<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>Yek Panjare</title>
      <link>http://www.yekpanjare.com/</link>
      <description>Ata Sadeghi&apos;s Persian Weblog</description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2008</copyright>
      <lastBuildDate>Sat, 10 May 2008 01:26:41 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.2</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>ما دیوانه‌ها</title>
         <description><![CDATA[<p>من برگشتم. از سفر طولانی. خسته‌ام و کمردردم دوباره برگشته، اما سفری بی‌نهایت دل‌پذیر بود و یک عالمه دوست جدید پیدا کردم. از آرژانتین، برزیل، مکزیک، روسیه، انگلستان، ترکیه، اوکراین، یونان، اسراییل، شیلی، اسپانیا، اکوادر، سوئد، فرانسه، کوبا و خیلی جاهای دیگر. یک مشت دیوانه بیش از دو هفته خورده بودیم به پست هم و دنیایی داشتیم. باید بودید و می‌دیدید. بی‌نظیر بود. تجربه‌ای متفاوت و عالی.</p>

<p><a href="http://www.yekpanjare.com/ma%20divaneha.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/ma%20divanehas.jpg" ><br />
<br >من و چند نفر دیگر از جماعت دیوانگان!</div><br />
</a></p>

<p><br />
<a href="http://www.yekpanjare.com/sahel.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/sahels.jpg" ><br />
<br >ما این مدت یک چنین جاهایی بودیم!<br />
</div><br />
</a></p>

<p><strong>پی‌نوشت:</strong><br />
متاسفانه این بیست روز به اینترنت دست‌رسی نداشتم. ممنونم از همه‌ی دوستانی که پی‌گیر حالم شده بودند و شرمنده‌ام که قبل از سفر به علت کار و درگیری زیاد و یک‌دفعه‌ای پیش‌آمدن همه چیز، فرصت نکردم این‌جا بنویسم که برای مدتی نیستم و به همین خاطر باعث نگرانی عده‌ای شدم. خیال‌تان راحت، حکایت من، حکایت بادمجان بم است! </p>]]></description>
         <link>http://www.yekpanjare.com/2008/05/1319.php</link>
         <guid>http://www.yekpanjare.com/2008/05/1319.php</guid>
         <category>daily</category>
         <pubDate>Sat, 10 May 2008 01:26:41 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چند پیش‌نهاد</title>
         <description><![CDATA[<p><strong>برای دیدن</strong>: راستش با این‌که از این و آن زیاد شنیده بودم دایره زنگی فیلم خوبی است، ولی تماشای آن به معنای واقعی کلمه غافل‌گیرم کرد. دایره زنگی واقعاً فیلم خوبی است، در حدی که به یاد ندارم در این ده پانزده سال گذشته کمدی به این خوبی در سینما دیده باشم. فیلمی جسور، سرشار از موقعیت‌های طنز حساب‌شده، با فیلم‌نامه‌ای بسیار خوب و محکم و دارای یک تعلیق مناسب و بالاخره بازی‌های خوب و روان. تماشای دایره زنگی را حتماً در برنامه‌های‌تان بگذارید.</p>

<p><strong>برای شنیدن</strong>: اگر از علاقه‌مندان شنیدن موسیقی آرام و کلاسیک هستید، آلبوم «تاریکی زیبا» به آهنگ‌سازی و نوازندگی مهدی وجدانی انتخاب بسیار مناسبی است. این آلبوم شامل ده قطعه بدون کلام برای گیتار به نام‌های «تاريكی زيبا»، «پيچك»، «پرسه‌های بی‌تو»، «آرانخوئز»، «لحظات بارانی»، «عاشقانه‌ها»، «افق»، «هميشه با من بمان»، «بيابان» و«چشمان سياه» است كه در سه قطعه مهدی شريفی به عنوان نوازنده‌ی گيتار آگوستيك در كنار وجدانی حضور داشته و بقیه‌ی قطعات تك‌نوازی است. تاریکی زیبا آلبوم محبوب این روزهای من است که مدام توی ماشین آن را می‌شنوم.</p>

