندارد. بارها همینجا قطبی یا خلیلی را بهخاطر منش و شخصیتشان ستودهام و از رفتار و گفتار آدمهایی مثل قلعهنویی یا اکبرپور انتقاد کردهام.
×××
1- سینما پارادیزو یادتان هست؟ قصهای که آلفردو برای سالواتوره تعریف کرد: «شاهزاده خانم به سرباز گفت اگر منو میخوای باید بتونی صد شبانهروز پشت پنجرهی اتاقم منتظر بمونی. سرباز عاشق اونجا رفت و ایستاد. یه روز، دو روز، ده روز، بیست روز ... هر شب شاهزاده خانم از پنجرهی اتاقش سرباز رو نگاه میکرد که هست یا نه. هوا سرد شد، بارون اومد، برف اومد، سرباز لاغر شد، رنگپریده شد، مریض شد، اما درد رو تحمل میکرد و همونطور وایساده بود. تا اینکه درست شب نود و نهم سرباز یه دفعه بیخیال شد و برای همیشه رفت! آره توتو درست آخر کار ول کرد و رفت. از من هم نپرس چرا، چون خودم هم نمیدونم.»
سالواتوره بعدها به آلفردو گفت: «سرباز به اینخاطر رفت که چون میدونست شاهزاده خانم نمیتونه به قولش وفادار بمونه، میخواست اقلاً با رویای اینکه شاهزاده خانم نود و نه شب منتظرش بوده، زندگی کنه.» ولی من فکر میکنم سرباز به این خاطر رفت چون انتظار داشت در ازای آن نود و نه شبی که منتظر ایساده بود، لااقل یک قدم هم شاهزاده خانم بردارد.
2ـ علی کریمی در یکی از مصاحبههایش گفته: «من بچهم رو نمیذارم درس بخونه، مگه لیسانسههاش چهقدر میگیرن.» اشکالی ندارد، بعضی ها هم دنیا را اینطور نگاه میکنند. فقط دلم میخواست به کریمی میگفتم: «بچهات شاید اگر بخواد هم نتونه درس بخونه. همونطور که خودت نتونستی. درسخوندن کار آسونی نیست. توش آدم باید از فکرش استفاده کنه، نه از بدنش.»
نیکبخت هم جوک سال را گفته: «فعلاً از رونالدینیو و کاکا محبوبترم!» واقعاً که همهچیزمان به همهچیزمان میآید. وقتی رئیسجمهورمان احمدینژاد باشد که با اعتماد به نفسی مثالزدنی میگوید: «اگر آمریکا از ما بخواهد، حاضریم مشکلات اقتصادیشان را حل کنیم.» بازیکنهای فوتبالمان هم باید نیکبخت و کریمی باشند.
ادامهی"هفتتایی"چرا کنعان فیلم خوبی نیست؟
کنعان را دوست نداشتم. یعنی اینقدر خوانده بودم و شنیده بودم خوب است که من هم رفتم تا خوشم بیاید از آن و با شما همنوا شوم، اما خُب! دروغ چرا، از آن خوشم نیامد. درواقع در بهترین حالت و به دلایل زیر بهنظرم کنعان فیلم متوسطی است:
1- کنعان فیلم خوبی نیست چون قصه کم دارد. مثل یک داستان کوتاه است که بهتر بود فیلمی کوتاه شود. ماجرای فیلم چیست؟ زنی دیگر شوهرش را دوست ندارد. از او حامله است. میخواهد طلاق بگیرد و برای ادامه تحصیل برود کانادا. خواهرش سرزده از خارج از کشور به ایران برمیگردد و ... و چه؟ میبینید؟ شروع فیلم خوب است، اما بعد چون قصهی اصلی بار دراماتیک کافی ندارد، مجبوریم به یکسری داستانهای فرعی دلخوش کنیم. قصهی زدن رگ دست خواهر، حضور ناگهانی و نامشخص علی و ماجرای مرگ مادر مرتضی. فیلم بهوضوح از نیمهی دوم کم می آورد. توی سینما و بعد از گذشت حدود یک ساعت از شروع فیلم، مدام از خودم میپرسیدم پس چرا تمام نمیشود وقتی چیزی برای نشاندادن به ما ندارد؟
2- من نفهمیدم مشکل مینا چه بود و مهمتر از آن چرا یکدفعه بیخیال آن شد. مینا بعد از ده سال تازه فهمیده دیگر شوهرش را دوست ندارد؟ میخواهد به خارج برود ولی شوهرش با او نمیآید؟ عاشق دیگری (علی) شده است؟ یا چیز دیگر؟ مینا برای چه به خانهی علی رفت؟ این تعلیق ابتدای فیلم را نمیفهمم وقتی تا به انتها مشخص نمیشود. قضیهی عشق پنهان بیشتر از هر چیز دیگر به ذهن می رسد اما در این صورت چرا مینا میخواهد از ایران برود؟ بدتر از آن، چرا صحنهی پایانی یکدفعه همه چیز برمیگردد؟ «من با یکی که نمیدونم کیه قرار گذاشتم که اگر آذر نمرده بود، نرم خارج.» شما چنین استدلالی را میپذیرید؟ راستی آن استعارهی تصادف با گاو، شسهشدن دستان خونی مینا، دخیلبستن به درخت و شنیدن این جمله که: «زنده میمونه.» حال شما را بد نکرد؟
ادامهی"چرا کنعان فیلم خوبی نیست؟"پیشنهاد

وقتی یک الن پیج محشر که من هنوز رسماً عاشق بازیاش در جونو هستم (و چهقدر در این فیلم هم خوب است بیشرف!) و یک سارا جسیکا پارکر که مدام تو را یاد کری برادشا میاندازد در فیلمی بازی کنند، معلوم است که آدم به قول عطاران بالقوه میشود! برود فیلم را ببیند و از آن خوشش بیاید.
اما جدای از همهی اینها «آدمهای باهوش» فیلمی است دلنشین و متفاوت که قشنگ میشود آن را دوست داشت. یک فیلم آرام برای یک بعدازظهر دلپذیر پاییزی.
پینوشت:
عاشق آن سکانس فیلم هستم که عموی باحال و خلاف الن پیج میخواهد مخ او را که بهشدت بچهمثبت است بزند بلکه ماریجوانا بکشد. شاهکار است! همینطور است صحنهی مستکردن الن پیج.
شاید دفعهی بعد
توضیح:
نوشتن این نمایشنامه را تقریباً دو سال پیش شروع کردم که البته صحنهی آخر آن هیچگاه نوشته نشد، چون نمیدانستم پایان داستان چیست. حالا و بعد از گذشت این مدت افتادهام به بازنویسی آن. دو تا از شخصیتها را حذف کردم و مهمتر از آن، فکر میکنم این بار آخر قصه را پیدا کردهام. نمایشنامه را صحنه به صحنه و بعد از بازنویسی میگذارم اینجا. امیدوارم حال و حوصلهی خواندنش را داشته باشید. این سه صحنهی اول نمایشنامه است:
×××
شاید دفعهی بعد
شخصيتها:
پريسا حدوداً سی ساله
فرزانه دوست پريسا، تقريباً همسن او
بابك همسر فرزانه، سی و پنج ساله
نيلوفر خواهر فرزانه، بيست ساله
برديا دوست قدیم پریسا، سی و يك ساله
[همهی صحنههای نمايش در يك هتل ساحلی میگذرد.]
(1)
[صدای پریسا را در تاریکی صحنه میشویم.]
صدای پریسا: توی فرودگاه موقع برگشتن، وقتی علی داشت چمدونها رو تحویل بار میداد، به این فکر میکردم که عجب سفری شد این مسافرت. سفری که بهخاطر قهر و دعواهایی که قبلش با علی داشتم، دلم نمیخواست بیام و حالا هم که ...
گیجم، خیلی گیج. الان بیشتر از همیشه نمیدونم درست چیه و غلط کدوم. بعد از این یه هفته و همهی اتفاقاتی که افتاد، حالا دلم یه خواب طولانی میخواد و بعد ... جالب نیست؟ استراحت، اون هم بعد از سفری که برای استراحت رفته بودیم، اما از همون اولش ...
به هتل که رسیدیم و اتاقها رو تحویل گرفتیم، علی رفت دوش بگیره و من هم مشغول مرتبکردن لباسها و وسایلمون شدم که همون موقع تلفن فرزانه بهم فهموند که قرار نیست این سفر، یه مسافرت معمولی باشه ....
[نور میآید. صحنه اتاق دویست و ده هتل است. پریسا لباسهایشان را یکی یکی از چمدان درمیآورد و در کمد آویزان میکند. صدای آوازخواندن علی زیر دوش شنیده میشود.]
صدای علی: پریس باورت نمیشه! توالتهای اینجا شیلنگ نداره!
پریسا: هتلهای خارج از كشور معمولاً ندارن. تو هم كه حالا داری دوش میگیری.
صدای علی: الان آره. كلاً چی؟
پریسا: اگه بیدو نداشته باشه، با دستمال باید پاك كرد!
صدای علی: [با تعجب] بیدو؟ بیدو چیه دیگه؟ بیدو!
پریسا: [میخندد.] بیدو یه چیزیه که میشینی روش خودش میشوره! حالا هم زودتر دوشت رو بگیر بیا بیرون. من هم میخوام دوش بگیرم. یه ساعت دیگه باید توی لابی باشیم. دیر میشه!
[پریسا آویزانکردن لباسها را تمام میکند، بعد توی اتاق چرخی میزند، تلهویزیون را روشن میكند. چند كانال عوض میكند و بعد روی یك كانال موسیقی باقی میماند. تلفن اتاق زنگ میزند.]
پریسا: Hello
صدای فرزانه: منم پریسا
پریسا: ئه! سلام
صدای فرزانه: [هیجانزده] پریسا؟
پریسا: جونم؟ چی شده؟
صدای فرزانه: ببین پریسا، الان رفتهبودم پذیرش. یخچال اتاق ما كار نمیكرد، رفتهبودم بگم بیان عوضش كنن.
پریسا: خُب؟
صدای فرزانه: فكر میكنی كیو دیدم اونجا؟
پریسا: كی؟
صدای فرزانه: [سكوت] علی كجاست؟
پریسا: داره دوش میگیره. كیو دیدی؟ به علی ربط داره؟
صدای فرزانه: نه ...
پریسا: کیو دیدی؟
صدای فرزانه: بردیا رو [سكوت] پریسا؟ خوبی؟
پریسا: [سكوت] آره ...
صدای فرزانه: فكر كردم من بهت بگم بهتر از اینه كه یه دفعه خودت ببینیش.
پریسا: [آرام] خوب کاری کردی ... مطمئنی خودش بود؟
صدای فرزانه: آره، با هم حرف زدیم.
صدای علی: عزیزم، اون خمیر ریش منو میدی؟
پریسا: ببین فرزانه، علی داره صدام میكنه. حالا بعداً حرف میزنیم.
صدای فرزانه: باشه، باشه ... پس ساعت هشت تو لابی میبینمتون.
پریسا: آره .... باشه
صدای فرزانه: فعلاً خدافظ
پریسا: خدافظ ... [سكوت]
صدای علی: پریس؟
پریسا: الان میارم برات.
[پریسا به سمت چمدان میرود تا خمیر ریش علی را پیدا كند. اشك در چشمانش جمع شدهاست. صدای موسیقی هنوز در صحنه شنیده میشود. نور به آرامی فید میشود.]
جبر و احتمال

من یک پسر کپل و شیطان دارم!
توضیح:
این ایمیل بامزه امروز به دستم رسید. فکر میکنم خواندنش برای شما هم جالب باشد. راستی تصور داشتن یک پسر شیطان با شرت و بلوز آبی یک لحظه واقعاً قلقلکم داد. حیف که مادر موردنظر فعلاً در دسترس نمیباشد!
×××
سلام جناب آقای صادقی
من [...] هستم؛ از خوانندههای قديمی پنجرهتان. راستش با اينكه مدت زیادی است وبلاگ شما را میخوانم، اما تا به حال هيچ وقت در مورد نوشتههای شما نظر نداده بودم و خُب طبيعی است كه شما اصلاً از وجود خوانندههايی مثل من اطلاعی نداشته باشيد. البته خُب شما را غيرمستقيم (هم به واسطهی پلیتكنيك سالهای 77 و 78 و هم به واسطهی دوستان مشتركی مثل محدثه، نازنين، روجا و ...) میشناسم ولی هرگز ملاقات رودررويی با هم نداشتهايم.
