« April 2009 | صفحه اصلی | June 2009 »
ما در سویس زندگی نمیکنیم
به نظر من رویکرد موسوی در مستند تلویزیونی، همچنین در نطق انتخاباتی اولش، تاثیرگذاشتن روی مردم عادی و بهخصوص طبقات فرودست جامعه بوده است. در واقع این فیلم به هیچ وجه قرار نبوده روی من و شمایی که ادعای روشنفکری داریم، کتاب میخوانیم، روزنامه میخوانیم و به اینترنت دسترسی داریم، اثر بگذارد، بلکه اقشار کمتر آگاه جامعه و صد البته اصولگراهای مرددی که در ذهنشان دارند بررسی میکنند از بین موسوی و احمدی نژاد کدام را انتخاب کنند را هدف قرار داده بود. اگر از این منظر به این فیلم نگاه کنیم فیلم به نظرم موفق و حتی هوشمندانه بوده است!
یادمان نرود موسوی برای ارتباط برقرار کردن با این افراد و احیانن گرفتن رایشان فقط همین چند فرصت کوتاه تلویزیونی را دارد و نباید آن را از دست بدهد. بله مسلمن من هم بدم نمیآمد فیلم پر باشد از تاکید روی مضامینی که از نظر من مهمتر است: حقوق بشر، توسعهی سیاسی، آزادی بیان، دموکراسی و ... پر باشد از شور و حال طرفدارنش، از خاتمی، از حجاریان، از دوم خرداد، از چهرههای شاد دختران و پسرانی که آن روز به استادیوم آمده بودند و ... اما متاسفانه اینجا سویس نیست و بخواهیم با نخواهیم بهنظر من مدام مجبوریم به خودمان یادآوری کنیم در کجا زندگی میکنیم. موسوی نمیخواهد اشتباه چهار سال پیش معین را تکرار کند. معین با تکیهی صرف روی این موضوعات چهقدر رای آورد؟
البته اگر موسوی بخواهد همین رویه را ادامه دهد، از یک جهت ممکن است نگرانکننده به نظر برسد، چرا که ممکن است بخشی از هوادارن اصلاحطلبش در نهایت از این رویکرد ناامید شوند و رایشان به سوی کروبی بچرخد. من سعی میکنم خود را اینطور راضی نگهدارم که آدمی که خاتمی تمام قدر از او دفاع میکند و میگوید در نود درصد موارد نظراتی شبیه به او دارد، آدمی که حمایت مشارکت، کارگزاران، سازمان مجاهدین، مجمع روحانیون، خانهی کارگر و ... را پشت سرش میبیند، آدمی که مجیدی و مهرجویی برایش فیلم میسازند و بسیاری دیگر از چهرههای سیاسی، فرهنگی و هنری از جمله حجاریان که از نظر من پدر گفتمان اصلاحطلبی در ایران است، بنا دارند به او رای دهند، لابد یک پتانسیلهای حداقلی دارد که در آینده مرا ناامید نکند. بنابراین موضعگیریهای تلویزیونیاش را میگذارم به حساب یک برنامهی دقیق و درستطراحیشده.
به نظرم تحلیل موسوی و مشاورانش این بوده که دستهی اول رایدهندگان (عامهی مردم و راستهای مردد) را در این مقطع زمان هدف قرار دهند که البته فکر میکنم تحلیل درستی نیز هست. اگر رای حتی بخشی از این دسته افراد از احمدینژاد به موسوی بچرخد، در نهایت به شدت به نفع اصلاحات است، چون حداقلش این است که انتخابات به مرحلهی دوم میرود و آنجا بدیهی است که شانس یک کاندیدای اصلاحطلب به مراتب بیش از احمدینژاد خواهد بود.
در این شرایط، من و توی مثلن آگاهتر که ادعای روشنفکریمان هم میشود! یا غر خودمان را میزنیم و دستآخر به موسوی رای میدهیم، یا متمایل شویم به کروبی و رایمان را به نام او در صندوق میریزیم. هر دوی این حالات خوب است، چونکه در آن صورت، هم در انتخابات 22 خرداد بخشی از آرای احمدینژاد به سبد موسوی ریخته شده و احمدینژاد مستقیم رییسجمهور نخواهد شد و هم اگر انتخابات به مرحلهی دوم برود، همگی به کاندیدایی رای خواهیم داد که مقابل احمدی نژاد باقی مانده است. با این تحلیل به نظرم موسوی جهتگیری درستی در فیلمش داشت.
