کجا بود که گم شدیم؟

September 20, 2007

«بعدازظهر دوشنبه‌ای در ژانویه، که به‌طور غیرعادی گرم بود، او به یک فروشگاهِ زنجیره‌ای رفت، دو قوطی خمیرریش خرید و یک چاقوی آلمانی، که آن‌قدر بزرگ بود که می‌شد گوش ِ فیل را با آن برید. او به خانه رفت و وان را پر کرد. کمی یخ از یخچال برداشت، یک بطری اسکاچ را تا ته نوشید، توی وان رفت، و رگ‌ِ مچ ِ خود را زد. مادرش جسد او را دو روز بعد پیدا کرد. پلیس‌ها آمدند و کلی عکس گرفتند. خون، حمام را به رنگ آب‌ِ گوجه‌فرنگی کرده بود. پلیس، آن را یک خودکشی به حساب آورد. گذشته از همه، درها از داخل قفل بودند؛ و البته مقتول خودش چاقو را خریده بود. اما چرا او دو قوطی خمیرریش خرید، وقتی تصمیم نداشت مصرف‌شان کند؟ هیچ‌کس نمی‌داند.» [1]




اگر دل‌تان برای خواندن چند داستان‌کوتاه خوب، متفاوت و البته تفکربرانگیز تنگ شده، مجموعه داستان: «کجا ممکن است پیدایش کنم» [2]، نوشته‌ی هاروکی موراکامی، انتخاب بسیار درستی است. موراکامی نویسنده‌ی بزرگ و شناخته‌شده‌ی ژاپنی، متاسفانه تا به چندی پیش در ایران به‌طور کامل ناشناس باقی مانده بود. تا آن‌جا که من خبر دارم، تا به حال فقط یک داستان‌کوتاه به نام «شیرینی ِ عسلی» در مجموعه‌ی «خوبی ِخدا» [3]، همین کتابِ «کجا ممکن است پیدایش کنم» و رمان ِ «کافکا در ساحل» [4] از او به فارسی چاپ شده است.

داستان‌های موراکامی نثر روان و ساده‌ای دارند، به راحتی خوانده می‌شوند، اما به راحتی فهمیده نمی‌شوند. معمولن داستان‌ها جایی تمام می‌شوند که انتظارش را نداریم، انگار که هر خواننده باید خودش داستان را کامل کند. حس ِ غالبِ من در پایان بیش‌تر ِ داستان‌ها این بود که: «چرا این داستان نوشته شده؟ موراکامی می‌خواسته چه چیزی به ما بگوید؟»

ادامه‌ی"کجا بود که گم شدیم؟"




بازمانده‌ی روز

August 13, 2007

چه‌قدر خوب است این كتاب بازمانده‌ی روز! آن‌قدر خوب كه باور نمی‌كنید. با این‌كه حمیدرضا و چند نفر دیگر پیش‌تر به من گفته بودند كه كتاب خوبی است این بازمانده‌ی روز، و به همین خاطر با توقع خواندن یك كتاب خوب سراغش رفتم، اما با این همه، باز هم خواندنش تمام و كمال غافل‌گیرم كرد. در حقیقت به هیچ وجه انتظار كتابی تا این اندازه خوب را دیگر نداشتم. به خصوص كه دریابندری با ترجمه‌ی بی‌نظیرش ارزش این شاه‌كار را بدون شك، دو برابر كرده است.

فكر می‌كنم هر چه درباره‌ی كتاب بگویم، بی‌فایده است. خودتان باید بخوانید تا بفهمید چه می‌گویم و لذت فراموش‌ناشدنی خواندنش را ببرید. كلمه‌ها را می‌توانید در این كتاب تك‌تك حس كنید، به نیمه‌های كتاب كه رسیدید، نگران این شوید كه حیف، چه زود دارد تمام می‌شود! و در آخر، آن‌جا كه استیوتز به ناگاه گریه‌اش می‌گیرد، شما هم هم‌راه او اشك در چشمانتان جمع شود و بالاخره افسوس بخورید، هم به خاطر استیونز و میس كِنتِن و هم به‌خاطر تمام‌شدن این روایت فوق‌العاده.

بازمانده‌ی روز داستان مردی است به نام استیونز كه بیش از سی سال در خانه‌ی یكی از خاندان اشرافی انگلستان سرپیش‌خدمت بوده است و حالا دارد خاطراتش را در حین یك سفر شش روزه بازگو می‌كند. اگرچه روایت استیونز، داستانی چند وجهی است، اما وجه غالب آن، داستان عشق هیچ‌گاه به زبان‌نیامده و ناكام اوست به میس كِنتِن، یكی از هم‌كارانش در همان خانه‌ی اشرافی كه كار می‌كرده است.

ادامه‌ی"
بازمانده‌ی روز"




سبکی تحمل‌ناپذیر هستی

August 27, 2006

او کنار ترزا که به خواب رفته بود، از یک پهلو به پهلوی دیگر می‌غلتید و به آن‌چه که سال‌ها پیش ترزا به او گفته بود فکر می‌کرد. روزی از دوستش (ز) صحبت می‌کردند و ترزا گفته بود: «اگه تو رو ندیده بودم، مسلماً عاشق اون می‌شدم.»

همان وقت هم این گفته، توما را در حزنی عمیق فرو برده بود. ناگهان پی برد که ترزا کاملاً تصادفی عاشق او شده و می‌توانسته جای او مجذوب دوستش شود. خارج از عشق تحقق‌یافته‌ی او نسبت به توما ـ در قلم‌رو احتمالات ـ به تعداد بی‌شمار هم عشق‌های محتمل به مردهای دیگر نیز وجود داشت.

