قسمت تو سوختههای کنار دیگ نیست
چهقدر آدم دوستداشتنی و قابل احترامی است این خانم شبنم طلوعی و چهقدر حیف شد از ایران رفت و درستتر بگویم چهقدر حیف شد مجبورش کردند از ایران برود. تئاترهایش را که هنوز یادتان هست؟ چه آنهایی که بازی کرد که میان آنها بازیهای فوقالعادهاش در «عروسی خون» و «زیر زمین» هیچگاه از یادم نمیرود و چه آنهایی که نوشت و کارگردانی کرد که بین آنها «قهوهی تلخ» چیز دیگری بود و به نظرم یکی از بهترین نمایشنامههای همهی این سالهاست.
از شبنم طلوعی خوشم میآید چون تا به حال یک لحظه متوقف نمانده است. تئاتر کار کرده، در سینما بازی کرده، سریال بازی کرده، کتاب نوشته و چاپ کرده، فیلمنامه نوشته، نمایشنامه نوشته، داستان کوتاه نوشته، کارگردانی کرده، اجرای رادیویی داشته، وبلاگ نوشته، از زیر لحاف برایمان صدایش را ضبط کرده، آواز خوانده و از امتحانکردن عرصههای تازه هیچوقت نترسیده است.
بسیار امیدوارم، این هنرمند با استعداد روزی دوباره به ایران برگردد. چهقدر خوب است روزی دوباره در تئاترشهر، نمایشی از او روی صحنه رود. آهنگ زیر را که شک ندارم از آهنگهای مورد علاقهی اوست را میگذارم اینجا تا بشنوید. برای آنهایی که شبنم طلوعی را دوست دارند و برای آنها که قهوهی تلخ را دیدهاند، یادآور خاطرات خوب گذشته است.
پینوشت:
عنوان این نوشته اشاره به دیالوگ ابراهیم است در قهوهی تلخ که: « قسمت یعنی چی؟ یه دیگه میشینن قسمت میکنن؟ بعد سهم بعضیها میشه سوختههاش که میچسبه کنار دیگ؟» که در پست آخر وبلاگ خانم طلوعی هم آمده است.

نظرها
خوشحال می شم وقتی نوشته هاتو می خونم. وقتی که می بینم هنوز کسایی هستند که ایستاده اند و هنوز می جنگند.راستی اگه تو سفر هات کانادا رم خواستی بگردی حتمت خبرم کن که خوشحال می شم ببینمت.
sibgol | May 22, 2009 10:21 PM
سلام دوست عزیز خوبی؟
وبلاگ جالبی داری
اگه دوست داشته باشی تا همدیگه رو بلینکیم . من رو بانام عشق بی همتا لینک کن منتظر امدنت هستم
بای تا های
--------------------------------------------------------------------------
جالبه هنوز از این کامنتها برای آدم میذارن مردم!
شیطونک | May 23, 2009 12:19 AM
عطا جان این آهنگ پلی نمیشه
-------------------------------------------------------------
الان چک کردم دوباره
اینجا که مشکلی نداره
arefe | May 23, 2009 01:06 AM
سلام
واقعا جاش خالیه
من کتاب بازیگر محبوب من رو خوندم. خیلی روان و شیرینه.
مرسی از پستت
leili | May 23, 2009 01:19 PM
عطا كدوم سريال بازي كرده ؟ يادم نمياد!
-------------------------------------------------------------------
تلویزیون
* ۱۳۸۱ - کارآگاه شمسی و مادام (کارگردان: مرضیه برومند)
* ۱۳۸۱ - بدون شرح (کارگردان: مهدی مظلومی)
* ۱۳۸۰/۱۳۷۹ - نیستان (کارگردان: حسین مختاری)
* ۱۳۷۹ - همسفر (کارگردان: قاسم جعفری)
مينا | May 23, 2009 02:24 PM
http://www.ayandenews.com/files/fa/news/1388/3/3/10699_433.wmv
سلام لطفا اين كليپ كم حجم رو راجع به كارهاي احمدي ناژد ببين و به دوستاتم بده
kamyar | May 26, 2009 03:14 PM
سلام
با توجه به وضع کنوني کشور و ضعف مديريتي دولت از تو خواهشمندم با همت خويش دست به ياري موجي بزني که هدفي جز سربلندي کشور خويش نداشته و به سبزي بهار سعي در به وجود آوردن بهاري از پس اين زمستان دلگير مي کند اين خاک سرماييه ماست نگذاريم اينچنين به اعماق دره اي گنگ و سياه فرو رود .
