<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>Yek Panjare</title>
      <link>http://www.yekpanjare.com/</link>
      <description>Ata Sadeghi&apos;s Persian Weblog</description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Sat, 24 Jul 2010 01:38:52 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.2</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>اصلن نباش</title>
         <description><![CDATA[<p>اصلن به دیدن‌م نیا<br />
دوستت دارم را توی گل‌های سرخ نگذار<br />
برایم نیار<br />
اصلن به من<br />
به ویلای خنده‌داری در جنوب<br />
فکر نکن<br />
سردرد نگیر<br />
عصبی نشو<br />
اصلن زنگ در، تلفن، خواب، خیال، خلوت مرا نزن<br />
این‌قدر نمک روی زخم من نپاش<br />
اصلن نباش</p>

<p>با این همه<br />
روزی اگر کنار بی‌راهه‌ای عجیب حتا<br />
پیدایم کردی<br />
چیزی نگو<br />
تعجب نکن<br />
حتمن به دنبال تو آمده بودم</p>

<p><u>روجا چمن‌کار</u></p>]]></description>
         <link>http://www.yekpanjare.com/2010/07/1650.php</link>
         <guid>http://www.yekpanjare.com/2010/07/1650.php</guid>
         <category>poem</category>
         <pubDate>Sat, 24 Jul 2010 01:38:52 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>یک کتاب‌فروشی کوچک و دوست‌داشتنی</title>
         <description><![CDATA[<p>چهارتا از روزنامه‌نگارهای خوب این مملکت رفته‌اند و یک کتاب‌فروشی کوچک و دوست‌داشتنی راه انداخته‌اند. خیلی ذوق کردم از این کارشان، انگار که یک رویای جمعی را برآورده کرده باشند.</p>

<p>آدرس کتاب‌فروشی خوشگل‌شان هم هست: بلوار کشاورز ـ خیابان ۱۶ آذر ـ کوچه عبدی‌نژاد ـ شماره‌ی ۶. از بلوار کشاورز که بپیچید توی شانزده آذر، فکر کنم دومین کوچه سمت راست باشد، خلاصه به خیابان پورسینا و ضلع شمالی دانشگاه تهران نمی‌رسد.<br />
<br ><br />
<div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/agarbookstore.jpg" ><br />
<br ></div><br />
<br ><br />
اگر فرصت کردید، حتمن به‌شان سر بزنید و از فضای صمیمانه‌ی آن‌جا لذت ببرید. کتاب هم اگر بخرید که چه به‌تر. امیدوارم کارشان بگیرد. این آدم‌ها حق‌شان است.<br ><br ></p>]]></description>
         <link>http://www.yekpanjare.com/2010/07/1649.php</link>
         <guid>http://www.yekpanjare.com/2010/07/1649.php</guid>
         <category>daily</category>
         <pubDate>Sun, 18 Jul 2010 21:05:53 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>They’ll call me freedom</title>
         <description><![CDATA[<p>با خودم فکر می‌کردم چرا صدا و سیما فقط بخش اول آهنگ جام‌جهانی را هنگام فوتبال‌ها پخش می‌کند و تا خواننده می‌خواهد شروع به خواندن کند، صدای‌ش را سانسور می‌کند و دوباره همان بخش را تکرار می‌کند. امروز کمی اینترنت‌گردی کردم و فهمیدم به احتمال زیاد مشکل از متن آهنگ است:<br />
<p align="center"><br />
<embed src="http://www.yekpanjare.com/knaan%20-%20wavin%27%20flag%20%28fifa%20world%20cup%202010%20official%20theme%20song%29.wma"  width=100 height=25 autostart="false" loop="1"><br />
<p align="center"><br />
We all say<br />
<p align="center"><br />
When I get older<br />
I will be stronger<br />
They’ll call me freedom<br />
Just like a wavin’ flag<br />
<p align="center"><br />
And then it goes back<br />
And then it goes back<br />
And then it goes back<br />
</p></p>