برای همه‌ی ما تصورناپذیر است که یگانه عشق‌مان چیزی سبک و سست باشد، چیزی فاقد وزن باشد، می‌پنداریم عشق ما آن‌ چیزی است که ناگزیر باید باشد، که بدون آن زندگی ما از دست رفته است. خودمان را متقاعد می‌کنیم که بتهوون، محزون و با موهای پریشان، «ضروری است» را به‌خصوص به خاطر عشق بزرگ ما می‌نوازد. توما نظر ترزا را درباره‌ی دوستش (ز) به یاد می‌آورد و می‌دید که «ضروری است» مایه‌ی اصلی حدیث یگانه‌ی عشق او نبوده، بلکه «می‌توانست کاملاً طور دیگری اتفاق افتد» مایه‌ی اصلی آن بوده است.

ماجراهای عشق‌شان را مرور کرد:

هفت سال پیش «اتفاقاً» یک مورد سخت تورم نخاع در بیمارستان شهری که ترزا در آن کار می‌کرد، پیش آمد. رئیس بخش بیمارستان به فوریت برای مشاوره به آن‌جا خوانده شد. اما رئیس بخش «اتفاقاً» از بیماری سیاتیک رنج می‌برد و چون قادر به حرکت نبود، توما را به جای خود به بیمارستان شهرستان فرستاد. از پنج مهمان‌خانه‌ی شهر، او «اتفاقاً» به هتلی رفت که ترزا در آن کار می‌کرد. قبل از حرکت «اتفاقاً» چند دقیقه برای نوشیدن آبجو فرصت داشت. ترزا «اتفاقاً» وقت کارش بود و «اتفاقاً» مسئول میز او بود. بنابراین یک رشته «اتفاق» شش‌گانه لازم بود که او را به سوی ترزا بکشاند، گویی اگر به حال خود گذاشته شده بود، به هیچ جا نمی‌رفت.

حالا او به خاطر ترزا به بوهم بازگشته بود. تصمیمی چنان مقدر بر عشقی به غایت «اتفاقی» استوار بود، عشقی که بدون بیماری سیاتیک رئیس بخش، حتی وجود نمی‌داشت. اکنون این زن، تجسم «اتفاق مطلق» در کنارش خوابیده بود و در خواب نفس‌های عمیق می‌کشید ...

سبکی تحمل‌ناپذیر هستی/ میلان کوندرا



ابر شلوارپوش

August 18, 2006

[با ماياکوفسکی و بورليک] رفتيم طرف دريا. ماياکوفسکی چشم از دوردست برنمی‌داشت و خط افق را می‌کاويد. مردم در گرداگردمان، در زير آفتاب [اودسا] مشغول گردش بودند. يک‌دفعه، چشمم افتاد به دختر بسيار جذابی: قدبلند،‌ خوش‌‌اندام، چشم‌های زيبای پربرق ... خلاصه خوشگل، به‌تمام معنا خوشگل ... [به مايا کوفسکی] گفتم: «ولوديا، عجب تيکّه‌ای!» ماياکوفسکی برگشت و دختر را با دقت برانداز کرد و يک‌هو بی‌قرار شد: «شما دو تا بهتره همین‌جا بمونيد تا من برگردم ... يعنی منظورم اينه که شماها بهتره بريد مهمان‌سرا ... يعنی هر کاری دلتون خواست بکنين، اما من يک کار خيلی مهمی برام پيش‌اومده و بايد ... منظورم اينه که قرارمون باشه مهمان‌سرا درست سر ساعت ... يعنی درست نمی‌دونم چه ساعتی،‌ اما قرارمون باشه مهمان‌سرا ... من کار دارم ... » وقتی ماياکوفسکی بالاخره برگشت مهمان‌سرا، فوق‌العاده هيجان‌زده بود، لبخند می‌زد و حواسش پاک پرت بود و اصلاً به ماياکوفسکی هميشگی شبيه نبود. [۱]

ادامه‌ی"ابر شلوارپوش"



چالش​های حقوق بشر

May 17, 2006

خوش​بختانه فرصت شد تا یه نگاهی به این کتاب " چالش​های حقوق بشر " ، ترجمه​ی فروغ پوریاوری، نشر آگه، بندازم و دو سه تا از مقاله​ها​ش رو بخونم. فوق​العاده کتاب خوبیه و شدیدآ توصیه می​کنم بخونینش. به خصوص مقاله​ی عالی ادوارد سعید رو با عنوان " تاملاتی در باب تبعید و مهاجرت روشن​فکران " که نوشته​ی بسیار دقیق، موشکافانه، هوشمندانه و البته دردناکیه و موقع خوندنش من مدام داشتم به ایرانی​های بی​شماری - از جمله خیلی از دوستام- که به هر دلیلی مجبور شدن یا ترجیح دادن از ایران برن، فکر می​کردم.

***

چند سال پبش مدتی با فيض احمد فيض، بزرگ‌ترين شاعر اردو زبان بودم. رژيم نظامی ضياء او را از زادگاهش پاکستان تبعيد کرده بود و او در بيروتِ پاره پاره از مبارزات پناه يافت. طبيعتاً صميمی‌ترين دوستانش فلسطينی‌ها بودند، اما من احساس می‌کردم که با اين‌که ميانشان تشابه روحی وجود داشت، اما هيچ چيزشان واقعاً با هم نمی‌خواند: زبان، سنت شاعرانه يا تاريخچه‌ی زندگی.

فقط يک‌بار، موقعی که اقبال احمد يک دوست و يک تبعيدی ديگر پاکستانی به بيروت آمد، به‌نظر آمد که فيض بر احساس غرابت دائمی‌اش چيره شده. ديروقت شبی سه تايی دررستوران کثيفی در بيروت نشسته بوديم و فيض شعر می‌خواند. پس از مدتی او و اقبال از ترجمه کردن اشعار برايم دست کشيدند؛ اما هم‌چنان که شب به کندی می‌گذشت، اين ديگر اهميت نداشت. آن چه ناظرش بودم نيازی به ترجمه نداشت: بازی بازگشت به خانه بود که از طريق اعتراض و شکست نمود می‌يافت، گويی که انگار بخواهند بگويند: «ضياء ما در وطنيم» و صد البته آن کسی که واقعاً در وطن بود و صدای‌شان نمی‌شنيد ضياء بود.

