نیروی ویرانگر عشق
«سرگذشت آدل ﻫ» ماجرای واقعی و صد البته بینهایت تلخ عشق دیوانهوار، بیسرانجام و یکطرفهی آدل هوگو؛ دختر زیبای ویکتور هوگو؛ به ستوان پینسن، یک افسر زنبارهی انگلیسی است. عشقی بیمارگونه که در آن آدل برای رسیدن به معشوق، دست به هر کاری میزند، به هر حقارتی تن میدهد، از همه چیز میگذرد و سرانجام کارش به جنون میکشد.
آثار فراوانی با موضوع «عشق یکسره» در ادبیات و سینما وجود دارد، اما بدون شک «سرگذشت آدل ﻫ» یکی از غمانگیزترین آنهاست. ماجرایی که بیننده را به فکر فرو میبرد که نیروی عشق تا چه اندازه میتواند از یک طرف پرقدرت ولی از طرف دیگر کور و ویرانکننده باشد. در بعضی از قسمتهای فیلم، تماشای اینکه چهطور این حجم عظیم از عشق میتواند باعث این همه خودویرانگری و پذیرش تحقیر شود، آزاردهنده است.
آدل بهخاطر ستوان پینسن، از خانهاش میگریزد، از اروپا با کشتی به کانادا میآید، پول اندکی که خود به آن نیاز دارد را به اصرار به ستوان پینسن میدهد تا او بتواند بخشی از بدهیهای قمارش را بپردازد. جاسوسیاش را میکند و متوجه رابطهاش با زنان دیگر میشود اما دست نمیکشد، پدر و مادرش را مجبور میکند که به ازدواج او رضایت دهند در حالی که خوب میداند این ازدواج هیچگاه سر نمیگیرد و بهخاطر عشق، همهی بیاعتناییها و تحقیرها را میپذیرد و خود را به تباهی میکشاند.
آدل که نویسنده و موسیقیدان است و روحیهای شاعرانه دارد، بهواسطهی رویای بیهودهای که در سر دارد، خود را مدام فریب میدهد و نیروی کورکنندهی عشق باعث میشود هیچگاه نتواند با واقعیت کنار بیاید. این دست و پا زدنهای آدل گاهی بهشدت رقتانگیز است و این ذهنیت را در بیننده به وجود میآورد که او عاشق است یا بیمار. در جایی از فیلم آدل به یک روسپی پول میدهد تا به خانهی پینسن برود. در نامهای که آدل به روسپی داده تا به پینسن بدهد نوشته شده:
«آلبر، عشق من، زن جوانی را که فرستادم خوب تماشا کن! اگر فکر میکنی زیباست، تا فردا صبح او را نگهدار. تو خیلی خوشقیافهای و استحقاق تمام زنهای کرهی زمین را داری. این هدیه را از طرف من بپذیر.»
تروفو «سرگذشت آدل ﻫ» را در سال 1975 ساخته است. فیلم جوایز متعددی را از جشنوارههای مختلف سینمایی برده است. بازی فوقالعادهی ایزابل آجانی در این فیلم در نقش آدل نیز تحسین برانگیز است. آجانی تا به حال دو بار نامزد دریافت جایزهی اسکار شده است که یکی از این دفعات بهخاطر همین فیلم بوده است.

نظرها
ishun karesh az jonun am gozashte .... Khar majnun beshe enghad ghorbati bazi dar nemiare ... Nadid padidehaa....age didish behesh begu a man be to naChat, too in 2re zamoone bechasb be khodet dar nari ... In foofool bazia male filmast..