<p><strong>پی‌نوشت:</strong><br />
خواننده‌ی ترانه‌ی <a href="http://aphie3.wordpress.com/2010/02/01/k%E2%80%99naan-%E2%80%93-wavin-flag-lyrics-official-worldcup-2010-anthem/">wavin’ flag</a> که آهنگ رسمی مسابقه‌ها است؛ <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/K%27naan">کنعان عبدی ورسمه</a>؛ خواننده، آهنگ‌ساز و شاعر سومالیایی - کانادایی است و این آهنگ زیبا را می‌توانید از <a href="http://www.4shared.com/audio/GV1L66kQ/Music_world_cup_2010-wwwtamash.html">این‌جا</a> دانلود کنید. </p>]]></description>
         <link>http://www.yekpanjare.com/2010/07/1648.php</link>
         <guid>http://www.yekpanjare.com/2010/07/1648.php</guid>
         <category>daily</category>
         <pubDate>Sun, 04 Jul 2010 18:00:14 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نمی‌شه غصه ما رو ...</title>
         <description><![CDATA[<p>شاید این یک یادداشت احساساتی باشد و شاید یک ساعت دیگر از این‌که آن را این‌جا گذاشته‌ام، پشیمان شوم، اما با همه‌ی این‌ها می‌خواهم بگویم هنوز که هنوز است، وقتی مثل امروز صبح، آهنگ‌هایی که پرتاب‌م می‌کنند به گذشته‌‌ی مشترک‌مان را می‌شنوم، ناخودآگاه اشک توی چشم‌هایم جمع می‌شود و دل‌م بیش‌تر از همه‌ی دنیا، برای تو تنگ می‌شود ...</p>]]></description>
         <link>http://www.yekpanjare.com/2010/06/1642.php</link>
         <guid>http://www.yekpanjare.com/2010/06/1642.php</guid>
         <category>daily</category>
         <pubDate>Wed, 23 Jun 2010 17:20:15 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>در ستایش یک ترانه، یک شعر</title>
         <description><![CDATA[<p>کم‌تر شده بود از ترانه‌ای به زبان عربی خوش‌م بیاید، چه برسد که شیفته‌اش شوم! نمی‌دانم، شاید به‌خاطر شعر پر از لطافت و زیبایی‌ش که سروده‌ی <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Nizar_Qabbani">نزار قبانی</a> است، باشد، شاید هم برای این‌که به‌نظرم <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Majida_El_Roumi">ماجدة الرومی</a> حسی که در این شعر وجود دارد را درک کرده و به درست‌ترین شکل ممکن آن را می‌خواند؛ احتمالن به هر دو دلیل.</p>

<p>آهنگ «کلمات» از آلبوم «کلمات» یکی از به‌ترین عاشقانه‌هایی است که تا به امروز شنیده‌ام. کلمه‌ها انگار با آدم بازی می‌کنند و شعر و لحن تو را با خود می‌برد. شعر پر از تصویر است و کلمه‌ها هستند که از همان بند اول که می‌شنویم «یسمعنی حـین یراقصنی» در خیال ما به رقص درمی‌آیند:</p>

<p><br />
يسمعنی حين يراقصنی /     با من که می‌رقصد، در گوش‌م نجوا می‌کند<br />
كلمات ليست كالكلمات/      کلمه‌هایی که به دیگر کلمه‌ها نمی‌ماند<br />
يأخذنی من تحت ذراعی/     زیر بازوی‌م را می‌گیرد<br />
يزرعنی باحدى الغيمات/       در میان ابرها می‌نشاندم<br />
والمطر الاسود فی عينی/     و باران تیره بر چشم‌های‌م،<br />
يتساقط زخات زخات/           هم‌چون رگ‌بار می‌بارد<br />
يحملنی معه يحملنی/        با خود می‌بردم، می‌بردم<br />
لمساء وردی الشرفات/      به ایوانی به رنگ گل‌به‌ی <br />
وأنا كالطفلة فی يده/        و من چون دختربچه‌ای در دست‌ش<br />
كالريشة تحملها النسمات/      به‌سان پری در باد<br />
يهدينی شمسا يهدينی صيفا/      به من آفتابی پیش‌کش می‌کند و تابستانی<br />
و قطيعة سنونوات/      و دسته‌ای از چلچله‌ها<br />
يخبرنی أنی تحفته/      می‌گويد که اثر هنری اويم<br />
وأساوی اّلاف النجمات/      و با هزاران ستاره برابری می‌كنم<br />
وبأنی كنز و بأنی/      که من گَنجم<br />
أجمل ماشاهد من لوحات/     زيباترين تابلويی كه او ديده<br />
يروی أشياء تدوخنی/      چيزهايی می‌گويد كه گيج‌م می‌كند<br />
تنسينی المرقص والخطوات/      چنان كه مجلس رقص و آهنگ گام‌های‌م را گم می‌كنم<br />
كلمات تقلب تاريخی/      کلمه‌هایی كه تاريخ‌م را زير و رو می‌كند<br />
تجعلنی امرأة فی لحظات/      و برای چند لحظه مرا زن می‌سازد<br />
یبنی لی قصراً من وَهم/      برايم از خيال قصری برپا می‌كند<br />
لااَسکن فیهِ سِوی لحظات/      كه در آن جز دمی زندگی نمی‌کنم<br />
وأعود ... أعود لطاولتی/      برمی‌گردم ... برمی‌گردم سر ميز خودم<br />
لاشیء معی الا ... كلـمات/     چيزی با من نيست جز ... همان کلمات</p>

<p><strong>پی‌نوشت</strong><br />
این ترانه‌ی زیبا را می‌توانید از <a href="http://www.4shared.com/audio/F8AFUFi7/01Kalemat.html?err=no-sess">این‌جا </a>دان‌لود کنید.</p>]]></description>
         <link>http://www.yekpanjare.com/2010/06/1641.php</link>
         <guid>http://www.yekpanjare.com/2010/06/1641.php</guid>
         <category>daily</category>
         <pubDate>Mon, 21 Jun 2010 03:53:49 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شرم‌آور، شرم‌آور</title>
         <description><![CDATA[<p>دولت اسراییل، کثافت مطلق است. گفت‌گو هم ندارد. به وقیحانه‌ترین شکل ممکن، و به جای عذرخواهی رسمی از جامعه‌ی جهانی، از کماندوهایی که به کشتی‌های امدادرسان به غزه حمله کرده‌اند، دست‌کم ده نفر را کشته‌اند و عده‌ی بیش‌تری را زخمی کرده‌اند، تقدیر کرده است! هرچند انتظار دیگری هم از این رژیم جنایت‌کار نمی‌رفت. خجالت‌آورتر از این نمی‌شود. شرم‌آورتر نمی‌شود.</p>