رشيد حسين فلسطينی بود. او اشعار بياليک شاعر بزرگ مدرن عبری زبان را به زبان عربی ترجمه می‌کرد و فصاحتش او را در دوره‌ی ما به عنوان يک خطيب و ملی‌گرای بی‌هم‌تا تثبيت کرد. او در آغاز به‌عنوان روزنامه‌نگاری عبری زبان در تل‌آويو کار می‌کرد و حتی در همان حال که از ناصريسم و ملی‌گرايی عرب حمايت می‌کرد، موفق شد باب گفت‌وگو را ميان نويسندگان يهود و عرب باز کند.

زمانی رسيد که ديگر نتوانست فشار را برتابد و به نيويورک عزيمت کرد. با يک زن يهودی ازدواج کرد و شروع به کار در دفتر دفتر سازمان آزادی‌بخش فلسطين در سازمان ملل متحد کرد، اما با عقايد نامتعارف و لفاظی‌ آرمان‌شهری‌اش مرتب مافوق‌هايش عصبانی می‌کرد.

او در ۱۹۷۲ راهی جهان عرب شد اما چند ماه بعد به آمريکا بازگشت: در سوريه و لبنان احساس غربت و در قاهره احساس بدبختی کرده بود. نيويورک دوباره او را در پناه خود گرفت، اما دوره‌های بی‌پايان مشروب‌خوری و بطالت نيز همين کارها را با او کرد. زندگی‌اش ويران بود اما هم‌چنان يکی از خوب‌ترين انسان‌ها باقی ماند. او يک شب در پی يک مشروب‌خوری سنگين، هنگامی که در بسترش سيگار می‌کشيد، از دنيا رفت. سيگارش به آتشی دامن زد که به کتاب‌خانه‌ی کوچک و نوارهای کاست‌اش که عمدتاً نوار اشعاری بود که شاعران خوانده بودند سرايت کرد. دود ناشی از سوختن نوارها خفه‌اش کرد. جسدش را برای تدفين به وطن، دهکده‌ی کوچکی به نام موس‌موس که خانواده‌اش هنوز در آن سکونت داشتند، بازگرداندند.

اين‌ها و بسياری ديگر از شاعران و نويسندگان در تبعيد، به شرايطی شأن و اعتبار می‌دهند که برای انکار کردن شأن و اعتبار وضع شده است: يعنی محروم کردن مردم از هويت ...

***

آن‌چه خوانديد، بخشی از مقاله‌ی بسيار دقيق و صد البته دردناک ادوارد سعيد بود با عنوان «تاملاتی درباره‌ی تبعيد و مهاجرت روشن‌فکران» که پيش از آن نيز به آن اشاره کرده بودم.

مقاله اين گونه آغاز می‌شوند: «انديشيدن در باب تبعيد عجيب جذاب، اما تجربه‌اش وحشتناک است. [تبعيد] شکافی اجباری و التيام‌ناپذير ميان انسان و زادگاهش، ميان خود و خانه‌ی حقيقيش است: هرگز نمی‌توان بر اندوه ذاتی‌اش چيره شد.»

سعيد اين سوال را مطرح می‌کند که:‌ «اما اگر تبعيد حقيقی وضعيت فقدان نهايی است پس چرا به اين راحتی تغيير شکل داده و به يک مضمون توانمند، حتی بارورکننده‌ی فرهنگ مدرن تبديل شده است؟» و اشاره می‌کند فرهنگ مدرن غرب تا حد زيادی اثر تبعيدی‌ها، پناهندگان سياسی و آوارگان است و از قول جورج اشنايدر منتقد نقل می‌کند که: ‌«ادبيات قرن بيستم نوعاً به تمامی "برون‌مرزی" است، ادبيات تبعيد و درباره‌ی تبعيدی‌ها است و مظهر عصر پناهندگی است. »

ادوارد سعيد در ادامه از پيوند بين ملی‌گرايی و تبعيد می‌گويد و ارتباط اين دو را با هم بررسی می‌کند: «ملی‌گرايی‌ها درباره‌ی گروه‌ها هستند، اما تبعيد در معنايی بسيار موشکافانه تنهايی‌ای است که در بيرون از گروه تجربه می شود: احساس محروميت ناشی از نبودن با ديگران در محل سکونت گروهی ... تبعيد برخلاف ملی‌گرايی يک وضعيت وجودی گسسته است. تبعيدی‌ها از ريشه‌های خود، سرزمين و گذشته‌ی خود جدا شده‌اند ... آن‌ها، که نياز مبرمی به دوباره ساختن زندگی‌های فروپاشيده‌ی خود دارند، معمولاً ترجيح می‌دهند که خود را بخشی از يک ایدئولوژی پيروز يا آدم‌های بازسازی شده بپندارند ... تبعيد وضعيت بخيلی است. آن‌چه به دست می‌آوريد درست همان چيزی است که اصلاً دلتان نمی‌خواهيد در آن شريک باشيد و در ترسيم مرزهای پيرامون شما و هم‌وطنانتان است که کم‌جاذبه‌ترين جنبه‌های زندگی در تبعيد پديدار می‌شوند: احساس مبالغه‌آميز هم‌بستگی گروهی ...»