ديشب در يك اتفاق عجيب و غريب و در دنبالهی خوابهای "مادرخوانده شدنم!" خواب جديدی ديدم كه يك جورهايی به شما هم مربوط میشد. میبينيد تو را به خدا، آدم چهطور میتواند بدون اينكه روحش خبردار باشد، به جاهای عجيب و غريب سربزند.
راستش اولش مانده بودم كه اين موضوع را برایتان تعريف كنم يا نه، اما خودم را كه جای شما گذاشتم، ديدم بدم نمیآيد بدانم در خواب كسانی كه اصلاً نمیشناسمشان چه میكنم. ماجرا از اين قرار است كه من چند وقتی است خواب میبينم كه كسی از آشنايانم سرپرستی بچهاش را به من میسپارد. مثلاً يك بار سرپرستی دوقولوهای برادرشوهری كه اصلاً وجود خارجی ندارد، به من سپرده شد. يك بار يكی از دوستانم كه اصلاً بچهای ندارد و يك بار هم خواهر همسرم كه البته او يك دختر دارد، اما بچهای كه به من میسپرد پسر بود و چند خواب مشابه ديگر.
ديشب خواب میديدم كه من و يكی از دوستانم با قطار عازم شهری هستيم و شما و پسرتان هم در كوپهی بغلی ما هستيد. قطارش قطار خيلی عجيبی بود به غايت بزرگ. اينقدر كه يك زمين بدمينتون تويش كار گذاشته بودند كه شما و پسرتان مدام در آن بازی میكرديد. پسر شما خيلی "شر و شيطون" و خيلی كپل و با نمك بود. يك بلوز و شرت و آبی رنگ تنش بود و يك كلاه سرمهای داشت. شما خيلی خيلی با اين پسرك دوست بوديد! جوری كه بيشتر به نظر میرسيد رفيقش باشيد تا پدرش. البته اتفاقهايی هم افتاد با اين مضمون كه قطارمان در جايی خارج از برنامه توقف داشت و كلی معطلمان كرد. اما، ما انگار (برعكس بيداری) زمان خيلی برایمان مهم نبود و دلخور نبوديم از اين تاخير. حالا خيلی يادم نيست كه در آن مدت چه اتفاقهايی رخ داد.
اما در پايان سفر مشخص بود كه شما قصد داريد سرپرستی پسرتان را به من بسپاريد. در مورد علتش چيزی يادم نمیآيد حتا يادم نيست كه در مورد دليلش صحبتی كرديم يا نه. اما در تمام مدت من نگران اين مساله بودم كه نتوانم مثل شما از عهدهی تربيتش برآيم يا به اندازهی شما با او دوست باشم. با آنكه اين اتفاق خيلی عجيب بود، اما من از رخ دادنش شگفتزده نبودم. انگار اتفاقی بود كه بايد میافتاد.
راستش اين خواب خود مرا خيلی شگفتزده كرده و دوست دارم مدام در موردش صحبت كنم. حالا شايد با توجه به چپبودن خواب ما، شنيدن ماجرای اين خواب برا انبساط خاطرتان بد نبوده باشد.
شاد باشيد و تندرست.
×××
حالا به نظر شما تعبیر خوابی که این دوست عزیز برای من دیده، چه میتواند باشد؟
احتمال
توضیح:
کتاب «جبر و احتمال» ما (من و فرهاد) تا دو هفتهی دیگر زیر چاپ میرود. متنی که در ادامه میخوانید، مقدمهی من است، برای آن کتاب.
×××
تو که میخوانی
بدان که هنوز دوستت دارم
و به خاطر توست
که هنوز مینویسم
روزی که جهان خواست بایستد
بگو به گونهای از چرخش بماند
که من
در نزدیکترین فاصله
ازتو مرده باشم(1)
یکی از فصلهای این کتاب «احتمال» نام دارد که در آن شانس رخدادن پدیدههای گوناگون محاسبه میشود؛ اما آیا تا به حال به این مسئله فکر کردهاید شانس و تصادف چهقدر در زندگی و سرنوشت ما تاثیر دارد؟ بگذارید یک جور دیگر بگویم: «بهنظر شما زندگی ما چهقدر دست خودمان است و چهقدر به مجموعه اتفاقاتی که برای ما رخ داده و میدهد، وابسته است؟» اسپینوزا(2) میگوید: «شانس چیزی جز ناآگاهی ما از حقایق نیست.» اما گاهی حتی یک اتفاق خیلی کوچک میتواند مسیر زندگی یک آدم را به کلی عوض کند. مثال میزنم:
کیشلوفسکی(3) فیلمسازی است که من بسیار دوستش دارم. تقریباً همهی فیلمهایش را دیدهام، از تماشایشان لذت بردهام، دربارهی موضوعاتی که در فیلمهایش به آن پرداخته، ساعتها فکر کردهام و دروغ نگفتهام اگر بگویم فیلمهایش در نوع نگاهی که این روزها به هستی دارم، اثرگذار بوده است. کیشلوفسکی در بعضی از فیلمهایش عمیقاً به این موضوع پرداخته است. او فیلمی دارد به نام «Blind Chance» که در آن زندگی یک دانشجوی پزشکی که با استادش دعوا میکند و بعد از تحصیل انصراف میدهد، در سه حالت متفاوت بررسی میشود. هر سه حالت پس از یک اتفاق یکسان رخ میدهد. اتفاق آن است که آیا او به یک قطار مسافری میرسد یا نه. در حالت اول او به قطار میرسد. به شهر دیگری میرود. دوست سابقش را میبیند. وارد حزب کمونیست میشود و بعد از مدتی یکی از مسئولین رده بالای حزب میشود. در حالت دوم وی به قطار نمیرسد. از شدت عصبانیت میخواهد شیشهی ایستگاه را بشکند و به همین دلیل با پلیس درگیر میشود. محاکمه میشود. در شهرش میماند. هنگام کار اجباری با یک کشیش آشنا میشود و این بار به جامهی خداپرستان درمیآید و مسیر زندگیاش به کل با حالت اول تفاوت پیدا میکند. در حالت سوم نیز باز او به قطار نمیرسد، اما دوستدخترش در ایستگاه قطار به سراغش میآید. او را به دانشکدهی پزشکی بازمیگرداند و او این بار تبدیل به پزشکی موفق میشود. پایان هر سه حالت البته یکی است: وی در یک روز مشخص سوار هواپیما میشود و هواپیما سقوط میکند!
ادامهی"احتمال"دربارهی عاشقی
عاشقشدن تنها بیماری روانی قابل قبول از نظر جامعه است.
×××
وقتی آدمها با رابطهی عاشقانهای که درگیر آن هستند مشکل دارند، بهخاطر آن است که نتوانستهاند عشق قدیمیشان را از یاد ببرند.
×××
یکی از غمانگیزترین مسایل زندگی، پذیرفتن آن است که: کسی که تو بیش از همه دوستش داری، دیگری را بیش از تو دوست دارد.
و من چهقدر گیجم این روزها!
1- چهارشنبه شب است. قرار است شب بروم پیش پویا. حدود هفت زنگ میزند کی میآیی و میگوییم یکی دو ساعت دیگر. از من میخواهد Dvd فلان فیلم را هم برایش ببرم حتماً. نزدیک نه که دیگر میخواهم از خانه بزنم بیرون، تازه یادم میافتد Dvd را برایش رایت نکردهام. بدو بدو شروع میکنم به رایت و همینطور با لباس بیرون یک لنگه پا! کنار کامپیوتر میایستم تا رایت Dvd تمام شود. بعد اسم فیلم را رویش مینویسم و میگذارمش کنار موبایلم روی جاکفشی دم در و کفشم را پا میکنم. خانهی پویا که میرسم، میبینم اثری از Dvd نیست. موبایل را برداشتهام، اما Dvd را فراموش کردهام!
2- جمعه شب است. قرار است بروم خانهی دوستی تا کتابی را از او بگیرم. به خانهاش که میرسم، شروع میکنیم به حرفزدن از این در و آن در. بعد شام میخوریم و بعد از آن هم خداحافظی میکنم وبرمیگردم خانه. دم در خانه از خودم میپرسم اصلاً من برای چه رفته بودم خانهی دوستم و تازه یادم میآید که یادم رفته کتاب را از او بگیرم!
3- نیم ساعت پیش است. کامپیوتر را روشن میکنم و با خودم میگویم خوب است تا بیاید بالا بروم و برای خودم یک لیوان چای بریزم. چای را که میگذارم روی میز، نگاه میکنم به قوطی قرص کاندرل (یک نوع شیرینکنندهی مصنوعی که به جای قند به کار میرود.) و از ذهنم میگذرد خوب است بهخاطر کلسترول بالایم به جای شکر چایم را با کاندرل شیرین کنم. پشت میز مینشینم و شروع میکنم به وبگردی. همزمان چایم را آرام آرام هم می زنم. بعد که میخواهم بخورم میبینم تلخ است. یادم میآید کاندرل را یادم رفته است بریزم توی لیوان چای!
×××
تقصیر این پاییز است لامذهب! از بس هوای مسحورکنندهای دارد و جان میدهد که آدم عاشق شود و گیج باشد ...
به یاد چشمهای آبیاش ...
سر شام جان مالکویچ تعریف کرد که روز اول فیلمبرداری «باغوحش شیشهای» من خواب ماندم و به جای 8 صبح حدود 12 سر صحنه رسیدم. گفت که مطمئن بودم پل نیومن عذر من را خواهد خواست و هنرپیشهی دیگری را جای من خواهد گذاشت. ولی او چیزی نگفت و بهانهی من را که کارنکردن آلارم ساعتم بود به راحتی پذیرفت. آن روز عصر وقتی به آپارتمانم برگشتم، دیدم پل نیومن حدود 50 عدد ساعت بستهبندیشده در اندازههای مختلف به آپارتمان من فرستاده است و من حساب کار خودم را کردم.
شهروند امروز/ شمارهی 66/ چند خاطره از پل نیومن
×××
مگی: میدونی چه احساسی دارم بریک؟ تمام این مدت حس میکنم مثل یک گربه روی یه شیروونی داغ وایسادم.
بریک: پس از روش بپر مگی. بپر! گربهها میتونن بدون اینکه زخمی بشن از روی شیروونی بپرن. این کارو بکن. بپر!
مگی: بپرم کجا؟ به خاطر چی؟
بریک: یه عاشق دیگه برای خودت پیدا کن.
گربه روی شیروانی داغ/ ریچارد بروکس
×××
جانی: فکر میکنی بتونی یه چند نفری رو دور هم جمع کنی؟
هنری: بعد از بلایی که سر لوتر اومد، گمون نکنم بتونم بیشتر از دویست - سیصد نفر جور کنم!
نیش/ جرج روی هیل
×××
ادی: پس برای چی میری دانشگاه؟
سارا: کار دیگهای ندارم که روزهای سهشنبه و پنجشنبه بکنم.
ادی: بقیهی روزها چی کار میکنی؟
سارا: مشروب میخورم!
بیلیاردباز/ رابرت روسن
×××
بوچ کسیدی: تو قیافهت هم همچین خلاف بهنظر نمیرسه، بهتره یه کاری واسهش بکنی!
ساندنس کید: آره؟ چی کار کنم مثلاً؟
بوچ کسیدی: نمیدونم ... یه زخم خوشگل بنداز رو صورتت یا مثلاً سیبیل بذار.
ساندنس کید: سیبیل که دارم!
بوچ کسیدی: کجات؟
بوچ کسیدی و ساندنس کید/ جرج روی هیل
بین همهی تیمهای دنیا
خبر سایت BBC این است: «علی کریمی استقلال را ناکام گذاشت.» بله! واقعیت آن است که پرسپولیس دقیقهی 87 از شکست گریخت. آن پنج دقیقهی لعنتی آخر نگذشت، کوشکی اشتباه کرد، کریمی گل زد و پرسپولیس نباخت. به همین سادگی.
