« February 2010 | صفحه اصلی | April 2010 »
در مقابل چشمهای ما
پشت علفهای بلند، با دوربین شکاری میشد شیرها را دید که توی سایه دراز کشیده بودند. دو شیر نر و سه شیر ماده. برای چند دقیقه نگاهشان کردیم، تکان نخوردند. آن طرف دشت و به فاصلهی تقریبن یک کیلومتری، یک گله گورخر میچریدند. عقبتر هم چند بوفالو بیحرکت ایستاده بودند. رضا گفت: «شیرها، بهخصوص شیرهای نر، هجده ساعت در روز میخوابند.» علی گفت: «از کجا معلوم تا حالا هفده ساعت و پنجاه و پنج دقیقه نخوابیده باشند و پنج دقیقهی دیگر نخواهند بروند شکار؟» دشت ساکت بود. آن انتها، فلامینگوها و دستههای دیگری از پرندگان روی آب دریاچه نشسته بودند و اگر خوب دقت میکردی، میتوانستی چند کفتار هم همان حوالی ببینی.
رضا حوصلهاش سر رفت: «برویم یک جای دیگر.» همان موقع یک کرگدن که تا به حال دیده نمیشد، از پشت بوتهها بیرون آمد و رفت سمت شیرها. شیرهای ماده از جا جهیدند، اما نرها تکان نخوردند. کرگدن بدون کوچکترین توجهی از کنار شیرها گذشت. علی گفت: «خوشم میآید شیرها را به کفشش هم حساب نمیکند!» کرگدن آرام آرام حرکتش را ادامه داد و دور شد. دشت دوباره ساکت شد. به نوئل؛ رانندهی لندکروز و راهنمای محلیمان؛ گفتیم که جلوتر برود. اما نوئل هیجانزده گفت: «نه! بهتر است کمی منتظر بمانیم. فکر کنم شیرها میخواهند کاری بکنند.» سه شیر ماده سرپنجه ایستاده بودند. رضا پرسید: «یعنی میخواهند به گلهی گورخرها حمله کنند؟» فاصله زیاد بود و بهنظر میرسید شیرها بیشتر از آنکه بخواهند حمله کنند، کمین کردهاند. چند دقیقهی دیگر هم گذشت و اتفاقی نیفتاد.
Continue reading "در مقابل چشمهای ما"چه چیزی به بچههایمان یاد میدهیم؟
1- پسرک هفت یا هشت ساله است. با او، پدر و مادرش و یک جوان سیاهپوست توی آسانسور ایستادهایم. از ظاهر خانوادهی پسرک اینطور بهنظر میرسد که سنتی / مذهبی باشند. پدر تهریش دارد و پیراهنش را روی شلوار انداخته و مادر چادر به سر دارد، آن هم توی گرمای آفریقا. آسانسور در یکی از طبقهها توقف میکند و جوان سیاهپوست خارج میشود. هنگام پیادهشدن دستش میخورد به بازوی پسرک. آسانسور که دوباره راه میافتد مادرپسرک میگوید: «رسیدیم اتاق سریع برو دستت رو با آب و صابون بشور. سیاهها نجساند.»
2- توی دستشویی مردانه ایستادهام و در یکی از این توالتهای دیواری کنار هم، دارم کارم را میکنم. پسرک و پسر دیگری که کمی بزرگتر از اوست وارد دستشویی میشوند. برای چند لحظه من را نگاه میکنند، بعد پسرک میپرسد: «آقا مگه شما ایرانی نیستین؟» پاسخ میدهم: «چرا. چهطور مگه؟» پسرک با لحنی حق به جانب میگوید: «این توالت برای کافرهاست. آدمهای مسلمون نمیتونن اینجا دستشویی کنن. حرامه!» و من به این فکر میکنم که ذهن بچههایمان را با چه چیزهایی داریم پر میکنیم.
پای زنها بیشتر در میان است!
