مقدمه‌ای برای کتاب جدیدم

October 31, 2009 12:40 AM

پیش از شما
به‌سان شما
بی‌شمارها
با تار عنکبوت
نوشتند روی باد
کین دولت خجسته‌ی جاوید زنده باد[1]

1ـ درست که این مقدمه‌ی یک کتاب ریاضی است، اما این بار می‌خواهم برای شما از تاریخ بگویم. راستش را بخواهید خود من تا چند سال قبل، خواندن تاریخ را کار بیهوده‌ای می‌دانستم و با خودم می‌گفتم: «خب! درست که یک اتفاق‌هایی افتاده، شاید خیلی هم مهم بوده، اما به هر حال مال زمان قدیم بوده. این‌که آن وقت‌ها چه خبر بوده تاثیری روی زندگی امروز ما ندارد، ما اگر هنر داریم، وضع فعلی خودمان را به‌تر کنیم.» اما اشتباه می‌کردم. این را وقتی شروع به خواندن تاریخ کردم، فهمیدم. آموزه‌های تاریخ بی‌نظیرند و به راستی که گذشته چراغ راه آینده است. بیایید به بهانه‌ی این مقدمه کمی تاریخ را با هم مرور کنیم.

2ـ سال چهل و دو و بعد از کشتار پانزدهم خرداد، شاه برای خاموش‌کردن حجم عظیم نارضایتی مردم به سرکوبی گسترده دست زد. مخالفینش را به‌شدت قلع و قمع کرد، عده‌ی زیادی را به زندان انداخت، آیت‌الله خمینی را تبعید کرد و اجازه‌ی فعالیت سیاسی مسالمت‌آمیز را از همه‌ی گروه‌های مخالف حکومت؛ مثل نهضت آزادی؛ گرفت و سران‌شان را محاکمه کرد. همان موقع مهندس بازرگان در آخرین دفاع خود در دادگاه گفته بود: «ما، آخرين كسانى هستيم كه از راه قانون اساسى به مبارزه سياسى برخاسته‏ايم. ما، از ریيس دادگاه انتظار داريم اين نكته را به بالاتری‌ها هم بگويد ... »[2]

3ـ ده سال بعد نیز خسرو گل‌سرخی، شاعر و از فعالان سیاسی چپ که در بهمن پنجاه و دو محاکمه و اعدام شد، در دادگاه گفته بود: «زندان‌هاي ايران پر است از جوانان و نوجوان‌هايي كه به اتهام انديشيدن و فكركردن و كتاب‌خواندن، توقيف و شكنجه و زنداني مي‌شوند. آقاي رييس دادگاه! همين دادگاه‌هاي شما آن‌ها را محكوم به زندان مي‌كند. آن‌ها وقتي كه به زندان مي‌روند و برمي‌گردند ديگر كتاب را كنار مي‌گذارند و مسلسل به دست مي‌گيرند. در ايران انسان را به خاطر داشتن فكر و انديشيدن محاكمه مي‌كنند ...

يك سازمان عريض و طويل تحت عنوان فرهنگ و هنر وجود دارد كه تنها يك بخش آن فعال است، و آن بخش سانسور است كه به نام اداره‌ی نگارش خوانده مي‌شود. هر كتابي قبل از انتشار به سانسور سپرده مي‌شود. در حالي كه در هيچ كجاي دنيا چنين رسمي نيست، و به اين گونه است كه فرهنگ موميايي شده در جامعه مستقر گرديده و كتاب و انديشه‌ی مترقي و پويا را با سانسور شديد خود خفه مي‌كند. ولي آيا با تمام اين اعمالي كه صورت مي‌گيرد، با تمام خفقان، مي‌توان جلوي انديشه را گرفت؟»

4ـ حتی در سال پنجاه و شش دیکتاتوری شاه پابرجا و ابدی به‌نظر می‌رسید. میلیاردها دلار پول صادرات نفت، داشتن بزرگ‌ترین ارتش خاورمیانه و دستگاه امنیتی مخوفی مانند ساواک و حمایت قدرت‌های خارجی از شاه، حکومت وی را به‌ظاهر به یکی از باثبات‌ترین رژیم‌ها تبدیل کرده بود. شاه که در راس ماشینی چنین عظیم قرار داشت، به همه حق می‌داد تا ستایشگر او باشند. ارتش روز را به نامش آغاز کند، افتتاح هر حمام و جاده باریکه‌ای به نام او باشد. تصاویر او در همه جا دیده شود. در روزهای جشن رژیم، روزنامه‌ها پر از تملق‌های باورنکردنی از او باشد، اخبار رادیو تلویزیون و صفحه‌ی اول و تیتر بزرگ روزنامه‌ها هر روز به او اختصاص یابد و سخنانش را پس از چندین مرتبه پخش از رادیو و تلویزیون بر لوحه‌های طلا بنویسند.