پرسپولیسیها از این تساوی سر از پا نمیشناسند و غرق در خوشحالیاند، اما دور و بر من کسی حوصلهی حرفزدن ندارد. یکی میپرسد: «قلعهنویی چرا تیم را کشید عقب؟» آن یکی جواب میدهد.: «اگر این پنج دقیقه هم میگذشت، همین حرف را میزدی؟»
برهانی آنقدر از دفاع پرسپولیس گذشت که بالاخره گل زد و قطبی برای سوارخ به آن گشادی هیچکار نتوانست بکند. استقلال باید زودتر گل میزد اما یک آفساید اشتباه، یک پنالتی هدررفته و بیدقتی برهانی مانع شد.
ادامهی"بین همهی تیمهای دنیا"تبلیغات برای خودم!
دورهی جدید کلاس ریاضیات گسستهی من از دو هفتهی دیگر در آموزشگاه دخترانهی اندیشه فائق آغاز خواهد شد. روز و ساعت برگزاری کلاس، سهشنبههای هرهفته 3 تا 6 بعدازظهر است. البته مثل اینکه شرط معدل هم برای ثبتنام وجود دارد.
آدرس آموزشگاه فائق: خیابان وزرا، خیابان شانزدهم
شماره تماس: 88726604
آن وقت بود که ...
یک روباه آمده است پشت ساختمان ما و برای خودش خانه و زندگی درست کرده! یک روباه خوشگل با دو تا بچهی خیلی بامزه. صبحها اگر آفتاب باشد، مامان روباه بچههایش را میآورد کنار حوض پارک پشت ساختمان و با آنها بازی میکند. بابا روباه هم معلوم نیست کجاست. لابد رفته زیر درختهای این جنگل روبهرویی و دارد مخ زاغها را ميزند. شاید هم رفته پی عیاشی و زن دوم برای خودش اختیار کرده است!
آمدن این روباه جریانی در ساختمان ما راه انداخته است که بیا و ببین. ملت کلی ذوقزده شدهاند از حضور این میهمان ناخوانده. میروند آرام مینشینند یک گوشهی پارک و منتظر میمانند تا بلکه سر و کلهی روباه و بچههایش پیدا شود. بعضیها هم غذا میبرند میگذارند دم لانهی روباه، بعد میآیند آنطرفتر تا روباه بیاید، یک نگاهی به دور و بر بیندازد و تندی غذاها را بردارد. گاهی هم حجم غذاها آنقدر زیاد میشود که گربههای محل هم بینصیب نمیمانند.
یک روباه و دو بچهاش توی تهران آن هم پشت ساختمان ما. یک جورهایی ماجرا خیلی سورئالیستی بهنظر میرسد، اما واقعیت دارد. روباههایی که کم کم دارند اهلی میشوند و شانس آوردهاند چون فعلاً نوهایی هستند که تازه به بازار آمدهاند، همسایهها با آنها خوب هستند و هوایشان را دارند. فقط این وسط من دلم برای گربهها میسوزد که بیچارهها را دیگر کسی تحویل نمیگیرد. فکر کنم اگر این وضع چندروز دیگر ادامه پیدا کند، یک کمپین ضد تبعیض راه بیندازند!
123456789101112131415161718192021222324252627282930313233
حال جغرافی دارید؟
من دوست نازنینی دارم که با اینکه بهزودی دکترای برقش را میگیرد، اما اطلاعات جغرافیاییاش در حد پارا المپیک است! مثلاً اگر به او بگویی آرژانتین درقارهی اروپا و چین در آفریقاست، تقریباً بدون هیچ مشکلی میپذیرد! بارها شده سر همین مسئله با بچهها سربهسرش بگذاریم و در کمال بدجنسی اذیتش کنیم!
من خودم همیشه یک جورهایی با جغرافی حال کردهام! در مسافرتهایمان هم، من و فرهاد خیلی علاقه داریم زودتر بفهمیم که نقشهی شهر یا منطقهای که در آن هستیم، چهگونه است و ما کجای آن هستیم. سر جهتیابی و اینکه مثلاً از چه راهی برویم بهتر است هم معمولاً با هم کلکل داریم و خُب در کل مسیریابیمان هم خوب است.
در وبگردیهای امروز رسیدم به سایت جالبی که در آن اگر بخواهید، میتوانید آیکیوی جغرافیاییتان را را مشخص کنید! اینطور که اسم شهرها یا مکانهای معروف به شما داده میشود. (مثلاً شهر لندن یا میدان سرخ) و شما باید در زمانی بسیار کوتاه جای آن را روی نقشهی جهان مشخص کنید. طبیعی است هرچه جوابهای درستتری بدهید، به مراحل بالاتر میروید و امتیاز بیشتری میگیرید.
اگر هم در فیسبوک عضو باشید، میتوانید اطلاعات جغرافیایی خودتان را با دوستانتان و بقیهی کاربران فیسبوک ( فکر میکنم بیش از صد میلیون کاربر) مقایسه کنید. خلاصه که سرگرمی جالبی است.
من امروز سه چهار ساعتی مشغول بازی بودم و بالاخره تا مرحلهی آخرش رفتم که با امتیاز پانصد و نود هزار، آی کیوی بنده شد 134 که در میان کاربران فیسبوک تا این لحظه حدوداً نفر هفتادهزارم هستم! شما هم بروید و اطلاعات جغرافیاییتان را بسنجید.
پیشنهاد میکنم قبل از اینکه شروع کنید، حتماً یک نگاهی به نقشه بیندازید. بعد که چند دور بازی کردید، تازه میفهمید این نفرات اول عجب آدمهای ضایع و خفنی هستند!!!
حال شما خوب است آقای جعفری؟
آقای جعفری عزیز؛ نویسندهی محترم کافه پیانو؛ در دو یادداشت مختلف (1و2)، نسبت به بند اول نوشتهی قبلی من واکنش نشان داده و اتهاماتی را به من وارد کرده است که اساس درستی ندارد.
ایشان مدعی شدهاند که من حرفهایشان را دستکاری کردهام، تا گوینده را پرمدعا نشان دهم. مثلاً یک جا "سالهای اخیر" را حذفکردهام و در جای دیگر "بود" را کردهام "است". متن فعلی مصاحبه در سایت رادیو زمانه هم البته صحت گفتههای ایشان را تایید میکند، اما واقعیت چیز دیگری است:
اگر به تاریخ منتشرشدن نوشتهی من دقت کنید، متوجه میشوید مربوط است به نخستین ساعات بامداد روز پنج شنبه 28 شهریور. در آن زمان، جملاتی از مصاحبه که من به آنها استناد کردم، دقیقاً به همان شکل بود که در یادداشت من آمد. بعد، ظاهراً آقای جعفری به خانم ناصری که مصاحبه را انجام داده بوده است، ایمیل میدهد که بخشهایی از آن اصلاح شود و متن فعلی مصاحبه نیز نسخهی اصلاحشدهی آن است.
بنابراین در زمان نوشتهشدن مطلب من، جملات همانطور بود که در یادداشت من آمد و بنده هم متاسفانه علم غیب نداشتم که ایشان کامنت گذاشتهاند و ایمیل دادهاند که صحبتهایشان عوض شود، وگرنه بهنظر من یک "سالهای اخیر" و یک "بود" آنقدر تاثیری ندارد که من بخواهم با عوضکردنشان، آقای جعفری را پرمدعا نشان دهم.
مشکل من با آقای جعفری این است که از نظر من ایشان دچار تکبر و خودشیفتگی شدهاند. این حسی است که من از کتاب ایشان، از رفتارش و از همین مصاحبه میگیرم. شاید حس من اشتباه باشد و دیگری شاید این حس را نداشته باشد، اما من در تکتک کلمات ایشان غروری بیدلیل میبینم.
من با کافه پیانو مشکلی ندارم و حتی در همین وبلاگ به بقیه هم توصیه کردم آن را بخوانند. از نظر من کافه پیانو اگرچه اثر آن چنان درخشانی نیست، اگرچه پر است از ارجاعات اغراقشدهای که نویسنده به واسطهی آنها میخواهد به همه بقبولاند: "ببینید من چه آدم باحال و روشنفکری هستم."، اگرچه بسیار وامدار است به "ناتور دشت" (نمیخواهم از تعابیر تندتری که این روزها در این زمینه شنیده میشود، استفاده کنم.) و اگرچه خط روایت اقلاً تا نیمهی آن کمرنگ است و البته زیادهگویی فراوان دارد، اما از آنجا که میتواند خیلی خوانندههای تازهکار را به کتابخواندن علاقهمند کند و از آنجا که بخشهای دلنشینی هم دارد، در جای خود اثر ارزشمندی است.
آقای جعفری عزیز، مشکل من با شما این است که از نظر من شما با نوشتن فقط یک کتاب، تاکید میکنم فقط یک کتاب که اتفاقاً پرفروش هم شده است، خدا را دیگر بنده نیستید. پرفروششدن یک کتاب واقعاً نشانهی چیست؟ "بامداد خمار" چهقدر فروش کرده است و "آینههای دردار" چهقدر؟ من به خانم حاج سیدجوادی احترام میگذارم، اما "بامداد خمار" چه جایگاهی در ادبیات ایران دارد و "آینههای دردار" چه جایگاهی؟
خدا کند کافه پیانو بیشتر و بیشتر بفروشد و شما هم کتابهای خوب دیگری بنویسید، اما از شما میخواهم جایگاه فعلی خود را فراموش نکنید. چند ماه دیگر که از این جریانها دورتر شدید، خودتان یک بار دیگر متن مصاحبهتان را بخوانید و منصفانه آن راقضاوت کنید. فروش بیشتر لزوماً ارزش نیست. این را از جایگاه کسی به شما میگویم که تقریباً همهی کتابهایی که نوشتهام، در زمینهی رشتهی تخصصیام البته، به چاپهای بالاتر از سی رسیدهاند، آن هم با تیراژهای حداقل سه هزارتایی.
بعد، راستش من این حرفها که: "مبادا شما یا دیگری دچار این خیال و تصور باطل شوید که توسریخوریام ملس است." را نمیفهمم. من میگویم پشت رفتار شما و پشت مصاحبهتان آدمی متکبر، مغرور و خودشیفته میبینم. نظر من این است و شاید خود شما این نظر را نداشته باشید.. خب اینکه دعوا ندارد دوست عزیز! این توضیحات مبسوط سیاسی و غیر سیاسی هم که دادهاید به گمانم ربطی به بحث ما ندارد. گمان نمیکنید کمی دچار توهم توطئه شده باشید؟
پینوشت:
متن ایمیلی که خانم ناصری عزیز لطف کردهاند و در این زمینه برای من فرستادهاند:
آقای صادقی عزیز
آقای جعفری پس از انتشار گفتگویشان خواستار اصلاح برخی موارد شدند که این خواسته را هم به صورت کامنت پای مطلب گذاشتند و هم ای میل زدند. این کار چند ساعت پس از انتشار گفتگو صورت گرفت. من بخشی از کامنت را منتشر کردم و جزئیات اصلاحی مورد نظر ایشان را برای جلوگیری از طولانی شدن، در کامنت منتشره حذف کردم و طبق روال معمول اصلاحیهی مورد نظرشان را اعمال کردم. بخشی از کامنت را همان پای مطلب می توانید ببینید که در انتهای آن نوشته ام که متن اصلاح خواهد شد.
ممکن است شما ویرایش اول را مبنا قرار داده باشید قطعا اشتباه از من است که پای مطلب ننوشتهام ویرایش مجدد. به هر حال با توجه به اینکه ایشان تمام اصلاحات مورد نظرشان را در کامنت هم آورده بودند گمان نمیکنم اصراری داشته باشند بر این که از اول متن همین بوده است.
خوب و خوش باشید
معصومه ناصری
هفتتایی
1- این جناب فرهاد خان جعفری؛ نویسندهی محترم کافه پیانو؛ بهنظر میرسد این روزها بدجور متوهم شده باشد که نویسندهی بسیار بزرگی است بندهی خدا! آن از پاسخشان به درخواست مجلهی شهروند امروز که طلب سیصد هزار تومان کرده بود برای مصاحبه که البته شهروندیها هم پولی ندادند و مصاحبه به کل منتفی شد و این هم از مصاحبهی شاهکارش با رادیو زمانه که از کلمه کلمهی حرفهایش بدجور بوی خود شیفتگی به مشام میرسد.