راه یا مقصد؟
بیست و هشت ساله است، کارشناسی ارشد دارد از یکی از بهترین دانشگاههای تهران و میگوید به احتمال زیاد در انتخابات به احمدینژاد رای میدهد. میگویم: «میدونی از نظر احمدینژاد چرا آمریکا به عراق حمله کرده؟» میپرسد: «بهخاطر نفت؟» میگویم: «نه، گفته دلیل اصلی این که آمریکا به عراق حمله کرده، این بوده که میدونسته امام زمان از اونجا ظهور میکنه.» ثانیهای مردد میداند و بعد پاسخ میدهد: «آره، سازمان سیا که داره تو تمام دنیا درباره ی امام زمان اطلاعات کسب میکنه. بعید نیست.»
شصت ساله است، مغازهدار و هر روز برای نماز به مسجد میرود. تصمیم دارد در انتخابات حتمن به احمدینژاد رای دهد چون: «خوب جلوی آمریکا وایساده و کشور خیلی پیشرفت علمی و اقتصادی داشته تو دورهی احمدینژاد.» لپتاپم را بیرون می آورم و میگویم: «اگه چند دقیقه وقت دارین، این آمارها رو یه نگاهی بکنین. شاید براتون جالب باشه.» جواب میدهد: «همهشون دروغه.» میگویم: «حالا شما ببینید. اطلاعاتش از سایت بانک مرکزی و مرکز آمار خود دولت احمدینژاد گرفته شده.» در حالی که دور میشود، میگوید: «هر چی تو کامپیوتر و اینترنت باشه، دروغه. برو ببین خود دکتر چی میگه.»
×××
متاسفانه اینها بخشی از واقعیت فعلی کشور ماست، آن هم تازه در تهران و در یکی از مناطق شمالیاش. درست است که در اینترنت همهی نظرسنجیها به نفع کاندیداهای اصلاحطلب و به خصوص موسوی است، درست است که بیشتر کسانی که کتاب و روزنامه میخوانند، به احمدینژاد رای نمیدهند، اما بخواهیم یا نخواهیم تبلیغات حکومتی روی بخش قابلتوجهی از مردم اثرگذار بوده است.
به نظر من فارغ از اینکه در انتخابات آینده چه کسی رییسجمهور شود، کار اصلی همهی ماهایی که دغدغهی آزادی، دموکراسی، حقوق بشر و توسعهی سیاسی داریم و باورمان بر آن است که درستترین روش برای رسیدن به این هدف، حرکت اصلاحی به جای انقلاب و شورش است، منسجمشدن، سازمانیافتن و سپس کار فرهنگی و آگاهساختن جامعه است، برای آنکه بفهمند چه اتفاقی دارد برای کشورشان میافتد و برای آنکه دیگر آدمی که این همه دروغ به ملت میگوید، رییسجمهور نشود.
کار اصلی ما تازه از فردای انتخابات شروع خواهد شد. واضح است هیچکدام از کاندیداهای چهارگانه ما را بهطور کامل به اهدافمان نخواهند رساند. باید خودمان تلاش کنیم و تلاش کنیم و تلاش کنیم. همانطور که الان داریم تلاش میکنیم کاندیدایی رای بیاورد که که شرایط را کمی بهتر کند و با توجه به حال و هوای جامعه حس میکنم در نهایت موفق خواهیم شد و به احتمال فراوان موسوی رای خواهد آورد.
اما موسوی یا کروبی رای بیاورند یا نیاورند آنقدرها هم مهم نیست. من فکر میکنم مهمتر آن است که امروز به جایی رسیدهایم که درصد قابلتوجهی از مردم، دارند آگاهانه رای میدهند، میدانند برای چه رای میدهند و از این رایدادنشان نه انتظار معجزه دارند، نه آن را به حساب مشروعیت نظام میگذارند و نه اگر کاندیدای موردنظرشان انتخاب نشد، احساس شکست میکنند. واقعیت را خاتمی در مراسم دوم خرداد درستتر از همه گفت: «دوم خرداد يك راه است، نه يك مقصد.»
