« September 2009 | صفحه اصلی | November 2009 »
مقدمهای برای کتاب جدیدم
پیش از شما
بهسان شما
بیشمارها
با تار عنکبوت
نوشتند روی باد
کین دولت خجستهی جاوید زنده باد[1]
1ـ درست که این مقدمهی یک کتاب ریاضی است، اما این بار میخواهم برای شما از تاریخ بگویم. راستش را بخواهید خود من تا چند سال قبل، خواندن تاریخ را کار بیهودهای میدانستم و با خودم میگفتم: «خب! درست که یک اتفاقهایی افتاده، شاید خیلی هم مهم بوده، اما به هر حال مال زمان قدیم بوده. اینکه آن وقتها چه خبر بوده تاثیری روی زندگی امروز ما ندارد، ما اگر هنر داریم، وضع فعلی خودمان را بهتر کنیم.» اما اشتباه میکردم. این را وقتی شروع به خواندن تاریخ کردم، فهمیدم. آموزههای تاریخ بینظیرند و به راستی که گذشته چراغ راه آینده است. بیایید به بهانهی این مقدمه کمی تاریخ را با هم مرور کنیم.
2ـ سال چهل و دو و بعد از کشتار پانزدهم خرداد، شاه برای خاموشکردن حجم عظیم نارضایتی مردم به سرکوبی گسترده دست زد. مخالفینش را بهشدت قلع و قمع کرد، عدهی زیادی را به زندان انداخت، آیتالله خمینی را تبعید کرد و اجازهی فعالیت سیاسی مسالمتآمیز را از همهی گروههای مخالف حکومت؛ مثل نهضت آزادی؛ گرفت و سرانشان را محاکمه کرد. همان موقع مهندس بازرگان در آخرین دفاع خود در دادگاه گفته بود: «ما، آخرين كسانى هستيم كه از راه قانون اساسى به مبارزه سياسى برخاستهايم. ما، از ریيس دادگاه انتظار داريم اين نكته را به بالاتریها هم بگويد ... »[2]
3ـ ده سال بعد نیز خسرو گلسرخی، شاعر و از فعالان سیاسی چپ که در بهمن پنجاه و دو محاکمه و اعدام شد، در دادگاه گفته بود: «زندانهاي ايران پر است از جوانان و نوجوانهايي كه به اتهام انديشيدن و فكركردن و كتابخواندن، توقيف و شكنجه و زنداني ميشوند. آقاي رييس دادگاه! همين دادگاههاي شما آنها را محكوم به زندان ميكند. آنها وقتي كه به زندان ميروند و برميگردند ديگر كتاب را كنار ميگذارند و مسلسل به دست ميگيرند. در ايران انسان را به خاطر داشتن فكر و انديشيدن محاكمه ميكنند ...
يك سازمان عريض و طويل تحت عنوان فرهنگ و هنر وجود دارد كه تنها يك بخش آن فعال است، و آن بخش سانسور است كه به نام ادارهی نگارش خوانده ميشود. هر كتابي قبل از انتشار به سانسور سپرده ميشود. در حالي كه در هيچ كجاي دنيا چنين رسمي نيست، و به اين گونه است كه فرهنگ موميايي شده در جامعه مستقر گرديده و كتاب و انديشهی مترقي و پويا را با سانسور شديد خود خفه ميكند. ولي آيا با تمام اين اعمالي كه صورت ميگيرد، با تمام خفقان، ميتوان جلوي انديشه را گرفت؟»
Continue reading "مقدمهای برای کتاب جدیدم"توضیح
فکر میکنم باید یک قانونی برای خودم بگذارم که در چند وضعیت هیچ چیز اینجا منتشر نکنم: وقتی عصبانی هستم، وقتی احساساتی شدهام و وقتی ساعت از دو شب گذشته باشد. یادداشت قبلی را حذف کردم، چون هر سهی این شرطها شاملش میشد. مدتهاست در این وبلاگ از مسایل شخصیام ننوشتهام و فکر میکنم بهتر باشد همین روند را ادامه دهم.
سه دقیقه برای زندگی
درست که ساعت الان نزدیک به پنج صبح است و درست که من باید ساعت هفت و نیم باید سر کلاس باشم و احتمالن امشب دیگر نخوابم، اما باید بگویم که این بیدارنشتن میارزید، به لذت برد آرژانتین و به تماشای شیرجهی مارادونای بزرگ روی چمن خیس بعد از گل برتری دقیقهی نود و سه!
عجب بازی پراسترسی بود و رسمن آخرهای بازی قلبم داشت میآمد توی دهنم. آرژانتین اوایل نیمهی دوم گل برتری را زد و بعد کمی عقب کشید و تو به عنوان هواداری که آرژانتین برایت معنای فوتبال است، هر لحظه این نگرانی را داشتی که نکند یک دفعه تیم گل بخورد و جام جهانی از دست برود.
ده دقیقهی آخر که واقعن تماشای بازی سخت شده بود و زمان نفرینشده نمیگذشت و هر توپی که پروییها روی دروازهی آرژانتین میفرستادند، نفسها در سینه حبس میشد که نکند یک دفعه توپ برود توی گل و بازی مساوی شود. و دقیقهی نود و در میان تعجب همه این اتفاق افتاد و پرو گل زد: یک، یک مساوی و خداحافظ جامجهانی، خداحافظ مارادونا.
اما این پایان کار نبود و آرژانتینیها که انگار فهمیده بودند هیچکس دوست ندارد یک جامجهانی بدون آرژانتین را ببیند، یکپارچه آتش شدند. سه دقیقه وقت تلف شده و همین زمان کافی بود تا آرژانتین دوباره به گل برسد. معجزه اتفاق افتاد و فوتبال بار دبگر نشان داد چرا پرطرفدارترین ورزش دنیا است. توپ مارتین پالرمو توی دروازه رفت، بوینسآیرس منفجر شد و مارادونا از شدت خوشحالی در حالی که سر از پا نمیشناخت، شادیاش را با یک شیرجه با چمن خیس ورزشگاه تقسیم کرد.