ادوارد سعيد اگرچه تمايزهايی بين تبعيدی‌ها، پناهندگان، ترک تابعيت کردگان و مهاجرين قائل است، اما در اين مقاله واژه‌ی تبعيدی را به طور عام در مورد: "کسانی که به اجبار نمی‌توانند به وطن بازگردند يا به دلايل شخصی يا اجتماعی، در کشور بيگانه‌ای زنندگی می‌کنند"، به کار می برد. سعيد معتقد است: «بخش زيادی از زندگی تبعيدی صرف خنثی‌کردن لطمه‌ی ناشی از گيجی و سرگشتگی، از طريق خلق دنيايی نو برای زندگی می‌شود ... دنيای جديد تبعيدی منطقاً دنيايی غيرطبيعی است و واقعيت‌گريزی آن به افسانه می‌ماند ... تبعيدی‌ها صرف‌نظر از ميزان خوبی وضع و روزشان هميشه آدم‌های عجيب و غريبی هستند که تفاوت خود را (حتی هنگامی که از آن سوءاستفاده می‌کنند) به گونه‌ی نوعی يتيمی احساس می‌کنند ... اين معمولاً به سازش‌ناپذيری‌ای تبديل می‌شود که به راحتی ناديده گرفته نمی‌شود. لج‌بازی، افراط‌کاری، گزافه‌گويی: اين‌ها مشخصه‌ی انواع تبعيدی بودن، روش‌هايی برای مجبورکردن دنيا به پذيرفتن بينشتان هستند که چون در واقع خواهان پذيرفته شدنش نيستيد، غيرقابل‌قبول‌ترش می‌سازيد. هرچه باشد، بينش خودتان است. آرامش و خويشتن‌داری آخرين چيزهايی هستند که ملازم کار تبعيدی‌ها هستند ...»

اما از نگاه ديگری نيز می‌توان به تبعيدی‌ها نگريست:‌« تبعيدی‌ می‌داند که در دنيای مادی (غيرمذهبی) و رخ‌دادپذير، وطن‌ها هميشه موقتی‌اند. مرزها و حصارهايی که ما را در امن و امان اراضی‌ای آشنا محصور می‌کنند، می‌توانند به زندان هم تبديل بشوند و اغلب فراتر از منطق يا ضرورت از آن‌ها دفاع می‌شود. تبعيدی‌ها مرزها را در می‌نوردند و موانع تفکر و انديشه را در هم می‌شکنند.»

سعيد از قول هوگوی اهل سن‌ويکتور، راهب قرن دوازدهم می‌گويد: « انسانی که وطن خود را دل‌انگيز می‌داند، هنوز آدم مبتدی آسيب‌پذيری است؛ آن کس که در نظرش هر خاکی به خاک وطن می‌ماند، نيرومند شده است؛ اما آن کسی کامل است که تمام دنيا در نظرش سرزمينی بيگانه است. روح آسيب‌پذير علاقه‌ی خود را روی يک نقطه از جهان متمرکز کرده است؛ انسان نيرومند عشق خود را به تمام مکان‌ها گسترانيده است؛ انسان کامل عشق خود را نابود کرده است.»

ادوارد سعيد معتقد است: «در حالی که حرف زدن از لذات تبعيد شايد عجيب و غريب به‌نظر بيايد، اما چيزهای مثبتی هم بايد درباره‌ی برخی از وضعيت‌های آن گفت: "تمام دنيا را به مثابه‌ی يک سرزمين خارجی " ديدن خلاقيت بينش را امکان‌پذير می‌سازد. اکثر انسان‌ها اساساً يک فرهنگ، يک محيط و يک وطن را می‌شناسند؛ تبعيدی‌ها دست‌کم بر دو مکان وقوف دارند و اين تکثر ديد نوعی آگاهی از ابعاد هم‌زمان را ايجاد می‌کند، آگاهی‌ای که ـ عبارتی از موسيقی وام بگيريم ـ چندآوايی است.

برای تبعيدی‌ها عادات زندگی، احساس يا فعاليت در محيط جديد به گونه‌ای اجتناب‌ناپذير در برابر خاطره‌ی اين چيزها در محيط ديگر رخ می‌دهند. بنابراين هر دو محيط، هم محيط جديد و هم محيط قديم، زنده و واقعی‌اند و به گونه‌ای چندآوايی با هم وجود دارند. در اين نوع درک، لذت بی‌پايانی وجود دارد، به‌خصوص اگر تبعيدی بر هم‌کناری‌های ديگری که از قضاوت سنتی می‌کاهند و بر حس هم‌دردی حاکی از قدردانی می‌افزايند، وقوف داشته باشد. در رفتارکردن به گونه‌ای که گويی هر کجا پيش‌آيد خوش‌آيد، احساس موفقيت به‌خصوصی نيز وجود دارد.»

پاراگراف پايانی مقاله‌ی سعيد، به نوعی چکيده‌ی همه‌ی آن چيزی است که وی تلاش داشته است، بگويد: «با اين همه، [تبعيدی] هم‌چنان پرمخاطره باقی می‌ماند: عادت فريب‌کاری هم خسته‌کننده است و هم اعصاب خرد کن. تبعيد هيچ‌گاه وضعيت حاکی از خشنودی، آرامش يا امنيت نيست. تبعيد به زعم والاس استيونس ذهن "زمستانی" است که در آن غم‌انگيزی تابستان و پاييز و توانش بهار نزديک اما دست‌نيافتنی‌اند. شايد اين شيوه‌ی ديگری است برای گفتن اين‌که زندگی تبعيدی طبق تقويم متفاوتی حرکت می‌کند و کم‌تر از زندگی در وطن فصلی و آرام است. تبعيد زندگی‌ای است که بيرون از نظم هميشگی هدايت می‌شود. آوارگی، غيرمتمرکز و چندآوايی است؛ اما به محض اين‌که آدم به آن عادت می‌کند، نيروی اضطراب‌آورش بار ديگر پديدار می‌شود.»



لکه‌های ته فنجان قهوه

January 09, 2004

نيمه های فيلم بود. دستش را از دست علی بيرون کشيد.

