نیاز به شادی

February 26, 2010 11:06 AM

امروز توی بازارچه‌ی خیریه‌ی محک، بین آهنگ‌ها و ترانه‌هایی که پخش می‌شد، یک‌دفعه از بلندگوی سالن آهنگ «سوسن خانوم» که فکر می‌کنم این روزها معرف حضور همه هست، با صدای بلند شروع شد به پخش‌شدن. بعد اتفاق جالبی که افتاد این بود که مردم، هم یک جورهایی متعجب شده بودند و هم رسمن خوش‌حال. از روی حالت چهره‌ها و نگاه‌هایی که رد و بدل می‌شد و حتا از روی تکان‌های کوچکی که بعضی‌ها به خود می‌دادند و قرهایی که مشخص بود توی کمر مانده! قشنگ می‌شد این را فهمید. یک جور شادی عمومی که برای چند دقیقه همه‌ی چهارصد، پانصد نفری که توی سالن بودند، در آن شریک شدند، حتا آن خانواده‌ای که در آن مادر و یکی از دخترها چادر به سر کرده بودند؛ آهنگ که شروع شد دختر برگشت به مادرش گفت: «ئه! سوسن خانوم!» و هر دو خندیدند.

شاید تلخ باشد ولی متاسفانه حقیقت این است که شادی عمومی از مردم ما دریغ شده است، چیزی که جامعه‌ی امروز ما، به‌خصوص بخش شهرنشین و عمومن افسرده‌اش، به‌شدت به آن نیاز دارد. شادی‌های ما، اگر اتفاق بیفتد، همه در عرصه‌ی خصوصی است، توی خانه‌های‌مان یا نهایتن مهمانی‌ها و با دوستان‌مان. ما آرام آرام تبدیل شده‌ایم به یک سری آدم‌های ناخودآگاه غمگین، انگار که اصلن باید همین‌طور باشد و قانون‌ش همین است. این را زمانی تو بیش‌تر حس می‌کنی که حتا برای چند روز از ایران خارج می‌شوی، حالا هرجا. آن جاست که می‌بینی انگار می‌شود کوچه و خیابان جور دیگری هم باشد، که موسیقی باشد، شادی باشد، رنگ باشد، که آدم‌ها، پول‌دار یا فقیر، خوش‌حال باشند، از لحظه‌های کوتاه زندگی لذت ببرند و البته هیچ اتفاق بدی هم نیفتد.



نظرها

شادي عمومي براي اغلب ماها يه جورايي قصه اس!
ولي عزاي عمومي رو چه عرض كنم!

تو ایران که همیشه عزای عمومی اعلامه

ای گفتی من چند روزیه که اومدم خارج از کشور و این شده دغدغه من! با دیدن این آدما دلم برای خودمون می سوزه خیلی زیاد

عزای عمومی اگه از نوع دولتیش باشه خیلی هم چیز بدی نیست، حداقل تعطیلیه!

oon filmaro didin ke yeho melat vasate fooroodgah shooroo mikonan raghsidan?ya oon raghsaye daste jami baad az marge michel jackson ro didid?!gahi vaghta fek mikonam ma darim ba in enzeva dar haghe ensaniat zolm mikonim............

منی که پشت کامپیوتر نشسته بودم و داشتم میخواندم شاد شدم و خنده ای کردم ، ببین مردم چیکار می کردن :)

dust dashtam inja ro :)

باور كنيد همش دولتي نيست. ما همه مون ادعامون ميشه، اما اگه بريم يه جايي كه چندتا خانواده غريبه توي يه پارك با هم باشن به محض كوچكترين رابطه با خانواده همجوار چنان رگ گردن باباهه يا داداشه باد مكنه كه كسي نيت جمعشون كنه.

کار از کمبود شادی عمومی و افسردگی اجتماع گذشته... همه ی ما یه جورایی یه شهروند وندالیست شدیم که منتظر تنه ی اشتباه، تا راه رفتن درست رو به مدد مشت به همشهریش یاد بده

الان یهو حس کردم چه قدر من پر از یه آرامش سموس منطقی دلچسب می شم وقتی اینجارو می خونم...فرقی نمی کنه کدوم پستت باشه یا موضوعش چه جوریا باشه، پس زمینه ی همش پر همین حسه!