نکتهی جالب صحبتهای ایشان در این مصاحبه آنجا است که در مورد تنها اثرش، کافه پیانو، ادعا میکند: «برای اولین بار است که در سالهای اخیر کسی قصهای را به صورت خیلی سرراست، بدون هیچگونه پیچیدگی، بدون هیچ شیله و پیلهای، بدون تظاهرات روشنفکرانه برای پیچیدهنمایی و دشوارنویسی، تعریف میکند.»
و بعد در جواب معصومه ناصری که میپرسد: «کتابتان پر از اشارههای روشنفکرانه به کتابها، فیلمها، به آثار و فضاهای روشنفکرانه است. شما از آن روشنفکری یا آن نمایش روشنفکری، گریختهاید؟ یا در این کتاب آن را نمایش دادهاید؟» ایشان با اعتماد به نفسی مثالزدنی میفرماید: «برای نسل من که دههی چهلی هستیم، ارجاعدادن به کمتر از فیخته، نیچه و این اواخر هگل، مارکس، فروید، معادل «لمپنیسم» بود، نه تظاهر به روشنفکری.»
البته در اینکه شما خیلی خوب و خدا و متواضع هستید هیچ شکی نیست جناب جعفری عزیز، اما از قدیم گفتهاند جنبه هم چیز بدی نیست!
ادامهی"هفتتایی"شطرنج
میشود خیلی ساده این پیادهی جلویی را زد، بعد اسب را گذاشت در مرکز و پوزیسیون را محکم کرد؛ واریانت سادهای با برتری جزئی.
اما ادامهی پیچیدهای هم هست که در آن دستکم باید هفت حرکت بعدی خیلی دقیق بررسی شود و شاید هم آن وسطها آدم مجبور شود یک سوار قربانی دهد، درعوض اگر همه چیز خوب پیش برود، برد قطعی در راه خواهد بود.
شاید هم البته مثلاً در محاسبهی جرکت پنجم، آن فیل سیاه که کنار شاه جا خوش کرده و همهی این قطر لعنتی را تحت کنترل خود درآورده است، برای یک لحظه فراموش شود و آن وقت بازی یکسره از دست برود.
پیاده را میزنم یا ...
ادامههای ساده برای من جذابیتی ندارند.
خاتمی رای میآورد؟
خُب! من فکر میکنم بیشتر کسانی که میخواستهاند در نظرسنجی نوشتهی قبلی شرکت کنند، تا به حال این کار را کردهاند و فکر میکنم نسبتها تا آخر نیز به همین صورت باقی بماند.
از میان 1341 بازدیدی که در پنج روز گذشته از وبلاگ من صورت گرفته است، تا این لحظه حدود 216 نفر به این دو سوال پاسخ دادهاند، که در مورد سوال اول که : «آیا با کاندیدشدن خاتمی در انتخابات موافقید؟» پاسخ 140 نفر از آنها (تقریباً 65 درصد) مثبت و پاسخ 76 نفر بقیه منفی بوده است.(یعنی حدود 35 درصد)
اما در مورد سوال دوم درصدها به طرز معناداری متفاوت است. 170 نفر از پاسخدهندگان به سوال: «اگر خاتمی کاندید شود، به او رای میدهید؟» پاسخ آری دادهاند (که این یعنی حدود 84 درصد از نظرات) و 33 نفر نیز گزینهی خیر را انتخاب کردهاند (تقریباً 16 درصد)
البته بدیهی است که از این نظرسنجی با چنین جامعهی کوچک آماری، نتیجهی علمی خاصی نمیتوان گرفت، اما به هر حال نتایج آن با استنباط خودم تا حدی یکسان بود.
واقعیتش این است که من با وجود اینکه خاتمی آدم بدی نیست و تفاوتش با احمدینژاد "اظهر من الشمس" است، اما بهخاطر همهی فرصتسوزیها و کوتاهآمدنهای وی در دورهی ریاستجمهوریاش، ترجیح میدهم فرد دیگری که کمی جسورتر باشد و از مواضعش به سادگی کوتاه نیاید (مثل عبدالله نوری یا حجاریان!) از طرف اصلاحطلبان کاندید شود. (هر چند احتمال تایید صلاحیت چنین افرادی در حد صفر است و انتخاب چنین گزینههایی از طرف اصلاحطلبان، عملاً به معنای تحریم امنتخابات است.)
اما با همهی اینها اگر خاتمی در نهایت کاندید انتخابات شود و البته با فرض اینکه احساس کنم وی بنا دارد رویهی سابقش را عوض کند، به او رای خواهم داد، چرا که در شرایط بحرانی فعلی انتخابشدن مجدد احمدینژاد چیزی در حد یک فاجعه است و برای من که به شخصه انگیزهی لازم را ایجاد میکند که در صورت رخدادن چنین اتفاقی به صورت کاملاً جدی به مهاجرت فکز کنم.
مشکل دیگر آمدن خاتمی این است که با توجه به عملکرد گذشتهاش، به سختی بتوان اکثریت خاموش چند سال گذشته را که در انتخابات شرکت نمیکردهاند، راضی کرد که پای صندوق بیایند و به خاتمی رای دهند. به همین خاطر حصول چنین امری نیاز به فضاسازی اساسی و پیگیرانه توسط همهی جریانهای آزادیخواه، نخبگان، روشنفکران و سایر گروههای مرجع جامعه دارد.
به هر جهت از نظر من رایآوردن خاتمی حتی درصورت کاندید شدن به صورت صددرصد مشخص نیست و در صورت ضعیف عملکردن تیم اصلاحطلبان و با توجه به بیانگیزگی بخش زیادی از مردم و همچنین برخی امدادهای غیبی که معمولاً هنگام شمارش آرا رخ میدهد، حتی اگر خاتمی با یک اکثریت ضعیف برندهی انتخابات شود، ممکن است نام کس دیگری از صندوق در بیاید. (برای درک این مطلب فقط کافی است این گفتهی مقام رهبری خطاب به هیئت دولت که: «شما برای پنج سال آینده برنامهریزی کنید و نه برای یک سال» را در کنار انتخاب وزیرکشوری کاملاً متقلب و دروغگو برای برگزاری انتخابات و صیانت از آرا بگذارید، تا به نتیجهی لازم برسید.)
خاتمی تنها در صورتی رییسجمهور خواهد شد که با اکثریتی قابلتوجه احمدینژاد را شکست دهد و تازه در آن صورت هم در ابتدای مشکلات بیشمارش قرار خواهد گرفت که چهگونه کشور را از این وضعیت تاسفبار خارج کند. ترجیح من بر این است که آدمی قویتر از خاتمی برای انتخابات کاندید شود، اما به خاتمی نیز درصورت کاندیداشدن رای خواهم داد. رایی که مسلماً آن را به پای افرادی مثل کروبی یا ... تحت هیچ شرایطی نخواهم ریخت.
نظرسنجی
این روزها بحث آمدن یا نیامدن خاتمی برای انتخابات ریاستجمهوری بسیار داغ است و موافقین و مخالفین حضور وی هرکدام دلایل خاص خودشان را دارند.
راستش را بخواهید خود من هم هنوز با قطعیت نمیتوانم بگویم که دوست دارم خاتمی برای انتخابات نامزد شود یا نه. واقعیت این است که شرایط بسیار پیچیده و سختی را این روزها میگذرانیم و بهنظر من انتخابات ریاستجمهوری سال آینده تاثیر زیادی در سرنوشت کشور خواهد داشت.
به همین خاطر دوست دارم بدانم جامعهی کوچک دوستانی که اینجا را میخوانند، چهنظری در این مورد دارند. ممنون میشوم اگر به دو سوال زیر پاسخ دهید.
برای روزهای دلتنگی ...
ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون
In 23 Years Ago

توضیح واضحات:
مایکل فلپس قهرمان شنای جهان و دارای چهارده نشان طلا از المپیک است.
قهرمان آرام ایران
هادی ساعی را دو بار تا به حال از نزدیک دیدهام. یک بار با همسرش در جزیرهی کیش و بار دیگر با خواهرش در کنسرت خواجهامیری. بسیار آدم خوشبرخورد و مردم داری است. تیپ و قیافهی خودش و خانوادهاش هم آنجور نیست که مثلاً تلویزیون یا دولت جمهوری اسلامی آن را بپسندد!
هرچهقدر رضازاده بهخاطر علائق مذهبی و همراهیهایش با نظام، ورزشکار مورد علاقه و سوگلی حکومت بوده و هست، ساعی بهخاطر شخصیت و رفتار بزرگمنشانه، روحیه و گفتار مخالف چاپلوسی و گرایش سیاسیاش (اصلاحطلبی) مورد غضب مسئولین قرار گرفته بود طوری که حتی با وجودی که سهمیهی المپیک را کسب کرد، رفتنش به مسابقات با اما و اگر همراه شد.
ادامهی"قهرمان آرام ایران"مسابقهی عکس دست دوم
وای به حال ما
این دو خبر را کنار هم بگذارید:
1ـ دانشگاه آکسفورد صدور مدرک برای علی کردان را تکذیب کرد.
2ـ احمدینژاد امروز با صدور حکمی علی کردان را به سمت وزیر کشور منصوب کرد.
واقعاً وای به حال ما که در چنین جامعهای زندگی میکنیم. طرف سالها است خود را به دروغ دکتر جا زده، بر همین اساس حقوق گرفته و بعد که دستش رو شده با ناشیگری هرچه تمام مدرک جعلی برای خودش دست و پا کرده است؛ حالا بهجای آنکه ایشان را به جرم دروغگویی به مردم، جعل سند، سوءاسفاده از بیتالمال و ... محاکمه کنیم، وی را به عنوان وزیر منصوب میکنیم و مدارک دانشگاهی را کاغذ پاره و بیارزش میخوانیم. این است مفهوم عدالت در دورهی احمدینژاد!
واقعاً فکر میکنید اگر این ماجرا در هر کشور دیگری به جز ایران رخ داده بود، چه اتفاقی برای دولت میافتاد و چه بلایی سر این آقای کردان میآوردند. حداقلش آن بود که اگر فرض کنیم دولت حاضر به استعفا نمیشد، در کمترین اقدام، با عزل فوری وزیر رسماً از مردم عذرخواهی میشد. اما در ایران که فعلاً قضیه برعکس است و دولت تهدید کرده هر کسی که در مورد مدرک کردان حرفی بزند را مورد پیگرد قضایی قرار میدهد.
اینقدر اتفاقات عجیب و غریب در این مملکت رخ داده که دیگر داریم آرام آرام نسبت به همه چیز بیتفاوت میشویم. فاجعه هر روز کنار ما رخ میدهد و ما ساکتیم. آدمی که به این راحتی دروغ میگوید و تقلب میکند، چهطور شایستهی برگزاری انتخابات مهم ریاستجمهوری در سال آینده به عنوان وزیر کشور است؟ من فکر میکنم حتی اگر یک آدم سالم در ردههای بالای نظام باقی مانده باشد، کردان حتی برای یک روز دیگر نیز نباید وزارت کند.
توهین به انسانبودن
نمیدانم در جریان قرار گرفتهاید یا نه، اما مدتی پیش لایحهای به نام «حمایت از خانواده» که در حقیقت بهتر است آن را لایحهی «نابودکردن خانواده» بنامیم، از طرف دولت معزز جناب احمدینژاد به مجلس فرستاده شده است و به احتمال زیاد همین هفته درمورد آن تصمیمگیری خواهد شد.
از آنجایی که تصویب این لایحه باعث خواهد شد حقوق بهشدت محدود زنان ایرانی باز هم محدودتر و ستمی که بر آنها میرود بیشتر شود، بسیاری از فعالان فرهنگی و جنبش زنان مدتی است تلاش گستردهای را آغاز کردهاند تا با آگاهسازی مردم، مانع از قانونیشدن این لایحهی ضد خانواده شوند.