شاعران در مدحش ترانه بسرایند، ترانه‌سرایان مقام او را به نبوت نزدیک کنند. نماینده‌ی کمپانی آمریکایی سازنده‌ی کامپیوترهای «اَپِل» که نتوانسته بود رقیب خود «آی.بی.اِم» را در گرفتن کار پرسود نمایندگی در ایران شکست دهد، در گزارشی اعلام داشت که «بیست درصد وقت، انرژی و سرمایه‌ی ایرانیان صرف تملق شاه می‌شود!» هرکدام از وزارت‌خانه‌ها در حال تهیه فیلم‌ها، کتاب‌ها و جزوه‌هایی بودند که تنها و تنها تملق و بزرگ‌نمایی شاه در آن‌ها چاپ شده بود. این، به جز تدارک وسیعی بود که توسط فرهنگ و هنر، وزارت اطلاعات، تلویزیون و ... واحدهای تبلیغاتی رژیم، دیده می‌شد.

یک سفیر اروپایی گزارش ماموریتش را چنین آغاز کرده بود: «در تهران مصاحبت با مردان و زنان خوش‌صحبت و متمدن، کاری خوب، خانه‌ای مجلل، همه نوع وسایل تفریح و زندگی راحت وجود دارد، اما این‌ها از زجر تعظیم به یک مجنون کم‌شعور که خود را نابغه می‌پندارد، نمی‌کاهد.» اما هر روز ده‌ها تن از بزرگان حکومت و اقتصاد کشورهای اروپایی، آسیایی و آمریکایی، در فهرست انتظار ملاقات با همین مجنون بودند. همه می‌بایست در ابتدای قالیچه‌ای که در وسط اتاق کار او افتاده بود، تعظیم کنند و به‌انتظار آن‌که اجازه‌ی نشستن بدهد، بمانند. پشت در، رییس تشریفات، از یک ربع پیش، آن‌ها را که می‌بایست «شرف‌یاب» شوند تعلیم می‌داد که جملات خود را با «اعلی‌حضرتا» شروع کنند، تنها به سوالات جواب بدهند، چیزی نپرسند و ... [3]


5ـ اما در سال پنجاه و هفت و درعرض فقط یک‌صد روز، تظاهرات باعث سقوط نظام شاهنشاهی در ایران شد. میلیون‌ها نفر از مردم بر ترس‌شان غلبه کردند و به خیابان‌ها آمدند. اعتصابات شامل اعتصاب صنعت نفت که رژیم را فلج کرد گسترده شد و اقتصاد را از کار انداخت و محمدرضا پهلوی که مدت سی و پنج سال بر تخت بود از ایران گریخت و جای خود را به دولتی موقت داد. اما حتی شاه در آخرین روزهای حکومتش نخواست که صدای مردم ایران را بشنود. سر آنتونی پارسونز آخرین سفیر انگلیس در ایران در زمان شاه می‌گوید: «در اوج تظاهرات مردمی روزی برای دیدار با شاه عازم سعدآباد شدم. مسیر نیم‌ساعته تا سعدآباد به علت شلوغی خیابان‌ها و بسته‌بودن بیش‌تر آن‌ها توسط تظاهرکنندگان نزدیک به دو ساعت طول کشید. سرانجام با شاهنشاه مواجه شدم. آن‌چه مضحک می‌نمود، رعایت تمامی تشریفات دربار برای بازدید با شاهی بود که به هیچ وجه از آن‌چه در خیابان‌ها می‌گذشت آگاه نبود یا وانمود می‌کرد که این تحرکات بی‌ارزش است و به زودی خاموش می‌شود.» [4]