<p><strong>برای خواندن</strong>: «پیله و پروانه» نوشته‌ی ژان دومینیک بوبی، سردبیر فرانسوی مجله‌ی Elle که پس از یک حمله‌ی مغزی شدید، به‌طور کامل فلج می‌شود و حتی توانایی حرف‌زدن را از دست می‌دهد و فقط می‌تواند پلک چپش را حرکت دهد و این کتاب فوق‌العاده را در همین شرایط نوشته است. کتابی که فیلم بسیار خوب <a href="http://www.imdb.com/title/tt0401383/">Le Scaphandre et le papillon</a> سال گذشته از روی آن ساخته شده است و به قول ادمونت وایت با خواندن این کتاب دوباره می‌توان عاشق زندگی شد. این کتاب با دو ترجمه‌ی مختلف در ایران به چاپ رسیده است، که چاپ دوم نسخه‌ی نشر چشمه با ترجمه‌ی فریبا تنباکوچی و میچکا سرمدی هم‌اکنون در بازار موجود است.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.yekpanjare.com/2008/04/1318.php</link>
         <guid>http://www.yekpanjare.com/2008/04/1318.php</guid>
         <category>daily</category>
         <pubDate>Fri, 11 Apr 2008 17:47:59 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>از دریچه‌ی دوربین من (2)</title>
         <description><![CDATA[<p><a href="http://www.yekpanjare.com/nepal16.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/nepal16tn.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a><br />
این دخنر کوچولوی خوشگل</p>]]></description>
         <link>http://www.yekpanjare.com/2008/04/1317.php</link>
         <guid>http://www.yekpanjare.com/2008/04/1317.php</guid>
         <category>daily</category>
         <pubDate>Fri, 04 Apr 2008 12:26:24 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>از دریچه‌ی دوربین من (1)</title>
         <description><![CDATA[<p>نپال کشوری بسیار فقیر اما با طبیعتی بی‌نظیر و سحرآمیز در شمال هندوستان واقع است. از چهارده قله‌ی بالای هشت هزار متر دنیا، هشت تای آن از جمله اورست در نپال واقع است. ( پنج قله در پاکستان و دیگری در تبت قرار دارد.) نود درصد مردم نپال به کشاورزی مشغول‌اند و به ازای هر هزار نفر در نپال تنها شش تلویزیون وجود دارد.</p>

<p>جمعیت نپال بیش از بیست و هفت میلیون نفر است و پای‌تخت آن؛ کاتماندو؛ کثیف‌ترین، فقیرترین، بی‌ در و پیکرترین و شلوغ‌ترین پای‌تختی است که تا به حال دیده‌ام. در کاتماندو به طور متوسط روزی هشت ساعت برق می‌رود و اوضاع در بقیه‌ی مناطق به مراتب بدتر است. نود درصد نپالی‌ها هندو و پنج درصد بودیست هستند.</p>

<p>طبیعت نپال اما فوق‌العاده است. مناطق طبیعی محافظت‌شده‌ی زیادی در نپال وجود دارد و انواع تفریحات و فعالیت‌های مرتبط با طبیعت در نپال وجود دارد. نپال پر از توریست طبیعت‌گرد خارجی است. از کوه‌نوردان حرفه‌ای، تا علاقه‌مندان به قایق‌رانی در آب‌های خروشان، بانجی‌جامپرهای حرفه‌ای، علاقه‌مندان به حیات‌وحش و دوست‌دارن پاراگلایدینگ و ...</p>

