شاید دفعهی بعد
توضیح: بالاخره بعد از نزدیک به چهار سال، نوشتن این نمایشنامه تمام شد! البته بازنویسی نهایی آن هنوز مانده که گذاشتهام برای چند ماه دیگر که از متن فاصله گرفته باشم. خوشحال میشوم اگر حوصله کنید بخوانید و نظر بدهید.
×××
شاید دفعهی بعد
شخصيتها:
پريسا حدودن سی ساله
فرزانه دوست پريسا، تقريبن همسن او
بابك همسر فرزانه، سی و پنج ساله
نيلوفر خواهر فرزانه، بيست ساله
برديا دوست قدیم پریسا، سی و يك ساله
[همهی صحنههای نمايش در يك هتل ساحلی میگذرد.]
(1)
[صدای پریسا را در تاریکی صحنه میشویم.]
صدای پریسا: توی فرودگاه موقع برگشتن، وقتی علی داشت چمدونها رو تحویل بار میداد، به این فکر میکردم که عجب سفری شد این مسافرت. سفری که بهخاطر قهر و دعواهایی که قبلش با علی داشتم، دلم نمیخواست بیام و حالا هم که ...
گیجم، خیلی گیج. الان بیشتر از همیشه نمیدونم درست چیه و غلط کدوم. بعد از این یه هفته و همهی اتفاقاتی که افتاد، حالا دلم یه خواب طولانی میخواد و بعد ... جالب نیست؟ استراحت، اون هم بعد از سفری که برای استراحت رفته بودیم، اما از همون اولش ...
به هتل که رسیدیم و اتاقها رو تحویل گرفتیم، علی رفت دوش بگیره و من هم مشغول مرتبکردن لباسها و وسایلمون شدم که همون موقع تلفن فرزانه بهم فهموند که قرار نیست این سفر، یه مسافرت معمولی باشه ....
[نور میآید. صحنه اتاق دویست و ده هتل است. پریسا لباسهایشان را یکی یکی از چمدان درمیآورد و در کمد آویزان میکند. صدای آوازخواندن علی زیر دوش شنیده میشود.]
صدای علی: پریس باورت نمیشه! توالتهای اینجا شیلنگ نداره!
پریسا: هتلهای خارج از كشور معمولن ندارن. تو هم كه حالا داری دوش میگیری.
صدای علی: الان آره. كلن چی؟
پریسا: اگه بیدو نداشته باشه، با دستمال باید پاك كرد!
صدای علی: [با تعجب] بیدو؟ بیدو چیه دیگه؟ بیدو!
پریسا: [میخندد.] بیدو یه چیزیه که میشینی روش خودش میشوره! حالا هم زودتر دوشت رو بگیر بیا بیرون. من هم میخوام دوش بگیرم. یه ساعت دیگه باید توی لابی باشیم. دیر میشه!
[پریسا آویزانکردن لباسها را تمام میکند، بعد توی اتاق چرخی میزند، تلهویزیون را روشن میكند. چند كانال عوض میكند و بعد روی یك كانال موسیقی باقی میماند. تلفن اتاق زنگ میزند.]
پریسا: Hello
صدای فرزانه: منم پریسا
پریسا: ئه! سلام
صدای فرزانه: [هیجانزده] پریسا؟
پریسا: جونم؟ چی شده؟
صدای فرزانه: ببین پریسا، الان رفتهبودم پذیرش. یخچال اتاق ما كار نمیكرد، رفتهبودم بگم بیان عوضش كنن.
پریسا: خُب؟
صدای فرزانه: فكر میكنی كیو دیدم اونجا؟
پریسا: كی؟
صدای فرزانه: [سكوت] علی كجاست؟
پریسا: داره دوش میگیره. كیو دیدی؟ به علی ربط داره؟
صدای فرزانه: نه ...
پریسا: کیو دیدی؟
صدای فرزانه: بردیا رو [سكوت] پریسا؟ خوبی؟
پریسا: [سكوت] آره ...
صدای فرزانه: فكر كردم من بهت بگم بهتر از اینه كه یه دفعه خودت ببینیش.
پریسا: [آرام] خوب کاری کردی ... مطمئنی خودش بود؟
صدای فرزانه: آره، با هم حرف زدیم.
صدای علی: عزیزم، اون خمیر ریش منو میدی؟
پریسا: ببین فرزانه، علی داره صدام میكنه. حالا بعدن حرف میزنیم.
صدای فرزانه: باشه، باشه ... پس ساعت هشت تو لابی میبینمتون.
پریسا: آره .... باشه
صدای فرزانه: فعلن خدافظ
پریسا: خدافظ ... [سكوت]
صدای علی: پریس؟
پریسا: الان میآرم برات.
[پریسا به سمت چمدان میرود تا خمیر ریش علی را پیدا كند. اشك در چشمانش جمع شدهاست. صدای موسیقی هنوز در صحنه شنیده میشود. نور به آرامی فید میشود.]
(2)
[اتاق شمارهی دویست و شش هتل. فرزانه روبهروی آینه ایستاده است و با شیرپاككن آرایشش را پاك میكند. بابك پشت میز نشسته و كتاب میخواند.]
فرزانه: چی میخونی؟
بابك: یه كتابی دربارهی ساختارگرایی ادبی
فرزانه: ساختارگرایی؟ مث همون شاعر روسه؟ كه اون شب دربارهش تو مهمونی جمشید اینا میگفتی؟ چی بود اسمش؟ کورساكف؟ همون كه یه شعر هم برای اون دختره كه به عشقش جواب رد داده بود گفته بود، ابر شلوارپوش!؟
بابك: نه [میخندد] كورساكف آهنگساز بوده. اون شاعره اسمش مایاكوفسكی بود. از بنیانگذارهای مكتب فوتوریست روسیه. یه كم فرق میكنه!
فرزانه: اوهوم ... خُب حالا یعنی چی این ساختارگرایی؟
بابك: توضیحش یه كم سخته. اگه بخوای درست بفهمی باید این كتابه رو بخونی. [به كتابی كه میخواند اشاره میكند.]
فرزانه: حالا یه كوچولو توضیح بده تو!
بابك: ببین ساختارگرایی ... تو فكر كن یه روشی برای جستوجوی واقعیت در روابط میان اشیای منفرد یا یه نظام منسجمی كه میخواد علوم مدرن رو به یه جور نظم نزدیك كنه ... جالبه برام كه به این چیزا علاقهمند شدی!
فرزانه: [معترض] چرا!؟
بابك: خَب آخه قبلن هیچ ...
فرزانه: تو چرا همیشه حس میكنی من خنگم؟
بابك: این حرفها چیه؟ من كِی چنین حرفی زدم؟
فرزانه: حرفش رو نمیزنی، اما همیشه یه جوری رفتار میكنی، بهخصوص جلوی مردم، كه انگار من هیچچی نمیفهمم! [سكوت. فرزانه چروكهای دور چشمش را بررسی میكند.] مثلن همین امشب سر شام، وقتی نیلوفر داشت دربارهی نمایشگاهی كه تو موزهی هنرهای معاصر برقراره حرف میزد و بهمون گفت حتمن بریم ببینیم، جنابعالی یادته برگشتی چی گفتی؟ [ادای بابك را درمیآورد:] «فكر نمیكنم فرزانه خوشش بیاد.» تو به چه حقی به خودت اجازه میدی جای من تصمیم بگیری؟
بابك: اون یه نمایشگاهیه از یه سری كارای آبسترهی مدرن. پارسال كه رفته بودیم خانهی هنرمندان نمایشگاه «گروه هفت» خودت گفتی از كارای این مدلی خوشت نمیآد.
فرزانه: بعله، یادمه! نمایشگاه كتایون خانوم، دوستدختر سابق شما!
بابك: اون یه نمایشگاه گروهی بود. فرزانه دوباره شروع نكن لطفن!
فرزانه: آره نمایشگاه گروهی بود، اما تو بهخاطر كتی رفتی ... منو خر فرضكردی یا خودتو؟
بابك: واقعن كه!
فرزانه: دروغ میگم؟ واقعن میتونی تو چشمام نگاه كنی و بهم بگی كه دروغ میگم؟
بابك: من فكر میكردم این مسئله رو قبلن چند بار توضیح دادم و تموم شده دیگه.
فرزانه: [با عصبانیت دور چشمهایش را كرم میزند.] آره تموم شده. چرا؟ چون كتایون خانوم به شما جواب رد داد وگرنه الان ایشون به جای من تو این اتاق بود. اونوقت جنابعالی داشتی مثل پری دورش میچرخیدی، نه اینكه بهش حسی رو داشته باشی كه به این میز داری، به این تخت! درست مثل حسی كه به من داری!
بابك: فرزانه خواهش میكنم! [سكوت]
فرزانه: [آرام] گاهی وقتها با خودم فكر میكنم چرا با من ازدواج كردی. [سكوت طولانی] آره خُب! تو اینجور وقتها معمولن ترجیح میدی هیچ حرفی نزنی.
بابك: چرا سعی میکنی هم خودتو آزار بدی، هم منو؟ من ... دوستت دارم فرزانه.
فرزانه: [رو برمیگرداند. سكوت] ای كاش واقعن داشتی یا لااقل حتی بلد بودی درست وانمود كنی كه دوستم داری.
[فرزانه از صحنه خارج میشود. بابك كتاب را میبندد و روی میز میگذارد. چند ثانیه سكوت. بعد بابك نیز به دنبال فرزانه از صحنه خارج میشود.]
صدای بابك: تو اشتباه میكنی فرزانه جان. من اگه میخواستم اون نمایشگاه رو به خاطر كتی برم، دیگه با تو نمیرفتم، با بچههای روزنامه میرفتم. اگه تو الان اینجایی، تو این اتاق، به خاطر اینه كه واقعن تو باید اینجا باشی، نه كتایون، نه هیچكس دیگه.
[فرزانه در حال مسواكزدن، داخل اتاق برمیگردد. بابك نیز به دنبال او]
فرزانه: نه خُب! جنابعالی اون موقع میخواستین بنده رو نشون كتی جون بدی و بهش بگی: «نگاه كن، اگه تو زن من نشدی، یه خوشگلترش گیر من اومده! درسته كه خنگه و چیزی حالیش نیست، اما درعوض خوب تو جمع میشه باقیافه و هیکلش پُز داد!»
بابك: فرزانه به خاطر خدا! این حرفها چیه امشب میزنی؟ [سكوت] مثلاً اومدیم مسافرت ...
فرزانه: این حرفها واقعیته عزیزم. واقعیتی كه وجود داره و من حسش میكنم.
بابك: نه! این واقعیت نیست. توهم یه ذهن بیماره! یا شاید اگه خیلی دیگه بخوام منصفانه به قضیه نگاه كنم، تصویر مخدوششدهای از واقعیته. تو اگه میخوای خودت رو آزار بدی، مختاری، اما لطفن تقصیرش رو گردن من ننداز!
[فرزانه به سمت حمام میرود تا كف دهانش را خارج كند. بابك روی تخت مینشیند. فرزانه دوباره در حال مسواكزدن، داخل اتاق برمیگردد.]
فرزانه: میدونی، خوشم میآد با من هم همون برخوردی رو داری كه با مقالههات داری. [ادای بابك را درمیآورد.] تصویر مخدوششده، ذهن بیمار! من چی هستم برای تو؟ یه مقاله برای صفحهی ادبی روزنامه!؟ البته كه نه! تو حتی برای مقالههات هم بیشتر از من ارزش قائلی!
بابك: تو چهت شده امشب فرزانه؟ نمیخوای تمومش كنی؟
فرزانه: نه نمیخوام! [عصبانی] شنیدن این حرفها اذیتت میكنه؟ [با تمسخر و با لحن بابک] باعث به همخوردن تمركزتون میشه؟ حضور من اینجا، باعث به همریختن نظم مطالعاتی شما در زمینهی ساختارگرایی ادبی میشه؟ چشم! بنده خفه میشم!
[سكوت طولانی. فرزانه دوباره به سمت حمام میرود تا كف دهانش را خالی كند.]
بابك: [آرام] این وضعیت دیگه قابل تحمل نیست.
صدای فرزانه: آره! كاملاً موافقم. بهتره هر چه زودتر تمومش كنیم!
[بابك سرش را میان دستانش میگیرد. فرزانه، این بار بدون مسواك داخل اتاق میشود، كنار آینه میایستد و با خشمی شدید به بابك نگاه میكند. نور به آرامی فید میشود.]
(3)
[تراس كافیشاپ هتل. نیلوفر و پریسا پشت یك میز نشستهاند. دو فنجان قهوه و چند کتاب روی میز است. یك موسیقی فرانسوی ملایم در حال پخششدن است.]
پریسا: چرا اینقدر ساكتی؟
نیلوفر: حوصله ندارم.
پریسا: تنبل! من اگه الان جای تو بودم، چه آتیشی بود كه میسوزوندم!
نیلوفر: مثلن چیكار میكردی؟
پریسا: چه میدونم! اینور اونور میرفتم، شیطونی، رقص، پسربازی! هزار تا كار دیگه!
نیلوفر: خیلی وقتها به تو حسودیم شده پریسا!
پریسا: حسودی؟ [میخندد.] به من؟ [متعجب] چرا!؟
نیلوفر: به این كه همیشه یه جورایی شادی. راحتی ... خیلی وقتها در حال بگو بهخندی ... بیشتر آدمها از تو خوششون میآد.
پریسا: سادهای دختر! خودت بهتر میدونی كه واقعن اینخبرها نیست. هیشكی اگه منو نشناسه، تو كه باید بشناسی.
نیلوفر: اما من فكر میكنم تو بیشتر از من از زندگی لذت میبری. حتی یادمه اون وقتها که همسن الان من بودی، همهش با فرزانه و بقیهی دوستاتون این طرف، اون طرف میرفتین و خوش میگذروندین. سینما، تئاتر، كوه، كافه، پارتی ... خداییش نه!؟
پریسا: تو هم اگه بخوای میتونی همهی این كارهایی كه گفتی بكنی.
نیلوفر: پسر، دخترهای دورهی ما خیلی لوسن. پسرهای همسن ما كه اصلن افتضاحن!
پریسا: ببین، مهم اینه كه از كسی توقع نداشته باشی، خودت و دوستهات باید برنامه بریزین و حال كنین، نه اینكه بشینین تو خونه دِپ بزنین و ژستهای روشنفكری بگیرین! در ضمن پسرهای همدورهی ما هم لوس بودن ... اصولن پسرها مستقل از زمان همیشه لوسن! [هر دو میخندند.]
نیلوفر: الان ولی خیلی بدتر شده ها!
پریسا: الان یه كم شكل روابط عوض شده فقط، ماهیتش همونه! [با لحنی شیطنتآمیز] راستی شیطون! این پسره كی بود تو فرودگاه تلفنی داشتی باهاش لاو میتركوندی؟
نیلوفر: هیچچی بابا! لاو کجا بود! این پسره از همكلاسیهای كنهی دانشگاهمونه، خیلی هم بچهس. زنگ زده بود خودش رو شیرین كنه مثلن برای خداحافظی و اینها كه من هم بد حالش رو گرفتم بیچاره رو! [سكوت] گفتم كه با پسرهای همسن خودم حال نمیكنم كه!
پریسا: بَه بَه! با بزرگترهاش چی ناقلا!؟
نیلوفر: ای بابا ... [سرخ میشود. سكوت] پریسا! میخوام یه سوال خصوصی ازَت بپرسم، اگه نخواستی جواب نده!
پریسا: باشه!
نیلوفر: میدونی بردیا پارسال استاد موسیقی ما بود؟
پریسا: [سكوت] آره، فرزانه یه چیزایی گفته بود ...
نیلوفر: تو ... با بردیا خیلی سال دوست بودی، نه؟
پریسا: آره، تقریبن هفت سال! اگه پیش خودت بمونه!
نیلوفر: یادمه ... [سكوت] چی شد با هم به هم زدین!؟
پریسا: میدونی، ما هیچ موقع به اون مفهوم دوستدختر، دوست پسر نبودیم.
نیلوفر: واقعن؟
پریسا: واقعن!
نیلوفر: بردیا ... دوستت داشت، نه؟
پریسا: فكر میكنم ... [سكوت]
نیلوفر: تو ... نخواستی؟ ... یا اون؟ یعنی در واقع تو به هم زدی یا اون؟
پریسا: [آرام] مسئلهی ما به این سادگیها هم نبود ... یه مجموعه اتفاقاتی افتاد كه باعث شد ... [سكوت] اما به هر حال اگه بخوای یه نفر رو بگم، درستتره كه بگم من!
نیلوفر: هوم ... [سكوت نسبتن طولانی]
پریسا: اما در اون مورد كه گفتی بهم حسودیت میشه، ببین، بذار دو تا چیز رو صادقانه بهت بگم: اول اینكه اون چیزی كه آدمها از خودشون نشون میدن، با اون چیزی كه واقعن داره تو قلبشون میگذره، لزومن یکی نیست، دوم هم اینكه شادبودن آدمها یا به قول تو، بگو بهخندبودن اونها، دست خودشونه ... من فکر میکنم تو خیلی سخت میگیری نیلو! خودت رو با همسن و سالهات مقایسه كن! همیشه سعی میكنی كه خیلی آدم عاقلی به حساب بیای، در صورتی كه من فكر میكنم تو نیاز داری بیشتر جوونی كنی، بیشتر شیطونی كنی. این ممكنه باعث بشه بعدن پشیمون بشی كه چرا بهوقتش شیطونیهات رو نكردی! گاهی وقتها یه كم ابتذال ضرر كه نداره هیچ، كلی هم فایده داره!
نیلوفر: آدمها با هم فرق میكنن! من گمون نكنم به اون چیزی كه تو و فرزانه اسمش رو گذاشتین جوونیكردن یا شیطونیكردن خیلی علاقه داشتهباشم.
پریسا: نمیدونم ... تشخیصش با خودته ... شاید تو واقعن نوع نیازهات و خواستههات متفاوت با اون چیزی باشه كه معمولن همسنهات دارن، اما به هر حال بهتره با خودت رودرواسی نداشته باشی.
نیلوفر: ندارم!
پریسا: خیلی خوبه ... [سكوت. نیلوفر یکی از کتابهایش را از روی میز برمیدارد و ورق میزند.] خُب دیگه، من بهتره پاشم برم ببینیم این علی و فرشید كجا هستن و دارن چه غلطی میكنن! [با شوخی] این علی كه میره پیش برادر تو من همیشه تنم میلرزه!
نیلوفر: [میخندد.] میترسی شوهر گرامیت رو از راه به در كنه؟ مگه خودت همین الان نگفتی یه كم جوونی كردن عیب نداره! [هر دو میخندند.]
پریسا: بیخود! برای اونها خیلی هم عیب داره! بهخصوص برای علی، اون هم بدون من!
[پریسا از پشت میز بلند میشوند تا از صحنه خارج شود. صدای موسیقی ملایم فرانسوی را هنوز میشنویم. نور به آرامی فید میشود.]