<p>بار کشتی‌ها کمک‌های انسان‌دوستانه بوده و اسراییل در آب‌های آزاد به آن‌ها حمله کرده است. تا این لحظه نیز هنوز بیش‌تر از شش‌صد نفر از فعالان حقوق بشری که مسافر این کشتی‌ها بوده‌اند، در یند اسراییل‌اند. اسراییلی‌ها می‌گویند مجبور به استفاده از خشونت شده‌اند و ابتدا مسافرهای کشتی با چاقو و میله‌های آهنی به آن‌ها حمله کرده‌اند و سربازان‌شان ناگزیر شده‌اند جواب دهند. زر مفت، چرند محض.</p>

<p>یک بار دیگر ماجرا را با هم مرور کنیم. چند کشتی در راستای فعالیت‌های بشردوستانه، کمک‌های دارویی و غذایی به غزه می‌برده‌اند، هنوز به آب‌های اسراییل وارده نشده بودند که کماندوهای اسراییلی با هلی‌کوپتر به آن‌ها حمله می‌کنند. عده‌ای به دفاع مشروع از خود برمی‌آیند و در بدبینانه‌ترین حالت ممکن با میله‌های آهنی به کماندوهای اسراییلی حمله می‌کنند، سربازان اسراییلی در جواب آن‌ها را می‌کشند. به همین سادگی.</p>

<p>دولت اسراییل به معنای واقعی کلمه، وقاحت را به انتها رسانده. در سیاست به زعم خود پیش‌گیرانه‌اش حد و مرزی نمی‌شناسد. هر غلطی دل‌ش بخواهد می‌کند و به هیچ‌وجه به کسی یا نهادی پاسخ‌گو نیست. اگر فرض را بر این بگذارد که شما ممکن است ده سال دیگر روزی به یکی از شهروندان‌ش مثلن یک پس‌گردنی بزنید، به خودش حق می‌دهد همین الان شما رابه قتل برساند.</p>

<p>و نکته‌ی دردناک‌تر هم این‌که نه سازمان ملل و نه هیچ سازمان دارای قدرت دیگری توانایی این‌که جلوی اسراییل را بگیرد، ندارد. به‌خاطر حضور آمریکا در شورای امنیت و داشتن حق وتو، هیچ‌گاه قطع‌نامه‌ای علیه اسراییل صادر نمی‌شود و بیش‌تر دولت‌های غربی نیز هنگام عمل حامی اسراییل‌اند.</p>

<p><strong>از گذشته‌ها</strong><br />
<a href="http://www.yekpanjare.com/2009/01/1438.php">جان انسان فلسطینی</a></p>]]></description>
         <link>http://www.yekpanjare.com/2010/06/1631.php</link>
         <guid>http://www.yekpanjare.com/2010/06/1631.php</guid>
         <category>daily</category>
         <pubDate>Tue, 01 Jun 2010 15:49:16 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سه‌تایی من، اینتر و مورینیو</title>
         <description><![CDATA[<p>1- مورینیو قبل از بازی گفته بود از فعالیت آتشفشان ایسلند بیش‌تر نگرانم تا بازی با بایرن. این جمله حسابی کفر مونیخی‌ها را درآورده بود. گل اول که زده شد، همه گفتند بایرن به بازی برمی‌گردد، آلمانی هیچ‌وقت ناامید نمی‌شوند. گل دوم میلیتو بایرن را ویران کرد. باواریایی‌‌ها شکست را قبول کردند. ده دقیقه‌ی آخر خودشان هم می‌دانستند گل بزن نیستند. نراتزوری با اقتدار تسلیم‌شان کرد. سوت پایان زده شد و اینتر قهرمان شد. مورینو راست می‌گفت!</p>

<p>2- نمی‌دانم از کی و چه‌طور طرف‌دار اینتر شدم. دوره‌ی نوجوانی، فوتبال برای من در سه تیم خلاصه می‌شد: تیم ملی آرژانتین، اینتر و استقلال. شبی که آرژانتین قهرمان جهان شد را هیچ‌وقت یادم نمی‌رود. محبوب‌ترین در مقابل منفورترین: آرژانتین، آلمان. بازی را تلویزیون نشان نمی‌داد. اخبار ورزشی ساعت ده و نیم شبکه‌ی دو گفت بازی دو هیچ به نفع آرژانتین است. بعد گفت دو یک، بعد دو دو! نفس‌م بالا نمی‌آمد. آلمانی‌ها مثل همیشه جبران کرده بودند. آخرین خبر خوانده شد و من حیران که بالاخره نتیجه چه‌شد. گوینده‌ی اخبار گفت پیش از خداحافظی به اطلاع‌تان می‌رسانم که آرژانتین سه دو پیش افتاد. داد زدم. آرژانتین قهرمان جهان شد. بکن باوئر ناچار شد در مقابل مارادونای وصف‌ناشدنی زانو بزند. من خوش‌حال‌ترین یازده ساله‌ی روی زمین بودم.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.yekpanjare.com/2010/05/1630.php</link>
         <guid>http://www.yekpanjare.com/2010/05/1630.php</guid>
         <category>daily</category>
         <pubDate>Sun, 23 May 2010 02:38:17 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پیش‌نهادهایی برای خواندن</title>
         <description><![CDATA[<p>من امسال به نمایشگاه کتاب نمی‌روم. به‌خاطر فضای ابلهانه‌اش، به‌خاطر محدودیت‌هایی که به‌وجود آورده‌اند و به‌خاطر این‌که وقتی خیلی راحت می‌توانم بروم شهر کتاب نیاوران، میرداماد یا ابن سینا، یا بروم زیر پل کریم‌خان، یا اصلن بروم انقلاب و با خیال راحت کتاب‌م را بخرم، دلیلی ندارد بروم توی شلوغی و به‌هم‌ریختگی مصلا و به اعصاب خودم رحم نکنم.</p>