<p>سفر به نپال تجربه‌ی بسیار خوبی است برای کسانی که می‌خواهند برای مدتی از زندگی شهری فاصله بگیرند. برخی از تصاویری را که از نپال گرفته‌ام را در دو بخش در این‌جا قرار می‌دهم. برای دیدن تصاویر با اندازه‌ی بزرگ‌تر می‌توانید روی آن‌ها کلیک کنید.</p>]]></description>
         <link>http://www.yekpanjare.com/2008/04/1316.php</link>
         <guid>http://www.yekpanjare.com/2008/04/1316.php</guid>
         <category>daily</category>
         <pubDate>Wed, 02 Apr 2008 09:51:43 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سفرنامه</title>
         <description><![CDATA[<p><a href="http://www.yekpanjare.com/nepal.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/nepalsmall.jpg" ><br ><br />
</div><br />
</a></p>

<p>فرودگاه. تیم ملی. هم سفرها. نیک‌بخت. جباری. دایی. آب‌میوه. بحرین. معطلی. هفت‌سین. ای ایران. معطلی. پرواز. کاتماندو. کثیف. شلوغ. بوق. بوق. بوق. چیتوان. رودخانه. قایق. کروکودیل. کانو. سقوط در آب. فیل. جنگل. میمون. فیل. کرگدن. جنگل. جشن. رنگ. پخارا. دریاچه. رشته کوه آناپورنا. تبتی‌ها. پاراگلایدینگ. باران. سینگینگ باول. توریست. آب‌شار. صبح زود. رودخانه‌ی تریسولی. رفتینگ. پاره‌شدن قایق بادی. آل فوروارد. گیرکردن ماشین در ماسه. ناگارکات. زیبا. طلوع خورشید. هیمالیا. طبیعت. اورست. روستا. باختاپور. فقر. قدمت. پاتان. دست‌فروش. گود پرایس فور یو. معبد هندو. سوزاندن مرده. گاو. میمون. آدم. معبد بودا. اُم. معبد میمون‌ها. فرودگاه. پرواز. خانه.</p>]]></description>
         <link>http://www.yekpanjare.com/2008/03/1315.php</link>
         <guid>http://www.yekpanjare.com/2008/03/1315.php</guid>
         <category>daily</category>
         <pubDate>Sat, 29 Mar 2008 13:46:52 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چرا حتی یک رای بیش‌تر مهم است؟</title>
         <description><![CDATA[<p>داشتم<a href="http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-353724"> آمار نتایج نهایی انتخابات مجلس در دوره‌ی هفتم </a>را نگاه می‌کردم. دیدم طبق آمار رسمی وزارت کشور، از حدود شش میلیون واجدین شرایط، حدود دو میلیون نفر در انتخابات شرکت کرده بودند (37 درصد مشارکت) که رای نفر اول تهران یعنی آقای حداد عادل چیزی حدود نه‌صد هزار نفر بوده است.</p>

<p>این تعداد رای به معنای آن است که به احتمال فراوان در حال حاضر نیز اصول‌گرایان با همه‌ی سازمان‌دهی و برنامه‌ریزی‌شان، بیش از یک میلیون رای در تهران نخواهند داشت. (بدیهی است در دوره‌ی هفتم، اصول‌گرایان با تمام توان‌شان در انتخابات شرکت کرده بودند و بعید می‌دانم تعداد هواداران‌شان در این مدت بیش از ده درصد رشد کرده باشد.)</p>]]></description>
         <link>http://www.yekpanjare.com/2008/03/1313.php</link>
         <guid>http://www.yekpanjare.com/2008/03/1313.php</guid>
         <category>daily</category>
         <pubDate>Thu, 13 Mar 2008 23:17:02 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نه به‌خاطر حماسه</title>
         <description><![CDATA[<p>برای من که مثل روز روشن است! جمعه بدون هیچ شک و تردیدی پای صندوق می‌روم و رای می‌دهم. لابد می‌پرسید: «چرا؟». در این یادداشت سعی می‌کنم درباره‌ی دلایل این تصمیم و پاسخ به این سوال که: «چرا  از ‌نظر من شرکت در این انتخابات ضروری است؟» توضیح دهم:</p>