به سوي ياريي سبز و آيندهي سبز
از تو خواهشمندم اين پيغام را به تمامي دوستانت بفرستي تا گامي بزرگ در اين راه برداري .
کليپي با حجم کم از دستاورد هاي تاسف بار احمدي نژاد حتما دانلود کن و تماشا کن و به دوستانت بده
http://www.ayandenews.com/files/fa/news/1388/3/3/10699_433.wmv
سبز | May 26, 2009 07:59 PM
دوست عزیز من یک تشکر حسابی بهت بدهکارم. وقتی ایران بودم همیشه وبلاگتو میخوندم. یکساله که آمریکام اینجا هم میخونم. خیلی وقتا ساعت نهار سر کار وبلاگ تو یکی از رابطهای خوب من با ایرانه. با دغدغههای ایران از فوتبال، سینما، تئاتر، موسیقی، کتاب، سیاست، سفر، همهشون همیشه برام جالب بوده. با بعضیهاشم موافق نبودم اما همیشه از خوندنشون لذت بردم و چیز یادگرفتم و برام دریچهی نویی بوده. ممنون دوست خوب. ادامه بده لطفن.
--------------------------------------------------------------------
ممنون از این همه لطفی که نسبت به من داشتید.
Sara | May 31, 2009 12:20 AM
سلام
من از وبلاگش اومدم گوگل ببينم اين خانوم كيه... چون اسمشون خيلي آشنا بوده برام. اينجا هم كه عكسشو گذاشتيد و معرفيش كرديد... ولي باز نشناختمش... ديگه به قول روانشناسان خارش مغزي گرفتم كه اين خانم كيه؟؟؟ چقدر هم شبيه هاما جونمه تو شيراز! فكر كنم تا صبح تو فكرش باشم!
مسعودي | November 20, 2009 03:11 AM
امیدوارم روزی شما رو در آمریکا کنار آقای تهامی زیارت کنم و یک یادگاری ازتون بگیرم
وحید | March 27, 2010 08:49 PM
نمایشنامه ی دماغ های برافراشته:
22 خرداد ما در تهران و در یکی از مطب ها با صندلی هایی به شکل بینی ، ساعتی به شکل بینی و یک منشی با یک بینی بزرگ هستیم.......
دخی: 4 سال تو نوبت بودم ، اما ارزش اش رو داشت چون بالاخره امروز دکتر دماغ افکن ، بینی ام رو ملاقات می کنه و با هم برای آینده اش تصمیم می گیریم.
چل مخ: آره بابا، این دکتر ، واقعا" دستِ ش شفابخشِ ، دماغی که مثل کوه روی صورت آدم افتاده رو وادار می کنه مثلِ عقاب پرواز کنه .
دهن بین: (مدام خودش را بزک می کند یا در آینه به خودش می نگرد و با هیجان تکه کلامش را تکرار می کند- او زیباترین و در عین حال بی مغزترین زن حاضر است و مدام در حال آرایش یا صحبت با گوشی همراه است) سال نو ، دماغ نو ، سال نو ، دماغ نو ...
دکتر: (صحنه اتاق انتظار تاریک می شود و صحنه ی اتاق طبابت روشن می شود) قبل از هر چیزی باید بهتون بگم که من اساسا" جراحی نمی کنم ، مجسمه ی احساساتم رو روی صورت تون به یادگار می گذارم، تا زیباتر، جذاب تر و دوست داشتنی تر توی ذهن بازدیدکنندگان تان بنظر بیائید. خب این حق مسلمِ شماست که زیباتر بنظر بیائید
پاندولی: آقای دکتر الان چه مدلی مد روزِ ؟
دکتر: ببینید ما داریم از یک عضوِ شریف صحبت می کنیم ، من تعجبب می کنم از شما خانم ها که چطور می تونید انقدر مادی فکر کنید!
پاندولی: خب چه مدلی رو بورسِ؟
دکتر: (با تعجبب نگاه می کند)
پاندولی: آره خب ، سئوالِ بی خودی پرسیدم، همه می دونن که فقط مدلِ فرانسوی می تونه بینی رو سربلند کنه .