_ حالت خوب نيست؟

می دانست بايد حالش خوب نباشد. به علی هم همين را گفت. از سالن که بيرون آمدند، آيدا با خود فکر کرد او هم به سادگی همه شان است. چشم های علی دو دو می زد. نگران آيدا بود.

_ می خوای برات چيزی بگيرم؟

تشکر کرد. بهانه آورد که قرص هايش توی خانه جا مانده. ساعت هشت بايد بهروز را می ديد. دست کم سه ربع دير کرده بود. وقت خداحافظی، توی دلش به نگاه رمانتيک علی خنديد. بايد مودبانه تمامش می کرد.

_ برای دسته گل ممنونم!

پسر خوبی بود؛ ساده و صميمی و با بلاهت استاندارد. از آن هايی نبود که مثل بهروز بخواهد زياده روی کند. خيلی دير شده بود. فکر کرد می تواند کلاس دانشگاه را برای بهروز بهانه کند، اما نتوانست چند دليل درست و حسابی ديگر دست و پا کند.

توی تاکسی فکر کرد بهروز مورد مناسبی است. نبايد می گذاشت بچه از دست برود. بهروز جرئتش را داشت. مثل بقيه شان نبود. با اين وجود از خودش پرسيد، اين پُل، چه قدر می تواند محکم باشد؟سبد گل سرخ را توی دست هايش پائيد. نور از پنجره ی ماشين تو می زد و روی سبد می دويد. از فکر اين که بخواهد بهروز زا هميشه ببيند و با هم زندگی کنند، لذتی عجيب، تمام رگ هايش را پر کرد؛ لذتی که ترس آور هم بود. نمی توانست عادی شدن را تحمل کند و هميشه يک نفر عادی می شد؛ حتی بهروز.

وقتی بهروز در را باز کرد، همه چيز مثل هميشه خوب بود. اول از همه سبد گل سرخ علی را داد به بهروز. وقتی داشت سبد گل سرخ را هديه می داد، حس کرد آن چه عشق نام گرفته بيشتر ظرفيت آدم ها برای بلاهت است و بهروز در اين مورد ظرفيت کمی نداشت؛ همين طور علی.

خوش بختانه بهروز خيلی به دير آمدن آيدا توجه نکرد. تنها سعی کرد يک راست برود سر اصل مطلب. بهروز درست حالت کسی را داشت که می خواهد پلی را که آيدا رويش ايستاده خراب کند. آيدا هم ضمن آن که نمی خواست زياد به سبد گل سرخ روی ميز توجه کند تا ناخودآگاه خنده اش نگيرد، سعی کرد از خراب شدن پل جلوگيری کند.

وقتی آيدا داشت سوار تاکسی تلفنی می شد، تنها نتيجه ی قطعی از آمدنش، سبد گل سرخ روی ميز بود.

_ برای گل متشکرم.

و آيدا همين که سواری راه افتاد، فکر کرد خوبی شب اين است که نيشخند آدمی را توی خودش پنهان می کند.



رودِ راوی

January 04, 2004

از ابوتراب خسروی اول ديوان سومنات را خوندم بعد بقيه ی کاراش رو. يه بار هم تو جلسات داستان خونی کارنامه زمان مرحوم گلشيری ديدمش که اتفاقا نقد همون مجموعه ی داستان ديوان سومناتش بود. ديوان سومنات رو هنوز که هنوزه خيلی خيلی زياد دوست دارم. به نظرم يه جور نقطه عطفه تو داستان کوتاه امروز ايران. بعد از اون رفتم هاويه رو هم پيدا کردم و خوندم و البته خُب با اين که خوب بود مث ديوان سومنات نمی شد و اسفار کاتبان هم که پارسال چاپ شد تندی با شوق و ذوق خريدم و خوندم و با اين که بد نبود ولی راضيم نکرد ...

و اما رودِ راوی ...

پريشب خريدمش و ديشب خوندمش. هنوز گيجم. يعنی حسابی گيجم. يه جور عجيبيه. يعنی ديگه زيادی يه جور عجيبيه. البته نثرش فوق العاده است. يعنی اصلا اين ابوتراب تنها آدميه که می تونه به نثر قديم بنويسه و من می تونم باهاش راحت ارتباط برقرار کنم و راحت بخونم و لذت ببرم. يه جورم سختی داره ها. اما می ارزه. يعنی لذتش عميقه قشنگ ... بعدش طرح رمان خيلی غريبه . يعنی اون طور نيست که يه روايت ساده باشه. يه جور چند لايه گی داره توش. يه جوری ولت نمی کنه. يعنی بعدش که خونديش ولت نمی کنه و مجبورت می کنه بهش فکر کنی. که چی شد اين؟ قشنگ معلومه روش کار کرده. البته هنوز گيجم. و شايد يه دور ديگه بايد بخونمش. نمی دونم ...

يکی دو قسمتشو می ذارم اين جا تا با نثرش آشنا شين:

... حق با عمو بود. من هر روز به مجلس مولايم مولوی عبدالمحمود می رفتم و او از سياليت نحو صحبت می نمود. و اين سياليت را از وجوه حضرت حق که دز کلام متجلی گشته می دانست. هم چنين ايمان به جسميت کلمه را به عين ايمان به جسميت آتش می دانست. که البته از آتش به جز حقيقت سوختن چيزی صادر نمی گردد و از جسميت کلمه به جز قطعيت امر چيزی حاصل نمی آيد. مفتاحيه را متهم می نمود که جسم کلمه را تهی از حقيقت نموده اند تا خفيه گاه شيطان رجيم کنند و از اين ترفند شعر حاصل نمايند که از جنش همان آتش است. آن ها مدعی شناخت کلمات اند و لکن برايشان ارجح است به جای آن که در کلمه ای حقيقت حق مستحيل شود، پاره ای از وجود يا جنود شيطان را مستقر گردانند. که حتما کلمه شعر باشد که عين شر است تا که کلمه ای از جنس حقيقت و منبع فيض ازلی.
و من عين نظرات مولوی عبدالمحمود را از قول خود برای عمو می نوشتم. و عمو هربار از مفتاحيه دفاع می نمود و می نوشت اوليا مفتاحيه آتش را نقطه ی شروع خلقت جهان می دانند. و ايمان به شعر به همين علت می باشد که از جنش آتش است و کلمات شعر به مثابه ی مجاز آتش است نه عين آتش. که تنها احساس سوزندگی را ايجاد می کند ...

