در ستایش تصویر

December 12, 2009 12:32 AM

تماشای آدم‌ها و حس‌های‌شان همیشه برای من جذاب بوده است. آدم‌ها توی خیابان، توی یک کافه، سر کار، توی ماشین پشت ترافیک، آدم‌ها وقتی شادند، وقتی خسته‌اند، وقتی عصبانی‌اند، وقتی از نگاه‌شان می‌قهمی کسی را دوست دارند و ...

هنوز ده دقیقه بیش‌تر از شروع «در شهر سیلویا» نگذشته بود که حس کردم: احتمالن عاشقش می‌شوم و همین‌طور هم شد. فیلمی که داستان ندارد، کل قصه‌اش را می‌شود در یک خط تعریف کرد: مردی به شهری کوچک می‌آید تا دختری که شش سال پیش دیده، دوباره ببیند، اما او را پیدا نمی‌کند. کل دیالوگ‌هایش را می‌توان در نصف یک صفحه‌ی کاغذ نوشت و فیلمی که حتا نام هیچ‌کدام از شخصیت‌هایش را تا آخر نمی‌فهمیم.







اما «در شهر سیلویا» عالی است، بی‌نظیر است، مسحورکننده است، اصلن تو بگو خود سینما است. با تصویر جادویت می‌کند، پر از حس و رنگ و شعر است، پر از قاب‌هایی است که مدت‌ها می‌توانی تماشای‌شان کنی. پر از حس‌هایی است که می‌فهمی‌شان، که شاید یک زمانی حسش کرده‌باشی.

اگر دنبال قصه‌اید، اگر ضرب‌آهنگ تند می‌خواهید، اگر سینمای هالی‌وود شیفته‌تان کرده، «در شهر سیلویا» را نبینید که ناامیدتان می‌کند، اما اگر تماشای موهای رهاشده در باد به وجدتان می‌آورد، اگر گاهی وقت‌ها که دل‌تان تنگ می‌شود، شعر می‌خوانید و اگر از آن دسته آدم‌هایی هستید که دوست دارید توی یک کافه بنشینید، نوشیدنی‌تان را بخورید و سر فرصت بقیه را تماشا کنید، «در شهر سیلویا» احتمالن شما را هم عاشق می‌کند.