دکتر: (از عصبانیت دستانش را به سمت او می آورد)
پاندولی: البته به لطف دستای هنرمندِ شما، استاد
دکتر: (دستانش را می اندازد و به او پشت می کند و می گوید) ما انسانیم و به لطفِ انسان بودنِ مون صاحبِ قدرتِ تصمیم گیری هستیم ، من احساس تاسف می کنم وقتی می بینم، مردم چقدر راحت تسیلمِ الگوهای فرنگی می شن ...
حاضری پاندولی: شما بینی ساز هستید نه فرهنگ ساز
دکتر: ولی کارِ من، یک کارِ فرهنگی ست
پاندولی: وقتی اونقدر فرهنگ نداری که به عقاید دیگرون احترام بزاری، بهتره کارت رو عوض کنی.
دکتر: بزار من اول تصمیم رو بسازم ، بعد تو اونو بگیر، باشه .
پاندولی: باشه ، ما که همیشه تسیلم هستیم اینم روش .
دکتر: خب، اول با هم تصویرُ 3 بعدی شما رو با انواع و اقسام مدل های رایجِ جوون پسند مرور میکنیم و در نهایت از 4 مدل برتر دو نسخه پرینت می گیریم ، یک نسخه از اونا پیش شما می مونه تا با دوستان و فامیل هاتون مشورت کنید ، یک نسخه از اونا رو هم من پیش چند تا از نقاش ها و گرافیست ها و مجسمه سازهای صاحب نظر می برم تا در نهایت بهترین انتخاب رو داشته باشیم .
پاندولی: چه شود !
دخی: (صحنه ی اتاق انتظار روشن می شود) من یک دوست دارم که 30 سال دماغ ش مانع شده بود که خواستگاراش اونو ببینند ، بالاخره اون بینی ش رو جراحی کرد و توسط یک خواستگار کلاس بالا کشف شد .
دهن بین: خودش کشف شد، با دماغ ِ نوش، سالِ نو، دماغِ نو ..... سالِ نو، دماغِ نو .....
منشی: ( تلویزیون را روشن می کند و فیلم آموزشی شروع می شود)
مرد نمایش آموزشی: چرا رو دماغِ ت چسب چسبوندی
زن نمایش آموزشی: دادم دکتر کوچیکش کرد، بعدش این چسب رو روش چسبوندم تا جلوی رشدِ مجددش رو بگیرم .
مرد نمایش آموزشی: که دماغِ ت رو برام کوچیک می کنی........... کی به تو اجازه داد که دماغ ت رو به تیغ جراحی بسپاری، آره، آره ، من همین امروز طلاق ت رو می دم
زن نمایش آموزشی: تو وقتی بازوت رو کلفت می کردی اجازه می گرفتی که حالا من برای کوچیک کردنِ بینی م ازت اجازه بگیرم .
مرد نمایش آموزشی: من چند سال بدن سازی رفتم و زحمت کشیدم ، اگه می خواستم می تونستم ظرفِ چند ماه به زورِ قرص و آمپول پهلوون پنبه بشم .
زن نمایش آموزشی: یعنی من حق ندارم اختیار بینی م رو داشته باشم ..... به خودت افتخار کن ، چون بدن ات رو طوری ساختی که بتونی به راحتی آزادی منو توی مشت ات بگیری.
مرد نمایش آموزشی: من که عاقل ترم باید تصمیم بگیرم ، تو هم که احساسی تری باید واقعیت تلخ رو احساس کنی ، تو که مثل فرانسوی ها دنبال آزادی هستی چرا با زور و خونریزی ِ دماغ ت رو شکل دماغِ اونا می کنی ، جای جراحی بینی فکرت رو جراحی کن، سرت رو با غرور بالا بگیر ، اونوقت هم بوی آزادی رو استنشاق می کنی و هم دماغ ت در موقعیتی قرار می گیره که شبیه دماغای فرانسوی بنظر می رسه .
زن نمایش آموزشی: (با تمسخر) بوی آزادی!!! .. حرف بزن ، شعار نده . چرا می خوای آزادی رو توی زندونِ سلیقه ی خودت نگه داری .