6ـ تاریخ ما پر است از ظلم و ستم شاهان و سلاطینی که بر این مرز و بوم راندند و کردند آن‌چه نباید می‌کردند و پر است از انسان‌های وارسته‌ای که جان خود را در راه اعتلا و سربلندی این مرز و بوم فدا کردند. از حسنک وزیر بگیر تا بسیاری دیگر که کشته‌ شدند و سرخی خون‌شان آسفالت خیابان را رنگین کرد تا ندای آزادی‌خواهی و دموکراسی‌خواهی مردم ایران را به گوش جهانیان برساند:

«حسنک را به سوی دار بردند و به جای‌‌گاه رسانيدند، بر مرکبی که هرگز ننشسته بود، بنشاندند. و جلادش استوار ببست و رسن‌ها فرود آورد. و آواز دادند که «سنگ دهيد!» هيچ‌کس دست به سنگ نمی‌کرد و همه زارزار می‌گريستند، خاصه نيشابوريان. پس، مشتی رند را سيم دادند که سنگ زنند. و مرد خود مرده بود ـ که جلادش رسن به گلو افگنده بود و خبه کرده. چون از اين فارغ شدند، بوسهل و قوم از پای دار بازگشتند و حسنک تنها ماند، چنان‌که تنها آمده بود از شکم مادر ...

و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور. چنان شنودم که دو سه ماه از او اين حديث نهان داشتند. چون بشنيد، جزعی نکرد چنان که زنان کنند، بلکه بگريست به درد، چنان که حاضران از درد وی خون گريستند. پس، گفت: «بزرگا مردا که اين پسرم بود ـ که پادشاهی چون محمود اين جهان به او داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان.» و ماتم پسر سخت نيکو بداشت و هر خردمند که اين بشنيد، بپسنديد. و جای آن بود.» [5]

7ـ و در آخر دوست دارم این مقدمه را با شعری از خسرو گل‌سرخی به پایان برسانم که کشته شد و ندید روزی را که مردم یک‌صدا به خیابان‌ها ریختند و از شاه و حکومتی که تا بن دندان مسلح بود نترسیدند تا ثابت کنند هیچ قدرتی توان رویارویی با خواسته‌ی اکثریت مردم را ندارد.

گیرم که در باورتان به خاک نشسته‌ام
و ساقه‌های جوانم از ضربه‌های تبرهاتان زخم‌دار است
با ریشه چه می‌کنید؟

گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده‌اید
پرواز را علامت ممنوع می‌زنید
با جوجه‌های نشسته در آشیانه چه می‌کنید؟
گیرم که می‌کشید
گیرم که می‌برید
گیرم که می‌زنید
با رویش ناگزیر جوانه‌ چه می‌کنید؟

پانوشت‌ها:
[1]: شعری از استاد شفیعی کدکنی
[2]: تاریخ بیست و پنج ساله‌ی ایران، غلام‌رضا نجاتی
[3]: از سیدضیا تا بختیار، مسعود بهنود
[4]: خاطرات دو سفیر، ویلیام سولیوان و سر آنتونی پارسونز
[5]: تاریخ بیهقی، ابوالفضل بیهقی



نظرها

چه خوش سروده اند پیشینیان دور اندیش ما که
"هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد"
این حرف ها حرف های خوب و به درد بخوری است اما چرا در یک کتاب ریاضی؟
ضمنا" خیلی شور گرفته شما را دوست خوبم
جمهوری اسلامی تا سال های سال دیگر پا بر جاست و استوار.
اگر همان کتاب ریاضی را می نوشتی خیلی مفید فایده تر بود تا این بیانیه ی کوبنده
از ما گفتن بود

یک وقتی، شاید هشت، نه سال پیش، یک بچه‌ی 18 ساله‌ی دل‌زده از همه چیز، که داشت برای کنکوری می‌خواند که هیچ دوسش نداشت، اول کتاب‌های تست زیست یک موسسه‌ای، مقدمه‌هایی از مولف می‌خواند که دلش را به زندگی گرم می‌کرد.
آن بچه الان می‌فهمد که همچین مقدمه‌ای، چه‌قدر می‌تواند دلگرم‌کننده باشد برای بچه‌های دیگری که این کتاب را دست می‌گیرند.
چه ساده می‌تواند روشن ِ راه باشد.
دست شما طلا.

