<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>Yek Panjare</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.yekpanjare.com/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.com/atom.xml" />
   <id>tag:www.yekpanjare.com,2010://1</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.ir/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1" title="Yek Panjare" />
    <updated>2010-03-02T23:25:03Z</updated>
    <subtitle>Ata Sadeghi&apos;s Persian Weblog</subtitle>
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.2</generator>
 
<entry>
    <title>پای زن‌ها بیش‌تر در میان است!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.yekpanjare.com/2010/03/1618.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.ir/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1618" title="پای زن‌ها بیش‌تر در میان است!" />
    <id>tag:www.yekpanjare.com,2010://1.1618</id>
    
    <published>2010-03-02T23:02:11Z</published>
    <updated>2010-03-02T23:25:03Z</updated>
    
    <summary>رفته‌ایم مجتمع سینمایی پردیس ملت، تماشای فیلم عیار چهارده. توی کتاب‌فروشی، نوع آرایش و لباس‌پوشیدن دختری توجه‌م را جلب می‌کند: موهای بلندی دارد که آن‌ها را به رنگ زرد تقریبن جیغی درآورده و با شال‌گردن سفیدی که اتفاقن عرض بسیار...</summary>
    <author>
        <name>ata</name>
        
    </author>
            <category term="daily" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.yekpanjare.com/">
        <![CDATA[<p>رفته‌ایم مجتمع سینمایی پردیس ملت، تماشای فیلم عیار چهارده. توی کتاب‌فروشی، نوع آرایش و لباس‌پوشیدن دختری توجه‌م را جلب می‌کند: موهای بلندی دارد که آن‌ها را به رنگ زرد تقریبن جیغی درآورده و با شال‌گردن سفیدی که اتفاقن عرض بسیار باریکی هم دارد، بخش کوچکی از آن را پوشانده است. به جز آن، یک کاپشن کوتاه سفید و شلوار چسبان مشکی به تن دارد و بوت بلند سفیدی پای‌ش کرده است. آرایش‌ش هم از آن مدل‌ها است که احتمالن به آن می‌گویند هفت قلم. از نظر من دختر چندان زیبایی نیست اما نحوه‌ی لباس‌پوشیدن و آرایش‌ش او را میان جمع متمایز و به عبارت درست‌تر «تابلو» کرده است. برای چند لحظه تماشایش می‌کنم و بعد حواس‌م پرت می‌شود به کتاب‌های روی میز.</p>

<p>دم در ورودی سالن دوباره دختر را می‌بینیم. کمی جلوتر از ما منتظر ایستاده است. <em>میم</em>؛ هم‌سر دوست‌م؛ دختر را می‌بیند و اعتراض می‌کند: «دختره رو نگاه کنین چه سر و وضعی برای خودش درست کرده. بعضی‌ها دیگه واقعن شورش رو درمی‌آرن.» و منتظر تایید ما است. <em>میم</em> دختری کاملن امروزی است که شیوه‌ی زندگی‌اش با استانداردهای زندگی غربی بیش‌تر مطابق است تا مدل سنتی آن: تحصیل‌کرده است، کار می‌کند، اهل فیلم و موسیقی است و خوش‌پوش و به‌روز. تا آن‌جا که می‌دانم، <em>میم</em> خودش اعتقادی به حجاب، دست‌کم آن‌طور که در شرع آمده است، ندارد. </p>

<p>اعتراض <em>میم</em> برایم جالب است. بحث که می‌کنیم متوجه می‌شوم استدلال‌ش برمی‌گردد به این‌که هر جامعه‌ای عرفی دارد و باید این عرف را همه رعایت کنند. با خودم فکر می‌کنم تا حدی راست می‌گوید و حتا به‌نظر من هم مدل لباس‌پوشیدن‌ و آرایش دختر عجیب و غریب بوده است. بعد این سوال می‌آید توی ذهن‌م که: «اصلن فرض کنیم لباس‌پوشیدن این دختر عجیب و خارج از عرف جامعه باشد، چه‌طور و چرا من مشکلی با آن ندارم و می‌گذرم ولی <em>میم</em> صدایش درمی‌آید؟» بعد یادم می‌افتد توی فلان مهمانی و بهمان رستوران هم دیالوگ‌های مشابهی را از زبان خانم‌ها شنیده‌ام که به سر و وضع زن یا دختر دیگری معترض بوده‌اند. حالا سوال کلی‌تر می‌شود: «چرا خانم‌ها خودشان به خودشان بیش‌تر گیر می‌دهند؟»</p>

<p>دلایل من در پاسخ به سوال اول، برمی‌گردد به این‌که به انتخاب آدم‌ها در مسایل شخصی‌شان احترام می‌گذارم و طبیعی می‌دانم که ممکن است انتخاب بعضی‌ها با پسند من جور درنیاید. از طرف دیگر، به عرف هم اعتقاد چندانی ندارم، چون گمان می‌کنم هیچ‌کس نمی‌تواند به صورت دقیق آن را تعریف و حد و مرزش را مشخص نماید. به قول <em>ز</em>؛ دوست دیگرم؛ «لباس خود خانم <em>میم</em> از دید دیگری ممکن است خارج از عرف باشد.» اما پاسخ به سوال دوم به این سادگی نیست. شاید به این‌خاطر باشد که زن‌ها نسبت به مردها ذاتن تمایل به جلوه‌گری و موردتوجه قرارگرفتن بیش‌تری دارند و حضور فرد جلوه‌گر‌تر را برنمی‌تابند. شاید ریشه‌اش در حسادت و احساس خطر باشد و شاید اصلن این‌گونه نباشد و استنباط من به کل غلط است. نمی‌دانم!</p>

<p><strong>بی‌ربط: </strong>عیار چهارده به‌نظرم فیلم خوبی بود. تماشایش را پیش‌نهاد می‌کنم.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>نیاز به شادی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.yekpanjare.com/2010/02/1614.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.ir/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1614" title="نیاز به شادی" />
    <id>tag:www.yekpanjare.com,2010://1.1614</id>
    
    <published>2010-02-26T07:36:09Z</published>
    <updated>2010-02-26T09:09:52Z</updated>
    
    <summary>امروز توی بازارچه‌ی خیریه‌ی محک، بین آهنگ‌ها و ترانه‌هایی که پخش می‌شد، یک‌دفعه از بلندگوی سالن آهنگ «سوسن خانوم» که فکر می‌کنم این روزها معرف حضور همه هست، با صدای بلند شروع شد به پخش‌شدن. بعد اتفاق جالبی که افتاد...</summary>
    <author>
        <name>ata</name>
        
    </author>
            <category term="daily" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.yekpanjare.com/">
        <![CDATA[<p>امروز توی بازارچه‌ی خیریه‌ی محک، بین آهنگ‌ها و ترانه‌هایی که پخش می‌شد، یک‌دفعه از بلندگوی سالن آهنگ «<a href="http://dlb2r.com/Files/Barobax_Soosan-Khanoom_128.mp3">سوسن خانوم</a>» که فکر می‌کنم این روزها معرف حضور همه هست، با صدای بلند شروع شد به پخش‌شدن. بعد اتفاق جالبی که افتاد این بود که مردم، هم یک جورهایی متعجب شده بودند و هم رسمن خوش‌حال. از روی حالت چهره‌ها و نگاه‌هایی که رد و بدل می‌شد و حتا از روی تکان‌های کوچکی که بعضی‌ها به خود می‌دادند و قرهایی که مشخص بود توی کمر مانده! قشنگ می‌شد این را فهمید. یک جور شادی عمومی که برای چند دقیقه همه‌ی چهارصد، پانصد نفری که توی سالن بودند، در آن شریک شدند، حتا آن خانواده‌ای که در آن مادر و یکی از دخترها چادر به سر کرده بودند؛ آهنگ که شروع شد دختر برگشت به مادرش گفت: «ئه! سوسن خانوم!» و هر دو خندیدند.</p>

<p>شاید تلخ باشد ولی متاسفانه حقیقت این است که شادی عمومی از مردم ما دریغ شده است، چیزی که جامعه‌ی امروز ما، به‌خصوص بخش شهرنشین و عمومن افسرده‌اش، به‌شدت به آن نیاز دارد. شادی‌های ما، اگر اتفاق بیفتد، همه در عرصه‌ی خصوصی است، توی خانه‌های‌مان یا نهایتن مهمانی‌ها و با دوستان‌مان. ما آرام آرام تبدیل شده‌ایم به یک سری آدم‌های ناخودآگاه غمگین، انگار که اصلن باید همین‌طور باشد و قانون‌ش همین است. این را زمانی تو بیش‌تر حس می‌کنی که حتا برای چند روز از ایران خارج می‌شوی، حالا هرجا. آن جاست که می‌بینی انگار می‌شود کوچه و خیابان جور دیگری هم باشد، که موسیقی باشد، شادی باشد، رنگ باشد، که آدم‌ها، پول‌دار یا فقیر، خوش‌حال باشند، از لحظه‌های کوتاه زندگی لذت ببرند و البته هیچ اتفاق بدی هم نیفتد.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>آن چهارشنبه‌شب‌های نوجوانی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.yekpanjare.com/2010/02/1607.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.ir/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1607" title="آن چهارشنبه‌شب‌های نوجوانی" />
    <id>tag:www.yekpanjare.com,2010://1.1607</id>
    
    <published>2010-02-13T17:40:56Z</published>
    <updated>2010-02-19T00:02:23Z</updated>
    
    <summary>چند روز پیش یک سریال به‌شدت نوستالژیک گرفتم که من را پرتاب کرد به دوره‌ی کودکی و نوجوانی. یادم هست، قشنگ یک هفته منتظر می‌ماندم که قسمت جدید آن پخش شود و زندگی می‌کردم با آدم‌های‌ش: آلبر، مونیک، ایوت، ناتالی،...</summary>
    <author>
        <name>ata</name>
        
    </author>
            <category term="daily" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.yekpanjare.com/">
        <![CDATA[<p>چند روز پیش یک سریال به‌شدت نوستالژیک گرفتم که من را پرتاب کرد به دوره‌ی کودکی و نوجوانی. یادم هست، قشنگ یک هفته منتظر می‌ماندم که قسمت جدید آن پخش شود و زندگی می‌کردم با آدم‌های‌ش: آلبر، مونیک، ایوت، ناتالی، کسلر ... بله، دهه‌ی پنجاهی‌ها و احتمالن متولدین ابتدای دهه‌ی شصت به قبل، حتمن می‌دانند در مورد چه سریالی حرف می‌زنم: چهارشنبه شب‌ها، آن موسیقی پر ابهت که پخش می‌شد و تصویر از یک آسمان ابری می‌رفت روی جاده‌ای که دو طرف‌ش درختان بلند بود، صدای گوینده‌ را می‌شنیدی که می‌گفت: «ا<a href="http://www.imdb.com/title/tt0075579/">رتش سری</a>» و بعد ادامه می‌داد: با شرکت برنارد هپتون، جان فرانسیس، کریستوفر نیم، آنجلا ریچردس.<br />
</p>]]>
        <![CDATA[<div align="center">
<embed src="http://www.yekpanjare.com/Secretarmy.wma" type="audio/x-pn-realaudio-plugin" controls="controlpanel" width=100 height=25 autostart="false" loop="1">

<p> تیتراژ ابتدایی را از<a href="http://www.4shared.com/file/132156707/677222b6/Secretarmy_1.html"> این‌جا </a>دانلود کنید.<br />
<br ></div><br />
داستان ارتش سری، ماجرای تلاش‌های گروه نجات نهضت مقاومت ملی فرانسه در جنگ جهانی دوم برای از مرز ردکردن خلبان‌های انگلیسی‌ای بود که هواپیمای‌شان در فرانسه و بلژیک سقوط می‌کرد. محل اصلی تجمع آدم‌های اصلی گروه، کافه‌ی آلبر و مسئول اصلی گروه هم دختر جوانی بود با اسم رمز ایوت که البته در میانه‌ی سریال کشته ‌شد. از آن طرف هم سرگردهای نازی و به خصوص یک مامور گشتاپوی به‌تمام معنا بی‌رحم به نام کسلر، در پی پیداکردن خلبان‌ها و از بین‌بردن گروه نجات‌ بودند و جدال این دو گروه خط اصلی داستانی سریال را شکل می‌داد.<br />
<br ><br />
<div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/secret%20army.jpg" ><br />
<br ></div><br />
<br ><br />
تماشای دوباره‌‌ی نسخه‌ی دوبله‌شده‌‌ی ارتش سری بسیار لذت‌بخش است، به‌خصوص که واقعن دوبله‌ی بی‌نظیری دارد. ناصر طهماسب به جای کسلر، ایرج رضایی به جای آلبر، زهره شکوفنده به جای مونیک، جلال مقامی به جای سرگرد براون، منصوره کاتبی به جای ناتالی، رفعت هاشم‌پور به جای ایوت، خسرو خسروشاهی به جای کورتیس و ... </p>

<p>نکته‌ی جالب دیگری که هنگام تماشای سریال توجه آدم را جلب می‌کند، سانسورهای مسخره و ابلهانه‌ی صدا و سیماست (قسمت‌های حذف‌شده به زبان اصلی است.) مثل همه‌ی صحنه‌های مربوط به حتا کم‌ترین تماس فیزیکی بین زن و مرد مثل دست‌دادن، همه‌ی صحنه‌هایی که خانم‌ها دامن بالای زانو یا لباس نامناسب از نظر آقایان دارند، همه‌ی صحنه‌های مشروب‌خوردن و ... به‌طوری که در برخی موارد آدم رسمن انگشت به دهان می‌ماند (مثلن زن بیمار آلبر که در طبقه‌ی بالای کافه زندگی می‌کند، تبدیل شده به خواهر آلبر یا قسمت‌هایی که کورتیس به ایوت اظهار عشق می‌کند، یا حذف شده یا اصولن چرند ترجمه شده.) </p>

<p>کلن در آن دوره‌ی قحطی سریال خوب، فکر می‌کنم سه تا از سریال‌های بی‌بی‌سی: ارتش سری، لبه‌ی تاریکی و خانه‌ی پوشالی (خانه‌ای از کارت)، شاخص بودند که البته به نظر من ارتش سری به‌ترین‌شان بود. خلاصه که تماشای دوباره ارتش سری من را بدجوری به گذشته‌ها برد ...</p>

<p><strong>پی‌نوشت:</strong><br />
من برای سفارش سریال از طریق <a href="http://nasibidvd.pib.ir/">این سایت</a> اقدام کردم. طراحی و گرافیک افتضاحی دارد، اما قیمت فیلم‌ها و سریال‌ها و کیفیت‌شان کاملن قابل قبول است.<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>سه شعر از ناهید کبیری</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.yekpanjare.com/2010/02/1606.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.ir/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1606" title="سه شعر از ناهید کبیری" />
    <id>tag:www.yekpanjare.com,2010://1.1606</id>
    
    <published>2010-02-06T15:54:42Z</published>
    <updated>2010-02-06T16:22:42Z</updated>
    
    <summary>بیش‌تر شعرهای مجموعه‌ی «دامن‌م را می‌تکانم از ابر» ناهید کبیری را که تازه چاپ شده است، دوست داشتم. فکر می‌کنم خواندن‌ش پیش‌نهاد خوبی باشد برای عصر یک روز دل‌گیر زمستانی. سه تا از شعرها را این‌جا می‌آورم: نه مثل همیشه...</summary>
    <author>
        <name>ata</name>
        
    </author>
            <category term="daily" />
            <category term="poem" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.yekpanjare.com/">
        <![CDATA[<p>بیش‌تر شعرهای مجموعه‌ی «دامن‌م را می‌تکانم از ابر» ناهید کبیری را که تازه چاپ شده است، دوست داشتم. فکر می‌کنم خواندن‌ش پیش‌نهاد خوبی باشد برای عصر یک روز دل‌گیر زمستانی. سه تا از شعرها را این‌جا می‌آورم:</p>

<p><br />
<strong>نه مثل همیشه</strong></p>

<p>در ضیافت زمین و ستاره<br />
با لباس سفید اتوکشیده ایستاده‌ام<br />
تا به تجربه‌های تازه‌ی این غربت بی‌آینه<br />
عادت کنم<br />
به قیامت‌ِ دیدار تو نمی‌دانم اما<br />
چه‌گونه؟</p>

<p>اکنون که مه از کوه پائین می‌آید<br />
از تپه پائین می‌آید<br />
روی سقف سفالین خانه‌ها چرخ می‌زند<br />
و بر شاخه‌های پریشان اردی‌بهشت،<br />
که سنگین از عطر شکوفه‌های غریب<br />
می‌بارد،<br />
من از رویاهای پراکنده‌ام در سرزمینی یاد می‌کنم<br />
که انگار وطن من بود!<br />
و دل‌م برای تو ای نامهربان<br />
نه مثل همیشه<br />
که بیش‌تر از همیشه<br />
تنگ می‌شود ...<br />
</p>]]>
        <![CDATA[<p><strong>نگاه‌م کن</strong></p>

<p>گیاه کوچک گم‌نامی هستم<br />
پشت اردی‌بهشت پنجره‌ات<br />
نگاه‌م کن!<br />
تا پژمرده‌ام نکرده هنوز<br />
آفتاب تیز تیر ...</p>

<p><br />
<strong>در فرصت چای و کلمه و کلاغ</strong></p>

<p>فنجان‌ها خالی شدند<br />
چای را نوشیدیم<br />
کلمه‌ها با تفاله‌های سیاه<br />
در دایره‌ی چینی فنجان<br />
خشکیدند<br />
و قار و قار کلاغی از پشت شاخه‌های دل‌تنگی<br />
لختی سخوت را شکافت</p>

<p>از پنجره به آسمان جمعه نگاه کردم<br />
غروب<br />
سنگین بود ...<br />
صدای باز و بسته‌شدن در و<br />
صندلی خالی‌ات<br />
روبه‌روی من</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>شاید دفعه‌ی بعد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.yekpanjare.com/2010/01/1603.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.ir/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1603" title="شاید دفعه‌ی بعد" />
    <id>tag:www.yekpanjare.com,2010://1.1603</id>
    
    <published>2010-01-13T08:03:18Z</published>
    <updated>2010-01-16T19:34:16Z</updated>
    
    <summary>توضیح: بالاخره بعد از نزدیک به چهار سال، نوشتن این نمایش‌نامه تمام شد! البته بازنویسی نهایی آن هنوز مانده که گذاشته‌ام برای چند ماه دیگر که از متن فاصله گرفته باشم. خوش‌حال می‌شوم اگر حوصله کنید بخوانید و نظر بدهید....</summary>
    <author>
        <name>ata</name>
        
    </author>
            <category term="daily" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.yekpanjare.com/">
        <![CDATA[<p><strong>توضیح</strong>: بالاخره بعد از نزدیک به چهار سال، نوشتن این نمایش‌نامه تمام شد! البته بازنویسی نهایی آن هنوز مانده که گذاشته‌ام برای چند ماه دیگر که از متن فاصله گرفته باشم. خوش‌حال می‌شوم اگر حوصله کنید بخوانید و نظر بدهید. </p>

<p><br />
×××</p>

<p><strong>شاید دفعه‌ی بعد</strong><br />
      </p>

<p>شخصيت‌ها:<br />
		<br />
<strong><em>پريسا</em></strong>	حدودن سی ساله<br />
<strong><em>فرزانه</em></strong>	دوست پريسا، تقريبن هم‌سن او<br />
<strong><em>بابك</em></strong>	هم‌سر فرزانه، سی و پنج ساله<br />
<strong><em>نيلوفر</em></strong>	خواهر فرزانه، بيست ساله<br />
<strong><em>برديا</em></strong>	دوست قدیم پریسا، سی و يك ساله</p>

<p>[همه‌ی‌ صحنه‌های نمايش در يك هتل ساحلی می‌گذرد.]<br />
 </p>

<p><strong>(1)</strong></p>

<p>[صدای پریسا را در تاریکی صحنه می‌شویم.]</p>

<p><strong>صدای پریسا:</strong>	توی فرودگاه موقع برگشتن،‌ وقتی علی داشت چمدون‌ها رو تحویل بار می‌داد، به این فکر می‌کردم که عجب سفری شد این مسافرت. سفری که به‌خاطر قهر و دعواهایی که قبل‌ش با علی داشتم، دل‌م نمی‌خواست بیام و حالا هم که ...  </p>

<p>گیجم، خیلی گیج. الان بیش‌تر از همیشه نمی‌دونم درست چیه و غلط کدوم. بعد از این یه هفته و همه‌ی اتفاقاتی که افتاد، حالا دلم یه خواب طولانی می‌خواد و بعد ... جالب نیست؟ استراحت، اون هم بعد از سفری که برای استراحت رفته بودیم، اما از همون اول‌ش ...</p>

<p>به هتل که رسیدیم و اتاق‌ها رو تحویل گرفتیم، علی رفت دوش بگیره و من هم مشغول مرتب‌کردن لباس‌ها و وسایل‌مون شدم که همون موقع تلفن فرزانه به‌م‌ فهموند که قرار نیست این سفر، یه مسافرت معمولی باشه ....     </p>

<p>[نور می‌آید. صحنه اتاق دویست و ده هتل است. پریسا لباس‌های‌شان را یکی یکی از چمدان درمی‌آورد و در کمد آویزان می‌کند. صدای آوازخواندن علی زیر دوش شنیده می‌شود.]</p>

<p>      <strong>صدای علی:</strong>	پریس باورت نمی‌شه! توالت‌های این‌جا شیلنگ نداره! <br />
	<strong>پریسا:</strong>	هتل‌های خارج از كشور معمولن ندارن. تو هم كه حالا داری دوش می‌گیری.<br />
     <strong>صدای علی:</strong>	الان آره. كلن چی؟<br />
<strong>پریسا:</strong>	اگه بیدو نداشته باشه، با دستمال باید پاك كرد! <br />
     <strong>صدای علی:</strong>	[با تعجب] بیدو؟ بیدو چیه دیگه؟ بیدو!<br />
<strong>پریسا:</strong>	[می‌خندد.] بیدو یه چیزیه که می‌شینی روش خودش می‌شوره! حالا هم زودتر دوش‌ت رو بگیر بیا بیرون. من هم می‌خوام دوش بگیرم. یه ساعت دیگه باید توی لابی باشیم. دیر می‌شه!</p>

<p>[پریسا آویزان‌کردن لباس‌ها را تمام می‌کند، بعد توی اتاق چرخی می‌زند، تله‌ویزیون را روشن می‌كند. چند كانال عوض می‌كند و بعد روی یك كانال موسیقی باقی می‌ماند. تلفن اتاق زنگ می‌زند.]</p>

