آن چهارشنبه‌شب‌های نوجوانی

February 13, 2010 09:10 PM

چند روز پیش یک سریال به‌شدت نوستالژیک گرفتم که من را پرتاب کرد به دوره‌ی کودکی و نوجوانی. یادم هست، قشنگ یک هفته منتظر می‌ماندم که قسمت جدید آن پخش شود و زندگی می‌کردم با آدم‌های‌ش: آلبر، مونیک، ایوت، ناتالی، کسلر ... بله، دهه‌ی پنجاهی‌ها و احتمالن متولدین ابتدای دهه‌ی شصت به قبل، حتمن می‌دانند در مورد چه سریالی حرف می‌زنم: چهارشنبه شب‌ها، آن موسیقی پر ابهت که پخش می‌شد و تصویر از یک آسمان ابری می‌رفت روی جاده‌ای که دو طرف‌ش درختان بلند بود، صدای گوینده‌ را می‌شنیدی که می‌گفت: «ارتش سری» و بعد ادامه می‌داد: با شرکت برنارد هپتون، جان فرانسیس، کریستوفر نیم، آنجلا ریچردس.

تیتراژ ابتدایی را از این‌جا دانلود کنید.


داستان ارتش سری، ماجرای تلاش‌های گروه نجات نهضت مقاومت ملی فرانسه در جنگ جهانی دوم برای از مرز ردکردن خلبان‌های انگلیسی‌ای بود که هواپیمای‌شان در فرانسه و بلژیک سقوط می‌کرد. محل اصلی تجمع آدم‌های اصلی گروه، کافه‌ی آلبر و مسئول اصلی گروه هم دختر جوانی بود با اسم رمز ایوت که البته در میانه‌ی سریال کشته ‌شد. از آن طرف هم سرگردهای نازی و به خصوص یک مامور گشتاپوی به‌تمام معنا بی‌رحم به نام کسلر، در پی پیداکردن خلبان‌ها و از بین‌بردن گروه نجات‌ بودند و جدال این دو گروه خط اصلی داستانی سریال را شکل می‌داد.









تماشای دوباره‌‌ی نسخه‌ی دوبله‌شده‌‌ی ارتش سری بسیار لذت‌بخش است، به‌خصوص که واقعن دوبله‌ی بی‌نظیری دارد. ناصر طهماسب به جای کسلر، ایرج رضایی به جای آلبر، زهره شکوفنده به جای مونیک، جلال مقامی به جای سرگرد براون، منصوره کاتبی به جای ناتالی، رفعت هاشم‌پور به جای ایوت، خسرو خسروشاهی به جای کورتیس و ...

نکته‌ی جالب دیگری که هنگام تماشای سریال توجه آدم را جلب می‌کند، سانسورهای مسخره و ابلهانه‌ی صدا و سیماست (قسمت‌های حذف‌شده به زبان اصلی است.) مثل همه‌ی صحنه‌های مربوط به حتا کم‌ترین تماس فیزیکی بین زن و مرد مثل دست‌دادن، همه‌ی صحنه‌هایی که خانم‌ها دامن بالای زانو یا لباس نامناسب از نظر آقایان دارند، همه‌ی صحنه‌های مشروب‌خوردن و ... به‌طوری که در برخی موارد آدم رسمن انگشت به دهان می‌ماند (مثلن زن بیمار آلبر که در طبقه‌ی بالای کافه زندگی می‌کند، تبدیل شده به خواهر آلبر یا قسمت‌هایی که کورتیس به ایوت اظهار عشق می‌کند، یا حذف شده یا اصولن چرند ترجمه شده.)

کلن در آن دوره‌ی قحطی سریال خوب، فکر می‌کنم سه تا از سریال‌های بی‌بی‌سی: ارتش سری، لبه‌ی تاریکی و خانه‌ی پوشالی (خانه‌ای از کارت)، شاخص بودند که البته به نظر من ارتش سری به‌ترین‌شان بود. خلاصه که تماشای دوباره ارتش سری من را بدجوری به گذشته‌ها برد ...