جدی میخوای اینو بنویسی؟
مبتکران رو مثل اندیشه سازان نبندن؟

سلام،تصادفی کلیک کردم یک پنجره باز شدمطلبتون جالب اومدو مجبورم کرد یک نظر کل سایتو ببینم خوب مینویسید خوش سلیقه هستید موفق باشید سعی میکنم بهتون سربزنم.

موفق باشيد

اميدوارم دچار سانسور نشه

بزرگترين فايده خواندن تاريخ لذتشه!(گوته)

Fantastic....
May God Bless you

عالیه....... :) از مقدمه ی هندونه هم بیشتر بهم چسبید!مقدمه ی کتاب فاره.نه؟:)ا

kash kole ketab moghadame bood!!!

بسیار عالی بود. ولی واقعا فکر می کنی اجازه ی چاپ این مطلب به عنوان مقدمه ی کتابت می دهند؟
موفق باشی عطا جان

عطا جان درود!

به گمان‌ام این شعر آخر که در ترانه‌ای از داریوش اقبالی هم استفاده شده، و نام‌اش «بغض» است با آهنگ‌سازی بابک بیات شعر دکلمه‌اش از آقایی به اسم دادور باشد. شما این شعر گل‌سرخی را از کتاب‌اش دیدی؟

قربان‌ات

پروردگاری:-)
بی نهایت زیبا بود اشاره ها خیلی جالب بودن والبته هروقت که ماجرای حسنک وزیر و می خونم نمی تونم جلوی اشکامو بگیرم
یکی از زیباترین نوشته هایی بود که این چند وقت خوندم
ممنون

درود بر استاد
شفیعی کدکنی را می گویم!

مثه همیشه خوب دیگه :)

سلام
شمارو بي دليل و از پيشترها ميشناسم. بدون اينكه شما منو بشناسيد. خوشحالم كه بالاخره خوندمتون. هر چند دير...هر چند دور.
مواظب سرتون باشيد. قرمه سبزي هميشه غذاي لذيذي بوده برام... شب خوش.
راستي دستتون بهتره؟؟؟

عطا! من همین جا اعتراف می کنم با مقدمه ی کتابات یه روزایی بزرگ شدم! واقعا شدم... دیدی یه وقتایی یه چیزایی انگار یه تلنگره واسه اینکه بچسبی بهش! مقدمه هات اون زمان یه چیزی تو همین مایه ها بود برام ...چه خوب که بازم کتابات مقدمه های به این خوبی قراره داشته باشه...
این یکی واقعا عالی بود!

نمی دانم "باران" اینجا را سر می زند یا نه؟
چند وقتی است اینجا ندیدمش
برای باران اگر می خواند و تمام بچه های کامنت گذار اینجا و صد البت صاحبخانه عزیز عطا خان صادقی
کافه ی روزنوشت های سینمای ما آدرسش عوض شده و آمده ایم اینجا اگر بیایید بد نمی گذرد و برای گفتگوی بین وبلاگ ها هم خوب است این هم آدرسش
http://amirghaderi.blogfa.com/
این را هم بگویم که وبلاگ مال من نیست ، خودم هم مهمانم آنجا مثل اینجا

نمی دانم "باران" اینجا را سر می زند یا نه؟
چند وقتی است اینجا ندیدمش
برای باران اگر می خواند و تمام بچه های کامنت گذار اینجا و صد البت صاحبخانه عزیز عطا خان صادقی
کافه ی روزنوشت های سینمای ما آدرسش عوض شده و آمده ایم اینجا اگر بیایید بد نمی گذرد و برای گفتگوی بین وبلاگ ها هم خوب است این هم آدرسش
http://amirghaderi.blogfa.com/
این را هم بگویم که وبلاگ مال من نیست ، خودم هم مهمانم آنجا مثل اینجا

اقای صادقی من با مقدمه ی یکی از کتاب های شما با فروغ آشنا شدم و همه ی زندگی من شد..........و باید به اون فردی که کامنت گذاشته و گفته که این نکته جایی تو کتاب ریاضی نداره باید بگم که ایشون قطعا ذهنی یک بعدی دارند که اینطور فکر می کنن چون دقیقا مناسبترین جا همونجاست،یعنی اینکه یک دانش آموز نوجوان بدونه که قبل از درس و معلم و دانش و علم مهمترین چیز معنویاتی از این دست هست.....اینقدر یک بعدی زندگی کردیم که این شد نتیجش....به هر حال متن خیلی قوی و به جایی بود و واقعا اگه من باز هم یه بچه کنکوری بودم که قرار بود این کتاب رو بخونم ترجیح می دادم اول همه ی مقدمه ی جالبش رو بخونمو حتی روش فکر کنم....مرسی.....