در همین راستا خورشید خانوم در وبلاگش از همه دعوت کرده است دربارهی این لایحه بنویسند و به هر طریقی که شده اعتراض خود را نسبت به این لایحهی بسیار تاسف برانگیز که نهتنها وهن زنان، بلکه توهین به هر انسان آزاداندیش است، نشان دهند.
بروشوری نیز در همین زمینه تهیه شده است که در آن اطلاعاتی دربارهی مواردی از لایحه که ضد خانواده است، همچنین نامهای اعتراضی برای فرستادن به نمایندگان مجلس وجود دارد که شما میتوانید آن را به آدرس تهران، ميدان بهارستان، کدپستی 009821-39931 پست کنید.
به عنوان مثال برخی از مواردی که با تصویب این لایحه اتفاق میافتد و در بروشور به آنها اشاره شده، عبارت است از:
- مرد در صورت داشتن تمکن مالی و تعهد به قاضی مبنی بر اجرای عدالت میتواند زن دوم و سوم و چهارم بگیرد و به اجازهی زن اول خود هم نیازی ندارد.
- مردان میتوانند چندین زن صیغهای بگیرند و الزامی هم به ثبت ازدواجشان ندارند.
- مجازات عدم ثبت ازدواج و طلاق سبکتر شده و مردی که ازدواج و طلاق خود را ثبت نکند، فقط باید جریمهی نقدی پرداخت کند.
- حضانت فرزندان حتی اگر به مادر برسد، ضمانت اجرایی نخواهد داشت. به عنوان مثال، اگر پدر ی حاضر نشود فرزندی را که حضانتش به عهدهی مادر است، به او بدهد، فقط به جریمهی نقدی محکوم میشود.
- زنان نه تنها حق طلاق ندارند، بلکه روند گرفتن حکم طلاق طولانیتر نیز شده است.
-زنانی که مهریه هایشان بالاتر ازحد متعارف باشد، باید هنگام عقد بابت مهریهی نگرفتهشان مالیات بدهند. حد متعارف مهریه را دولت تعیین میکند.
- زنان طبق این لایحه نهتنها از داشتن حق طلاق، بلکه از داشتن حق سرپرستی فرزندان، حق اشتغال، حق گرفتن گذرنامه و سفر به خارج کشور بدون اجازهی شوهر محروم هستند.
- این لایحه هیچ ممنوعیتی برای ازدواج دختران در سنین پایین قائل نشده است.
شما هم اگر میخواهید مانع از تصویب این لایحه شوید، با تهیهی کپی از این بروشور و توزیع آن بین دوستان و همسایگان و فامیل؛ آنها را در جریان این مسئله بگذارید و از آنان نیز بخواهید با توزیع این بروشور و اطلاعرسانی در این زمینه، به جلب مخالفت زنان و مردان با لایحه کمک کنند.
وحشت از دامن کوتاه!
چه استرسی را متحمل میشوند این مسئولین بینوای صدا و سیما هنگام پخش زندهی مراسم خارجی. دل آدم میسوزد. بیچارهها لابد مدام خدا خدا میکند تا نکند یک وقت خانمی که دامن کوتاه پوشیده، لباسش کمی باز یا تنگ است، یا آستین پیراهنش بهاندازهی لازم بلند نیست، از جلوی دوربین رد نشود تا یک وقت خدای ناکرده اسلام مردم به خطر نیفتد.
افتتاحیهی المپیک امروز در همهی کشورهای دنیا پخش شد و صدا و سیمای جمهوری اسلامی به این افتخار نائل آمد که تنها کشوری در جهان باشد که مراسم را سانسور کرده است. به علت حضور دختران چینی در کنار زمین که دامن بالای زانوی سفید رنگ به پا کرده بودند و هنگام عبور ورزشکاران کشورهای مختلف میرقصیدند، صدا و سیما ترجیح داد رژهی تیمها را به کل سانسور کند و تنها به پخش رژهی تیم ایران آن هم با ترس و لرز فراوان اکتفا کند.
ادامهی"وحشت از دامن کوتاه!"عنتری که لوطیاش هنوز نمرده!
حسین درخشان برای من نماد یک آدم ورشکسته و از ردهخارجشده است که تلاش میکند به هر وسیلهای که شده، خود را در معرض نمایش قراردهد و حتی هیچ بعید نمیدانم در آیندهای نزدیک برای جلب توجه بیشتر وسط لندن لخت مادرزاد شود و همزمان شعار حمایت از احمدینژاد سردهد.
مدت زیادی است که دیگر او را نمیخوانم. یعنی درست از زمانی که حس کردم تهماندهی آبرو و اعتبارش را هم دارد به سرعت هرچه تمام حراج میکند. اما متاسفانه یا خوشبختانه به برکت گوگلریدر و وبلاگهای دوستان، گاهگداری در جریانات افاضات مشعشعانهی ایشان قرار میگیرم.
ظاهراً ایشان در یکی از آخرین اظهارنظرهایشان که مورد توجه یکی از تندروترین خبرگزاریهای جناح راست نیز قرار گرفته، فرموده است:
«فرق احمدینژاد و خاتمی فرق دستان احتمالاً زبر و زمخت او با دستهای نرم و لطیف خاتمی و رفسنجانی است. من یکی که حاضر نیستم در ساختمان کسی که دستهایش (مثل خودم) از برگ گل لطیفتر است، زندگی کنم. این آقای مهندس پایکار بدون شک دور بعد هم برنده خواهد شد. مردم تفاوت این دو دست و این دو ساختمان را میفهمند و دلشان میخواهد مملکتشان دست کسی باشد که برایش پاچه بالا بزند و کار کند.»
حالا من کاری به عمق بلاهت و حماقتی که در استدلالهای ایشان نهفته است، ندارم، فقط یک سوال از این دوست عزیز که به گفتهی خودشان در حال حاضر با دوستدخترشان به سفر رفتهاند و افسوس شرابهای شیراز را میخورند، دارم که:
آقای درخشان عزیز که این چنین سنگ احمدینژاد را به سینه میزنید، خوب است مرحمتی کنید و چند مدتی تشریف بیاورید ایران پیش ما تا از این همه موهبت دولت فخیمه بینصیب نمانید.
آنوقت توی صفهای طولانی بنزین و قطعشدنهای مکرر برق، وقتی مجبور میشوی برای دوستدختر عزیزت که مورد لطف ماموران گشت ارشاد قرار گرفته، مانتو ببری و بعد وقتی تو و ایشان را به جرم شربخمر و داشتن روابط نامشروع شلاق میزنند، خیلی خوشحال خواهم شد از شما بپرسم که هنوز حالتان خوب است یا نه!
عدالت
هیچ استبدادی بدتر از آن نیست که زیر سایهی قانون و بهنام عدالت عمل کند.
منتسکیو
پینوشت: این روزها را از یاد نخواهیم برد، آقای احمدینژاد ...
1000
این هزارمین نوشتهی این وبلاگ است! باورش حتی برای خودم هم سخت است! هزار؟ این همه زیاد؟ چهقدر خوب که دستکم در یک کار پشتکار داشتهام. اگر یکدهم آن را در بقیهی مسایل زندگیام هم داشتم، لابد الان وضعم بهتر از این بود که هست.
اینجا را واقعاً دوست دارم و خوشحالم که اینجا وجود دارد و مال من است. این جمله بهشدت کلیشهای است، اما یکجورهایی انگار که وبلاگ مثل بچهی آدم باشد. بچهای که حالا دیگر شش ساله شده است.
کلی دوستهای خوب از طریق این وبلاگ پیدا کردم و چهقدر خاطره دارم از این وبلاگ. چهقدر خوب است که این وبلاگستان فارسی وجود دارد. هنوز که هنوز است، ذوق میکنم وقتی این بلاگرولینگ بغل خبر میدهد یکی از آنهایی که نوشتههایشان را دوست دارم، مطلب جدیدی نوشته است و چهقدر با اشتیاق روی نام وبلاگشان کلیک میکنم.
یاد همهی دوستان بلاگری که یک زمانی ایران بودند و حالا هر کدامشان یک گوشهی دنیا هستند و یاد آن روزهای خوبی که با هم داشتیم حسابی بهخیر. ممنونم از تکتکشان، همچنین ممنونم از صنم که شش سال قبل من را به این فکر انداخت که اینجا را درست کنم و بالاخره، ممنون از همهی شما که اینجا را میخوانید.
نه به قتل میرهانی
این روزها زیاد هوس «سروچمان» شجریان را میکنم. این غزل سعدی شاید لطیفترین و دلنشینترین غزلی باشد که در زندگی خواندهام. حافظ اگر با کلامش جادو میکند، درعوض سعدی راوی عشق و استاد لطافت است و بعضی از غزلهایش رسماً اشکت را درمی آورد.
همهی غزل به کنار، این دو بیتش دیوانهکننده است:
مده ای رفیق پندم که به کار درنبندم
تو میان ما ندانی که چه میرود نهانی
مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم
خبرش بگو که جانم بدهم به مژدگانی
«این تو میان ما ندانی که چه میرود نهانی» را آدم باید عاشق باشد که درک کند یعنی چه. یادآور آن لحظههای پنهان است، آن لحظههای تکرارنشدنی. تا تجربهاش نکنی، نمیفهمیاش و وقتی دچار شدی، دیگر هیچ نصیحتی به کار نمیآید.
بیت بعدی شرح عشقی خالص است: ای کسی که دشمن من هستی، اگر میخواهی مرا بکشی، راهش استفاده از تیر و کمان و درگیری نیست، چون در تقدیر من این گونه ننوشتهاند. تو فقط کافی است خبری از آنکه من عاشقش هستم به من بدهی، من در ازایاش جان خودم را مژدگانی میدهم.
بیت آخر غزل هم که خونشدن دل عاشق است. یا بیا و بمان یا جانم را بگیر. سعدی شرح عاشقی را تمام کرده است:
دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد
نه به وصل میرسانی نه به قتل میرهانی
...
اینجا یه آدمی هست که میگه ناپلئونه، همه هم حرفش رو قبول دارن، یکی دیگه هم هست که میگه پاپه، همه هم باور کردن، اما وقتی من میگم: «من واقعاً مارادونا هستم.» همه فکر میکنن دروغ میگم!
[مارادونا، دست خدا - آسایشگاه روانی مخصوص ترک اعتیاد به کوکائین]
علی عابدینی هم اینبار دیر رسید ...
خدايا يه معجزه بفرست برای من، يه جهش، يه چرخش، يه اين طرفی، يه اون طرفی ... خدايا چهقدر خستهام ... ديگه طاقت ندارم ...

آقای بازیگر رفت. برای همیشه ...
مرتبط:
*از تو ممنونم بهخاطر آن چهارشنبه شبها، و آن جور خاصی که می گفتی: سبز ... خداحافظ ...
*حالا خواستی بروی رفتی ولی ... حرف که میزنی؟!
*اگر ننویسم کل نوجوانیام با هقهقات تکیه داده به دیوار بیمارستان گذشت، جفا کردم.
*مگر چند نفر در زندگیتان هست که خبر مرگشان استخوان روحتان را میشکند؟
*و سوزش لبهایم یادم میآورد که روزهای عشقهای معصومانهی من
دیریست تمام شده ...
*که این خاطرات لعنتی کپی برابر اصل نمیشوند، جای خالی آدمها را پر نمیکنند ...
هفتتایی
1ـ آقا این لوییز فیلیپه اسکولاری چهقدر شبیه جین هاکمن است! دقت کرده بودید تا به حال؟

امروز یک نقلقول جالب از آرسن ونگر خواندم که گفته بود: «وقتی اولین بار اسکولاری را دیدم، با خودم فکر کردم چرا جین هاکمن دارد در مورد فوتبال صحبت میکند!»
2ـ از مواهب جدید دولت احمدینژاد رفتن برق در اوج گرمای ظهر و عرقریختن ملت بیچاره است. باور کنید، امروز ظهر که داشتم از شدت گرما خفه میشدم، مدام از ذهنم میگذشت احمدینژاد به روح اعتقاد دارد یا نه!
اخبار بیست و سی که در این زمینه جداً شاهکار است. امشب با وزیر نیرو مصاحبه میکرد و ایشان میگفت مردم تماس میگیرند که چرا شما اعلام میکنید فلان ساعت برق قطع میشود، ولی بعد قطع نمیکنید. یعنی سنگ پای قزوین هم مانده در کار این وزیر نیرو.