مرد نمایش آموزشی: بابا چرا داری لجبازی می کنی، من که عالم بی عمل نیستم، هر روز من چند تا از تازه به دوران رسیده ها ، این عروسک های خیمه شب بازی، این مدل های حماقت بشری رو جراحی می کنم، من واقعا ته ی قلبم با این کار مخالفم، خیلی از شب ها از وجدان درد ، خوابم نمی بره، می دونی ولی بالاخره هر کسی یک شغلی داره و باید باهاش کنار بیاد ، اما...
زن نمایش آموزشی: اما نداره توی بویی از عدالت نبردی، دماغ های زنهای غریبه رو دستکاری می کنی و به بینی من حتی یک نگاه هم نمی اندازی؟ بتو می شه گفت شریک زندگی.
مرد نمایش آموزشی: من شریک زندگی ت هستم نه شریکِ بینی ت، ببین بین بینی تا دهان یک منطقه ی مثلثی شکل هست که توی اون منطقه ی ممنوعه حتی نباید آدم جوش اش رو بکنه چه برسه به دماغ ش رو، اگه این کار رو کنه رو مغ ش تاثیر منفی می ذاره.
زن نمایش آموزشی: تاثیر منفی، بزار بذاره ، آخرش چی می خواد بشه، یک مخ تعطیل مثل تو، مگه ما چند سال می خوایم زندگی کنیم، 20 ، 30 سال دیگه وقتی پیر شدیم دیگه حال هیچ کاری رو نداریم .
مرد نمایش آموزشی: بدن آدم مثل ماشین که بیمه بدنه نداره ، ما راحت با گوشت کوب و چکش روش ویراژ می دیم ، چون قبل ش از اون بدبخت اجازه جراحی گرفتیم، بعدش هر چی شد شد، ما فقط پول مون رو می گیریم. ممکنه دچار مشکل در تنفس بشه، مکنه مدام خس خس کنه ، ممکنه بینی ش کج بشه، نافرم بشه، اینا مال زمانی ِ که متخصص اونو جراحی کرده باشه، اگه یک غیر متخصص ماجراجو جراحی کنه که فاجعه هیروشیما توی صورت عروسک اتفاق می افته، تازه یک بنده خدایی رو می شناسم که بینی ش رو یک متخصص طوری جراحی کرد که چیزی از بینی ش باقی نمود و مجبور شد از پروتز بینی، دماغ مصنوعی استفاده می کنه .
چل مخ: خانم منشی لطفا" دستگاه رو خاموش کنید من الان اصلا" حوصله ی این نمایش مسخره رو ندارم.
دهن بین: انرژی منفی بهمون ندین لطفا"
منشی: قانونا" ما موظفیم که برای اونایی که با جراحی بینی موافق هستن یکبار اینو پخش کنیم، باور کنید منم که با جراحی بینی مخالفم بارها این نمایش رو دیدم اما چاره ای نیست باید تحمل کرد، همونطور که افرادی سیگاری تصاویر شش های سالم در کنار شش های مصدوم رو تحمل می کنند.
دخی: درست صحبت کن خانم ، ما رو با آدم های معتاد مقایسه می کنی . باید از ما عذر خواهی کنی، وگرنه کاری می کنیم که همین امروز با این میز و صندلی خداحافظی کنی
منشی: من میز و صندلی رو اینجا نگه نداشتم، این میز و صندلی ست که منو اینجا نگه داشته، شما که تحمل شنیدن صدای مخالف رو ندارید، تحمل دموکراسی رو ندارید، آزادید که بینی تون رو جراحی کنید تا کسی جرات نکنه بهتون بگه دارای بزرگ بینی هستید .
دهن بین: (با عصبانیت)خفه شو و این صاحب مرده رو هم خاموش کن ، لطفا"
دخی: بی خود اعصاب ما و خودت رو خرد نکن، کاغذ بیار تا ما روش امضاء کنیم که 100 بار این نمایش مسخره رو دیدیم و به تمام عواقب جراحی بینی آگاه هستیم .
دهن بین:(به محض خاموش شدن دستگاه دهن بین تکه کلمه اش را می گوید) سالِ نو ، دماغِ نو
(همه شروع به خنیدن می کنند که ناگهان درب ورودی با شتاب باز می شود و زنی با عصبانیت وارد می شود به سمت درب مطب دکتر می رود که با درب قفل شد مواجه می شود) .
ناهنجار: خانم لطفا" به دکتر بگید من به دیدن شون اومدم.