و یه چیز دیگه کسی اندیشه سازان رو نبست!خود مدیرش خواست اونجا رو ببنده!مام شاهدش بودیم!

سلام،عالی بود با اون قلم کوبنده .اون روز ها تنها راه رسیدن به آزادی از انقلاب بود شاید هنوزم هست و خواهد بود

Hameye in harfa 2rost. Ama chand nafar chand bar in mozu ro ba ta'abirate mokhtalef shenidan ?!az man gereftee ta kheiliaye Dge ,ama inke 2roste o haghighate o fajaya ra mibayanad daresh shaki nist ama ghabl az inke 1mosht daneshamuz in mataleb ra bekhanand che mojudati gharar ast bekhanand va taEd konand sokhanane por mohtava ra vaghean?! kia? Khob hamunayi ke nabayad bekhunan va dar inja he3 eltefat be ensan miguyad ke an moshte degar ensan inharo bihoode yafte va mohre taEd bar pishaniye ketab nazade va asabe ma ra kaCf mikonand va ma ghabl az Stefade az in ketab baraye Stefade az moghadameye an bayad be WWW.YEKPANJARE.COM moraje e konim.. Hamin Dge ... Mojavez dadan hala? migirim be haghe emame zaman :D kare sakhti nist?

سلامي
و ديگر
هيچ
.
.
.

من
تنهاییم را
روی عکسی پاشیده ام
که تو کنارش ایستاده بودی
این من نیستم
عینکت را که درست كني
مرا نمي بيني.

دلتون خوشه ها! واسه کی اینا رو می نویسید؟ جوونای الان فرق دموکراسی و دیکتاتوری رو نمی دونن.خسرو گل سرخی رو کی میشناسه؟ شفیعی کدکنی اصلا چه کاره هست؟ حسنک وزیر کیه؟ من بین بچه هام و میدونم این جیزا رو.البته شاید 5% از خواننده ها به مقدمه توجه کنن.اون 5% هم ارزش ریسک ندارن.وضع خیلی خراب تر از این حرفاست.با نوشتن یه مطلب خوب اونم اول کتاب ریاضی هیچ بهتر نمیشه.همینه که هست.اینجا ایرانه.مملکتی ننگین برای من حداقل.

اتومبیل چشمک زنی
در سرم آژیر می کـِـشد
نمیدانم مجرمم
یا بیمار روانی؛
شاید هم چیزی در من می سوزد