ا(حسای یهوییم دوست دارن که شر بشن خب! میدونی؟!)ا

نمي دونم چرا گريه ام گرفت.دلم براي خودمون سوخت...

و انگار برایمان عجیب است اگر کسی شاد باشد. اما من آدمای آروم رو بیشتر ترجیح میدم تا آدمای خیلی شاد

خیلی خوشحالم که چهارشنبه سوری تو راهه و می تونم یکم انرژیمو تخلیه کنم البته اگه دولت عزیز بذاره و گیرای بیخود مثل هر سال نده مخصوصا با اتفاقات اخیر ولی واقعا تعطیلات ما به درد نمی خوره چون بیشتر اوقات همون کارای همیشگی رو می کنیم حداقل واسه من که این طوریه متاسفانه

سلام دوست عزيز چقدر خوب گفتيد اين مطلب خيلي وقته كه ذهن من مشغول كرده اينكه چرا نبايد جايي باشه كه مردم ما كمي فارغ از روزمرگيها در آنجا كمي شادي كنند و انرژي بگيرند اين چرا و چراهاي ديگر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوشحال ميشم به من هم سري بزنيد

دارم حس میکنم نورو که همزاد نفسهامه

همزاد نفسهامه

برای من سرآغاز ی به معنای سرانجامه

معنای سرانجامه

از این خواب زمستونی شیبه غنچه پامیشم

دلم گرمه که با خورشید ، دوباره همصدا میشم

امید آغاز این راهه رهایی نقطه ی آخر

حقیقت داره پس عشقو، باید باور کنم باور کنم باور

منم مثل پرستوها که برمیگردن از صحرا

دارم ابرارو میشمارم به شوق دیدن دریا

من از آئینه میپرسم مسیر روشنی هارو

غبار از چهره میگیرم میخوام زیبا بشم از نو

یه عالم آرزو دارم برای بودن و موندن

دوباره خوندنی میشه کتاب لحظه های من

دارم حس میکنم نورو که همزاد نفسهامه
همزاد نفسهامه

برای من سرآغاز ی به معنای سرانجامه

معنای سرانجامه

به خدا گريه داره
واسه و دقيقه اهنگ اين قد دل ادم شاد بشه !!!! واقعا چه قدر تو تنگنا قرارمون دادن كه اين چيزا برامون مثل معجزه است

harfeto ghabul daram ama...to khodet cheghard vasat moheme ke adam baghal dastit shad bashe?vasash chi kar mikoni?

gahi ghaziye abr o barune...barun ghashange ama az gerye ye abr e ke miyad..hamishe shadi ham khub nist..ma adamak ha bi janbeim

عطا جان نمایشنامه ات رو خوندم و لذت بردم...یادمه یه بار دیگه وقتی دانشگاه بودیم برام خونده بودی یه تیکه هاییش رو...این روز ها همچین نمایشنامه ای خیلی کم پیدا میشه...بهت تبریک میگم...ولی به قول خودت هنوز جا برای کار داره

سرزمین سیاه سفید و غمگین من

راستش به نظر من ما یادمون رفته شاد بودن و شادی کردن. نمونه اش 4شنبه سوری امسال توی تورنتو که دی جی خودشو پاره کرد ولی دریغ از ذره ای قر که از کسی ساطع بشه!
همه فقط همو نگاه میکردند و وقتی جمع ما با اهنگ کردی شروع به شلنگ تخته اندازی کرد یه جورایی عاقل اندر سفیه نگاه میکردند که یعنی چه جوگیر شدن اینا.
تو ذهنم مقایسه میکردم با فستیوال کشورهای امریگای لاتین که همه از پیر و جوون میرقصیدن

تو شعر شاهین نجفی میگه تو ذهن ایرانی ها دو چیز بیشتر نیست یک روزه و دو بابا کرم

ارسال نظر

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)