<p>اما این روزها که حرف کتاب و کتاب‌خوانی همه جا هست، به فکرم رسید بد نیست، کتاب‌هایی را که این چند وقت گذشته خریده‌ام و به‌نظرم بد نبوده است، را این‌جا لیست کنم. اگر اهل ادبیات و ادبیات نمایشی باشید، به‌گمانم به دردتان بخورد:</p>

<p><strong>نمایش‌نامه‌ی ایرانی:</strong><br />
31/6/77 ، علی‌رضا نادری نشر قطره<br />
سعادت لرزان مردمان تیره‌روز و دیوار،علی‌رضا نادری، نشر قطره</p>

<p><strong>نمایش‌نامه‌ی خارجی:</strong><br />
اولئانا، دیوید ممت، ترجمه‌ی علی‌اکبر علی‌زاد، نشر بیدگل<br />
بازرس، آنتونی شفر، ترجمه‌ی شهرام زرگر، انتشارات نیلا<br />
ملاقات بانوی سال‌خورده، فردریش دورنمات، ترجمه‌ی حمید سمندریان، نشر قطره<br />
ازدواج آقای می‌سی‌سی‌پی، فردریش دورنمات، ترجمه‌ی حمید سمندریان، نشر قطره<br />
رمولوس کبیر، فردریش دورنمات، ترجمه‌ی حمید سمندریان، نشر قطره<br />
غروب روزهای آخر پاییز و پنجری، فردریش دورنمات، ترجمه‌ی حمید سمندریان، نشر قطره<br />
شهاب و اشترانیتسکی و قهرمان ملی، فردریش دورنمات، ترجمه‌ی آرش اباذری، نشر چشمه<br />
آندورا، ماکس فریش، ترجمه‌ی حمید سمندریان، نشر قطره<br />
خشم شدید فیلیپ هوتس، ماکس فریش، ترجمه‌ی حمید سمندریان، نشر قطره<br />
سلام و خداحافظ، آثول فوگارد، ترجمه‌ی محمود کیانوش، نشر قطره</p>

<p><strong>مجموعه داستان ایرانی:</strong><br />
کتاب ویران، ابوتراب خسروی، نشر چشمه<br />
در راه ویلا، فریبا وفی، نشر چشمه<br />
شاخ، پیمان هوشمندزاده، نشر چشمه</p>

<p><strong>مجموعه داستان خارجی:</strong><br />
کار گل، ایوان کلیما، ترجمه‌ی فروغ پوریاوری، نشر آگه<br />
شبانه‌ها، کازوئو ایشی‌گورو، ترجمه‌ی خجسته کیهان، انتشارات کتاب پارسه<br />
دن کامیلو بر سر دو راهی، جووانی گوارسکی، ترجمه‌ی مرجان رضایی، نشر مرکز<br />
دن کامیلو و شیطان، جووانی گوارسکی، ترجمه‌ی مرجان رضایی، نشر مرکز</p>

<p><strong>داستان ایرانی:</strong><br />
شب ممکن، محمدحسن شه‌سواری، نشر چشمه<br />
شمایل تارک کاخ‌ها، حسین سناپور، نشر چشمه</p>

<p><strong>رمان خارجی:</strong><br />
خانم دلوی، ویرجینیا وولف، ترجمه‌ی فرزانه طاهری، انتشارات نیلوفر<br />
خانواده‌ی پاسکوال دوارته، کامیلو خوزه سلا، ترجمه‌ی فرهاد غبرایی، نشر ماهی<br />
دختری از پرو، ماریو بارگاس یوسا، ترجمه‌ی خجسته کیهان، انتشارات کتاب پارسه<br />
سفر به دنیای خاله آگوستا، گراهام گرین، ترجمه‌ی مرتضا رستمیان، نشر علم<br />
ببر سفید، آراویند آدیگا، ترجمه‌ی مژده دقیقی، انتشارات نیلوفر<br />
قاتل در باران، ریموند چندلر، ترجمه‌ی امید نیک‌فرجام، نشر چشمه<br />
شبی عالی برای سفر به چین، دیوید گیلمور، ترجمه‌ی میچکا سرمدی، نشرچشمه<br />
ژاله‌کش، ادویج دانتیکا، ترجمه‌ی شیوا مقانلو، نشر چشمه<br />
تصویر دوریان‌گری، اسکار وایل، ترجمه‌ی رضا مشایخی، نشر جامی</p>