(4)
[نیمكتی رو به دریا. باران تازه بند آمدهاست. پریسا و فرزانه روی نیمكت نشستهاند. پریسا با چتری كه در دست دارد، بازی میكند. فرزانه به دریا خیره شدهاست.]
فرزانه: چهقدر آبیش قشنگه!
پریسا: [پریسا سرش به كار خودش گرم است.] آبی چی؟ [به فرزانه نگاه میكند.] آهان! دریا!
فرزانه: كاش بارون بند نمیاومد.
پریسا: سرد شد ها یه كم!
فرزانه: آره [سكوت]
پریسا: هیچ حرفی از من نزد، نه؟
فرزانه: كی؟ ... بردیا؟ [پریسا چیزی نمیگوید، اما فزرانه فهمیده منظور فرزانه بردیا بوده است.] نه ...
پریسا: [آرام] میدونستم. [سكوت] با تو چهجوری حرف زد؟
فرزانه: یعنی چی چهجوری!؟
پریسا: سرد؟ گرم؟
فرزانه: بیشتر معمولی. یه سلام احوالپرسی ساده. نه، سرد نبود. حال خودم و بابك رو پرسید، بعدش هم تقریبن سریع خدافظی كرد، رفت. فكر كنم خیلی نمیخواست وایسه حرف بزنه! شاید هم كار داشت!
پریسا: فهمید كه من هم اینجام؟
فرزانه: چیزی كه نپرسید، من هم چیزی نگفتم، اما خُب شاید پیش خودش یه حدسهایی زده باشه!
پریسا: عجیب نیست كه این دو شب سر شام ندیدیمش؟
فرزانه: شاید بیرون باشه موقع شام. شاید شام هتل رو نخوره.
پریسا: یا شاید هم نمیخواد منو ببینه! [سکوت]
فرزانه: تو دوست داری ببینیش؟
پریسا: نمیدونم ... اگه یه هفته پیش این سوال رو ازم میپرسیدی، میگفتم نه. بدون هیچ شكی! بهخصوص بعد از اون برخورد آخر ... اما الان حس میكنم ... [منقلب میشود.] چهجوری میتونه اینطور منو نادیده بگیره؟ من تو این دو سال خیلی شده كه بهش فكر كنم، یهجورایی حتی بیشتر از زمانی كه با هم دوست بودیم ... من ... میدونم كه فراموشم نكرده ... اما ... همیشه داره فرار میكنه!
فرزانه: فرار!؟
پریسا: آره فرار! وقتی تو جاهایی كه باید باشه، هیچ وقت نیست، جاهایی كه میتونه حدس بزنه من هم هستم، این معنیش چیه؟ [سكوت] ما ... خودت میدونی، كلی دوست مشترك داریم، وقتی تو حتی یكی از مهمونیهایی كه اونها میگیرن، نمیآد، این معنیش چیه؟ وقتی ...
فرزانه: چه انتظاری داری پریسا؟
پریسا: چه انتظاری؟ ... [سكوت] هیچ چی ... [سكوت طولانی]
فرزانه: اون رابطه تموم شده پریسا ... تو دوست منی اما بعد از اون اتفاقاتی که افتاد بهش حق میدم اگه نخواد ببینهت.
پریسا: بیرحمی! همهتون بیرحمین! تو، اون بابک، اون بردیا! جرم من چیه؟ پریروز همین نیلوفر که هنوز یه الف بچه بیشتر نیست، داشت منو محاکمه میکرد که چرا با بردیا بههم زدم. من به کسی تعهد داده بودم مگه؟ کدوم شما توی رابطهی من و بردیا بودین؟ شما اصلن چی میدونین؟ جرم من اینه که یه زمانی با توجه به دلایلی که داشتم، و هنوز هم مطمئن نیستم اشتباه بوده، تصمیمی گرفتم که شما خوشتون نیومده.
فرزانه: کسی تو رو محاکمه نمیکنه اگه خودت نکنی! شما یه مدت طولانی با هم بودین، با هم کار میکردین، با هم این طرف اون طرف میرفتین. این چیزی بود که مردم از دور میدیدن. طبیعی هم بود که یه فکرهایی برای خودشون بکنن. بعد، تو هر تصمیمی که گرفتی، درست یا غلط، به خودت مربوطه. هیچکس هم بر اون اساس تو رو قضاوت نمیکنه. اما چیزی که من متوجه نمیشم اینه که تو الان دنبال چی هستی. Over is over. فکر میکنم اینو بردیا بهتر از تو فهمیده باشه.
[نور میرود و چند لحظه بعد دوباره میآید. حالا فرزانه آمده است جلوی صحنه و روی زمین، اما پریسا هنوز روی نیمکت نشسته است.]
پریسا: بُت ازدواج که تو ذهن هر آدمی میشکنه، اون وقت آروم آروم شروع میکنه به فکرکردن راجع به رابطههای قبلی ... بهخصوص اگه عمق رابطه زیاد باشه و اون آدم هم واسهت ارزشمند. موقعی که داشتم با علی ازدواج میکردم، با خودم گفتم باید بردیا رو برای همیشه فراموش کنم. واقعن هم میخواستم این کار رو بکنم ... اما ... [سكوت] میدونی گاهی وقتها خیلی دلم براش تنگ میشه ...
فرزانه: یادمه همون روزهای اول ازدواجت، یه روز خیلی تصادفی بردیا رو تو شرکت یکی از بچههای دانشگاه دیدم. هیچوقت قیافهی اون روزش یادم نمیره. داغون بود. حتی نمیتونست درست باهام حرف بزنه. حال تو رو از من پرسید. تو و علی اون موقع برای ماه عسل رفته بودین سفر. خیلی دلم براش سوخت. خیلی.
پریسا: اون حتی درست نفهمید من کی ازدواج کردم. همون اوایل رابطه من با علی، خودش رو کامل کشید کنار. یه پنج شش ماهی اصلن ازش خبر نداشتم. سرم گرم علی بود و مسایل مربوط به ازدواج ... تا اینکه یه شب بهم زنگ زد ... وحشتناک بود ...
فرزانه: چهطور؟
پریسا: وقتی زنگ زد، علی خونهمون بود. صداش رو که شنیدم یه لحظه شوکه شدم اما خودم رو جمع کردم و گفتم: «الان نمیتونم صحبت كنم. نیم ساعت دیگه خودم بهتون زنگ میزنم.» خیلی سخته فرزانه ... خیلی سخته كه به یكی كه بعضی از بهترین لحظههای زندگیت رو باهاش گذروندی، كسی كه حرفهایی رو بهش گفتی كه به هیچ كس دیگهای نگفتی، کسی که چیزهایی رو از تو میدونه که هیچکس دیگهای نمیدونه، بگی: «بهتون!» ... گفت: «كاری نداشتم پریسا جان. شنیدم داری ازدواج میكنی، خواستم بهت تبریك بگم!» همونجا پای تلفن خشک شدم. اصلن نمیدونستم چی باید بگم. شاید برای یه دقیقه هیچ كدوممون هیچ حرفی نزدیم. حس میكردم داره گریه میكنه. مثل احمقها گفتم: «الان ازدواج نمیكنم كه!» بعد من هم گریهم گرفت. علی توی حال نشسته بود. گفتم: «بردیا من الان نمیتونم حرف بزنم!» ... تلفن رو که قطع کردم، حس کردم انگار همین الان از یه خواب طولانی پریدهام. [سکوت] علی که رفت خونهشون، زنگ زدم بردیا. گوشی رو كه برداشت، سلام كه كردیم، دوباره هر دو شروع كردیم به گریهكردن. انگار كه یه دوست مشتركمون مرده باشه. من اصلن نمیتونستم حرف بزنم. تا میاودم یك كلمه حرف بزنم، دوباره شروع میكردم گریهكردن. اون هم از اون طرف. افتضاح بود ... بعد یه چیزی گفت كه دیوونهم كرد. فکر میکردم میخواد بهم بگه که ازم متنفره اما درعوض گفت: «چیزی نمیخواد بگی پریسا جان. بعضی چیزها زوری نیست ... باید خودش اتفاق بیفته.» گفت: «تقصیر تو نیست ... ازت گلهای ندارم.» گفت: «جای تو برای همیشه توی قلبم باقی میمونه.» [آرام اشک میریزد.]
فرزانه: آروم باش ...
پریسا: یه هفته بعدش دوباره بهش زنگ زدم. گفتم كه میخوام ببینمش. اما گفت: [دوباره بغض میکند.] «ترجیح میدم دیگه نبینمت.» گفت: «فكر میكنم اینجوری برای هر دومون بهتر باشه.» گفت: «طاقت ندارم ببینمت وقتی میدونم با یه آدم دیگه هستی.» و ازم خواست كه: «سعی كنیم تا جایی كه میشه همدیگه رو نبینیم.» من هم گفتم: «باشه.» شاید ده روز بعدش دوباره بهش زنگ زدم. پرسیدم: «تو مطمئنی دیگه نمیخوای منو ببینی؟» گفت: «آره!» گفت: «امیدوارم درككنی كه رابطهی ما دیگه مثل سابق نمیتونه ادامه پیدا كنه.» گفت: «تو اگه یه تصمیمی گرفتی، بهتره سرش وایسی.» گفت: «دیدنت منو اذیت میكنه چون حسی كه نسبت به تو دارم، اونقدر قویه كه نمیتونم جلوش رو بگیرم و حالا كه تو داری ازدواج میكنی، دیگه حق ندارم بروزش بدم.» گفت: «شاید بتونیم خیلی دورادور دوست هم دیگه باقی بمونیم.» گفتم: «من دلم برات تنگ میشه بردیا» گفت: «من هم. شاید خیلی بیشتر از تو. اما باید یاد بگیریم كه باهاش كنار بیایم.»
فرزانه: چی میخواستی بهش بگی؟ [سكوت] این آخرین دفعهای بود كه با هم حرف زدین؟
پریسا: نه! چند هفته بعد، توی گردهمآیی فارغالتحصیلان دانشگاه نیومد، اون هم با وجود اونكه اونجا مسئول بود، نگین هم كه برای تولدش دعوتش كرده بود، بردیا ازش پرسیده بود كیها دعوتن و وقتی فهمیده بود من هم میرم بهانه آورده بود و عذرخواهی كرده بود. اینجوری بود كه فهمیدم واقعن دیگه نمیخواد منو ببینه. یه چند ماه دیگهای گذشت و خُب اصولن تو جاهایی كه حتی حدس میزد من هم ممكنه باشم، پیداش نمیشد. تا این كه من پا شدم رفتم كنسرتش.
فرزانه: چه گیری داده بودی. كدوم کنسرت؟
پریسا: همونی كه توی دانشگاه خودمون برگزار شد. نمیخواستم تنها برم. اگه یادت باشه بهت گفتم بیا با هم بریم اما تو كار داشتی، نمیتونستی بیای.
فرزانه: آره یادم اومد ... تو اما انگار گفتی كنسرت پدرامه یا یه همچین چیزایی؟
پریسا: خُب پدرام هم بود. تار میزد پدرام. چند تا دیگه از نوازندهها هم از بچههای قدیم گروه بودن.
فرزانه: خُب؟
پریسا: قبل از كنسرت كه ندیدمش، بعد از اینكه برنامه تموم شد، از سالن نرفتم بیرون. سیاوش یادته سنتور میزد؟ اون منو دید، اومد پیشم. سلام، احوالپرسی و اینها. بعدش هم پدرام و مهتاب اومدن. بردیا منو دید اما خودش رو سرگرم كارهاش نشون میداد. چند نفری هم دور و برش بودن. اون دختره عطیه كه من همیشه به بردیا میگفتم: «این از تو خوشش میآد.» و بردیا هم میگفت: «تو دچار توهمی!» براش یه سبد بزرگ گل آورده بود. خلاصه صبر كردم دور و برش خلوت شه. بعد رفتم جلو و ... درست یادم نیست چی گفتم اول. سعی كردم خیلی خودم رو شاد نشون بدم، مثل قدیمها، انگار كه مثلن هیچ اتفاقی نیفتاده. فكر كنم سلام كردم و اون هم گفت سلام و بعد دربارهی اینكه خیلی كار خوبی بود حرف زدم و گفتم: «البته از شما توقع دیگهای نمیرفت.» میخواستم بگم: «تو» به جای «شما» اما بردیا اونقدر جدی بود و اونقدر فضا سنگین بود، كه نشد. یه جوری با من برخورد كرد، انگار مثلن یه آشنای خیلی دور باشم. دردناك بود. دوست داشتم با هم حرف بزنیم. دوست داشتم بهش میگفتم چهقدر براش ارزش قائلم و چهقدر نبودنش را حس میكنم ... اما ... چیز دیگهای نگفتم. بهم گفت: «اینجورها هم نیست، شما لطف دارین.» و بعد هم گفت: «زحمت كشیدین اومدین.» و بعد هم رفت دنبال جمعكردن سازها! من همونجور بالای سِن خشكم زدهبود. یه كم صبر كردم بعد دیدم حضورم اونجا خیلی احمقانه است. از سالن رفتم بیرون، اما نتونستم برم. توی سالن انتظار وایسادم. نمیدونستم باید چهكار كنم. سوییچ ماشین رو مثل دیوونهها سفت توی دستم فشار میدادم. بچههای گروه یكی یكی میاومدن و میرفتن. گروهی که خودم یه روزی عضوش بودم، اما حالا داشت مثل یه غریبهی دور باهام رفتار میشد. بردیا و پدرام و مهتاب آخر همه اومدن. پدرام گفت: «ئه ... تو هنوز اینجایی؟» و من گفتم: «وایسادم خداحافظی كنم.» با پدرام و مهتاب دست دادم و خداحافظی كردم بعد به بردیا گفتم: «خُب ... خدافظ» اون هم گفت: «خدافظ» و بعد با پدرام و مهتاب رفتن ... تمام راه برگشت رو تو ماشین گریه كردم.
[نور میرود و چند لحظه بعد دوباره میآید. فرزانه و پریسا هر دو جلوی صحنه و روی زمین نشستهاند.]
فرزانه: الان اگه ببینیش فكر میكنی چی بهش بگی؟ فكر میكنی چه اتفاقی بیفته؟
پریسا: نمیدونم ... دلم میخواد باهاش بشینم حرف بزنم ... مثل یه دوست ... دلم میخواد اینجوری از من فرار نكنه. دلم میخواد بفهمه كه بعضی وقتها چهقدر بهش نیاز دارم ... اما فكر نمیكنم اون ... احتمالن دوباره یه سلام احوالپرسی رسمی میكنیم و تمام!
فرزانه: نمیدونی ازدواج كرده یا نه؟
پریسا: تا چند ماه پیش میدونستم كه نكرده. خبرهاش رو گاهی نگین بهم میده. الان رو نمیدونم. تو ... اون روز تنها بود یا ...
فرزانه: من كه تنها دیدمش. [سکوت]
پریسا: بعضی آهنگها، بعضی خیابونها، بعضی آدمها حتی، حالم رو بد میكنه ... منو یاد روزهای گذشته میاندازه. [سكوت] شانس من رو میبینی؟ توی این مسافرت، میون این همه آدم كه تو دنیان، اون باید اینجا باشه، تو این هتل ...
فرزانه: علی چیزی نفهمید؟
پریسا: نه بابا، اون اصلن ... فعلن كه خوشحال هم هست من به قول خودش بهش گیر نمیدم و میتونه به خوشگذرونیهاش با فرشید برسه! [سکوت] تو و بابك چه تونه؟ سر سنگین شدین با هم انگار؟
فرزانه: نه، چیز خاصی نیست ... چند شب پیش یه كم بحثمون شد با هم.
پریسا: حتمن؟
فرزانه: حتمن!
[نور به آرامی میرود.]
(5)
[ بابك و نیلوفر روی مبلهای راحتی لابی هتل نشستهاند. روی میز روبهرویشان چند كتاب است. یكی از آنها همان كتابی است كه قبلن دست بابك دیدهبودیم. نیلوفر مشغول خواندن یكی از كتابها است.]
نیلوفر: [از روی كتاب میخواند] «ماجراهای عشقشان را مرور کرد: هفت سال پیش«بر حسب اتفاق» یک مورد سخت تورم نخاع در بیمارستان شهری که ترزا در آن کار میکرد، پیش آمد. رئیس بخش بیمارستان به فوریت برای مشاوره به آنجا خوانده شد. اما رئیس بخش «بر حسب اتفاق» از بیماری سیاتیک رنج میبرد و چون قادر به حرکت نبود، توما را به جای خود به بیمارستان شهرستان فرستاد. از پنج مهمانخانهی شهر، او «بر حسب اتفاق» به هتلی رفت که ترزا در آن کار میکرد. قبل از حرکت «بر حسب اتفاق» چند دقیقه برای نوشیدن آبجو فرصت داشت. ترزا «بر حسب اتفاق» وقت کارش بود و «بر حسب اتفاق» مسئول میز او بود. بنابراین یک رشته «اتفاق» ششگانه لازم بود که او را به سوی ترزا بکشاند، گویی اگر به حال خود گذاشته شده بود، به هیچ جا نمیرفت. حالا او به خاطر ترزا به بوهم بازگشته بود. تصمیمی چنان مقدر بر عشقی به غایت «اتفاقی» استوار بود، عشقی که بدون بیماری سیاتیک رئیس بخش، حتی وجود نمیداشت. اکنون این زن، تجسم «اتفاق مطلق» در کنارش خوابیده بود و در خواب نفسهای عمیق میکشید ...» [سكوت] اگه آدم بخواد اینجوری به دنیا نگاه كنه، چهقدر ترسناك میشه.
بابك: یه جورایی ولی واقعیته.
نیلوفر: این «بار هستی» كوندرا رو كه دادی خوندم، منو خیلی بههمریخت. یعنی جِدن درگیرم كرد.
بابك: آره؟ پس یادم باشه دفعهی دیگه كه میآی روزنامه، «جاودانگی» رو هم برات بیارم. بعدش اگه این موضوع علاقهمندت کرده، بشین «مچ پوینت» وودی آلن رو هم ببین. همینطور «لاو ایز ئه بچ» رو.
نیلوفر: آخ، اونو دیدم. شاهکاره. بهخصوص اپیزود دومش که سردبیر اون مجله مُده، زن و بچهش رو بهخاطر اون مدل معروفه ول میکنه، اما همون روز اولی که میخوان زندگیشون رو با هم شروع کنن، زنه تصادف میکنه.
بابك: اون صحنهی رودررویی دو تا برادره تو آخر فیلم هم خیلی خوبه. اونجا که هر کدوم تلاش میکنن زودتر دست خودشون را بازکنن تا اون یکی رو بکشن. موقعیت فوقالعاده دراماتیکیه.
نیلوفر: آره، آره! از این ایناریتو باید «بابل» رو هم ببینم. شنیدم اون هم خوبه.