<p>1ـ دموکراسی یک شبه و یک ساله به دست نمی‌آید. اصلاحات فرایندی تدریجی است. تاریخ کشورمان را تا به حال خوانده‌اید؟ اگر خوانده باشید، حتماً می‌دانید از حدود صد سال پیش که اولین جرقه‌های اصلاحات، آزادی‌خواهی و دموکراسی‌خواهی هم‌زمان با انقلاب مشروطه در ایران شکل گرفت، تا به امروز که حدود سه دهه از انقلاب سال 57 ایران می‌گذرد، بیش‌تر تلاش‌ها در این زمینه با شکست مواجه شده است. </p>

<p>درست که در برهه‌هایی از این تاریخ (سال‌های ابتدایی انقلاب مشروطه، دوره‌ی مصدق، دولت بازرگان و ریاست‌جمهوری خاتمی) گام‌هایی به سوی آزادی برداشته شد و نخبگان، روشن‌فکران و عامه‌ی مردم سرمست از چشم‌انداز رسیدن به آزادی و جامعه‌ی مدنی حتی کار را تمام شده دانستند، اما سرخوردگی ناشی از به سرانجام نرسیدن این تلاش‌ها باعث شد که جنبش اصلاحات حتی دچار عقب‌گرد شود.</p>

<p>مشکل بیش‌تر ما این است که همه چیز را سریع می‌خواهیم و ذات اصلاحات این‌گونه نیست و پروسه‌ی زمان‌بری دارد، حواس‌مان هم به تاریخ سرتاسر از استبدادمان و قدرت سنت و فرهنگ ریشه‌داری که این استبداد ایجاد کرده نیست. بنابراین با اولین شکست‌ها و مواجهه با مشکلات فراوان این راه به کل ناامید و افسرده می‌شویم و خود را کنار می‌کشیم.</p>]]></description>
         <link>http://www.yekpanjare.com/2008/03/1309.php</link>
         <guid>http://www.yekpanjare.com/2008/03/1309.php</guid>
         <category>daily</category>
         <pubDate>Sun, 09 Mar 2008 00:50:29 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آمده‌ام که سر نهم</title>
         <description><![CDATA[<p>در غم هجر روی  تو<br />
رفته ز کف قرار دل<br />
گر ننمایی‌ام تو رخ <br />
وای به حال زار دل </p>

<p>نیست شبی که تا سحر <br />
خون نفشانم از بصر <br />
زآن که غم فراق تو <br />
کرده خراب کار دل </p>]]></description>
         <link>http://www.yekpanjare.com/2008/03/1306.php</link>
         <guid>http://www.yekpanjare.com/2008/03/1306.php</guid>
         <category>daily</category>
         <pubDate>Thu, 06 Mar 2008 02:22:30 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>من پاچه می‌گیرم، پس هستم!</title>
         <description><![CDATA[<p>خُب! به سلامتی انگار بر همگان روشن شده است که بنده این روزها چه آدم بداخلاق ِ بی‌اعصاب‌ ِ عنق ِ پاچه‌گیری شده‌ام! می‌گویید نه، عناوین<a href="http://naazliii.blogspot.com/2008/03/blog-post_2545.html"> این یادداشت </a>سرکار خانم نازلی و <a href="http://persian.anarkhanoom.com/2008/03/122.php">این نوشته‌ی </a>خانوم انار خانوم را بخوانید تا قضیه دست‌تان بیاید. تازه فکر کنم <a href="http://piaderou.blogfa.com/">آیدا</a> و <a href="http://ellize.blogspot.com/">الیزه </a>هم خیلی آبروداری کرده‌اند چیزی به من نگفته‌اند بس که توی کامنت‌دونی‌های‌شان غر به جان نوشته‌های‌شان زده‌ام!</p>

<p>فکر کنم اگر یک مدت دیگر با این روند ادامه دهم، احتمالاً یک جور درجه‌بندی (مثل درجه‌بندی‌های فیلم‌های سینمایی) برای عناوین پست‌های بلاگستان به شرح زیر به وجود آید:</p>