و يا در جای ديگری:

... وقتی اولين تازيانه ها بر شانه هايم شعله کشيد، من به گايتری گفتم پيچش اين شلاق ها به دور شانه ام چه قدر شبيه است به دست های تو. شبيه به دست های تو می رقصند بر شانه هايم، هنگامی که با آهنگ رود می رقصيدی.
و هنوز هم نمی دانم که اين شلاق ها بودند که بر شانه هايم می پيچيدند يا دست های گايتری. من به گايتری گفنم همان طور که دست هايت در رقص تکثير می شوند، شلاق هم در رقصش بر پوست شانه هايم تکثير می شود. همان طور که تو در هر جايی نمی رقصی، شلاق هم هرجايی نمی رقصد. تنها در جايی مثل شانه های من می رقصد. بدون آداب هم می رقصد. بايد جايی برقصد که زيبايی لرزش کشاله هايش به چشم بيايد. که موزونی رفتارش به جمعيتی لذت ببخشد. گايتری تو هم وقتی می رقصی دست هايت در هوا تکثير می شود مثل اين شلاق. او هم همين حالا دارد بر پوست تنم تکثير می شود ...



آن طرف خيابان

December 24, 2003

امروز داستان آن طرف خيابان نوشته ی جعفر مدرس صادقی که امسال جايزه ی ادبی يلدا تو زمينه ی انتخاب بهترين داستان کوتاه برد رو خوندم و خيلی خوشم اومد. اگه وقتشو داشته باشين، به خوندنش می ارزه. يه قسمتش رو می ذارم اين جا:

... هر وقت نشسته بود پای منقل، اگر کسی تلفن می زد، می گفت «دستم بنده». محبوبه که می نشست کنارِ دستِ او، گوشی تلفن را بر می داشت و می گذاشت دمِ گوشش. چون که استاد آن قدر دستش بند بود که حتا فرصت نداشت گوشیِ تلفن را بردارد و آن وقت استاد به هر کسی که آن طرفِ خط بود و کاری داشت، می گفت «دستم بنده» و می گفت « مهمان دارم» و بعد، محبوبه گوشی را می گذاشت سرِ جاش. حالا هم، درست در همين لحظه، يک نفر کنارِ دستِ او نشسته است و گوشی را چسبانده است دمِ گوشِ او تا او توی دهنیِ گوشی بگويد «دستم بنده» و بگويد « مهمان دارم» و بعد که گوشی را گذاشتند، هر دو تا به ريشِ آن که آن طرفِ خط بود بخندند. استاد هميشه دوست داشت پای منقل که می نشست، يک نفر کنار دستِ او نشسته باشد. يک نفر دختر خوشگل مُشگل و تر گل ورگل. هر که می خواهد باشد. فقط دختر باشد و خوشگل مُشگل باشد و خوش ناز و ادا باشد، تا استاد همان طور که مشغول است قُربان صدقه اش برود و دستی به سر و گوشش بکشد. فقط همين. استاد فقط تا همين حد می آيد جلو. فقط تا حد لاس زدن و دستمالی کردن ...



فرهنگ لغات زبان مخفی

November 19, 2003

کتاب « فرهنگ لغات زبان مخفی**» رو ديدين؟ خيلی چيز باحاليه! يه فرهنگ خيلی جالبيه درباره ی لغات و اصطلاحاتی که جوونا و نوجوونای امروزی، به خصوص يه کم خلاف تراشون استفاده می کنن.

هر اصطلاح عجيب غريبی هم که فکر کنين، تو اين فرهنگه هست. اونم با مثال و شرح و تفصيل که قشنگ آدم متوجه بشه!

چندتا کلمه رو که اين فرهنگه معنی کرده می نويسم اين جا، تا دستتون بياد چه جوريه:

تريپ: [ از trip انگليسی.]
1- معنی رمزی هر چيزی.
مثال: امشب اومدی تريپو با خودت بيار.
2- دور، نوبت.
مثال: نوبت منه، بذار يه تريپ برم.
3- برنامه.
مثال: امشب تريپ چيه؟
4- اوضاع، جَّو.
مثال: امشب اين جا تريپ دعوايی بود.
5- نوع.
مثال: يه تريپش اين جوريه.

قه ثانيه: بلافاصله، در حداقل زمان ممکن.
مثال: تو قه ثانيه واست ميارمش.
مترادف ها: سيم ثانيه، ايکی ثانيه، سه سوت.

جواد توترک: مرد روستايی يا شهرستانی که هنوز کاملا شبيه شهرنشينان درنيامده باشد.
مثال: چندتا جواد توترک تو کوچه ی ما زندگی می کنن.

حاصل ازدواج فاميلی: اتوموبيل ماتيز.
مثال: حاصل ازدواج فاميليش تصادف کرده.
مترادف ها: جاروبرقی، کوالا، جاصابونی، رنوی تحصيل کرده، دوو منگول.

خاله: زنان با آرايش غليظ و دارای سن بيش از سی سال.
مثال: يارو ديگه خاله شده؛ خاله ها اين روزا زياد شدن.