بابک: كیشلوفسكی رو هم باید همهی كارهاش رو ببینی حتمن. اون هم مثل كوندراست از یه نظر. دیدت رو نسبت به خیلی مسائل عوض میكنه.
نیلوفر: كوندرا كه خیلی خوب بود. البته من همین یه كتاب رو خوندم ازش.
بابك: كوندرا فوقالعاده است. متخصص روانكاوی شخصیتهای داستانهاشه. مثلن توی همین «بار هستی» تمایزی كه بین شخصیتهای توما، ترزا و اون یكی ... اسمش چی بود؟ اون زنه ...
نیلوفر: سابینا؟
بابك: آره سابینا، تمایزی كه بین شخصیتهای این سه نفر وجود داره و قضاوتی كه خود كوندرا در این باره ارائه میده ...
نیلوفر: ولی كوندرا قضاوت نمیكنه، فقظ نشون میده. انگار روح آدمها رو عریان میكنه و جلوی خواننده میذاره!
بابك: اتفاقن كوندرا دقیقن در این مورد میآد قضاوت میكنه. كوندرا بهنظر من توی «بار هستی» شیوهای كه سابینا برای زندگیش انتخاب كرده رو، حتی اگه اغراق نكنیم، داره ستایش میكنه! درسته شاید سابینا اونقدر مثل ترزا عمیق نباشه، اما زندگی رو راحتتر گرفته و لذت بیشتری هم ازش میبره!
نیلوفر: [سكوت] آره، راست میگی فكر كنم ... سابینا با خودش و زندگی خیلی راحته. چهقدر من به اینجور آدمها حسودیم میشه!
بابك: چرا حسودی؟ خُب سعی كن خودت هم همون جوری باشی!
نیلوفر: نمیشه ... دست خود آدمه مگه؟
بابك: معلومه دست خود آدمه، چرا كه نه؟
نیلوفر: خود تو ... پس چرا اینطوری نیستی؟ [مكث] تو واقعن ...
بابك: خُب این بده دیگه ... اگه من هم به قول تو اینطوری نیستم، كه البته انگار نیستم، این یه جور قطه ضعفه!
نیلوفر: اما ... یه تناقضی هم این وسط وجود داره. من آدمهایی كه عمیقتر هستن رو بیشتر دوست دارم و براشون احترام بیشتری قائلم!
بابك: [فكر میكند.] راست داری میگی انگار! من هم كه فكر میكنم، همینجوریاَم! آدمهای عمیقتر رو در درازمدت حتمن ترجیح میدم ...
نیلوفر: [ناگهان] گاهی وقتها فكر میكنم چی شد كه تو با فرزانه ازدواج كردی!
بابك: [با تعجب] ببخشید!؟ چی شد یه دفعهای یاد ازدواج من و خواهرت افتادی؟
نیلوفر: ببین ... چه جوری بگم ... مثلن پریسا و علی رو ببین. درسته كه تو خیلی چیزها با هم فرق دارن، ولی باز یه چیزشون عین همه. هر دو شون جزو اون دسته از آدمهان كه زندگی رو راحت میگیرن و ازش لذت میبرن. مثل سابینا. فرزانه هم تا حد زیادی از نظر شخصیتی شبیه اونها است ... اما تو ... [سكوت]
بابك: من چی؟
نیلوفر: تو خُب خیلی فرق داری ... آدمی هستی كه من ... [سكوت]
بابك: [آرام] یه وقتهایی آدم ... [ادامهی حرفش را میخورد.] چند دقیقه پیش یادمه گفتی به این جور آدمها حسودیت میشه. به آدمهای سابینایی! تو راست میگی. من متعلق به این گروه از آدمها نیستم، اما این سرخوشیشون رو تحسین میكنم. یا شاید حتی بشه گفت من هم بهشون حسودیم میشه ... شاید این مهمترین دلیل من برای ازدواج با فرزانه بود. حس میكردم زندگی در كنار چنین آدمی لذتبخشتره!
نیلوفر: فقط همین؟
بابك: نه البته! خیلی چیزهای دیگه هم بود ... آدم یه وقتهایی ... [حرف را عوض میكند.] دختر تو چند سالته؟ نوزده؟ بیست؟
نیلوفر: بیست. چهطور؟
بابك: دارم به این فكر میكنم كه نگاه یه آدم بیست ساله به دنیا با نگاه یه آدم سی ساله چهقدر فرق میكنه.
نیلوفر: یعنی فكر میكنی من بچهام؟
بابك: اصلن! اتفاقن تو نسبت به همسن و سالهات خیلی هم بزرگتر و عاقلتری. این رو جدی میگم. آدمی هستی كه میشه نشست و باهات حرف زد. اما واقعیت اینه كه تو هنوز باید خیلی تجربه كنی. شاید ده سال دیگه راحتتر بشه بهت توضیح داد كه چی میشه آدمها ازدواج میكنن ...
نیلوفر: نمیدونم ... [سكوت] یه سوال میخوام ازت بپرسم، اگه خواستی جواب نده!
بابك: چی؟
نیلوفر: الان ... یعنی تو این مدت كه گذشته ... فكر میكنی كار درستی كردی كه با فرزانه ازدواج كردی؟ [سكوت] یا بذار یه جور دیگه بپرسم. الان اگه به شرایط قبلیت برگردی، با توجه به این تجربهای كه داشتی، با فرزانه ازدواج میكردی؟
بابك: [چند لحظه مکث.] بذار من هم یه سوال ازت بپرسم! تو فكر میكنی من از این كه با فرزانه ازدواج كردم، پشیمونم، نه؟
نیلوفر: [با شیطنت] تو رو نمیدونم، اما اگه من جای تو بودم، تا حالا پشیمون شده بودم.
بابك: واقعن!؟
نیلوفر: واقعن!
بابك: چرا اونوقت؟
نیلوفر: چونكه!
[صدای موسیقی. نور به آرامی میرود.]
(6)
[نیمكتی رو به دریا. بردیا و بابك روی نیمكت نشستهاند.]
بابك: دلم برای ساز زدنت تنگ شده ...
بردیا: یادش به خیر ...
بابك: نیست شدی یه دفعه ... كجا رفتی؟
بردیا: بودم ...
بابك: چند وقته همدیگه رو ندیدیم؟ یه سال؟ دو سال؟
بردیا: همین حدود ...
بابك: فرزانه كه گفت تو هم این جایی، خیلی خوشحال شدم. این چندروزه كجا بودی؟ تنها اومدی؟
بردیا: نه با یكی از دوستهام كه فیلمسازه اومدیم. این چندروزه هم درگیر كارهای اون بودیم. داره یه مستند در مورد موسیقی مقامی عربی میسازه.
بابك: چه جالب! دوستت كيه؟ دختره يا پسر؟
برديا: خالهزنك شدی! [هر دو ميخندند.] نمیشناسیش ...
بابك: چهقدر كم حرف شدی نسبت به اون وقتها! يه كم تعريف كن! چه خبرها؟ چی كارها میكنی؟
برديا: هيچ ... همون كارهای قدیم. هیچ اتفاق خاص یا هیجانانگیزی تو زندگیم نیفتاده كه قابل تعریف باشه. [سكوت]
بابك: پریسا رو ندیدی؟
بردیا: اینجاست؟
بابك: [با تعجب] یعنی نمیدونستی؟
بردیا: نه ... [سكوت] البته وقتی فرزانه رو دیدم، حدس زدم شاید اون هم اینجا باشه.
بابك: جالبه ...
بردیا: چی؟
بابك: اینكه حتی از فرزانه نپرسیدی پریسا اینجاست یا نه!
بردیا: باید میپرسیدم؟
بابك: نه لزومن! بایدی وجود نداره ... [سكوت]
بردیا: با شوهرش اومده؟
بابك: طبیعتن! [سكوت]
بردیا: تو راستی چی كارها میكنی؟
بابك: من هم مثل قدیم ... تو روزنامهام.
بردیا: انگار توقیف شد كه روزنامهتون.
بابك: آره خُب! اینكه چیز عجیبی نیست. یا تو داری تو یه روزنامهای كار میكنی كه دوستش داری، اون وقت اون روزنامه به هر حال بعد یه مدت توقیف میشه، یا هم داری تو یه روزنامهای كار میكنی كه میدونی هیچ وقت قرار نیست توقیف بشه، اما خُب، خودت باهاش حال نمیكنی و بالاخره میزنی بیرون. [هر دو میخندند.] تو چی؟ تازگیها كنسرت اینها ندارین؟
بردیا: داریم تمرین میكنیم. مجوز گرفتن خیلی سخت شده.
بابك: هنرستان موسیقی چی؟ هنوز درس میدی؟
بردیا: به پسرها فقط. یه قانون گذاشتن تازگی كه اگه بخوام دخترونه هم درس بدم باید سی و پنج سالم باشه، زن گرفته باشم و اقلن یه بچه هم داشته باشم! تازه در اون صورت هم فقط ساعت یك به بعد میتونم برم درس بدم!
بابك: [با تعجب] واقعن!؟ اینكه خیلی ابلهانه است!
بردیا: جالبیش اون ساعت یك به بعدشه! فكر كن! شاگردها تو مدرسهن، بعد یه دفعهای سر ساعت یك، یه اتفاق شگفتانگیز و باشكوهی میافته كه دیگه بهت محرم میشن و تو اجازه پیدا میكنی بهشون درس بدی! [هر دو بلند میخندند.]
بابك: كی بود میگفت تنها چیزی كه هیچ پایانی براش متصور نیست، حماقته؟ ارسطو؟
بردیا: انیشتن بود گمونم ...
بابك: نیلوفر هم پارسال شاگردت بود، نه؟
بردیا: خواهر فرزانه؟ آره ... دختر با استعدادی هم بود.
بابك: دختر عمیق و جالبیه ... راستی اون هم الان اینجاست!
بردیا: [با تعجب] ئه! چه با مزه! ... دلم براش تنگ شد یههو!! [سكوت] راستی با فرزانه چهطورین؟
بابك: هه ... عالی ... خوب ... معمولی ... بد ... افتضاح ... گُه!
بردیا: چیه؟ تازگیها «هامون» دیدی؟
بابك: «هامون» ... «پری» ... «سارا» ... شاید هم «لیلا» !
بردیا: بَه بَه! پس به سلامتی قصد دارین تجدید فراش كنین!
بابك: [میخندد.] آره ... به خصوص كه كتی دوباره سر و كلهش پیدا شده!
بردیا: جدی؟
بابك: اوهوم ... [دوباره میخندد.]
بردیا: من سر ازدواج تو با فرزانه رسمن كف كردم! البته نه فقط من، گمونم همه تعجب كردن!
بابك: آره! خودم هم فکر کنم تعجب کردم! [میخندند.]
بردیا: فكر كن! آخرین بار من و تو و كتی و سیما رفتیم سینما، جنابعالی و كتی هم از تو بغل هم درنمیاومدین! بعدش، حدود دو ماه بعد، با فرزانه تشریف آوردین دفتر من: [ادای بابك را درمیآورد.] «معرفی میكنم: همسرم فرزانه!» قشنگ داست دو تا شاخ رو سرم سبز میشد!
بابك: [میخندد.] من فكر میكردم تو اون مدت لابد پریسا به تو خبر داده بابا!
بردیا: جدی چهطور شد یهدفعهای ازدواج كردی؟ اون هم با فرزانه؟
بابك: دروغی كه در جواب این سوال به همه میگم رو بگم یا راستشو؟
بردیا: دروغش چیه، راستش چی؟!
بابك: دروغش یه كم طولانی و تكراریه، حال ندارم بگم! اما راستش اینه كه به كتی گفتم بیا ازدواج كنیم، اون بهانه آورد، من هم بعدش سریع رفتم با فرزانه ازدواج كردم!
بردیا: [با تعجب فراوان] دروغ میگی!!
بابك: نه به خدا!
بردیا: [با صدای بلند، متعجب، با هیجان] كُ- [حرفش را میخورد.] دیوانه! مشنگ! ... یعنی چی این كار!!؟
بابك: [میخندد.] یعنی همین دیگه!
بردیا: بابك! [سكوت] باور نمیكنم این تویی جلوی من نشستی و این حرفها رو میزنی.
بابك: آره باورش سخته. خودمم یه كم طول كشید تا بفهمم چیكار كردم! [میخندد. تلخ]
بردیا: تو بابا مثلن آخر آدمْ عاقل ماها بودی!
بابك: آدمْ عاقل ... هه ... خیلی واقعن! [سكوت]
بردیا: یادته که قبلن چه نظراتی دربارهی ازدواج داشتی؟ [ادای بابك را درمیآورد.] ازدواج برای مردها در بهترین شرایطش هم بعد از یه مدت به چیزی نزدیك به فاجعه تبدیل میشه. زنها با ازدواج درواقع مهمترین عمل زندگیشون رو انجام میدن و به یه جور آرامش و تكامل میرسن، در حالی كه مردها بعد یه مدت تازه متوجه میشن كه ازدواج اونها رو از مسیر و خواستههای اصلیای كه تو ذهنشون داشتن، منحرف كرده. [با لحن خودش] دوست دارم الان هم نظرت رو بدونم!
بابك: میدونی مسئله چیه؟ اینه كه ما ها كه مثلن اسم خودمون رو گذشتیم روشنفكر، خوب بلدیم تئوری ببافیم. در مورد همه چیز. من هم تئوریهای جالب خودم رو در مورد ازدواج داشتم و فكر هم میكردم درسته. اینو صادقانه میگم. حتی جالبتر اینه كه هنوز هم فكر میكنم اقلن بخشیش درسته! اما خُب در عمل یه اتفاق دیگه میافته! تو یه نفر رو میبینی كه حس میكنی طرف خودشه، حس میكنی دوستش داری و میخوای همیشه كنارت باشه، بعد احساس میكنی دیگه عاشق شدی و زندگیت بدون اون اصلن معنا نداره و از این چرندیات! و بعدش میگی گور بابای همهی اون حرفهای قبلی! و میری با یارو ازدواج میكنی!
بردیا: اگه با كتی ازدواج كرده بودی شاید میتونستم حرفت رو ... البته با چندتا تبصره! ... قبول كنم! اما تو كه ظاهرن سر یه جور لجبازی رفتی ازدواج كردی!
بردیا: البته قضیه واقعن به اون سادگیای هم كه تعریف كردم نبود ... داستان اینجوری بود كه من فكر میكردم رابطهی من و كتی به جایی رسیده كه دیگه به اون مدل قابل ادامهدادن نیست. یعنی حس میكردم كه یا باید ازدواج كنیم یا باید تمومش كنیم. یعنی درواقع دروغ چرا؟ بیشتر فكر حس میكردم كه باید ازدواج كنیم! به هر حال كتی با دلایل به نظر من عجیب غریب خاص خودش! با ازدواج مخالف بود و میخواست رابطهمون به همون فرم سابق پیش بره. كتی رو كه میشناختی! گاهی وقتها به غیرقابل پیشبینیترین آدم دنیا تبدیل میشد و یه چیزهایی میگفت كه تو صد سال باید مینشستی فكر میكردی این چیزها چهطور به مُخ این بشر رسیده. همین هم باعث شده بود اونقدر برای من جذاب باقی بمونه. چون دقیقن مواقعی كه حس میكردی كاملن تحت تاثیرش قرار دادی و میدونی به چی فكر میكنه و میخواد چی كار كنه، یه كاری میكرد و یه چیزی میگفت كه انتظارش رو اصلن نداشتی. خیلی باهوش بود و من جدن ستایشش میكردم به خاطر این هوش! ... مهمتر از اون، دختری نبود كه وابستهی تو بشه. یعنی درواقع هیچ وقت مطمئن نبودی بالاخره داریش یا نه! باید یه اعترافی بكنم: دخترهایی كه بعد یه مدت اونقدر مجذوبت میشن كه دیگه نمیتونن بهت بگن: «نه» در واقع همون موقع برای من تموم میشن! انگار یه پوزیسیون پیچیدهی شطرنج پیش روت بوده باشه و تو تونسته باشی سادهش كنی و به برد برسی یا اینكه یه مسئلهی سخت ریاضی رو حل كرده باشی. این شاید گفتنش درست نباشه، اما من اینطوریام. هیچوقت نباید مطمئن بشم كه تونستم طرف رو بهطور كامل تسخیر كنم وگرنه ولش میكنم!
بردیا: بهنظرم در این زمینه به یه روانکاو نیاز داشته باشی! مرتیکهی از خودراضی! [هر دو میخندند.] حالا اینها رو ول كن! كتی گفت كه ازدواج نه! بعدش تو چیكار كردی؟
بابك: آهان ... آره، خلاصه من هم گفتم پس كتی جون اینجوری هم نه! و بهتره تمومش كنیم. خسته شده بودم از بلاتكلیفی. البته اون موقع فكر میكردم بلاتكلیفم در صورتی كه الان فكر میكنم اون مدل رابطهی بین من و كتی شاید بهترین شكل ممكن بود. یه جور رابطهی بیتكلف كه هر دومون توش آزادیها و زندگی شخصی خودمون رو هم داشتیم. اما خُب من میخواستم همهی كتی رو داشته باشم. همون حس مالكیت احمقانه ... به هر حال كتی گفت كه ترجیح نمیده اینجوری بشه، یعنی كلن از هم جدا شیم، اما اگه اونقدر رابطهی اون مدلی برای من سخته و میخوام تمومش كنم، حرفی نداره ... آقا به من خیلی برخورد اما گفتم حالا كه اون حاضره كه تمومش كنیم، چرا من نباشم؟ تو همین موقع ها بود كه من رابطهم با فرزانه زیادتر شد. یعنی مثلن بیرونرفتنهای مشترك با تو و پریسا و چه میدونم قرار مدارهای كتابی! من برات این كتاب رو میآرم، تو برام اون فیلم رو بیار. [سکوت. بعد بابک آه میکشد.] نمیدونم واقعن چی شد كه این اتفاق افتاد. من چند سالی بود كه فرزانه رو دورادور میشناختم و خب یهجورایی هم ازش بدم نمیاومد. البته از نگاههای فرزانه و رفتارش حس كردهبودم اون هم از من بدش نمیآد، اما تا موقعی كه با كتی بودم، هیچ وقت اونجوری به قضیه نگاه نكردهبودم. بعد كه رابطهم با كتی كات شد، فرزانه هم اینو فهمید، آروم آروم به هم نزدیكتر شدیم، تا اینكه یه شب بعد از اینكه از تماشای یه تئاتر برگشتهبودیم، نفهمیدیم چی شد كه تا به خودمون اومدیم، یه دفعه دیدیم تو تخت اون كنار هم دراز كشیدیم! [میخندد.]
بردیا: بعله البته!