<p>	<strong>پریسا:</strong>	Hello<br />
   <strong>صدای فرزانه:</strong>	منم پریسا<br />
	<strong>پریسا:</strong>	ئه! سلام<br />
   <strong>صدای فرزانه:</strong>	[هیجان‌زده] پریسا؟<br />
	<strong>پریسا:</strong>	جون‌م؟ چی شده؟<br />
   <strong>صدای فرزانه:</strong>	ببین پریسا، الان رفته‌بودم پذیرش. یخچال اتاق ما كار نمی‌كرد، رفته‌بودم بگم بیان عوض‌ش كنن.<br />
	<strong>پریسا:</strong>	خُب؟   <br />
   <strong>صدای فرزانه:</strong>	فكر می‌كنی كیو دیدم اون‌جا؟<br />
	<strong>پریسا:</strong>	كی؟<br />
   <strong>صدای فرزانه:</strong>	‍[سكوت] علی كجاست؟<br />
	<strong>پریسا:</strong>	داره دوش می‌گیره. كیو دیدی؟ به علی ربط داره؟<br />
   <strong>صدای فرزانه:</strong>	نه ...<br />
	<strong>پریسا:</strong>	کیو دیدی؟<br />
   <strong>صدای فرزانه:</strong>	بردیا رو [سكوت] پریسا؟ خوبی؟	<br />
	<strong>پریسا:</strong>	[سكوت] آره ...<br />
   <strong>صدای فرزانه:</strong>	فكر كردم من به‌ت بگم به‌تر از اینه كه یه دفعه خودت ببینیش.<br />
	<strong>پریسا:</strong>	‍[آرام] خوب کاری کردی ... مطمئنی خودش بود؟<br />
   <strong>صدای فرزانه:</strong>	آره، با هم حرف زدیم. <br />
      <strong>صدای علی:</strong>	عزیزم، اون خمیر ریش منو می‌دی؟<br />
	<strong>پریسا:</strong>	ببین فرزانه، علی داره صدام می‌كنه. حالا بعدن حرف می‌زنیم.<br />
   <strong>صدای فرزانه:</strong>	باشه، باشه ... پس ساعت هشت تو لابی می‌بینمتون.<br />
	<strong>پریسا:</strong>	آره .... باشه<br />
   <strong>صدای فرزانه:</strong>	فعلن خدافظ<br />
	<strong>پریسا:</strong>	خدافظ ... ‍[سكوت]<br />
      <strong>صدای علی:</strong>	پریس؟<br />
	<strong>پریسا:</strong>	الان می‌آرم برات.</p>

<p>[پریسا به سمت چمدان می‌رود تا خمیر ریش علی را پیدا كند. اشك در چشمانش جمع شده‌است. صدای موسیقی هنوز در صحنه شنیده می‌شود. نور به آرامی فید می‌شود.]<br />
 <br />
</p>]]>
        <![CDATA[<p><strong>(2)</strong></p>

<p>[اتاق شماره‌ی دویست و شش هتل. فرزانه روبه‌روی آینه ایستاده است و با شیرپاك‌كن آرایش‌ش را پاك می‌كند. بابك پشت میز نشسته و كتاب می‌خواند.]</p>

<p>	<strong>فرزانه:</strong>	چی می‌خونی؟<br />
	<strong>بابك:</strong>	یه كتابی درباره‌ی ساختارگرایی ادبی<br />
	<strong>فرزانه:</strong>	ساختارگرایی؟ مث همون شاعر روسه؟ كه اون شب درباره‌ش تو مهمونی جمشید اینا می‌گفتی؟ چی بود اسم‌ش؟ کورساكف؟ همون كه یه شعر هم برای اون دختره كه به عشق‌ش جواب رد داده بود گفته بود، ابر شلوارپوش!؟<br />
 	 <strong>بابك:</strong>	نه [می‌خندد] كورساكف آهنگ‌ساز بوده. اون شاعره اسم‌ش مایاكوفسكی بود. از بنیان‌گذارهای مكتب فوتوریست روسیه. یه كم فرق می‌كنه!<br />
	<strong>فرزانه:</strong>	اوهوم ... خُب حالا یعنی چی این ساختارگرایی؟ <br />
	 <strong>بابك:</strong>	توضیح‌ش یه كم سخته. اگه بخوای درست بفهمی باید این كتابه رو بخونی. [به كتابی كه می‌خواند اشاره می‌كند.]<br />
	<strong>فرزانه:</strong>	حالا یه كوچولو توضیح بده تو!<br />
	 <strong>بابك:</strong>	ببین ساختارگرایی ... تو فكر كن یه روشی برای جست‌و‌جوی واقعیت در روابط میان اشیای منفرد یا یه نظام منسجمی كه می‌خواد علوم مدرن رو به یه جور نظم نزدیك كنه ... جالبه برام كه به این چیزا علاقه‌مند شدی!<br />
	<strong>فرزانه:</strong>	[معترض] چرا!؟<br />
	 <strong>بابك:</strong>	 خَب آخه قبلن هیچ ...<br />
	<strong>فرزانه:</strong>	تو چرا همیشه حس می‌كنی من خنگم؟<br />
	 <strong>بابك:</strong>	این حرف‌ها چیه؟ من كِی چنین حرفی زدم؟<br />
	<strong>فرزانه:</strong>	حرف‌ش رو نمی‌زنی، اما همیشه یه جوری رفتار می‌كنی، به‌خصوص جلوی مردم، كه انگار من هیچ‌چی نمی‌فهمم! [سكوت. فرزانه چروك‌های دور چشم‌ش را بررسی می‌كند.] مثلن همین امشب سر شام، وقتی نیلوفر داشت درباره‌ی نمایشگاهی كه تو موزه‌ی هنرهای معاصر برقراره حرف می‌زد و به‌مون گفت حتمن بریم ببینیم، جناب‌عالی یادته برگشتی چی گفتی؟ [ادای بابك را درمی‌آورد:] «فكر نمی‌كنم فرزانه خوش‌ش بیاد.» تو به چه حقی به خودت اجازه می‌دی جای من تصمیم بگیری؟ <br />
	 <strong>بابك:</strong>	اون یه نمایشگاهیه از یه سری كارای آبستره‌ی مدرن. پارسال كه رفته بودیم خانه‌ی هنرمندان نمایشگاه «گروه هفت» خودت گفتی از كارای این مدلی خوشت نمی‌آد.<br />
	<strong>فرزانه:</strong>	بعله، یادمه! نمایشگاه كتایون خانوم، دوست‌دختر سابق شما!<br />
	 <strong>بابك:</strong>	اون یه نمایشگاه گروهی بود. فرزانه دوباره شروع نكن لطفن!<br />
	<strong>فرزانه:</strong>	 آره نمایشگاه گروهی بود، اما تو به‌خاطر كتی رفتی ... منو خر فرض‌كردی یا خودتو؟<br />
	 <strong>بابك:</strong>	واقعن كه!	<br />
	<strong>فرزانه:</strong>	دروغ می‌گم؟ واقعن می‌تونی تو چشمام نگاه كنی و به‌م بگی كه دروغ می‌گم؟<br />
	 <strong>بابك:</strong>	من فكر می‌كردم این مسئله رو قبلن چند بار توضیح دادم و تموم شده دیگه.<br />
	<strong>فرزانه:</strong>	[با عصبانیت دور چشم‌های‌‌ش را كرم می‌زند.] آره تموم شده. چرا؟ چون كتایون خانوم به شما جواب رد داد وگرنه الان ایشون به جای من تو این اتاق بود. اون‌وقت جناب‌عالی داشتی مثل پری دورش می‌چرخیدی، نه این‌كه به‌ش حسی رو داشته باشی كه به این میز داری، به این تخت! درست مثل حسی كه به من داری!<br />
	 <strong>بابك:</strong>	فرزانه خواهش می‌كنم! [سكوت]<br />
<strong>فرزانه:</strong>	[آرام] گاهی وقت‌ها با خودم فكر می‌كنم چرا با من ازدواج كردی. [سكوت طولانی] آره خُب! تو این‌جور وقت‌ها معمولن ترجیح می‌دی هیچ حرفی نزنی.<br />
	 <strong>بابك:</strong>	چرا سعی می‌کنی هم خودتو آزار بدی، هم منو؟ من ... دوستت دارم فرزانه.<br />
             <strong>فرزانه: </strong>	[رو برمی‌گرداند. سكوت] ای كاش واقعن داشتی یا لااقل حتی بلد بودی درست وانمود كنی كه دوستم داری. </p>

<p>[فرزانه از صحنه خارج می‌شود. بابك كتاب را می‌بندد و روی میز می‌گذارد. چند ثانیه سكوت. بعد بابك نیز به دنبال فرزانه از صحنه خارج می‌شود.]</p>

<p>      <strong>صدای بابك:</strong>	تو اشتباه می‌كنی فرزانه جان. من اگه می‌خواستم اون نمایشگاه رو به خاطر كتی برم، دیگه با تو نمی‌رفتم، با بچه‌های روزنامه می‌رفتم. اگه تو الان این‌جایی، تو این اتاق، به خاطر اینه كه واقعن تو باید این‌جا باشی، نه كتایون، نه هیچ‌كس دیگه.</p>

<p>[فرزانه در حال مسواك‌زدن، داخل اتاق برمی‌گردد. بابك نیز به دنبال او]</p>

<p><strong>فرزانه:</strong>	نه خُب! جناب‌عالی اون موقع می‌خواستین بنده رو نشون كتی جون بدی و بهش بگی: «نگاه كن، اگه تو زن من نشدی، یه خوشگل‌ترش گیر من اومده! درسته كه خنگه و چیزی حالی‌ش نیست، اما درعوض خوب تو جمع می‌شه باقیافه و هیکل‌ش پُز داد!»<br />
	 <strong>بابك:</strong>	فرزانه به خاطر خدا! این حرف‌ها چیه امشب می‌زنی؟ [سكوت] مثلاً اومدیم مسافرت ...<br />
	<strong>فرزانه:</strong>	این‌ حرف‌ها واقعیته عزیزم. واقعیتی كه وجود داره و من حس‌ش می‌كنم.<br />
 <strong>بابك:</strong>	نه! این واقعیت نیست. توهم یه ذهن بیماره! یا شاید اگه خیلی دیگه بخوام منصفانه به قضیه نگاه كنم، تصویر مخدوش‌شده‌‌ای از واقعیته. تو اگه می‌خوای خودت رو آزار بدی، مختاری، اما لطفن تقصیرش رو گردن من ننداز!</p>

<p>[فرزانه به سمت حمام می‌رود تا كف دهان‌ش را خارج كند. بابك روی تخت می‌نشیند. فرزانه دوباره در حال مسواك‌زدن، داخل اتاق برمی‌گردد.]</p>

<p><strong>فرزانه:</strong>	می‌دونی، خوشم می‌آد با من هم همون برخوردی رو داری كه با مقاله‌هات داری. [ادای بابك را درمی‌آورد.] تصویر مخدوش‌شده، ذهن بیمار! من چی هستم برای تو؟ یه مقاله برای صفحه‌ی ادبی روزنامه‌!؟ البته كه نه! تو حتی برای مقاله‌هات هم بیش‌تر از من ارزش قائلی!<br />
	 <strong>بابك:</strong>	تو چه‌ت شده امشب فرزانه؟ نمی‌خوای تمومش كنی؟<br />
<strong>فرزانه:</strong>	نه نمی‌خوام! [عصبانی] شنیدن این حرف‌ها اذیتت می‌كنه؟ [با تمسخر و با لحن بابک] باعث به هم‌خوردن تمركزتون می‌شه؟ حضور من این‌جا، باعث به هم‌ریختن نظم مطالعاتی شما در زمینه‌ی ساختارگرایی ادبی می‌شه؟ چشم! بنده خفه می‌شم! </p>

<p>[سكوت طولانی. فرزانه دوباره به سمت حمام می‌رود تا كف دهانش را خالی كند.]</p>

<p>	 <strong>بابك:</strong>	[آرام] این وضعیت دیگه قابل تحمل نیست.<br />
   <strong>صدای فرزانه:</strong>	آره! كاملاً موافقم. به‌تره هر چه زودتر تمومش كنیم!</p>

<p>[بابك سرش را میان دستانش می‌گیرد. فرزانه، این بار بدون مسواك داخل اتاق می‌شود، كنار آینه می‌ایستد و با خشمی شدید به بابك نگاه می‌كند. نور به آرامی فید می‌شود.]</p>

<p><br />
 <br />
<strong>(3)</strong></p>

<p>[تراس كافی‌شاپ هتل. نیلوفر و پریسا پشت یك میز نشسته‌اند. دو فنجان قهوه و چند کتاب روی میز است. یك موسیقی فرانسوی ملایم در حال پخش‌شدن است.]</p>

<p>	<strong>پریسا:</strong>	چرا این‌قدر ساكتی؟<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	حوصله ندارم.<br />
	<strong>پریسا:</strong>	تنبل! من اگه الان جای تو بودم، چه آتیشی بود كه می‌سوزوندم!<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	مثلن چی‌كار می‌كردی؟<br />
	<strong>پریسا:</strong>	چه می‌دونم! این‌ور اون‌ور می‌رفتم، شیطونی، رقص، پسربازی! هزار تا كار دیگه!<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	خیلی وقت‌ها به تو حسودیم شده پریسا!<br />
	<strong>پریسا:</strong>	حسودی؟ [می‌خندد.] به من؟ [متعجب] چرا!؟ <br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	به این كه همیشه یه جورایی شادی. راحتی ... خیلی وقت‌ها در حال بگو به‌خندی ... بیش‌تر آدم‌ها از تو خوش‌شون می‌آد.<br />
<strong>پریسا:</strong>	ساده‌ای دختر! خودت به‌تر می‌دونی كه واقعن این‌خبرها نیست. هیش‌كی اگه منو نشناسه، تو كه باید بشناسی.‍ <br />
<strong>نیلوفر:</strong>	اما من فكر می‌كنم تو بیش‌تر از من از زندگی لذت می‌بری. حتی یادمه اون وقت‌ها که هم‌سن الان من بودی، همه‌ش با فرزانه و بقیه‌ی دوستاتون این طرف، اون طرف می‌رفتین و خوش می‌گذروندین. سینما، تئاتر، كوه، كافه، پارتی ... خدایی‌ش نه!؟<br />
	<strong>پریسا:</strong>	تو هم اگه بخوای می‌تونی همه‌ی این كارهایی كه گفتی بكنی.<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	پسر، دخترهای دوره‌ی ما خیلی لوسن. پسرهای هم‌سن ما كه اصلن افتضاحن!<br />
   <strong>پریسا:</strong>	ببین، مهم اینه كه از كسی توقع نداشته باشی، خودت و دوست‌هات باید برنامه بریزین و حال كنین، نه این‌كه بشینین تو خونه دِپ بزنین و ژست‌های روشن‌فكری بگیرین! در ضمن پسرهای ‌هم‌دوره‌ی ما هم لوس بودن ... اصولن پسرها مستقل از زمان همیشه لوسن! [هر دو می‌خندند.]<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	الان ولی خیلی بدتر شده ها!<br />
	<strong>پریسا:</strong>	الان یه كم شكل روابط عوض شده فقط، ماهیت‌ش همونه! [با لحنی شیطنت‌آمیز] راستی شیطون! این پسره كی‌ بود تو فرودگاه تلفنی داشتی باهاش لاو می‌تركوندی؟<br />
<strong>نیلوفر:</strong>	هیچ‌چی بابا! لاو کجا بود! این پسره از هم‌كلاسی‌های كنه‌ی دانشگاه‌مونه، خیلی هم بچه‌س. زنگ زده‌ بود خودش رو شیرین كنه مثلن برای خداحافظی و این‌ها كه من هم بد حال‌ش رو گرفتم بی‌چاره رو! [سكوت] گفتم كه با پسرهای هم‌سن خودم حال نمی‌كنم كه!<br />
	<strong>پریسا:</strong>	بَه بَه! با بزرگ‌ترهاش چی ناقلا!؟<br />
   <strong>نیلوفر:</strong>	ای بابا ... [سرخ می‌شود. سكوت] پریسا! می‌خوام یه سوال خصوصی ازَت بپرسم، اگه نخواستی جواب نده!<br />
	<strong>پریسا:</strong>	باشه!<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	می‌دونی بردیا پارسال استاد موسیقی ما بود؟<br />
	<strong>پریسا:</strong>	[سكوت] آره، فرزانه یه چیزایی گفته بود ...<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	تو ... با بردیا خیلی سال دوست بودی، نه؟<br />
	<strong>پریسا:</strong>	آره، تقریبن هفت سال! اگه پیش خودت بمونه! <br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	یادمه ... [سكوت]  چی شد با هم به هم زدین!؟<br />
	<strong>پریسا:</strong>	می‌دونی، ما هیچ موقع به اون مفهوم دوست‌دختر، دوست پسر نبودیم.<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	واقعن؟<br />
	<strong>پریسا:</strong>	واقعن!<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	بردیا ... دوستت داشت، نه؟<br />
	<strong>پریسا:</strong>	فكر می‌كنم ... [سكوت]<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	تو ... نخواستی؟ ... یا اون؟ یعنی در واقع تو به هم زدی یا اون؟<br />
	<strong>پریسا:</strong>	[آرام] مسئله‌ی ما به این سادگی‌ها هم نبود ... یه مجموعه اتفاقاتی افتاد كه باعث شد ... [سكوت] اما به هر حال اگه بخوای یه نفر رو بگم، درست‌تره كه بگم من!<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	هوم ... [سكوت نسبتن طولانی]<br />
<strong>پریسا:</strong>	اما در اون مورد كه گفتی به‌م حسودی‌ت می‌شه، ببین، بذار دو تا چیز رو صادقانه به‌ت بگم: اول این‌كه اون چیزی كه آدم‌ها از خودشون نشون می‌دن، با اون چیزی كه واقعن داره تو قلب‌شون می‌گذره، لزومن یکی نیست، دوم هم این‌كه شادبودن آدم‌ها یا به قول تو، بگو به‌خندبودن اون‌ها، دست خودشونه ... من فکر می‌کنم تو خیلی سخت می‌گیری نیلو! خودت رو با هم‌سن و سال‌هات مقایسه كن! همیشه سعی ‌می‌كنی كه خیلی آدم عاقلی به حساب‌ بیای، در صورتی كه من فكر ‌می‌كنم تو نیاز داری بیش‌تر جوونی كنی، بیش‌تر شیطونی كنی. این ممكنه باعث بشه بعدن پشیمون بشی كه چرا به‌وقت‌ش شیطونی‌هات رو نكردی! گاهی وقت‌ها یه كم ابتذال ضرر كه نداره هیچ، كلی هم فایده داره!<br />
<strong>نیلوفر:</strong>	آدم‌ها با هم فرق می‌كنن! من گمون نكنم به اون چیزی كه تو و فرزانه اسمش رو گذاشتین جوونی‌كردن یا شیطونی‌كردن خیلی علاقه داشته‌باشم. <br />
<strong>پریسا:</strong>	نمی‌دونم ... تشخیصش با خودته ... شاید تو واقعن نوع نیازهات و خواسته‌هات متفاوت با اون چیزی باشه كه معمولن هم‌سن‌هات دارن، اما به هر حال به‌تره با خودت رودرواسی نداشته باشی. <br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	ندارم!<br />
   <strong>پریسا:</strong>	خیلی خوبه ... [سكوت. نیلوفر یکی از کتاب‌هایش را از روی میز برمی‌دارد و ورق می‌زند.] خُب دیگه، من به‌تره پاشم برم ببینیم این علی و فرشید كجا هستن و دارن چه غلطی می‌كنن! [با شوخی] این علی كه می‌ره پیش برادر تو من همیشه تن‌م می‌لرزه!<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	[می‌خندد.] می‌ترسی شوهر گرامی‌ت رو از راه به در كنه؟ مگه خودت همین الان نگفتی یه كم جوونی كردن عیب نداره! [هر دو می‌خندند.] <br />
	<strong>پریسا:</strong>	بی‌خود! برای اون‌ها خیلی هم عیب داره! به‌خصوص برای علی، اون هم بدون من!</p>

<p>[پریسا از پشت میز بلند می‌شوند تا از صحنه خارج ‌شود. صدای موسیقی ملایم فرانسوی را هنوز می‌شنویم. نور به آرامی فید می‌شود.]<br />
 </p>

<p><br />
<strong>(4)</strong></p>

<p>[نیمكتی رو به دریا. باران تازه بند آمده‌است. پریسا و فرزانه روی نیمكت نشسته‌اند. پریسا با چتری كه در دست دارد، بازی می‌كند. فرزانه به دریا خیره شده‌است.]</p>

<p>	<strong>فرزانه:</strong>	چه‌قدر آبی‌ش قشنگه!<br />
	<strong>پریسا:	</strong>[پریسا سرش به كار خودش گرم است.] آبی چی؟ [به فرزانه نگاه می‌كند.] آهان! دریا!<br />
	<strong>فرزانه:</strong>	كاش بارون بند نمی‌اومد.<br />
	<strong>پریسا:</strong>	سرد شد ها یه كم!<br />
	<strong>فرزانه:</strong>	آره [سكوت]<br />
	<strong>پریسا:</strong>	هیچ حرفی از من نزد، نه؟<br />
	<strong>فرزانه:</strong>	كی؟ ... بردیا؟ [پریسا چیزی نمی‌گوید، اما فزرانه فهمیده منظور فرزانه بردیا بوده است.] نه ...<br />
	<strong>پریسا:	</strong>[آرام] می‌دونستم. [سكوت] با تو چه‌جوری حرف زد؟<br />
	<strong>فرزانه:</strong>	یعنی چی چه‌جوری!؟<br />
	<strong>پریسا:	</strong>سرد؟ گرم؟<br />
	<strong>فرزانه:</strong>	بیش‌تر معمولی. یه سلام احوال‌پرسی ساده. نه، سرد نبود. حال خودم و بابك رو پرسید، بعدش هم تقریبن سریع خدافظی كرد، رفت. فكر كنم خیلی نمی‌خواست وایسه حرف بزنه! شاید هم كار داشت!<br />
	<strong>پریسا:</strong>	فهمید كه من هم این‌جام؟<br />
	<strong>فرزانه:</strong>	چیزی كه نپرسید، من هم چیزی نگفتم، اما خُب شاید پیش خودش یه حدس‌هایی زده باشه!<br />
	<strong>پریسا:	</strong>عجیب نیست كه این دو شب سر شام ندیدیم‌ش؟<br />
	<strong>فرزانه:</strong>	شاید بیرون باشه موقع شام. شاید شام هتل رو نخوره.<br />
	<strong>پریسا:	</strong>یا شاید هم نمی‌خواد منو ببینه! [سکوت]<br />
<strong>فرزانه:</strong>	تو دوست داری ببینی‌ش؟<br />
	<strong>پریسا:</strong>	نمی‌دونم ... اگه یه هفته پیش این سوال رو ازم می‌پرسیدی، می‌گفتم نه. بدون هیچ شكی! به‌خصوص بعد از اون برخورد آخر ... اما الان حس می‌كنم ... [منقلب می‌شود.] چه‌جوری می‌تونه این‌طور منو نادیده بگیره؟ من تو این دو سال خیلی شده كه به‌ش فكر كنم، یه‌جورایی حتی بیش‌تر از زمانی كه با هم دوست بودیم ... من ... می‌دونم كه فراموشم نكرده ... اما ... همیشه داره فرار می‌كنه!<br />
	<strong>فرزانه:</strong>	فرار!؟  <br />
	<strong>پریسا:</strong>	آره فرار! وقتی تو جاهایی كه باید باشه، هیچ وقت نیست، جاهایی كه می‌تونه حدس بزنه من هم هستم، این معنی‌ش چیه؟ [سكوت] ما ... خودت می‌دونی، كلی دوست مشترك داریم، وقتی تو حتی یكی از مهمونی‌هایی كه اون‌ها می‌گیرن، نمی‌آد، این معنی‌ش چیه؟ وقتی ...<br />
	<strong>فرزانه:</strong>	چه انتظاری داری پریسا؟<br />
	<strong>پریسا:</strong>	چه انتظاری؟ ... [سكوت] هیچ چی ... [سكوت طولانی]<br />
	<strong>فرزانه:</strong>	اون رابطه تموم شده پریسا ... تو دوست منی اما بعد از اون اتفاقاتی که افتاد به‌ش حق می‌دم اگه نخواد ببینه‌ت.<br />
	<strong>پریسا:</strong>	بی‌رحمی! همه‌تون بی‌رحمین! تو، اون بابک، اون بردیا! جرم من چیه؟ پریروز همین نیلوفر که هنوز یه الف بچه بیش‌تر نیست، داشت منو محاکمه می‌کرد که چرا با بردیا به‌هم زدم. من به کسی تعهد داده بودم مگه؟ کدوم شما توی رابطه‌ی من و بردیا بودین؟ شما اصلن چی می‌دونین؟ جرم من اینه که یه زمانی با توجه به دلایلی که داشتم، و هنوز هم مطمئن نیستم اشتباه بوده، تصمیمی گرفتم که شما خوش‌تون نیومده.<br />
	<strong>فرزانه:</strong>	کسی تو رو محاکمه نمی‌کنه اگه خودت نکنی! شما یه مدت طولانی با هم بودین، با هم کار می‌کردین، با هم این طرف اون طرف می‌رفتین. این چیزی بود که مردم از دور می‌دیدن. طبیعی هم بود که یه فکرهایی برای خودشون بکنن. بعد، تو هر تصمیمی که گرفتی، درست یا غلط، به خودت مربوطه. هیچ‌کس هم بر اون اساس تو رو قضاوت نمی‌کنه. اما چیزی که من متوجه نمی‌شم اینه که تو الان دنبال چی هستی. Over is over. فکر می‌کنم اینو بردیا به‌تر از تو فهمیده باشه. </p>