جناب آقای واعظی آشتیانی، برادر موتلفهای عزیز!
فکر میکنم به اندازهی کافی در این مدت گلکاریهای لازم را در همهی تپههای دور و بر باشگاه استقلال انجام دادهاید، لطفن دیگر شلوارتان را بکشید بالا و بیخیال شوید. باور کنید بسمان است!
این انتخاب آخرتان برای سرمربی تیم هم که دیگر نور علی نور بود. بیچاره مرفاوی که بهخاطر بیکفایتی و بیلیاقتی شما، فصل آینده نابود خواهد شد. من نمیدانم، اما واقعن درک این نکته که صمد با همهی استقلالی بودنش و باصفا بودنش، هنوز زود است سرمربی تیمی در حد و اندازهی استقلال شود، این قدر برای ذهن شما سخت بود؟
میگویند آدم عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمیشود، دورهی قبل را که مرفاوی سرمربی بود، فراموش کردهاید؟ سرمربیگری افشین پیروانی در پرسپولیس را چه؟ استقلال و پرسپولیس مربی بزرگ و با دانش میخواهند. فوتبال باشگاهی در عربستان و ژاپن چرا در حدی پیشرفت کرده که تیمهای ما دیگر حریفشان نیستند؟ چندتا از مربیان باشگاهای سرشناس لیگ عربستان وطنیاند؟
داشتن یک مدیرعامل قوی و کاربلد حق باشگاه استقلال است. از شما تقاضا میکنیم هر چه سریعتر از استقلال بکشید بیرون و دوباره تشریفتان را ببرید توی پیست و دوچرخهتان را سوار شوید، یا اگر دلتان میخواهد برگردید ور دل جناب عسگراولادی و الباقی برادران؛ کار اقتصادیتان را بکنید. بازار به شما نیاز دارد.
در ضمن به رییستان، جناب آقای علیآبادی عزیز هم فراوان تبریک میگویم که موفق شد با استادی تمام پروژهی به گهکشیدن دو تیم محبوب پایتخت را به سرانجام برساند. فکر کنم اگر جناب علیآبادی یکی دو سال دیگر سر کار باشند، دیگر هیچ نشانی از این دو تیم باقی نماند.
نتیجهی انتخابشدن احمدینژادها همین میشود که رییس سازمان ورزش کشور میشود آدم لمپنی مثل علیآبادی و مدیرعامل یکی از دو باشگاه بزرگ کشور میشود [...]ی مثل واعظی آشتیانی. امیدوارم با تغییر دولت بساط همهی این آدمهای نالایق از سر سفره ی ورزش مملکت جمع شود.
قسمت تو سوختههای کنار دیگ نیست
چهقدر آدم دوستداشتنی و قابل احترامی است این خانم شبنم طلوعی و چهقدر حیف شد از ایران رفت و درستتر بگویم چهقدر حیف شد مجبورش کردند از ایران برود. تئاترهایش را که هنوز یادتان هست؟ چه آنهایی که بازی کرد که میان آنها بازیهای فوقالعادهاش در «عروسی خون» و «زیر زمین» هیچگاه از یادم نمیرود و چه آنهایی که نوشت و کارگردانی کرد که بین آنها «قهوهی تلخ» چیز دیگری بود و به نظرم یکی از بهترین نمایشنامههای همهی این سالهاست.
Continue reading "قسمت تو سوختههای کنار دیگ نیست"سبز، نه به خاطر موسوی
بهسان رود
که در نشیب دره
سر به سنگ میزند
رونده باش
امید هیچ معجزهای
ز مرده نیست
زنده باش
هـ. الف. سایه
دو روز است یک تکه پارچهی سبز را بستهام دور مچ دست راستم، مثل یک دستبند، و تا لحظهای که میخواهم رایام را داخل صندوق بیندازم، میگذارم همانجا بماند. 23 روز بیشتر تا انتخابات باقی نمانده و من فکر میکنم باید کاری کرد، هر کسی در حد خودش. من فکر میکنم اگر نگران سرنوشتمان و کشورمان هستیم، اگر نمیخواهیم چهار سال دیگر احمدینژاد را تحمل کنیم، همه باید تلاش کنیم تا شاید دوباره یک موج در جامعه راه بیفتد، مثل دوم خرداد. من فکر میکنم این نشانههای سبز مهماند.