دورهی خاتمی نفت 14 دلار بود و برق نمیرفت. حالا که نفت ایران 141 دلار معامله میشود، برق هم دستکم روزی دو ساعت میرود. آقای احمدینژاد عزیز انرژی هستهای بخورد توی سرمان! پول نفت را هم نمیخواهیم بیاورید سر سفرهها، فقط واقعاً پیشبینی کمبود برق در تابستان و این قطع برقهای فراوان در اوج گرما اینقدر سخت بود که الان اینطور در گل ماندهاید؟
3ـ یک sms امروز برایم آمد که: «شمارهی من از امروز به همین شمارهای که sms دادم عوض شده است.» و هیچ نامی هم در ادامه نیامده بود که آدم بفهمد صاحب خط کیست. جواب دادم: «حالا شما کی هستید که شمارهتان عوض شده؟» پاسخ داد: « آقای صادقی شما که باهوش بودید! من [...] هستم دیگر.» آدم چه بگوید آخر!؟
4ـ آقای احمدینژاد که هفتهی قبل اعلام کرده بود دولت آمریکا میخواست او را برباید، امروز گفت: «گروهی متشکل از افراد فلسطینی،عراقی، افغانستانی و آمریکایی با شعار ضد آمریکایی!!! و ضد ایرانی میخواستند این کار را انجام دهند که به لطف خدا نتوانستند به اهداف شومشان دست پیدا کنند.» یکی نیست بگوید آخر ... استغفرالله!
5ـ دو سال پیش فیلمی در تلویزیون ترکیه پخش شد که نشان میداد، توریستهای ایرانی در هتلها و سواحل آنتالیا مشغول رقص و شادیاند. دولت فخیمه به غیرتش برخورد، پروازهای مستقیم آنتالیا را ممنوع کرد و به دولت ترکیه اعلام کرد، باید برای توریستهای ایرانی هتلهایی که در آن موازین اسلامی بهطور کامل رعایت میشود، بسازد تا ایران اجازهی خروج مسافرین به کشور ترکیه را صادر کند.
نتیجه این شد که سال گذشته بیش از یک میلیون توریست ایرانی بهسختی و از طریق اسپارتا خود را به آنتالیا رساندند و طبیعتاً هتلهای ساختهشده هم مطلقاً مورد استقبالشان قرار نگرفت.
امسال اما آژانسهای مسافرتی راهش را پیدا کردهاند، مسافرین از تهران بلند میشوند و در جایی به نام قاضیان تپ، هواپیما 5 دقیقه در فرودگاهی وسط بیابان به زمین مینشیند تا مشکل شرعی سفر حل شود و از آنجا دوباره به سمت آنتالیا پرواز میکند. دوستش دارم این احمدینژاد را! یعنی حتی یک تپه را هم معطرنکرده به امان خدا رها نکرده است.
6- بازی تدارکاتی ایران با تیمهای مالاگا اسپانیا و چارلتون انگلستان نیز لغو شد. واقعیت این است که در این دو سه سال گذشته، هیچ تیم اروپایی حاضر نشده حتی در قبال دریافت مبالغ کلان، با ایران بازی کند. واقعاً چرا باید به خاطر سیاستهای هوشمندانهی دولت، فوتبال ما این همه تحقیر را تحمل کند؟
7- دوستم آنتونیو از اسپانیا امروز ایمیل زده و گفته متاسفانه اخباری که درمورد ایران میرسد، اصلاً اخبار خوبی نیست و عمیقاً ابراز نگرانی کرده است. فاجعه انگار نزدیک است و ما هم انگار بیخیال: «نوبت خود را انتظار میکشیم بی هیچ طرح خندهای!»
كافه پيانو
من هم بالاخره این «كافه پیانو» كه این روزها حسابی گل كرده است را خواندم و خُب دروغ چرا، دوستش داشتم، بهخصوص یك جاهاییاش را كه خیلی. رمان خوبی است در مجموع و البته چند روز باید بگذرد و كمی از آن فاصله بگیرم تا مطمئن شوم رمان خوبی بوده یا رمان خیلی خوبی!
اما با این وجود فكر میكنم بعضی بخشهای «كافه پیانو» را حتی اگر برداریم، نهتنها خللی به روایت وارد نمیكند، بلكه به كلیت اثر كمك نیز میكند. چیز دیگری كه خوشم نیامد، آن بود كه همهی آدمهای داستان انگار مثل هم حرف میزدند، یعنی در واقع شبیه راوی. همچنین ارجاعات اثر به رمانها، فیلمها، بازیگرها و ... خیلی دیگر زیاد بود و توی ذوق میزد.
با همهی اینها، آقای جعفری عزيز، ممنونم از شما به خاطر نوشتن اين رمان؛ كتابی كه میتوانی با خيال راحت به دوستانت توصيه كنی. از خواندن رمان شما لذت بردم و فضايش را دوست داشتم. «كافه پیانو» یك جاهایی خیلی به دل مینشيند. مثلاً:
ادامهی"كافه پيانو"!Viva España

اسپانیاییها فوتبال را هنرمندانه بازی کردند و قهرمانی حق ماتادورها بود. ژرمنهای نفرتانگیز تا همین جایش را هم با خوششانسی و به لطف قرعهی خوب آمدند بالا وگرنه اگر در گروهی مثل گروه ایتالیا بودند، همان اول حذف میشدند.
جام حالا در دستان کاسیاس است، اما من هنوز چهرهی بوفون از یادم نرفته است که دل آن را نداشت ضربههای پنالتی ایتالیا را ببینید و انگار میدانست کار تمام است. وای که اگر دروسی و دیناتاله آن پنالتیها را گل کرده بودند، جام امشب در دستان بوفون بود.
ساسی مانکن و رفقا!
بعداً اضافهشد: با شرمندگی هر چه تمام باید لینک دانلود آهنگها را بردارم چون بهخاطر حجم بالای دانلود در این یکی دو روزه، وبلاگم پکید. همین الانش هم پرشین تولز لطف کرده و پهنای باند را از چهار گیگ به چهار و نیم گیگ افزایش داده که این ماه لنگ نمانم. باز هم شرمنده!
یعنی من از همهی جماعت فرهیخته، معزز و منورالفکر بلاگستان بابت این پست جفنگ و زرد، مفصل عذر میخواهم، اما از آنجایی که بنده معتقدم یک کم ابتذال همیشه برای آدمی لازم است و از آنجایی که من واقعاً هر چهقدر جلوی خودم را گرفتم، نتوانستم مراتب ذوقزدگی خودم را از یافتهی جدیدم کتمان کنم، بنابراین این نوشته را اختصاص میدهم به جناب ساسی مانکن و رفقا (حسین مخته، علیش مس! و ...) پدیدههای نوین موسیقی ایران!
البته با توجه به اینکه من در زمینهی موسیقی رپ ایرانی، کمی تا قسمتی پرت هستم، احتمالاً خیلی از شما تا به حال با این بشر و خلاقیتهایش آشنا شدهاید، اما من تازه یکی دو هفته پیش و از طریق سرکار خانم الیزه (دستش درد نکناد!) با ایشان آشنا شدم! و این مدت بارها و بهخصوص در ماشین آهنگهایش را شنیدهام و حسابی خندیدهام. (حیف که کمرم درد میکرد و امکان قردادن برایم وجود نداشت!) باور کنید در ژانر خودش خیلی باحال است!
ادامهی"ساسی مانکن و رفقا!"کمی هم ریاضی!
من فیلم 21 را هنوز ندیدهام، اما انگار در این فیلم یک سوال احتمال بسیار جالب طرح شده است، که دراین یکی دو هفتهی گذشته، چند نفر از شاگردان و حتی دوستانم، هرکدام جداگانه از من راجع به پاسخ آن توضیح خواستهاند. بههرحال این چیزها هم از عواقب معلم ریاضیات گسسته بودن است!
اما سوال، که در حقیقت مسئلهای واقعاً جالب و در واقع نوعی سوال هوش است:
«در یک مسابقهی تلویزیونی، تعدادی در (مثلاً شما فرض کنید پنج تا) وجود دارد که پشت یکی از آنها جایزهای گرانبها (مثلاً یک ماشین آخرین سیستم) و پشت بقیهی درها خالی است. شما یکی از درها را به هوای بردن جایزه انتخاب میکنید، سپس مجری یکی دیگر از درها که میداند پشت آن جایزه وجود ندارد، برای کمک به شما حذف میکند و از شما میخواهد دوباره یکی از درها را انتخاب کنید. حالا ما چه کار کنیم که شانس بردنمان زیادتر شود؟ همان دری که قبلاً انتخاب کردهایم را دوباره انتخاب کنیم؟ در دیگری را انتخاب کنیم؟ یا اینکه هیچ تفاوتی نمیکند کدامیک از درهای باقیمانده را انتخاب کنیم؟»
(توضیح تکمیلی: 1ـ مجری دری که شما انتخاب کردهاید را حذف نمیکند. 2ـ مجری پشت دری را که انتخاب کردهاید را هیچگاه به شما نشان نمیدهد! و بالاخره 3ـ مجری چه شما در را درست انتخاب کرده باشید و چه غلط، بههرحال یکی از درهایی که پشت آن جایزه نیست را حذف میکند.)
ادامهی"کمی هم ریاضی!"پایان رویای نارنجی
خب به سلامتی هلند هم حذف شد و دوستان بهتازگی ذوقزدهی هوادار نارنجیها زانوی غم در بغل گرفتند. هلند تیم بدی نبود، اما نه آنقدر که در بوق و کرنایشان کردند. برای قهرمانشدن باید شخصیت قهرمانی داشت که هلند آن را نداشت.
هلند حتی ایتالیا و فرانسه را هم با ضدحمله و کمی خوششانسی برد و شک نکنید در هر کدام از آن دو بازی نیز اگر هلند گل اول را خورده بود، کارش مثل امشب گره میخورد. به هر حال روسها و گاس کبیر امشب بدجور توی کاسهی هلند گذاشتند. هلند هیچوقت تیم محبوب من نبوده است و اگر بخواهم راستش را بگویم از حذفشدن خوشحال هم شدم.
اما در ادامهی بازیها متاسفانه دو تیم محبوبم، ایتالیا و اسپانیا به پست هم خوردهاند و فردا شب یکیشان (چهقدر حیف) حذف میشود. واضح است که در این تورنومنت من ترجیح میدهم در درجهی اول لاجوردیپوشان قهرمان شوند و در غیر این صورت قهرمانی به اسپانیا برسد.
در میان سه تیم ترکیه، روسیه و آلمان هم ترکیه را بیشتر دوست دارم. آلمان هم که همیشه نفرت ابدی من بوده و خواهد بود، هرچند این آلمانیهای همیشه خوششانس امسال هم متاسفانه راه سادهای تا فینال داشتند و دارند و هیچ بعید نیست تراژدی برای من به وقوع ببندد و آلمان قهرمان شود.
خدا نکند البته!
یادداشتهای نیمهشب
1ـ گویندهی اخبار ورزشی ساعت نه و نیم میگوید پدر مجتبی جباری امروز فوت شده است و همهی شادی من برای قهرمانی استقلال انگار در همان لحظه تمام میشود. بازیکنی که در بازی امروز همهکاره بود. یک گل زد، یک پاس گل داد و پررنگترین نقش را در این قهرمانی داشت. چهقدر تلخ است در روز تولدت و در روزی که قهرمان میشوی، پدرت را از دست بدهی.
جباری را دوست دارم. نه فقط بهخاطر فوتبالش، بلکه بیشتر به این خاطر که آدم متفاوتی است و انگار از جنس بقیهی بازیکنان این دوره نیست. باهوش است، جنتلمن است، لمپن نیست و فوتبال برایش همه چیز نیست. جباری را دوست دارم حتی اگر روزی به پرسپولیس برود. عمیقاً بر این باورم آدمهایی مثل جباری، خلیلی و قطبی به فوتبال ایران شخصیت میدهند.
ادامهی"یادداشتهای نیمهشب"آسمان همیشه لاجوردی است!