<p>ـ این نوشته را اگر عطا خواست می‌تواند بخواند، اشکال ندارد!<br />
ـ به‌تر است این نوشته را عطا نخواند، حالا خود داند.<br />
ـ این نوشته را عطا می‌تواند با هم‌راهی والدینش یا یک آدم موجه بخواند.<br />
ـ این نوشته را اگر عطا خواند و سکته کرد، ما مسئولیتی نمی‌پذیریم.<br />
ـ این نوشته را عطا از ساعت 18 به بعد نخواند!<br />
ـ این یکی نوشته را که عطا اصلاً نخواند.</p>

<p><strong> پی‌نوشت جدی:</strong><br />
جناب آقای عطا خان! خودت که دلیل ناراحتی‌ها، عصبی‌شدن‌ها و سریع جوش‌آوردن‌های این روزهایت را که می‌دانی. چرا بی‌خود و بی‌جهت به مردم گیر می‌دهی و پاچه می‌گیری؟</p>]]></description>
         <link>http://www.yekpanjare.com/2008/03/1305.php</link>
         <guid>http://www.yekpanjare.com/2008/03/1305.php</guid>
         <category>daily</category>
         <pubDate>Tue, 04 Mar 2008 01:18:11 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>امشب، امشب دل من ...</title>
         <description><![CDATA[<p>امشب از آن شب‌هایی است که حالم خوب نیست و این نوشته هم به احتمال زیاد از آن دست نوشته‌هایی خواهد شد که از نوشتن‌شان پشیمان می‌شوم. همه‌ی این‌ها را می‌دانم و می‌نویسم. همین چیزها است دیگر <a href="http://tighmahi.blogspot.com/2008/02/blog-post_29.html">زن روزهای ابری </a>جان که به خاطرشان می‌نویسیم.</p>

<p>متاسفانه گاهی وقت‌ها می‌توانم به اندازه‌ی یک دختربچه‌ی چهارده ساله رمانتیک شوم و رویاپردازی ‌کنم. الان هم فکر کنم دچار یک چنین وضعیتی شده‌ام. دلم گرفته و این تنهایی لعنتی هم که خیلی قلمبه شده ...</p>]]></description>
         <link>http://www.yekpanjare.com/2008/03/1303.php</link>
         <guid>http://www.yekpanjare.com/2008/03/1303.php</guid>
         <category>daily</category>
         <pubDate>Mon, 03 Mar 2008 01:27:00 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>غرور و تعصب و سیفون!</title>
         <description><![CDATA[<p><strong>توضیح:</strong> این یادداشت کمی تا قسمتی حال‌به‌هم‌زننده است. اگر آدم خیلی ژیستان‌پیلی‌ای هستید، توصیه می‌کنم از خواندنش صرف‌نظر کنید. گفته باشم!</p>

<p>×××</p>

<p>صغیر و کبیر فرض‌شان این است که من بدون کتاب سر توالت نمی‌روم! و درست هم فکر می‌کنند. به‌نظرم خیلی جای فوق‌العاده‌ای است توالت (علی‌الخصوص ورسیون فرنگی‌‌اش) برای کتاب‌خواندن و اگر از این لذت بزرگ تا به حال بی‌بهره بوده‌اید، امتحان کنید که بزرگان فرموده‌اند غفلت موجب پشیمانی است.</p>

<p>البته ناگفته نماند هر کتابی را هم نمی‌شود سر مستراح! خواند. بعضی‌ کتاب‌ها ممکن است خیلی سنگین باشند و باعث شوند آدم، حسابی یُبس (دیکته‌اش درست است؟) شود (تصور کن مثلاً یکی بنسیند سر توالت هایدگر بخواند. بی‌چاره است طرف!) بعضی‌شان هم از فرط دم‌دستی‌بودن ممکن است خواننده را (رویم به دیوار) به ترتر بیاندازند.</p>