شاید بدکی نباشد اگر توضیحی را اضاف کنم اینجا که چرا به نظرم کار اشتباهی است نوشتن آن مقدمه برای یک کتاب ریاضی
فکر نمی کنید داریم باز هم به همان راهی می رویم که سال های 56 و 57 و دهه ی شصت رفتیم؟
که هر جا را باز می کردی پر بود از مبارزه و ظلم ستیزی و عاشقانه نویسی یرای کارگر مظلوم و شهیدان به خون خفته ی راه آزادی و فریاد از تاریکی و خفقان و ستایش خلق؟
بعدش هم همه جا فحاشی به امریکا و امپریالیسم و جهانخواران شرق و غرب؟
صمد بهرنگی برای بچه ها کتاب قصه می نوشت و تویش را پر می کرد از "رفیق خرگوش" و روی قبض آب و برق حدیث و مثل نوشتند اندر باب مضرات اسراف و تبذیر.
چند وقت پیش جایی نمونه هایی از کتاب های درسی شوروی در زمان استالیتن را می خواندم .
اتفاقا" مساله های ساده ی حساب را مثال زده بود و خنده دار بود مساله ها چیزی بود در این حد که فلان کالخوز فلان قدر محصول تهیه کرده از قرار فلان روبل و فلان دهقان خلقی فلان قدر را هدیه داده به دفتر حزب.
لطفا" نگویید نوشتن از آزادی و مبارزه با اختناق فرق دارد با آن که هیچ توی کتم نمی رود .
جای شما خالی پنجشنبه گذشته عروسی یکی از بجه ها دعوت شدم و بزن و بکوب مفصلی بود
در میانه ی رقص و پایکوبی دی جی محترم که جوانکی خوش تیپ بود با موهایی سیخ سیخ به طریق مالوف این روزها برای تهییج رقصندگان و خواتین و خوانین محترم اینجوری شور داد که
" نوادگان کوروش کبیر چرا نمی رقصن؟"
اول فکر کردم چه مسخره!
اما خوب که فکرش رابکنی خیلی هم نرمال و طبیعی است در جایی که قبل از ورز دادن خمیر پیتزا باید وضو گرفت ، روی بلیت اتوبوس آیه و حدیث می خوانی ، رییس جمهور در سازمان ملل دعای فرج می خواند و محسن سازگارا و علیرضا نوری زاده روزنامه نگارها و فعال های سیاسی در ان شوی مفرح چهارشنبه شب ها بینندگان را به یک سفر درون شهری خط تجریش -انقلاب مهمان می کنند با حرف هایی که گپ های تو تاکسی هم در مقابل آنها آکادمیک به حساب می آید

شاید به نظر شما اینطوری باشه دوست عزیز.....من خودم با اینجور مبارزات تقریبا موافق نیستم،البته با مبارزاتی که شما منظورتون بود.....برای اینکه تا آدمها با خودشون مبارزه نکنن و تا مردم این مملکت عوض نشن هزاریم که دولت و حکومت عوض شه هر 30 سال یه بار خفقان می شه و باز همون آش و همون کاسست!ولی به نظرم همچین مقدمه ای می تونه یه نوجوون رو به فکر فرو ببره،حتی اگه اندک!نوجوونی که وقتش پر شده از درس و درس و درس شاید خوب باشه که گریزی بزنه به این وادی ......شاید اگه اون دوستمون که می گه کی حسنک وزیر رو می شناسه به این دقت می کرد که این نوشته یه نوجون رو با حسنک وزیر آشنا می کنه دیگه این حرف رو نمی زد.....بدیه ما اینه که همیشه جمع می بندیم و همیشه منفی نگاه می کنیم......همیشه سخت می گیریم!برای هر کس که حالا مبارزه ای هم می کنه اصلا مهم نیست که کسی مثل سازگارا یا نوری زاده چی می گه،مهم چیزیه که قلب خودش و عقل خودش می گه...این روزا فکر نکنم کسی باشه که خودش رو کشته و مرده ی حذب و قشر خاصی بدونه یا متنفر از قشر و حزب خاصی،مردم فقط حق می خوان و حق مداری و آقای صادقی خیلی محتاطانه و البته شجاعانه و زیبا این خواسته رو نوشتن.....بعد هم کتاب ها همیشه سرچشمه ی تحولات آدمها بودن....حالا هر کتابی که می خواد باشه،چیزی که انسان رو به فکر فرو ببره (چه به نتیجه برسه،چه نرسه)قطعا با ارزشه!من اگه با مقدمه ی یکی از کتاب های اندیشه سازان با فروغ و از اونجا با شاعرهای دیگه و....آشنا نشده بودم شایدالان مسیر زندگیم و تفکراتم خیلی فرق می کرد!اگه خودم این تجربه رو نداشتم هیچ وقت اینجا با شما بحث نمی کردم:)شاید این مقدمه فکرهای بسته ای رو باز کنه و خشکی آدمها رو کم کنه،چون این کتاب به دستان هزاران دانش اموزی می افته که در اوج غلیانات ذهنیشون هستن.....البته باز هم همیشه نظر هر کسی محترمه:)

خب خانومه سارا با حقیقت که نمیشه جنگید.حقیقت اینه که کسی نمی خواد بدونه حسنک وزیر و امثالهم کی هستن و چه کار کردن.مگه چند نفر با خوندن شعرای فروغ متحول میشن؟ اصلا چند نفر هستن که شعرای فروغ و خوندن؟ به جرئت میتونم بگم از هر 30 نفر تو رنج سنیه 17-18 شاید 3-4 نفر بدونن یا اصلا علاقه داشته باشن که بدونن حسنک وزیر کی بوده.(گیر دادم)! در آخر من پای حرف خویش ایستاده ام و معتقدم ام این نوشته ها هیچ فایده ای نداره.والسلام.