<p>[نور می‌رود و چند لحظه بعد دوباره می‌آید. حالا فرزانه آمده است جلوی صحنه و روی زمین، اما پریسا هنوز روی نیمکت نشسته است.]</p>

<p>	<strong>پریسا:	</strong>بُت ازدواج که تو ذهن هر آدمی می‌شکنه، اون وقت آروم آروم شروع می‌کنه به فکرکردن راجع به رابطه‌های قبلی ... به‌خصوص اگه عمق رابطه زیاد باشه و اون آدم هم واسه‌ت ارزشمند. موقعی که داشتم با علی‌ ازدواج می‌کردم، با خودم گفتم باید بردیا رو برای همیشه فراموش کنم. واقعن هم می‌خواستم این کار رو بکنم ... اما ... [سكوت] می‌دونی گاهی وقت‌ها خیلی دلم براش تنگ می‌شه ... <br />
	<strong>فرزانه:</strong>	یادمه همون روزهای اول ازدواج‌ت، یه روز خیلی تصادفی بردیا رو تو شرکت یکی از بچه‌های دانشگاه دیدم. هیچ‌وقت قیافه‌ی اون روزش یادم نمی‌ره. داغون بود. حتی نمی‌تونست درست باهام حرف بزنه. حال تو رو از من پرسید. تو و علی اون موقع برای ماه عسل رفته بودین سفر. خیلی دلم براش سوخت. خیلی. <br />
	<strong>پریسا:	</strong>اون حتی درست نفهمید من کی ازدواج کردم. همون اوایل رابطه من با علی، خودش رو کامل کشید کنار. یه پنج شش ماهی اصلن ازش خبر نداشتم. سرم گرم علی بود و مسایل مربوط به ازدواج ... تا این‌که یه شب به‌م زنگ زد ... وحشتناک بود ...<br />
	<strong>فرزانه:</strong>	چه‌طور؟<br />
	<strong>پریسا:</strong>	وقتی زنگ زد، علی خونه‌مون بود. صداش رو که شنیدم یه لحظه شوکه شدم اما خودم رو جمع کردم و گفتم: «الان نمی‌تونم صحبت كنم. نیم ساعت دیگه خودم به‌تون زنگ می‌زنم.» خیلی سخته فرزانه ... خیلی سخته كه به یكی كه بعضی از به‌ترین لحظه‌های زندگی‌ت رو باهاش گذروندی، كسی كه حرف‌هایی رو به‌ش گفتی كه به هیچ كس دیگه‌ای نگفتی، کسی که چیزهایی رو از تو می‌دونه که هیچ‌کس دیگه‌ای نمی‌دونه، بگی: «به‌تون!» ... گفت: «كاری نداشتم پریسا جان. شنیدم داری ازدواج می‌كنی، خواستم به‌ت تبریك بگم!» همون‌جا پای تلفن خشک شدم. اصلن نمی‌دونستم‌ چی باید بگم. شاید برای یه دقیقه هیچ كدوم‌مون هیچ حرفی نزدیم. حس می‌كردم داره گریه می‌كنه. مثل احمق‌ها گفتم: «الان ازدواج نمی‌كنم كه!» بعد من هم گریه‌م گرفت. علی توی حال نشسته بود. گفتم: «بردیا من الان نمی‌تونم حرف بزنم!» ... تلفن رو که قطع کردم، حس کردم انگار همین الان از یه خواب طولانی پریده‌ام. [سکوت] علی که رفت خونه‌شون، زنگ زدم بردیا. گوشی رو كه برداشت، سلام كه كردیم، دوباره هر دو شروع كردیم به گریه‌كردن. انگار كه یه دوست مشترك‌مون مرده باشه. من اصلن نمی‌تونستم حرف بزنم. تا می‌اودم یك كلمه حرف بزنم، دوباره شروع می‌كردم گریه‌كردن. اون هم از اون طرف. افتضاح بود ... بعد یه چیزی گفت كه دیوونه‌م كرد. فکر می‌کردم می‌خواد به‌م بگه که ازم متنفره اما درعوض گفت: «چیزی نمی‌خواد بگی پریسا جان. بعضی چیزها زوری نیست ... باید خودش اتفاق بیفته.» گفت: «تقصیر تو نیست ... ازت گله‌ای ندارم.» گفت: «جای تو برای همیشه توی قلبم باقی می‌مونه.» [آرام اشک می‌ریزد.]<br />
	<strong>فرزانه:</strong>	آروم باش ... ‍<br />
	<strong>پریسا:</strong>	یه هفته بعدش دوباره به‌ش زنگ زدم. گفتم كه می‌خوام ببینم‌ش. اما گفت: [دوباره بغض می‌کند.] «ترجیح می‌دم دیگه نبینم‌ت.» گفت: «فكر می‌كنم این‌جوری برای هر دومون به‌تر باشه.» گفت: «طاقت ندارم ببینم‌ت وقتی می‌دونم با یه آدم دیگه هستی.» و ازم خواست كه: «سعی كنیم تا جایی كه می‌شه هم‌دیگه رو نبینیم.» من هم گفتم: «باشه.» شاید ده روز بعدش دوباره به‌ش زنگ زدم. پرسیدم: «تو مطمئنی دیگه نمی‌خوای منو ببینی؟» گفت: «آره!» گفت: «امیدوارم درك‌كنی كه رابطه‌ی ما دیگه مثل سابق نمی‌تونه ادامه پیدا كنه.» گفت: «تو اگه یه تصمیمی گرفتی، به‌تره سرش وایسی.» گفت: «دیدن‌ت منو اذیت می‌كنه چون حسی كه نسبت به تو دارم، اون‌قدر قویه كه نمی‌تونم جلوش رو بگیرم و حالا كه تو داری ازدواج می‌كنی، دیگه حق ندارم بروزش بدم.» گفت: «شاید بتونیم خیلی دورادور دوست هم دیگه باقی بمونیم.» گفتم: «من دل‌م برات تنگ می‌شه بردیا» گفت: «من هم. شاید خیلی بیش‌تر از تو. اما باید یاد بگیریم كه باهاش كنار بیایم.»<br />
	<strong>فرزانه:</strong>	چی می‌خواستی به‌ش بگی؟ [سكوت] این آخرین دفعه‌ای بود كه با هم حرف زدین؟<br />
	<strong>پریسا:</strong>	نه! چند هفته بعد، توی گردهم‌آیی فارغ‌التحصیلان دانشگاه نیومد، اون هم با وجود اون‌كه اون‌جا مسئول بود، نگین هم كه برای تولدش دعوتش كرده بود، بردیا ازش پرسیده بود كی‌ها دعوتن و وقتی فهمیده بود من هم می‌رم بهانه آورده بود و عذرخواهی كرده بود. این‌جوری بود كه فهمیدم واقعن دیگه نمی‌خواد منو ببینه. یه چند ماه دیگه‌ای گذشت و خُب اصولن تو جاهایی كه حتی حدس می‌زد من هم ممكنه باشم، پیداش نمی‌شد. تا این كه من پا شدم رفتم كنسرت‌ش.<br />
	<strong>فرزانه:</strong>	چه گیری داده بودی. كدوم کنسرت؟<br />
	<strong>پریسا:	</strong>همونی كه توی دانشگاه خودمون برگزار شد. نمی‌خواستم تنها برم. اگه یادت باشه به‌ت گفتم بیا با هم بریم اما تو كار داشتی، نمی‌تونستی بیای. <br />
	<strong>فرزانه:</strong>	آره یادم اومد ... تو اما انگار گفتی كنسرت پدرامه یا یه همچین چیزایی؟ <br />
	<strong>پریسا:	</strong>خُب پدرام هم بود. تار می‌زد پدرام. چند تا دیگه از نوازنده‌ها هم از بچه‌های قدیم گروه بودن.<br />
	<strong>فرزانه:</strong>	خُب؟ <br />
             <strong> پریسا:</strong>	قبل از كنسرت كه ندیدم‌ش، بعد از این‌كه برنامه تموم شد، از سالن نرفتم بیرون. سیاوش یادته سنتور می‌زد؟ اون منو دید، اومد پیشم. سلام، احوال‌پرسی و این‌ها. بعدش هم پدرام و مهتاب اومدن. بردیا منو دید اما خودش رو سرگرم كارهاش نشون می‌داد. چند نفری هم دور و برش بودن. اون دختره عطیه كه من همیشه به بردیا می‌گفتم: «این از تو خوش‌ش می‌آد.» و بردیا هم می‌گفت: «تو دچار توهمی!» براش یه سبد بزرگ گل آورده بود. خلاصه صبر كردم دور و برش خلوت شه. بعد رفتم جلو و ... درست یادم نیست چی گفتم اول. سعی كردم خیلی خودم رو شاد  نشون بدم، مثل قدیم‌ها، انگار كه مثلن هیچ اتفاقی نیفتاده. فكر كنم سلام كردم و اون هم گفت سلام و بعد درباره‌ی این‌كه خیلی كار خوبی بود حرف زدم و گفتم: «البته از شما توقع دیگه‌ای نمی‌رفت.» می‌خواستم بگم: «تو» به جای «شما» اما بردیا اون‌قدر جدی‌ بود و اون‌قدر فضا سنگین بود، كه نشد. یه جوری با من برخورد كرد، انگار مثلن یه آشنای خیلی دور باشم. دردناك بود. دوست داشتم با هم حرف بزنیم. دوست داشتم به‌ش می‌گفتم چه‌قدر براش ارزش قائلم و چه‌قدر نبودنش را حس می‌كنم ... اما ... چیز دیگه‌‌ای نگفتم. به‌م گفت: «این‌جورها هم نیست، شما لطف دارین.» و بعد هم گفت: «زحمت كشیدین اومدین.» و بعد هم رفت دنبال جمع‌كردن سازها! من همون‌جور بالای سِن خشكم زده‌بود. یه كم صبر كردم بعد دیدم حضورم اون‌جا خیلی احمقانه است. از سالن رفتم بیرون، اما نتونستم برم. توی سالن انتظار وایسادم. نمی‌دونستم باید چه‌كار كنم. سوییچ ماشین رو مثل دیوونه‌ها سفت توی دست‌م فشار می‌دادم. بچه‌های گروه یكی یكی می‌اومدن و می‌رفتن. گروهی که خودم یه روزی عضوش بودم، اما حالا داشت مثل یه غریبه‌ی دور باهام رفتار می‌شد. بردیا و پدرام و مهتاب آخر همه اومدن. پدرام گفت: «ئه ... تو هنوز این‌جایی؟» و من گفتم: «وایسادم خداحافظی كنم.» با پدرام و مهتاب دست دادم و خداحافظی كردم بعد به بردیا گفتم: «خُب ... خدافظ» اون هم گفت: «خدافظ» و بعد با پدرام و مهتاب رفتن ... تمام راه برگشت رو تو ماشین گریه كردم. </p>

<p>[نور می‌رود و چند لحظه بعد دوباره می‌آید. فرزانه و پریسا هر دو جلوی صحنه و روی زمین نشسته‌اند.]<br />
	<br />
	<strong>فرزانه:</strong>	الان اگه ببینی‌ش فكر می‌كنی چی به‌ش بگی؟ فكر می‌كنی چه اتفاقی بیفته؟<br />
	<strong>پریسا:	</strong>نمی‌دونم ... دل‌م می‌خواد باهاش بشینم حرف بزنم ... مثل یه دوست ... دل‌م می‌خواد این‌جوری از من فرار نكنه. دل‌م می‌خواد بفهمه كه بعضی وقت‌ها چه‌قدر به‌ش نیاز دارم ... اما فكر نمی‌كنم اون ... احتمالن دوباره یه سلام احوال‌پرسی رسمی می‌كنیم و تمام!<br />
	<strong>فرزانه:</strong>	نمی‌دونی ازدواج كرده یا نه؟<br />
	<strong>پریسا:	</strong>تا چند ماه پیش می‌دونستم كه نكرده. خبرهاش رو گاهی نگین به‌م می‌ده. الان رو نمی‌دونم. تو ... اون روز تنها بود یا ...<br />
	<strong>فرزانه:</strong>	من كه تنها دیدم‌ش. [سکوت]<br />
	<strong>پریسا:	</strong>بعضی آهنگ‌ها، بعضی خیابون‌ها، بعضی آدم‌ها حتی، حال‌م رو بد می‌كنه ... منو یاد روزهای گذشته می‌اندازه. [سكوت] شانس من رو می‌بینی؟ توی این مسافرت، میون این همه آدم كه تو دنیان، اون باید این‌جا باشه، تو این هتل ... <br />
	<strong>فرزانه:</strong>	علی چیزی نفهمید؟<br />
	<strong>پریسا:	</strong>نه بابا، اون اصلن ... فعلن كه خوش‌حال هم هست من به قول خودش به‌ش گیر نمی‌دم و می‌تونه به خوش‌گذرونی‌هاش با فرشید برسه! [سکوت] تو و بابك چه تونه؟ سر سنگین شدین با هم انگار؟<br />
	<strong>فرزانه:</strong>	نه، چیز خاصی نیست ... چند شب پیش یه كم بحث‌مون شد با هم.<br />
	<strong>پریسا:	</strong>حتمن؟ <br />
	<strong>فرزانه:</strong>	حتمن!</p>

<p>[نور به آرامی می‌رود.]<br />
 </p>

<p><br />
<strong>(5)</strong></p>

<p>[ بابك و نیلوفر روی مبل‌های راحتی لابی هتل نشسته‌اند. روی میز روبه‌روی‌شان چند كتاب است. یكی از آن‌ها همان كتابی است كه قبلن دست بابك دیده‌بودیم. نیلوفر مشغول خواندن یكی از كتاب‌ها است.]</p>

<p>   <strong>نیلوفر:</strong>		[از روی كتاب می‌خواند] «ماجراهای عشق‌شان را مرور کرد: هفت سال پیش«بر حسب اتفاق» یک مورد سخت تورم نخاع در بیمارستان شهری که ترزا در آن کار می‌کرد، پیش آمد. رئیس‌ بخش بیمارستان به فوریت برای مشاوره به آن‌جا خوانده شد. اما رئیس بخش «بر حسب اتفاق» از بیماری سیاتیک رنج می‌برد و چون قادر به حرکت نبود، توما را به جای خود به بیمارستان شهرستان فرستاد. از پنج مهمان‌خانه‌ی شهر، او «بر حسب اتفاق» به هتلی رفت که ترزا در آن کار می‌کرد. قبل از حرکت «بر حسب اتفاق» چند دقیقه برای نوشیدن آبجو فرصت داشت. ترزا «بر حسب اتفاق» وقت کارش بود و «بر حسب اتفاق» مسئول میز او بود. بنابراین یک رشته «اتفاق» شش‌گانه لازم بود که او را به سوی ترزا بکشاند، گویی اگر به حال خود گذاشته شده بود، به هیچ جا نمی‌رفت. حالا او به خاطر ترزا به بوهم بازگشته بود. تصمیمی چنان مقدر بر عشقی به غایت «اتفاقی» استوار بود، عشقی که بدون بیماری سیاتیک رئیس بخش، حتی وجود نمی‌داشت. اکنون این زن، تجسم «اتفاق مطلق» در کنارش خوابیده بود و در خواب نفس‌های عمیق می‌کشید ...» [سكوت] اگه آدم بخواد این‌جوری به دنیا نگاه كنه، چه‌قدر ترسناك می‌شه. <br />
	<strong>بابك:</strong>	یه جورایی ولی واقعیته.	 <br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	این «بار هستی» كوندرا رو كه دادی خوندم، منو خیلی به‌هم‌ریخت. یعنی جِدن درگیرم كرد. <br />
	<strong>بابك:	</strong>آره؟ پس یادم باشه دفعه‌ی دیگه كه می‌آی روزنامه، «جاودانگی» رو هم برات بیارم. بعدش اگه این موضوع علاقه‌مندت کرده، بشین «مچ‌ پوینت» وودی آلن رو هم ببین. همین‌طور «لاو ایز ئه بچ» رو.<br />
   <strong>نیلوفر:</strong>	آخ، اونو دیدم. شاه‌کاره. به‌خصوص اپیزود دومش که سردبیر اون مجله مُده، زن و بچه‌ش رو به‌خاطر اون مدل معروفه ول می‌کنه، اما همون روز اولی که می‌خوان زندگی‌شون رو با هم شروع کنن، زنه تصادف می‌کنه.  <br />
	<strong>بابك:</strong>	اون صحنه‌ی رودررویی دو تا برادره تو آخر فیلم هم خیلی خوبه. اون‌جا که هر کدوم تلاش می‌کنن زودتر دست خود‌شون را بازکنن تا اون یکی رو بکشن. موقعیت فوق‌العاده دراماتیکیه.<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	آره، آره! از این ایناریتو باید «بابل» رو هم ببینم. شنیدم اون هم خوبه.	<br />
    	<strong>بابک:</strong> 	كیشلوفسكی رو هم باید همه‌ی كارهاش رو ببینی حتمن. اون هم مثل كوندراست از یه نظر. دیدت رو نسبت به خیلی مسائل عوض می‌كنه. <br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	كوندرا كه خیلی خوب بود. البته من همین یه كتاب رو خوندم ازش.<br />
	<strong>بابك:</strong>	كوندرا فوق‌العاده است. متخصص روان‌كاوی شخصیت‌های داستان‌هاشه. مثلن توی همین «بار هستی» تمایزی كه بین شخصیت‌های توما، ترزا و اون یكی ... اسمش چی بود؟ اون زنه ...<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	سابینا؟<br />
	<strong>بابك:</strong>		آره سابینا، تمایزی كه بین شخصیت‌های این سه نفر وجود داره و قضاوتی كه خود كوندرا در این باره ارائه می‌ده ...<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	ولی كوندرا قضاوت نمی‌كنه، فقظ نشون می‌ده. انگار روح آدم‌ها رو عریان می‌كنه و جلوی خواننده می‌ذاره!<br />
	  <strong>بابك:</strong>		اتفاقن كوندرا دقیقن در این مورد می‌آد قضاوت می‌كنه. كوندرا به‌نظر من توی «بار هستی» شیوه‌ای كه سابینا برای زندگی‌ش انتخاب كرده رو، حتی اگه اغراق نكنیم، داره	ستایش می‌كنه! درسته شاید سابینا اون‌قدر مثل ترزا عمیق نباشه، اما زندگی رو راحت‌تر گرفته و لذت بیش‌تری هم ازش می‌بره!<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	[سكوت] آره، راست می‌گی فكر كنم ... سابینا با خودش و زندگی خیلی راحته. چه‌قدر من به این‌جور آدم‌ها حسودی‌م می‌شه!<br />
	<strong>بابك:</strong>	چرا حسودی؟ خُب سعی كن خودت هم همون جوری باشی!<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	نمی‌شه ... دست خود آدمه مگه؟<br />
	<strong>بابك:</strong>	معلومه دست خود آدمه، چرا كه نه؟<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	خود تو ... پس چرا این‌طوری نیستی؟ [مكث] تو واقعن ...<br />
	<strong>بابك:	</strong>	خُب این بده دیگه ... اگه من هم به قول تو این‌طوری نیستم، كه البته انگار نیستم، این یه جور قطه ضعفه!<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	اما ... یه تناقضی هم این وسط وجود داره. من آدم‌هایی كه عمیق‌تر هستن رو بیش‌تر دوست دارم و براشون احترام بیش‌تری قائلم! <br />
	<strong>بابك:</strong>	[فكر می‌كند.] راست داری می‌گی انگار! من هم كه فكر می‌كنم، همین‌جوری‌اَم! آدم‌های عمیق‌تر رو در درازمدت حتمن ترجیح می‌دم ... <br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	[ناگهان] گاهی وقت‌ها فكر می‌كنم چی شد كه تو با فرزانه ازدواج كردی!<br />
	<strong>بابك:</strong>	[با تعجب] ببخشید!؟ چی شد یه دفعه‌‌ای یاد ازدواج من و خواهرت افتادی؟<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	ببین ... چه جوری بگم ... مثلن پریسا و علی رو ببین. درسته كه تو خیلی چیزها با هم فرق دارن، ولی باز یه چیزشون عین همه. هر دو شون جزو اون دسته از آدم‌هان كه زندگی رو راحت می‌گیرن و ازش لذت می‌برن. مثل سابینا. فرزانه هم تا حد زیادی از نظر شخصیتی شبیه اون‌ها است ... اما تو ... [سكوت]<br />
	<strong>بابك:</strong>	من چی؟<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	تو خُب خیلی فرق داری ... آدمی هستی كه من ... [سكوت]<br />
	<strong>بابك:</strong>	[آرام] یه وقت‌هایی آدم ... [ادامه‌ی حرفش را می‌خورد.] چند دقیقه پیش یادمه گفتی به این جور آدم‌ها حسودی‌ت می‌شه. به آدم‌های سابینایی! تو راست می‌گی. من متعلق به این گروه از آدم‌ها نیستم، اما این سرخوشی‌شون رو تحسین می‌كنم. یا شاید حتی بشه گفت من هم به‌شون حسودیم می‌شه ... شاید این مهم‌ترین دلیل من برای ازدواج با فرزانه بود. حس می‌كردم زندگی در كنار چنین آدمی لذت‌بخش‌‌تره!<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	فقط همین؟<br />
	<strong>بابك:</strong>	نه البته! خیلی چیزهای دیگه هم بود ... آدم یه وقت‌هایی ... [حرف را عوض می‌كند.] دختر تو چند سالته؟ نوزده؟ بیست؟ <br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	بیست. چه‌طور؟<br />
	<strong>بابك:</strong>	دارم به این فكر می‌كنم كه نگاه یه آدم بیست ساله به دنیا با نگاه یه آدم سی ساله چه‌قدر فرق می‌كنه.<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	یعنی فكر می‌كنی من بچه‌ام؟<br />
	<strong>بابك:</strong>	اصلن! اتفاقن تو نسبت به هم‌سن و سال‌هات خیلی هم بزرگ‌تر و عاقل‌تری. این رو جدی می‌گم. آدمی هستی كه می‌شه نشست و باهات حرف زد. اما واقعیت اینه كه تو هنوز باید خیلی تجربه كنی. شاید ده سال دیگه راحت‌تر بشه به‌ت توضیح داد كه چی می‌شه آدم‌ها ازدواج می‌كنن ...<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	نمی‌دونم ... [سكوت] یه سوال می‌خوام ازت بپرسم، اگه خواستی جواب نده!<br />
	<strong>بابك:</strong>	چی؟<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	الان ... یعنی تو این مدت كه گذشته ... فكر می‌كنی كار درستی كردی كه با فرزانه ازدواج كردی؟ [سكوت] یا بذار یه جور دیگه بپرسم. الان اگه به شرایط قبلی‌ت برگردی، با توجه به این تجربه‌ای كه داشتی، با فرزانه ازدواج می‌كردی؟<br />
	<strong>بابك:</strong>	[چند لحظه مکث.] بذار من هم یه سوال ازت بپرسم! تو فكر می‌كنی من از این كه با فرزانه ازدواج كردم، پشیمونم، نه؟<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	[با شیطنت] تو رو نمی‌دونم، اما اگه من جای تو بودم، تا حالا پشیمون شده بودم.<br />
	<strong>بابك:	</strong>واقعن!؟<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	واقعن!<br />
	<strong>بابك:</strong>	چرا اون‌وقت؟<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	چون‌كه!</p>