توضیح: این یک نوشتهی صد در صد فوتبالی و از جنس ایتالیایی است. اگر علاقهمند به فوتبال نیستید، از خواندن ادامهی مطلب صرفنظر کنید!
چهار ستاره روی پیراهن تیم ملی ایتالیا نقش بسته است. یعنی اینکه ایتالیا تا به حال چهار دوره قهرمان جهان شده است. اما در لیست تیمهای قهرمان جامجهانی متاسفانه انگار نامی از هلند نیست. نکند من دقت نکردم؟ نهخیر! مشکل از جای دیگری است!
همهی طرفداران هلند و بقیهی دوستان عزیزی که از باخت امشب ایتالیا ذوقذده شدهاند، لطف کنند و عجالتاً دهانشان را ببندند. هنوز دو بازی دیگر مانده و ایتالیا هیچوقت تورنمتهایی که در آن قهرمان شدهاست را خوب شروع نکرده است. ایتالیا امشب باخت، بد هم باخت، اما آتزوریها به بازیها برمیگردند، شک نکنید!
ادامهی"آسمان همیشه لاجوردی است!"بالاخره این زندگی مال كیه
كن هریسون هنرمندی بسیار باهوش، تیزبین و فوقالعاده شوخطبع و خوش سر و زبان است. او كه استاد دانشگاه و مجسمهسازی برجسته است، بر اثر یك حادثهی شدید رانندگی راهی بیمارستان میشود و پس از چندی درمییابد كه برای همیشه و بهطور كامل فلج شده است.
كن كه حالا همهی توانایی فیزیكیاش به تكاندادن سرش محدود شده، و میداند دیگر هیچگاه درمان نخواهد شد، تصمیم میگیرد به ادامهی این نوع زندگی خاتمه دهد و بمیرد ... [ادامه]
گزارش کار!
اول اینکه تایپکردن در این وضعیت یکور خوابیده، وقتی دست چپت زیر سرت است و باید یک دستی دکمههای صفحه کلید را یکی یکی بزنی و هر دو دقیقه یک بار به پشت دراز بکشی تا خستگیات در برود کار واقعاً سختی است. این را گفتم که بدانید این نوشته در چه شرایط سختی نوشته شده!
دوم اینکه شاید وضعیت کمرم خیلی فرقی نکرده باشد، اما روحیهام خیلی بهتر شده و دارم سعی میکنم از این شرایط جدید نهایت استفاده را ببرم. به هر حال حالا که بساط کار و کلاس و ... تعطیل است، دارم مثل تراکتور فیلم میبینم، کتاب میخوانم و گاهی هم یک چیزهایی مینویسم. تا یکشنبهی آینده هم همین وضعیت استراحت مطلق را باید ادامه بدهم تا ببینم بالاخره این دکترها میگویند چه غلطی باید بکنم.
تماشای Lost را تا آخر فصل سوم تمام کردم و الان به شدت مشتاق دیدن بقیهاش هستم. دو قسمت آخر فصل سوم و فلاش فورواردهای مربوط به جک و کیت به نظرم شگفتانگیز بود و رسماً غافلگیرم کرد. ( کسی فصل چهارم را دارد به من برساند؟)
از فیلمهای قابل تاملی که در این روزها دیدهام، معلم پیانوی هانکه بوده است و یک فیلم ترکی به اسم Head On که یک جورهایی بسیار خوب بود. سولاریس و ایثار تارکوفسکی را هم بالاخره درست و حسابی و سر صبر دیدم که خیلی خوب بود.
کتاب هم «روز شغال» فورسایت مثل فیلمش عالی بود و متاسفانه این بار هم مارشال دوگل ترور نشد! «نغمهی غمگین» سلینجر را هم که تازگی نیلا چاپ کرده است را هم دوست داشتم و به جز اینها «در رویای بابل» براتیگان عالی است و کتاب آخر بشیریه هم به نام «گذار به مردمسالاری» مقالههای بسیار خوبی دارد. الان هم نمایشنامهی «زیرکی» مارگرت ادسن را دست گرفتهام.
چسبیدن به تخت برای منی که همیشه صبح تا شب بیرون خانه بودهام واقعاً سخت است، اما خب بالاخره این روزها هم میگذرد و تمام میشود. راستی خیلی خیلی ممنونم از همهی دوستانی که حضوری یا تلفنی یا با ایمیل و ... جویای حالم شدند. محبتتان را به خاطر میسپارم.
بعداً اضافه شد:
محدثهی عزیز لطف کرد، فصل چهار Lost را تا آخر قسمت دوازده برایم فرستاد. از او و بقیهی دوستانی که ابراز آمادگی کردند Lost را به من بدهند، بسیار سپاسگذارم. وضع کمرم هم خوشبختانه کمی بهتر است.
استیصال
کاملاً بههمریختهام. درد کمرم نه تنها بهتر نشده که بدتر هم شده طوری که توی خانه زمینگیر شدهام. اگر این وضعیت مدت دیگری ادامه پیدا کند، بهناچار راضی به جراحی میشوم. حالم خوب نیست. درد دارم. بهسختی فراوان راه میروم و تنها دلخوشیام دوستانی هستند که گهگاه به من سر میزنند و برای ساعتی از بیحوصلهگی رهایم میکنند. امیدوارم این وضعیت هر چه زودتر خاتمه پیدا کند. نکند همینجور بمانم؟
از کمردرد و دردهای دیگر!
جواب MRI میگوید که دو تا دیسک خوشگل دارم! چهار تا شش هفته باید درمان کانزرواتیو را ادامه بدهم و اگر بهتر نشدم باید جراحی کنم. فعلاً روزگار را با کمردرد میگذرانم که گاهی واقعاً امانم را میبرد.
---------------------------------------------
تازگی یک نمایشنامهی معرکه خواندم از نشر کارنامه با نام «بالاخره این زندگی مال کیه؟» نوشتهی برایان کلارک و ترجمهی احمد کساییپور. دربارهی یک استاد دانشگاه مجسمهساز است که قطع نخاع شده و برای بهدستآوردن و بهرسمیتشناختن حق مرگش! تلاش میکند. نمایشنامه در جاهایی به معنای واقعی کلمه تکاندهنده است. وسوسهشدم کارش کنم!
---------------------------------------------
فیلم آخر وودی آلن، نه اینکه بد باشد، اما انگار مال وودی آلن نیست. یک داستان اخلاقی خیلی ساده و سرراست دارد دربارهی دو برادر و جنایتی که درگیرش میشوند، بدون نقطه عطف یا غافلگیری خاصی. نفهمیدم چه انگیزهای باعث شده وودی آلن این فیلم را بسازد.
---------------------------------------------
به توصیهی دوستان شروع کردهام به Lost دیدن. کشش عجیبی دارد این سریال طوری که تا به پایان یک قسمت میرسی، میخواهی ببینی بقیهی داستان چه اتفاقی میافتد. بهنظرم فیلمنامهی بسیار مستحکمی دارد برای یک سریال، هرچند بهتر است تا تمام نشده بیشتر دربارهی آن اظهارنظر نکنم.
---------------------------------------------
«وقتی یتیم بودیم» کازوئو ایشی گورو را بالاخره تمام کردم. پوووف ... بدک نبود اما توصیهاش نمیکنم به خصوص که صد صفحهی آخرش یک جورهایی هندی شد. به هر حال اگر گمان میکنید لذت خواندن «بازماندهی روز» یا «منظرهی پریده رنگ تپهها» در این کتاب تکرار میشود، در اشتباهید؛ هر چند که در مجموع هم خیلی کتاب فاجعهای نیست.
---------------------------------------------
مثل خر، درست مثل خر دارم دیویدی و کتاب میخرم و نمیدانم کی قرار است این همه فیلم را ببینم و این همه کتاب را بخوانم. به گمانم اگر از همین امروز هم تمام وقت شروع کنم به خواندن و دیدن، تا چهل سالگیام تمام نشود این حجم کتاب و فیلم. مرض خرید کتاب و فیلم پیدا کردهام انگار. یکی بیاید یکی بزند توی سر من.
---------------------------------------------
«دردی است غیر مردن، کان را دوا نباشد ...» روزهایم میگذرد. هنوز در حیرانی ...
ما دیوانهها
من برگشتم. از سفر طولانی. خستهام و کمردردم دوباره برگشته، اما سفری بینهایت دلپذیر بود و یک عالمه دوست جدید پیدا کردم. از آرژانتین، برزیل، مکزیک، روسیه، انگلستان، ترکیه، اوکراین، یونان، اسراییل، شیلی، اسپانیا، اکوادر، سوئد، فرانسه، کوبا و خیلی جاهای دیگر. یک مشت دیوانه بیش از دو هفته خورده بودیم به پست هم و دنیایی داشتیم. باید بودید و میدیدید. بینظیر بود. تجربهای متفاوت و عالی.

من و چند نفر دیگر از جماعت دیوانگان!

ما این مدت یک چنین جاهایی بودیم!
پینوشت:
متاسفانه این بیست روز به اینترنت دسترسی نداشتم. ممنونم از همهی دوستانی که پیگیر حالم شده بودند و شرمندهام که قبل از سفر به علت کار و درگیری زیاد و یکدفعهای پیشآمدن همه چیز، فرصت نکردم اینجا بنویسم که برای مدتی نیستم و به همین خاطر باعث نگرانی عدهای شدم. خیالتان راحت، حکایت من، حکایت بادمجان بم است!
چند پیشنهاد
برای دیدن: راستش با اینکه از این و آن زیاد شنیده بودم دایره زنگی فیلم خوبی است، ولی تماشای آن به معنای واقعی کلمه غافلگیرم کرد. دایره زنگی واقعاً فیلم خوبی است، در حدی که به یاد ندارم در این ده پانزده سال گذشته کمدی به این خوبی در سینما دیده باشم. فیلمی جسور، سرشار از موقعیتهای طنز حسابشده، با فیلمنامهای بسیار خوب و محکم و دارای یک تعلیق مناسب و بالاخره بازیهای خوب و روان. تماشای دایره زنگی را حتماً در برنامههایتان بگذارید.
برای شنیدن: اگر از علاقهمندان شنیدن موسیقی آرام و کلاسیک هستید، آلبوم «تاریکی زیبا» به آهنگسازی و نوازندگی مهدی وجدانی انتخاب بسیار مناسبی است. این آلبوم شامل ده قطعه بدون کلام برای گیتار به نامهای «تاريكی زيبا»، «پيچك»، «پرسههای بیتو»، «آرانخوئز»، «لحظات بارانی»، «عاشقانهها»، «افق»، «هميشه با من بمان»، «بيابان» و«چشمان سياه» است كه در سه قطعه مهدی شريفی به عنوان نوازندهی گيتار آگوستيك در كنار وجدانی حضور داشته و بقیهی قطعات تكنوازی است. تاریکی زیبا آلبوم محبوب این روزهای من است که مدام توی ماشین آن را میشنوم.
برای خواندن: «پیله و پروانه» نوشتهی ژان دومینیک بوبی، سردبیر فرانسوی مجلهی Elle که پس از یک حملهی مغزی شدید، بهطور کامل فلج میشود و حتی توانایی حرفزدن را از دست میدهد و فقط میتواند پلک چپش را حرکت دهد و این کتاب فوقالعاده را در همین شرایط نوشته است. کتابی که فیلم بسیار خوب Le Scaphandre et le papillon سال گذشته از روی آن ساخته شده است و به قول ادمونت وایت با خواندن این کتاب دوباره میتوان عاشق زندگی شد. این کتاب با دو ترجمهی مختلف در ایران به چاپ رسیده است، که چاپ دوم نسخهی نشر چشمه با ترجمهی فریبا تنباکوچی و میچکا سرمدی هماکنون در بازار موجود است.
از دریچهی دوربین من (2)
از دریچهی دوربین من (1)
نپال کشوری بسیار فقیر اما با طبیعتی بینظیر و سحرآمیز در شمال هندوستان واقع است. از چهارده قلهی بالای هشت هزار متر دنیا، هشت تای آن از جمله اورست در نپال واقع است. ( پنج قله در پاکستان و دیگری در تبت قرار دارد.) نود درصد مردم نپال به کشاورزی مشغولاند و به ازای هر هزار نفر در نپال تنها شش تلویزیون وجود دارد.
