پدرام جان چه کمپوتی دوست داری؟

April 28, 2009 11:08 PM

پدرام رضایی‌زاده داستان‌نویس است. پارسال مجموعه داستانی از او چاپ شد به نام مرگ بازی که در داستان دومش یک پژو 405 آتش می‌گیرد. چندی بعد از حراست ایران خودرو با وی تماس گرفته می‌شود و از وی توضیح خواسته می‌شود چرا چنین داستانی نوشته و تهدید به برخورد قانونی می‌شود. پدرام اهمیتی نمی‌دهد و ماجرا را به ناشر واگذار می‌کند. بعد از چند ماه او با شکایت ایران خودرو و به اتهام نشر اکاذیب به دادگاه فراخوانده می‌شود.

نه این طرح یک فیلم‌نامه‌ی طنز نیست، ماجرا صد در صد واقعی است. این‌قدر ماجرا احمقانه است که خنده‌ام گرفته است. فکر کن یک نویسنده را بکشانی دادگاه که چرا در فلان داستانت ماشین شرکت ما آتش گرفته است. ذهن بیمار شکایت‌کننده را در نظر می‌گیرم و صف طویل نویسندگانی که از نظر او می‌توانسته‌اند برای داستان‌های‌شان محاکمه شوند. من نمی‌دانم این مسئولین ایران خودرو چه فکری پیش خود کرده‌اند. یکی نیست بگوید دیوانه‌ها، این ادبیات است، داستان است، می‌فهمید؟

اولین باری که قرار بود تلفنی با پدرام صحبت کنم، کرمم گرفته بود چون صدایم را نمی‌شناسد، خودم را از روابط عمومی شرکت سایپا معرفی کنم و به‌خاطر آن داستان از او تشکر کنم. قضیه برای من، خود او و خیلی‌های دیگر در همین حد مسخره بود و هست. حالا همین قضیه‌ی مسخره متاسفانه انگار دارد صورت واقعیت به خود می‌گیرد و یک‌هو دیدی پدرام محکوم شد و به زندان رفت! به هر حال این‌جا ایران است. پدرام جان چه کمپوتی دوست داری؟

بسیار امیدوارم قاضی محترم به عمق حماقت و بلاهت شکایت ایران خودرو پی ببرد و شکایت‌کننده‌ها را وادار کند به دلیل گرفتن وقت دادگاه و آشنا نبودن با مقوله‌ای به نام ادبیات، هفته‌ای یک رمان بخوانند و بیایند پیش قاضی گزارش کار بدهند. زشت است به خدا! هیچ تصور کرده‌اید چه‌قدر مسخره خواهد یود اگر قرار باشد، این امر روال شود و همه بیایند از نویسنده‌ها و بعد لابد کارگردان‌ها به‌خاطر شخصیت‌ها و وقایع داستان‌ها و فیلم‌های‌شان شکایت کنند.

به پدرام هم توصیه می‌کنم این جریان را اگر حال و حوصله‌اش را دارد، حسابی رسانه‌ای کند. یک آب‌روریزی اساسی می‌شود برای ایران خودرویی‌ها که دیگر از این غلط‌ها نکنند. به خدا خنده‌ام می‌گیرد وقتی به این جریان فکر می‌کنم. باز هم یاد جمله‌ی معروف اینشتین می‌افتم که: «برای دو چیز هیچ نهایتی متصور نیست، جهان هستی و حماقت بشری. البته در مور اول مطمئن نیستم!»

مرتبط:
شکایت از یک داستان‌نویس، به‌خاطر پژو ۴۰۵!
دیوار کوتاه داستان‌نویسان
اهمیت نصب کپسول اطفای حریق در داستان!