بیمار خندههای توام ...
قبلن شنیده بودم، یعنی حتی کنسرتش هم رفته بودم اما آن شب که با بچهها دور هم جمع شده بودیم، لابهلای حرفها، کرم دوباره شنیدنش را آرش انداخت به جانم. حالا دو هفته است مدام دارم «خورشید آرزو» گوش میدهم و چهقدر خوب است و این چهقدر خوب را نمیفهمید مگر اینکه حال و هوای این روزهای من را داشته باشید ...
بگذار سر به سینهی من، تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیدهی سر در کمند را
بگذار سر به سینهی من تا بگویمت:
اندوه چیست، عشق کدام است، غم کجاست؟
بگذار تا بگویمت این مرغ خستهجان
عمری است در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با مَنت
تو، آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های تو را دانهچین کنم!
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمهی شراب
بیمار خندههای توام، بیشتر بخند!
خورشید آرزوی منی، گرمتر بتاب!
فریدون مشیری