<p>[صدای موسیقی. نور به آرامی می‌رود.]<br />
 </p>

<p><br />
 <strong>(6)</strong></p>

<p>[نیمكتی رو به دریا. بردیا و بابك روی نیمكت نشسته‌اند.]</p>

<p>	<strong>بابك:</strong>	دلم برای ساز زدن‌ت تنگ شده ...<br />
	<strong>بردیا:</strong>	یادش به خیر ...<br />
	<strong>بابك:</strong>	نیست شدی یه دفعه ... كجا رفتی؟<br />
	<strong>بردیا:	</strong>بودم ... <br />
	<strong>بابك:</strong>	چند وقته هم‌دیگه رو ندیدیم؟ یه سال؟ دو سال؟<br />
	<strong>بردیا:	</strong>همین حدود ...<br />
	<strong>بابك:</strong>	فرزانه كه گفت تو هم این جایی، خیلی خوش‌حال شدم. این چندروزه كجا بودی؟ تنها اومدی؟<br />
	<strong>بردیا:	</strong>نه با یكی از دوست‌هام كه فیلم‌سازه اومدیم. این چندروزه هم درگیر كارهای اون بودیم. داره یه مستند در مورد موسیقی مقامی عربی می‌‌سازه.<br />
	<strong>بابك:</strong>	چه جالب! دوست‌ت كيه؟ دختره يا پسر؟<br />
	<strong>برديا:	</strong>خاله‌زنك شدی! [هر دو مي‌خندند.] نمی‌شناسی‌ش ...<br />
	<strong>بابك:</strong>	چه‌قدر كم حرف شدی نسبت به اون وقت‌ها! يه كم تعريف كن! چه خبرها؟ چی كارها می‌كنی؟<br />
	<strong>برديا:</strong>	هيچ ... همون كارهای قدیم. هیچ اتفاق خاص یا هیجان‌انگیزی تو زندگی‌م نیفتاده كه قابل تعریف باشه. [سكوت] <br />
	<strong>بابك:</strong>	پریسا رو ندیدی؟<br />
	<strong>بردیا:</strong>	این‌جاست؟<br />
	<strong>بابك:	</strong>[با تعجب] یعنی نمی‌دونستی؟<br />
	<strong>بردیا:</strong>	نه ... [سكوت] البته وقتی فرزانه رو دیدم، حدس زدم شاید اون هم این‌جا باشه.<br />
	<strong>بابك:</strong>	جالبه ...<br />
	<strong>بردیا:	</strong>چی؟<br />
	<strong>بابك:</strong>	این‌كه حتی از فرزانه نپرسیدی پریسا این‌جاست یا نه!<br />
	<strong>بردیا:</strong>	باید می‌پرسیدم؟<br />
	<strong>بابك:	</strong>نه لزومن! بایدی وجود نداره ... [سكوت]<br />
	<strong>بردیا:</strong>	با شوهرش اومده؟<br />
	<strong>بابك:	</strong>طبیعتن! [سكوت] 	<br />
	<strong>بردیا:	</strong>تو راستی چی كارها می‌كنی؟<br />
	<strong>بابك:</strong>	من هم مثل قدیم ... تو روزنامه‌ام.<br />
	<strong>بردیا:	</strong>انگار توقیف شد كه روزنامه‌تون.<br />
	<strong>بابك:</strong>	آره خُب! این‌‌كه چیز عجیبی نیست. یا تو داری تو یه روزنامه‌ای كار می‌كنی كه دوست‌ش داری، اون وقت اون روزنامه به هر حال بعد یه مدت توقیف می‌شه، یا هم داری تو یه روزنامه‌ای كار می‌كنی كه می‌دونی هیچ وقت قرار نیست توقیف بشه، اما خُب، خودت باهاش حال نمی‌كنی و بالاخره می‌زنی بیرون. [هر دو می‌خندند.] تو چی؟ تازگی‌ها كنسرت این‌ها ندارین؟<br />
	<strong>بردیا:	</strong>داریم تمرین می‌كنیم. مجوز گرفتن خیلی سخت شده.<br />
	<strong>بابك:</strong>	هنرستان موسیقی چی؟ هنوز درس می‌دی؟ <br />
	<strong>بردیا:</strong>	به پسرها فقط. یه قانون گذاشتن تازگی كه اگه بخوام دخترونه هم درس بدم باید سی و پنج سالم باشه، زن گرفته باشم و اقلن یه بچه هم داشته باشم! تازه در اون صورت هم فقط ساعت یك به بعد می‌تونم برم درس بدم!<br />
	<strong>بابك:</strong>	[با تعجب] واقعن!؟ این‌كه خیلی ابلهانه است!<br />
	<strong>بردیا:</strong>	جالبی‌ش اون ساعت یك به بعدشه! فكر كن! شاگردها تو مدرسه‌ن، بعد یه دفعه‌ای سر ساعت یك، یه اتفاق شگفت‌انگیز و باشكوهی می‌افته كه دیگه به‌ت محرم می‌شن و تو اجازه پیدا می‌كنی به‌شون درس بدی! [هر دو بلند می‌خندند.]<br />
	<strong>بابك:</strong>	كی بود می‌گفت تنها چیزی كه هیچ پایانی براش متصور نیست، حماقته؟ ارسطو؟<br />
	<strong>بردیا:</strong>	انیشتن بود گمونم ...<br />
	<strong>بابك:</strong>	نیلوفر هم پارسال شاگردت بود، نه؟<br />
	<strong>بردیا:	</strong>خواهر فرزانه؟ آره ... دختر با استعدادی هم بود.<br />
	<strong>بابك:</strong>	دختر عمیق و جالبیه ... راستی اون هم الان این‌جاست!<br />
	<strong>بردیا:	</strong>[با تعجب] ئه! چه با مزه! ... دلم براش تنگ شد یه‌هو!! [سكوت] راستی با فرزانه چه‌طورین؟<br />
	<strong>بابك:</strong>	هه ... عالی ... خوب ... معمولی ... بد ... افتضاح ... گُه!<br />
	<strong>بردیا:</strong>	چیه؟ تازگی‌ها «هامون» دیدی؟<br />
	<strong>بابك:</strong>	«هامون» ... «پری» ... «سارا» ... شاید هم «لیلا» !<br />
	<strong>بردیا:</strong>	بَه بَه! پس به سلامتی قصد دارین تجدید فراش كنین!<br />
	<strong>بابك:	</strong>[می‌خندد.] آره ... به خصوص كه كتی دوباره سر و كله‌ش پیدا شده!<br />
	<strong>بردیا:	</strong>جدی؟	<br />
	<strong>بابك:</strong>	اوهوم ... [دوباره می‌خندد.]<br />
	<strong>بردیا:	</strong>من سر ازدواج تو با فرزانه رسمن كف كردم! البته نه فقط من، گمونم همه تعجب كردن!<br />
	<strong>بابك:</strong>	آره! خودم هم فکر کنم تعجب کردم! [می‌خندند.]<br />
	<strong>بردیا:</strong>	فكر كن! آخرین بار من و تو و كتی و سیما رفتیم سینما، جناب‌عالی و كتی هم از تو بغل هم درنمی‌اومدین! بعدش، حدود دو ماه بعد، با فرزانه تشریف آوردین دفتر من: [ادای بابك را درمی‌آورد.] «معرفی می‌كنم: هم‌سرم فرزانه!» قشنگ داست دو تا شاخ رو سرم سبز می‌شد!<br />
	<strong>بابك:</strong>	[می‌خندد.] من فكر می‌كردم تو اون مدت لابد پریسا به تو خبر داده بابا!<br />
	<strong>بردیا:</strong>	جدی چه‌طور شد یه‌دفعه‌ای ازدواج كردی؟ اون هم با فرزانه؟<br />
	<strong>بابك:</strong>	دروغی كه در جواب این سوال به همه می‌گم رو بگم یا راست‌شو؟<br />
	<strong>بردیا:	</strong>دروغ‌ش چیه، راست‌ش چی؟!<br />
	<strong>بابك:</strong>	دروغ‌ش یه كم طولانی و تكراریه، حال ندارم بگم! اما راست‌ش اینه كه به كتی گفتم بیا ازدواج كنیم، اون بهانه آورد، من هم بعدش سریع رفتم با فرزانه ازدواج كردم!<br />
	<strong>بردیا:</strong>	[با تعجب فراوان] دروغ می‌گی!!<br />
	<strong>بابك:</strong>	نه به خدا!<br />
	<strong>بردیا:</strong>	[با صدای بلند، متعجب، با هیجان] كُ- [حرفش را می‌خورد.] دیوانه! مشنگ! ... یعنی چی این كار!!؟<br />
	<strong>بابك:</strong>	[می‌خندد.] یعنی همین دیگه!<br />
	<strong>بردیا:	</strong>بابك! [سكوت] باور نمی‌كنم این تویی جلوی من نشستی و این حرف‌ها رو می‌زنی.<br />
	<strong>بابك:</strong>	آره باورش سخته. خودمم یه كم طول كشید تا بفهمم چی‌كار كردم! [می‌خندد. تلخ]<br />
	<strong>بردیا:</strong>	تو بابا مثلن آخر آدمْ عاقل ماها بودی! <br />
	<strong>بابك:</strong>	آدمْ عاقل ... هه ... خیلی واقعن! [سكوت]<br />
	<strong>بردیا:	</strong>یادته که قبلن چه نظراتی درباره‌ی ازدواج داشتی؟ [ادای بابك را درمی‌آورد.] ازدواج برای مردها در بهترین شرایط‌ش هم بعد از یه مدت به چیزی نزدیك به فاجعه تبدیل می‌شه. زن‌ها با ازدواج درواقع مهم‌ترین عمل زندگی‌شون رو انجام می‌دن و به یه جور آرامش و تكامل می‌رسن، در حالی كه مردها بعد یه مدت تازه متوجه می‌شن كه ازدواج اون‌ها رو از مسیر و خواسته‌های اصلی‌ای كه تو ذهن‌شون داشتن، منحرف كرده. [با لحن خودش] دوست دارم الان هم نظرت رو بدونم!<br />
	<strong>بابك:	</strong>	می‌دونی مسئله چیه؟ اینه كه ما ها كه مثلن اسم خودمون رو گذشتیم روشن‌فكر، خوب بلدیم تئوری ببافیم. در مورد همه چیز. من هم تئوری‌های جالب خودم رو در مورد ازدواج داشتم و فكر هم می‌كردم درسته. اینو صادقانه می‌گم. حتی جالب‌تر اینه كه هنوز هم فكر می‌كنم اقلن بخشی‌ش درسته! اما خُب در عمل یه اتفاق دیگه می‌افته! تو یه نفر رو می‌بینی كه حس می‌كنی طرف خودشه، حس می‌كنی دوست‌ش داری و می‌خوای همیشه كنارت باشه، بعد احساس می‌كنی دیگه عاشق شدی و زندگی‌ت بدون اون اصلن معنا نداره و از این چرندیات! و بعدش می‌گی گور بابای همه‌ی اون حرف‌های قبلی! و می‌ری با یارو ازدواج می‌كنی!<br />
	<strong>بردیا:</strong>		اگه با كتی ازدواج كرده بودی شاید می‌تونستم حرفت رو ... البته با چندتا تبصره! ... قبول كنم! اما تو كه ظاهرن سر یه جور لج‌بازی رفتی ازدواج كردی!<br />
	<strong>بردیا:</strong>	البته قضیه واقعن به اون سادگی‌ای هم كه تعریف كردم نبود ... داستان این‌جوری بود كه من فكر می‌كردم رابطه‌ی من و كتی به جایی رسیده كه دیگه به اون مدل قابل ادامه‌دادن نیست. یعنی حس می‌كردم كه یا باید ازدواج كنیم یا باید تمومش كنیم. یعنی درواقع دروغ چرا؟ بیش‌تر فكر حس می‌كردم كه باید ازدواج كنیم! به هر حال كتی با دلایل به نظر من عجیب غریب خاص خودش! با ازدواج مخالف بود و می‌خواست رابطه‌مون به همون فرم سابق پیش بره. كتی رو كه می‌شناختی! گاهی وقت‌ها به غیرقابل پیش‌بینی‌ترین آدم دنیا تبدیل می‌شد و یه چیزهایی می‌گفت كه تو صد سال باید می‌نشستی فكر می‌كردی این چیزها چه‌طور به مُخ این بشر رسیده. همین هم باعث شده بود اون‌قدر برای من جذاب باقی بمونه. چون دقیقن مواقعی كه حس می‌كردی كاملن تحت تاثیرش قرار دادی و می‌دونی به چی فكر می‌كنه و می‌خواد چی كار كنه، یه كاری می‌كرد و یه چیزی می‌گفت كه انتظارش رو اصلن نداشتی. خیلی باهوش بود و من جدن ستایش‌ش می‌كردم به خاطر این هوش! ... مهم‌تر از اون، دختری نبود كه وابسته‌ی‌ تو بشه. یعنی درواقع هیچ وقت مطمئن نبودی بالاخره داری‌ش یا نه! باید یه اعترافی بكنم: دخترهایی كه بعد یه مدت اون‌قدر مجذوبت می‌شن كه دیگه نمی‌تونن به‌ت بگن: «نه» در واقع همون موقع برای من تموم می‌شن! انگار یه پوزیسیون پیچیده‌ی شطرنج پیش روت بوده باشه و تو تونسته باشی ساده‌ش كنی و به برد برسی یا این‌كه یه مسئله‌ی سخت ریاضی رو حل كرده باشی. این شاید گفتن‌ش درست نباشه، اما من این‌طوری‌ام. هیچ‌وقت نباید مطمئن بشم كه تونستم طرف رو به‌طور كامل تسخیر كنم وگرنه ول‌ش می‌كنم!<br />
	<strong>بردیا:</strong>	به‌نظرم در این زمینه به یه روان‌کاو نیاز داشته باشی! مرتیکه‌ی از خودراضی! [هر دو می‌خندند.] حالا این‌ها رو ول كن! كتی گفت كه ازدواج نه! بعدش تو چی‌كار كردی؟<br />
	<strong>بابك:</strong>	آهان ... آره، خلاصه من هم گفتم پس كتی جون این‌جوری هم نه! و به‌تره تمومش كنیم. خسته شده بودم از بلاتكلیفی. البته اون موقع فكر می‌كردم بلاتكلیفم در صورتی كه الان فكر می‌كنم اون مدل رابطه‌ی بین من و كتی شاید بهترین شكل ممكن بود. یه جور رابطه‌ی بی‌تكلف كه هر دومون توش آزادی‌ها و زندگی شخصی خودمون رو هم داشتیم. اما خُب من می‌خواستم همه‌ی كتی رو داشته باشم. همون حس مالكیت احمقانه ... به هر حال كتی گفت كه ترجیح نمی‌ده این‌جوری بشه، یعنی كلن از هم جدا شیم، اما اگه اون‌قدر رابطه‌ی اون مدلی برای من سخته و می‌خوام تموم‌ش كنم، حرفی نداره ... آقا به من خیلی برخورد اما گفتم حالا كه اون حاضره كه تموم‌ش كنیم، چرا من نباشم؟ تو همین موقع‌ ها بود كه من رابطه‌م با فرزانه زیادتر شد. یعنی مثلن بیرون‌رفتن‌های مشترك با تو و پریسا و چه می‌دونم قرار مدارهای كتابی! من برات این‌ كتاب رو می‌آرم، تو برام اون فیلم رو بیار. [سکوت. بعد بابک آه می‌کشد.] نمی‌دونم واقعن چی شد كه این اتفاق افتاد. من چند سالی بود كه فرزانه رو دورادور می‌شناختم و خب یه‌جورایی هم ازش بدم نمی‌اومد. البته از نگاه‌های فرزانه و رفتارش حس كرده‌بودم اون هم از من بدش نمی‌آد، اما تا موقعی كه با كتی بودم، هیچ وقت اون‌جوری به قضیه نگاه نكرده‌بودم. بعد كه رابطه‌م با كتی كات شد، فرزانه هم اینو فهمید، آروم آروم به هم نزدیك‌تر شدیم، تا این‌كه یه شب بعد از این‌كه از تماشای یه تئاتر برگشته‌بودیم، نفهمیدیم چی شد كه تا به خودمون اومدیم، یه دفعه دیدیم تو تخت‌ اون كنار هم دراز كشیدیم! [می‌خندد.] <br />
	<strong>بردیا:</strong>	بعله البته!      <br />
	<strong>بابك:</strong>	می‌دونی، یه سری روان‌شناس‌ها توصیه می‌كنن به محض این‌كه یه رابطه رو تموم كردی، برای جلوگیری از افسردگی، به‌تره سریع بری و یه رابطه‌ی جای‌گزین براش پیداكنی. دلیل‌ش هم اینه كه مشغولیت‌‌ها و جذابیت‌های احتمالی رابطه‌ی جدید اجازه نمی‌ده كه ذهن خیلی درگیر رابطه‌ی قبلی باشه و به‌ش فكر كنه. من هم فكر كنم سر رابطه‌م با فرزانه ناخودآگاه همین كار رو كردم. البته اون موقع واقعن نمی‌فهمیدم كه دارم فرزانه رو جای‌گزین كتی می‌كنم و فكر می‌كردم به خاطر خودشه و به خاطر اینه كه این رابطه رو لازم دارم و برام لذت‌بخشه. تو اون دوره سعی می‌كردم وانمود كنم هیچ‌وقت كتی‌ای وجود نداشته و تا فكرش می‌اومد تو ذهنم، سریع سعی‌ می‌كردم حواسم رو پرت كنم. بعد می‌گم كه به یه جور حس ازدواج هم رسیده بودم. یعنی كلن فكر می‌كردم دیگه وقت‌شه ازدواج كنم. به همین خاطر و برای این‌كه از نظر ذهنی‌ هم به خودم ثابت كنم كه رابطه با كتی دیگه تموم شده و باید بچسبم به این رابطه‌ی جدید، به فرزانه پیش‌نهاد ازدواج دادم. یه جورایی انگار می‌خواستم با این كار راه برگشت نداشته باشم و پل‌های پشت سرم رو خراب كنم.<br />
	<strong>بردیا:</strong>	یا شاید هم می‌خواستی كتی رو تحت تاثیر قراربدی با این‌ كار؟ <br />
	<strong>بابك:</strong>	اووم … الان كه فكر می‌كنم شاید این هم بود. چون گاهی با خودم به این فكر می‌كردم كه وقتی كتی خبر ازدواج‌م رو بشنوه، چه حسی به‌ش دست می‌ده! [سكوت]<br />
	<strong>بردیا:</strong>	واقعن احمق بودی. باورم نمی‌شه این‌قدر بچه‌گانه رفتار کرده باشی بابک. <br />
	<strong>بابك:</strong>	حق داری اینو بگی. الان که به اون موقع‌ها فکر می‌کنم به‌نظرم می‌رسه واقعن انگار تو اون دوره یه نفر دیگه بودم. [سکوت] اون اوایل همه‌ش به خودم می‌گفتم من الان دیگه وارد زندگی شدم و همه‌ی حواسم رو باید بدم به این رابطه‌ی تازه و ساختن زندگی و این حرف‌ها! خوب هم بود البته. با فرزانه می‌رفتیم این‌ور اون‌ور، حرف برای گفتن به هم داشتیم، بعد، نازكردن‌هاش و ادا اطوارهاش رو دوست داشتم ... اما ... [سكوت]<br />
	<strong>بردیا:</strong>	اما چی؟<br />
	<strong>بابك:</strong>	یه شب، شاید هنوز یه ماه هم از ازدواج‌مون نگذشته بود. یه دفعه نصفه شب از خواب پریدم. خواب كتی رو دیده بودم. فرزانه خواب بود. یادمه نشستم دم پنجره و یه سیگار روشن كردم. تازه اون موقع بود انگار كه فهمیدم چی كار كردم. مثل این‌كه مست بوده باشی و حالا از سرت پریده باشه. یادمه ترسیده بودم. به فرزانه نگاه می‌كردم و از خودم می‌پرسیدم این آدمی كه این‌جا خوابیده كیه؟ ربط‌ش به من چیه؟ برای چی این‌جاست؟ و بعد با خودم فكر كردم: «بابك چی‌كار كردی!؟» [سكوت] اون شب تا صبح نخوابیدم. انگار تازه حقیقت رو فهمیده باشم. به فرزانه نگاه می‌كردم كه چهره‌اش تو خواب خیلی معصومانه شده بود و با خودم فكر می‌كردم كه این آدم نه این‌كه آدم بدی باشه، كه اتفاقاً تو یه چیزایی خیلی هم خوب بود. مهربون بود. با احساس بود ... اما آدم من نبود. دنیاش با دنیای من متفاوت بود و مهم‌تر از همه واقعیت این‌ بود كه تازه فهمیده بودم دوست‌ش ندارم. یعنی دوست‌ش داشتم اما خیلی معمولی. اون‌جور كه هزارتا آدم دیگه رو دوست دارم. اما مطلقن حس عاشقانه‌ای به‌ش نداشتم. یادمه ملافه از روش رفته‌بود كنار. به بدنش نگاه كردم و حس كردم كه بعضی چیزها چه‌قدر زود تكراری می‌شه ... یعنی حتی اگر می‌خواستم جنسی هم به ماجرا نگاه‌كنم باید بگم كه اون بدن و اون قیافه، واقعن دیگه جذابیت اولیه‌ش رو برام از دست داده‌بود. شاید فكر كنی آدم چیپی هستم كه دارم این حرف‌ها رو می‌زنم اما ترجیح می‌دم واقعیتی رو كه اتفاق افتاد، بگم.<br />
	<strong>بردیا:	</strong>نه اصلن! ... اتفاقن فكر كنم قشنگ می‌فهمم چی می‌گی ...<br />
	<strong>بابك:</strong>		با خودم فكر كردم صبح كه از خواب بیدار شد باید بشینم و به‌ش بگم كه حس‌ام چیه. فكر می‌كردم نباید درباره‌ی حس‌هام به‌ش دروغ بگم و حقیقت رو به‌ش بگم اما خُب از طرف دیگه ما ازدواج كرده بودیم و نمی‌شد خیلی شیك رفت به‌ش گفت: «ببخشید، من اشتباه کردم، حالا پشیمون شدم! خدافظ!» <br />
	<strong>بردیا:</strong>	می‌دونی این حسیه كه خیلی آدم‌ها بعد از ازدواج به‌ش می‌رسن؟ تو كه باز خوبه! سیاوش یادمه می‌گفت هنوز یه هفته از ازدواجش نگذشته بود كه به قول خودش فهمیده بوده چه غلطی كرده!<br />
	<strong>بابك:</strong>	یه جورایی خیلی بد و عذاب‌آوره جدن! فردا صبح‌ش چیزی به فرزانه نگفتم اما ... شروع كردم به بازی‌كردن از اون روز. یه جور نمایش‌دادن!<br />
	<strong>بردیا:</strong>	نمایش؟<br />
	<strong>بابك:</strong>	نمایش این‌كه چه‌قدر زن‌م رو دوست دارم، چه‌قدر از زندگی‌م راضی‌اَم، چه‌قدر خوش‌بختم! اما خُب خیلی افتضاحه این‌ كار. آدم حس می‌كنه به خودش و به همه‌ی دنیا داره دروغ می‌گه. گاهی وقت‌ها واقعن تحمل‌ناپذیر می‌شه ...<br />
	<strong>بردیا:</strong>	فكر نمی‌كنم بازیگر خوبی باشی ...<br />
	<strong>بابك:</strong>		هه [می‌خندد.] شاید ... البته راست می‌گی ... چون این حس به‌نظرم آروم آروم به فرزانه 	منتقل شد. اوایل چیزی نمی‌گفت، اما می‌فهمیدم كه داره اذیت می‌شه. تا این‌كه دیگه این اواخر ... آدم حتی اگه بازیگر خوبی باشه، زمان بازی كه طولانی شه، دیگه نمی‌تونه ادامه بده ... چند شب پیش همین‌جا یه دعوای مفصل داشتیم و آخرش فرزانه گفت این وضعیت قابل ادامه نیست ... [سكوت]<br />
	<strong>بردیا:</strong>	این‌كه گفتی كتی دوباره سر و كله‌ش پیدا شده چی بود؟<br />
	<strong>بابك:</strong>	هیچ‌چی. ای‌میل داده كه خیلی دلش برام تنگ شده و می‌خواد منو ببینه. كه دوست داره رابطه‌مون به كُل قطع نشه و به هر شكل ممكنی كه من فكر می‌كنم درسته، ادامه پیدا كنه.   <br />
	<strong>بردیا:</strong>	اون وقت تو چی گفتی؟<br />
	<strong>بابك:</strong>	من؟ ... هیچ‌چی هنوز ... فرزانه همین‌جوری‌ش هم روی كتی حساسه، چه برسه به این‌كه بخوام ببینم‌ش یا ...<br />
	<strong>بردیا:</strong>	در نرو بابك. گردن فرزانه هم ننداز. خودت چی؟ خودت چه حسی داری؟ اگه ... اگه كتی الان بخواد كه باهاش ...<br />
	<strong>بابك:</strong>	[حرف‌ش را قطع می‌كند.] این همون چیزیه كه داره این روزها دیوونه‌م می‌كنه! [سكوت] «ویل‌هانتینگ خوب» رو یادت هست؟<br />
	<strong>بردیا:</strong>	تقریبن … چه‌طور؟<br />
	<strong>بابك:	</strong>یه جاش ویل بعد از اون‌كه با اون دختره آشنا می‌شه و باهاش یه شب می‌ره بیرون، می‌ره پیش روان‌كاوش و می‌گه تازگی با یه دختره آشنا شده. روان‌كاوه می‌گه: «خُب؟ چه جوریه؟» ویل می‌گه: «باهوشه، با استعداده، با همه‌ی دخترهایی كه تا حالا دیدم فرق داره. از بودن باهاش احساس خوبی دارم.» روان‌كاوه می‌گه: «خُب كِی قراره دوباره ببینی‌ش؟» و ویل می‌گه: «نمی‌دونم. شاید هیچ‌وقت. به‌ش زنگ نزدم.» و در جواب روان‌كاوه كه ازش می‌پرسه: «چرا؟» جواب می‌ده: «چرا ببینم‌ش؟ كه بفهمم اون‌قدرها هم باهوش نیست، كه اون هم مثل بقیه‌ كسالت‌آوره؟ الان اون برای من آدم كاملیه. من نمی‌خوام خرابش كنم.» [سكوت]<br />
	<strong>بردیا:</strong>	تو رسمن آدم از خودمتشکری هستی ها!<br />
	<strong>بابك:</strong>	آره ... قبول دارم. اما من منظورم این نبود كه كتی خنگه یا چیز دیگه، می‌خواستم بگم من به واسطه‌ی اون رابطه‌ی قدیم‌مون، الان یه حس مثبتی نسبت به‌ش دارم اما می‌ترسم برم جلو و بعدش بفهمم اشتباه كردم و گُه بخوره تو همه چیز. [سكوت] با این حال می‌دونی تو این چند روز مدام دارم به چی فكر می‌كنم؟<br />
	<strong>بردیا:</strong>	هوم؟<br />
	<strong>بابك:</strong>	كه اون حرف‌هایی رو كه باید همون روز صبح به فرزانه‌ می‌زدم، برم به‌ش بگم و ازش بخوام حالا كه اون هم به این حس رسیده كه ادامه‌ش قابل تحمل نیست ... [سكوت]<br />
	<strong>بردیا:</strong>	و لابد بعدش هم دوباره با كتی دوباره شروع كنی. [سكوت]<br />
	<strong>بابك:	</strong>حتی اگه نخوام هم با کتی شروع کنم، به‌تره این رابطه تموم بشه. قبل از این‌که همه‌ی حرمت‌ها بین من و فرزانه شکسته بشه. [سكوت] راستی … تو نمی‌خوای پریسا رو ببینی؟<br />
	<strong>بردیا:</strong>	به‌ش فكر نكردم!<br />
	<strong>بابك:</strong>	غلط كردی! [هر دو می‌خندند.] <br />
	<strong>بردیا:</strong>	راست‌ش فكر می‌كنم [ناگهان حرف خود را قطع می‌‌كند.] ببينم اين نيلوفر نيست داره می‌آد طرف ما؟<br />
	<strong>بابك:</strong>	آره خودشه انگار.</p>