اندکی صبر سحر نزدیک است.

Man khodam az hamon nojavonaye 17-18 sale hastmo bayad khedmateton arz konam ke moghadamehay ketabaye aghaye Sadeghio 90% shagerdashon mikhonan hata ma ketabayshonam ke nemikhondimo peyda mikardim ta moghadamashono bekhonim hala az in harfa begzarim aghaye sadeghi aali bo0d :D

منم موافقم که تعداد کسانی که به این چیز ها اهمیت میدن خیلی کمه. اما دلیلش خود بچه های 17-18 ساله نیست. دلیلش شرایطیه که براشون به وجود اومده. دلیلش محیطیه که توش بزرگ میشن. اگه ما بخواهیم چیزی رو عوض کنیم باید با کار کردن روی افکار نوجوان ها و جوان ها شروع کنیم.

خب من که گفتم مشکله ما اینه که همیشه منفی نگاه می کنیم....قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود.....رو افکار نوجون ها کار کردنم از همینجا ها باید شروع شه مثلا فکر می کنید آموزش و پرورش ما که داره تاریخ رو از کتاب های درسی حذف می کنه میاد این اطلاعات رو می ده؟شما حالا اطلاعات رو بده، هر کس خواست یاد می گیره هر کس نخواست یاد نمی گیره!نمی شه که همه چی رو از جلو دست ملت جمع کرد بعد بگیم که خودشون نمی خوان یاد بگیرن!اینم همون اشتباه جمع بستنیه که عرض کردم خدمتتون:)اما از اونجایی که معمولا از لحن کامنتها برداشت خوبی نمی شه کرد من همیشه آخر کامنتهام می نویسم: به هر حال نظر هر کس محترمه:)

هر 17 18 ساله ای چه اینوری چه اونوری
به کشورش و آینده کشورش فکر میکنه
این مقدمه تو دل همه نوجوونا هست
و چه خوب میشد با دیدن اول کتاب دلشون زنده تر میشد
عماد

دوست عزیزم دعاکن انسان راحیوان وحشی گاز بگیره ولی جو نگیره حیف از این استعداد برای اونور اب خوبه

سلام من چند وقتیه وبلاگ شما رو پیدا کردم و حدس می زنم شما آقای عطاالله صادقی باشید که زمانی توی انتشارات آینده سازان با دکتر میثمی همکاری داشتین، درسته؟ من رشته تحصیلیم تجربی بودو خیلی اتفاقی مقدمه کتابی رو که فرازی از کتاب "شازده کوچولو" بود خوندم و رفتم دنبال اینکه کتابو بخونم و دنیای ذهنم زیر و رو شد و کسی که ذهنش تغییر کنه همه ابعاد زندگیش تغییر می کنه . یادم نیست مقدمه کتاب شما بود یا آقای ابوالقاسمی ، ولی چه فرقی می کنه؟ مهم این بود که نوشته بشه و کسی بخوندش. خب می بینید که مقدمه هاتون با ارزشند و حتی اگه کسی رو ذره ای هم به فکر ببرن ، شما رسالت خودتونو انجام دادین
اینجا کامنت گذاشتم تا تشکر کنم
شاد و پیروز باشید

سلام
عطا مقدمتو عوض کردی؟
سری آخری که گفتی یه چیز دیگه بود!!
ولی خیلی بهتر و تاثیرگذار تر شده.
مقدمه های آقای صادقی همیشه قشنگ و خواندنی بوده و من همیشه پیگیر مقدمه های کتاباش هستم.
موفق باشی عطا جان

Salam ,khobin moghadamaton ali bodo motmaen bashid khailiha mikhonanesho azasham tasir migiran faght ye soali mizaran chapesh konid? khabaresho bedin fek konam baraye hamamon jaleb bashe .

بسیار عالی موفق باشید.

خیلی خوب بود...
کاش اجازه چاپ داشته باشه!