اما هنوز کار تمام نشده و بازی سخت روز چهارشنبه مقابل اروگوئه باقی مانده. یک نود دقیقهی دیگر و آن وقت یا تیم رفته است جامجهانی یا جامجهانی برای من از همان موقع تمام شده است!
بعدن اضافه شد:
الان، ساعت سه و نیم بامداد پنجشنبه 23 مهر، آرژانتین با برد یک بر صفر مقابل اروگوئه، به جامجهانی صعود کرد. آخیش!
هوای هیتلری
در سال 1933 که هیتلر به قدرت رسید، رسانههای آلمان آزاد بودند؛ بیش از چهارهزار و هفتصد روزنامه و هفتهنامه وجود داشت که از هر کشوری روی زمین بیشتر بود. اما گوبلز وظیفهی خود دانست که رسانهها را مهار کند، بهطوری که خط مشی حزب نازی تنها صدایی باشد که مردم آلمان بشنوند.
از راه آمیزهای از تهدیدات، دخالت دولت و وضع قوانین جدید که روزنامهها را تحت کنترل دولت قرار میداد، رسانههای آلمان بهتدریج به خدمتگذار «حقیقت» البته از نوع گوبلزی آن تبدیل شدند.
و به این ترتیب مردم آلمان از هر سو زیر بمباران پیامهایی دربارهی خوبی، قدرت و خردمندی پیشوا قرار گرفتند. گوبلز و همکارانش به ایستگاههای رادیویی و روزنامهها دستورالعملهای اکید میدادند که چه چیزی را میتوانند گزارش یا چاپ کنند.
مثلن استفاده از نام هیتلر فقط در متنهای مثبت و امیدبخش مجاز بود و خوشآمدگویی به صورت «سلام» یا «روز به خیر» جای خود را به «هایل هیتلر» داد. همچنین گوبلز پیشبینیکنندگان وضع هوا را در رادیو مجبور کرد در اشاره به روز آفتابی و صاف از اصطلاح «هوای هیتلری» استفاده کنند.
امپراتوری هیتلر، نوشتهی گیلبی استیوارت، ترجمهی مهدی حقیقتخواه، نشر ققنوس، صفحات 78 و 79
نیروی ویرانگر عشق
«سرگذشت آدل ﻫ» ماجرای واقعی و صد البته بینهایت تلخ عشق دیوانهوار، بیسرانجام و یکطرفهی آدل هوگو؛ دختر زیبای ویکتور هوگو؛ به ستوان پینسن، یک افسر زنبارهی انگلیسی است. عشقی بیمارگونه که در آن آدل برای رسیدن به معشوق، دست به هر کاری میزند، به هر حقارتی تن میدهد، از همه چیز میگذرد و سرانجام کارش به جنون میکشد.
آثار فراوانی با موضوع «عشق یکسره» در ادبیات و سینما وجود دارد، اما بدون شک «سرگذشت آدل ﻫ» یکی از غمانگیزترین آنهاست. ماجرایی که بیننده را به فکر فرو میبرد که نیروی عشق تا چه اندازه میتواند از یک طرف پرقدرت ولی از طرف دیگر کور و ویرانکننده باشد. در بعضی از قسمتهای فیلم، تماشای اینکه چهطور این حجم عظیم از عشق میتواند باعث این همه خودویرانگری و پذیرش تحقیر شود، آزاردهنده است.
Continue reading "نیروی ویرانگر عشق"ناگزیر
راهپیمایی بیستوهفت شهریور را بگذارید کنار اعتراضات دانشجویی هفتهی گذشته و این دو را قرار دهید کنار اتفاقات امروز استادیوم آزادی.
بعد حجم تهدیدهایی که قبل از راهپیمایی جمعهی آخر رمضان صورت گرفت که اگر بیایید و شعار غیرمربوط دهید، میگیریم و میبریم و ... را اضافه کنید به همهی دانشجویان زندانی و محروم از تحصیل و به یاد بیاورید تهدیدهای هفتهی گذشتهی نیروی انتظامی که اجازهی کار سیاسی در استادیوم نمیدهیم و دو قاضی را در ورزشگاه مستقر میکنیم تا همانجا به جرایم رسیدگی کنند و ...
بعد فکر کنید به مسئولینی که لابد امشب سردرد گرفتهاند و گیج و کلافه دارند از خودشان میپرسند: «با این مردم چه باید بکنیم؟»
فرق تختی با موحد
یک سری ورزشکارها میشوند مثل فوتبالیستهایی که روز بازی ایران - کرهی جنوبی، با مچبند سبز رفتند توی زمین و یک سری هم میشوند مثل سوریان که مدالش را به رییسجمهور محترمش تقدیم کرده است.
دوباره
نوشتن تمرین میخواهد. یک مدت که نمینویسی، دوبارهنوشتن سخت میشود. کلمهها انگار پیدا نمیشوند و سر جای درستشان توی متن نمینشینند. وسواس میآید سراغ آدم اصلن: «کدام کلمه را کجای فلان جمله بگذارم؟» مینویسی و میبینی نوشتهات روان نیست؛ پر از تکلف است و خواننده را فراری میدهد. مینویسی و میبینی، دوست نداری آن چه را که نوشتهای. مینویسی و آخر سر فکر میکنی: «تو که قرار بود چیز دیگری بنویسی، چرا اینجور شد؟»
یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score