<p><strong>دیگر:</strong><br />
ساعت‌ساز نابینا، ریچارد داوکینز، ترجمه‌ی محمود بهزاد و شهلا باقری، انتشارات مازیار<br />
توتالیتاریسم، هانا آرنت، ترجمه‌ی محسن ثلاثی، نشر ثالث</p>]]></description>
         <link>http://www.yekpanjare.com/2010/05/1629.php</link>
         <guid>http://www.yekpanjare.com/2010/05/1629.php</guid>
         <category>daily</category>
         <pubDate>Sun, 09 May 2010 00:51:11 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تبلیغ</title>
         <description><![CDATA[<p>کلاس نکته و تست ریاضیات گسسته‌ی من (ویژه‌ی کنکور 89) از هفته‌ی آینده در آموزشگاه دخترانه‌ی فائق (افق روشن) شروع می‌شود. اولین جلسه‌ی کلاس دوشنبه‌ی آینده، سی‌ام فروردین ساعت سه بعدازظهر است و مباحث مربوط به کتاب‌های ریاضیات گسسته و جبرواحتمال در بیست جلسه جمع‌بندی خواهد شد. برای به‌دست‌آوردن اطلاعات بیش‌تر یا ثبت‌نام در کلاس با شماره‌های آموزشگاه: 88726601 و 88726602 تماس بگیرید.</p>]]></description>
         <link>http://www.yekpanjare.com/2010/04/1626.php</link>
         <guid>http://www.yekpanjare.com/2010/04/1626.php</guid>
         <category>daily</category>
         <pubDate>Mon, 12 Apr 2010 02:21:05 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>فکر می‌کنم قبلن این کارو کردم</title>
         <description><![CDATA[<p>قسمت یازدهم فصل شش لاست به‌نظر من یکی از قسمت‌های خوب این مجموعه است و موضوع اصلی سریال، یعنی بحث جهان‌های موازی ـ که اخیرن دانشمندان فیزیک کوانتوم آن را <a href="http://www.fararu.com/vdcammny.49nye15kk4.html">اثبات </a>نیز کرده‌اند. - را بیش‌تر باز می‌کند. دیالوگ بین دزموند و دنی‌یل در این قسمت در <a href="http://lostpedia.wikia.com/wiki/Flash-sideways_timeline">Flash-sideways timeline </a>، یکی از به‌ترین و روشن‌کننده‌ترین گفت‌گوهای کل سریال است:</p>

<p><strong>دنی‌یل</strong>: شما به عشق در نگاه اول اعتقاد دارین آقای هیوم؟<br />
<strong>دزموند</strong>: ببخشید؟<br />
<strong>دنی‌یل</strong>: اولین بار که دیدم‌ش، داشتم تو این موزه قدم می‌زدم، سه هفته‌ی پیش، [دزموند برمی‌گردد و به موزه‌ای که دنی‌یل اشاره کرده، نگاه می‌کند.] اون اون‌جا کار می‌کرد، وقت ناهارش بود و داشت یه شکلات می‌خورد. چشم‌های آبی آبی باورنکردنی‌ای داشت و موهای قرمز رنگ ... و به محض این‌که دیدم‌ش، درست در همون لحظه‌ ... دچار یه حسی شدم، انگار که مدت‌هاست عاشق‌ش هستم. از همون موقع اوضاع عجیب و غریب شد. [از توی کیف‌ش دفتری بیرون می‌آورد.] همون شبی که اون زن رو دیدم، از خواب بیدار شدم و این‌ها رو نوشتم. [صفحه‌ای پر از شکل و فرمول‌های ریاضی و فیزیک به دزموند نشان می‌دهد.]<br />
<strong>دزموند</strong>: حالا این‌ها چی هست؟<br />
<strong>دنی‌یل</strong>: من یه موسیقی‌دانم. هیچ ایده‌ای نداشتم این‌ها چی‌ می‌تونن باشن، به همین خاطر بردم‌شون پیش یکی از دوستان‌م توی دانشکده‌ی علوم که مخ ریاضیه. اون گفت این‌ها مال مکانیک کوانتومه. گفت این معادلات اون‌قدر پیش‌رفته‌س، که فقط یه نفر که کل زندگی‌ش فیزیک خونده می‌تونه به‌ش برسه.<br />
<strong>دزموند</strong>: حالا چه معنی‌ای می‌ده؟<br />
<strong>دنی‌یل</strong>: خب ... تصور کن یه اتفاق وحشتناکی قراره بیفته، یه فاجعه‌ی بزرگ، و تنها راهی که بشه جلوش رو گرفت، این باشه که یه حجم عظیمی از انرژی رو آزاد کرد، مثل منفجرکردن یه بمب اتمی.<br />
<strong>دزموند</strong>: [لبخند می‌زند. از چهره‌اش پیدا است که گمان می‌کند دنی‌یل خل و چل است.] تو می‌خوای یه بمب اتمی منفجر کنی؟<br />
<strong>دنی‌یل</strong>: گوش کن ... اگه همه‌ی این‌ها [به دور و اطراف اشاره می‌کند، به جهان هستی.] اگه قرار نبوده این، زندگی‌مون باشه چی؟ اگه پیش از این یه زندگی دیگه داشتیم و به دلایلی اوضاع رو تغییر داده باشیم چی؟ من نمی‌خوام بمب اتمی منفجر کنم آقای هیوم. بلکه فکر می‌کنم قبلن این کار رو کردم.<br />
<strong>دزموند</strong>: گوش‌کن رفیق، من نمی‌دونم همه‌ی این‌ها چه ربطی به من داره، به همین خاطر ...<br />
<strong>دنی‌یل</strong>: [حرف دزموند را قطع می‌کند.] پس چرا از مادرم درمورد زنی به اسم پنی پرسیدی؟ [دزموند چیزی نمی‌گوید.] برای تو هم اتفاق افتاده، مگه نه؟ تو هم حس‌ش کردی.<br />
<strong>‌دزموند</strong>: من نمی‌دونم. نمی‌دونم چه چیزی رو احساس کردم.<br />
<strong>دنی‌یل</strong>: چرا، می‌دونی. تو عشق رو حس کردی.<br />
<strong>دزموند</strong>: این غیرممکنه چون من هیچ چیزی درباره‌ی این زن نمی‌دونم. نمی‌دونم اون کجاست و حتا اصلن نمی‌دونم اون وجود داره یا نه. اون ... اون شاید فقط تو ذهن‌م باشه.<br />
<strong>دنی‌یل</strong>: نه، آقای هیوم. اون خواهر ناتنی منه.</p>