<p>[نیلوفر در حالی كه كتابی در دست دارد، وارد می‌شود.]</p>

<p>	<strong>بردیا:</strong>	به به! نیلوفر خانم سامانی! شاگرد كوچولوی قدیم ما! چه بزرگ شدی تو!‌ چه فرق كردی!<br />
	<strong>بابك:</strong>	منظورش اینه كه چه خوشگل شدی!<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	آخه شما همیشه منو با مانتو مقتعه‌ی مدرسه دیده‌بودین! در ضمن سلام!<br />
	<strong>بردیا:	</strong>سلام! همین چند دقیقه پیش داشتم به بابك می‌گفتم كه دلم برات تنگ شده.<br />
	<strong>بابك:</strong>	دروغ می‌گه! اصلاً همچین حرفی نزد!!<br />
	<strong>بردیا:</strong>	ئه! عجب آدم نامردیه ها! [هر سه می‌خندند.]<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	بابك، فرزانه گفت اگه ممكنه چند دقیقه بری اتاق یه كاریت داره!<br />
	<strong>بردیا:	</strong>بیچاره شدی رفت! [می‌خندد.]<br />
<strong>	نیلوفر:</strong>	نه بابا! بنده خدا فرزانه! اتفاقن فكر كنم كارهای خوب باهات داره!<br />
	<strong>بردیا:</strong>	[با شیطنت] به به!!<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	ئه ... اذیت نكنین دیگه!<br />
	<strong>بابك:</strong>	خُب! پس من برم ببینم فرزانه چی می‌گه! [به بردیا] آقا قبل از رفتن باز ببینیم‌ت!<br />
 	<strong>بردیا:	</strong>حتمن، حتمن! به خصوص كه می‌خوام بفهمم بالاخره چه كردی!<br />
	<strong>بابك:</strong>	آهان، از اون لحاظ! [هر دو می‌خندند. بابك می‌خواهد برود.]<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	[به سمت بابك می‌رود.] بابك؟<br />
	<strong>بابك:</strong>	جان‌م؟<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	[جدی، آرام، طوری كه بردیا نشنود.] می‌شه امشب بعد از شام با هم حرف بزنیم؟ مثلن بریم پیاده‌روی؟ باید یه چیزی رو به‌ت بگم!<br />
    <strong> بابک:</strong> 	حتمن! حالا قضیه چیه؟<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	اگه اشکالی نداره، همون موقع بگم.<br />
	<strong>بابك:</strong> 	باشه! جالب شد! كنج‌كاو شدم!<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	پس شب صحبت می‌كنیم!<br />
	<strong>بابك:</strong>	[به سمت بردیا می‌رود.] پس بردیا جان فعلن خدافظ! [به نیلوفر] راستی تو داری كجا می‌ری؟<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	داشتم می‌رفتم لابی كتاب بخونم!<br />
	<strong>بردیا:</strong>	البته بعد از این‌كه سلام احوال‌پرسی‌هاش با معلم سابقش تموم شد!<br />
<strong>	بابك:</strong>	نگاه كن چندتا هم كتاب برداشته! همه‌ی این‌ها رو می‌خوای بخونی؟<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	[به بردیا] آره اتفاقن خیلی دوست داشتم ببینم‌تون. [به بابك] نه همه‌ش رو برداشتم ببینم تو لابی حس كدومش رو دارم!<br />
	<strong>بابك:</strong>	اوکی! من دیگه برم.[از صحنه خارج می‌شود. سكوت]<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	فرزانه كه به‌م گفت شما رو دیده خوش‌حال شدم خیلی. دلم براتون تنگ شده بود.<br />
	<strong>بردیا:	</strong>ممنون ... منم اتفاقن دلم برات تنگ شده بود. ... خُب چه خبرها؟ چی كارها می‌كنی؟<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	هیچ چی! كار خاصی نمی‌كنم، دانشگاه و ... [می‌خواهد بنشیند.]<br />
	<strong>بابك:	</strong>[حرفش را قطع می‌كند.] ببین من پیش‌نهاد می‌كنم تو رو تا لابی هم‌راهی كنم و تو راه حرف بزنیم. راست‌ش خسته شدم از بس این‌جا نشستم.<br />
	<strong>نیلوفر:</strong>	باشه، البته اگه حرفامون بیش‌تر طول نكشه!</p>

<p>[صحبت‌كنان از صحنه خارج می‌شوند. نور می‌رود.]</p>

<p></p>

<p><strong>(7)</strong></p>

<p>[نيلوفر و برديا توی لابی هتل نشسته‌اند. دو بطری شراب، يكی خالي و ديگری تقريبن نصفه و دو گيلاس روی ميز جلوی آن‌ها است. صدای موسيقی ملايمی در صحنه شنيده می‌شود.]</p>

<p><strong>نيلوفر:</strong> [مشخصن مست است. با گيلاس‌ش بازی می‌كند.] فرقی نمی‌كنه ... وقتي قرار نيست اونی كه بايد باشه، باشه، ديگه بقيه‌ش فرقی نمی‌كنه ... آدم می‌گذرونه كه بگذره. [می‌نوشد.]<br />
<strong>برديا:</strong> فكر نمی‌كنی به‌تر باشه ديگه نخوری؟<br />
<strong>نيلوفر:</strong> حالم خوبه ...<br />
<strong>برديا:</strong> گاهی وقت‌ها آدم با خودش فكر می‌كنه یه چیزی اگه اتفاق بیفته، زندگی‌ش دگرگون می‌شه كلن. این رویاییه كه هر آدمی فكر كنم برای خودش داره. یه فكر، یه تصور، كه خیلی وقت‌ها	هم برمی‌گرده به یه آدم دیگه. یعنی مثلن تو فكر می‌كنی اگه فلان پسر با تو باشه، مال تو باشه، دیگه هیچ غمی نداری، دیگه همه چیز خوبه، همه چیز قشنگه، می‌تونین كنار هم هم‌دیگه رو كامل كنین و از این مدل فكرهایی كه معمولن دو نفری كه دارن با هم ازدواج می‌كنن، تو ذهن‌شون دارن. بعد فاجعه زمانی رخ می‌ده كه این تصورات به واقعیت بپیونده! جرج برنارد شاو می‌گه: «دو بار آدم حس می‌كنه كه تو زندگی‌ش فاجعه رخ داده. بار اول زمانیه كه به خواسته‌ها و آرزوهایی كه داره نمی‌تونه برسه و بار دوم كه به مراتب دردناك‌تره، زمانیه كه به همون خواسته‌ها می‌رسه!»<br />
<strong>نیلوفر:</strong>و گاهی اوقات هم تو خواسته‌ها و آرزوهایی داری كه می‌دونی هیچ‌وقت امكان نداره به‌ش برسی ... اون موقع فكر كنم قضیه حتی دردناك‌تره! چون همه چیز رو باید این تو [به سینه‌اش اشاره می‌كند.] برای ابد نگه داری. [بغض كرده است.] «بدترین دل‌تنگی، دل‌تنگی 	برای كسیه كه هر روز می‌بینی‌ش، اما می‌دونی هیچ وقت نمی‌تونی به دستش بیاری.» [سعی می‌كند به خودش مسلط شود.] گابریل گارسیا ماركز! [تلخ می‌خندد.] <br />
<strong>بردیا:</strong> و حالا فكر كن به همون آدمی كه براش دل‌تنگی برسی ... فكر می‌كنی چه اتفاقی می‌افته؟ خوش‌بخت می‌شی؟ دنیا به‌ت لبخند می‌زنه؟ نه! تازه‌ است كه بفهمی دچار چه توهمی بودی. «به‌تر است آدم برای زنی که دوست دارد بمیرد، تا این‌که با او زندگی کند.» لرد بایرون! <br />
<strong>نیلوفر:</strong> هه ... [می‌خندد. بعد سكوت]<br />
<strong>بردیا:</strong> البته برای آدمی توی سن تو احتمالن جذابیت داشتن اون آدم اون‌قدر زیاد هست كه اصلن به‌ت اجازه نده كه به حرف من فكر كنی ... بزرگ‌تر كه شدی، اون وقت شاید حرف من رو بهتر درك كنی.<br />
<strong>:نیلوفر</strong> [عصبانی] بزرگ‌تر! بزرگ‌تر!‌ خوب شد این اختلاف سنی وجود داره كه تو، پریسا و بابك بتونین مدام بكوبین‌ش توی سر من. چرا فكر می‌كنین به خاطر این‌كه حالا چند سال از من سن‌تون بیش‌تره، از من بیش‌تر می‌فهمین؟ و چرا به خودتون حق می‌دین مثل یه بچه‌ی دو ساله به من نگاه كنین و با اون لحن تحقیرآمیز به‌م بگین: «بزرگ‌تر كه شدی فلان و بیسار»؟ می‌دونی چیه؟ من فكر می‌كنم تو حتی به یك كلمه از این حرف‌هایی كه داری به من می‌گی، اعتقادی نداری! به‌خاطر وضعیتی كه توش قرار داری و صرفن به خاطر این‌كه بتونی یه توجیهی برای خودت داشته باشی، داری این حرف‌ها رو تكرار می‌كنی ...<br />
<strong>:بردیا</strong>  [با صدای خفه] توجیه؟ نمی‌فهمم ...<br />
<strong>:نیلوفر</strong> اتفاقن خوب می‌فهمی اما نمی‌خوای باورش كنی. تو اگه پریسا نه به‌ت نگفته بود، الان این‌جا بودی و داشتی این حرف‌ها رو به من می‌زدی؟ نه استاد! تو مشكل‌ت اینه كه خودت به اونی كه می‌خواستی، نرسیدی، حالا داری كل قضیه رو می‌بری زیر سوال! به‌خاطر این‌كه نمی‌خوای این واقعیت ساده رو بپذیری كه بابا جون یه نفر رو تو دوست داشتی، اون نداشته. به همین خاطر داری سعی می‌كنی به خودت بقبولونی كه اگه به‌ش می‌رسیدی، اوضاع بدتر می‌شد ... [سكوت طولانی] <br />
<strong>بردیا:</strong> شاید ... شاید تو داری راست می‌گی ... [سكوت]<br />
<strong>نیلوفر:</strong> [انگار تازه متوجه زهری که در حرف‌هایش بوده، شده است.] منو ببخشین ... منظوری نداشتم ...<br />
<strong>بردیا:</strong> [سكوت] تو اون چیزی كه حس می‌كردی رو گفتی ... دلیلی نداره عذرخواهی كنی؟ اتفاقن باید ازت تشكر كنم كه این‌قدر صریح حرف زدی.<br />
<strong>نیلوفر:</strong> [با بغض، با هیجانی از سر مستی] همیشه همین‌جوره. مثل آدم بلد نیستم حرف بزنم ... آدم‌ها رو می‌رنجونم با حرف‌هام.[سکوت. بعد با هق‌هق] خیلی بی‌رحمانه حرف زدم. خیلی غیرمنصفانه. حق‌ش نبود این‌جوری ...  <br />
<strong>بردیا:</strong> تو چیز بدی نگفتی جدن. [نیلوفر شروع می‌کند به گریه‌کردن] ئه ... دیوانه رو  ببین ها ... برای چی گریه می‌کنی؟ <br />
<strong>نیلوفر:</strong> [هنوز با گریه] من خیلی آدم بدبختی هستم بردیا. هیچ‌كس تو دنیا بدبخت‌تر از من نیست ... یه آدم تنهای آدم‌گریز ... یه آدمی که حتی بلد نیست چه‌جوری باید حرف بزنه، یه آدمی که ... [تلخ می‌گرید.]<br />
<strong>بردیا:</strong> این حرف‌ها چیه ... گریه نکن!<br />
<strong>نیلوفر:</strong> یه چیزی تو این دل‌مه كه داره آتیشم می‌زنه ... داره خوردم می‌كنه و هیچ كاری نمی‌تونم بكنم. كاش می‌مردم ...<br />
<strong>بردیا:</strong> آروم باش دختر جان ...<br />
<strong>نیلوفر:</strong> نمی‌تونم آروم باشم بردیا. آروم باش بدترین چیزیه که به یه آدمی که آروم نیست، می‌شه گفت ... چه‌جوری آروم باشم وقتی که ... [سعی می‌کند خودش را کنترل کند، اما مشخصن هیجان‌زده و مست است.] من ... من تو رو خیلی نمی‌شناسم، همیشه به جای این‌كه با خودت حرف بزنم، با بقیه درباره‌ی تو حرف زدم. تو همیشه با من فاصله داشتی یه جورایی اما همیشه حس می‌كردم به تو خیلی نزدیك‌ترم تا به خیلی‌های دیگه ... شاید این چیزی كه به‌ت می‌خوام بگم ...<br />
<strong>:بردیا</strong> نگو! اگه فكر می‌كنی نباید حرفی بزنی كه ... اگه فكر می‌كنی بعدن از گفتن‌ش پشیمون می‌شی ... <br />
<strong>نیلوفر:</strong> آره شاید پشیمون بشم، اما می‌خوام حالا كه برای اولین بار جرات گفتن‌ش رو پیدا كردم، بگم. به تو بگم. [بردیا چشمان‌ش را روی هم می‌گذارد.] من ... من ... من بابك رو دوست دارم. با تمام وجودم دوست دارم. [بردیا چشمان‌ش را می‌گشاید. انگار حرفی را كه شنیده است، باور ندارد.] من مطمئنم كه تا آخر عمرم هیچ كس دیگه‌ای رو به جز بابك نمی‌تونم دوست داشته باشم. می‌دونم كه داری پیش خودت فكر می‌كنی كه چه آدم پستی هستم كه به شوهر خواهرم این‌جوری نگاه می‌كنم، اما از همون اولین باری كه بابك رو با فرزانه دیدم، فهمیدم اون تنها آدمیه كه من می‌تونم دوست‌ش داشته باشم ... فرزانه به بابك هیچ ربطی نداره ... بابك خودش اینو فهمیده ... من ... من بابك رو می‌شناسم، می‌دونم چه جوری فكر می‌كنه، می‌دونم چی می‌خواد، من ... [دوباره گریه می‌كند.] روز عروسی فرزانه و بابك بدترین روز زندگی من بود ... نمی‌دونی چه زجری می‌كشم هر بار كه می‌بینم كه بابك فرزانه رو بغل می‌كنه یا می‌بوس‌ش. انگار یه قسمت از وجود من، از قلب منه كه داره كنده می‌شه ...[سكوت طولانی] <br />
<strong>بردیا:</strong> [آرام] همه چیز به ریخته ... سر و ته همه چیز قاطی شده ... آخه من چی می‌تونم بگم دخترك بی‌چاره؟ واقعن‌ چی؟ </p>

<p>[حال نیلوفر ناگهان به هم می‌خورد. نیلوفر با عجله و تلوتلو خوران ازصحنه خارج می‌شود. به هنگام خروج گیلاس‌ش به زمین می‌افتد و می‌شكند. بردیا به دنبال نیلوفر از صحنه خارج می‌شود.]</p>

<p></p>

<p><strong>(8)</strong></p>

<p>[صدای بردیا را در تاریکی صحنه می‌شویم.]</p>

<p>	فردای اون شب، نیلوفر که هنوز خیلی به‌هم‌ریخته بود، اومد پیشم و ازم خواست حرف‌هایی رو که زده فراموش کنم و به کسی چیزی نگم. گفت حالش دیشب اصلن خوب نبوده و نمی‌دونسته چی داره می‌گه. گفت مست بوده و قاطی کرده بوده ... گفت صبح که از خواب پاشده و یادش اومده چه حرف‌هایی به من زده، با خودش فکر کرده دیگه تا آخر عمرش روش نمی‌شه با من حرف بزنه، اما بعد به‌تر دیده بیاد توضیح بده ...</p>

<p>		مطمئن‌ش کردم تحت شرایطی چیزی به کسی نمی‌گم و بیش‌تر از هر چیز سعی کردم آروم‌ش کنم. براش از گذشت زمان صحبت کردم و این‌که حس آدم‌ها چه‌قدر می‌تونه عوض شه، البته این رو به‌ش نگفتم خودم، اعتقادی به این حرفی که می‌زنم، ندارم! اون هم گفت که می‌دونه احساس‌ش اشتباه بوده و حتمن جلوش رو می‌گیره ... بی‌چاره نیلوفر!</p>

<p>		بابک رو هم که یه بار دیگه بیش‌تر ندیدمش، اون هم خیلی کوتاه. داشتن با فرزانه می‌رفتن چندتا مرکز خرید رو سر بزنن، بلکه شاید چهار تا چیز به در بخور برای سوغاتی پیدا کنن! جالب بود برام. به‌خصوص جمله‌ی آخری که به‌م گفت: «تهران دوباره گم و گور نشی، خونه‌ی ما حتمن بیا، لازانیاهای فرزانه حرف نداره!» نمی‌دونم، بابک همیشه یه کم عجیب بوده ...</p>