بابك: میدونی، یه سری روانشناسها توصیه میكنن به محض اینكه یه رابطه رو تموم كردی، برای جلوگیری از افسردگی، بهتره سریع بری و یه رابطهی جایگزین براش پیداكنی. دلیلش هم اینه كه مشغولیتها و جذابیتهای احتمالی رابطهی جدید اجازه نمیده كه ذهن خیلی درگیر رابطهی قبلی باشه و بهش فكر كنه. من هم فكر كنم سر رابطهم با فرزانه ناخودآگاه همین كار رو كردم. البته اون موقع واقعن نمیفهمیدم كه دارم فرزانه رو جایگزین كتی میكنم و فكر میكردم به خاطر خودشه و به خاطر اینه كه این رابطه رو لازم دارم و برام لذتبخشه. تو اون دوره سعی میكردم وانمود كنم هیچوقت كتیای وجود نداشته و تا فكرش میاومد تو ذهنم، سریع سعی میكردم حواسم رو پرت كنم. بعد میگم كه به یه جور حس ازدواج هم رسیده بودم. یعنی كلن فكر میكردم دیگه وقتشه ازدواج كنم. به همین خاطر و برای اینكه از نظر ذهنی هم به خودم ثابت كنم كه رابطه با كتی دیگه تموم شده و باید بچسبم به این رابطهی جدید، به فرزانه پیشنهاد ازدواج دادم. یه جورایی انگار میخواستم با این كار راه برگشت نداشته باشم و پلهای پشت سرم رو خراب كنم.
بردیا: یا شاید هم میخواستی كتی رو تحت تاثیر قراربدی با این كار؟
بابك: اووم … الان كه فكر میكنم شاید این هم بود. چون گاهی با خودم به این فكر میكردم كه وقتی كتی خبر ازدواجم رو بشنوه، چه حسی بهش دست میده! [سكوت]
بردیا: واقعن احمق بودی. باورم نمیشه اینقدر بچهگانه رفتار کرده باشی بابک.
بابك: حق داری اینو بگی. الان که به اون موقعها فکر میکنم بهنظرم میرسه واقعن انگار تو اون دوره یه نفر دیگه بودم. [سکوت] اون اوایل همهش به خودم میگفتم من الان دیگه وارد زندگی شدم و همهی حواسم رو باید بدم به این رابطهی تازه و ساختن زندگی و این حرفها! خوب هم بود البته. با فرزانه میرفتیم اینور اونور، حرف برای گفتن به هم داشتیم، بعد، نازكردنهاش و ادا اطوارهاش رو دوست داشتم ... اما ... [سكوت]
بردیا: اما چی؟
بابك: یه شب، شاید هنوز یه ماه هم از ازدواجمون نگذشته بود. یه دفعه نصفه شب از خواب پریدم. خواب كتی رو دیده بودم. فرزانه خواب بود. یادمه نشستم دم پنجره و یه سیگار روشن كردم. تازه اون موقع بود انگار كه فهمیدم چی كار كردم. مثل اینكه مست بوده باشی و حالا از سرت پریده باشه. یادمه ترسیده بودم. به فرزانه نگاه میكردم و از خودم میپرسیدم این آدمی كه اینجا خوابیده كیه؟ ربطش به من چیه؟ برای چی اینجاست؟ و بعد با خودم فكر كردم: «بابك چیكار كردی!؟» [سكوت] اون شب تا صبح نخوابیدم. انگار تازه حقیقت رو فهمیده باشم. به فرزانه نگاه میكردم كه چهرهاش تو خواب خیلی معصومانه شده بود و با خودم فكر میكردم كه این آدم نه اینكه آدم بدی باشه، كه اتفاقاً تو یه چیزایی خیلی هم خوب بود. مهربون بود. با احساس بود ... اما آدم من نبود. دنیاش با دنیای من متفاوت بود و مهمتر از همه واقعیت این بود كه تازه فهمیده بودم دوستش ندارم. یعنی دوستش داشتم اما خیلی معمولی. اونجور كه هزارتا آدم دیگه رو دوست دارم. اما مطلقن حس عاشقانهای بهش نداشتم. یادمه ملافه از روش رفتهبود كنار. به بدنش نگاه كردم و حس كردم كه بعضی چیزها چهقدر زود تكراری میشه ... یعنی حتی اگر میخواستم جنسی هم به ماجرا نگاهكنم باید بگم كه اون بدن و اون قیافه، واقعن دیگه جذابیت اولیهش رو برام از دست دادهبود. شاید فكر كنی آدم چیپی هستم كه دارم این حرفها رو میزنم اما ترجیح میدم واقعیتی رو كه اتفاق افتاد، بگم.
بردیا: نه اصلن! ... اتفاقن فكر كنم قشنگ میفهمم چی میگی ...
بابك: با خودم فكر كردم صبح كه از خواب بیدار شد باید بشینم و بهش بگم كه حسام چیه. فكر میكردم نباید دربارهی حسهام بهش دروغ بگم و حقیقت رو بهش بگم اما خُب از طرف دیگه ما ازدواج كرده بودیم و نمیشد خیلی شیك رفت بهش گفت: «ببخشید، من اشتباه کردم، حالا پشیمون شدم! خدافظ!»
بردیا: میدونی این حسیه كه خیلی آدمها بعد از ازدواج بهش میرسن؟ تو كه باز خوبه! سیاوش یادمه میگفت هنوز یه هفته از ازدواجش نگذشته بود كه به قول خودش فهمیده بوده چه غلطی كرده!
بابك: یه جورایی خیلی بد و عذابآوره جدن! فردا صبحش چیزی به فرزانه نگفتم اما ... شروع كردم به بازیكردن از اون روز. یه جور نمایشدادن!
بردیا: نمایش؟
بابك: نمایش اینكه چهقدر زنم رو دوست دارم، چهقدر از زندگیم راضیاَم، چهقدر خوشبختم! اما خُب خیلی افتضاحه این كار. آدم حس میكنه به خودش و به همهی دنیا داره دروغ میگه. گاهی وقتها واقعن تحملناپذیر میشه ...
بردیا: فكر نمیكنم بازیگر خوبی باشی ...
بابك: هه [میخندد.] شاید ... البته راست میگی ... چون این حس بهنظرم آروم آروم به فرزانه منتقل شد. اوایل چیزی نمیگفت، اما میفهمیدم كه داره اذیت میشه. تا اینكه دیگه این اواخر ... آدم حتی اگه بازیگر خوبی باشه، زمان بازی كه طولانی شه، دیگه نمیتونه ادامه بده ... چند شب پیش همینجا یه دعوای مفصل داشتیم و آخرش فرزانه گفت این وضعیت قابل ادامه نیست ... [سكوت]
بردیا: اینكه گفتی كتی دوباره سر و كلهش پیدا شده چی بود؟
بابك: هیچچی. ایمیل داده كه خیلی دلش برام تنگ شده و میخواد منو ببینه. كه دوست داره رابطهمون به كُل قطع نشه و به هر شكل ممكنی كه من فكر میكنم درسته، ادامه پیدا كنه.
بردیا: اون وقت تو چی گفتی؟
بابك: من؟ ... هیچچی هنوز ... فرزانه همینجوریش هم روی كتی حساسه، چه برسه به اینكه بخوام ببینمش یا ...
بردیا: در نرو بابك. گردن فرزانه هم ننداز. خودت چی؟ خودت چه حسی داری؟ اگه ... اگه كتی الان بخواد كه باهاش ...
بابك: [حرفش را قطع میكند.] این همون چیزیه كه داره این روزها دیوونهم میكنه! [سكوت] «ویلهانتینگ خوب» رو یادت هست؟
بردیا: تقریبن … چهطور؟
بابك: یه جاش ویل بعد از اونكه با اون دختره آشنا میشه و باهاش یه شب میره بیرون، میره پیش روانكاوش و میگه تازگی با یه دختره آشنا شده. روانكاوه میگه: «خُب؟ چه جوریه؟» ویل میگه: «باهوشه، با استعداده، با همهی دخترهایی كه تا حالا دیدم فرق داره. از بودن باهاش احساس خوبی دارم.» روانكاوه میگه: «خُب كِی قراره دوباره ببینیش؟» و ویل میگه: «نمیدونم. شاید هیچوقت. بهش زنگ نزدم.» و در جواب روانكاوه كه ازش میپرسه: «چرا؟» جواب میده: «چرا ببینمش؟ كه بفهمم اونقدرها هم باهوش نیست، كه اون هم مثل بقیه كسالتآوره؟ الان اون برای من آدم كاملیه. من نمیخوام خرابش كنم.» [سكوت]
بردیا: تو رسمن آدم از خودمتشکری هستی ها!
بابك: آره ... قبول دارم. اما من منظورم این نبود كه كتی خنگه یا چیز دیگه، میخواستم بگم من به واسطهی اون رابطهی قدیممون، الان یه حس مثبتی نسبت بهش دارم اما میترسم برم جلو و بعدش بفهمم اشتباه كردم و گُه بخوره تو همه چیز. [سكوت] با این حال میدونی تو این چند روز مدام دارم به چی فكر میكنم؟
بردیا: هوم؟
بابك: كه اون حرفهایی رو كه باید همون روز صبح به فرزانه میزدم، برم بهش بگم و ازش بخوام حالا كه اون هم به این حس رسیده كه ادامهش قابل تحمل نیست ... [سكوت]
بردیا: و لابد بعدش هم دوباره با كتی دوباره شروع كنی. [سكوت]
بابك: حتی اگه نخوام هم با کتی شروع کنم، بهتره این رابطه تموم بشه. قبل از اینکه همهی حرمتها بین من و فرزانه شکسته بشه. [سكوت] راستی … تو نمیخوای پریسا رو ببینی؟
بردیا: بهش فكر نكردم!
بابك: غلط كردی! [هر دو میخندند.]
بردیا: راستش فكر میكنم [ناگهان حرف خود را قطع میكند.] ببينم اين نيلوفر نيست داره میآد طرف ما؟
بابك: آره خودشه انگار.
[نیلوفر در حالی كه كتابی در دست دارد، وارد میشود.]
بردیا: به به! نیلوفر خانم سامانی! شاگرد كوچولوی قدیم ما! چه بزرگ شدی تو! چه فرق كردی!
بابك: منظورش اینه كه چه خوشگل شدی!
نیلوفر: آخه شما همیشه منو با مانتو مقتعهی مدرسه دیدهبودین! در ضمن سلام!
بردیا: سلام! همین چند دقیقه پیش داشتم به بابك میگفتم كه دلم برات تنگ شده.
بابك: دروغ میگه! اصلاً همچین حرفی نزد!!
بردیا: ئه! عجب آدم نامردیه ها! [هر سه میخندند.]
نیلوفر: بابك، فرزانه گفت اگه ممكنه چند دقیقه بری اتاق یه كاریت داره!
بردیا: بیچاره شدی رفت! [میخندد.]
نیلوفر: نه بابا! بنده خدا فرزانه! اتفاقن فكر كنم كارهای خوب باهات داره!
بردیا: [با شیطنت] به به!!
نیلوفر: ئه ... اذیت نكنین دیگه!
بابك: خُب! پس من برم ببینم فرزانه چی میگه! [به بردیا] آقا قبل از رفتن باز ببینیمت!
بردیا: حتمن، حتمن! به خصوص كه میخوام بفهمم بالاخره چه كردی!
بابك: آهان، از اون لحاظ! [هر دو میخندند. بابك میخواهد برود.]
نیلوفر: [به سمت بابك میرود.] بابك؟
بابك: جانم؟
نیلوفر: [جدی، آرام، طوری كه بردیا نشنود.] میشه امشب بعد از شام با هم حرف بزنیم؟ مثلن بریم پیادهروی؟ باید یه چیزی رو بهت بگم!
بابک: حتمن! حالا قضیه چیه؟
نیلوفر: اگه اشکالی نداره، همون موقع بگم.
بابك: باشه! جالب شد! كنجكاو شدم!
نیلوفر: پس شب صحبت میكنیم!
بابك: [به سمت بردیا میرود.] پس بردیا جان فعلن خدافظ! [به نیلوفر] راستی تو داری كجا میری؟
نیلوفر: داشتم میرفتم لابی كتاب بخونم!
بردیا: البته بعد از اینكه سلام احوالپرسیهاش با معلم سابقش تموم شد!
بابك: نگاه كن چندتا هم كتاب برداشته! همهی اینها رو میخوای بخونی؟
نیلوفر: [به بردیا] آره اتفاقن خیلی دوست داشتم ببینمتون. [به بابك] نه همهش رو برداشتم ببینم تو لابی حس كدومش رو دارم!
بابك: اوکی! من دیگه برم.[از صحنه خارج میشود. سكوت]
نیلوفر: فرزانه كه بهم گفت شما رو دیده خوشحال شدم خیلی. دلم براتون تنگ شده بود.
بردیا: ممنون ... منم اتفاقن دلم برات تنگ شده بود. ... خُب چه خبرها؟ چی كارها میكنی؟
نیلوفر: هیچ چی! كار خاصی نمیكنم، دانشگاه و ... [میخواهد بنشیند.]
بابك: [حرفش را قطع میكند.] ببین من پیشنهاد میكنم تو رو تا لابی همراهی كنم و تو راه حرف بزنیم. راستش خسته شدم از بس اینجا نشستم.
نیلوفر: باشه، البته اگه حرفامون بیشتر طول نكشه!
[صحبتكنان از صحنه خارج میشوند. نور میرود.]
(7)
[نيلوفر و برديا توی لابی هتل نشستهاند. دو بطری شراب، يكی خالي و ديگری تقريبن نصفه و دو گيلاس روی ميز جلوی آنها است. صدای موسيقی ملايمی در صحنه شنيده میشود.]
نيلوفر: [مشخصن مست است. با گيلاسش بازی میكند.] فرقی نمیكنه ... وقتي قرار نيست اونی كه بايد باشه، باشه، ديگه بقيهش فرقی نمیكنه ... آدم میگذرونه كه بگذره. [مینوشد.]
برديا: فكر نمیكنی بهتر باشه ديگه نخوری؟
نيلوفر: حالم خوبه ...
برديا: گاهی وقتها آدم با خودش فكر میكنه یه چیزی اگه اتفاق بیفته، زندگیش دگرگون میشه كلن. این رویاییه كه هر آدمی فكر كنم برای خودش داره. یه فكر، یه تصور، كه خیلی وقتها هم برمیگرده به یه آدم دیگه. یعنی مثلن تو فكر میكنی اگه فلان پسر با تو باشه، مال تو باشه، دیگه هیچ غمی نداری، دیگه همه چیز خوبه، همه چیز قشنگه، میتونین كنار هم همدیگه رو كامل كنین و از این مدل فكرهایی كه معمولن دو نفری كه دارن با هم ازدواج میكنن، تو ذهنشون دارن. بعد فاجعه زمانی رخ میده كه این تصورات به واقعیت بپیونده! جرج برنارد شاو میگه: «دو بار آدم حس میكنه كه تو زندگیش فاجعه رخ داده. بار اول زمانیه كه به خواستهها و آرزوهایی كه داره نمیتونه برسه و بار دوم كه به مراتب دردناكتره، زمانیه كه به همون خواستهها میرسه!»
نیلوفر:و گاهی اوقات هم تو خواستهها و آرزوهایی داری كه میدونی هیچوقت امكان نداره بهش برسی ... اون موقع فكر كنم قضیه حتی دردناكتره! چون همه چیز رو باید این تو [به سینهاش اشاره میكند.] برای ابد نگه داری. [بغض كرده است.] «بدترین دلتنگی، دلتنگی برای كسیه كه هر روز میبینیش، اما میدونی هیچ وقت نمیتونی به دستش بیاری.» [سعی میكند به خودش مسلط شود.] گابریل گارسیا ماركز! [تلخ میخندد.]
بردیا: و حالا فكر كن به همون آدمی كه براش دلتنگی برسی ... فكر میكنی چه اتفاقی میافته؟ خوشبخت میشی؟ دنیا بهت لبخند میزنه؟ نه! تازه است كه بفهمی دچار چه توهمی بودی. «بهتر است آدم برای زنی که دوست دارد بمیرد، تا اینکه با او زندگی کند.» لرد بایرون!
نیلوفر: هه ... [میخندد. بعد سكوت]
بردیا: البته برای آدمی توی سن تو احتمالن جذابیت داشتن اون آدم اونقدر زیاد هست كه اصلن بهت اجازه نده كه به حرف من فكر كنی ... بزرگتر كه شدی، اون وقت شاید حرف من رو بهتر درك كنی.
:نیلوفر [عصبانی] بزرگتر! بزرگتر! خوب شد این اختلاف سنی وجود داره كه تو، پریسا و بابك بتونین مدام بكوبینش توی سر من. چرا فكر میكنین به خاطر اینكه حالا چند سال از من سنتون بیشتره، از من بیشتر میفهمین؟ و چرا به خودتون حق میدین مثل یه بچهی دو ساله به من نگاه كنین و با اون لحن تحقیرآمیز بهم بگین: «بزرگتر كه شدی فلان و بیسار»؟ میدونی چیه؟ من فكر میكنم تو حتی به یك كلمه از این حرفهایی كه داری به من میگی، اعتقادی نداری! بهخاطر وضعیتی كه توش قرار داری و صرفن به خاطر اینكه بتونی یه توجیهی برای خودت داشته باشی، داری این حرفها رو تكرار میكنی ...
:بردیا [با صدای خفه] توجیه؟ نمیفهمم ...
:نیلوفر اتفاقن خوب میفهمی اما نمیخوای باورش كنی. تو اگه پریسا نه بهت نگفته بود، الان اینجا بودی و داشتی این حرفها رو به من میزدی؟ نه استاد! تو مشكلت اینه كه خودت به اونی كه میخواستی، نرسیدی، حالا داری كل قضیه رو میبری زیر سوال! بهخاطر اینكه نمیخوای این واقعیت ساده رو بپذیری كه بابا جون یه نفر رو تو دوست داشتی، اون نداشته. به همین خاطر داری سعی میكنی به خودت بقبولونی كه اگه بهش میرسیدی، اوضاع بدتر میشد ... [سكوت طولانی]
بردیا: شاید ... شاید تو داری راست میگی ... [سكوت]
نیلوفر: [انگار تازه متوجه زهری که در حرفهایش بوده، شده است.] منو ببخشین ... منظوری نداشتم ...
بردیا: [سكوت] تو اون چیزی كه حس میكردی رو گفتی ... دلیلی نداره عذرخواهی كنی؟ اتفاقن باید ازت تشكر كنم كه اینقدر صریح حرف زدی.
نیلوفر: [با بغض، با هیجانی از سر مستی] همیشه همینجوره. مثل آدم بلد نیستم حرف بزنم ... آدمها رو میرنجونم با حرفهام.[سکوت. بعد با هقهق] خیلی بیرحمانه حرف زدم. خیلی غیرمنصفانه. حقش نبود اینجوری ...
بردیا: تو چیز بدی نگفتی جدن. [نیلوفر شروع میکند به گریهکردن] ئه ... دیوانه رو ببین ها ... برای چی گریه میکنی؟
نیلوفر: [هنوز با گریه] من خیلی آدم بدبختی هستم بردیا. هیچكس تو دنیا بدبختتر از من نیست ... یه آدم تنهای آدمگریز ... یه آدمی که حتی بلد نیست چهجوری باید حرف بزنه، یه آدمی که ... [تلخ میگرید.]