پی‌نوشت:
من برای سفارش سریال از طریق این سایت اقدام کردم. طراحی و گرافیک افتضاحی دارد، اما قیمت فیلم‌ها و سریال‌ها و کیفیت‌شان کاملن قابل قبول است.



نظرها

من درد جزییات دارم...فکر کنم بلژیک بود

آقا کجای این سایت لینک سریال رو گذاشته؟! بی زحمت ما رو هم مطلع کنید
------------------------------------------------------------
ای‌میل بدین حتمن داره این سریال رو چون من گرفتم. احتمالن چون جدیده هنوز تو سایت وقت نکرده بگذاره. بعد شاید اگه بگین از طریق من آشنا شدین یه کم تاثیرگذار باشه.

من چقد عاشق کورتیس بودم:) و البته ایوت
یادمه یه قسمتی بود که کورتیس رفت فرانسه که یکی و که بهشون خیانت کرده بود و بکشه واقعا نفسم حبس شده بود انقد که هیجان داشت
و آخرین قسمتش که چقدر ناراحت کننده بود
اتفاقا همیشه وقتی ماجراهای بعد از انقلاب خودمونو می خونم که چطور خیلیا که تو انقلاب نقش داشتن و کشتن و یا یه بلایی سرشون آوردن یاد قسمت آخر ارتش سری میوفتم که مونیک داشتن کچل می کردن به جرم اینکه با آلمانا خوب بودن

راستی خانه ای از کارت کدوم سریال بود؟
------------------------------------------------------

همونی که نخست وزیره رو به دوربین حرف می‌زد بعد می‌خواست برای شاه پاپوش درست کنه و با یه خبرنگار آشنا شد و ...

وای مرسی . از توی ریدر , پست رو باز کردم یک دفعه صدای آهنگ تیتراژ بلند شد . با وجود اینکه می دونستم باز یوهو قلبم تیر کشید ....

ببینم تا جایی که یادمه ما فکر می کردیم مونیک همسر آلبر باید باشه. شاید هم من اینطوری فکر میکردم نمی دونم . چند ساله پیش شبکه ی چهار شروع کرد به پخش سریال به زبان اصلی و من اگه یادم می موند می دیدم .

در ضمن من عاشق اون آلمانیه راینهارت بودم . باورم نمی شد خودشون اعدامش کنن . و وقتی قبل از شلیک گفت شما ها ابلهید انگاری دل آدم خنک میشد .

من خانه ی کارت رو یادم نمی یاد اصلا . لبه ی تاریکی رو هم بسیار دوست می داشتم. دورانی بود . تلوزیون فرمانروایی میکرد برای خودش .
راستی متولد 50 و چندی شما مگه ؟
------------------------------------------------------------
پنجاه و چهار

واااای عطا منم رسمن عاشق این سریال بودم...زندگی کردم باهاش...من راینهات و خیلی دوس داشتم.....با این پستت منو بردی تو اون فضا کلاً

در ضمن ناشناس قبلی من بودم :)

من که سنم در حدی نبود که بشینم پای سریال و یادم باشه چی بود. ولی منو یاد یه دوره ای می ندازه که همه میخ می شدند پای این فیلم. توی مهمونی های ساده اون سالها...
ولی تیتراژش رو خوب یادم هست.

راستی، اسم اون یکی سریال هم خانه پوشالی نیود مگه، اونو که دیگه خوب یادم میاد که تا آخر پخش نشد. طرفای سال 78
------------------------------------------------------------

راست می‌گی خانه‌ی پوشالی ترجمه شده بود.

