اما من با تو تنهام
(1)
استیسی: اون مریضه و توهم داره و تو مدام بهخاطر من و رابطهی گذشتهمون، اونو آزار میدی.
هاوس: سوالها طوری طراحی شده بود که فعالیت بخش احساسی مغزش رو بررسی کنیم.
استیسی: هر جور میخوای با کلمات بازی کن اما تو داشتی اعصابش رو به هم میریختی.
هاوس: اعصابخوردکردن پزشکی. این بود کاری که داشتم میکردم.
استیسی: بعد هم مث یه دختربچهی دوازده ساله اومدی و بالاپشتبوم قایم شدی ... مثل همیشه.
هاوس: پنج ساله که این بالا نیومده بودم. از همون موقع که رابطهمون تموم شد [لحظاتی به سکوت میگذرد.] نمیدونم چهشه؟ نه آلزایمره، نه تورم مغزی. نه به عوامل محیطی مربوطه، نه به سیستم ایمنی بدن خودش ...
استیسی: تا حالا ندیده بودم که تو وضعیتی قرار بگیری که نفهمی مشکل از چیه.
هاوس: من هنوز تسلیم نشدم.
استیسی: حالا باید چیکار کنیم؟
هاوس: منتظر میمونیم یه چیزی تغییر کنه. یکی از بزرگترین تراژدیهای بشر اینه که همیشه یه چیز تغییر میکنه.
(2)
استیسی: من با دوستای قدیممون قطع ارتباط نکردم.
هاوس: آره نکردی، اما به هیچکدومشون نگفتی که اینجایی ... چرا نباید به قدیمیترین دوستات بگی که مارک رو آوردی این بیمارستان و داری سعی کنی زندگیش رو نجات بدی؟
استیسی: بذارش به این حساب که سرم خیلی شلوغ بوده.
هاوس: میدونی، دوستای قدیمی من بهم میگن که مراقب باشم، مث اینکه فکر میکنن من هنوز نتونستم تو رو فراموش کنم و ممکنه این وقتگذروندن با تو برام خطرناک باشه. داشتم فکر میکردم دوستای تو هم ممکنه چنین نگرانیهایی داشته باشن. به همین خاطر بهشون نگفتی که اینجایی.
استیسی: حالا که چی؟ که هنوز عاشقت هستم؟ که شوهر در حال مرگم رو ول میکنم و با تو فرار میکنم مکزیک؟
هاوس: نه.
استیسی: ببین من ازت واقعن ممنونم بهخاطر کاری که برای ما میکنی، اما فکر میکنم بهتره توصیهی دوستات رو گوش کنی و دور از من بمونی.
(3)
استیسی: تو حالشو خوب کردی.
هاوس: خواهش میکنم.
استیسی: ممنون ... حق با تو بود.
هاوس: آره، گفته بودم تسلیم نمیشم.
استیسی: نه ... منظورم اینه که ... تو هنوز برام تموم نشدی. تو بیهمتا بودی. همیشه هم خواهی بود ... اما من نمیتونم با تو باشم.
هاوس: پس من مرد رویاهای تو هستم، اما تو یه نفر دیگه رو میخوای، که البته اون آدم هیچوقت نمیتونه مرد رویاهات باشه.
استیسی: چیزی که در موردت جالبه، اینه که همیشه فکر میکنی حق با توئه. چیزی هم که در موردت خستهکنندهس اینه که بیشتر وقتها هم درست فکر میکنی. تو فوقالعادهای، بامزهای، غافلگیرکنندهای، جذابی ... اما با تو من تنهام درحالی که با مارک جا برای منم هست.
House M.D، فصل اول، قسمت آخر
از همین سری:
دخترهای خوشگل نمیرن دانشکدهی پزشکی
اگه با من کار داشتن، بگو دارم دوش میگیرم!
بازنده همیشه بازنده است!
رنگ چشمهای من سبزه ...
منم دوسِت دارم کیز!
کارگردان و بازیگر
رهاکردن در سی ثانیه
هیچ چیز نمیتونه عوضش کنه ...
حقیقت والاتر از کلیسا است ...
سکوت خداوند
We’ll always have Paris