رفتهایم مجتمع سینمایی پردیس ملت، تماشای فیلم عیار چهارده. توی کتابفروشی، نوع آرایش و لباسپوشیدن دختری توجهم را جلب میکند: موهای بلندی دارد که آنها را به رنگ زرد تقریبن جیغی درآورده و با شالگردن سفیدی که اتفاقن عرض بسیار باریکی هم دارد، بخش کوچکی از آن را پوشانده است. به جز آن، یک کاپشن کوتاه سفید و شلوار چسبان مشکی به تن دارد و بوت بلند سفیدی پایش کرده است. آرایشش هم از آن مدلها است که احتمالن به آن میگویند هفت قلم. از نظر من دختر چندان زیبایی نیست اما نحوهی لباسپوشیدن و آرایشش او را میان جمع متمایز و به عبارت درستتر «تابلو» کرده است. برای چند لحظه تماشایش میکنم و بعد حواسم پرت میشود به کتابهای روی میز.
دم در ورودی سالن دوباره دختر را میبینیم. کمی جلوتر از ما منتظر ایستاده است. میم؛ همسر دوستم؛ دختر را میبیند و اعتراض میکند: «دختره رو نگاه کنین چه سر و وضعی برای خودش درست کرده. بعضیها دیگه واقعن شورش رو درمیآرن.» و منتظر تایید ما است. میم دختری کاملن امروزی است که شیوهی زندگیاش با استانداردهای زندگی غربی بیشتر مطابق است تا مدل سنتی آن: تحصیلکرده است، کار میکند، اهل فیلم و موسیقی است و خوشپوش و بهروز. تا آنجا که میدانم، میم خودش اعتقادی به حجاب، دستکم آنطور که در شرع آمده است، ندارد.
اعتراض میم برایم جالب است. بحث که میکنیم متوجه میشوم استدلالش برمیگردد به اینکه هر جامعهای عرفی دارد و باید این عرف را همه رعایت کنند. با خودم فکر میکنم تا حدی راست میگوید و حتا بهنظر من هم مدل لباسپوشیدن و آرایش دختر عجیب و غریب بوده است. بعد این سوال میآید توی ذهنم که: «اصلن فرض کنیم لباسپوشیدن این دختر عجیب و خارج از عرف جامعه باشد، چهطور و چرا من مشکلی با آن ندارم و میگذرم ولی میم صدایش درمیآید؟» بعد یادم میافتد توی فلان مهمانی و بهمان رستوران هم دیالوگهای مشابهی را از زبان خانمها شنیدهام که به سر و وضع زن یا دختر دیگری معترض بودهاند. حالا سوال کلیتر میشود: «چرا خانمها خودشان به خودشان بیشتر گیر میدهند؟»
دلایل من در پاسخ به سوال اول، برمیگردد به اینکه به انتخاب آدمها در مسایل شخصیشان احترام میگذارم و طبیعی میدانم که ممکن است انتخاب بعضیها با پسند من جور درنیاید. از طرف دیگر، به عرف هم اعتقاد چندانی ندارم، چون گمان میکنم هیچکس نمیتواند به صورت دقیق آن را تعریف و حد و مرزش را مشخص نماید. به قول ز؛ دوست دیگرم؛ «لباس خود خانم میم از دید دیگری ممکن است خارج از عرف باشد.» اما پاسخ به سوال دوم به این سادگی نیست. شاید به اینخاطر باشد که زنها نسبت به مردها ذاتن تمایل به جلوهگری و موردتوجه قرارگرفتن بیشتری دارند و حضور فرد جلوهگرتر را برنمیتابند. شاید ریشهاش در حسادت و احساس خطر باشد و شاید اصلن اینگونه نباشد و استنباط من به کل غلط است. نمیدانم!
بیربط: عیار چهارده بهنظرم فیلم خوبی بود. تماشایش را پیشنهاد میکنم.
یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score