اشتباه نکنید، من نه عاشق موسوی هستم، نه میرحسین کاندیدای ایدهآل من است و نه اصولن در یک شرایط آزاد که برای همهی سلیقهها امکان داشتن کاندیدا وجود داشته باشد، به او رای میدهم. به هیچ وجه هم این تصور را ندارم که اگر موسوی بیاید، اتفاق شگفتانگیزی میافتد، به دموکراسی و آزادی میرسیم یا اینکه مشکلات ما حل میشود. نه! من به یک راه طولانی اعتقاد دارم که همان اصلاحطلبی است، اعتقاد دارم با کنارکشیدن و تحریم به جایی نمیرسیم و فکر میکنم در میان این چهارنفر موسوی بیشتر به مسیرم میخورد و با میرحسین اوضاع بهتر از اینی خواهد شد که الان هست.
دستبند سبز من به خاطر موسوی نیست، بلکه نشانهی کوچکی است برای پیشرفتن در راهی که فکر میکنم درستتر است. من نمیخواهم بیتفاوت بمانم. اگر این دستبند و بقیهی نشانههای سبز آدمهای دیگر باعث شود حتی فقط یک نفر بیشتر به نفع کسی به جز احمدینژاد در انتخابات شرکت کند، من کار خودم را کردهام. نه آن را لوسبازی میدانم، نه جوزدگی و نه بهخاطرش خجالت میکشم.
از قدیم گفتهاند ما ایرانیها آنچنان اهل کارهای گروهی نیستیم. در کتاب «ایران بین دو انقلاب» هم به نقل از کنسول انگلستان آمده: «دو ايرانی هرگز نمیتوانند همکاری کنند، حتی اگر اين همکاری برای گرفتن پول از شخص سومی باشد.» دوم خرداد نشان داد که اگر بخواهیم و همدل شویم، میتوانیم این فرضیه را باطل کنیم. فضای مجازی را فراموش کنید که همه جا بحث انتخابات است، در جامعه هنوز شور و حال چندانی دیده نمیشود. نشانههای سبز را جدی بگیرید، اگر برایتان آیندهی ایران مهم است، اگر فکر میکنید رایدادن در سرنوشتمان تاثیرگذار است، اگر به اصلاحطلبی اعتقاد دارید و اگر میخواهید به موسوی رای دهید، به جنبش سبز بپوندید.
اگه با من کار داشتن، بگو دارم دوش میگیرم!
هاروی: متاسفم. واقعن روز گندی داشتم.
کیت: به باشگاه (کسایی که روز گند داشتن) خوش اومدی!
هاروی: برای تو هم ممکنه روز گندی بوده باشه، اما مال من حتمن گندتر بود. مال می میشه گفت یه روز گه به تمام معنا بود!
کیت: چرا گه بود؟
هاروی: چون از هواپیما جا موندم، کارم رو از دست دادم و دخترم که امروز داره ازدواج میکنه ترجیح میده توی مراسم عروسیش به جای من ناپدریش همراهیش کنه. این دیگه از همهش گهتر بود.
کیت: راست میگی. تو بردی!
هاروی: نظرت چیه امروز رو برای جفتمون یه کم بهتر کنم و دعوتت کنم با هم ناهار بخوریم؟ یا شاید هم یه فنجون چای مهمونت کنم، فکر کنم الان بیشتر وقت خوردن چایه.
کیت: خیلی ممنون. اما من تو رو نمیشناسم، تو هم منو نمیشناسی و بنابراین بهتره ...
هاروی: دقیقن به همین خاطره که باید با هم چای بخوریم!
کیت: خیلی لطف داری، اما ممنونم، نه!
[چند لحظه به سکوت میگذرد. موبایل کیت زنگ میخورد.]
