خاک غریب
در این پانزده بیست روز گذشته چندتا کتاب خوب خواندم که اگر حال و حوصلهام سر جایش بود، لابد درباره ی هرکدام چیزکی اینجا مینوشتم. حالا همهشان به کنار، خواندن این آخری آنقدر حس خوبی داد که دیگر ناگزیر شدم از نوشتن!
خاک غریب، نوشتهی جومپا لاهیری، از آن مجموعه داستانهای دلنشین است که در این روزهای پرفشار، اگر دل به آن بدهی، لذت ناب خواندن را در کلمه کلمهی داستانهایش حس میکنی. بیشتر داستانهای این مجموعه خوباند، اما بعضیهایشان فوقالعاده است: مثل «جهنم - بهشت»، مثل «خاک غریب»
داستانها ساده اما بسیار عمیقاند و در آنها بیشتر از آن که روایت مهم باشد، حس آدمهای قصه و آنچه در ذهنشان میگذرد، اهمیت دارد. لحظههایی در هر کدام از داستانها وجود دارد که آنقدر درست و آنقدر دقیق شرح داده شده، که بعد از خواندن هر کدامشان، دلت میخواهد برای چند دقیقه کتاب را ببندی، تا شاید بتوانی دستکم بخشی از آن حجم عظیم از حسی که به تو منتقل شده را هضم کنی.
خاک غریب را امیر مهدی حقیقت ترجمه کرده و نشر ماهی آن را به چاپ رسانده است. اگر دلتان برای خواندن یک مجموعه داستان خوب تنگ شده، خواندن این کتاب را به شدت توصیه میکنم. در ضمن اگر دوست دارید با فضای داستانها بیشتر آشنا شوید، پیشنهاد میکنم قسمت زیر، که بخشی از داستان «بهشت - جهنم» (که از نظر من بهترین داستان این کتاب است.) را بخوانید:
پای تلفن، دبورا به چیزی اعتراف کرد که مادرم انگشت به دهان ماند: گفت در تمام آن سالها، با ناامیدی تمام، خودش را بیرون از زندگی کاکو پراناب میدیده. گفت «آنوقتها تا حد مرگ به تو حسودیام میشد، بودی. حسودیام میشد که او را جوری میشناختی و میفهمیدی که من هیچوقت درک نمیکردم. هیچوقت این فکر و خیال دست از سرم بر نداشت.» دبورا به مادرم گفت سالهای سال سعی کرده کاکو پراناب را با پدر و مادرش آشتی بدهد، تشویقش کرده ارتباطش را با بقیهی هندیها قطع نکند، اما او زیر بار نرفته. گفت حتی جشن عید شکرگذاری هم پیشنهاد خود دبورا بوده. و خندهدار اینجا بود که همان شب آن یکی زن را هم گفته بودند. «بودی، امیدوارم به این خاطر که از زندگیت کشیدمش بیرون سرزنشم نکنی. همیشه از این بابت نگران بودم.»
مادر به دبورا اطمینان داد که او را بابت چیزی سرزنش نمیکند. هیچچیز. از حسادت چند سال قبل خودش چیزی به دبورا نگفت. فقط گفت بابت این اتفاق متاسف است؛ گفت این اتفاق برای خانوادهی آنها هم غمانگیز و وحشتناک است. مادر به دبورا نگفت که چند هفته پس از عروسی او و کاکو پراناب، وقتی من توی جلسهی دخترهای پیشآهنگ بودم و پدر سر کار بود، تمام کشوها و قوطیهای خانه را دنبال سنجاققفلی زیر و رو کرده بود. سنجاق قفلیهای دستبندهایش را هم باز کرده بود. همهی سنجاقها را یکی یکی به ساریاش زده بود - لایهی رویی ساری به لایهی زیری - که هیچ کس نتواند لباس را از تنش درآورد. بعد، از آشپزخانه یک قوطی گاز فندک و یک قوطی کبریت برداشته بود و رفته بود بیرون توی حیاط پشتی. هوا سرد بود. برگ باغچهها باید شنکش میشدند. روی ساریاش یک بارانی بنفش روشن پوشیده بود، و به چشم همسایهها قاعدتن این طور میآمد که برای هواخوری آمده بیرون. بارانیاش را کنار زد. سر قوطی گاز فندک را برداشت و روی خودش خالی کرد. بعد دکمهی بارانی را بست و کمربندش را محکم کرد. رفت طرف سطل زبالهی پشت خانه و قوطی گاز را دور انداخت. برگشت وسط حیاط. قوطی کبریت توی جیب بارانیاش بود. یک ساعتی همانجا ایستاد. به خانهمان نگاه میکرد و سعی میکرد به خودش جرئت بدهد که کبریت بزند. کسی که نجاتش داد نه من بودم نه پدر. همسایهی دیوار به دیوارمان، خانم هالکامب، بود که مادرم با او فقط سلام و علیک داشت. خانم هالکامب که آمده بود بیرون برگهای حیاطش را شنکش کند، مادر را صدا زد و گفت «چه غروب قشنگی!» گفت «میبینم مدتی است اینجا ایستادهای و غروب را تماشا میکنی.» مادرم سر تکان داد و برگشت توی خانه. سر شب، وقتی من و پدر به خانه برگشتیم او توی آشپزخانه داشت برای شام ما برنج میپخت، انگار یک شب عادی مثل شبهای دیگر باشد.
مادر هیچکدام از اینها را به دبورا نگفت. به من گفت؛ بعد از اینکه مردی که دوست داشتم با من ازدواج کند دلم را شکست و رهایم کرد.

نظرها
اصولن آقای حقیقت آدم خوش سلیقهای برای انتخاب ترجمه است و مضاف بر آن ترجمههای خوبی هم دارد.
من هم کتاب را بسیار دوست داشتم.
foroogh | July 5, 2009 11:03 AM
سلام
لطفا بقیه کتاب های خوبی هم که خوندی معرفی کن این روزا همه کتاب لازمیم ,منم هفته پیش این کتابو خوندم و مثل یه خوراکی خوششمزه که آدم میترسه زودی تموم بشه مزه مزه اش کردم...خیلی وقت بود که کتابی به دلم نشسته بود.راستی ادامه نمایشنامه چی شدعطا جان؟
-----------------------------------------------------------------
امیدوارم به زودی.
کتابها را هم سر صبر معرفی میکنم
پریسا | July 5, 2009 11:29 AM
گاهی وقتی دلم می گیرد ، به کلمه کلمه تمام کتابهایم و به فرد فرد تمام شخصیت هایشان حسودیم میشود . و آرزو میکنم کاش شراطی آن زمانم تنها داستانی باشد که کسی می خواند و از کنارش میگذرد
maryam haghi | July 5, 2009 12:02 PM
راست می گی . خیلی حس خوبی داره خوندن کتابش. البته یه جورایی همون حال و هوای ترجمان دردهاست ولی شیرینیش بعضی وقت ها بیشتره.
leili | August 23, 2009 02:37 PM
che jaleb manam ba in tikeh ketab az hameh bishtar hal kardam,kheili ghashang bod jomalat,man kolan az ketab khosham omad,faghat moshkelam bahash in bod keh ziadi rithmesh arom bod...
farnaz | December 5, 2009 07:41 PM
rasty man az tarjomasham kheili khosham omad,vaghan ravon va ali bod,daste aghay haghighat dard nakoneh
farnaz | December 5, 2009 07:43 PM