<p>		اما ... شبی که فردا صبح زودش پرواز برگشتم بود، وقتی داشتم چمدون‌هام رو می‌بستم، تلفن اتاقم زنگ زد ... پریسا بود ... [سکوت] راستش یه کم جا خوردم اول. فکر کنم هر دومون هول شده بودیم، بیش‌تر من ... خواست اگه اشکالی نداشته باشه با هم حرف بزنیم. درست نفهمیدم چی گفتم، فقط فهمیدم برای یک ساعت بعد توی کافی‌شاپ هتل با هم قرار گذاشتیم ... شاید تو اون یک ساعت دو سه بار اومدم زنگ بزنم که به‌تره هم‌دیگه رو نبینیم اما ... می‌خواستم ببینم چی می‌خواد بگه، جدای از اون ... دلم براش تنگ شده بود ... خیلی ... تنگ شده بود ... </p>

<p>[نور می‌آید. بردیا و پریسا پشت یک میز، گوشه‌ی کافی‌شاپ نشسته‌اند. صدای یک موسیقی ملایم شنیده می‌شود.]</p>

<p>	<strong>پريسا:	</strong> ممنون که اومدی.<br />
	<strong>برديا:</strong>	[لبخند کم‌ر‌نگی بر چهره دارد. آرام] خیلی وقته هم‌دیگه رو ندیدیم.<br />
	<strong>پریسا:	</strong>از کنسرت‌ت تا حالا ...<br />
	<strong>بردیا:</strong>	آره ...[سکوت]<br />
	<strong>پریسا:	</strong> دیگه کنسرت ندادید؟<br />
	<strong>بردیا:</strong>	نه [سکوت] تو کلن ساز رو گذاشتی کنار؟<br />
	<strong>پریسا:</strong>	اتفاقن خیلی دوست دارم دوباره شروع کنم اما  ... فرصت‌ش پیش نیومده. [سکوت]<br />
	<strong>بردیا:</strong>	استعداد خیلی خوبی داشتی. حیفه ولش کنی.<br />
	<strong>پریسا:</strong>	اون وقت‌ها هم همین رو می‌گفتی.<br />
	<strong>بردیا:</strong>	دروغ نمی‌گفتم! <br />
	<strong>پریسا:</strong>	لطف داشتی [سکوت] بچه‌ها همه خوبن؟<br />
	<strong>بردیا:</strong>	آره <br />
	<strong>پریسا:</strong>	همه هستن هنوز؟<br />
	<strong>بردیا:</strong>	آره. یکی دو نفر هم تازه به گروه اضافه شدن.<br />
	<strong>پریسا:</strong>	پدرام و مهتاب چه‌طورن؟<br />
	<strong>بردیا:</strong>	خوبن. <br />
	<strong>پریسا:</strong>	شنیدم دارن بچه‌دار می‌شن.<br />
	<strong>بردیا:</strong>	آره. می‌خوان اسم دخترشون رو بذارن ماهور.<br />
	<strong>پریسا:	</strong>ئه بچه‌شون دختره پس. خیلی خوش‌حال شدم شنیدم دارن بچه‌دار می‌شن. خیلی وقته ندیدم‌شون ... به‌شون حتمن سلام برسون.<br />
	<strong>بردیا:</strong>	باشه [سکوت]<br />
<strong>پریسا:	</strong>اون تار قدیمی پدرام هم مدت‌هاست پیش من مونده. باید یه روز ببرم براش.<br />
	<strong>بردیا:	</strong>فعلن که یه تار یحیی خریده و حسابی باهاش خوش‌ئه.<br />
	<strong>پریسا:</strong>	 یه سری فیلم‌ها و کتاب‌های تو هم از اون موقع پیش من مونده ...  اون‌ها رو هم گذاشتم‌شون کنار برات بیارم‌.<br />
	<strong>بردیا:</strong>	اصلن یادم نمی‌آد چی‌ها بوده ... ول‌ش کن. پیش خودت نگه‌شون دار.<br />
	<strong>پریسا:	</strong>همین‌جوری‌ش هم نصف کتاب‌خونه‌ی من کتاب‌هاییه که تو به‌م دادی. [برای اولین بار نگاه‌شان به هم گره می‌خورد. بردیا نگاهش را برمی‌گرداند.] از آلبوم‌تون چه خبر؟ کی می‌آد بیرون بالاخره؟	<br />
	<strong>بردیا:	</strong>معلوم نیست. فکر نمی‌کنم به این زودی‌ها.<br />
	<strong>پریسا:</strong> نگین که می‌گفت تا شهریور حتمن دیگه دراومده.<br />
	<strong>بردیا:	</strong>نگین برای خودش گفته! [مکث] نگین رو مگه می‌بینی هنوز؟<br />
	<strong>پریسا:	</strong>آره. خبرهای شماها رو معمولن از اون می‌گیرم.<br />
	<strong>بردیا:	</strong>جالبه، فکر می‌کردم خیلی ازش خوش‌ت نمی‌آد.<br />
	<strong>پریسا:</strong>	[لبخند می‌زند.] راست می‌گی، اون موقع‌ها خیلی حال و حوصله‌ش رو نداشتم، اما بعد از این‌که ازدواج کردم[یک‌باره حرف‌ش را می‌خورد. انگار می‌فهمد چیزی را که نباید می‌گفته، گفته است. برای چند لحظه سکوت سنگینی بر صحنه حکم‌فرما می‌شود. پریسا صحبت‌ش را با صدایی آرام تمام می‌کند.] رابطه‌م باهاش بیش‌تر شد.<br />
	<strong>بردیا:	</strong>[جدی، ناراحت] برای چی خواستی منو ببینی پریسا؟<br />
	<strong>پریسا:	</strong>[سکوت] خودم هم درست نمی‌دونم ... شاید برای این‌که خیلی وقته ازت خبر نداشتم و دوست داشتم با هم حرف بزنیم ... شاید برای این‌که رابطه‌ای که با تو ...<br />
	<strong>بردیا:</strong>	[صحبت‌ش را با صدایی تقریبن بلند قطع می‌کند.] بس کن خواهش می‌کنم! [خودش را کنترل می‌کند.] شاید برای تو آسون باشه وانمود کنی هیچ اتفاقی نیفتاده و ما الان می‌تونیم این‌جا بشینیم، به هم لبخند بزنیم، حال این و اون رو از هم بپرسیم و خاطرات‌مون رو مرور کنیم، اما برای من نه. [سکوتی طولانی]<br />
	<strong>پریسا:	</strong>توی این مدتی که هم‌دیگه رو ندیدیم، خیلی وقت‌ها به این فکر کردم چرا تو سعی داری بخش مهمی از گذشته‌ت رو پاک کنی؟ [مکث] اون هم وقتی خودت می‌دونی نمی‌شه پاک‌ش کرد.<br />
	<strong>بردیا:</strong>	تو چرا می‌خواهی اون بخش رو پررنگ کنی، وقتی می‌دونی امکان‌ش وجود نداره؟<br />
	<strong>پریسا:	</strong> من نمی‌خوام اون رو پررنگ کنم. هیچ کار عجیب و احمقانه‌ای هم نمی‌خوام بکنم، اما می‌گم شاید به‌تر باشه به‌خاطر همه‌ی اون سال‌هایی که با هم بودیم، نگذاریم این رابطه به طور کامل از بین بره [مکث] مثل این دو سال گذشته.<br />
<strong>بردیا:	</strong>البته انگار اون چند ماه اول، با از بین رفتن کاملش هم مشکلی نداشتی! <br />
	<strong>پریسا:	</strong>خودت می‌دونی که این‌جور نبوده. خودت می‌دونی چه‌قدر همیشه برای تو ارزش قائل بودم و هستم و اگه امشب خواستم ببینم‌ت و اگه این مدت می‌خواستم ببینم‌ت، به خاطر این بود که همین رو به‌ت بگم. [مکث] بگم که این فاصله چه‌قدر عذابم می‌ده.<br />
	<strong>بردیا:	</strong>دروغ می‌گی. فکر نمی‌کنم تو هیچ وقت برای من و رابطه‌مون ارزشی قائل بودی. [کمی هیجان‌زده] نه، من این حرف رو باور نمی‌کنم. بعضی چیزها رو آدم نمی‌تونه فراموش کنه خانم پریسا. برای تو خیلی راحته الان بیای این‌جا و این حرف‌ها رو بزنی، اما حتی برای یه لحظه پیش خودت فکر کردی اون روزهایی که برای تو به‌ترین روزهای زندگی‌ت بود، من چه حالی داشتم؟ زنده بودم؟ داشتم می‌مردم؟ نه، اون موقع اصلن من برات وجود نداشتم. گور بابای بردیا! حالش بده؟ به من چه! نشسته داره مثل احمق‌ها صبح تا شب گریه می‌کنه، برای کی مهمه؟ [مکث] بعد اومدی این‌جا خیلی ریلکس به من می‌گی برای تو ارزش قائلم. ارزش؟ هه! جک خنده‌دارتری بلد نبودی تعریف کنی؟ [پریسا ساکت است و هیچ نمی‌گوید. بردیا سعی می‌کند خودش را کنترل کند. چند ثانیه به سکوت می‌گذرد.] یادت می‌آد اون موقع‌ها هوس آب انار می‌کردی؟ می‌رفتیم یوسف آباد آب انار می‌خوردیم بعد تا چند ماه هوس‌ش از سرت می‌افتاد. [مکث] الان من هم برای تو مثل همون آب انار می‌مونم!	<br />
	<strong>پریسا:	</strong>آره این جوری من به آب انارم می‌رسم، تو هم  فرصت پیدا می‌کنی حرف‌هایی رو که تو دل‌ت مونده، بریزی بیرون!<br />
	بردیا:	[آرام شده است.] فکر می‌کنی خیلی خوش‌حالم که دارم این‌جوری حرف می‌زنم؟ [به نشانه‌ی نه سر تکان می‌دهد.] کاش می‌تونستم راحت از کنار این مسئله بگذرم، کاش می‌تونستم وقتی تو یه جمع یکی از تو حرف می‌زنه، من هم خیلی ساده بگم: «یادش به خیر، پریسا! یه زمانی زیاد هم‌دیگه رو می‌دیدیم.» و بعد دوباره حواس‌م پرت بشه به قهوه‌ای که داشتم می‌خوردم. [مکث] کاش ازم نخواسته بودی هم‌دیگه رو ببینیم. کاش این حرف‌ها هیچ وقت گفته نمی‌شد. چون ... گفتن‌ش دیگه فایده‌ای نداره. [سکوت] <br />
	<strong>پریسا:</strong>	برای من هم فکر نکن گفتن این‌که بیا دوباره هم‌دیگه رو ببینیم آسون بوده. به‌خصوص بعد از این‌که اون روز توی کنسرت‌ت، حس کردم اصلن دوست نداری این اتفاق بیفته. اما ... نمی‌دونم ... نمی‌دونم همین امشب چه‌طور جرات پیدا کردم به‌ت زنگ بزنم. شاید به این خاطر که فکر می‌کنم زمان نامحدود نیست ... شاید هم دیگه حوصله‌ی این‌که خودم را سانسور کنم، ندارم. <br />
	<strong>بردیا:</strong>	اون وقت فکر نمی‌کنی یه کم دیر به این فکر افتادی؟ فکر نمی‌کنی این وسط یه اتفاقات خیلی کوچیکی افتاده که باعث می‌شه دیگه شرایط مثل سابق نباشه؟ [سکوت] تو چه انتظاری از من داری؟ نه، جدن من درک نمی‌کنم. یه جوری اومدی می‌گی نذاریم این رابطه از بین بره، انگار من باعث از بین‌رفتن‌ش شدم. هر کی ندونه لابد با خودش می‌گه این بردیا چه آدم بی‌شعور و بی‌رحمیه! من واقعن متوجه حرف‌های تو نمی‌شم. چیو برای خودت هی تکرار می‌کنی: من برای این رابطه ارزش قائل بودم و این فاصله عذابم می‌ده و فلان؟ مسئله خیلی ساده‌تر از این‌هاست؛ من و تو هفت سال با هم دوست بودیم، بعد تو خیلی راحت رفتی با یه نفر دیگه ازدواج کردی. ازدواج کردی خانم پریسا، متوجه که هستی؟ بدون این‌که من و اون هفت سال رابطه برات اهمیتی داشته باشه. [سکوت] اون وقت حالا خیلی راحت اومدی و می‌گی نذاریم این رابطه از بین بره. چی از اون رابطه دیگه مونده که بخواد از بین بره یا نره؟ جالبه واقعن! <br />
	<strong>پریسا:	</strong>من هیچ وقت به تو قول نداده بودم که باهات ازدواج می‌کنم. تو تموم اون هفت سال، اگه یادت مونده باشه و نخواهی انکار کنی، هر وقت شوخی یا جدی حرف این مسئله می‌شد، چه می‌دونم بچه‌ها چیزی می‌گفتن یا حتی وقتی مادر تو یه بار گفت شما که این همه ساله هم‌دیگه رو می‌شناسین، چرا به این‌که ازدواج کنین، فکر نمی‌کنین؟ من یه جوری از زیرش در می‌رفتم و تلویحن می‌گفتم نه. به من نگو که متوجه این نشده بودی.<br />
	<strong>بردیا:	</strong>[از سر حرص] من هم نمی‌گم چرا با من ازدواج نکردی، می‌گم حالا که رفتی با یکی دیگه ازدواج کردی به من چی‌کار داری دیگه؟ [سکوت] در ضمن تو به مادرم گفتی، قشنگ عین جمله‌ت یادمه: بردیا هیچ وقت از من تقاضای ازدواج نکرده! بعد هم که من احمق فکر کردم واقعن تو مسئله‌ت اینه و اون شب توی خانه هنرمندان به‌ت گفتم اگه موافقی بیا جدی‌تر به رابطه‌مون فکر کنیم، جواب دادی که چند ماهی وقت می‌خوای بیش‌تر فکر کنی و به‌تره تو این مدت کم‌تر هم‌دیگه رو ببینیم تا بتونی درست تصمیم بگیری [مکث] و خب تصمیم درست‌ت هم این بود که رفتی و ازدواج کردی. [سکوت] البته راست می‌گی، تو هیچ‌وقت نگفتی با من ازدواج می‌کنی، شاید هم به قول خودت از این مسئله فرار می‌کردی، اما توی اون همه سال هیچ‌وقت هم رک و راست به من نگفتی نه. شک نکن حتا اگه یه بار چنین چیزی رو گفته بودی، من دیگه اصراری نمی‌کردم. تو منو می‌شناسی. من آدمی بودم که بخوام خودمو به کسی تحمیل کنم؟[پریسا ساکت می‌ماند.] من حس‌هام ممکنه گاهی اشتباه کنه، اما نه توی تمام مدت یه رابطه‌ی هفت ساله. به من نگاه کن و بگو که دارم اشتباه می‌کنم، که هیچ‌وقت منو دوست نداشتی ... تو می‌تونستی خیلی ساده بگی نمی‌خوای این رابطه ادامه پیدا کنه، اما به جای این‌که نه بگی چیزی نمی‌گفتی یا به قول خودت از زیرش در می‌رفتی. به‌خاطر این‌که خودت هم ... [سکوتی طولانی] <br />
	<strong>پریسا:	</strong>اما من دروغ به‌ت نگفتم هیچ‌وقت. حتا آخرین باری که قبل از ازدواجم هم‌دیگه رو دیدیم یادمه به‌ت گفتم یکی رو دارم می‌بینیم و ممکنه رابطه‌م باهاش جدی بشه.  <br />
	<strong>بردیا:</strong>	به همین خاطر هم اون آخرین باری بود که هم‌دیگه رو دیدیم. چون من فکر ‌کردم حالا که تو یه تصمیمی گرفتی، باید به‌ش احترام بذارم و به همین خاطر هم دیگه نخواستم ببینم‌ت. [سکوت. ناگهان خاطره‌ها هجوم می‌آورند.] همه‌ی جزئیات اون روز یادمه. توی لابی هتل هما نشسته بودیم که به‌م گفتی. کافه گلاسه سفارش داده بودیم و هیچ کدوم‌مون نخورده بودیم هنوز. اولش اصلن نفهمیدم چی می‌گی. انگار که دارم خواب می‌بینم. معنی کلمه‌ها رو نمی‌فهمیدم. بعدش فکر کنم ناخودآگاه اشک توی چشم‌هام جمع شد. حتا دیگه نمی‌تونستم نگاه‌ت کنم. یادمه یه مدت طولانی هیچ چیز نگفتم و فقط زل زده بودم به کافه‌ گلاسه‌م که داشت آب می‌شد و از لبه‌ی لیوان آروم آروم می‌ریخت روی رومیزی سفید گل‌دوزی‌شده‌ای که اون‌جا بود. بعد یادمه گفتی: «البته هنوز هیچ‌چیز معلوم نیست.» فکر کنم دل‌ت به حالم سوخته بود. [سکوت] مسخره است اما یادمه وقتی داشتم دم در هتل ازت خداحافظی می‌کردم به این فکر می‌کردم که دیگه برای چی باید زنده باشم.</p>

<p>[نور برای چند لحظه می‌رود و دوباره می‌آید. حالا دو فنجان قهوه روبروی‌شان است. صدای موسیقی هنوز شنیده می‌شود.]</p>

<p>	<strong>پریسا:	</strong>چند روز مونده به ازدواج‌م، همه‌ی یادداشت‌های تو رو، همه‌ی شعرهایی که برام نوشته بودی، صفحه‌ی اول همه‌ی کتاب‌هایی که به من هدیه داده بودی و توش نوشته بودی و اون دفتر نوتی که بالای هر صفحه‌ش نوشته بودی برای پریسا و زیرش یه چیزی نوشته بودی، یادته که؟ [بردیا با اشاره‌ی سر تایید می‌کند.] گذاشتم تو یه جعبه‌ی بزرگ و بردم پیش فرزانه که برام نگه‌شون داره. اون‌قدر حجم‌شون زیاد بود که خودم هم باورم نمی‌شد ... بعد یادم افتاد همیشه دعوا داشتیم سر اون همه کادو و چیزمیز که برای من می‌گرفتی. هی هر دفعه من می‌گفتم نگیر و دفعه‌ی دیگه اگه چیزی بگیری ازت نمی‌گیرم و تو دفعه‌ی بعد بیش‌تر می‌گرفتی. سفر اگه می‌رفتی که دیگه هیچ‌چی. کل چمدون‌ت کادوهای من بود با احتمالن یه دست پیرهن و شلواری که با خودت برده بودی ... [سکوت] الان که فکر می‌کنم، اون همه محبت، اون همه توجه منو می‌ترسوند. نمی‌دونستم در مقابل‌ش باید چی‌کار کنم. [سکوت]  شاید به همین‌خاطر بود که ازش فرار می‌کردم. <br />
	<strong>بردیا:</strong>	و به همین‌خاطر رفتی با یکی دیگه ازدواج کردی! استدلال کاملن قابل قبولیه!<br />
	<strong>پریسا:	</strong>من اون موقع ...<br />
	<strong>بردیا:</strong>	ببین، حالا بعد از دو سال، من واقعن علاقه‌مند نیستم بشینی برام توضیح بدی که چرا و چی شد که ازدواج کردی. به هر حال حتمن دلایل خودت رو داشتی. مثلن این‌که از من بیش‌تر دوست‌ش داشتی، حس می‌کردی باهاش خوش‌بخت‌تر می‌شی، کنارش آرامش بیش‌تری داشتی یا هر چیز دیگه‌ای. فقط من نمی‌فهمم که چرا نمی‌خوای با شرایط جدیدت کنار بیای.<br />
	<strong>پریسا:</strong>	[سکوت] خیلی بی‌رحم شدی ... خودت می‌دونی هیچ‌کس رو تو زندگی‌م بیش‌تر از تو ...<br />
	<strong>بردیا:</strong>	[حرف‌ش را قطع می‌کند.] خواهش می‌کنم ادامه نده. [سکوت] تمام این دو سال گذشته نگران همین لحظه بودم ... فکر می‌کنی چرا تو تموم این مدت جاهایی که حتا حدس می‌زدم تو ممکنه اون‌جا باشی نیومدم؟ فکر می‌کنی چرا سعی کردم خودمو گم و گور کنم؟ [سکوت طولانی] چرا اصرار کردی منو ببینی پریسا؟ چرا داری یه کاری می‌کنی که حس‌های گذشته بیدار بشه، وقتی نباید بشه؟ چرا می‌خوای همه چیز رو به هم بریزی؟<br />
	<strong>پریسا:</strong>	من نیومدم چیزی رو به هم بریزم. [سکوت] من فقط اومدم به‌ت بگم چه‌قدر تو این مدت دل‌م برات تنگ شده و چه‌قدر متاسفم به‌خاطر اون موقع و آزاری که دیدی. [سکوت] حالا هم اگر فکر می‌کنی ادامه‌ی این مکالمه باعث می‌شه بیش‌تر آزار ببینی، من همین الان می‌رم ... [می‌خواهد از جای‌ش بلند می‌شود که برود.]<br />
	<strong>بردیا:	</strong>پریسا ... تو به به‌ترین لحظه‌های زندگی من وصلی ... چه‌طور می‌تونم وقتی این‌جا نشستی و از هر وقت دیگه‌ای که تو زندگی‌م دیدم‌ت، قشنگ‌تر شدی بخوام که بری؟ [سکوت] روزهایی بوده توی این مدت که یادت دیوونه‌ام کرده و نتونستم هیچ‌کاری بکنم. شب‌هایی بوده که اومدم دم دکه‌ی روزنامه‌فروشی نزدیک خونه‌تون که همیشه اون‌جا قرار می‌ذاشتیم و ساعت‌ها نشستم توی ماشین و گریه کردم. هزار بار شماره‌ت رو گرفتم تو این دو سال که باهات حرف بزنم، اما آخرین لحظه جلوی خودمو گرفتم ... [مکث] تو چه‌ می‌دونی این دو سال چه‌طور به من گذشته؟ خیابونی نیست که نرفته باشم و یاد تو رو نکرده باشم. کافه‌هایی که با هم رفتیم رو دیگه نمی‌تونم برم، قطعه‌هایی که با هم تمرین می‌کردیم رو دیگه نمی‌تونم بزنم، دوست‌های مشترک‌مون وقتی می‌پرسن از پریسا خبر داری، قلب‌م می‌خواد آتیش بگیره ... [سکوت. پریسا هیچ نمی‌گوید. بردیا سعی می‌کند خودش را کنترل کند.] نباید ازم می‌خواستی که منو ببینی پریسا. نباید می‌اومدم امشب. این حرف‌ها هیچ‌وقت نباید زده می‌شد. [سکوت] الان خوش‌حال شدی که وضع من اینه؟ که ...<br />
	<strong>پریسا:</strong>	فکر می‌کنی وضع من خیلی به‌تر از توئه؟ فکر می‌کنی من تونستم تو رو فراموش کنم؟ مگه چند نفر نزدیک‌تر از تو به من تو زندگی‌م بوده؟ مگه می‌شه اون لحظه‌های خوبی که با هم داشتیم از یادم بره؟ فکر می‌کنی خودم نمی‌فهمم که ازدواج کردم و نمی‌تونه دیگه رابطه‌مون به اون شکل ادامه پیدا کنه؟ فکر می‌کنی علت این همه سماجت و علت این‌که الان تو این‌جایی چیه؟ به‌خاطر این‌که اون‌قدر رابطه‌ی عمیقی با تو داشتم، که دیگه نمی‌تونم ازش رها شم، می‌فهمی؟ گفتن‌ش خیلی بده اما نشده یه روز، حتا یه روز از خواب بیدار شم، و به روزهایی که با هم داشتیم و بدتر از اون زندگی‌ای که می‌تونستم کنار تو داشته باشم، فکر نکنم. [سکوت] وضع من هم اینه!</p>