آخر کتاب هم يه سری نموداره که کلمات هم معنی رو آورده. مثلا برای آنگول معادل های زير آورده شده:

گاگول، يول، اُس، اُسخف، اُسکول، اوش ترمز، ايسکليدی، شاسکول، شاسکوله مو، شاس ليت، شافتولی، شامبوسکولی.

درمجموع واقعا می شه گفت کتابه، کتاب خيلی جالبيه و البته يه مقدمه ی خوبی هم داره که آدم وقتی می خونه، می بينه که گرد آورندگانش خيلی علمی و دقيق کار کردن، يه مطالعه ی آماری خوب داشتن و کارشون تا حد زيادی روی اصول بوده.

اما يه چيز جالب که امروز درباره ی همين کتابه شنيدم، اين بود که حداد عادل که رئيس فرهنگستانه، گير داده به مسجد جامعیِ وزير ارشاد، که چرا مجوز دادين اين کتابه چاپ شه و خودت روت می شه اين کتابه رو بدی بچه ت بخونه و اينا! که مسجد جامعی هم جواب داده من کتاب مصباح يزدی رو هم روم نمی شه بدم بچه م بخونه ولی اجازه می دم چاپ شه!

پی نوشت:
** کتابه رو نشر مرکز چاپ کرده، 116 صفحه است، قيمتش هم 1200 تومنه!



پرنده‌ی من

July 21, 2003

چند سال پيش که زويا پيرزاد معروف نبود من هی همه جا می گفتم بابا اين خيلی نويسنده ی ماهيه و به همه می گفتم کتاب هاش رو بخونن ولی کسی خيلی تحويل نمی گرفت!

من از همون مثل همه ی عصرها، پيرزاد رو شناختم که اون کتابش به نظرم معمولی بود ولی بعد طعم گس خرمالو و يک روز مانده به عيد پاک رو که خوندم ديگه رسما عاشق زويا پيرزاد شدم! خدا رو شکر چراغ ها را من خاموش می کنم حسابی گل کرد و پيرزاد شناخته شده شد به اندازه ی کافی که انصافا هم حقش بود.

الان می خوام يه نويسنده ی ديگه رو بهتون معرفی کنم که هر چند در حال حاضر گمون نکنم کسی درست بشناسش يا کتاب هاش رو خونده باشه ولی فکر می کنم اگه همين طوری ادامه بده حتما مثل زويا پيرزاد تا چند سال ديگه شناخته شده می شه.

فريبا وفی يه خانم اروميه ايه که من اولين بار هفت هشت سال پيش يکی دو تا از داستان هاش رو همون موقعی که گلشيری يه سری جلسات ويراستاری و کارگاه داستان برگزار می کرد و خانم وفی هم ميومد اون جلسات رو خوندم که البته اون موقع هنوز جايی چاپ نشده بود و هر چند يه کم خام بودن هنوز ولی در مجموع خوب بودن.

چند سال بعد از اون جريان،اولين کتاب ايشون که يه مجموعه داستان بود چاپ شد که اسمش رو متاسفانه الان يادم نيست.( کتابش رو يکی از دوستای خوبم که اول اسمش امير آهويیه ازم گرفت که بخونه و يه هفته ای پس بياره ولی گمونم از سال 77 تا حالا به نظر ايشون يه هفته نشده هنوز!).کتاب دومشون هم که باز يه مجموعه داستان کوتاه ديگه بود به اسم حتی وقتی می خنديم سال 78 نشر مرکز چاپ کرد.

مهم ترين خصوصيت داستان کوتاه های اين دو مجموعه سادگی اون ها، روون بودنشون، رک بودن و کوتاه بودن شونه. بيشتر داستان های اين دو مجموعه دو يا سه صفحه ای هستن.تو خيلی هاشون بيشتر از اون که خط روايت پررنگ باشه فضا مهمه.

اما آخرين کتابش که يه داستان کوتاه بلند يا شايد بشه گفت يه رمانه و همين تازگی ها هم چاپ شده اسمش هست پرنده ی من که انصافا از اون دو کتاب قبلی قوی تره و يه جاهاييش که واقعا خيلی خيلی خوبه و من واقعا خوشم اومد.

اگر چه به نظر می رسه که سبک اين کتابه خيلی شبيه کتاب های زويا پيرزاده ولی يه خوبيه خيلی بزرگش اينه که آدم قشنگ با کتابه راحته و می تونه خوب بخونش. دنگ و فنگ های الکی و به اصطلاح پيچيدگی های آن چنانی! نداره و آدم لازم نيست موفع خوندنش جون بکنه.

به هر حال توصيه می کنم اگه وقت کردين حتما بخونين داستان های خانم وفی رو به خصوص اين آخری يعنی پرنده ی من رو. کتابش رو نشر مرکز چاپ کرده،141 صفحه است و قيمتش هم 1150 تومنه! يه قسمتش رو اين جا ميارم تا با حال و هوای کتاب بيشتر آشنا شين:

امير عاشق شده است. عاشق يک زن مو طلايی. او را به من معرفی می کند« خواهرم». زن لاغر است و قلمی و احتمالا کانادايی. دستش را به طرفم دراز می کند و لبخند می زند. نمی شود تشخيص داد ايرانی است يا کانادايی. ولی غريبه است. نمی تواند خواهر باشد.

می خواهم فرياد بزنم ولی اميربه من نگاه نمی کند. به طرف زن برگشته است. هيچ کس نمی تواند به خواهرش اين جوری نگاه کند. ديگر دارم مطمئن می شوم. پلک هايم را محکم فشار می دهم و پوست صورتم از فشار زياد گره می خورد. با خودم می گويم تمام شد. غمی را احساس می کنم که با بقيه ی غم ها فرق دارد. صدای زاری ام را می شنوم. مثل صدای مامان است.

