سه شعر از ناهید کبیری
بیشتر شعرهای مجموعهی «دامنم را میتکانم از ابر» ناهید کبیری را که تازه چاپ شده است، دوست داشتم. فکر میکنم خواندنش پیشنهاد خوبی باشد برای عصر یک روز دلگیر زمستانی. سه تا از شعرها را اینجا میآورم:
نه مثل همیشه
در ضیافت زمین و ستاره
با لباس سفید اتوکشیده ایستادهام
تا به تجربههای تازهی این غربت بیآینه
عادت کنم
به قیامتِ دیدار تو نمیدانم اما
چهگونه؟
اکنون که مه از کوه پائین میآید
از تپه پائین میآید
روی سقف سفالین خانهها چرخ میزند
و بر شاخههای پریشان اردیبهشت،
که سنگین از عطر شکوفههای غریب
میبارد،
من از رویاهای پراکندهام در سرزمینی یاد میکنم
که انگار وطن من بود!
و دلم برای تو ای نامهربان
نه مثل همیشه
که بیشتر از همیشه
تنگ میشود ...
نگاهم کن
گیاه کوچک گمنامی هستم
پشت اردیبهشت پنجرهات
نگاهم کن!
تا پژمردهام نکرده هنوز
آفتاب تیز تیر ...
در فرصت چای و کلمه و کلاغ
فنجانها خالی شدند
چای را نوشیدیم
کلمهها با تفالههای سیاه
در دایرهی چینی فنجان
خشکیدند
و قار و قار کلاغی از پشت شاخههای دلتنگی
لختی سخوت را شکافت
از پنجره به آسمان جمعه نگاه کردم
غروب
سنگین بود ...
صدای باز و بستهشدن در و
صندلی خالیات
روبهروی من