<p>[نور می‌رود و دوباره می‌آید. صدای موسیقی هنوز شنیده می‌شود.]</p>

<p>	<strong>بردیا:	</strong>یادته اون‌وقت‌ها گاهی سر یه موضوع کوچیک بحث‌مون می‌شد، بعد کار به دعوا می‌کشید و برای یه مدت قهر می‌کردیم حتا؟ یه هفته، دو هفته، یه ماه حتا! یادمه تو چنین وقت‌هایی که حسابی از دست‌ت عصبانی شده بودم، به‌خصوص تو روزهای اول‌ش، به این فکر می‌کردم که ما واقعن تو یه سری مسائل خیلی مهم با هم اختلاف نظر اساسی داریم و اگه یه روز بخواد رابطه‌مون جدی بشه، حتمن به مشکل برمی‌خوریم. احتمالن تو هم همین حس رو داشتی.<br />
	<strong>پریسا:	</strong>آره ... یادش به‌خیر، اصولن اون دوره بیش‌تر از اونی که آشتی باشیم، قهر بودیم!<br />
	<strong>بردیا:	</strong>آره، بدی‌ش هم این بود وقتی که آشتی می‌کردیم، حس خوبی که از این‌که دوباره با هم دوست شده بودیم، داشتیم و ترس از این‌که نکنه اگه حرفی بزنیم، دوباره دعوامون شه، معمولن باعث می‌شد اون مسائل رو بی‌خیال شیم و به روی خودمون هم نیاریم که مشکلی بوده. [پریسا با اشاره‌ی سر تایید می‌کند.] خب من فکر می‌کنم ذات هر رابطه‌ای همینه. یه خوبی‌هایی داره و قطعن یه معایبی. ببین ... [مکث] یه بخش بزرگی از وجود من هست، تو تمام این دو سال گذشته بوده، که مدام به‌م می‌گه بی‌خیال همه چیز بشم و بیام به سمت تو، هر چی هم که می‌خواد بشه، بشه! خب اون بخش داره قسمت‌های روشن رابطه‌ی ما رو می‌بینه. اشکالی هم نداره، اما اگه بخواهیم روراست باشیم باید قبول کنیم همه‌ی واقعیت این نیست. واقعیت اینه که ما هزار تا مشکل هم با هم داشتیم که الان ترجیح می‌دیم اصلن به یاد نیاریم‌شون. همون موقع هم روزهایی بود که از دست هم خسته می‌شدیم، که حوصله‌ی هم رو نداشتیم. خب اون موقع یاد گرفته بودیم یه هفته، ده روز کاری به کار هم نداشته باشیم و هرکدوم‌مون بریم سر زندگی خودمون تا حال‌مون به‌تر شه. اما وقتی آدم ازدواج کرده، به زن یا شوهرش نمی‌تونه بگه ده روز نیا خونه. ظهر باهاش حرف‌ت می‌شه و ناچاری در حالی‌که ریخت‌ش رو نمی‌خوای ببینی، باهاش بشینی شام بخوری. باور کن اگه رابطه‌ی ما جدی ‌شده بود، هیچ بعید نبود که الان هر کدوم‌مون آرزو می‌کرد اون یکی سر به تن‌‌ش نباشه.<br />
	<strong>پریسا:	</strong>اما گاهی دنیای دو نفر اون‌قدر از هم دور می‌شه که بعد از اون شور و حال اول‌ش، حتا بعد ده روز هم نخوای ببینی‌ش.<br />
	<strong>بردیا:</strong>	این‌طور نیست. لااقل در مورد تو این‌طور نیست، خودت هم می‌دونی. من تو رو می‌شناسم و مطمئنم با اون شخصیت ایده‌آل‌گرا و وسواسی‌‌ای که داشتی که هیچ‌وقت با هیچ‌چیز راضی نمی‌شدی، امکان نداره با یکی ازدواج کرده باشی که آدم پرتی باشه. حتمن یه چیزهای خوبی تو اون آدم هست. من شک ندارم. حالا درست، یه خلاهایی هم وجود داره طبیعتن، اما به من بگو کدوم رابطه هست که مشکلی توش وجود نداشته باشه؟ روی هر رابطه‌ای باید کار کرد. [برای چند لحظه مکث می‌کند.] یه چیز خیلی مهم دیگه‌ای هم هست که به‌نظر من هر کسی یه زمانی به‌ش می‌رسه و اون هم اینه که بشر ذاتن تنهاست و آدم‌ها بیهوده تلاش می‌کنن تنهایی‌شون رو با یه نفر دیگه پر کنن و نمی‌تونن. یه کتاب زرد کوچیکی هست مال اکتاویو پاز به اسم دیالکتیک تنهایی، اینو پیداش کردی، حتمن بخون. من تو روزهایی که خیلی حال‌م بد بود خوندم‌ش و واقعن به‌تر شدم.<br />
	<strong>پریسا:	</strong>اما همه‌ی این‌ها باز دلیل نمی‌شه که آدم مقایسه نکنه.<br />
	<strong>بردیا:	</strong>درسته، آدم مقایسه می‌کنه، بعدش هم انتخاب می‌کنه، همه همین کارو می‌کنن. با هر انتخابی هم آدم یه چیزهایی رو به دست می‌آره و طبعن یه چیزهایی رو از دست می‌ده. این مشخصه‌ی هر انتخابیه. اما تو وقتی یه چیزی انتخاب کردی، دیگه نباید هی بشینی با خودت بگی وای من به ازاش چه چیزهایی رو از دست دادم. به‌تره به جاش به چیزهایی که به دست آوردی، فکر کنی.<br />
	<strong>پریسا:	</strong>همه‌ی این‌ها درست، اما این وسط وقتی یکیو دوست داری، دوست‌ش داری، دست خودت نیست ...<br />
 	<strong>بردیا:</strong>	آره ... [سکوت] و این همون چیزیه که باعث می‌شه زجر بکشیم...</p>

<p>		[نور می‌رود و دوباره می‌آید. فنجان‌های قهوه هنوز روی میز است. صحنه تاریک‌تر شده است. صدای موسیقی دیگر شنیده نمی‌شود. بردیا با یک بطری آب‌معدنی و یک لیوان وارد می‌شود.]</p>

<p>	<strong>پریسا:</strong>	ممنونم.<br />
	<strong>بردیا:</strong>	فکر کنم دارن تعطیل می‌کنن.<br />
	<strong>پریسا:</strong>	ساعت چنده مگه؟<br />
	<strong>بردیا:</strong>	بیست دقیقه به یک.<br />
	<strong>پریسا:</strong>	جدن؟ چه‌قدر دیر شد. [سکوت]<br />
	<strong>بردیا:</strong>	شوهرت نگران نمی‌شه تا حالا کجایی؟<br />
	<strong>پریسا:</strong>	نه، با فرشید، برادر فرزانه، رفتن بیلیارد. گفت زودتر از دو نمی‌آد.<br />
	<strong>بردیا:</strong>	 خوبین با هم؟ کارش چیه؟<br />
	<strong>پریسا:</strong>	آدم خوبیه. دکترای شیمی داره از شریف. سه چهار سالی هم هست یه شرکت زدن با یکی از دوست‌هاش که ... چه می‌دونم مکمل‌های صنعتی یا یه همچین چیزهایی وارد می‌کنن. کارش خیلی زیاده معمولن.<br />
	<strong>بردیا:</strong>	اهل موسیقی هم هست؟<br />
	<strong>پریسا:</strong>	موسیقی سنتی که متنفره اما ... تو این دور و زمونه به هر حال هر کی یه چیزی گوش می‌ده دیگه ... [سکوت]  تو راستی این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ کم‌تر تو هتل بودی فکر کنم. به‌خاطر من بود یا ...<br />
<strong>بردیا:</strong>	نه واقعن کار داشتیم. یکی از بچه‌ها می‌خواد یه مستند درباره‌ی موسیقی مقامی عرب بسازه. داشتیم مقدمات اون رو فراهم می‌کردیم..<br />
	<strong>پریسا:</strong>	عطیه؟<br />
	<strong>بردیا:</strong>	آره ... از کجا فهمیدی؟ تو هتل دیدی‌ش؟<br />
	<strong>پریسا:</strong>	نه ... حدس‌زدن‌ش خیلی سخت نبود!<br />
	<strong>بردیا:</strong>	تو همیشه آدم باهوشی بودی ... [هر دو می‌خندند. بعد سکوت] حیف نیست دیگه موسیقی رو ادامه نمی‌دی؟<br />
	<strong>پریسا:</strong>	آخ اگه بدونی ... اون‌قدر دلم تنگ شده برای ساززدن ...<br />
	<strong>بردیا:</strong>	چرا نمی‌ری دوباره جدی شروع کنی؟<br />
	<strong>پریسا:</strong>	باید این کارو بکنم جدن. یه کم کارهام زیاد شد یه دفعه، یه کم بی‌حوصله‌گی و تنبلی خودم تو یه دوره‌ای ... یه کم هم این‌که نمی‌دونم با چه گروهی و کجا دوباره شروع کنم ... خلاصه چه می‌دونم ... فعلن که نشده. [سکوت. ناگهان]  فکر می‌کنی بشه من برگردم به گروه؟<br />
	<strong>بردیا:</strong>	من الان می‌تونم به تو بگم چرا که نه، بعد تو می‌آی به گروه و دوباره ... [سکوت] ببین ... واقعیت اینه که ما الان می‌تونیم خیلی روشن‌فکر باشیم و به خودمون بگیم این کاره و ما اون‌قدر بزرگ شدیم که بتونیم به عنوان دو تا آدم عاقل و بالغ احساس‌مون را از کار و تمرین جدا کنیم، می‌تونیم هم خودمون رو گول نزنیم و دو ماه دیگه رو ببینیم که ... من فکر می‌کنم به‌تره کاری نکنیم که بعدش هردومون پشیمون شیم. برای من، به‌خصوص بعد از حرف‌های امشب، مثل روز روشنه که اگه شروع کنیم به دیدن هم‌دیگه، چه اتفاقی می‌افته. [سکوت طولانی]   <br />
	<strong>پریسا:</strong>	پس اقلن دیگه مثل این دو سال خودتو گم و گور نکن. بذار گاهی هم‌دیگه رو ببینیم. بذار گاهی با هم حرف بزنیم، درددل کنیم.<br />
	<strong>بردیا:</strong>	بعضی لحظه‌ها، بعضی حس‌ها دیگه هیچ‌وقت تکرار نمی‌شه، نباید تکرار بشه ... بذار اگه قراره باز هم هم‌دیگه رو ببینیم اتفاقی باشه، بذار برنامه‌ای براش نچینیم ... <br />
	<strong>پریسا:</strong>	[اشک در چشم‌های‌ش جمع شده است.] باشه [سکوت طولانی] یادته، اون قدیم جمع می‌شدیم با بچه‌ها تو اون اتاق کوچیک فوق برنامه‌ی دانشگاه؟ [به یاد می‌آورد.] چه‌جور جا می‌شدیم اون همه آدم تو اون اتاق؟ دورانی بود ... بعد تو یا پدرام شروع می‌کردین ساز زدن و دست‌جمعی می‌خوندیم. ما، تئاتری‌ها، کانون فیلمی‌ها ... [می‌خواند:] <br />
		چون به زلف خود شانه می‌زنی<br />
		خاطرم پراکنده می‌کنی<br />
		من به حال دل گریه می‌کنم<br />
		دل به حال من خنده می‌کند<br />
	  	چه‌قدر دل‌م برای این آواز تنگ شده ... چه‌قدر دل‌م برای اون روزها تنگ شده ...<br />
	<strong>بردیا:</strong>	کاش می‌شد این خاطره‌ها کم‌تر عذاب‌آور باشه. [سکوت. نور صحنه دوباره کم می‌شود.]<br />
	<strong>پریسا:</strong>	دارن چراغ‌ها رو خاموش می‌کنن ...<br />
	<strong>بردیا:</strong>	فکر کنم واقعن دیگه دارن تعطیل می‌کنن.<br />
	<strong>پریسا:</strong>	[برمی‌گردد و به انتهای صحنه نگاه می‌کند.] به‌تره تا ننداختن‌مون بیرون، احترام‌مون رو حفظ کنیم و خودمون بریم.<br />
	<strong>بردیا:</strong>	آره احتمالن فقط منتظرن ما بریم و در این‌جارو ببندن. [سکوت طولانی. دیگر وقت خداحافظی است. بردیا از جای‌ش بلند می‌شود.]  <br />
	<strong>پریسا:</strong>	دل‌م برات تنگ می‌شه.  [با صدایی بغض‌آلود] خیلی ...<br />
	<strong>بردیا:</strong>	من‌ هم همین‌طور ... [اشک در چشمان‌ش جمع شده. سکوت. به فنجان‌های قهوه‌ی روی میز اشاره می‌کند.] من برم این‌ها رو حساب کنم.<br />
	<strong>پریسا:</strong>	همه‌ی هفت سالی که با هم دوست بودیم، وقتی می‌رفتیم کافه تو حساب می‌کردی ... این بار من حساب کنم ...<br />
	<strong>بردیا:</strong>	[برمی‌گردد و پریسا را نگاه می‌کند. نگاه‌شان در هم گره می‌خورد.] شاید دفعه‌ی بعد.<br />
 <br />
[بردیا از صحنه خارج می‌شود. بغض پریسا آرام می‌ترکد. نور می‌رود. پایان]<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>خوابی یا بیدار؟</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.yekpanjare.com/2009/12/1601.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.ir/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1601" title="خوابی یا بیدار؟" />
    <id>tag:www.yekpanjare.com,2009://1.1601</id>
    
    <published>2009-12-27T23:27:23Z</published>
    <updated>2010-02-10T13:59:26Z</updated>
    
    <summary> ... مستیم و هش‌يار، شهيدای شهر! خوابيم و بيدار، شهيدای شهر! آخرش يه شب ماه می‌آد بيرون، از سر اون کوه بالای دره روی اين ميدون رد می‌شه خندون يه شب ماه می‌آد يه شب ماه می‌آد ......</summary>
    <author>
        <name>ata</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.yekpanjare.com/">
        <![CDATA[<div align="center">
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/ashoora1.jpg" >
<br >

<p><a href="http://www.ukdedicatedhosting.info/g.htm?id=7972">...</a><br />
مستیم و هش‌يار،<br />
شهيدای شهر!<br />
خوابيم و بيدار،<br />
شهيدای شهر!<br />
آخرش يه شب<br />
ماه می‌آد بيرون،<br />
از سر اون کوه<br />
بالای دره<br />
روی اين ميدون<br />
رد می‌شه خندون</p>

<p>يه شب ماه می‌آد<br />
يه شب ماه می‌آد<br />
...</p>

</div>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>اگر دل‌تان برای نیکولا کوچولو تنگ شده (2)</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.yekpanjare.com/2009/12/1600.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.ir/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1600" title="اگر دل‌تان برای نیکولا کوچولو تنگ شده (2)" />
    <id>tag:www.yekpanjare.com,2009://1.1600</id>
    
    <published>2009-12-18T08:34:44Z</published>
    <updated>2009-12-18T08:43:45Z</updated>
    
    <summary>خبر خوب بعدی برای علاقه‌مندان به نیکولا کوچولو این است که جناب آقای امیرحسین مهدی‌زاده؛ مترجم کتاب‌های نیکولا کوچولو؛ که یادداشت قبلی را خوانده بودند، به من ای‌میل زده‌اند که: «مجموعه‌ای که [از نیکولا کوچولو] در ایران چاپ شده، به...</summary>
    <author>
        <name>ata</name>
        
    </author>
            <category term="daily" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.yekpanjare.com/">
        <![CDATA[<p>خبر خوب بعدی برای علاقه‌مندان به نیکولا کوچولو این است که جناب آقای امیرحسین مهدی‌زاده؛ مترجم کتاب‌های نیکولا کوچولو؛ که یادداشت قبلی را خوانده بودند، به من ای‌میل زده‌اند که:</p>

<p>«مجموعه‌ای که [از نیکولا کوچولو] در ایران چاپ شده، به چهارده جلد خواهد رسید. دو تا را استاد بزرگ اسماعیل سعادت؛ عضو فرهنگستان ادب؛ ترجمه کرده‌اند که البته به نام دو دخترشان چاپ شده و یازده جلد دیگر را بنده ترجمه کرده‌ام که سه جلد آن [هنرهای نیکولا / یادش به‌خیر نیکولا / نیکولا مرد کوچک] در همین دو هفته‌ی اخیر عرضه شده و یک جلد آخر هم در دست ترجمه است که گمانم به نمایشگاه برسد.</p>

<p>این جلد که آماده شود، انشاالله برای هر 14 جلد فکری خواهد شد که در یک بسته‌بندی هم عرضه شود.</p>

<p>استقبال خوبی که از این داستان‌ها در ایران مثل بقیه‌ی دنیا شده، برای من و نقاشش و روح نویسنده‌اش خوش‌حال کننده است.»</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>اگر دل‌تان برای نیکولا کوچولو تنگ شده</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.yekpanjare.com/2009/12/1599.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.ir/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1599" title="اگر دل‌تان برای نیکولا کوچولو تنگ شده" />
    <id>tag:www.yekpanjare.com,2009://1.1599</id>
    
    <published>2009-12-15T23:35:20Z</published>
    <updated>2009-12-27T23:05:29Z</updated>
    
    <summary>آدم‌ها از یک لحاظ دو دسته‌اند: «آن‌هایی که نیکولا کوچولو خوانده‌اند، و آن‌هایی که نخوانده‌اند.» و من می‌توانم با اطمینان بگویم: آدم‌های دسته‌ی دوم حتمن نسبت به آدم‌های دسته‌ی اول چیزی کم دارند. درست مثل آن‌هایی که فزندز دیده‌اند و...</summary>
    <author>
        <name>ata</name>
        
    </author>
            <category term="daily" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.yekpanjare.com/">
        <![CDATA[<p>آدم‌ها از یک لحاظ دو دسته‌اند: «آن‌هایی که نیکولا کوچولو خوانده‌اند، و آن‌هایی که نخوانده‌اند.» و من می‌توانم با اطمینان بگویم: آدم‌های دسته‌ی دوم حتمن نسبت به آدم‌های دسته‌ی اول چیزی کم دارند. درست مثل آن‌هایی که فزندز دیده‌اند و با آن زندگی کرده‌اند، و آن‌هایی که بی‌اعتنا از کنارش رد شده‌اند.</p>

<p>من خودم نیکولا کوچولو را دیر خواندم. یعنی وقتی که دیگر آدم بزرگ به حساب می‌آمدم. (فکر می‌کنم دوره‌ی کودکی ما هنوز نیکولا کوچولو به فارسی ترجمه نشده بود.) یواشکی هم خواندمش! چون راستش را بخواهید، آن‌وقت‌ها فکر می‌کردم یک جورهایی زشت است، بقیه بفهمند شب‌ها می‌نشینم و با علاقه کتاب بچه‌ها را می‌خوانم! به هر حال هر آدمی یک دوره‌ی زندگی‌اش احمق است!</p>]]>
        <![CDATA[<p><br ><a href="http://www.librairiegoscinny.com/IMG/arton1139.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/sampe.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a><br />
حالا همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم، چند روز پیش که رفتم بودم شهر کتاب، دیدم  به تازگی چند کتاب دیگر از سامپه (کاریکاتوریست نیکولا کوچولو) چاپ شده است که در واقع مجموعه‌هایی از کارتون‌های اوست: «هیچ چیز ساده نیست»، «همه چیز پیچیده است»، «اوقات خوش» و «پیام‌های جورواجور». مترجم کتاب‌ها فاطمه کاوندی است و موسسه‌ی چاپ و نشر نظر آن‌ها را به چاپ رسانده است.</p>

<p>طنز سامپه و کاریکاتورهایش شاید شما را به قهقه‌زدن نیندازد، اما نگاه شوخ‌طبع، ظریف و دقیق او ستودنی است و گاهی تا ساعت‌ها آدم را به فکرکردن وا می‌دارد. اگر دل‌تان برای نیکولا کوچولو تنگ شده، خواندن/دیدن این‌ کتاب‌ها پیش‌نهاد خوبی است.</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>اما من با تو تنهام</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.yekpanjare.com/2009/12/1598.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.ir/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1598" title="اما من با تو تنهام" />
    <id>tag:www.yekpanjare.com,2009://1.1598</id>
    
    <published>2009-12-13T22:59:17Z</published>
    <updated>2009-12-14T00:16:12Z</updated>
    
    <summary>(1) استیسی: اون مریضه و توهم داره و تو مدام به‌خاطر من و رابطه‌ی گذشته‌مون، اونو آزار می‌دی. هاوس: سوال‌ها طوری طراحی شده بود که فعالیت بخش احساسی مغزش رو بررسی کنیم. استیسی: هر جور می‌خوای با کلمات بازی کن...</summary>
    <author>
        <name>ata</name>
        
    </author>
            <category term="daily" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.yekpanjare.com/">
        <![CDATA[<p>(1)<br />
<strong>استیسی</strong>: اون مریضه و توهم داره و تو مدام به‌خاطر من و رابطه‌ی گذشته‌مون، اونو آزار می‌دی.<br />
<strong>هاوس</strong>: سوال‌ها طوری طراحی شده بود که فعالیت بخش احساسی مغزش رو بررسی کنیم.<br />
<strong>استیسی</strong>: هر جور می‌خوای با کلمات بازی کن اما تو داشتی اعصابش رو به هم می‌ریختی. <br />
<strong>هاوس</strong>: اعصاب‌خوردکردن پزشکی. این بود کاری که داشتم می‌کردم.<br />
<strong>استیسی</strong>: بعد هم مث یه دختربچه‌ی دوازده ساله اومدی و بالاپشت‌بوم قایم شدی ... مثل همیشه.<br />
<strong>هاوس</strong>: پنج ساله که این بالا نیومده بودم. از همون موقع که رابطه‌مون تموم شد [لحظاتی به سکوت می‌گذرد.] نمی‌دونم چه‌شه؟  نه آلزایمره، نه تورم مغزی. نه به عوامل محیطی مربوطه، نه به سیستم ایمنی بدن خودش ...<br />
<strong>استیسی</strong>: تا حالا ندیده بودم که تو وضعیتی قرار بگیری که نفهمی مشکل از چیه.<br />
<strong>هاوس</strong>: من هنوز تسلیم نشدم.<br />
<strong>استیسی</strong>: حالا باید چی‌کار کنیم؟<br />
<strong>هاوس</strong>: منتظر می‌مونیم یه چیزی تغییر کنه. یکی از بزرگ‌ترین تراژدی‌های بشر اینه که همیشه یه چیز تغییر می‌کنه.</p>