من از خواننده‌های چراغ خاموش وبلاگ شما هستم که الان چند ساله لینک وبلاگ شما رو کنار لینک‌های دوستانم گذاشتم. معمولاً نوشته‌های شما رو می‌خونم و لذت می‌برم و کامنت نمی‌ذارم. ولی این دفعه دیگه نشد! یعنی نوشتن از ارتش سری بهترین بهونه بود که کامنت بذارم. من عاشق این سریال بودم. فضای سرد و تاریک سریال همراه با موسیقی تلخ و سنگینش همه و همه دست به دست هم می‌داد تا پس از پایان هر قسمت یک هفته با اضطراب و اندوه منتظر قسمت بعدی بمونم. سال‌ها بعد، حدود دو سال پیش برادرم که آرشیو فیلم و سریالش بیش از چهار هزار عنوان رو شامل می‌شه، نسخه زبان اصلی و سانسور نشده این سریال رو برای من (در استرالیا) فرستاد. دو سه قسمت اول رو که می‌دیدم همسرم با بی میلی خودش رو سرگرم می‌کرد تا سریاله تموم بشه ولی کم کم همسرم هم به من پیوست و هر شب 2 یا 3 قسمت از سریال رو با هیجان و اشتیاق نگاه کردیم. هنوز هم که هنوزه با شنیدن موسیقی این سریال پرتاب می‌شم به همون دوران. یادش به خیر و ممنون از این پست نوستالژیک

سلام...اون کافه ای که توش فیلمبرداری شده هنوز هست، همون شکلی،مرکز شهر بروکسل،اینو گفتم که وسوسه شینو یه سفر بیاین این ورا:)

واقعا قشنگ بود. مي ارزيد به يه هفته انتظار كشيدن

سلام
میدونم حدود 40 تا نویسنده برای این سریال زحمت کشیدن و تیمی نوشتنش ... ممنون از اینکه نوستالجیکم رو جیک جیک کردی . این سریال فوق العاده بود . هنوز اون کافه و قرار مدار هاشون رو یادمه .


میس شانزه لیزه
( چه کسی برای نویسنده تره خورد میکند ؟) به روزم

ممنون از اینکه در مورد این سریال نوشتی . تیم 40 نفره فیلمنامه اش رو نوشتن . هنوز اون کافه ی قرار مدار ها رو یادمه .
میس شانزه لیزه

من الان این پست رو از گوگل ریدر خوندم و اومدم شخصن ازت تشکر کنم.
از این که فهمیدم مونیک خواننده ی کافه و معشوقه ی آلبر بوده خیلی مشعوف شدم!
من عاشق راینهارت بودم و تا سالها به مرگش فکر می کردم.

همه با آدم های این سریال زندگی کردیم. از مرگ ایوت ناراحت شدیم و به شهامت گروه غبطه خوردیم. لبه تاریکی که شاهکار دیگه ای بود گمون نکنم هیچوقت اما کریون و پدرش از یادم بره و خانه پوشالی رو هم با دوبله ناصر طهماسب و او خانمی که اسمش رو نمی دونم دیوانه اش بودم. ممنون که ما رو هم پرتاب کردین به اون روزها.

واي چه كردي دوست عزيز!من عاشق اين سريال و عاشق راينهارت بودم وقتي خودشو معرفي مي كرد هانس ديتريش راينهارت ضعف ميكردم.مرسي كه براي تهيه اش راهنمايي كردي.راستي من خانه پوشالي اصلا يادم نمياد

گوینده نه رئیس، «علی کسمائی»!...ا

عطا حالا که در سریال دیدن تخصص داری (هر کسی خانه ی پوشالی و ندیده جز بهترینها بود واقعاً) ممکنه احتمالاً یه سریال ایرانی و یادت بیاد که خیلی سال پیش شاید حول و حوش خانه ی پوشالی از کانال یک پخش شده باشه -پنجشنبه ها ساعت ده- که داستان یه پسر پولدار بود که تو آمریکا فلسفه خونده بود اومده بود ایران بعد با فرهنگ خودش بیشتر داشت آشنا میشد...تو فیلم همش حرف موسیقی خراسان -دوتار- و عشق به امام رضا بود؟ دنبال اسمش میگردم...دوست دارم پیداش کنم
---------------------------------------------------------------
نه یادم نمی‌آ‌د

همیشه وقتی سریال شروع می شد من دلهره داشتم که امشب کی کشته یا دستگیر میشه جالبه الان که موزیک رو شنیدم یکهو دلم مثل اون زمان به شور افتاد

برای فیدلر
آن سریال مورد نظرت اسمش بود "غبار نور " به نوشته و کارگردانی محمد رضا اصلانی