بردیا: این حرفها چیه ... گریه نکن!
نیلوفر: یه چیزی تو این دلمه كه داره آتیشم میزنه ... داره خوردم میكنه و هیچ كاری نمیتونم بكنم. كاش میمردم ...
بردیا: آروم باش دختر جان ...
نیلوفر: نمیتونم آروم باشم بردیا. آروم باش بدترین چیزیه که به یه آدمی که آروم نیست، میشه گفت ... چهجوری آروم باشم وقتی که ... [سعی میکند خودش را کنترل کند، اما مشخصن هیجانزده و مست است.] من ... من تو رو خیلی نمیشناسم، همیشه به جای اینكه با خودت حرف بزنم، با بقیه دربارهی تو حرف زدم. تو همیشه با من فاصله داشتی یه جورایی اما همیشه حس میكردم به تو خیلی نزدیكترم تا به خیلیهای دیگه ... شاید این چیزی كه بهت میخوام بگم ...
:بردیا نگو! اگه فكر میكنی نباید حرفی بزنی كه ... اگه فكر میكنی بعدن از گفتنش پشیمون میشی ...
نیلوفر: آره شاید پشیمون بشم، اما میخوام حالا كه برای اولین بار جرات گفتنش رو پیدا كردم، بگم. به تو بگم. [بردیا چشمانش را روی هم میگذارد.] من ... من ... من بابك رو دوست دارم. با تمام وجودم دوست دارم. [بردیا چشمانش را میگشاید. انگار حرفی را كه شنیده است، باور ندارد.] من مطمئنم كه تا آخر عمرم هیچ كس دیگهای رو به جز بابك نمیتونم دوست داشته باشم. میدونم كه داری پیش خودت فكر میكنی كه چه آدم پستی هستم كه به شوهر خواهرم اینجوری نگاه میكنم، اما از همون اولین باری كه بابك رو با فرزانه دیدم، فهمیدم اون تنها آدمیه كه من میتونم دوستش داشته باشم ... فرزانه به بابك هیچ ربطی نداره ... بابك خودش اینو فهمیده ... من ... من بابك رو میشناسم، میدونم چه جوری فكر میكنه، میدونم چی میخواد، من ... [دوباره گریه میكند.] روز عروسی فرزانه و بابك بدترین روز زندگی من بود ... نمیدونی چه زجری میكشم هر بار كه میبینم كه بابك فرزانه رو بغل میكنه یا میبوسش. انگار یه قسمت از وجود من، از قلب منه كه داره كنده میشه ...[سكوت طولانی]
بردیا: [آرام] همه چیز به ریخته ... سر و ته همه چیز قاطی شده ... آخه من چی میتونم بگم دخترك بیچاره؟ واقعن چی؟
[حال نیلوفر ناگهان به هم میخورد. نیلوفر با عجله و تلوتلو خوران ازصحنه خارج میشود. به هنگام خروج گیلاسش به زمین میافتد و میشكند. بردیا به دنبال نیلوفر از صحنه خارج میشود.]
(8)
[صدای بردیا را در تاریکی صحنه میشویم.]
فردای اون شب، نیلوفر که هنوز خیلی بههمریخته بود، اومد پیشم و ازم خواست حرفهایی رو که زده فراموش کنم و به کسی چیزی نگم. گفت حالش دیشب اصلن خوب نبوده و نمیدونسته چی داره میگه. گفت مست بوده و قاطی کرده بوده ... گفت صبح که از خواب پاشده و یادش اومده چه حرفهایی به من زده، با خودش فکر کرده دیگه تا آخر عمرش روش نمیشه با من حرف بزنه، اما بعد بهتر دیده بیاد توضیح بده ...
مطمئنش کردم تحت شرایطی چیزی به کسی نمیگم و بیشتر از هر چیز سعی کردم آرومش کنم. براش از گذشت زمان صحبت کردم و اینکه حس آدمها چهقدر میتونه عوض شه، البته این رو بهش نگفتم خودم، اعتقادی به این حرفی که میزنم، ندارم! اون هم گفت که میدونه احساسش اشتباه بوده و حتمن جلوش رو میگیره ... بیچاره نیلوفر!
بابک رو هم که یه بار دیگه بیشتر ندیدمش، اون هم خیلی کوتاه. داشتن با فرزانه میرفتن چندتا مرکز خرید رو سر بزنن، بلکه شاید چهار تا چیز به در بخور برای سوغاتی پیدا کنن! جالب بود برام. بهخصوص جملهی آخری که بهم گفت: «تهران دوباره گم و گور نشی، خونهی ما حتمن بیا، لازانیاهای فرزانه حرف نداره!» نمیدونم، بابک همیشه یه کم عجیب بوده ...
اما ... شبی که فردا صبح زودش پرواز برگشتم بود، وقتی داشتم چمدونهام رو میبستم، تلفن اتاقم زنگ زد ... پریسا بود ... [سکوت] راستش یه کم جا خوردم اول. فکر کنم هر دومون هول شده بودیم، بیشتر من ... خواست اگه اشکالی نداشته باشه با هم حرف بزنیم. درست نفهمیدم چی گفتم، فقط فهمیدم برای یک ساعت بعد توی کافیشاپ هتل با هم قرار گذاشتیم ... شاید تو اون یک ساعت دو سه بار اومدم زنگ بزنم که بهتره همدیگه رو نبینیم اما ... میخواستم ببینم چی میخواد بگه، جدای از اون ... دلم براش تنگ شده بود ... خیلی ... تنگ شده بود ...
[نور میآید. بردیا و پریسا پشت یک میز، گوشهی کافیشاپ نشستهاند. صدای یک موسیقی ملایم شنیده میشود.]
پريسا: ممنون که اومدی.
برديا: [لبخند کمرنگی بر چهره دارد. آرام] خیلی وقته همدیگه رو ندیدیم.
پریسا: از کنسرتت تا حالا ...
بردیا: آره ...[سکوت]
پریسا: دیگه کنسرت ندادید؟
بردیا: نه [سکوت] تو کلن ساز رو گذاشتی کنار؟
پریسا: اتفاقن خیلی دوست دارم دوباره شروع کنم اما ... فرصتش پیش نیومده. [سکوت]
بردیا: استعداد خیلی خوبی داشتی. حیفه ولش کنی.
پریسا: اون وقتها هم همین رو میگفتی.
بردیا: دروغ نمیگفتم!
پریسا: لطف داشتی [سکوت] بچهها همه خوبن؟
بردیا: آره
پریسا: همه هستن هنوز؟
بردیا: آره. یکی دو نفر هم تازه به گروه اضافه شدن.
پریسا: پدرام و مهتاب چهطورن؟
بردیا: خوبن.
پریسا: شنیدم دارن بچهدار میشن.
بردیا: آره. میخوان اسم دخترشون رو بذارن ماهور.
پریسا: ئه بچهشون دختره پس. خیلی خوشحال شدم شنیدم دارن بچهدار میشن. خیلی وقته ندیدمشون ... بهشون حتمن سلام برسون.
بردیا: باشه [سکوت]
پریسا: اون تار قدیمی پدرام هم مدتهاست پیش من مونده. باید یه روز ببرم براش.
بردیا: فعلن که یه تار یحیی خریده و حسابی باهاش خوشئه.
پریسا: یه سری فیلمها و کتابهای تو هم از اون موقع پیش من مونده ... اونها رو هم گذاشتمشون کنار برات بیارم.
بردیا: اصلن یادم نمیآد چیها بوده ... ولش کن. پیش خودت نگهشون دار.
پریسا: همینجوریش هم نصف کتابخونهی من کتابهاییه که تو بهم دادی. [برای اولین بار نگاهشان به هم گره میخورد. بردیا نگاهش را برمیگرداند.] از آلبومتون چه خبر؟ کی میآد بیرون بالاخره؟
بردیا: معلوم نیست. فکر نمیکنم به این زودیها.
پریسا: نگین که میگفت تا شهریور حتمن دیگه دراومده.
بردیا: نگین برای خودش گفته! [مکث] نگین رو مگه میبینی هنوز؟
پریسا: آره. خبرهای شماها رو معمولن از اون میگیرم.
بردیا: جالبه، فکر میکردم خیلی ازش خوشت نمیآد.
پریسا: [لبخند میزند.] راست میگی، اون موقعها خیلی حال و حوصلهش رو نداشتم، اما بعد از اینکه ازدواج کردم[یکباره حرفش را میخورد. انگار میفهمد چیزی را که نباید میگفته، گفته است. برای چند لحظه سکوت سنگینی بر صحنه حکمفرما میشود. پریسا صحبتش را با صدایی آرام تمام میکند.] رابطهم باهاش بیشتر شد.
بردیا: [جدی، ناراحت] برای چی خواستی منو ببینی پریسا؟
پریسا: [سکوت] خودم هم درست نمیدونم ... شاید برای اینکه خیلی وقته ازت خبر نداشتم و دوست داشتم با هم حرف بزنیم ... شاید برای اینکه رابطهای که با تو ...
بردیا: [صحبتش را با صدایی تقریبن بلند قطع میکند.] بس کن خواهش میکنم! [خودش را کنترل میکند.] شاید برای تو آسون باشه وانمود کنی هیچ اتفاقی نیفتاده و ما الان میتونیم اینجا بشینیم، به هم لبخند بزنیم، حال این و اون رو از هم بپرسیم و خاطراتمون رو مرور کنیم، اما برای من نه. [سکوتی طولانی]
پریسا: توی این مدتی که همدیگه رو ندیدیم، خیلی وقتها به این فکر کردم چرا تو سعی داری بخش مهمی از گذشتهت رو پاک کنی؟ [مکث] اون هم وقتی خودت میدونی نمیشه پاکش کرد.
بردیا: تو چرا میخواهی اون بخش رو پررنگ کنی، وقتی میدونی امکانش وجود نداره؟
پریسا: من نمیخوام اون رو پررنگ کنم. هیچ کار عجیب و احمقانهای هم نمیخوام بکنم، اما میگم شاید بهتر باشه بهخاطر همهی اون سالهایی که با هم بودیم، نگذاریم این رابطه به طور کامل از بین بره [مکث] مثل این دو سال گذشته.
بردیا: البته انگار اون چند ماه اول، با از بین رفتن کاملش هم مشکلی نداشتی!
پریسا: خودت میدونی که اینجور نبوده. خودت میدونی چهقدر همیشه برای تو ارزش قائل بودم و هستم و اگه امشب خواستم ببینمت و اگه این مدت میخواستم ببینمت، به خاطر این بود که همین رو بهت بگم. [مکث] بگم که این فاصله چهقدر عذابم میده.
بردیا: دروغ میگی. فکر نمیکنم تو هیچ وقت برای من و رابطهمون ارزشی قائل بودی. [کمی هیجانزده] نه، من این حرف رو باور نمیکنم. بعضی چیزها رو آدم نمیتونه فراموش کنه خانم پریسا. برای تو خیلی راحته الان بیای اینجا و این حرفها رو بزنی، اما حتی برای یه لحظه پیش خودت فکر کردی اون روزهایی که برای تو بهترین روزهای زندگیت بود، من چه حالی داشتم؟ زنده بودم؟ داشتم میمردم؟ نه، اون موقع اصلن من برات وجود نداشتم. گور بابای بردیا! حالش بده؟ به من چه! نشسته داره مثل احمقها صبح تا شب گریه میکنه، برای کی مهمه؟ [مکث] بعد اومدی اینجا خیلی ریلکس به من میگی برای تو ارزش قائلم. ارزش؟ هه! جک خندهدارتری بلد نبودی تعریف کنی؟ [پریسا ساکت است و هیچ نمیگوید. بردیا سعی میکند خودش را کنترل کند. چند ثانیه به سکوت میگذرد.] یادت میآد اون موقعها هوس آب انار میکردی؟ میرفتیم یوسف آباد آب انار میخوردیم بعد تا چند ماه هوسش از سرت میافتاد. [مکث] الان من هم برای تو مثل همون آب انار میمونم!
پریسا: آره این جوری من به آب انارم میرسم، تو هم فرصت پیدا میکنی حرفهایی رو که تو دلت مونده، بریزی بیرون!
بردیا: [آرام شده است.] فکر میکنی خیلی خوشحالم که دارم اینجوری حرف میزنم؟ [به نشانهی نه سر تکان میدهد.] کاش میتونستم راحت از کنار این مسئله بگذرم، کاش میتونستم وقتی تو یه جمع یکی از تو حرف میزنه، من هم خیلی ساده بگم: «یادش به خیر، پریسا! یه زمانی زیاد همدیگه رو میدیدیم.» و بعد دوباره حواسم پرت بشه به قهوهای که داشتم میخوردم. [مکث] کاش ازم نخواسته بودی همدیگه رو ببینیم. کاش این حرفها هیچ وقت گفته نمیشد. چون ... گفتنش دیگه فایدهای نداره. [سکوت]
پریسا: برای من هم فکر نکن گفتن اینکه بیا دوباره همدیگه رو ببینیم آسون بوده. بهخصوص بعد از اینکه اون روز توی کنسرتت، حس کردم اصلن دوست نداری این اتفاق بیفته. اما ... نمیدونم ... نمیدونم همین امشب چهطور جرات پیدا کردم بهت زنگ بزنم. شاید به این خاطر که فکر میکنم زمان نامحدود نیست ... شاید هم دیگه حوصلهی اینکه خودم را سانسور کنم، ندارم.
بردیا: اون وقت فکر نمیکنی یه کم دیر به این فکر افتادی؟ فکر نمیکنی این وسط یه اتفاقات خیلی کوچیکی افتاده که باعث میشه دیگه شرایط مثل سابق نباشه؟ [سکوت] تو چه انتظاری از من داری؟ نه، جدن من درک نمیکنم. یه جوری اومدی میگی نذاریم این رابطه از بین بره، انگار من باعث از بینرفتنش شدم. هر کی ندونه لابد با خودش میگه این بردیا چه آدم بیشعور و بیرحمیه! من واقعن متوجه حرفهای تو نمیشم. چیو برای خودت هی تکرار میکنی: من برای این رابطه ارزش قائل بودم و این فاصله عذابم میده و فلان؟ مسئله خیلی سادهتر از اینهاست؛ من و تو هفت سال با هم دوست بودیم، بعد تو خیلی راحت رفتی با یه نفر دیگه ازدواج کردی. ازدواج کردی خانم پریسا، متوجه که هستی؟ بدون اینکه من و اون هفت سال رابطه برات اهمیتی داشته باشه. [سکوت] اون وقت حالا خیلی راحت اومدی و میگی نذاریم این رابطه از بین بره. چی از اون رابطه دیگه مونده که بخواد از بین بره یا نره؟ جالبه واقعن!
پریسا: من هیچ وقت به تو قول نداده بودم که باهات ازدواج میکنم. تو تموم اون هفت سال، اگه یادت مونده باشه و نخواهی انکار کنی، هر وقت شوخی یا جدی حرف این مسئله میشد، چه میدونم بچهها چیزی میگفتن یا حتی وقتی مادر تو یه بار گفت شما که این همه ساله همدیگه رو میشناسین، چرا به اینکه ازدواج کنین، فکر نمیکنین؟ من یه جوری از زیرش در میرفتم و تلویحن میگفتم نه. به من نگو که متوجه این نشده بودی.
بردیا: [از سر حرص] من هم نمیگم چرا با من ازدواج نکردی، میگم حالا که رفتی با یکی دیگه ازدواج کردی به من چیکار داری دیگه؟ [سکوت] در ضمن تو به مادرم گفتی، قشنگ عین جملهت یادمه: بردیا هیچ وقت از من تقاضای ازدواج نکرده! بعد هم که من احمق فکر کردم واقعن تو مسئلهت اینه و اون شب توی خانه هنرمندان بهت گفتم اگه موافقی بیا جدیتر به رابطهمون فکر کنیم، جواب دادی که چند ماهی وقت میخوای بیشتر فکر کنی و بهتره تو این مدت کمتر همدیگه رو ببینیم تا بتونی درست تصمیم بگیری [مکث] و خب تصمیم درستت هم این بود که رفتی و ازدواج کردی. [سکوت] البته راست میگی، تو هیچوقت نگفتی با من ازدواج میکنی، شاید هم به قول خودت از این مسئله فرار میکردی، اما توی اون همه سال هیچوقت هم رک و راست به من نگفتی نه. شک نکن حتا اگه یه بار چنین چیزی رو گفته بودی، من دیگه اصراری نمیکردم. تو منو میشناسی. من آدمی بودم که بخوام خودمو به کسی تحمیل کنم؟[پریسا ساکت میماند.] من حسهام ممکنه گاهی اشتباه کنه، اما نه توی تمام مدت یه رابطهی هفت ساله. به من نگاه کن و بگو که دارم اشتباه میکنم، که هیچوقت منو دوست نداشتی ... تو میتونستی خیلی ساده بگی نمیخوای این رابطه ادامه پیدا کنه، اما به جای اینکه نه بگی چیزی نمیگفتی یا به قول خودت از زیرش در میرفتی. بهخاطر اینکه خودت هم ... [سکوتی طولانی]
پریسا: اما من دروغ بهت نگفتم هیچوقت. حتا آخرین باری که قبل از ازدواجم همدیگه رو دیدیم یادمه بهت گفتم یکی رو دارم میبینیم و ممکنه رابطهم باهاش جدی بشه.
بردیا: به همین خاطر هم اون آخرین باری بود که همدیگه رو دیدیم. چون من فکر کردم حالا که تو یه تصمیمی گرفتی، باید بهش احترام بذارم و به همین خاطر هم دیگه نخواستم ببینمت. [سکوت. ناگهان خاطرهها هجوم میآورند.] همهی جزئیات اون روز یادمه. توی لابی هتل هما نشسته بودیم که بهم گفتی. کافه گلاسه سفارش داده بودیم و هیچ کدوممون نخورده بودیم هنوز. اولش اصلن نفهمیدم چی میگی. انگار که دارم خواب میبینم. معنی کلمهها رو نمیفهمیدم. بعدش فکر کنم ناخودآگاه اشک توی چشمهام جمع شد. حتا دیگه نمیتونستم نگاهت کنم. یادمه یه مدت طولانی هیچ چیز نگفتم و فقط زل زده بودم به کافه گلاسهم که داشت آب میشد و از لبهی لیوان آروم آروم میریخت روی رومیزی سفید گلدوزیشدهای که اونجا بود. بعد یادمه گفتی: «البته هنوز هیچچیز معلوم نیست.» فکر کنم دلت به حالم سوخته بود. [سکوت] مسخره است اما یادمه وقتی داشتم دم در هتل ازت خداحافظی میکردم به این فکر میکردم که دیگه برای چی باید زنده باشم.
[نور برای چند لحظه میرود و دوباره میآید. حالا دو فنجان قهوه روبرویشان است. صدای موسیقی هنوز شنیده میشود.]
