« March 2009 | صفحه اصلی | May 2009 »
پدرام جان چه کمپوتی دوست داری؟
پدرام رضاییزاده داستاننویس است. پارسال مجموعه داستانی از او چاپ شد به نام مرگ بازی که در داستان دومش یک پژو 405 آتش میگیرد. چندی بعد از حراست ایران خودرو با وی تماس گرفته میشود و از وی توضیح خواسته میشود چرا چنین داستانی نوشته و تهدید به برخورد قانونی میشود. پدرام اهمیتی نمیدهد و ماجرا را به ناشر واگذار میکند. بعد از چند ماه او با شکایت ایران خودرو و به اتهام نشر اکاذیب به دادگاه فراخوانده میشود.
نه این طرح یک فیلمنامهی طنز نیست، ماجرا صد در صد واقعی است. اینقدر ماجرا احمقانه است که خندهام گرفته است. فکر کن یک نویسنده را بکشانی دادگاه که چرا در فلان داستانت ماشین شرکت ما آتش گرفته است. ذهن بیمار شکایتکننده را در نظر میگیرم و صف طویل نویسندگانی که از نظر او میتوانستهاند برای داستانهایشان محاکمه شوند. من نمیدانم این مسئولین ایران خودرو چه فکری پیش خود کردهاند. یکی نیست بگوید دیوانهها، این ادبیات است، داستان است، میفهمید؟
اولین باری که قرار بود تلفنی با پدرام صحبت کنم، کرمم گرفته بود چون صدایم را نمیشناسد، خودم را از روابط عمومی شرکت سایپا معرفی کنم و بهخاطر آن داستان از او تشکر کنم. قضیه برای من، خود او و خیلیهای دیگر در همین حد مسخره بود و هست. حالا همین قضیهی مسخره متاسفانه انگار دارد صورت واقعیت به خود میگیرد و یکهو دیدی پدرام محکوم شد و به زندان رفت! به هر حال اینجا ایران است. پدرام جان چه کمپوتی دوست داری؟
بسیار امیدوارم قاضی محترم به عمق حماقت و بلاهت شکایت ایران خودرو پی ببرد و شکایتکنندهها را وادار کند به دلیل گرفتن وقت دادگاه و آشنا نبودن با مقولهای به نام ادبیات، هفتهای یک رمان بخوانند و بیایند پیش قاضی گزارش کار بدهند. زشت است به خدا! هیچ تصور کردهاید چهقدر مسخره خواهد یود اگر قرار باشد، این امر روال شود و همه بیایند از نویسندهها و بعد لابد کارگردانها بهخاطر شخصیتها و وقایع داستانها و فیلمهایشان شکایت کنند.
به پدرام هم توصیه میکنم این جریان را اگر حال و حوصلهاش را دارد، حسابی رسانهای کند. یک آبروریزی اساسی میشود برای ایران خودروییها که دیگر از این غلطها نکنند. به خدا خندهام میگیرد وقتی به این جریان فکر میکنم. باز هم یاد جملهی معروف اینشتین میافتم که: «برای دو چیز هیچ نهایتی متصور نیست، جهان هستی و حماقت بشری. البته در مور اول مطمئن نیستم!»
مرتبط:
شکایت از یک داستاننویس، بهخاطر پژو ۴۰۵!
دیوار کوتاه داستاننویسان
اهمیت نصب کپسول اطفای حریق در داستان!
قهرمانی در ایستگاه آخر
پانزده دقیقهی آخر را ایستاده نگاه کردم در فاصلهی بین حال و پذیرایی، جایی که در یک تلویزیون بازی استقلال - پیام پخش میشد و در تلویزیون دیگر بازی فولاد و ذوبآهن.
آنقدر استقلال این هفتهها بد آورده بود که حتی وقتی سوت پایان هر دو بازی هم زده شد، هنوز باور نداشتم استقلال قهرمان شده. همهش منتظر بودم یک توپ الکی یک دفعه آخرین لحظه بیاید و برود توی دروازهی استقلال یا یک معجزه رخ دهد و ذوبآهن بازی را مساوی کند. اما هیچکدام از این اتفاقها نیفتاد و استقلال قهرمان شد.
روی خوش فوتبال امروز خود را به استقلال نشان داد. درست برخلاف اولین دورهی لیگ برتر که استقلال در آخرین روز قهرمانی را از دست داد و نتوانست در انزلی یک امتیاز از ملوان بگیرد. همین غیرمنتظرههاست که باعث شده فوتبال اینقدر هوادار داشته باشد.
احترام میگذارم به ذوبآهن و ابراهیمزاده که تیم بسیار خوبی ساخته بود و میدانم چهقدر سخت است برای هوادارانشان که در آخرین روز قهرمانی را از دست دادند و درود میفرستم به شرف مجید جلالی و مردان فولاد که مردانه بازی کردند و یک گام پس نکشیدند.