<p><strong>نه چندان بی‌ربط:</strong><br />
<a href="http://www.yekpanjare.com/2009/05/1503.php">هشتمین ضربه‌ی جولیت</a></p>]]></description>
         <link>http://www.yekpanjare.com/2010/04/1622.php</link>
         <guid>http://www.yekpanjare.com/2010/04/1622.php</guid>
         <category>daily</category>
         <pubDate>Thu, 08 Apr 2010 08:54:57 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>در مقابل چشم‌های ما</title>
         <description><![CDATA[<p>پشت علف‌های بلند، با دوربین شکاری می‌شد شیرها را دید که توی سایه دراز کشیده بودند. دو شیر نر و سه شیر ماده. برای چند دقیقه نگاه‌شان کردیم، تکان نخوردند. آن طرف دشت و به فاصله‌ی تقریبن یک کیلومتری، یک گله گورخر می‌چریدند. عقب‌تر هم چند بوفالو بی‌حرکت ایستاده بودند. رضا گفت: «شیرها، به‌خصوص شیرهای نر، هجده ساعت در روز می‌خوابند.» علی گفت: «از کجا معلوم تا حالا هفده ساعت و پنجاه و پنج دقیقه نخوابیده باشند و پنج دقیقه‌ی دیگر نخواهند بروند شکار؟» دشت ساکت بود. آن انتها، فلامینگوها و دسته‌های دیگری از پرندگان روی آب دریاچه نشسته بودند و اگر خوب دقت می‌کردی، می‌توانستی چند کفتار هم همان حوالی ببینی.</p>

<p>رضا حوصله‌اش سر رفت: «برویم یک جای دیگر.» همان موقع یک کرگدن که تا به حال دیده نمی‌شد، از پشت بوته‌ها بیرون آمد و رفت سمت شیرها. شیرهای ماده از جا جهیدند، اما نرها تکان نخوردند. کرگدن بدون کوچک‌ترین توجهی از کنار شیرها گذشت. علی گفت: «خوش‌م می‌آید شیرها را به کفش‌ش هم حساب نمی‌کند!» کرگدن آرام آرام حرکت‌ش را ادامه داد و دور شد. دشت دوباره ساکت شد. به نوئل؛ راننده‌ی لندکروز و راه‌نمای محلی‌مان؛ گفتیم که جلوتر برود. اما نوئل هیجان‌زده گفت:‌ «نه! به‌تر است کمی منتظر بمانیم. فکر کنم شیرها می‌خواهند کاری بکنند.» سه شیر ماده سرپنجه ایستاده بودند. رضا پرسید: «یعنی می‌خواهند به گله‌ی گورخرها حمله کنند؟» فاصله زیاد بود و به‌نظر می‌رسید شیرها بیش‌تر از آن‌که بخواهند حمله کنند، کمین کرده‌اند. چند دقیقه‌ی دیگر هم گذشت و اتفاقی نیفتاد.</p>]]></description>
         <link>http://www.yekpanjare.com/2010/03/1621.php</link>
         <guid>http://www.yekpanjare.com/2010/03/1621.php</guid>
         <category>daily</category>
         <pubDate>Sat, 27 Mar 2010 14:35:27 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چه چیزی به بچه‌های‌مان یاد می‌دهیم؟</title>
         <description><![CDATA[<p>1- پسرک هفت یا هشت ساله است. با او، پدر و مادرش و یک جوان سیاه‌پوست توی آسانسور ایستاده‌ایم. از ظاهر خانواده‌ی پسرک این‌طور به‌نظر می‌رسد که سنتی / مذهبی باشند. پدر ته‌ریش دارد و پیراهن‌‌ش را روی شلوار انداخته و مادر چادر به سر دارد، آن هم توی گرمای آفریقا. آسانسور در یکی از طبقه‌‌ها توقف می‌کند و جوان سیاه‌پوست خارج می‌شود. هنگام پیاده‌شدن دست‌ش می‌خورد به بازوی پسرک. آسانسور که دوباره راه می‌افتد مادرپسرک می‌گوید: «رسیدیم اتاق سریع برو دست‌ت رو با آب و صابون بشور. سیاه‌ها نجس‌اند.»</p>