Anonymous | October 6, 2009 06:48 AM
سلام
فيلم را نديدم اما موضوعش جالب بود
چه قدر اين جمله تون را دوست داشتم "و نیروی کورکنندهی عشق باعث میشود هیچگاه نتواند با واقعیت کنار بیاید"
چه قدر راسته
به نظر من عاشق ترين كاركتر دنياي ادبيات دلقك هاينريش بل هست
فرانك | October 6, 2009 09:34 AM
حتی این شکلی که تلویزیون خودمان پخشش کرد (تکه تکه) مانع از این نشد که عمق فاجعه چنین رابطه هایی نمایان نشود. من دلم از آن بخش هایی سوخت که آنقدر این عشق بی فرجام چشمهای آدل را کور کرده بود که مهربانی هایی آن فروشنده کاغذ را نمی دید کسی که می توانست همدم خوبی باشد برای او
True Lies | October 6, 2009 12:54 PM
چه خوب شد من اومدم پست جدید رو ببینم!
این از اون فیلم هایی بود که بد جوری درگیر کرد منو.
شاید 4-5 سال پیش که دیدمش به دلیل این درگیری ذهنی که با ستوان داشت به نظرم صد درصد دیوانه و بیمار می اومد ولی الان کمتر...
می خواست تمام تلاشش رو کرده باشه به امید گرفتن جوابی تا به آرامش و آسودگی خیال برسه که جبران تلاش های رقت بارش شده باشه و نه الزاما به آلبر.
آدل یه جور دیگه قمار می کرد که باخت نهایتا.
البته جز فیلم هایی هست که خیلی عالی پرداخته به این داستان عشق های یک سر که درد سر بی به قول بابا طاهر.
ممنون به خاطر این پست و سهیم کردن ما
فلاوین | October 6, 2009 03:20 PM
belakhare har kas bayad maraze khodesho 1 joori boruz bede dige ... hala fek kon 1ki o gir biare band kone behsh .. oh oh .. asan az in vaziat khosham nemiad ... vaghean gande... osulan 1 kario o bish az had jedi begiri bayad negaran shi ... az 1 ja kam miari az 1 ja dige(aghl) mikani michasbooni jash .. bad tabdil mishi be 1 pak ravan e ziba ...
Anonymous | October 6, 2009 04:20 PM
rahat neminevisi banazaram tazegiha neveshtehat boye naomidi mide bireghbati .hosele nadari engar khaste HASTI engar o0madi yechizi benevisi beri yejorae khosham naumad faght ino nemigam 2 3 ta ghabli ham haminjoriye.mesle kasi ke khodesh nemidoni cheshe
Anonymous | October 6, 2009 07:49 PM
be nazaram yr jyraie ghame dele khodet bood in eshghe ye tarafe..kashki too in eshghaye ye tarafe hadaaghal tarafe moghabel arzeshesho dasht too in film ke nadasht dar morede khodet chi ata?
melodi | October 7, 2009 08:41 PM
salam oon haro khoondi ?!
delam barat tang shode miam hannan bebinamet.
bloge manro link mikoni
http://www.notbenot.blogfa.com/
ba tashakor
hadi sadeghi | October 7, 2009 10:05 PM
عشق یک جانبه معنی ندارد
یا علی
حاجی | October 10, 2009 05:23 AM
nemituniam dar moredesh enghad rahat begim mariz ya har chiz mese in.ma chon khodemun tajrobe nakardim nemitunim jash harf bzanim.vali be onvan khanum az tahe delllllllllllam delam vasash misuzeeeeeee
faeghe | October 12, 2009 08:57 AM
روزگاری که بلاگستان ما خیلی جوان بود صحبت عشق و عاشقی هم توش زیاد بود و چنین نوشته هایی و صحبت از چینن فیلم هایی خیلی کم بود؛ شاید اصلا.
نویسندگان دیروز بلاگستان به جوانی و خامی روزهای اول نیستند و به وضوح تغییرات در دیدگاه هایشان رو می شه دید. اینا که نوشتم فکرهاییه که این چند وقته تو سرم می چرخه که خوب البته کلیه و منظورم به شخص خاصی نیست...
باید از چنین موضوعاتی بیشتر نوشت...
یوتا | October 20, 2009 05:08 AM
اصلا بیمار یا مریض نبود
تجربه کردم من
عشق بی شائبه است. دوست داشتن غیر مشروط... ولی بدترین وضعیت
یکی مثل آدل | October 20, 2009 10:39 AM