« January 2010 | صفحه اصلی | March 2010 »
نیاز به شادی
امروز توی بازارچهی خیریهی محک، بین آهنگها و ترانههایی که پخش میشد، یکدفعه از بلندگوی سالن آهنگ «سوسن خانوم» که فکر میکنم این روزها معرف حضور همه هست، با صدای بلند شروع شد به پخششدن. بعد اتفاق جالبی که افتاد این بود که مردم، هم یک جورهایی متعجب شده بودند و هم رسمن خوشحال. از روی حالت چهرهها و نگاههایی که رد و بدل میشد و حتا از روی تکانهای کوچکی که بعضیها به خود میدادند و قرهایی که مشخص بود توی کمر مانده! قشنگ میشد این را فهمید. یک جور شادی عمومی که برای چند دقیقه همهی چهارصد، پانصد نفری که توی سالن بودند، در آن شریک شدند، حتا آن خانوادهای که در آن مادر و یکی از دخترها چادر به سر کرده بودند؛ آهنگ که شروع شد دختر برگشت به مادرش گفت: «ئه! سوسن خانوم!» و هر دو خندیدند.
شاید تلخ باشد ولی متاسفانه حقیقت این است که شادی عمومی از مردم ما دریغ شده است، چیزی که جامعهی امروز ما، بهخصوص بخش شهرنشین و عمومن افسردهاش، بهشدت به آن نیاز دارد. شادیهای ما، اگر اتفاق بیفتد، همه در عرصهی خصوصی است، توی خانههایمان یا نهایتن مهمانیها و با دوستانمان. ما آرام آرام تبدیل شدهایم به یک سری آدمهای ناخودآگاه غمگین، انگار که اصلن باید همینطور باشد و قانونش همین است. این را زمانی تو بیشتر حس میکنی که حتا برای چند روز از ایران خارج میشوی، حالا هرجا. آن جاست که میبینی انگار میشود کوچه و خیابان جور دیگری هم باشد، که موسیقی باشد، شادی باشد، رنگ باشد، که آدمها، پولدار یا فقیر، خوشحال باشند، از لحظههای کوتاه زندگی لذت ببرند و البته هیچ اتفاق بدی هم نیفتد.
آن چهارشنبهشبهای نوجوانی
چند روز پیش یک سریال بهشدت نوستالژیک گرفتم که من را پرتاب کرد به دورهی کودکی و نوجوانی. یادم هست، قشنگ یک هفته منتظر میماندم که قسمت جدید آن پخش شود و زندگی میکردم با آدمهایش: آلبر، مونیک، ایوت، ناتالی، کسلر ... بله، دههی پنجاهیها و احتمالن متولدین ابتدای دههی شصت به قبل، حتمن میدانند در مورد چه سریالی حرف میزنم: چهارشنبه شبها، آن موسیقی پر ابهت که پخش میشد و تصویر از یک آسمان ابری میرفت روی جادهای که دو طرفش درختان بلند بود، صدای گوینده را میشنیدی که میگفت: «ارتش سری» و بعد ادامه میداد: با شرکت برنارد هپتون، جان فرانسیس، کریستوفر نیم، آنجلا ریچردس.
سه شعر از ناهید کبیری
بیشتر شعرهای مجموعهی «دامنم را میتکانم از ابر» ناهید کبیری را که تازه چاپ شده است، دوست داشتم. فکر میکنم خواندنش پیشنهاد خوبی باشد برای عصر یک روز دلگیر زمستانی. سه تا از شعرها را اینجا میآورم:
نه مثل همیشه
در ضیافت زمین و ستاره
با لباس سفید اتوکشیده ایستادهام
تا به تجربههای تازهی این غربت بیآینه
عادت کنم
به قیامتِ دیدار تو نمیدانم اما
چهگونه؟
اکنون که مه از کوه پائین میآید
از تپه پائین میآید
روی سقف سفالین خانهها چرخ میزند
و بر شاخههای پریشان اردیبهشت،
که سنگین از عطر شکوفههای غریب
میبارد،
من از رویاهای پراکندهام در سرزمینی یاد میکنم
که انگار وطن من بود!
و دلم برای تو ای نامهربان
نه مثل همیشه
که بیشتر از همیشه
تنگ میشود ...
یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score