سلام
داشتم دنبال چیزی می گشتم که اتفاقی این صفحه باز شد . مطلب و خوندم . من هم عاشق کارای استاد شفیعی کدکنی ام هم تاریخ بیهقی خصوصا حسنک وزیر . امیدوارم پای ثابت نوشته های شما باشم . ولی شما فکر نمی کنید که تاریخ داره دوباره تکرار می شه؟

سلام من امسال پیش دانشگاهی می خونم. خیلی وقته دنبال یه معلم می گردم که کمکم کنه. (اگه میگم معلم واسه اینه که قبلا یه ملم این مدلی داشتم اما از مدرسه ی ما رفت و من موندم و یه دنیا چه کنم و...)
مدتیه مدرسه برام بی معنی شده. قبلنا درس بهونه ای بود تا چیزهای خیلی مهمتر وصد البته قشنگتر یاد بگیریم اما حالا هدف همه ی معلم ها شده کنکور
انگار نمیتونند غیر از زاویه ی دید طراحان کنکور به درس نگاه کنند. زندگی و هستی که دیگه هیچی.
برای درس دادن هم وقت کم میارن چه برسه به...
البته تقصیر اونها نیست. کار دیگه ای نمیتونند انجام بدند. منم اگه جای اونها بودم همینطور رفتار می کردم.
اما برای من سخته.
نمی خوام بی هدف زندگی کنم.
نمیخوام بعد از چندین سال زندگی از بودنم پشیمون باشم. نمیخوام لحظه ی مرگم آرزو کنم کاش به عقب بر می گشتم.

میدونم چیزی هست که ارزش زندگی کردن رو داشته باشه. مطمئنم هدفی هست که بشه به خاطرش زندگی رو فدا کرد.
اگه این باور رو نداشتم این دنیا و همه ی تعلقاتی که بهش دارم رو رهامی کردم.
من به کمک احتیاج دارم.
البته اگه شما دوست داشته باشین.
راستش خودم هم نمیدونم این کمک چیه. فقط میدونم یک نفر باید باشه که راهنماییم کنه. اونم درشرایطی که وقت اضافه چندانی ندارم. باید "درس" بخونم . که چی بشه؟ که به گمان پدر مادرم زندگی خوبی داشته باشم.
(اصلا از دستشون ناراحت نیستم!)
بهتره بیش از این پرحرفی نکنم.
آدرس ایمیلم رو نوشتم. از خوندن راهنمایی هاتون خوشحال میشم.

.
.
.
خیلی وقت بود که میخواستم این حرف ها رو بنویسم اما شک داشتم شما اهمیت بدین. وقتی مقدمه کتابتون رو دیدم به این نتیجه رسیدم براتون مهمه. اما بازهم میترسیدم.
دیروز که سایتتون باز نشد تازه فهمیدم چقدر این سایت برای خودم مهمه.
زندگی همیشه به کامتون!
.
.
.
راستی شما خبری از دکتر میثمی دارین؟ خیلی خوشحال میشدم اگه امکان ش بود با ایشون هم صحبت کنم.
.
.
.
با تشکر

----------------------------------------------------------------

دکتر میثمی را می بینم. اهل راه‌نمایی و نصیحت و این‌ها هم نیستم خیلی من. خودت به‌نظرم بدانی چه کاری درست‌تر است.

اصرار کردن رو دوست ندارم. پس نوشته هام رو به حساب اصرار نگذارین. فقط حرف هایی هستند که تحمل نگفتنشون رو ندارم.
.
.
.
خیلی خوب میشد اگه آدم ها میتونستند درکی که از اتفاقات مختلف دارند رو به هم منتقل کنند. کلمات هیچ وقت این کارایی رو ندارند فقط یک تصویر کلی به آدم میدند.خیلی چیزها هستند که نمی شه به بقیه بفهمونی .
.
.
.
بعد از این که جوابتون رو خوندم یه جورایی شوکه شدم اصلا انتظارش رو نداشتم.
الان به این قصد اومدم پای کامپیوتر که خیلی چیزها بنویسم اما نمی تونم. سخت شده برام.
.
.
.
آرزو میکنم همیشه از زنگی تون لذت ببرید.

ارسال نظر

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)