هاروی: اگه با من کار داشتن، بگو دارم دوش میگیرم!
[کیت که از اول صحبتهایشان اخمو بوده، خندهاش میگیرد. موبایل را نگاه میکند، اما جواب نمیدهد.]
هاروی: نمیخوای جوابش رو بدی؟
کیت: نه!
هاروی: میتونم این کار رو به عنوان یه نشونهی امیدوارکننده در نظر بگیرم؟ [کیت از سماجت هاروی دوباره خندهاش میگیرد.] اگه این جوریه، میخوام یه لبخند درست و حسابی ازت ببینم. [کیت نمیتواند جلوی خندهاش را بگیرد و حالا لبخندی به پهنای صورت بر چهره دارد.]
آخرین شانس هاروی / جوئل هاپکینز
از همین سری:
بازنده همیشه بازنده است!
رنگ چشمهای من سبزه ...
منم دوسِت دارم کیز!
کارگردان و بازیگر
رهاکردن در سی ثانیه
هیچ چیز نمیتونه عوضش کنه ...
حقیقت والاتر از کلیسا است ...
سکوت خداوند
We’ll always have Paris
چند خبر و پیشنهاد فرهنگی
1- اگر جزو آن دسته آدمها هستید که «روح پراگ» ایوان کلیما را خواندهاید و از آن خوشتان آمده، میتوانید خوشحال باشید که کتاب دیگری از او با نام «در انتظار تاریکی، در انتظار روشنایی» با ترجمهی فروغ پوریاوری چاپ شده و الان در بازار است. کتاب را نشر آگه چاپ کرده و قیمت آن 4700 تومان است.
2- کتابهای آدمیت هم خوشبختانه این روزها دارند تجدید چاپ میشوند. بعد از «امیرکبیر و ایران» و «اندیشهی ترقی» که فکر کنم حدود دو سال پیش خوارزمی تجدید چاپشان کرد، حالا «ایدئولوژی نهضت مشروطیت ایران» و «فکر دموکراسی اجتماعی در نهضت مشروطیت ایران» را پس از مدتها نشر گستره و «مجلس اول و بحران آزادی» را انتشارات روشنگران و مطالعات زنان تجدید چاپ کردهاند. کتابهایی که برای مدتی طولانی نایاب بودند.
تجدید چاپشدن کتابهای آدمیت در این روزها خبر خوب و البته عجیبی است. معلوم نیست در ارشاد چه خبر است که از یک طرف مجوز چاپ مجدد این همه کتاب لغو میشود، اما از طرف دیگر به این کتابها مجوز چاپ مجدد میدهند. فکر کنم ممیز محترم حوصلهاش نگرفته کتابهای آدمیت را بخواند!
3- اگر گذرتان به باغ موزهی هنر ایرانی افتاد، فروشگاه محصولات فرهنگی آن را به هیچ وجه از دست ندهید. درست که قیمت cdها و dvdهایش کمی گران است، اما باور کنید بعضیهایش میارزد، حسابی هم میارزد. آنجا یکباره با چنان مجموعهی وسوسهانگیزی از ٰآثار ارزشمند هنری مواجه میشوید که ممکن است هرچه پول در جیبتان دارید را خرج کنید.
به عنوان مثال میتوانید پک کامل یا منتخب آثار فیلمسازانی مثل: کیشلوفسکی، برتولوچی، برادارن کوئن، آنتونیونی، وودی آلن، تئو آنجلوپولوس، کارلوس سائورا، امیر کاستاریکا، بونوئل و بسیاری بسیاری دیگر از کارگردانهای درست و حسابی سینما را در بستهبندیهای خیلی خوشگل و شکیل پیدا کنید به علاوهی کلی چیز هیجانانگیز دیگر!
4- اگر معتاد به تماشای سریال شدهاید و حالا که سیزن پنج Lost تمام شده، ماندهاید در خماری و حوصلهی بقیقهی سریالهای مد روز را هم ندارید و دنبال یک چیز تازه میگردید Weeds انتخاب بدی نیست. یک کمدی درام آمریکایی دربارهی یک زن میانسال که شوهرش را بر اثر سکتهی قلبی از دست داده و حالا مجبور شده برای درآوردن خرج خود و دو پسرش به فروشندگی ماریجوانا در حومهی شهر رو آورد. Weeds اگر چه سریال چندان عمیقی نیست، اما آنقدر جذابیت دارد که علاقهمندتان کند داستانش را پیگیری کنید.