<p>2- توی دست‌شویی مردانه ایستاده‌ام و در یکی از این توالت‌های دیواری کنار هم، دارم کارم را می‌کنم. پسرک و پسر دیگری که کمی بزرگ‌تر از اوست وارد دست‌شویی می‌شوند. برای چند لحظه من را نگاه می‌کنند، بعد پسرک می‌پرسد: «آقا مگه شما ایرانی نیستین؟» پاسخ می‌دهم: «چرا. چه‌طور مگه؟» پسرک با لحنی حق به جانب می‌گوید: «این توالت برای کافرهاست. آدم‌های مسلمون نمی‌تونن این‌جا دست‌شویی کنن. حرامه!» و من به این فکر می‌کنم که ذهن بچه‌های‌مان را با چه چیزهایی داریم پر می‌کنیم. </p>]]></description>
         <link>http://www.yekpanjare.com/2010/03/1620.php</link>
         <guid>http://www.yekpanjare.com/2010/03/1620.php</guid>
         <category>daily</category>
         <pubDate>Mon, 22 Mar 2010 17:54:53 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پای زن‌ها بیش‌تر در میان است!</title>
         <description><![CDATA[<p>رفته‌ایم مجتمع سینمایی پردیس ملت، تماشای فیلم عیار چهارده. توی کتاب‌فروشی، نوع آرایش و لباس‌پوشیدن دختری توجه‌م را جلب می‌کند: موهای بلندی دارد که آن‌ها را به رنگ زرد تقریبن جیغی درآورده و با شال‌گردن سفیدی که اتفاقن عرض بسیار باریکی هم دارد، بخش کوچکی از آن را پوشانده است. به جز آن، یک کاپشن کوتاه سفید و شلوار چسبان مشکی به تن دارد و بوت بلند سفیدی پای‌ش کرده است. آرایش‌ش هم از آن مدل‌ها است که احتمالن به آن می‌گویند هفت قلم. از نظر من دختر چندان زیبایی نیست اما نحوه‌ی لباس‌پوشیدن و آرایش‌ش او را میان جمع متمایز و به عبارت درست‌تر «تابلو» کرده است. برای چند لحظه تماشایش می‌کنم و بعد حواس‌م پرت می‌شود به کتاب‌های روی میز.</p>

<p>دم در ورودی سالن دوباره دختر را می‌بینیم. کمی جلوتر از ما منتظر ایستاده است. <em>میم</em>؛ هم‌سر دوست‌م؛ دختر را می‌بیند و اعتراض می‌کند: «دختره رو نگاه کنین چه سر و وضعی برای خودش درست کرده. بعضی‌ها دیگه واقعن شورش رو درمی‌آرن.» و منتظر تایید ما است. <em>میم</em> دختری کاملن امروزی است که شیوه‌ی زندگی‌اش با استانداردهای زندگی غربی بیش‌تر مطابق است تا مدل سنتی آن: تحصیل‌کرده است، کار می‌کند، اهل فیلم و موسیقی است و خوش‌پوش و به‌روز. تا آن‌جا که می‌دانم، <em>میم</em> خودش اعتقادی به حجاب، دست‌کم آن‌طور که در شرع آمده است، ندارد. </p>

<p>اعتراض <em>میم</em> برایم جالب است. بحث که می‌کنیم متوجه می‌شوم استدلال‌ش برمی‌گردد به این‌که هر جامعه‌ای عرفی دارد و باید این عرف را همه رعایت کنند. با خودم فکر می‌کنم تا حدی راست می‌گوید و حتا به‌نظر من هم مدل لباس‌پوشیدن‌ و آرایش دختر عجیب و غریب بوده است. بعد این سوال می‌آید توی ذهن‌م که: «اصلن فرض کنیم لباس‌پوشیدن این دختر عجیب و خارج از عرف جامعه باشد، چه‌طور و چرا من مشکلی با آن ندارم و می‌گذرم ولی <em>میم</em> صدایش درمی‌آید؟» بعد یادم می‌افتد توی فلان مهمانی و بهمان رستوران هم دیالوگ‌های مشابهی را از زبان خانم‌ها شنیده‌ام که به سر و وضع زن یا دختر دیگری معترض بوده‌اند. حالا سوال کلی‌تر می‌شود: «چرا خانم‌ها خودشان به خودشان بیش‌تر گیر می‌دهند؟»</p>

<p>دلایل من در پاسخ به سوال اول، برمی‌گردد به این‌که به انتخاب آدم‌ها در مسایل شخصی‌شان احترام می‌گذارم و طبیعی می‌دانم که ممکن است انتخاب بعضی‌ها با پسند من جور درنیاید. از طرف دیگر، به عرف هم اعتقاد چندانی ندارم، چون گمان می‌کنم هیچ‌کس نمی‌تواند به صورت دقیق آن را تعریف و حد و مرزش را مشخص نماید. به قول <em>ز</em>؛ دوست دیگرم؛ «لباس خود خانم <em>میم</em> از دید دیگری ممکن است خارج از عرف باشد.» اما پاسخ به سوال دوم به این سادگی نیست. شاید به این‌خاطر باشد که زن‌ها نسبت به مردها ذاتن تمایل به جلوه‌گری و موردتوجه قرارگرفتن بیش‌تری دارند و حضور فرد جلوه‌گر‌تر را برنمی‌تابند. شاید ریشه‌اش در حسادت و احساس خطر باشد و شاید اصلن این‌گونه نباشد و استنباط من به کل غلط است. نمی‌دانم!</p>