ايول! ولي شخصيتي كه جلال مقامي گفته اسمش سرگرد براندته.ياد مرحوم كاملي هم بخير كه نقش رانهارد رو گفته بود
------------------------------------------------------
می‌گن بران تو سریال یا من دقت نکردم ت آخرش رو بشنوم.
کاملی رو راست می‌گی. تیتراژ اول‌ش رو کی می‌گه؟ شمشیرگران یا کی؟

تیتراژ اول را هم بله خسرو شمشیرگران گفته
ان هم سرگرد برانت است

سلام
این روزا انگار این جو نوستالوژی همه روگرفته
مرسی خیلی خوب بود

سلام واقعا همه ما به اون دوران پرتاب شدیم
اون موقع چهارشنبه شبها برای دیدن این سریال لحظه شماری می کردم و این سریال حسابی تو دل مردم جا باز کرده بود.
موسیقی و فضای خاص سریال در اثربخشی سریال حسابی تاثیر داشت
هنوز خوب یادمه که خیلی از خانم ها مدل سرشون رو تو عروسی ها مثل مدل سر ناتالی درست می کردن بچه های دهه پنجاه و اوایل شصت این سریال رو حتما بیاد دارن
الان که فهمیدم مونیک خواننده کافه و معشوقه آلبر بوده برام خیلی جالب بود
در کل من هم مثل سایر دوستان هر سه سریال نام برده شده رو در حد عالی می دونم ولی ارتش سری واقعا یه سر و گردن بالا تر دوتای دیگه بود.

سلام. حالا كه آقايون با تمام قوا نشستن روي جي ميل و دسترسي از اين طريق ممكن نيست. گفتم از اينجا يه سلام بدم.
خوبين؟
به دوستان هم سلام برسونيد.
:)
تابعد

بغضم گرفت..
آخه اون روزا خواهر نازنینم زنده بود
بعد سریال کلی راجع بهش با هم حرف میزدیم
اونموقع خیلی بچه بودیم
...
دنیای بدیه

آقا خدا عمرت بده. دعای ابدی ما پشت سرته. آقای دوست پسر رو مجبور کردم بگرده ارتش سری رو پیدا کنه و دانلود کنه. البته یه دو هفته ایی طول میکشه و کامپیوترش هم میترکه احتمالا ولی من از حالا قند تو دلم آب میشه.

مرسی !کیه که یادش بره

من عبدالمالک ریگی هستم و اومدم وبلاگت رو منفجر کنم


agha namardiye ye post gozashti va3 ham seno salhaye khode pass baghiye dahe 60 chi?

وای، نابود شدم با این موسیقی این حجم نوستالژی

man in ketabi ke shoma aksesho gozashtino daram, ba serialesh ye zarre fargh mikone, merci be khatere moarefi ye link:)

are yadesh bekheyr un film avalin dide mano raje be alman dad. karaye makhfi tu resturan ya kafe ke khub yadam nemiad ...
albate manam ke 67 iam yadam miad

:))
man fekr mikardam faghat manam ke yadesh 10-20 sale pish, charshnabe shaba kodoum serial pakhsh mishod

وای من عاشق ارتش سری بودم مخصوصن اون افسر آلمانی اخری که تمرد کرد وصلیبشو کندن.اسمش یادم نیس.خوشحال وب کسیرو پیداکردم که اهل کتاب وفیلمه وکارگردانی میکنه که آرزوی فروخورده من بود

سلام یادمه یه شب داشت سریال پخش میشد که من با وجود سن کمم متولد 64 ام داشتم از استرس میمردم همزمان بابام رو نردبوم داشت از بالای کمد دیواری چیزی بر میداشت و من مسول نگه داشتن نردبون قدیمی و لق بودم هم من هم بابام که عجله داشتیم که زودتر برسیم به سریال خلاصه من با شنیدن صدای گلوله بی خیال نردبوم و بابام شدم دویدم طرف تلویزیون که یه دفعه بابام تو هوا یه چرخی خورد و خورد زمین یه دست بابام شکست منم اون قسمت و از دست دادم .سریال فوق العاده ای بود

ارسال نظر

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)