5- در میان فیلمهایی که این چند وقت اخیر دیدهام، هیچکدام به خوبی «کلاس» ساختهی لورن کانته نبودهاند. فیلمی ساده اما فوقالعاده دربارهی همهی ماجراهای یک کلاس درس در دبیرستانی در فرانسه از ابتدای سال تا انتهای سال و برندهی نخل طلای جشنوارهی کن سال گذشته. رابطهی میان معلم و دانشآموزان، مشکلاتی که بچهها درگیرش هستند، دعواهایشان با همدیگر و مهمتر از همه حال و هوای یک مدرسه و یک کلاس درس در این فیلم عالی از کار درآمده است. تماشایش را بهشدت توصیه میکنم.
اصولگرایی در تعطیلات یا "کم پیدا هستید جناب رادان"
میبخشید جناب رادان، من برایم یک سوالی پیش آمده که این مدل اصولگرایی که شما نمایندهی آن هستید، چه جوری است که هر وقت لازم باشد، مثل همین حالا که دم انتخابات است، بخشهایی از آن را میفرستید تعطیلات و پیچ شلکنش را یک چند دوری میپیچانید؟
اگر یادتان رفته من برایتان یادآوری کنم در این دو سه سال گذشته با نزدیکشدن به فصل گرما یک طرحهایی اجرا میکردید در راستای روسری و مانتوی خانمها که یک وقت خدای ناکرده کوتاه نباشد، یا تنگ نباشد یا نازک نباشد، همینها که خودتان میدانید! اما انگار امسال به کل بیخیال آن شدید و به همین گشتهای فعلیتان هم گفتید فتیله را حسابی بکشند پایین.
یک آمارهایی هم یادم هست میدادید که نود و چند درصد مردم شیفتهی این طرحاند و چهقدر از نیروی انتظامی تشکر کردهاند بهخاطر اجرای آن و هر دو روز یک بار هم تشریف میآوردید تلویزیون و یک جورهایی لبخندزنان زن و بچهی ملت را هشدار میدادید که اگر آنجور که ما دلمان میخواهد لباس نپوشید، میگیریم و میبریم و فلان!
البته ما خیلی هم تشکر میکنیم اگر رویکرد جدید نیروی انتظامی در این زمینه همین رفتار چند وقت اخیرش باشد، اما آدم است دیگر، گاهی هم فکر میکند و به این نتیجه میرسد که این اصول سفت و سخت شما انگار خیلی هم سفت و سخت نیست و بهنظر میرسد تاریخ مصرف دارد و بعد هم آرزو میکند ای کاش همیشه در این مملکت انتخابات بود!
هدف: بردن انتخابات به مرحلهی دوم
این جدال خطرناک و نادرستی که این روزها بین هواداران موسوی و کروبی راه افتاده و به خصوص در اینترنت به اوج رسیده، به نظر من کاملن بیدلیل و توجیهناپذیر است.
خیلی خیلی خوشبینانه است اگر فکر کنیم موسوی یا کروبی، حتی در صورت کنارکشیدن یکی از آنها به نفع دیگری بتوانند در مرحلهی اول انتخابات بالای پنجاه درصدر رای جمع کنند. بنابراین حضور همزمان هردوی این کاندیداها ضرر که ندارد هیچ، این فایده را هم دارد که هر کدام طرفدارن خاص خودشان را هم به پای صندوق میکشانند.
به نظرم اگر به جای این دعوای بیفایده موسوی - کروبی تلاش کنیم آن دسته آدمهایی که نمیخواهند در انتخابات شرکت کنند را راضی کنیم تا به هر کسی به جز احمدینژاد رای دهند، بسیار سودمندتر خواهد بود. شک نکنید اگر مشارکت از حدی بالاتر رود که احمدینژاد در مرحلهی اول رای نیاورد و انتخابات به مرحلهی دوم برود، آنگاه به احتمال فراوان نتیجه به نفع او نخواهد بود.