پریسا: چند روز مونده به ازدواجم، همهی یادداشتهای تو رو، همهی شعرهایی که برام نوشته بودی، صفحهی اول همهی کتابهایی که به من هدیه داده بودی و توش نوشته بودی و اون دفتر نوتی که بالای هر صفحهش نوشته بودی برای پریسا و زیرش یه چیزی نوشته بودی، یادته که؟ [بردیا با اشارهی سر تایید میکند.] گذاشتم تو یه جعبهی بزرگ و بردم پیش فرزانه که برام نگهشون داره. اونقدر حجمشون زیاد بود که خودم هم باورم نمیشد ... بعد یادم افتاد همیشه دعوا داشتیم سر اون همه کادو و چیزمیز که برای من میگرفتی. هی هر دفعه من میگفتم نگیر و دفعهی دیگه اگه چیزی بگیری ازت نمیگیرم و تو دفعهی بعد بیشتر میگرفتی. سفر اگه میرفتی که دیگه هیچچی. کل چمدونت کادوهای من بود با احتمالن یه دست پیرهن و شلواری که با خودت برده بودی ... [سکوت] الان که فکر میکنم، اون همه محبت، اون همه توجه منو میترسوند. نمیدونستم در مقابلش باید چیکار کنم. [سکوت] شاید به همینخاطر بود که ازش فرار میکردم.
بردیا: و به همینخاطر رفتی با یکی دیگه ازدواج کردی! استدلال کاملن قابل قبولیه!
پریسا: من اون موقع ...
بردیا: ببین، حالا بعد از دو سال، من واقعن علاقهمند نیستم بشینی برام توضیح بدی که چرا و چی شد که ازدواج کردی. به هر حال حتمن دلایل خودت رو داشتی. مثلن اینکه از من بیشتر دوستش داشتی، حس میکردی باهاش خوشبختتر میشی، کنارش آرامش بیشتری داشتی یا هر چیز دیگهای. فقط من نمیفهمم که چرا نمیخوای با شرایط جدیدت کنار بیای.
پریسا: [سکوت] خیلی بیرحم شدی ... خودت میدونی هیچکس رو تو زندگیم بیشتر از تو ...
بردیا: [حرفش را قطع میکند.] خواهش میکنم ادامه نده. [سکوت] تمام این دو سال گذشته نگران همین لحظه بودم ... فکر میکنی چرا تو تموم این مدت جاهایی که حتا حدس میزدم تو ممکنه اونجا باشی نیومدم؟ فکر میکنی چرا سعی کردم خودمو گم و گور کنم؟ [سکوت طولانی] چرا اصرار کردی منو ببینی پریسا؟ چرا داری یه کاری میکنی که حسهای گذشته بیدار بشه، وقتی نباید بشه؟ چرا میخوای همه چیز رو به هم بریزی؟
پریسا: من نیومدم چیزی رو به هم بریزم. [سکوت] من فقط اومدم بهت بگم چهقدر تو این مدت دلم برات تنگ شده و چهقدر متاسفم بهخاطر اون موقع و آزاری که دیدی. [سکوت] حالا هم اگر فکر میکنی ادامهی این مکالمه باعث میشه بیشتر آزار ببینی، من همین الان میرم ... [میخواهد از جایش بلند میشود که برود.]
بردیا: پریسا ... تو به بهترین لحظههای زندگی من وصلی ... چهطور میتونم وقتی اینجا نشستی و از هر وقت دیگهای که تو زندگیم دیدمت، قشنگتر شدی بخوام که بری؟ [سکوت] روزهایی بوده توی این مدت که یادت دیوونهام کرده و نتونستم هیچکاری بکنم. شبهایی بوده که اومدم دم دکهی روزنامهفروشی نزدیک خونهتون که همیشه اونجا قرار میذاشتیم و ساعتها نشستم توی ماشین و گریه کردم. هزار بار شمارهت رو گرفتم تو این دو سال که باهات حرف بزنم، اما آخرین لحظه جلوی خودمو گرفتم ... [مکث] تو چه میدونی این دو سال چهطور به من گذشته؟ خیابونی نیست که نرفته باشم و یاد تو رو نکرده باشم. کافههایی که با هم رفتیم رو دیگه نمیتونم برم، قطعههایی که با هم تمرین میکردیم رو دیگه نمیتونم بزنم، دوستهای مشترکمون وقتی میپرسن از پریسا خبر داری، قلبم میخواد آتیش بگیره ... [سکوت. پریسا هیچ نمیگوید. بردیا سعی میکند خودش را کنترل کند.] نباید ازم میخواستی که منو ببینی پریسا. نباید میاومدم امشب. این حرفها هیچوقت نباید زده میشد. [سکوت] الان خوشحال شدی که وضع من اینه؟ که ...
پریسا: فکر میکنی وضع من خیلی بهتر از توئه؟ فکر میکنی من تونستم تو رو فراموش کنم؟ مگه چند نفر نزدیکتر از تو به من تو زندگیم بوده؟ مگه میشه اون لحظههای خوبی که با هم داشتیم از یادم بره؟ فکر میکنی خودم نمیفهمم که ازدواج کردم و نمیتونه دیگه رابطهمون به اون شکل ادامه پیدا کنه؟ فکر میکنی علت این همه سماجت و علت اینکه الان تو اینجایی چیه؟ بهخاطر اینکه اونقدر رابطهی عمیقی با تو داشتم، که دیگه نمیتونم ازش رها شم، میفهمی؟ گفتنش خیلی بده اما نشده یه روز، حتا یه روز از خواب بیدار شم، و به روزهایی که با هم داشتیم و بدتر از اون زندگیای که میتونستم کنار تو داشته باشم، فکر نکنم. [سکوت] وضع من هم اینه!
[نور میرود و دوباره میآید. صدای موسیقی هنوز شنیده میشود.]
بردیا: یادته اونوقتها گاهی سر یه موضوع کوچیک بحثمون میشد، بعد کار به دعوا میکشید و برای یه مدت قهر میکردیم حتا؟ یه هفته، دو هفته، یه ماه حتا! یادمه تو چنین وقتهایی که حسابی از دستت عصبانی شده بودم، بهخصوص تو روزهای اولش، به این فکر میکردم که ما واقعن تو یه سری مسائل خیلی مهم با هم اختلاف نظر اساسی داریم و اگه یه روز بخواد رابطهمون جدی بشه، حتمن به مشکل برمیخوریم. احتمالن تو هم همین حس رو داشتی.
پریسا: آره ... یادش بهخیر، اصولن اون دوره بیشتر از اونی که آشتی باشیم، قهر بودیم!
بردیا: آره، بدیش هم این بود وقتی که آشتی میکردیم، حس خوبی که از اینکه دوباره با هم دوست شده بودیم، داشتیم و ترس از اینکه نکنه اگه حرفی بزنیم، دوباره دعوامون شه، معمولن باعث میشد اون مسائل رو بیخیال شیم و به روی خودمون هم نیاریم که مشکلی بوده. [پریسا با اشارهی سر تایید میکند.] خب من فکر میکنم ذات هر رابطهای همینه. یه خوبیهایی داره و قطعن یه معایبی. ببین ... [مکث] یه بخش بزرگی از وجود من هست، تو تمام این دو سال گذشته بوده، که مدام بهم میگه بیخیال همه چیز بشم و بیام به سمت تو، هر چی هم که میخواد بشه، بشه! خب اون بخش داره قسمتهای روشن رابطهی ما رو میبینه. اشکالی هم نداره، اما اگه بخواهیم روراست باشیم باید قبول کنیم همهی واقعیت این نیست. واقعیت اینه که ما هزار تا مشکل هم با هم داشتیم که الان ترجیح میدیم اصلن به یاد نیاریمشون. همون موقع هم روزهایی بود که از دست هم خسته میشدیم، که حوصلهی هم رو نداشتیم. خب اون موقع یاد گرفته بودیم یه هفته، ده روز کاری به کار هم نداشته باشیم و هرکدوممون بریم سر زندگی خودمون تا حالمون بهتر شه. اما وقتی آدم ازدواج کرده، به زن یا شوهرش نمیتونه بگه ده روز نیا خونه. ظهر باهاش حرفت میشه و ناچاری در حالیکه ریختش رو نمیخوای ببینی، باهاش بشینی شام بخوری. باور کن اگه رابطهی ما جدی شده بود، هیچ بعید نبود که الان هر کدوممون آرزو میکرد اون یکی سر به تنش نباشه.
پریسا: اما گاهی دنیای دو نفر اونقدر از هم دور میشه که بعد از اون شور و حال اولش، حتا بعد ده روز هم نخوای ببینیش.
بردیا: اینطور نیست. لااقل در مورد تو اینطور نیست، خودت هم میدونی. من تو رو میشناسم و مطمئنم با اون شخصیت ایدهآلگرا و وسواسیای که داشتی که هیچوقت با هیچچیز راضی نمیشدی، امکان نداره با یکی ازدواج کرده باشی که آدم پرتی باشه. حتمن یه چیزهای خوبی تو اون آدم هست. من شک ندارم. حالا درست، یه خلاهایی هم وجود داره طبیعتن، اما به من بگو کدوم رابطه هست که مشکلی توش وجود نداشته باشه؟ روی هر رابطهای باید کار کرد. [برای چند لحظه مکث میکند.] یه چیز خیلی مهم دیگهای هم هست که بهنظر من هر کسی یه زمانی بهش میرسه و اون هم اینه که بشر ذاتن تنهاست و آدمها بیهوده تلاش میکنن تنهاییشون رو با یه نفر دیگه پر کنن و نمیتونن. یه کتاب زرد کوچیکی هست مال اکتاویو پاز به اسم دیالکتیک تنهایی، اینو پیداش کردی، حتمن بخون. من تو روزهایی که خیلی حالم بد بود خوندمش و واقعن بهتر شدم.
پریسا: اما همهی اینها باز دلیل نمیشه که آدم مقایسه نکنه.
بردیا: درسته، آدم مقایسه میکنه، بعدش هم انتخاب میکنه، همه همین کارو میکنن. با هر انتخابی هم آدم یه چیزهایی رو به دست میآره و طبعن یه چیزهایی رو از دست میده. این مشخصهی هر انتخابیه. اما تو وقتی یه چیزی انتخاب کردی، دیگه نباید هی بشینی با خودت بگی وای من به ازاش چه چیزهایی رو از دست دادم. بهتره به جاش به چیزهایی که به دست آوردی، فکر کنی.
پریسا: همهی اینها درست، اما این وسط وقتی یکیو دوست داری، دوستش داری، دست خودت نیست ...
بردیا: آره ... [سکوت] و این همون چیزیه که باعث میشه زجر بکشیم...
[نور میرود و دوباره میآید. فنجانهای قهوه هنوز روی میز است. صحنه تاریکتر شده است. صدای موسیقی دیگر شنیده نمیشود. بردیا با یک بطری آبمعدنی و یک لیوان وارد میشود.]
پریسا: ممنونم.
بردیا: فکر کنم دارن تعطیل میکنن.
پریسا: ساعت چنده مگه؟
بردیا: بیست دقیقه به یک.
پریسا: جدن؟ چهقدر دیر شد. [سکوت]
بردیا: شوهرت نگران نمیشه تا حالا کجایی؟
پریسا: نه، با فرشید، برادر فرزانه، رفتن بیلیارد. گفت زودتر از دو نمیآد.
بردیا: خوبین با هم؟ کارش چیه؟
پریسا: آدم خوبیه. دکترای شیمی داره از شریف. سه چهار سالی هم هست یه شرکت زدن با یکی از دوستهاش که ... چه میدونم مکملهای صنعتی یا یه همچین چیزهایی وارد میکنن. کارش خیلی زیاده معمولن.
بردیا: اهل موسیقی هم هست؟
پریسا: موسیقی سنتی که متنفره اما ... تو این دور و زمونه به هر حال هر کی یه چیزی گوش میده دیگه ... [سکوت] تو راستی اینجا چیکار میکنی؟ کمتر تو هتل بودی فکر کنم. بهخاطر من بود یا ...
بردیا: نه واقعن کار داشتیم. یکی از بچهها میخواد یه مستند دربارهی موسیقی مقامی عرب بسازه. داشتیم مقدمات اون رو فراهم میکردیم..
پریسا: عطیه؟
بردیا: آره ... از کجا فهمیدی؟ تو هتل دیدیش؟
پریسا: نه ... حدسزدنش خیلی سخت نبود!
بردیا: تو همیشه آدم باهوشی بودی ... [هر دو میخندند. بعد سکوت] حیف نیست دیگه موسیقی رو ادامه نمیدی؟
پریسا: آخ اگه بدونی ... اونقدر دلم تنگ شده برای ساززدن ...
بردیا: چرا نمیری دوباره جدی شروع کنی؟
پریسا: باید این کارو بکنم جدن. یه کم کارهام زیاد شد یه دفعه، یه کم بیحوصلهگی و تنبلی خودم تو یه دورهای ... یه کم هم اینکه نمیدونم با چه گروهی و کجا دوباره شروع کنم ... خلاصه چه میدونم ... فعلن که نشده. [سکوت. ناگهان] فکر میکنی بشه من برگردم به گروه؟
بردیا: من الان میتونم به تو بگم چرا که نه، بعد تو میآی به گروه و دوباره ... [سکوت] ببین ... واقعیت اینه که ما الان میتونیم خیلی روشنفکر باشیم و به خودمون بگیم این کاره و ما اونقدر بزرگ شدیم که بتونیم به عنوان دو تا آدم عاقل و بالغ احساسمون را از کار و تمرین جدا کنیم، میتونیم هم خودمون رو گول نزنیم و دو ماه دیگه رو ببینیم که ... من فکر میکنم بهتره کاری نکنیم که بعدش هردومون پشیمون شیم. برای من، بهخصوص بعد از حرفهای امشب، مثل روز روشنه که اگه شروع کنیم به دیدن همدیگه، چه اتفاقی میافته. [سکوت طولانی]
پریسا: پس اقلن دیگه مثل این دو سال خودتو گم و گور نکن. بذار گاهی همدیگه رو ببینیم. بذار گاهی با هم حرف بزنیم، درددل کنیم.
بردیا: بعضی لحظهها، بعضی حسها دیگه هیچوقت تکرار نمیشه، نباید تکرار بشه ... بذار اگه قراره باز هم همدیگه رو ببینیم اتفاقی باشه، بذار برنامهای براش نچینیم ...
پریسا: [اشک در چشمهایش جمع شده است.] باشه [سکوت طولانی] یادته، اون قدیم جمع میشدیم با بچهها تو اون اتاق کوچیک فوق برنامهی دانشگاه؟ [به یاد میآورد.] چهجور جا میشدیم اون همه آدم تو اون اتاق؟ دورانی بود ... بعد تو یا پدرام شروع میکردین ساز زدن و دستجمعی میخوندیم. ما، تئاتریها، کانون فیلمیها ... [میخواند:]
چون به زلف خود شانه میزنی
خاطرم پراکنده میکنی
من به حال دل گریه میکنم
دل به حال من خنده میکند
چهقدر دلم برای این آواز تنگ شده ... چهقدر دلم برای اون روزها تنگ شده ...
بردیا: کاش میشد این خاطرهها کمتر عذابآور باشه. [سکوت. نور صحنه دوباره کم میشود.]
پریسا: دارن چراغها رو خاموش میکنن ...
بردیا: فکر کنم واقعن دیگه دارن تعطیل میکنن.
پریسا: [برمیگردد و به انتهای صحنه نگاه میکند.] بهتره تا ننداختنمون بیرون، احتراممون رو حفظ کنیم و خودمون بریم.
بردیا: آره احتمالن فقط منتظرن ما بریم و در اینجارو ببندن. [سکوت طولانی. دیگر وقت خداحافظی است. بردیا از جایش بلند میشود.]
پریسا: دلم برات تنگ میشه. [با صدایی بغضآلود] خیلی ...
بردیا: من هم همینطور ... [اشک در چشمانش جمع شده. سکوت. به فنجانهای قهوهی روی میز اشاره میکند.] من برم اینها رو حساب کنم.
پریسا: همهی هفت سالی که با هم دوست بودیم، وقتی میرفتیم کافه تو حساب میکردی ... این بار من حساب کنم ...
بردیا: [برمیگردد و پریسا را نگاه میکند. نگاهشان در هم گره میخورد.] شاید دفعهی بعد.
[بردیا از صحنه خارج میشود. بغض پریسا آرام میترکد. نور میرود. پایان]

نظرها
سلام
توی مملکتی که از وزیر و وکیل تا گروهی از شاعر و نویسندش دزد تشریف دارن خیلی جرات میخواد که آدم نمایشنامه اش رو توی اینترنت بذاره
موفق باشی عطا جان
هادی صادقی | January 13, 2010 03:19 PM
kheyli ziba bood
& talkh mese zendegie hamamoon
man khodam shayad shakhsiatam darvaghe tarkibi az adamaye hamin dastan bashe
kheyli vaghe'ee & malmoos bood
kheyli ghalame khoobi dari
ephemeral | January 13, 2010 04:37 PM
ye akm tekrari bud. alaki ham neVsande j-khaste bud esme katabayE ro ke khunde ya filmayE ro ke Dde be khorde khanande bede be havaye roshanfekr budan e shakhCata. dialoga aslan ghaV nabudan.
kash hamamun tasavore 2rosttai az rowshanfekri dashTm...
ama azesh lazat bordam ba hameye ina! jazab bud Dge
Razieh | January 14, 2010 12:51 AM
اینکه کسی بیاید و نمایش نامه اش را بگذارد تا همه بخوانیم عالی است ، خوب است ولی ور بدش آنجاست که آدم دلش نمی آید نظر واقعی اش را بنویسد بنا به ملاحظاتی
اما تکتم خانم می خواد یک کم از همون ساختار شکنی گفته شده در نمایشنامه رو اینجا هم پیاده کنه
جونم بگه براتون که
مهمترین مشکل نمایشنامه ی شما اینه که تمام آدم هایش نسخه های بدلی هستند از خودتان یا دوستانتان یا ادم های نزدیکتان
همه اهل کتاب و نوار و فیلم و همه هم تماما" آثاری که خودتان دوست دارید
بدتان نیاید اما فضل فروشی و اسنوبیسم از همه جای این نمایشنامه می بارد
آدم ها در اوج دغدغه های روحی و عاطفی برای هم از دم دستی ترین کتب ها و فیلم ها و چیز هایی که در هر شهر کتاب نیاوران و نشر چشمه پیدا می شود این روزها حرف می زنند و مثلا" این ها را باید به عنوان حرف های خودشان قبول کنیم.
آن کشمکش و مثلث عاطفی که فکر خوبی است با این پرگویی ها و لفاظی ها نابود شده
دیالوگ ها خروار خروار آوار می شود و جمله های خوب اتفاقا" ان ها هستند که عادی و ساده و روزمره اند
شاید این حرف ها را نباید زد اما وقتی کسی می آید و نمایشنامه می نویسد و معلوم است فکری پشتش است و حرفی و ایده ای اینکه خرابش کند با لفظ پردازی و خود شیفتگی مدام کاراکتر هایی قالبی ، آدم ناراحت می شود .