ماموریت غیرممکن انجام شد، حالا استقلال قهرمان شده و جدای از آن توانسته لقب پرافتخارترین تیم لیگ برتر را با دو مقام قهرمانی و دو نایب قهرمانی و کسب بیشترین امتیاز در مجموع هشت دوره به خود اختصاص دهد.
حالا باید خیز برداریم برای ماموریت غیرممکن 2 که صعود از گروه در مسابقات باشگاههای آسیاست و بعد از آن هم قهرمانی جامحذفی. به همهی استقلالیها این قهرمانی دراماتیک را تبریک میگویم.
بازنده همیشه بازنده است!
بلیک: دربارهی چی دوست دارین صحبت کنیم؟ قراردادی که زیر بستنش میزایین؟ خریدارهای لعنتی که زمین نمیخرن؟ اینکه مشتری برای اینکه بهشون زمین بفروشین نیست؟ اینکه مشتریها باهاتون راه نمیآن؟ میخوام دربارهی مسئله ی مهمی باهاتون حرف بزنم. [به ویلیامسون] همهشون هستن؟
ویلیامسون: به جز یه نفر.
بلیک: بدون اون شروع میکنم. میخوام دربارهی مسئلهی مهمی باهاتون حرف بزنم. [به لوین با تاکید] اون قهوه رو بذار کنار! قهوه واسه کسیه که قرارداد میبنده. [لوین پوزخند میزند.] فکر میکنی دارم باهات شوخی میکنم آشغال عوضی؟ نه شوخی نمیکنم. منو مرکز فرستاده و به همین خاطر اینجام. اسم تو لوینه؟
لوین: بله
بلیک: اسم خودت رو میذاری فروشنده مرتیکهی حرومزاده؟
ماس: من نمیشینم به این مزخرفات گوش بدم. [بلند میشود.]
بلیک: خوب کاری میکنی. چون خبر خوب اینه که تو از همین لحظه اخراجی! خبر بد هم اینه که فقط یه هفته وقت داری زورت رو بزنی برگردی سر شغلی که داشتی. از امشب هم شروع می شه. از جلسهی امشب. حالا حالیت شد باهات شوخی ندارم؟ [ماس دوباره مینشیند.] خوبه ... جایزهی نفر اول مسابقهی فروش این ماه میدونین چیه؟ یه کادیلاک الدرادو. کسی میخواد بدونه جایزهی نفر دوم چیه؟ جایزهی نفر دوم یه دست کارد آشپزخونه است. جایزهی نفر سوم هم اینه که اخراج میشه. فهمیدید؟ حالا اگه دلتون خواست میتونین لبخند بزنین ... بهتون مشتری معرفی کردیم. مرکز بهتون پول خوب داده، پس زمینها رو بهشون بفروشین. اگه نمیخرن، مجبورشون کنین. اگه نمیتونین بهشون بفروشین با یه تیکه گه هیچ فرقی ندارین. اگه عرضهی فروختن ندارین، کاسه کوزهتون رو جمع کنین و بزنین به چاک!
لوین: مشتریهایی که به ما معرفی میکنین، بخر نیستن.
بلیک: مشتریهای لعنتی بخر نیستن؟ شما عرضهش رو ندارین بفروشین. پونزده ساله من تو این کارم.
ماس: [حرفش را قطع میکند.] اسم تو چیه؟
بلیک: «فاک یو»، اسم من اینه. [ماس سعی میکند توهینی را که به او شده نادیده بگیرد و لبخند بزند.] میدونی چرا آقا؟ چون تو امشب با هیوندات اومدی اینجا و من با بی ام و هشتاد هزار دلاریم. اسم من اینه! [رو به لوین] تو هم میخوای اسم منو بدونی؟ تا حالا تو یه بازی مردونه شرکت کردی؟ عرضه داری یه قرارداد ببندی؟ اگه نمیتونی بهتره بری خونه وردست زنت بشینی. چون فقط یه مسئلهی مهم اینجا وجود داره. اینکه مشتریها رو راضی کنین پای اون قرارداد رو امضا بزنن. متوجه حرفهای من میشید کثافتهای ابنهای؟ مجبورشون کنین قرارداد ببندند. یا قرارداد میبندید یا ترتیبتون داده است ... مشتری میآد تو. فکر میکنی به خاطر اینکه بارون خیسش نکنه اومده تو؟ نه بابا! اومده زمین بخره. اونها اینجا میشینن تا پولهاشون رو بدن به شما. عرضهش رو دارین اونها را بگیرین؟ [به لوین] مردش هستی؟
ماس: [زیرلب] چرنده.