<p>به همین خاطر من یک اصطلاحی درست کرده‌ام به نام «کتاب‌های توالتی» که این کته‌گُری! کتاب‌هایی را در بر می‌گیرد که می‌شود به راحتی آن‌ها را در توالت خواند. در همین راستا چنین دیالوگ‌هایی بین من و دوستان این‌کاره‌ام! زیاد رد و بدل می‌شود: «ایدئولوژی نهضت مشروطیت هیچ‌رقمه توالتی نیست.» یا این‌که: «بادبادک‌باز آخر توالتیه!»</p>]]></description>
         <link>http://www.yekpanjare.com/2008/02/1302.php</link>
         <guid>http://www.yekpanjare.com/2008/02/1302.php</guid>
         <category>daily</category>
         <pubDate>Fri, 29 Feb 2008 02:21:10 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>صبح</title>
         <description><![CDATA[<p>از کنار گورستان گذشتیم<br />
آن‌جا همه بودند<br />
هم فاتحین <br />
هم شکست‌خوردگان</p>

<p>در تاریکی<br />
نمی‌توانستند ببینند<br />
چه کسی <br />
فاتح شد</p>

<p><u>لنگستون هیوز</u><br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.yekpanjare.com/2008/02/1301.php</link>
         <guid>http://www.yekpanjare.com/2008/02/1301.php</guid>
         <category>poem</category>
         <pubDate>Tue, 26 Feb 2008 00:26:01 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>این دختر لات بامزه!</title>
         <description><![CDATA[<p>«می‌دونم معمولش اینه که آدم‌ها قبل از این‌که برن تو کار زاد و ولد و این جور چیزها، اول عاشق هم می‌شن. اما من فکر کنم معمولیت واقعاً سبک ما نیست!» این آخرین جمله‌ی جونو در فیلم «<a href="http://www.imdb.com/title/tt0467406/">جونو</a>» است. دختر شانزده ساله‌ی لات بسیار بامزه‌ای که دچار یک حاملگی ناخواسته شده است.</p>

<p>واقعیتش این بود که فکر نمی‌کردم «جونو» فیلم چندان خوبی باشد. به‌خصوص که توی همین بلاگستان چندتایی نقد منفی و در به‌ترین شرایط خنثی درباره‌اش خوانده بودم، اما تماشای «جونو» سر ذوقم آورد؛ فیلم شسته‌رفته‌ی خوش‌ساختی که چاشنی ظریفی از طنز نیز به هم‌راه دارد. ادبیات تین‌ایجری جونو و حاضرجوابی‌های او و پدرش در این فیلم فوق‌العاده است.</p>

<p><a href="http://www.firstshowing.net/img/juno-poster2-big.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/juno.jpg" ><br ><br />
</div><br />
</a></p>

<p>فکر می‌کنم بیش‌تر فیلم‌های مهم امسال را دیده باشم. «<a href="http://www.imdb.com/title/tt0783233/">تاوان</a>»، «<a href="http://www.imdb.com/title/tt0477348/">جایی برای پیرمردها نیست</a>»، «<a href="http://www.imdb.com/title/tt0419887/">بادبادک‌باز</a>»، «<a href="http://www.imdb.com/title/tt0765443/">وعده‌های شرقی</a>»، «<a href="http://www.imdb.com/title/tt0465538/">مایکل کلایتون</a>»، «<a href="http://www.imdb.com/title/tt0808417/">پرسپولیس</a>»، «<a href="http://www.imdb.com/title/tt1032846/">چهار ماه و سه هفته و دو روز</a>» و همین «جونو». در این میان برخلاف خیلی‌ها از «تاوان» و «جایی برای پیرمردها» چندان خوشم نیامد و به‌نظرم بیش تر از ارزش‌شان در مورد آن‌ها تبلیغات شده است. ( احتمالاً به‌ِ زودی یک یادداشت همین‌جا منتشر می‌کنم با عنوان"چرا «جایی برای پیرمردها» فیلم خوبی نیست.") «بادبادک‌باز»، «وعده‌های شرقی» و «مایکل کلایتون» فیلم‌های بدی نبودند، «پرسپولیس» و «جونو» را زیاد دوست داشتم و «چهار ماه و سه هفته و دو روز» به‌نظرم عالی بود. خود خود سینما.</p>