به خدا هنر اول یک فن یک صنعت یک حرفه است و بعد وسیله ی پز دادن و زدن مخ به شیوه ی آدم های نمایشنامه ی شما.
ولی دستتان درد نکند و ممنون که اینجا ما را به یک نمایشنامه خوانی مفت و مسلم بردی
تکتم سنایی | January 14, 2010 04:46 AM
بسیار عالی و تاثیر گذار! اما یک نکته ای: من اگر این قطعه را بدون توجه به اسم شما می خواندم حتما متوجه می شدم یک موجود مذکر آن را تولید کرده! دلیل این نظر کاملا حسی و غیر حرفه ای شاید این است که حس کامل و ملموسی از تفکرات مرد های داستان گرفتم و در مقابل آن ابهامی قرار داشت که در اثر دیدگاه های ناملموس(کمی سطحی) شخصیت های زن در من ایجاد شد..ولی در کل خیلی واقعی و جذاب بود:)!
الهام | January 14, 2010 05:06 PM
مطمعنا شانس دیدنش روی صحنه رو که ندارم اما خوندش که نصیبم شده
حتما خوب نوشته شده مثل نوشته های وب لاگتان
ترمه | January 14, 2010 07:23 PM
salam avalan mamnun ke post jadid gozashtin .ata joon kheyli ziyzde alan ham ke emtehana dar hale shoro shodane nemire3am bekhonam vali be khatere ehterami ke baratoon ghaelam ghol midam shanbe hatmane hatman bekhonam
Anonymous | January 14, 2010 11:30 PM
خوشحالم که وقت گذاشتم و خواندم. قشنگ بود.یه جوری داستان آدمهای دوروبرمون. موفق باشی عطا خان
abrisham | January 14, 2010 11:56 PM
عالی، حسِ خوبی دارم: یه شنا تو استخری که پر شده با دو فازِ کلیر اکسپرسونیسم و پست مدرنیسم. چیزی که برای من تواماً لذتبخش و تحسینبرانگیزه اینه که انگار این دو مایع، آب و روغن بدون اینکه همدیگرو حل کنن تونستهن درون یک ظرف جا بگیرن.
در مورد"آمورس پروس" یه نکتهای وجود داره که فکر کردم بد نیست بدونید:
The film was released under its Spanish title in the English-speaking world, although its title was sometimes translated as
"Love's a Bitch" in marketing. In a 2001 interview on National Public Radio, director Iñárritu pointed out that an American English idiom, "Love's a Bitch" is not a satisfactory translation of the title.
وقتی آدمی میبینه تو خیلی از احساسات و ادراکاتش (مثلاً دیالکتیک تنهایی) تنها نیست، دلگرمی مطبوعی رو حس میکنه.
و این باعث میشه بعد از تبریک گفتنِ اتمامِ نمایشنامهتون و قبل از آرزوی موفقیت در زمینه نویسندگی، از شما بخاطر درکتون از روابط و به اشتراک گذاشتنش با انسانهای دیگر تشکر کنم.
Behnam | January 15, 2010 11:28 AM
من که جدا حظ بردم. دلم نمیخواست تموم بشه. یه جورایی خیلی موضوعش آشنا بود، منظورم اینه واقعی بود و با بیان و تصویر سازی خیلی خوبتون حسابی به دلم نشست. در خلالش هم گریزی که به ادبیات و سینما داشت و هم اندرزهایی که از بعضی دیالوگها میشد گرفت پختگی کار رو نشون میداد.
ممنون
من | January 15, 2010 07:47 PM
سلام، منتظر نمایشنامت بودم و کلی خوشحال شدم خوندمش، اگه اشتباه نکنم قسمتهاییشو قبلاً گذاشته بودی (پارسال؟؟)اون موقع که خیلی به نظرم عالی بود، الانم همینطور .امروز که عطش داشتم زود تمومش کنم، برسم باز هم می خونم و نظرمو میگم.
fiddler | January 15, 2010 10:08 PM
همیشه منتظر ادامه این داستان بودم...خیلی واقعی و زیبا بود...
Nazanin | January 16, 2010 08:36 AM
بی صبرانه منتظره بقیشم!!!!
کیمیا | January 16, 2010 04:15 PM
عالي بود .ولي حس ميكنم بدل عطا برديا بود
Anonymous | January 17, 2010 12:22 AM
آقا ادامه اش نده؛ تا همین جا کامله
یهودا | January 17, 2010 03:20 AM
aali bood.
eli | January 17, 2010 07:42 AM
کي اجرا ميشه؟همينجوري که مارو برد به سالهاي دور و اشک حلقه زده دور چشامون
ساقي | January 17, 2010 08:09 AM
پس شما هم به فاصله گرفتن از متن اعتقاد دارید
فلاوین | January 17, 2010 12:30 PM
قشنگ بود نمايشنامه ات و قوي.
بعد اينكه از شخصيت بابك خوشم نيومد چندان. اصولا آدماي ضعيفي كه اولين راه حلي رو كه به مغزشون مي رسه بهترين مي دونن هيچوقت برام جذاب نبودند.
برديا به نظرم يه كم داناي كل اومد.
در مورد شخصيت پريسا و كتي و اصولا اغلب دخترها، معتقدم كه اگه دختري مردي رو نخواد _ واقعا نخواد _ بهش ميگه نه!
به نظرم عشق بيشتر از اينكه براي وصال باشه براي رشده. آدم عاشق آگاهانه و حتي ناآگاهانه رشد مي كنه واينه كه عشق يه موهبت الهي به حساب مياد.
در كل ديالوگ ها قوي و گيرا بودن. مرسي ما رو شريك كردي تو خوندنشون!
Anonymous | January 17, 2010 05:33 PM
خوب بود.. غمگین شدم و عمیقا فکرم درگیر شد.
احساس می کنم این روزا این جور روابط و اتفاقات همه گیر شده
در هر صورت
براتون آرزوی موفقیت دارم
sama | January 17, 2010 07:16 PM
ديروز نصفش رو خوندم كه ببينم چقدر درگيرم ميكنه.ديشب همش به قصه ات فكر ميكردم.اين يعني اينكه داستان خوب دراومده.
بيتا | January 18, 2010 08:52 AM
به نظر من خيلي خيلي واقعي بود. من وسط حرف هاي برديا و پريسا مجبور شدم نمايشنامه رو نصفه بذارم و دلم موند پيششون بدجور. گرچه حدس مي زدم كه چه تصميمي بگيرند. خيلي خوب بود خيلي حس هاش اشنا و ملموس بود. (فكركنم بايد بگم كه خيلي حس ها رو اشنا و ملموس درآوردي) فقط يك چيزي مي خواستم بگم قسمت دوست داشتن شوهر خواهر به نظر من سطحي بود. خيلي خوب بود خسته نباشي. خيلي از خوندنش لذت بردم و گريه كردم هم!
سولانژ | January 18, 2010 09:00 AM
در كل ميشه
گفت قشنگ و روان بود و كشش داشت .
اما من خودم شخصا وسطاي داستان موتجه عشق نيلوفر به بابك شدم و وقتي خودش اعتراف كرد خيلي شوكه نشدم.
بعدم در كل داستاش يه موضوع خيلي زيادي تو جامعه اس .
البته اجراي خوب يه نمايشنامه هم در قشنگي و جذابيتش خيلي تاثير داره.
nc | January 18, 2010 12:18 PM
اون نظري كه با"قشنگ بود نمايشنامه ات و قوي.
" شروع شده مال منه. يادم رفت اسمم و تايپ كنم
دريا | January 18, 2010 08:38 PM
آدما(همه ي آدمها،استثنائي ام نداره)بعضي اوقات وقتي تو زندگي يه نوع بدبختي يا مصيبت يا هرچيزي كه فكرشو ميكردن يا نميكردن يا هرچيزي كه بشه بهش گفت خوب نيست، سرشون هوار ميشه انقدر تو خودشون همش ميزنن كه ديگه معلوم نيست چي بوده،خيال هضم كردن دارن اما غافل از اينكه يه چيزي كه رفته تو خونت،چسبيده به پوست تنت و ... ديگه با اين كارها درست بشو نيست. انقد هست كه حواس واست نذاره و باعث شه سر خودتو شيره بمالي بعد شروع كني به انكار بعد كه نتونستي از دستش فرار كني بريزي تو اطرافت بريزي هرجا كه دوست داري. بريزيش تو يه داستان كه به جاي اينكه خودتو آزار بده شخصيتهاي داستان و داغون كنه انقدر داغون كنه كه تو فك كني همه ي اينا يه داستان بود كه انقدر غرق خوندنش شدي و انقدر تحت تاثيرش قرار گرفتي كه فك ميكني انگار همه ي اين اتفاقات واسه خودت افتاده و هنوز غافلي و نمي خواي درك كني كه بابا! اين منم! خود خود نامردم كه اگه به خودم رحم نكردم حداقل نيومدم به بقيه رحم كنم. و هنوز ردپايت را با دستان خودت مدفون كردي و عين يه آدم گيجي كه تازه به خودش اومده داري دنبال همون ردپاي قديمي مي گردي و از خودت مي پرسي پس چي شد؟ و اينجاست كه دلت به حال خودت مي سوزد م هنوز نمي داني چرا؟ و هنوز نمي داني زندگي چگونه پيش ميرود. و هنوز نمي دوني كه اختيار چيست؟ انگار همه ي اينها برنامه ريزي شده باشد و تو فقط جابه جا مي شوي هر چه كه باشي و هرچه كه هستي مي بيني كه مجبوري. هنوز سخت است فهميدن و ما به زور آن را در ذهن ناشناخته ي خود ترجمه مي كنيم و خوشحاليم از اين غفلت بي پايان. و روح ما از ما گريخت و مرگش را باور نكرده ايم. مي دوني! دست خود آدم نيست يه سري چيزا يهو ميشه و تو يهو مجبوري باورش كني و يهو مي بيني كه نمي توني و يهو همه چيز خيلي راحت تموم ميشه،منم يهو اينا اومد تو مخم. و فقط اي كاش زندگي اينگونه نبود و اي كاش نمي فهميديم كه چه مي كنيم اي كاش انقدر پيچيده نبوديم ... اي كاش ها همان سقوط نهايي ماست.
نظر دادم | January 19, 2010 01:18 PM
حالا ميخوام از يه ديد ديگه به موضوع نگاه كنم، همه چيز به نوعي دست ماست كه يا مي تونيم انقد پيچيدش كنيم كه از درك اون عاجز بمونيم يا انقد ساده كه با يه چشم بهم زدن به خودمون بقبولونيمش. آره! واقعا با اين تكتم موافقم كه خواسته يا ناخواسته ما درگير خودمان هستيم و هرچه كنيم و هرچه بنويسيم جلوه اي از ماست اين منحصر به شما نيست و همان قضيه ي خودآْزاري دروني و .. .شايد مني كه الآن اينجا نشستم و اوني كه الآن خودشم نمي دونه كجاست هميدگرو خيلي دوست داشتيم شايدم يه روزي بوده كه ما هيچكيو دوست نداشتيم و شايد اين دنيا را همين وابستگي هاي كوچك ديديم و نخواستيم باور كنيم. هميشه دنبال چيزي بوديم كه با آن استتار كنيم،از اينكه براي خود تكيه گاهي تراشيديم كه انگار قالب ماست خيلي خوشحال بوديم،فكر مي كرديم كه زندگي هرچند كوچك با ما بزرگ مي شود و ما از حقيقت ها جلو مي زنيم و نمي دانستيم كه او را تعقيب مي كنيم ،فكر مي كرديم داريم مسير خودمونو ميريم اما شديدا حقيقت رو دنبال كرديم كه نهايتا بپيچد و ما به سنگ بخوريم و دوباره از اول ... خيلي دوست دارم بگم،انقد بگم كه نفهمم چي شد... اما فعلا اعصاب سالمي ندارم. با خوندن اين نمايش نامه ام دوباره برگشتم سر همون تفكرات نه چندان مزخرفم و حالا مجبورم با اونا كلنجار برم و نهايتا كم بيارم. مرسي
نظر دادم | January 19, 2010 01:27 PM
در کل خوب بود!!
اما یه چیزو تعجب کردم اونم شخصیت نیلوفر بود که انقدر سطحی و کلیشه ای بیان شده بود
جالبه شما که انقدر روزانه با همسن و سالای نیلوفرسروکاردارین به نظرمی رسه باید شناخت بهتری ازشون داشته باشین نه اینطوری...اصن دختره آنورمال می زد
اما به غیر از اون بقیش خوب بود و خوندنی...من که لذت بردم
موفق باشین
Ms.autumn | January 19, 2010 04:51 PM
Vay fe'lan ta akhare sahneye 4 ro khoondam nemitoonestam vel konam, vali mote'assefane bayad beram...!
Ta injash ke kheiiili ghashange!
Anonymous | January 20, 2010 03:50 PM
جالب بود! به کارت ادامه بده. در ضمن قبل از چاپ بده چند تا از نزدیکان بخونن چون یک سری اشتباهت املأیی و دستوری داره، و در پردهٔ ۶ "بردیا: البته قضیه واقعن به اون سادگیای هم كه تعریف كردم نبود... " فکر میکنم به جای بردیا باید بابک باشه که این حرفها بزنه.
موفق باشید
منو
Manu | January 20, 2010 04:55 PM
برکناری رییس موسسه جنگلها و مراتع در پی ممانعت از بخشنامه دولتی برای اعزام کارمندان به راهپیمایی 9 دی
http://massroor.blogspot.com/
.
راوی | January 20, 2010 08:13 PM
خدا ما رو برای هم نمی خواست
فقط می خواست همو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ی ما مالِ ما نیست
فقط خواست نیمه مون و دیده باشیم
تمومه لحظه های این تبِ تلخ
خدا از حسرتِ ما با خبر بود
خودش مارو برای هم نمی خواست
خودت دیدی دعامون بی اثر بود
چه سختِ مالِ هم باشیم و بی هم
می بینم میری و می بینی میرم
تو وقتی هستی امّا دوری از من
نه میشه زنده باشم نه بمیرم
نمی گم دلخور از تقدیرم امّا
تو می دونی چقدر دلگیرِه این عشق
فقط چون دیر باید می رسیدیم
داره رو دستِ ما می میره این عشق
افشين يداللهي
Anonymous | January 20, 2010 11:19 PM
جناب مسرور .
ملت دارن نظر میدن درباره ی نمایشنامه ی این بابا
شما از برکناری ریسس موسسه جنگلداری میگی
بابا تو چقدر پرتی از قضیه مگه؟
تکتم سنایی | January 21, 2010 12:30 AM
برام عجیبه که چرا به نظر من اینقد کار معمولی ای اومد این کار.شاید من نفهمیدمش.
من | January 21, 2010 01:13 PM
سلام عطا جان
فکر میکنم ان نمایشنامه را تا اینجا که رسیده طی 4 مرحله خوندم . در واقع حدودا نیمه اون را سه بار خوندم . ولی هیچ وقت نشد نظرم را بهت بگم . متن روانه و کشش خوبی داره . غیر از شخصیت نیلوفر با بقیه میشه خوب کنار اومد و درکشون کرد . شاید به خاطر اینکه میشه توی ذهن از هر کدوم از اونا یک مابه ازای خارجی فرض کرد . منظورم اینه که پیکر تراشی اونا خوبه و واقعی هستن . مهم این نیست که اونا وجوهی از شخصیت تو یا نزدیکانت را توصیف میکنن . یا اصلا خود تو یا آدم به خصوصی هستن ؛ چون اگر غیر از این بود عجیب بود . هر هنرمندی در اثرش قسمتی از خودش را پی ریزی میکنه .مهم اینه که خواننده میتونه به واسطه واقعی در آمدن آنها ، با آنها هم ذات پنداری کنه و مشابه آنها را در کنار خودش پیدا کنه . به خصوص آدمهایی که مثل تو دغدغه روابط انسانی را دارن . آوردن قسمتهایی از نمایشنامه های دیگه ، اشعار و حرفهای آدمهای معروف هم به روند قصه کمک کرده . چون همه ما آدمها در حرفهامون از این قبیل عبارات استفاده میکنیم . هر چی بیشتر درگیر ادبیات و نمایش و موسیقی باشیم ، بیشتر . کم هستند آدمهایی که تمام تاثیر گذاری شان روی دیگران زاییده تفکرات و کلمات خودشون باشه . چون بشر ذاتا تاثیر پذیره . فقط تنها چیزی که به نظرم کمی خوب درنیامده ، نیلوفره . که البته این هم نظر شخصی من هست .و قطعا تو به عنوان نویسنده هدفی از پرداختن به اون داشتی .به هر حال از خواندن کار ت بی نهایت خوشحالم و امیدوارم در تمام مراحل کاری و زندگیت موفق باشی
maryam haghi | January 21, 2010 01:16 PM
سلام بر عطا خان گل.3شنبه با خودم گفتم گور باباي كنكور بهترين موقعيته كه چند ساعتي رو بذارم براي نمايش نامت.خيلي قشنگ و تاثيرگذار بود.مخصوصا اخرش نميدونم چند دفعه جمله اخر برديا رو خوندم خيلي درگيرم كرد كلن اگه اين ديوسا گير ندن (كه ميدن)اجراش فوق العاده ميشه. يه ايراد كوچيكش اين بود كه شخصيت هاي نمايش خيلي سطح بالا بودن (مثل خودت) همه كتاب هاي فلسفي ميخوندن و فيلم هاي خفن ميديدن.شايدم اشكال از ماست چون الان تو اطرافمون اين ادما خيلي كمن فكر ميكنيم كه چقدر عجيبه كه اين ادما هم وجود دارن.براي نيلوفر كم وقت گذاشتي بيچاره گناه داشت شايد چون نمايش نامه درموردش نبود.ولي فكر كنم تو بين عشق هاي نمايش عشق نيلوفر از همه پاكتره چون عشق به كسيه كه ميدوني بهش نميرسي.اخه راستشو بخواي يه جورايي باهاش همدردي ميكونم البته نه اون جوريا شايدم يه روز اين دردم برطرف بشه. شايد دفعه بعد
siji | January 21, 2010 03:27 PM
خیلی پیش از این گفته بودی که فید وبلاگم را می خواهی که نداشتم. حالا ماههاست که دارم؛ یادم نبود خبر کنم. شاید هنوز خواسته باشی.
هری هالر | January 21, 2010 04:40 PM
سلام
من تخصص خاصی در این جور زمینه ها ندرم وبه جز چندتا نمایشنامه که خوندم وبعضی هاشونم روی صحنه دیدم دیگه هیچی...قشنکگ بود .وقلم خوبی دارید..اما یه سوال واقعا به دوست داشتن وعشق زمینی اعتقاد دارید ایا همه ی اونایی که این جا نظر دادند اعتقاد دارن؟؟؟...
