فکرکن در عمرت چندبار شورتت را پایت کرده‌ای؟

July 11, 2009 06:39 PM

خوب می‌خندید! خوب ها! یک جوری که صدای کرکر خنده‌تان آن‌قدر برود بالا که بقیه بیایند توی اتاق‌تان و بپرسند: «دیوونه شدی؟» خوب می‌خندید وقتی دارید «عامه‌پسند» بوکوفسکی را می‌خوانید.

کتاب چرند محض است. یک جور هرزنامه و هجویه‌ای برای یک رمان زرد س.کسی - پلیسی. مشخص هم هست که حسابی سانسور شده، اما باز خواندنی است.

بوکوفسکی که می‌دانید، کلن آدم خل و جالبی است. اولین رمانش را می‌دانید چه شده نوشته؟ سال 1970 ناشرش از او می‌خواهد یک رمان بنویسد، چون به نظرش داستان پرفروش‌تر از شعر بوده است. دو هفته بعد تلفن ناشر زنگ می‌خورد:

بوکوفسکی: تمومش کردم.
ناشر: چی رو؟
بوکوفسکی: رمانی که خواسته بودی.
ناشر: چه‌جوری دو هفته‌ای رمان نوشتی؟
بوکوفسکی: از ترسم!

و ترس بوکوفسکی از آن بوده که نکند ناشر سهمیه‌ی ماهانه‌ی صد دلاری‌اش را قطع کند! «عامه‌پسند» روایت باورنکردنی و اغراق‌آمیز یک کارآگاه ورشکسته است که خانم مرگ او را استخدام می‌کند تا لویی فردینان سلین را که البته سال‌ها پیش مرده، برایش پیدا کند!

کتاب پر از تعابیر و موقعیت‌های طنزآمیز است که البته بیش‌تر آن‌ها با نوعی اروتیسم گره خورده است:

«گیج شدم و زل زدم به پاهاش. همیشه از پا خوشم می‌آمده. اولین چیزی که موقع تولد توجهم را جلب کرد، پا بود. ولی آن موقع داشتم زور می‌زدم که بیایم بیرون. از اون به بعد هم با این شانس نکبتم دارم در جهت مخالف زور می‌زنم.»

«بلان تو 475 دلار به من بده‌کاری. نمی‌تونم برات کاری کنم. اول باید حسابت رو با من صاف کنی.
فقط 25 دلار شرط می‌بندم. به ناموس مادرم قسم اگر ببازم همه رو یک‌جا پس می‌دم.
بلان مادرت هم 230 دلار به‌م بده‌کاره.
راست می‌گی؟ مادر تو هم پشتش زگیل داره!
چی‌؟ گوش کن بلان، تو؟ ...
نه، نه، یه نفر دیگه به‌م گفته.
خب پس.»

«سلام عزیزم من کیت‌ام!
سلام کیتی، من نیک هستم.
چه صدای قشنگی داری.
کجای صدای من قشنگه؟
اوه، داری شکسته نفسی می‌کنی!
نه کیتی شکسته نفسی نمی‌کنم
می‌دونی، من به تو خیلی احساس نزدیکی می‌کنم. کنارت گلوله شدم و زل زدم به چشمات. من چشم‌های آبی درشتی دارم. تو داری می آی طرفم که من رو ببوسی.
چرت و پرت نگو کیتی، من تک و تنها این‌جا نشسته‌م و اسکاچ می‌خورم و به صدای بارون گوش می‌کنم.
گوش کن نیک، تو باید یه کمی از تخیلت استفاده کنی، خودت رو رها کن و بعد از تصور کارهایی که می‌تونیم با هم بکنیم کیف کن. از صدای من خوشت نمی‌آد؟ به نظرت ... اوووم ... س‌.‌کسی نیست؟
چرا، یه کم، ولی نه خیلی، به نظر می‌آد سرما خوردی. سرما خوردی؟
نیک، نیک، عزیزم من داغ‌تر از اونم که سرما بخورم.
چی؟
گفتم هات‌تر از اونم که سرما بخورم.
ولی به نظر من که صدات سرماخورده‌ست. شاید هم زیادی سیگار کشیدی.
من سرگرمی‌هایی به‌تر از سیگارکشیدن دارم.
چی مثلن کیتی؟
نمی‌تونی حدس بزنی؟
نه.
پایین رو نگاه نیک.
باشه.
چی می‌بینی؟
لیوان، تلفن ...
دیگه چی نیکی؟
کفش‌هام ...
یه چیز گنده نمی‌بینی که رو به سقفه؟
آها، اونو می‌گی؟ اون شیکممه!
با من حرف بزن نیکی، صدای من رو گوش کن، فکر کن که روی پات نشسته‌م. من موهای بور بلندی دارم. ریخته‌ند روی تمام تنم. به تمام این‌ها فکر کن.
خیله‌خب ...
حالا چی می‌بینی؟
همون چیزهای قبلی. تلفن، کفش‌هام، لیوان، شکمم ...
تو خیلی بدی نیک، کم‌کم دارم تصمیم می‌گیرم بیام اون‌جا و کتکت بزنم. شاید هم بذارم تو کتکم بزنی!
چی؟
کتکت، کتک نیک
کیتی ...
بله؟
می‌شه یه لحظه منو ببخشی؟ باید برم دست‌شویی.
اوه نیک، لازم نیست بری دست‌شویی، من که می‌دونم می‌خوای چی‌کار کنی.
نه. باید برم کیتی، باید برم بشاشم.
نیک زمان مکالمه‌ی ما تموم شد.»

و البته گاهی هم با اندیشه‌های شبه فلسفی روبه‌رو هستیم، البته باز هم به سبک بوکوفسکی:

«مردم تمام عمرشان را انتظار می‌کشیدند. انتظار می‌کشیدند که زندگی کنند. انتظار می‌کشیدند که بمیرند. توی صف انتظار می‌کشیدند که کاغذ توالت بخرند ... انتظار می‌کشیدی که ازدواج کنی و بعد منتظر تلاق‌گرفتن می‌شدی. منتظر باران می‌شدی و بعد هم صبر می‌کردی تا بند بیاید ... توی مطب روان‌پزشک با بقیه‌ی روانی‌ها انتظار می‌کشیدی و نمی‌دانستی آیا تو هم جزو آن‌ها هستی یا نه.»

«هیچ حسی نسبت به هیچ چیز نداشتم. زندگی علاوه بر پوچ‌بودن، خرحمالی مطلق هم بود. فکرکن در عمرت چندبار شورتت را پایت کرده‌ای؟ وحشتناک بود، نفرت‌انگیز بود، حماقت محض بود.»

«بیش‌تر آدم‌های دنیا دیوانه بودند. آن بخش هم که دیوانه نبودند، عصبی بودند. آن بخش هم که دیوانه یا عصبی نبودند، احمق بودند. هیچ شانسی نداشتم. انتخابی نداشتم. فقط ادامه بده و منتظر پایان باش.»

رمان «عامه‌پسند» را پیمان خاک‌سار به فارسی برگردانده و نشر چشمه آن را به چاپ رسانده است. بوکوفسکی کتاب را به «بدنوشتن» تقدیم کرده است!