به موسوی رای دهیم، کروبی یا حتی رضایی فرقی چندانی نمیکند، باید کار کنیم و حسابی هم کار کنیم تا بیتفاوتها و تحریمیها را پای صندوق بکشانیم، بعد انرژیمان را جمع کنیم برای مرحله دوم، آنجا که دوقطبی احمدینژاد و اصلاحطلبی که رای بیشتری دارد شکل خواهد گرفت و آنوقت زمان آن است که همه متحد شویم و از کاندیدای باقیمانده حمایت کنیم.
هشتمین ضربهی جولیت
هشدار: اگر هنوز تا انتهای فصل پنج Lost را ندیدهاید و نمیخواهید داستان آن برایتان لو رود، این نوشته را نخوانید.
خب به سلامتی دو قسمت آخر فصل پنجم Lost هم امروز پخش شد و حالا باید تا سال میلادی دیگر خماری بکشیم تا دوباره هیجان هفتگیمان شروع شود. فصل پنجم پر بود از اتفاق و غافلگیری و با وجود اینکه به بخشی از سوالاتی که در فصلهای قبلی برای بیننده پیش آمده بود پاسخ داد، خود نیز سوالات جدیدی را به وجود آورد.
جیکوب هنگام کشتهشدنش به جان لاک گفت: «اونها دارن میآن.» این آنهایی که جیکوب اشاره کرد، چه کسانی هستند؟ من فکر میکنم همان کسانی که بمب هیدروژتی را منفجر کردند و همان کسانی که ریچارد دربارهی آنها به سان گفت مرگ همهشان را دیده است. به شدت علاقهمندم بدانم فصل ششم از چه جایی قرار است شروع شود.
اما قسمتهای شانزده و هفده فصل پنجم فکر میکنم داستان جزیره را تا حدی مشخص کرد، بهخصوص قسمت ابتداییاش، آنجا که برای اولین بار فلاشبکی را از احتمالن زمانی در قرن نوزدهم شاهد بودیم. جیکوب مشغول بافتن یک قالی است، این قالی همان است که در سکانس یکی مانده به آخر همین قسمت آن را دوباره میبینیم. کمی بعد هنگامی که او دارد صبحانهاش که یک ماهی کبابشده است میخورد، غریبهای میآید و گفتوگوی بسیار مهمی بین آنها اتفاق میافتد:
غریبه: صبح به خیر
جیکوب: صبح به خیر
غریبه: اشکالی نداره بشینم پیشت؟
جیکوب: خواهش میکنم. ماهی میخوری؟
غریبه: نه ممنون. تازه خوردم.
[یک کشتی بادبانی به ساحل جزیره نزدیک میشود.]
جیکوب: فکر کنم به خاطر این کشتی اومدی اینجا.
غریبه: آره. چهجوری اینجا رو پیدا کردن؟
جیکوب: باید وایسی بیان از خودشون بپرسی.
غریبه: لازم نیست بپرسم. تو آوردیشون اینجا. هنوز هم سعی داری بهم ثابت کنی اشتباه میکنم؟
جیکوب: آره اشتباه میکنی.
غریبه: اشتباه میکنم؟ اونها میآن، میجنگن، خراب میکنن و آخر سر نابود میشن. همیشه همینجوری تموم میشه.
جیکوب: تمومشدن فقط یه دفعهس که اتفاق میافته. هر چیزی که پیش از اون دفعه اتفاق بیفته، صرفن یه جور به جلو رفتنه.
غریبه: هیچ میدونی چهقدر بدجور پایهام که بکشمت؟
جیکوب: آره
غریبه: یکی از همین روزها، دیر یا زود یه راهی، یه روزنهای برای رسیدن به این هدف پیدا میکنم دوست من.
جیکوب: باشه، هر وقت پیدا کردی، من همینجام!