به نظر من عشق وجود نداره .به نظر من یه عده نشستن وبه مجموعه ی عادت های ادمیزاد ووظایف شاید دوست داشتنی لقب عشق رو دادن...منی که به این چیزا اعتقاد نداشتم یه بار داشتم گرفتارش می شدم خیلی سخت بود وشاید دردناک اماباهاش مبارزه کردم اونقدر جنگیدم که بعد از 2سال بالاخره تونستم هضمش کنم
حال میگم عشق رو خود ما به وجود میاریمشون پس خودمون هم می تونیم از بینشون ببریم دلیلی نداره ادم بعداز گذشت این همه سال با به خاطر اوردنش اشک بریزه...
Ramila | January 21, 2010 11:20 PM
Alan ta akharesh khoondam! Kheili ghashang o sade o vagheyi bood, be nazaram ba entekhabe doroste bazigaranesh mitoone foghol'ade bashe...
Faghat noghte za'fe koochiki dar goft o goo ha dasht, shakhsiat haro vaght nadashtim beshnassim, bejoz babak ke khodesh o ehsasatesho kamelan moarefi mikone; Yani ziyad farghi beyne shakhsiat e parissa ba farzane hes nemishe... ba'zi chiza ham ta akhare makhfi mimoone vasse adam, messe dalile joda shodane parissa o bardya, ke albate shayad hadafetoon boode ke yekam dalayel ro kamel moarefi nakonin.
Harchie ke kheili ghashang bood...!!
Hala gharare be ejra dar biyad ya na? Koja?
Anonymous | January 23, 2010 03:33 AM
سلام
خيلي وقت بود منتظر ادامه اين نمايشنامه بودم...خيلي تاثربرانگيز و جالب بود فقط يه اشكالي كه به نظرم داشت مردونه بودنش بود...ولي ياد مصاحبه فروغ افتادم كه بهش مي گفتن شعراي شما زنانه است و اون جواب مي داد براي اينكه من زنم....
در كل خيلي لذت بردم خيلي خيلي به نظرم واقعي بود
Mina | January 23, 2010 02:45 PM
خيلي زيبا بود خيلي زياد ممنون دوست عزيز
paria | January 23, 2010 03:12 PM
سلام
خسته نباشید
اگر کارهای اشمیت را بخوانیم به پختگی بیشتری میرسیم .
میس شانزه لیزه
جزیره در کهکشان | January 23, 2010 11:19 PM
سلام دوباره ـ ببخشید مزاحم شدم درباره مالدیو سوال میکنم . هزینه سفر با تور برای دو نفر چند هست ؟ فکر میکنی اونجا چقدر خرج داشته باشه؟ممنون
(عطار زمان تیغ سخن تیزکن امشب ـ خواب موغولان دیدم و سرهای بریده)
محمد | January 24, 2010 07:09 PM
www.serlock.blogfa.com
من همون مالدیوی هستم !
محمد | January 24, 2010 07:17 PM
همه اش را خواندم، دقیق. دو ساعتی طول کشید با این ریتم خواندن من.
ممنون.
پایین | January 25, 2010 12:54 AM
سلام
یه نکته ای تو نمایشنامه تون هست واقعا حقیقته!
اینکه آدمایی که جدی نگاه میکنن جذب آدمایی میشن که راحتن و همه چیزو با شوخی و خنده برگزار میکنن
مثلا من همیشه فکر می کردم من چطور از آدمی خوشم میاد که نه فقط راحت که دیگه حتی مزخرفه!!!
یعنی اولش به نظرم جالب میاد و بعد که میشناسمش میبینم اصلا قابل تحمل نیست
البته گاهی وقت ها نه همیشه!
این نکته خیلی برام جالب بود
یه چیز دیگه! آره حرف زدن راحته پای عمل که میرسه آدم میبینه رو چیزهایی که مدت ها بهشون شعار داده پا میذاره
من همیشه فکر می کنم برای اینه که تا چیزی تجربه نشی نمیشه گفت جز عقیده آدمه آدم باید اول تجربه کنه باید بفهمه بعد بگه من این طور فکر می کنم
این طور تفکری از اعماق وجود آدم میاد با همه ی گوشت و پوست آدم لمس شده و بعد جزی از تفکر و عقیده شده
دیگه شعار نیست واقعیته!
یه چیز دیگه هم هست!! روانشناسا غلط می کنن حرف جایگزین میزنن!!!!
میدونید؟ همیشه آدما وقتی دنبال جایگزین میگردن اشتباه میکنن چون به اولین کسی رو که میاد جایگزین می کنن بی فکر بی دلیل و منطق
بعدشم پشیمون میشن پس تنها بمونن بهتره
یه چیزی هم آدمو قانع نمی کنه دلیل این پریسا برای رفتن و جا گذاشتن بردیا اصلا مشخص نیست
البته این مهم نیست
ولی خیال می کنم این بردیا بعد این همه مدت بعد تنها گذاشتن دیگه نباید بهش محل بذاره
تازه غیر ممکن آدم بعده یه مدت که یکی تنهاش گذاشته بی تفاوت نشه
البته من باشم همون اول بیزار میشما!!!!
ولی خوب نهایتن با گذشت زمان اون آدم از یاد میره اگه برگرده هم دیگه ارزش گذشته رو نداره
ولی خوب اگه این جوری میشد که دیگه نمایشنامه هه بی معنی میشد!!
قاصدک | January 25, 2010 02:00 PM
عشق اول بسان حادثه است
عشق دوم همان فاجعه است
عشق هميشه در مراجعه است
سلام آقای صادقی
بلاخره نمايشنامتونو خوندم و چقدر لذت بردم مخصوصا از اسمی كه با ظرافت براش انتخاب كرديد شخصيت هاهم خوب پرداخته شده بودن و بر خلاف دوستانی كه از شخصيت نيلوفر انتقاد كردن به نظر من به عنوان كسی كه همسن نيلوفر هستم اصلا شخصيتش دور از واقعيت نبود
ماجرای نمايش هم ساده و تكراری بود و خب هنر همينه ساده ترين واقعيات رو به زيباترين شكل توصيف می كنه به طوری كه بيشترين تاثير رو رو ذهن آدم می گذاره و در آخر به نظر من اگه ليلی و مجنون هم به هم می رسيدن ديگه ليلی ومجنون نمی شدن فكر می كنم به اين خاطر كه هميشه خيال آدما زيباتر از واقعيتشون از آب درمياد
نيلوفر | January 25, 2010 11:49 PM
واقعا" که
یکی از هزینه ی سفر می پرسه اون یکی اخراج یکی دیگه رو میگه
...
تکتم سنایی | January 26, 2010 02:39 AM
درگیر کننده بود و چقدر نزدیک و قابل لمس
نسترن | January 27, 2010 09:22 AM
من زیاد از تئاتر سر در نمی آورد.
من شیوه روایت داستان را دوست داشتم .جدا از اینکه واقعن قابل اجر باشدیا نه . به نظر من بیشتر یه فیلم نامه است.نخند بهم.
.
به نظرم مشکل اش اینه که همه ی شخصیت ها مثل هم حرف می زنند لحن خاص خودشان را ندارند .لابد در اجرا درست شدنی ئه
یه جمله هایی هست که متن را نجات می ده.یعنی خواندم گفتم دم ات گرم
یه جاهایی پنداری دارند برای آگاهی دادن به تماشاچی ها حرف می زنند نه برای دل خودشان.
خوب بود ..
غزل | January 29, 2010 07:18 PM
حس جالبی بهم دست داد به خصوص فکر کردن راجع به شخصیت سابینایی که یه جور سطحی نگری ادمارو نسبت به طرف مقابلشون نشون میده
Anonymous | January 30, 2010 07:45 PM
استاد ارادتمنديم
shahrzad | January 31, 2010 11:25 AM
حکايت سيب
تو به من خنديدي و نمي دانستي من
به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان ازپي من تند دويد
سيب را دست تو ديد ،
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا
باغچه كوچك ما سيب نداشت
سالها پيش يه شعري از حميد مصدق خوندم به نام سيب ،شعري كه حكايت غريبي بود از ناكامي عاشق
و بي وفايي معشوق. تو تمام اين سالها هر وقت دوباره اين شعرو مي خوندم به خودم مي گفتم كاش مي شد
حرفاي اين معشوق بي وفاي رفته رو هم شنيد، هميشه فكر ميكردم اين شعر يه جورايي تموم نشده، تا
اينكه يه روز يه جا يه چيزي خوندم از زبون معشوق بي وفاي ترك يار كرده.
يه نفس عميق كشيدم انگار يه حس مزاحم چند ساله از تو وجودم آزاد شد، احساس سبكي كردم ،
احساس كردم اون سيب بيهوده دزديده نشده بود ،احساس كردم اون معشوق جايي نرفته بود و يه گوشه
همين شعر ،يه جايي همين نزديكي ها قايم شده بود تا يه روزي بيرون بياد و به اين باور ما كه اون بي وفا بوده
و رفته دهن كجي كنه
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم تو
به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و تو نميدانستي كه باغبان همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت بروم
چون كه نمي خواست به خاطر سپرد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض نگاه تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چه مي شد اگر
باغچه كوچك ما سيب نداشت
Anonymous | January 31, 2010 06:35 PM
شخصیت بردیا خیلی خوب بود... قشنگ تر از همه توصیفش کرده بودی
فضای خوبی هم داشت کل نمایش نامه
فقط احساس می کنم باید روی پریسا کار کنی... نباید اینجوری باشه
انگار پریسا یه پارادکوسه... نمیدونم!! در کل خوب بود خیلی
پارمیدا | February 1, 2010 06:55 PM
من فمنیست نیستم اما فکر می کنم که یه مقداری زن ها توی نمایشنامه شما مفصر بودن.
کاش می شد وفتی هم که میره روی صحنه هم دیدش
ترمه | February 2, 2010 12:59 AM
khob bode,benazar mirese kheyly chizash baraye zendegeye khodettone ke mikhayn faramoshesh konid
باران | February 2, 2010 02:39 PM
baraye bare chandom namayesh name ton ro khondam,omidvaram zodtar be namayesh dar biyad. ama darbareye baznevisish age az shakhse digeye komak begired,age khodeton in kar ro anjam bedid taghire mosbaty nemikone chon ehsasatete shakhsiton mane mishe ke eshkalatesho befahmid hata age modaty az fazaye neveshtaton dor bashid chon be nazar mirese khodeton dar alame vagheyat daskhosh ehsasaty mesle bardiya hastid. ba arezoye moafagheyat baraye shoma.
باران | February 2, 2010 11:14 PM
be dele adam mishine chon vagheE o ghabele lam3!khaste nabashid:)
elham | February 3, 2010 06:21 PM
saalm.ba inke man dos dashtam vali namayeshname zaeefi bod. ya behtarin taarif inke ye namyeshname weblogie khob bod.chon adam dar ye sathi az hesan va ro khieli .albate atta jan ma shoma ro bishtar az in ghabol darim.tanbal ye baznevisi bokon ja bioft enamyeshnamat.hiefe! ye kamam az in ghame 30 chand salegi beya biron!e!!marde gonde!
tabal | February 5, 2010 02:28 AM
aghaye sadeghi; ba ejazatoon man to weblogam doostamo be khundane namayeshnameye shoma davat kardam:)
mersi
Behnaz | February 6, 2010 01:47 PM
سلام
من کلا عادت دارم یک ماه بعد از این که متنی نوشته شد کامنت بذارم!
اصلا اهل تئاتر نیستم (یعنی دوست دارم که باشم اما از اون جایی که اصفهان زندگی می کنم هیچ وقت نتونستم به تماشای یک تئاتر خوب برم)
بنا بر این نمی تونم فنی نظر بدم. اما متوجه شدم که در بیش تر نمایشنامه افراد فقط نشستند و صحبت می کنند. هیچ حرکتی دیده نمیشه و این شاید مخاطب رو خسته کنه.
و یک نکته راجع به افکاری که با نوشتن نمایشنامه قصد بیانشون رو دارین: شما آدم ها رو به 2 دسته تقسیم کردین(یا حداقل من این طور فکر می کنم) کسانی که سطحی به زندگی نگاه می کنند و از زندگی لذت می برنند و کسانی که به اصطلاح روشنفکرن. اما فکر نمی کنم این تقسیم بندی درست باشه چون دسته ی دیگه ای هم هستن که هم خیلی از زندگی لذت میبرند (خیلی خیلی بیش تر از دسته ی اول ;از ذره ذره زندگیشون) و هم سطحی نگر نیستن. من ترجیح می دم جزء دسته سوم باشم.
روزگار به کامتون
Niloo | February 6, 2010 02:47 PM
بابک کجا رفت؟
لیلا | February 7, 2010 10:15 AM
salaam
khubin
midonin khili baram hayajan angiz bud va vagheie man kamelan ehsase bardiya ro dark mikardam chon ayne in ghaziye baray man etefagh oftade ehsasam in bud ke bar asase vagheiyat neveshtin be nazare man bayad dar khosose ehasae parisa bishtar sohbat mikardin...
fateme | February 7, 2010 12:47 PM
خیلی عالی بود و منو برای اولین بار به این وا داشت که بعد از چند ماه به این فکر کنم که اگه هوای همو بکنیم.اگه همو تو شرایطی که نباید ببینیم چی کار کنم ...
terme | February 8, 2010 02:38 AM
قشنگ بود...و خیلی ملموس.انگار داشتی مستند نگاه می کردی...غمناک هم بود
چقدر شما مردها غ.ق.پیش بینی هستین...
jalal | February 8, 2010 10:37 AM
Salam,
Mshab kheili dlm gerefte bud goftam y sari bznm b net,
Dlm kheili az da3 eshgham gerefte bud,
Y meil besh zadam ke betamumim. . .
S ha ham ke ghate. . .
Ddam tu favouritsam adre3 veblogetuno daram. . .
Eshghe khundan daram!!(alb@e dars ro ba3ash y tabsare mizaram hamishe!;D)
B ghole moalem zabane ghaDmam “extra orDnery ” bud!!!
Y jur hoshdar!!!!!
Nm2nm shi bgm:,-(
sargashte | February 9, 2010 07:59 PM
قشنگ بود
به عنوان یک خواننده می گم که آدمو جذب می کنه که تا آخرش بخونه
آیدا | February 15, 2010 08:26 PM
خیلی ممنون که اجازه دادید بخونیمش. جذاب بود و به اندازه کافی کشش داشت.فقط کمی گل درشت بود. همه چیز رو توضیح داده بودید و جایی برای حدس زدن خواننده باقی نمونده بود.ئ
زهرا | February 18, 2010 02:22 PM
همه جاشو دوست داشتم به غیر از حرف هایی که بین پریسا و بردیا رد وبدل شد.یعنی به نظرم طبیعی نبود مخصوصا یه سری جملاتی که عینا توی مکالمه ی پریسا و فرزانه بیان شده بود مثل اینکه بردا گفت من جاهایی که احتمال می دادم تو باشی نمیومدمو... کلافکر می کنم دو عاشق اینقدر نمی تونن همدیگه رو پیش بینی کنن که دلیل کار اون یکی رو از قبل برای دوستشون توضیح بدن.بهتره بگم هیچ وقت از احساس کامل طرف مقابل مطمئن نیستن.بر خلاف نظرات دیگران به نظرم شخصیت نیلوفر و جوی که به حرفاش می ده با توجه به سنش ملموسه برام.نا پختگیه حرفاش در عین با معلومات بودن محسوسه.و در اخر باید بگم از خوندن کل داستان لذت بردم به غیر از اخرش یعنی از لحظه دیدار پریسا و بردیا.ببینید این اتفاق قبلا تو فیلم سینما پارادیزو افتاده چرا به یک اتفاق دیگری به غیر از دیدار این دو فکر نکنیم؟
نگین | February 24, 2010 01:59 AM
Fantastic!
Especially, b/c I m gonna to be one of the characters!!! :(
Albeit, I hope I would change it. :)
Again many many thanks!
It z so nice to hear a story so similar to your life!
Amir | March 4, 2010 04:27 AM
salam.merc az inke ejade dadin mokhatabatun be khunanaesh.ghese vaghei miamad.in ruza adam mitunein ghesaro lams kone .,be tamam maena ghese bar bad raftane ye zendegiro mitunesti tush hes koni.delam vase bardia sukht.sakht bud mogheiatesh.az inke adame morede alaghash dast tu daste yeki dgast hesesh enjezare.valiiiiiiiiii tamame in adama ye taraf hese niloufar ye taraf.miduni chera?eshghe ye tarafe faghat soghut miare.v bad tarinesh vase niloufar etefagh oftade taraf khodesh nemidune:( man man hese niloufaro ba tak take selulaie badanam dark mikonam.farghe bardia v niloufar ineke bardia lezato haze ba eshghesh budano ye bar lams karde vali niloufar hichhhhhhhhhhh vaght nemitune in lezato bebare.in has ke delet vase yeki betape,negarane salamatish bahsi,moshtaghe didaresh bashi v 1000000 hese dge.be nazaram age bekhahid in namayeshnamaro kar konid bazigare niloufar khili bayad ghavi bashe.man khili harf zadam.so osrry
faeghe jebeli | March 15, 2010 02:48 PM
سلام
ایول! بالاخره اینو کاملشو گذاشتی!!
ادامش هم مثل اولش عالی بود.
ولی یه کم از اسم کتاب ها و فیلم ها که توش گنجونده شده اگه کم کنی شاید بهتر باشه.
آخه واقعا این حس رو به آدم القا میکنه که نویسنده یه تعدادی حرف خوب و کار خوب بلده که میخواد "نقل قول" کنه. البته حتما تو بهتر میدونی ولی تا اونجایی که از دور میتونم قضاوت کنم فکر نکنم نمایش نامه کارش اینجوری معرفی کتاب یا کتابخونی محض باشه. یعنی منظورم اینه که اگه با اون مفاهیم که تو این فیلم ها و کتاب ها خوندی خیلی حال میکنی(منم خیلی حال میکنم) یه جور دیگه به صورت تلویحی تو نمایش نامه بگنجونشون یا حتی یه نمایش نامه دیگه بنویس واسشون. فک کنم قطار کردن اسمشون پشت سر هم یه جوری بود. ولی از ما بقی باورت نمیشه چقدر لذت بردم. میدونی که خیلی کتاب خون نیستم. ولی این بعد از دارالمجانین جمال زاده تنها کتابی بود که منو نشوند جلو کامپیوتر تا از اول تا آخرشو پشت سر هم بخونم.
موفق باشی
عیدتم مبارک
مجید | March 20, 2010 02:11 AM
واقعا ممونم. عالي بود. با اجازت لينكيدمش
ويدا | March 26, 2010 05:26 PM
جذاب بود . ولي قوي نه
شخصيت ها كليشه اي بودند و تا حدي افراطي و غير قابل لمس.
prs | April 6, 2010 11:25 PM