جمعیت نپال بیش از بیست و هفت میلیون نفر است و پایتخت آن؛ کاتماندو؛ کثیفترین، فقیرترین، بی در و پیکرترین و شلوغترین پایتختی است که تا به حال دیدهام. در کاتماندو به طور متوسط روزی هشت ساعت برق میرود و اوضاع در بقیهی مناطق به مراتب بدتر است. نود درصد نپالیها هندو و پنج درصد بودیست هستند.
طبیعت نپال اما فوقالعاده است. مناطق طبیعی محافظتشدهی زیادی در نپال وجود دارد و انواع تفریحات و فعالیتهای مرتبط با طبیعت در نپال وجود دارد. نپال پر از توریست طبیعتگرد خارجی است. از کوهنوردان حرفهای، تا علاقهمندان به قایقرانی در آبهای خروشان، بانجیجامپرهای حرفهای، علاقهمندان به حیاتوحش و دوستدارن پاراگلایدینگ و ...
سفر به نپال تجربهی بسیار خوبی است برای کسانی که میخواهند برای مدتی از زندگی شهری فاصله بگیرند. برخی از تصاویری را که از نپال گرفتهام را در دو بخش در اینجا قرار میدهم. برای دیدن تصاویر با اندازهی بزرگتر میتوانید روی آنها کلیک کنید.
ادامهی"از دریچهی دوربین من (1)"سفرنامه
فرودگاه. تیم ملی. هم سفرها. نیکبخت. جباری. دایی. آبمیوه. بحرین. معطلی. هفتسین. ای ایران. معطلی. پرواز. کاتماندو. کثیف. شلوغ. بوق. بوق. بوق. چیتوان. رودخانه. قایق. کروکودیل. کانو. سقوط در آب. فیل. جنگل. میمون. فیل. کرگدن. جنگل. جشن. رنگ. پخارا. دریاچه. رشته کوه آناپورنا. تبتیها. پاراگلایدینگ. باران. سینگینگ باول. توریست. آبشار. صبح زود. رودخانهی تریسولی. رفتینگ. پارهشدن قایق بادی. آل فوروارد. گیرکردن ماشین در ماسه. ناگارکات. زیبا. طلوع خورشید. هیمالیا. طبیعت. اورست. روستا. باختاپور. فقر. قدمت. پاتان. دستفروش. گود پرایس فور یو. معبد هندو. سوزاندن مرده. گاو. میمون. آدم. معبد بودا. اُم. معبد میمونها. فرودگاه. پرواز. خانه.
ادامهی"سفرنامه"چرا حتی یک رای بیشتر مهم است؟
داشتم آمار نتایج نهایی انتخابات مجلس در دورهی هفتم را نگاه میکردم. دیدم طبق آمار رسمی وزارت کشور، از حدود شش میلیون واجدین شرایط، حدود دو میلیون نفر در انتخابات شرکت کرده بودند (37 درصد مشارکت) که رای نفر اول تهران یعنی آقای حداد عادل چیزی حدود نهصد هزار نفر بوده است.
این تعداد رای به معنای آن است که به احتمال فراوان در حال حاضر نیز اصولگرایان با همهی سازماندهی و برنامهریزیشان، بیش از یک میلیون رای در تهران نخواهند داشت. (بدیهی است در دورهی هفتم، اصولگرایان با تمام توانشان در انتخابات شرکت کرده بودند و بعید میدانم تعداد هوادارانشان در این مدت بیش از ده درصد رشد کرده باشد.)
ادامهی"چرا حتی یک رای بیشتر مهم است؟"نه بهخاطر حماسه
برای من که مثل روز روشن است! جمعه بدون هیچ شک و تردیدی پای صندوق میروم و رای میدهم. لابد میپرسید: «چرا؟». در این یادداشت سعی میکنم دربارهی دلایل این تصمیم و پاسخ به این سوال که: «چرا از نظر من شرکت در این انتخابات ضروری است؟» توضیح دهم:
1ـ دموکراسی یک شبه و یک ساله به دست نمیآید. اصلاحات فرایندی تدریجی است. تاریخ کشورمان را تا به حال خواندهاید؟ اگر خوانده باشید، حتماً میدانید از حدود صد سال پیش که اولین جرقههای اصلاحات، آزادیخواهی و دموکراسیخواهی همزمان با انقلاب مشروطه در ایران شکل گرفت، تا به امروز که حدود سه دهه از انقلاب سال 57 ایران میگذرد، بیشتر تلاشها در این زمینه با شکست مواجه شده است.
درست که در برهههایی از این تاریخ (سالهای ابتدایی انقلاب مشروطه، دورهی مصدق، دولت بازرگان و ریاستجمهوری خاتمی) گامهایی به سوی آزادی برداشته شد و نخبگان، روشنفکران و عامهی مردم سرمست از چشمانداز رسیدن به آزادی و جامعهی مدنی حتی کار را تمام شده دانستند، اما سرخوردگی ناشی از به سرانجام نرسیدن این تلاشها باعث شد که جنبش اصلاحات حتی دچار عقبگرد شود.
مشکل بیشتر ما این است که همه چیز را سریع میخواهیم و ذات اصلاحات اینگونه نیست و پروسهی زمانبری دارد، حواسمان هم به تاریخ سرتاسر از استبدادمان و قدرت سنت و فرهنگ ریشهداری که این استبداد ایجاد کرده نیست. بنابراین با اولین شکستها و مواجهه با مشکلات فراوان این راه به کل ناامید و افسرده میشویم و خود را کنار میکشیم.
ادامهی"نه بهخاطر حماسه"آمدهام که سر نهم
در غم هجر روی تو
رفته ز کف قرار دل
گر ننماییام تو رخ
وای به حال زار دل
نیست شبی که تا سحر
خون نفشانم از بصر
زآن که غم فراق تو
کرده خراب کار دل
من پاچه میگیرم، پس هستم!
خُب! به سلامتی انگار بر همگان روشن شده است که بنده این روزها چه آدم بداخلاق ِ بیاعصاب ِ عنق ِ پاچهگیری شدهام! میگویید نه، عناوین این یادداشت سرکار خانم نازلی و این نوشتهی خانوم انار خانوم را بخوانید تا قضیه دستتان بیاید. تازه فکر کنم آیدا و الیزه هم خیلی آبروداری کردهاند چیزی به من نگفتهاند بس که توی کامنتدونیهایشان غر به جان نوشتههایشان زدهام!
فکر کنم اگر یک مدت دیگر با این روند ادامه دهم، احتمالاً یک جور درجهبندی (مثل درجهبندیهای فیلمهای سینمایی) برای عناوین پستهای بلاگستان به شرح زیر به وجود آید:
ـ این نوشته را اگر عطا خواست میتواند بخواند، اشکال ندارد!
ـ بهتر است این نوشته را عطا نخواند، حالا خود داند.
ـ این نوشته را عطا میتواند با همراهی والدینش یا یک آدم موجه بخواند.
ـ این نوشته را اگر عطا خواند و سکته کرد، ما مسئولیتی نمیپذیریم.
ـ این نوشته را عطا از ساعت 18 به بعد نخواند!
ـ این یکی نوشته را که عطا اصلاً نخواند.
پینوشت جدی:
جناب آقای عطا خان! خودت که دلیل ناراحتیها، عصبیشدنها و سریع جوشآوردنهای این روزهایت را که میدانی. چرا بیخود و بیجهت به مردم گیر میدهی و پاچه میگیری؟
امشب، امشب دل من ...
امشب از آن شبهایی است که حالم خوب نیست و این نوشته هم به احتمال زیاد از آن دست نوشتههایی خواهد شد که از نوشتنشان پشیمان میشوم. همهی اینها را میدانم و مینویسم. همین چیزها است دیگر زن روزهای ابری جان که به خاطرشان مینویسیم.
متاسفانه گاهی وقتها میتوانم به اندازهی یک دختربچهی چهارده ساله رمانتیک شوم و رویاپردازی کنم. الان هم فکر کنم دچار یک چنین وضعیتی شدهام. دلم گرفته و این تنهایی لعنتی هم که خیلی قلمبه شده ...
ادامهی"امشب، امشب دل من ..."غرور و تعصب و سیفون!
توضیح: این یادداشت کمی تا قسمتی حالبههمزننده است. اگر آدم خیلی ژیستانپیلیای هستید، توصیه میکنم از خواندنش صرفنظر کنید. گفته باشم!
×××
صغیر و کبیر فرضشان این است که من بدون کتاب سر توالت نمیروم! و درست هم فکر میکنند. بهنظرم خیلی جای فوقالعادهای است توالت (علیالخصوص ورسیون فرنگیاش) برای کتابخواندن و اگر از این لذت بزرگ تا به حال بیبهره بودهاید، امتحان کنید که بزرگان فرمودهاند غفلت موجب پشیمانی است.
البته ناگفته نماند هر کتابی را هم نمیشود سر مستراح! خواند. بعضی کتابها ممکن است خیلی سنگین باشند و باعث شوند آدم، حسابی یُبس (دیکتهاش درست است؟) شود (تصور کن مثلاً یکی بنسیند سر توالت هایدگر بخواند. بیچاره است طرف!) بعضیشان هم از فرط دمدستیبودن ممکن است خواننده را (رویم به دیوار) به ترتر بیاندازند.
به همین خاطر من یک اصطلاحی درست کردهام به نام «کتابهای توالتی» که این کتهگُری! کتابهایی را در بر میگیرد که میشود به راحتی آنها را در توالت خواند. در همین راستا چنین دیالوگهایی بین من و دوستان اینکارهام! زیاد رد و بدل میشود: «ایدئولوژی نهضت مشروطیت هیچرقمه توالتی نیست.» یا اینکه: «بادبادکباز آخر توالتیه!»
ادامهی"غرور و تعصب و سیفون!"این دختر لات بامزه!
«میدونم معمولش اینه که آدمها قبل از اینکه برن تو کار زاد و ولد و این جور چیزها، اول عاشق هم میشن. اما من فکر کنم معمولیت واقعاً سبک ما نیست!» این آخرین جملهی جونو در فیلم «جونو» است. دختر شانزده سالهی لات بسیار بامزهای که دچار یک حاملگی ناخواسته شده است.
واقعیتش این بود که فکر نمیکردم «جونو» فیلم چندان خوبی باشد. بهخصوص که توی همین بلاگستان چندتایی نقد منفی و در بهترین شرایط خنثی دربارهاش خوانده بودم، اما تماشای «جونو» سر ذوقم آورد؛ فیلم شستهرفتهی خوشساختی که چاشنی ظریفی از طنز نیز به همراه دارد. ادبیات تینایجری جونو و حاضرجوابیهای او و پدرش در این فیلم فوقالعاده است.
فکر میکنم بیشتر فیلمهای مهم امسال را دیده باشم. «تاوان»، «جایی برای پیرمردها نیست»، «بادبادکباز»، «وعدههای شرقی»، «مایکل کلایتون»، «پرسپولیس»، «چهار ماه و سه هفته و دو روز» و همین «جونو». در این میان برخلاف خیلیها از «تاوان» و «جایی برای پیرمردها» چندان خوشم نیامد و بهنظرم بیش تر از ارزششان در مورد آنها تبلیغات شده است. ( احتمالاً بهِ زودی یک یادداشت همینجا منتشر میکنم با عنوان"چرا «جایی برای پیرمردها» فیلم خوبی نیست.") «بادبادکباز»، «وعدههای شرقی» و «مایکل کلایتون» فیلمهای بدی نبودند، «پرسپولیس» و «جونو» را زیاد دوست داشتم و «چهار ماه و سه هفته و دو روز» بهنظرم عالی بود. خود خود سینما.
راستی کسی خبر دارد این خانم الن پیج برای فیلم «جونو» واقعاً حامله شده یا نه؟ بهنظر من که خیلی خوب از پس نقشش درآمده (مثلاً نگاه کنید به صحنهی گریهاش در ماشین) و اگر احیاناً اسکار بگیرد یکجورهایی حقش است. آهان یک چیز دیگر! اگر کسی فیلمهای «اتاقک غواصی و پروانه» و «خون به پا خواهد شد» را دارد، بدهد من هم ببینم. یک در دنیا صد در







