« May 2010 | صفحه اصلی | July 2010 »
نمیشه غصه ما رو ...
شاید این یک یادداشت احساساتی باشد و شاید یک ساعت دیگر از اینکه آن را اینجا گذاشتهام، پشیمان شوم، اما با همهی اینها میخواهم بگویم هنوز که هنوز است، وقتی مثل امروز صبح، آهنگهایی که پرتابم میکنند به گذشتهی مشترکمان را میشنوم، ناخودآگاه اشک توی چشمهایم جمع میشود و دلم بیشتر از همهی دنیا، برای تو تنگ میشود ...
در ستایش یک ترانه، یک شعر
کمتر شده بود از ترانهای به زبان عربی خوشم بیاید، چه برسد که شیفتهاش شوم! نمیدانم، شاید بهخاطر شعر پر از لطافت و زیباییش که سرودهی نزار قبانی است، باشد، شاید هم برای اینکه بهنظرم ماجدة الرومی حسی که در این شعر وجود دارد را درک کرده و به درستترین شکل ممکن آن را میخواند؛ احتمالن به هر دو دلیل.
آهنگ «کلمات» از آلبوم «کلمات» یکی از بهترین عاشقانههایی است که تا به امروز شنیدهام. کلمهها انگار با آدم بازی میکنند و شعر و لحن تو را با خود میبرد. شعر پر از تصویر است و کلمهها هستند که از همان بند اول که میشنویم «یسمعنی حـین یراقصنی» در خیال ما به رقص درمیآیند:
يسمعنی حين يراقصنی / با من که میرقصد، در گوشم نجوا میکند
كلمات ليست كالكلمات/ کلمههایی که به دیگر کلمهها نمیماند
يأخذنی من تحت ذراعی/ زیر بازویم را میگیرد
يزرعنی باحدى الغيمات/ در میان ابرها مینشاندم
والمطر الاسود فی عينی/ و باران تیره بر چشمهایم،
يتساقط زخات زخات/ همچون رگبار میبارد
يحملنی معه يحملنی/ با خود میبردم، میبردم
لمساء وردی الشرفات/ به ایوانی به رنگ گلبهی
وأنا كالطفلة فی يده/ و من چون دختربچهای در دستش
كالريشة تحملها النسمات/ بهسان پری در باد
يهدينی شمسا يهدينی صيفا/ به من آفتابی پیشکش میکند و تابستانی
و قطيعة سنونوات/ و دستهای از چلچلهها
يخبرنی أنی تحفته/ میگويد که اثر هنری اويم
وأساوی اّلاف النجمات/ و با هزاران ستاره برابری میكنم
وبأنی كنز و بأنی/ که من گَنجم
أجمل ماشاهد من لوحات/ زيباترين تابلويی كه او ديده
يروی أشياء تدوخنی/ چيزهايی میگويد كه گيجم میكند
تنسينی المرقص والخطوات/ چنان كه مجلس رقص و آهنگ گامهایم را گم میكنم
كلمات تقلب تاريخی/ کلمههایی كه تاريخم را زير و رو میكند
تجعلنی امرأة فی لحظات/ و برای چند لحظه مرا زن میسازد
یبنی لی قصراً من وَهم/ برايم از خيال قصری برپا میكند
لااَسکن فیهِ سِوی لحظات/ كه در آن جز دمی زندگی نمیکنم
وأعود ... أعود لطاولتی/ برمیگردم ... برمیگردم سر ميز خودم
لاشیء معی الا ... كلـمات/ چيزی با من نيست جز ... همان کلمات
پینوشت
این ترانهی زیبا را میتوانید از اینجا دانلود کنید.
شرمآور، شرمآور
دولت اسراییل، کثافت مطلق است. گفتگو هم ندارد. به وقیحانهترین شکل ممکن، و به جای عذرخواهی رسمی از جامعهی جهانی، از کماندوهایی که به کشتیهای امدادرسان به غزه حمله کردهاند، دستکم ده نفر را کشتهاند و عدهی بیشتری را زخمی کردهاند، تقدیر کرده است! هرچند انتظار دیگری هم از این رژیم جنایتکار نمیرفت. خجالتآورتر از این نمیشود. شرمآورتر نمیشود.
بار کشتیها کمکهای انساندوستانه بوده و اسراییل در آبهای آزاد به آنها حمله کرده است. تا این لحظه نیز هنوز بیشتر از ششصد نفر از فعالان حقوق بشری که مسافر این کشتیها بودهاند، در یند اسراییلاند. اسراییلیها میگویند مجبور به استفاده از خشونت شدهاند و ابتدا مسافرهای کشتی با چاقو و میلههای آهنی به آنها حمله کردهاند و سربازانشان ناگزیر شدهاند جواب دهند. زر مفت، چرند محض.
یک بار دیگر ماجرا را با هم مرور کنیم. چند کشتی در راستای فعالیتهای بشردوستانه، کمکهای دارویی و غذایی به غزه میبردهاند، هنوز به آبهای اسراییل وارده نشده بودند که کماندوهای اسراییلی با هلیکوپتر به آنها حمله میکنند. عدهای به دفاع مشروع از خود برمیآیند و در بدبینانهترین حالت ممکن با میلههای آهنی به کماندوهای اسراییلی حمله میکنند، سربازان اسراییلی در جواب آنها را میکشند. به همین سادگی.
دولت اسراییل به معنای واقعی کلمه، وقاحت را به انتها رسانده. در سیاست به زعم خود پیشگیرانهاش حد و مرزی نمیشناسد. هر غلطی دلش بخواهد میکند و به هیچوجه به کسی یا نهادی پاسخگو نیست. اگر فرض را بر این بگذارد که شما ممکن است ده سال دیگر روزی به یکی از شهروندانش مثلن یک پسگردنی بزنید، به خودش حق میدهد همین الان شما رابه قتل برساند.
و نکتهی دردناکتر هم اینکه نه سازمان ملل و نه هیچ سازمان دارای قدرت دیگری توانایی اینکه جلوی اسراییل را بگیرد، ندارد. بهخاطر حضور آمریکا در شورای امنیت و داشتن حق وتو، هیچگاه قطعنامهای علیه اسراییل صادر نمیشود و بیشتر دولتهای غربی نیز هنگام عمل حامی اسراییلاند.
از گذشتهها
جان انسان فلسطینی
یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