<p>راستی کسی خبر دارد این خانم <a href="http://www.imdb.com/name/nm0680983/">الن پیج </a>برای فیلم «جونو» واقعاً حامله شده یا نه؟ به‌نظر من که خیلی خوب از پس نقشش درآمده (مثلاً نگاه کنید به صحنه‌ی گریه‌اش در ماشین) و اگر احیاناً اسکار بگیرد یک‌جورهایی حقش است. آهان یک چیز دیگر! اگر کسی فیلم‌های «<a href="http://www.imdb.com/title/tt0401383/">اتاقک غواصی و پروانه</a>» و «<a href="http://www.imdb.com/title/tt0469494/">خون به پا خواهد شد</a>» را دارد، بدهد من هم ببینم. یک در دنیا صد در آخرت دعایش می‌کنم. </p>

<p><strong>پی‌نوشت:</strong><br />
1) <a href="http://rogerebert.blogfa.com/cat-1.aspx">یادداشت </a>راجر ایبرت؛ منتقد مشهور آمریکایی؛ درباره‌ی «جونو»<br />
2) <a href="http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?1467">یک یادداشت کوتاه </a>نوشته‌ام درباره‌ی «ماچیسمو» که امروز در روزنامه‌ی کارگزاران چاپ شد. اگر دوست داشتید، یک نگاه بیندازید.<br />
3) با این دو بیت از مولوی این روزها دارم زندگی می‌کنم:<br />
آمده‌ام که سر نهم٬ عشق ترا به سر برم<br />
ور تو بگوییم که نی٬ نی شکنم٬ شکر برم<br />
اوست نشسته در نظر٬ من به کجا نظر کنم؟<br />
اوست گرفته شهر دل٬ من به کجا سفر برم؟<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.yekpanjare.com/2008/02/1297.php</link>
         <guid>http://www.yekpanjare.com/2008/02/1297.php</guid>
         <category>daily</category>
         <pubDate>Tue, 19 Feb 2008 21:46:20 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مثل شاه‌بیت غزل</title>
         <description><![CDATA[<p>قیصر امین‌پور در مجموعه‌ی «آینه‌های ناگهان» خود شعری دارد با نام «رفتار من عادی است». در ابتدای این شعر، شاعرمی‌گوید با این‌که رفتار این روزهایش ـ از نظر خودش البته ـ عادی  است، اما نمی‌داند چرا بقیه به او می‌گویند انگار حال و هوای دیگری دارد.</p>

<p>البته بعد که شاعر کارهایش را شرح می‌دهد، قشنگ متوجه می‌شویم چه‌قدر رفتارش عادی بوده است. مثلاًً:</p>

<p>‌حس می‌کنم از روزهای پیش<br />
قدری بیش‌تر<br />
این روزها را دوست می‌دارم<br />
گاهی <br />
- از تو چه پنهان -<br />
با سنگ‌ها آواز می‌خوانم<br />
...<br />
حس می‌کنم گاهی کمی کم‌تر<br />
گاهی شدیداً بیش‌تر هستم</p>

<p>البته این‌ها چیزی نیست! بعد که تعریف می‌کند، دیشب چه‌کار کرده، جریان جالب‌تر می‌شود:</p>

<p>اول نشستم خوب<br />
جوراب‌هایم را اتو کردم<br />
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم<br />
با کفش‌هایم گفتگو کردم<br />
...<br />
جای شما خالی! یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد<br />
یک پاره از مهتاب خوردم<br />
دیشب پس از سی سال فهمیدم<br />
که رنگ چشمانم کمی میشی است</p>]]></description>
         <link>http://www.yekpanjare.com/2008/02/1295.php</link>
         <guid>http://www.yekpanjare.com/2008/02/1295.php</guid>
         <category>daily</category>
         <pubDate>Wed, 13 Feb 2008 22:41:46 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نیمه‌کاره‌ها!</title>
         <description><![CDATA[<p><a href="http://blog.maryammomeni.com/2008/02/post_516.html">مریم مومنی </a>عزیز از من خواسته کتاب‌هایی که نیمه‌کاره رهای‌شان کرده‌ام، نام ببرم. البته حتماً تعدادشان بیش‌تر است، اما این‌هایی که یادم می‌آید:</p>