<p>(2)<br />
<strong>استیسی</strong>: من با دوستای قدیم‌مون قطع ارتباط نکردم.<br />
<strong>هاوس</strong>: آره نکردی، اما به هیچ‌کدوم‌شون نگفتی که این‌جایی ... چرا نباید به قدیمی‌ترین دوستات بگی که مارک رو آوردی این بیمارستان و داری سعی کنی زندگیش رو نجات بدی؟<br />
<strong>استیسی</strong>: بذارش به این حساب که سرم خیلی شلوغ بوده.<br />
<strong>هاوس</strong>: می‌دونی، دوستای قدیمی من به‌م می‌گن که مراقب باشم، مث این‌که فکر می‌کنن من هنوز نتونستم تو رو فراموش کنم و ممکنه این وقت‌گذروندن با تو برام خطرناک باشه. داشتم فکر می‌کردم دوستای تو هم ممکنه چنین نگرانی‌هایی داشته باشن. به همین خاطر به‌شون نگفتی که این‌جایی.<br />
<strong>استیسی</strong>: حالا که چی؟ که هنوز عاشقت هستم؟ که شوهر در حال مرگم رو ول می‌کنم و با تو فرار می‌کنم مکزیک؟<br />
<strong>هاوس</strong>: نه.<br />
<strong>استیسی</strong>: ببین من ازت واقعن ممنونم به‌خاطر کاری که برای ما می‌کنی، اما فکر می‌کنم به‌تره توصیه‌ی دوستات رو گوش کنی و دور از من بمونی.</p>

<p>(3)<br />
<strong>استیسی</strong>: تو حالشو خوب کردی.<br />
<strong>هاوس</strong>: خواهش می‌کنم.<br />
<strong>استیسی</strong>: ممنون ... حق با تو بود.<br />
<strong>هاوس</strong>: آره، گفته بودم تسلیم نمی‌شم.<br />
<strong>استیسی</strong>: نه ... منظورم اینه که ... تو هنوز برام تموم نشدی. تو بی‌هم‌تا بودی. همیشه هم خواهی بود ... اما من نمی‌تونم با تو باشم.<br />
<strong>هاوس</strong>: پس من مرد رویاهای تو هستم، اما تو یه نفر دیگه رو می‌خوای، که البته اون آدم هیچ‌وقت نمی‌تونه مرد رویاهات باشه.<br />
<strong>استیسی</strong>: چیزی که در موردت جالبه، اینه که همیشه فکر می‌کنی حق با توئه. چیزی هم که در موردت خسته‌کننده‌س اینه که بیش‌تر وقت‌ها هم درست فکر می‌کنی. تو فوق‌العاده‌ای، بامزه‌ای، غافل‌گیرکننده‌ای، جذابی ... اما با تو من تنهام درحالی که با مارک جا برای منم هست.</p>

<p><em><a href="http://www.imdb.com/title/tt0412142/">House M.D</a>، فصل اول، قسمت آخر</em></p>

<p><strong>از همین سری:</strong><br />
<a href="http://www.yekpanjare.com/2009/07/1546.php">دخترهای خوشگل نمی‌رن دانشکده‌ی پزشکی</a><br />
<a href="http://www.yekpanjare.com/2009/05/1508.php">اگه با من کار داشتن، بگو دارم دوش می‌گیرم!</a><br />
<a href="http://www.yekpanjare.com/2009/04/1486.php">بازنده همیشه بازنده است!</a><br />
<a href="http://www.yekpanjare.com/2009/01/1440.php">رنگ چشم‌های من سبزه ...</a><br />
<a href="http://www.yekpanjare.com/2008/12/1419.php">منم دوسِت دارم کیز!</a><br />
<a href="http://www.yekpanjare.com/2007/11/1237.php">کارگردان و بازیگر</a><br />
<a href="http://www.yekpanjare.com/2007/08/1183.php">رهاکردن در سی ثانیه</a><br />
<a href="http://www.yekpanjare.com/2007/07/1164.php">هیچ چیز نمی‌تونه عوضش کنه ...</a><br />
<a href="http://www.yekpanjare.com/2007/07/1147.php">حقیقت والاتر از کلیسا است ...</a><br />
<a href="http://www.yekpanjare.com/2007/02/1052.php">سکوت خداوند</a><br />
<a href="http://www.yekpanjare.com/2006/08/892.php">We’ll always have Paris</a></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>در ستایش تصویر</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.yekpanjare.com/2009/12/1597.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.ir/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1597" title="در ستایش تصویر" />
    <id>tag:www.yekpanjare.com,2009://1.1597</id>
    
    <published>2009-12-11T21:02:33Z</published>
    <updated>2009-12-27T23:14:08Z</updated>
    
    <summary>تماشای آدم‌ها و حس‌های‌شان همیشه برای من جذاب بوده است. آدم‌ها توی خیابان، توی یک کافه، سر کار، توی ماشین پشت ترافیک، آدم‌ها وقتی شادند، وقتی خسته‌اند، وقتی عصبانی‌اند، وقتی از نگاه‌شان می‌قهمی کسی را دوست دارند و ... هنوز...</summary>
    <author>
        <name>ata</name>
        
    </author>
            <category term="daily" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.yekpanjare.com/">
        <![CDATA[<p>تماشای آدم‌ها و حس‌های‌شان همیشه برای من جذاب بوده است. آدم‌ها توی خیابان، توی یک کافه، سر کار، توی ماشین پشت ترافیک، آدم‌ها وقتی شادند، وقتی خسته‌اند، وقتی عصبانی‌اند، وقتی از نگاه‌شان می‌قهمی کسی را دوست دارند و ... </p>

<p>هنوز ده دقیقه بیش‌تر از شروع «<a href="http://www.imdb.com/title/tt0809425/">در شهر سیلویا</a>» نگذشته بود که حس کردم: احتمالن عاشقش می‌شوم و همین‌طور هم شد. فیلمی که داستان ندارد، کل قصه‌اش را می‌شود در یک خط تعریف کرد: مردی به شهری کوچک می‌آید تا دختری که شش سال پیش دیده، دوباره ببیند، اما او را پیدا نمی‌کند. کل دیالوگ‌هایش را می‌توان در نصف یک صفحه‌ی کاغذ نوشت و فیلمی که حتا نام هیچ‌کدام از شخصیت‌هایش را تا آخر نمی‌فهمیم.<br />
</p>]]>
        <![CDATA[<p><br ><a href="http://www.yekpanjare.com/026.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/inthecityofsylvia.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a></p>

<p>اما «در شهر سیلویا» عالی است، بی‌نظیر است، مسحورکننده است، اصلن تو بگو خود سینما است. با تصویر جادویت می‌کند، پر از حس و رنگ و شعر است، پر از قاب‌هایی است که مدت‌ها می‌توانی تماشای‌شان کنی. پر از حس‌هایی است که می‌فهمی‌شان، که شاید یک زمانی حسش کرده‌باشی.</p>

<p>اگر دنبال قصه‌اید، اگر ضرب‌آهنگ تند می‌خواهید، اگر سینمای هالی‌وود شیفته‌تان کرده، «در شهر سیلویا» را نبینید که ناامیدتان می‌کند، اما اگر تماشای موهای رهاشده در باد به وجدتان می‌آورد، اگر گاهی وقت‌ها که دل‌تان تنگ می‌شود، شعر می‌خوانید و اگر از آن دسته آدم‌هایی هستید که دوست دارید توی یک کافه بنشینید، نوشیدنی‌تان را بخورید و سر فرصت بقیه را تماشا کنید، «در شهر سیلویا» احتمالن شما را هم عاشق می‌کند.</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>پیش‌نهاد برای دیدن</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.yekpanjare.com/2009/12/1590.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.ir/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1590" title="پیش‌نهاد برای دیدن" />
    <id>tag:www.yekpanjare.com,2009://1.1590</id>
    
    <published>2009-12-03T08:53:06Z</published>
    <updated>2009-12-27T23:08:07Z</updated>
    
    <summary>این پنج فیلم در میان فیلم‌هایی که در پاییز دیده‌ام، از به‌ترین‌ها بوده‌اند:...</summary>
    <author>
        <name>ata</name>
        
    </author>
            <category term="daily" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.yekpanjare.com/">
        <![CDATA[<p>این پنج فیلم در میان فیلم‌هایی که در پاییز دیده‌ام، از به‌ترین‌ها بوده‌اند:<br />
</p>]]>
        <![CDATA[<p><br ><a href="http://www.imdb.com/title/tt1149362/"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/Das%20weisse%20Band.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a></p>

<p><br ><a href="http://www.imdb.com/title/tt1178663/"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/whatever_works.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a></p>

<p><br ><a href="http://www.imdb.com/title/tt1319569/"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/home.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a></p>

<p><br ><a href="http://www.imdb.com/title/tt0494271/"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/LASCONOSCIUTA.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a></p>

<p><br ><a href="http://www.imdb.com/title/tt0120601/"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/being_john_malkovich_poster.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a></p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>Je suis malade</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.yekpanjare.com/2009/11/1588.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.ir/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1588" title="Je suis malade" />
    <id>tag:www.yekpanjare.com,2009://1.1588</id>
    
    <published>2009-11-24T22:18:26Z</published>
    <updated>2009-12-03T12:04:48Z</updated>
    
    <summary>ترانه‌های زیادی است که دوست‌شان داریم، که با آن‌ها خاطره داریم، که وقت‌های دل‌تنگی‌مان گوش می‌کنیم. اما برای هرکسی تنها چند ترانه بیش‌تر وجود ندارد که رهایش نکند، که اصلن بشود بخشی از وجودش، که زندگی کند با آن، که...</summary>
    <author>
        <name>ata</name>
        
    </author>
            <category term="daily" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.yekpanjare.com/">
        <![CDATA[<p>ترانه‌های زیادی است که دوست‌شان داریم، که با آن‌ها خاطره داریم، که وقت‌های دل‌تنگی‌مان گوش می‌کنیم. اما برای هرکسی تنها چند ترانه بیش‌تر وجود ندارد که رهایش نکند، که اصلن بشود بخشی از وجودش، که زندگی کند با آن، که هزار و یک لحظه‌ی تلخ و شیرین به آن وصل شده‌ باشد ...</p>

<p>برای من Je suis malade با اجرای فوق‌العاده‌ی لارا فابین یکی از همان‌هاست. آهنگی که انگار به بند بند وجودم وصل است. آهنگی که این روزها بیش‌تر از همیشه گوش می‌کنم. روزهایی که سعی می‌کنم کسی را فراموش کنم و نمی‌شود ...</p>]]>
        <![CDATA[<p><strong>پی‌نوشت:</strong></p>

<p>یعنی هر بار آن بخش از آهنگ (از دقیقه‌ی دوم تا چهل و پنج ثانیه‌ی بعد) را می‌شنوم که:</p>

<p>Comme à un rocher<br />
Comme à un péché<br />
Je suis accroché à toi<br />
Je suis fatiguée, je suis épuisée<br />
De faire semblant d'être heureuse<br />
Quand ils sont là<br />
Je bois toutes les nuits<br />
et tous les whiskys<br />
Pour moi ont le même goût<br />
Et tous les bateaux<br />
Portent ton drapeau<br />
Je ne sais plus où aller tu es partout ...<br />
Je suis malade<br />
Complètement malade</p>

<p>می‌میرم و زنده می‌شوم ...</p>

<p><br />
<strong>مرتبط:</strong><br />
<a href="http://www.sing365.com/music/lyric.nsf/Je-suis-malade-lyrics-Lara-Fabian/25CDFEDAF7FC3875482569610023ADAF">متن اصلی آهنگ به فرانسه</a><br />
<a href="http://www.versuri.ro/versuri/kihhe_lara+fabian+english+translation+je+suis+malade+i+am+sick.html">ترجمه‌ی انگلیسی آهنگ</a><br />
<a href="http://www.youtube.com/watch?v=bIIL5p7_WKk">ویدیوی یکی از اجراهای لارا فابین از این آهنگ در یوتیوب</a></p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>بیست و پنج تصویر از آفریقای جنوبی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.yekpanjare.com/2009/11/1578.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.ir/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1578" title="بیست و پنج تصویر از آفریقای جنوبی" />
    <id>tag:www.yekpanjare.com,2009://1.1578</id>
    
    <published>2009-11-17T09:50:33Z</published>
    <updated>2009-12-03T12:14:23Z</updated>
    
    <summary>برای دیدن تصاویر در اندازه‌ی بزرگ‌تر، می‌توانید روی آن‌ها کلیک کنید....</summary>
    <author>
        <name>ata</name>
        
    </author>
            <category term="daily" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.yekpanjare.com/">
        <![CDATA[<p>برای دیدن تصاویر در اندازه‌ی بزرگ‌تر، می‌توانید روی آن‌ها کلیک کنید.</p>

<p><br ><a href="http://www.yekpanjare.com/sa1.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/sa1ss.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a></p>]]>
        <![CDATA[<p><br ><a href="http://www.yekpanjare.com/sa2.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/sa2s.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a></p>

<p><br />
<br ><a href="http://www.yekpanjare.com/sa3.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/sa3s.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a></p>

<p><br />
<br ><a href="http://www.yekpanjare.com/sa4.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/sa4s.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a></p>

<p><br />
<br ><a href="http://www.yekpanjare.com/sa5.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/sa5s.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a></p>

<p><br />
<br ><a href="http://www.yekpanjare.com/sa6.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/sa6s.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a></p>

<p><br />
<br ><a href="http://www.yekpanjare.com/sa7.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/sa7s.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a></p>

<p><br />
<br ><a href="http://www.yekpanjare.com/sa8.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/sa8s.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a></p>

<p><br />
<br ><a href="http://www.yekpanjare.com/sa9.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/sa9s.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a></p>

<p><br />
<br ><a href="http://www.yekpanjare.com/sa10.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/sa10s.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a></p>

<p><br />
<br ><a href="http://www.yekpanjare.com/sa11.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/sa11s.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a></p>

<p><br />
<br ><a href="http://www.yekpanjare.com/sa12.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/sa12s.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a></p>

<p><br />
<br ><a href="http://www.yekpanjare.com/sa13.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/sa13s.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a></p>

<p><br />
<br ><a href="http://www.yekpanjare.com/sa14.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/sa14s.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a></p>

<p><br />
<br ><a href="http://www.yekpanjare.com/sa15.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/sa15s.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a></p>

<p><br />
<br ><a href="http://www.yekpanjare.com/sa16.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/sa16s.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a></p>

<p><br />
<br ><a href="http://www.yekpanjare.com/sa17.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/sa17s.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a></p>

<p><br />
<br ><a href="http://www.yekpanjare.com/sa18.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/sa18s.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a></p>

<p><br />
<br ><a href="http://www.yekpanjare.com/sa19.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/sa19s.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a></p>

<p><br />
<br ><a href="http://www.yekpanjare.com/sa20.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/sa20s.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a></p>

<p><br />
<br ><a href="http://www.yekpanjare.com/sa21.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/sa21s.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a></p>

<p><br />
<br ><a href="http://www.yekpanjare.com/sa22.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/sa22s.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a></p>

<p><br />
<br ><a href="http://www.yekpanjare.com/sa23.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/sa23s.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a></p>

<p><br />
<br ><a href="http://www.yekpanjare.com/sa24.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/sa24s.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a></p>

<p><br />
<br ><a href="http://www.yekpanjare.com/sa25.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/sa25s.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a><br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>حاکمیت و برون‌رفت از شرایط فعلی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.yekpanjare.com/2009/11/1577.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.ir/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1577" title="حاکمیت و برون‌رفت از شرایط فعلی" />
    <id>tag:www.yekpanjare.com,2009://1.1577</id>
    
    <published>2009-11-06T19:55:50Z</published>
    <updated>2010-02-10T14:01:56Z</updated>
    
    <summary>به‌نظر می‌رسد تصاویر و فیلم‌‌هایی که از راه‌پیمایی گسترده و اعتراض‌آمیز سبزها در روز قدس در جهان پخش شد، مجموعه‌ی حاکمیت را بر آن داشت که روز سیزده آبان تحت هیچ شرایطی اجازه‌ی تجمع فراگیر به جنبش سبز ندهد؛ حتا...</summary>
    <author>
        <name>ata</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.yekpanjare.com/">
        <![CDATA[<p>به‌نظر می‌رسد تصاویر و فیلم‌‌هایی که از راه‌پیمایی گسترده و اعتراض‌آمیز سبزها در روز قدس در جهان پخش شد، مجموعه‌ی حاکمیت را بر آن داشت که روز سیزده آبان تحت هیچ شرایطی اجازه‌ی تجمع فراگیر به جنبش سبز ندهد؛ حتا اگر این اجازه‌ندادن به بهای آن باشد که خشونتی به‌مراتب شدید‌تر و وسیع‌تر از همیشه اعمال شود، به طوری که بنا به گفته‌ی شاهدان عینی، حجم نیروهای حکومتی مقابله‌کننده با معترضان - از نیروی انتظامی و گارد ویژه گرفته تا نیروهای بسیج و افراد موسوم به لباس شخصی - و هم‌چنین شدت خشونت به‌کاررفته توسط آن‌ها، قابل مقایسه با هیچ‌یک از تجمعات پیشین نبوده است.</p>

<p>نتیجه‌‌ی چنین رفتاری از سوی حاکمیت آن شد که به جای یک تجمع بزرگ، گردهم‌آیی‌های اعتراضی کوچک‌تر و پراکنده‌تر ولی به تعداد بسیار بیش‌تر، در بخش‌های زیادی از مناطق مرکزی و شمالی شهر رخ دهد. اجتماعاتی که اغلب در یک نقطه سرکوب می‌شد و به نقطه‌ای دیگر کشیده می‌شد: دو خیابان بالاتر یا چند کوچه آن‌طرف‌تر!</p>]]>
        <![CDATA[<div align="center">
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/13aban1.jpg" >
</div><br >

<p><br />
اما آیا حالا نظام از اتفاقات رخ‌داده راضی است؟ به احتمال فراوان به جز یک بخش تندرو در حکومت که حتا به سرکوبی شدیدتر و خشن‌تر اعتقاد دارد، و نه به خواسته‌ی بخشی از مردم اهمیت می‌دهد و نه به تصویری که از ایران در جهان پخش می‌شود، سایر بخش‌ها ادامه‌ی این روند را به سود آینده‌ی جمهوری اسلامی نمی‌دانند.</p>

<p>واقعیت آن است که سبزها نشان دادند گذشت زمان باعث نمی‌شود که آن‌ها از خواسته‌های خود دست بکشند و این نیز مستقل از میزان خشونتی است که دربرابر آن‌ها به کار می‌رود. (روزهایی که خشونت بسیار شدید بود را به یاد آورید. آیا این خشونت باعث شد بعد از آن حرکت‌های اعتراضی خاموش شود؟) تجربه‌ی روز قدس و سیزده آبان، هم‌چنین اعتراضات متعدد دانش‌جویی و ... ثابت کرد که جنبش سبز حاضر به کوتاه‌آمدن نیست و خواسته‌هایش نیز مشمول مرور زمان نخواهد شد. روز قدس و سیزده آبان گذشت ولی شانزده آذر، شب‌های محرم و بیست و دو بهمن و ... هنوز نیامده است. آیا قرار است داستان «همین آش و همین کاسه» تا ابد ادامه پیدا کند؟</p>

<div align="center">
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/13aban2.jpg" >
</div><br >

<p>به‌نظر می‌رسد بخش‌های عاقل‌تر و میانه‌روتر حاکمیت باید راهی برای برون‌رفت از این وضعیت پیدا کنند. این‌که جنبش سبز را به کل نادیده گرفت و به خواسته‌های‌شان جواب نداد، دردی را دوا نمی‌کند. به هر حال بخواهیم یا نخواهیم، سبزها بخشی از مردم همین کشورند که از قضا بخش کوچکی هم نیستند و درست یا غلط، خواسته‌هایی دارند. حاکمیت قرار نیست به سبزها باج بدهد، بلکه باید بنشیند، حرف نماینده‌های ایشان را بشنود، مذاکره کند و به راه‌حلی بینابینی دست پیدا کند. این سرکوب‌ها و این خشونت‌ها تنها باعث می‌شود تخم نفرت بیش از پیش پراکنده و شکاف بین حاکمیت و بخشی از مردم بیش‌تر شود. </p>

<p>ادامه‌ی این روند قطعن به سود هیچ‌کس نیست و فقط باعث می‌شود شعارها روز به روز رادیکال‌تر، خشونت روز به روز عریان‌تر و شرایط به شرایط «غیرقابل بازگشت» نزدیک‌تر شود. هزینه‌ای که نظام بابت اتفاقات پس از انتخابات پرداخته، هزینه‌ای بس گزاف بوده است. به نظر می‌رسد حاکمیت ناگزیر است هر چه سریع‌تر به این نتیجه‌ برسد که خشونت و سرکوب نه تنها جواب نمی‌دهد، بلکه باعث افزایش هزینه به پیکره‌ی نظام می‌شود و عواقب این اتفاق متاسفانه اصلن خوش‌آیند نیست.<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>هر که را با خط سبزت سر سودا باشد ...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.yekpanjare.com/2009/11/1576.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.ir/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1576" title="هر که را با خط سبزت سر سودا باشد ..." />
    <id>tag:www.yekpanjare.com,2009://1.1576</id>
    
    <published>2009-11-03T11:42:17Z</published>
    <updated>2010-02-10T14:01:58Z</updated>
    
    <summary> آخ! این عکس حال من را دوباره بد کرد. یاد آن‌همه شور و امیدی که آن روزها داشتیم، افتادم و این‌که چه‌قدر ساده بودیم و خوش‌خیال که فکر می‌کردیم، شنبه‌ی بیست و سه‌ی خرداد را در خیابان‌ها جشنی بزرگ...</summary>
    <author>
        <name>ata</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.yekpanjare.com/">
        <![CDATA[<p><br ><a href="http://www.yekpanjare.com/Raygiri01.jpg"><div align="center"><br />
<br ><img src="http://www.yekpanjare.com/roozeentekhabat.jpg" ><br />
</div><br />
<br ></a></p>

<p>آخ! این عکس حال من را دوباره بد کرد. یاد آن‌همه شور و امیدی که آن روزها داشتیم، افتادم و این‌که چه‌قدر ساده بودیم و خوش‌خیال که فکر می‌کردیم، شنبه‌ی بیست و سه‌ی خرداد را در خیابان‌ها جشنی بزرگ برپا می‌کنیم.</p>

<p>حق ما این نبود. این همه کشته، این همه زندانی و این همه اشکی که ریخته شد. ما که چیز زیادی نمی‌خواستیم. ما که به حداقل‌ها هم راضی شده بودیم. ما که حتا قواعد بازی شما را پذیرفته بودیم.</p>

<p>حالا، اما اتفاق دیگری افتاده، حالا همه‌ی شهر بوی خاک باران‌خورده را دوست دارند، حالا پرستوها در گودی انگشتان جوهری ما تخم گذاشته‌اند و حالا همه‌ی ما می‌دانیم که دیر یا زود – بلکه به امید خدا بسیار زود – آن روز خواهد آمد.</p>

<p><strong>پی‌نوشت:</strong><br />
عکس از <a href="http://www.yaldabox.com/">یلدا ذبیحی</a> است و برای دیدن آن در اندازه‌ی بزرگ‌تر، می‌توانید روی عکس کلیک کنید.</p>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed> 