منشی: کجا با این عجله
چل مخ: راه 1000 شبه رو می خوای یه شبه بری ،
دهن بین: ما که اینجا هویج نیستیم، هر کی از راه برسه سرش رو بندازه بره تو
ناهنجار: من هر کسی نیستم، همسر آقای دکتر هستم.
منشی: قانون برای همه یکسانه، توی خونه همسری، اینجا با همه سر به سری .
ناهنجار:( با صدای بلند و با غرور) این چه طرز صحبت کردن با همسرِ صاحب کارته
منشی: نمی دونستم دکتر زی زی تشریف دارن
ناهنجار: انقدر پر روت کرده که بهش توهین می کنی، من کاری می کنم که همین امروز این دفتر و دستک رو فراموش کنی .
دکتر( با تلفن ): خانم اون زلزله ای که اونور اومده چند ریشتره؟
منشی: ریش نداره، خانوم خودتونه
دکتر: ( درب باز می شود) چه عجب از این طرفا، خوش اومدی ،
چل مخ: خوش نیومده، بدون نوبت اومده
دهن بین: بوی پارتی بازی می آد
ناهنجار: پارتی چیه، بوی جنگ می آد ، اومدم بهت بگم مغازه ت رو جمع کنی و بریم خونه من به اندازه کافی پول دارم که چرخ زندگی مون رو باهاش بچرخونم.
دکتر: باز که نامهربون شدی، ببین من واقعا" از حادثه ای که برای بینی دوستت افتاد متاسفم،
ناهنجار: حادثه ! تو اونو عمل کردی، ارواحِ عمه ت سفارشی عمل کردی
دکتر: همیشه همینجوری بوده، هر وقت خواستم برای یکی سفارشی کار کنم.........، من واقعا" متاسفم ، با وجودی که هیچ تعهدی بابت انحراف ِ بینی ش ندارم ، با این حال حاضرم هر چقدر که بخوای بهش غرامت بدم.
ناهنجار: ( با لگد سطل آشغال را پرت می کند) اومدم تا برای همیشه جلوی حادثه رو بگیرم
دکتر: (به منشی) خانم زنگ بزن ، مامور بیاد
منشی: ببخشید، اما این خانومتونه
دکتر: وقتی پای تعهد شغلی به میون کشیده شه با هیچ کس حتی تو رو درواسی ندارم
منشی: الو سلام اینجا یکنفر اغتشاش گر اومده ، کسب و کار یک شهروند محترم رو بهم بریزه
ماموران: سلام علیکم
ناهنجار: برای من مامور خبر می کنی؟ من همسرت هستم
دکتر: ملاک وضعیت الانِ توست، که داری آب توی آسیابِ رقبا می ریزی،
ناهنجار: تحمل حرفای یک زن رو نداری و مامور صدا کردی، تو اسم خودت رو گذاشتی مرد
دکتر: ببین، خوب گوش کن، نمی خوام روی یک زن دست بلند کنم ، اما اگه بخوابی همینجور وزوز کنی و ذهن مشتریانم رو مغشوش کنی مثل پشه له ات می کنم
منشی: ولی ما قانون داریم
دکتر: کدوم قانون، قانونی که صاحبای قدرت هر روز اونو تغییر می دن، یا قانونی که صاحبای ثروت هر شب اونو می خرن، قانون یعنی خودِ ما
ناهنجار: (با دو انگشتاننش اشاره خود روی سر خود شاخ می گذارد و صدای گاو در می آورد...ما) تو بیماری نه یک دکتر
دکتر: (با مشت توی بینی همسرش می زند )
ناهنجار:(دستمال از کیف اش در میآورد و جلو بینی اش می گیرد) دیدین دیدین، به من حمله کرد
ماموران : اون فقط بینی تون رو چک کرد، همین. اگه بخواین تهمت بزنید مجبوریم که شما رو بازداشت کنیم
ناهنجار:(به منشی) خانم شما که همش دم از قانون می زدید یه چیزی بگید
منشی: من که نمی تونم رو حرفِ مامورای قانون حرفی بزنم ،
ناهنجار: مگه شما کور بودید ندید اینجا چه اتقاقی افتاد .
چل مخ: ما فقط از یک زاویه صحنه رو دیدیم ، پس بهتره عجولانه تصمیم نگیریم .