<p><strong>در جست‌‌جوی زمان ازدست‌رفته</strong> که خواندنش عذاب است به معنای واقعی کلمه. فکر نکنم هیچ‌وقت بتوانم این کتاب را و در کل پروست را بخوانم.</p>

<p><strong>جنگ و صلح </strong>و <strong>آنا کارنینا</strong>، بس که ریلکس است این آقای تولستوی و کش می‌دهد همه چیز را. البته آنا کارنینا را در برنامه‌هایم گذاشته‌ام که حتماً تمامش کنم.</p>

<p><strong>برادران کارامازوف</strong>  که با وجودت ارادت فراوانم به داستایوفسکی عزیز، متاسفانه تا به حال نیمه‌کاره مانده است.</p>

<p>بیش‌تر کارهای ویرجینیا ولف از جمله، <strong>به سوی فانوس دریایی</strong>، <strong>سال‌ها</strong>، <strong>اتاقی از آن خود</strong>. (خانم دالووی را بالاخره خواندم!)</p>

<p><strong>غرور و تعصب</strong> جین آستین که خودم هم می‌دانم زشت است این را تمام نکرده‌ام!</p>

<p><strong>خانه‌ی ادریسی‌ها</strong>ی غزاله علی‌زاده که هر چه زور زدم من را نگرفت که تمامش کنم و متاسف هم نیستم. همین‌طور است درباره‌ی <strong>دل دلداگی</strong> مندنی‌پور که ان را هم فقط جلد اولش را خواندم و الان یادم امد که وضعیتم درباره‌ی <strong>آتش بدون دود</strong> ابراهیمی هم همین‌طور است.</p>

<p>و البته این‌ها کتاب‌های شناخته‌شده‌تر بودند وگرنه کتاب نخوانده‌ی که زیاد دارم متاسفانه!</p>

<p>اما می‌خواهم درباره‌ی چند کتاب که ابتدا نیمه‌کاره گذاشتم‌شان و بعد که تمام‌شان کردم دیدم عجب اشتباهی کرده بودم و بعد از خواندن‌شان حظ فوق العاده‌ای بردم و لذتی بی‌حساب:</p>

<p>اول از همه خداحافظ گری کوپر نوشته‌ی رومن گاری که عالی بود.<br />
شبی از شب‌های زمستان مسافری نوشته ی کالوینو <br />
خشم و هیاهوی فاکنر<br />
آینه‌های دردار گل‌شیری که نثر بی‌نظیری دارد.<br />
و بالاخره بازمانده‌ی روز کازوئو ایشی‌گورو که سخت شیفته‌اش شدم.</p>

<p><br />
اما من دوست دارم جواب این آدم‌ها را در پاسخ به این سوال بدانم:<br />
<a href="http://weblog.parastood.ir/">پرستو</a>، <a href="http://sayeh.nevesht.org/">کتی</a>، <a href="http://weblog.hamidreza.com/">حمیدرضا</a>، <a href="http://blog.looliyan.com/">لیلی</a>، <a href="http://maryamgoli.com/">مریم</a>، <a href="http://piaderou.blogfa.com/">آیدا</a> و <a href="http://alizkhan.blogfa.com/">علی‌رضا</a><br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.yekpanjare.com/2008/02/1293.php</link>
         <guid>http://www.yekpanjare.com/2008/02/1293.php</guid>
         <category>daily</category>
         <pubDate>Sat, 09 Feb 2008 23:39:20 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