<p><strong>بی‌ربط: </strong>عیار چهارده به‌نظرم فیلم خوبی بود. تماشایش را پیش‌نهاد می‌کنم.</p>]]></description>
         <link>http://www.yekpanjare.com/2010/03/1618.php</link>
         <guid>http://www.yekpanjare.com/2010/03/1618.php</guid>
         <category>daily</category>
         <pubDate>Wed, 03 Mar 2010 02:32:11 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نیاز به شادی</title>
         <description><![CDATA[<p>امروز توی بازارچه‌ی خیریه‌ی محک، بین آهنگ‌ها و ترانه‌هایی که پخش می‌شد، یک‌دفعه از بلندگوی سالن آهنگ «<a href="http://dlb2r.com/Files/Barobax_Soosan-Khanoom_128.mp3">سوسن خانوم</a>» که فکر می‌کنم این روزها معرف حضور همه هست، با صدای بلند شروع شد به پخش‌شدن. بعد اتفاق جالبی که افتاد این بود که مردم، هم یک جورهایی متعجب شده بودند و هم رسمن خوش‌حال. از روی حالت چهره‌ها و نگاه‌هایی که رد و بدل می‌شد و حتا از روی تکان‌های کوچکی که بعضی‌ها به خود می‌دادند و قرهایی که مشخص بود توی کمر مانده! قشنگ می‌شد این را فهمید. یک جور شادی عمومی که برای چند دقیقه همه‌ی چهارصد، پانصد نفری که توی سالن بودند، در آن شریک شدند، حتا آن خانواده‌ای که در آن مادر و یکی از دخترها چادر به سر کرده بودند؛ آهنگ که شروع شد دختر برگشت به مادرش گفت: «ئه! سوسن خانوم!» و هر دو خندیدند.</p>

<p>شاید تلخ باشد ولی متاسفانه حقیقت این است که شادی عمومی از مردم ما دریغ شده است، چیزی که جامعه‌ی امروز ما، به‌خصوص بخش شهرنشین و عمومن افسرده‌اش، به‌شدت به آن نیاز دارد. شادی‌های ما، اگر اتفاق بیفتد، همه در عرصه‌ی خصوصی است، توی خانه‌های‌مان یا نهایتن مهمانی‌ها و با دوستان‌مان. ما آرام آرام تبدیل شده‌ایم به یک سری آدم‌های ناخودآگاه غمگین، انگار که اصلن باید همین‌طور باشد و قانون‌ش همین است. این را زمانی تو بیش‌تر حس می‌کنی که حتا برای چند روز از ایران خارج می‌شوی، حالا هرجا. آن جاست که می‌بینی انگار می‌شود کوچه و خیابان جور دیگری هم باشد، که موسیقی باشد، شادی باشد، رنگ باشد، که آدم‌ها، پول‌دار یا فقیر، خوش‌حال باشند، از لحظه‌های کوتاه زندگی لذت ببرند و البته هیچ اتفاق بدی هم نیفتد.</p>]]></description>
         <link>http://www.yekpanjare.com/2010/02/1614.php</link>
         <guid>http://www.yekpanjare.com/2010/02/1614.php</guid>
         <category>daily</category>
         <pubDate>Fri, 26 Feb 2010 11:06:09 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آن چهارشنبه‌شب‌های نوجوانی</title>
         <description><![CDATA[<p>چند روز پیش یک سریال به‌شدت نوستالژیک گرفتم که من را پرتاب کرد به دوره‌ی کودکی و نوجوانی. یادم هست، قشنگ یک هفته منتظر می‌ماندم که قسمت جدید آن پخش شود و زندگی می‌کردم با آدم‌های‌ش: آلبر، مونیک، ایوت، ناتالی، کسلر ... بله، دهه‌ی پنجاهی‌ها و احتمالن متولدین ابتدای دهه‌ی شصت به قبل، حتمن می‌دانند در مورد چه سریالی حرف می‌زنم: چهارشنبه شب‌ها، آن موسیقی پر ابهت که پخش می‌شد و تصویر از یک آسمان ابری می‌رفت روی جاده‌ای که دو طرف‌ش درختان بلند بود، صدای گوینده‌ را می‌شنیدی که می‌گفت: «ا<a href="http://www.imdb.com/title/tt0075579/">رتش سری</a>» و بعد ادامه می‌داد: با شرکت برنارد هپتون، جان فرانسیس، کریستوفر نیم، آنجلا ریچردس.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.yekpanjare.com/2010/02/1607.php</link>
         <guid>http://www.yekpanjare.com/2010/02/1607.php</guid>
         <category>daily</category>
         <pubDate>Sat, 13 Feb 2010 21:10:56 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