در خدمت و خیانت یک دکمه یا "حالا چی دیدین؟"
و یک توصیهی من به همهی شما عزیزانی که از این شرت باکسرها که جلویش یک دکمه دارد میپوشید، آن است که اگر خدای ناکرده یک باره بر اثر حادثهای، چیزی، دکمهی شرتتان کنده شد، حواستان باشد تا دوختهشدن دکمهاش آن هم به صورت سفت و محکم، آن شرت را پا نکنید.
از من به شما نصیحت، خواستید گوش کنید، خواستید نکنید! اما یک وقت اگر رفتید دستشویی و تصادفن یادتان رفت زیپ شلوارتان را کامل ببندید و بعد برگشتید سرکلاس تا بقیهی احتمال را درس دهید و هنوز یک دقیقه درس نداده، دیدید این دختر خانمهای ردیف اولی کم مانده است از خنده منفجر شوند، نگویید به شما نگفته بودم!
بیمار خندههای توام ...
قبلن شنیده بودم، یعنی حتی کنسرتش هم رفته بودم اما آن شب که با بچهها دور هم جمع شده بودیم، لابهلای حرفها، کرم دوباره شنیدنش را آرش انداخت به جانم. حالا دو هفته است مدام دارم «خورشید آرزو» گوش میدهم و چهقدر خوب است و این چهقدر خوب را نمیفهمید مگر اینکه حال و هوای این روزهای من را داشته باشید ...
بگذار سر به سینهی من، تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیدهی سر در کمند را
بگذار سر به سینهی من تا بگویمت:
اندوه چیست، عشق کدام است، غم کجاست؟
بگذار تا بگویمت این مرغ خستهجان
عمری است در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با مَنت
تو، آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های تو را دانهچین کنم!
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمهی شراب
بیمار خندههای توام، بیشتر بخند!
خورشید آرزوی منی، گرمتر بتاب!
فریدون مشیری
هیچ و تمام
جهان در عین پیوستگی به طور جذبهآوری گسسته است
مثل اقیانوسها که قد کشیدهاند بین ما
اگر چه فاصلهمان به درنگ لرزش پلکی است
در تیغش آفتاب
بیگانگی در عین یگانهبودن
نشانهها گم نمیشوند
چشمهایت را به تاریکی عادت بده
با تو هیچ
و تمام میشوم با تو من
افسانه امیری
اما تو باور نکن
خیلی وقت است دیگر در این وبلاگ شخصینویسی نمیکنم. نمیشود نوشت خیلی چیزها را، نمیتوان نوشت، گندش بزنند. عاشق بشوم، نمینویسم، فارغ بشوم، نمینویسم، دیوانگی کنم، نمینویسم، گریه کنم، نمینویسم، شاد باشم، نمینویسم.
بعضی حرفها بدجور روی دل آدم میماند، آنها را هم نمینویسم. همین قدرش را هم میدانم چند روز بعد پشیمان میشوم که چرا نوشتم، اینکه چهقدر امروز روز بدی بود، از آن روزهایی که انگار یک پتک میخورد توی سرت و چهقدر خوب نیستم و ناآرامم این روزها، با وجود ظاهر آرامم در چشم شمایی که این روزها مرا دیدهاید!
خسته شدم ...
هدف، وسیله را توجیه میکند؟
من نمیدانم اینکه اعضای ستاد میرحسین موسوی، یارانش، هوادارانش - نمیدانم چه کسانی - بردارند سرود آفتابکاران جنگل را دوبارهخوانی کنند و تصاویر میرحسین را روی آن بگذارند، کار خوبی هست یا نه، اما به هر حال این ترانه پیشینهای دارد که گمان نکنم آن پیشینه کمترین ربطی به میرحسین و طرز تفکرش داشته باشد.
برای من شاید نه، اما این ترانه برای خیلیها معنا دارد. به قول نبوی: «برای بعضیها، این ترانهها تصاویر پدرهای کشتهشده، بمبهای منفجرشده، گلولههای شلیکشده را به ذهن میآورد و برای بسیاری از مردم، این سرودها موسیقی متن درهای بستهی زندان است. سرودهایی معصومانهی که عبور سریع فاصلهی رویاهای زیبا را تا کابوسهای تلخ نشان میدهد.»
اصل این ترانهی بسیار زیبا را بشنوید:
یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score