مراجعه کنندگان: کف و سوت می زنند
دهن بین: ( از صندلی بلند می شود با گوشی حرف می زند و از درب خارج می شود) آره بینی ام اونقدر بزرگ نیست که نفهمم اطرافم چی گذشت(همه از تعجب شاخ در می آوردند)
ناهنجار: ( از صندلی بلند می شود و به سایرین می گوید) بوی دماغ ِ سوخته می آد .
دخی: ( از صندلی بلند می شود دیالوگش را به سایرین می گوید و از درب خارج می شود) نوبت من رو نگه دارید من برمی گردم.
چل مخ :(با صدای تو دماغی اش می گوید و از درب خارج می شود) تا اطلاع ثانوی تیغ گیوتین توسط این دکترِ دندون تیز، تیز نخواهد شد
دهن بین:(با خودش صحبت می کند واز درب خارج می شود) : دماغ ، امروز شانس باهات یار بودها
دکتر :(به منشی اش) تو رو با اون دماغِ بزرگت استخدام کردم که وجدانم راحت باشه و مراجعه کننده ها رو برای جراحی بینی وسوسه نکرده باشم، حالا که برای اولین بار توی دوره 30 ساله طبابتم سرم خلوتم شده، اگه اجازه بدی ببینی ت رو رایگان برات عمل می کنم
منشی: (از صندلی بلند می شود با دکتر صحبت می کند و از درب خارج می شود) شهرت فرانسوی ها فقط بخاطرِ دماغ هاشونه ، والا گوره دهات های اردبیلِ خودمون هم امکانات بیشتری از فرانسه داره ، چرا اجازه بدم شهرت مثل آهن ربا دشمن برام جذب کنه، آره..... ترجیح می دم یک جوری با همین دماغم کنار بیام، ممنون .
ناهنجار: ( به دکتر) با وضعیت موجود(دست به بینی اش می کشد که خونریزی کرده) به جراحی نیاز دارم، علی رغم تمام اعتقاداتم ، تمام باورهام .
دکتر: ( بدون نگاه به زن جمله اش را می گوید و از درب خارج می شود) تو رو با این دماغِ شسکسته ات و تمام اون باورهات تنها می ذارم
ماموران: ( با هم صحبت می کنند) : ما جان مون رو به خطر می ندازیم تا آرامش رو تولید کنیم ، اون وقت اون جوجه ماشینی هایی که توی پالایشگاههای نفت با آرامش کار می کنند حقوق خوب می گیرند، آره بابا همه باید مثل ما فقط جلوی خودشون رو بگیرند و نباید به
ناهنجار: به حق دیگران تجاوز کنند
ماموران: واقعا" از شما بعیده ، شما که تحصیل کرده اید چرا توی یک جای عمومی این کلمه ی زشت رو به زبان می یارید .
ناهنجار: زشت یا زیبا این واقعیتیِ که توی جامعه ی ما وجود داره، من اون چیزی که وجود داره رو می گم، بلد نیستم مثل سیاست مدارها ، دروغ بگم و لباس ریا به تن کنم .
ماموران: لااقل یواش تر بگو
ناهنجار: می خوام اونقدر بلند بگم که اونایی که خودشون رو به کری زدند به خودشون بیان.
ماموران: ( با هم صحبت می کنند و از درب خارج می شوند) : ولش کن تنِ صداش همین جوریه، یه آسیب دیده ست که جامعه طردش کرده ، بهتره اونو به حالِ خودش رها کنیم .
ناهنجار: (صحنه تاریک است و نور دایره ای شکل زن را نشان می دهد) برای استنشاق ِ بوی آزادی لازم نیست دماغ تون رو به سبک فرانسوی ها رینو کنید ، فقط کافیِ سرتون رو با غرور بالا بگیرید و خودتون باشید
پاندولی:)اتاق ویزیت روشن می شود که مراجعه کننده منتظر برگشت دکتر نشسته و ساعت مچی اش را نگاه می کند و پای راست اش را به زمین می کوبد و بلند می شود غر غر می کند و از صحنه خارج می شود) توی این جامعه که آدم ها رو به راحتی فراموش می کنن، کی حال داره به دماغ هاشون فکر کنه .
پایان
morti | July 16, 2010 08:00 PM
are vaghean karash zibasttt
taraneh | August 19, 2010 08:04 PM