اما تو باور نکن

May 3, 2009 11:28 PM

خیلی وقت است دیگر در این وبلاگ شخصی‌نویسی نمی‌کنم. نمی‌شود نوشت خیلی چیزها را، نمی‌توان نوشت، گندش بزنند. عاشق بشوم، نمی‌نویسم، فارغ بشوم، نمی‌نویسم، دیوانگی کنم، نمی‌نویسم، گریه کنم، نمی‌نویسم، شاد باشم، نمی‌نویسم.

بعضی حرف‌ها بدجور روی دل آدم می‌ماند، آن‌ها را هم نمی‌نویسم. همین قدرش را هم می‌دانم چند روز بعد پشیمان می‌شوم که چرا نوشتم، این‌که چه‌قدر امروز روز بدی بود، از آن روزهایی که انگار یک پتک می‌خورد توی سرت و چه‌قدر خوب نیستم و ناآرامم این روزها، با وجود ظاهر آرامم در چشم شمایی که این روزها مرا دیده‌اید!

خسته شدم ...