تنم به تنش می خورد. چشمانم را باز نکرده ام ولی از خواب بيدار شده ام.بايد نزذيک صبح باشد. امير به رختخوابم آمده. بازويم را دور کمرش می اندازم و سرم را می برم توی خم گردنش. آشتی بی صدا، بهترين آشتی روی زمين است. امير دوباره پيش من است. خبر ندارد او را از دست چه کسی بازپس گرفته ام.



زندگی من در سه‌شنبه‌ها اتفاق می‌افتد

January 24, 2003

يه مجموعه داستان خريدم به اسم زندگی من در سه‌شنبه‌ها اتفاق می‌افتد نوشته‌ی طاهره علوی ... نخوندمش هنوز ولی از شروع داستان اولش خوشم اومد ... اين جوريه:

سی و سه ساله بودم که با شهرام ازدواج کردم. پنج سال بعد وقتی جدا می‌شديم گفت: «حالا می‌روی و می‌بينی هيچ کس خواهان زنی به سن و سال تو نيست.»
سال بعد شهرام دوباره ازدواج کرد. حالا از ازدواج دوم او دو سال می‌گذرد.
آن شب با سيمين پياده به سمت ميدان ونک راه افتاديم. دم‌دمای غروب بود.نشميل دو سه قدم جلوتر از ما می‌رفت، بعد می‌ايستاد و نگاهی به پشت سرش می‌انذاخت، مادرش را می‌ديد و لبخندی می‌زد و باز ورجه‌ورجه کنان دو سه قدم بر‌می‌داشت و ...
سيمين پشت ويترين مغازه‌ای ايستاد. تی‌شرت‌ها روی هم تلنبار شده و قيمت حراجی خورده بودند:۹۹۹ تومان، ۹۹۵ تومان، ۹۷۵ تومان و ... بعد صورتش را به شيشه‌ی ويترين چسباند و دو دست را حايل آن کرد. می‌خواست جلوی انعکاس نور مهتابی‌ها را بگيرد. در همان حال گفت:
ـــ می‌دانستی شهرام دو سال آخر ازدواجتان با زنی دوست بوده
...



زنی عاشق در ميان دوات

November 03, 2002


ديروز يک کتاب خريدم از غاده السمان به اسم زنی عاشق در میان دوات . این سومين کتاب شعر اوست که به فارسی ترجمه شده. و جالب است که خود خانم غاده السمان برای خوانندگان ايرانی يک مقدمه هم نوشته! يکی دو قسمت از شعر های او را می‌نويسم:

(۱)

...
خويشتن را در غيابت
از حضور تو آزاد می‌کنم
و بيهوده با تبرم
بر سايه‌های تو بر ديوار عمرم
حمله می‌کنم

... زيرا غياب تو
خود
حضور است
چرا که برای اعتياد من به تو
درمانی نيست
به جز جرعه جرعه‌های ديدار تو
در شريان من

(۲)

چیزی مسخره
در دوستی ماست
از من می‌خواهی
جامه‌ی کریستین دیور بر تن کنم
و خود را به عطر شاه زاده‌ی موناکو
عطرآگین سازم
و فرهنگ لغات بریتانیکا را
حفظ کنم
و به موسیقی یوهان برامز
گوش دهم
به شرط این‌که
همانند مادر بزرگم بیندیشم!!...

از من می‌خواهی که دانشمندی چون
مادام کوری باشم
و رقاصه‌ای دیوانه در شب سال نو چون مادونا
به این شرط که
حجابم را هم چون عمه‌ام حفظ کنم

و زنی عارف باشم چون رابعه‌ی عدویه...؟!
اما فراموش کردی به من بگویی چگونه...



راستی کسی می‌داند این رابعه‌ی عدویه کی بوده؟




رابطه

September 15, 2002

...
خداحافظی می‌کنم. بيش از اين حرفی نمی‌زند. به دست‌هايش نگاه می‌کند بعد آن‌ها را در جيب‌های دامنش فرو می‌برد. سر تکان می‌دهد، بر می‌گردد داخل، و بلافاصله در را می‌بندد.

در پياده رو قدم می‌زنم. چند کودک در انتهای خيابان فوتبال بازی می‌کنند اما آن‌ها بچه‌های من نيستند، بچه‌های او هم نيستند. برگ‌های خشکيده همه‌جا ديده می‌شوند. حتی در جوی آب کنار خيابان. همان‌طور که قدم می‌زنم فرو می‌ريزند. حتی نمی‌توانم قدمی بردارم بدون اين که کفشم روی برگ‌ها نلغزد. يک نفر بايد برای اين‌جا فکری بکند. يک نفر بايد بيايد و برگ‌ها را جارو کند.


امروز اين کتاب رابطه که برگزيده‌ی آخرين داستان‌های ريموند کارور است رو خريدم. ده تا داستان کوتاه داره که اين چندتاييش رو که تا حالا خوندم واقعا قشنگ بودن. متنی که بالا خوندين قسمتی از داستان کوتاه رابطه از همين مجموعه است.




اين کتابارو می‌شه خوند!

August 28, 2002


يه سری کتاب خوب و خوندنی که تازه به بازار اومده:

۱- داستان خرس‌های پاندا به روايت يک ساکسيفونيست که يک دوست دختر در فرانکفورت دارد.( اسمش يه کم طولانيه شايد ولی نمايش‌نامه‌ی بی‌نظيريه)

۲- وانهاده ( چاپ پنجمش تازه در اومده )

۳- شواليه‌ی ناموجود ( به قول يکی از دوستای گل گلم يه کتاب جديد از کالوينو که تازه چاپ شده و تو اسمش « مو » داره! )

۴- من هم چه‌گوارا هستم ( از اولين کتابای گلی ترقی که خودش درباره‌اش می‌گه نگاهی که تو اين کتاب به دنيا داشته ــ کتاب مال دوره‌ی جوونيشه ــ با نگاهی که الان به دنيا داره کاملا فرق می‌کنه )