بلیک : [رو به ماس] ببینم تو مشکلی داری؟
ماس: شما که ادعا میکنی اینقدر مایهداری، چهطور اومدی اینجا و وقتت رو کنار یه مشت آدم فقیر و بیعرضه هدر میدی؟
بلیک: [ساعتش را به ماس نشان میدهد.] این ساعت رو میبینی؟ [ساعت را در میآورد و روی میز میگذارد.] این ساعت رو میبینی؟
ماس: آره
بلیک: قیمت همین ساعت از قیمت ماشین تو بیشتره. پارسال درآمد من نهصد و هفتاد هزار دلار بود. درآمد تو چهقدره؟ میبینی، این چیزیه که من هستم و تو هیچ چی نیستی. آدم خوبی هستی؟ مفت نمیارزه. پدر خوبی هستی؟ فاک یو! برو بشین خونهت با بچههات بازی کن. میخوای اینجا کار کنی؟ قرارداد ببند. فکر میکنین این مدل رفتار من تحقیرآمیزه؟ فکر میکنین دارم ازتون سوءاستفاده میکنم؟ بیاین اینو بخورین! چهطور حاضرین بشینین اینجا و این حرفها رو تحمل کنین؟ البته اگه خوشتون نمیآد، میتونین گورتون رو گم کنین. من میتونم کاری کنم که همین امشب پونزده هزار دلار دربیارم. در ظرف دو ساعت. [به لوین] تو عرضهش رو داری؟ [به ماس] تو چی؟ یه تکونی به خودتون بدین حرومزادههای عوضی. میدونین برای فروختن زمینها چی لازم دارین؟ [دو توپ فلزی بیضی شبیه دو تخم مرغ به هم چسبیده از کیفش خارج میکند و نشانشان میدهد.] دو تا تخم. پول اینجا ریخته. تخمش رو داشته باشین و جمعش کنین. نمیتونین؟ براتون دلسوزی نمیکنم. همین امشب برین و قرارداد ببندین. این کار شماست. وگرنه مجبورین بیاین اینجا و کفشهای منو واکس بزنین ... [به طرف میز میآید، ساعتش را برمیدارد و میبندد. به ماس] و جواب سوال تو رفیق. برای چی این جا هستم؟ برای اینکه مرکز ازم خواست یه لطفی در حقشون بکنم و بیام با شما صحبت کنم. وگرنه اگه به من بود، همهی شما آشغالهای بیعرضهی ابنهای رو اخراج میکردم. چون یه بازنده همیشه بازنده است. [از دفتر خارج میشود.]
گلنگری گلن راس / جیمز فولِی
مرتبط:
این سکانس را تماشا کنید.
از همین سری:
رنگ چشمهای من سبزه ...
منم دوسِت دارم کیز!
کارگردان و بازیگر
رهاکردن در سی ثانیه
هیچ چیز نمیتونه عوضش کنه ...
حقیقت والاتر از کلیسا است ...
سکوت خداوند
We’ll always have Paris
نمیدونی
بهارش اینجوری باشه،
نه امسال سال من نیست و
نمیدونی ...
نمیدونی / فصل تازه / احسان خواجهامیری
گزارههای انتخاباتی
حدود پنجاه روز بیشتر به برگزاری انتخابات ریاست جمهوری نمانده است. هر یک از ما در نهایت تصمیم خواهد گرفت در این انتخابات چه رفتاری در پیش بگیرد. شرکت کند یا نکند و اگر شرکت میکند، به چه کسی رأی دهد.
تا پیش از کنارکشیدن خاتمی از صحنهی انتخابات، مسئله برای من و خیلیهای دیگر روشن بود که اگر درستترین راه را اصلاحات میدانیم، باید همهی توانمان را بگذاریم تا خاتمی رأی بیاورد. اما بعد از انصراف او، قضیه دیگر لااقل برای من به این سادگیها نبود و درواقع، هنوز هم به صورت صددرصد مطمئن نیستم در انتخابات آینده چه خواهم کرد. اما با این حال دربارهی درستی گزارههای زیر اطمینان دارم:
به هیچ وجه دوست ندارم برای چهار سال دیگر احمدینژاد رئیسجمهور ایران باشد.
با احترام به همهی دوستداران احمدینژاد، فکر میکنم این چهارسال برای او کافی و حتی زیاد هم بوده است! جدای از هرگونه نگاه مبتنی بر سلیقهی سیاسی و جناحی، من واقعن نگرانم اگر چهار سال دیگر احمدینژاد رئیسجمهور بماند، چه بر سر ایران میآید. از نظر من عملکرد احمدینژاد در این چهار سال آنقدر فاجعهبار بوده که نخواهم حتی برای یک روز بیشتر رئیسجمهور باقی بماند. دلایلش هم فکر میکنم اظهر من الشمس باشد.
به تحریم انتخابات فکر نمیکنم، مگر در شرایط خیلی خاص
از نظر من تحریم انتخابات و انتخابشدن مجدد احمدینژاد یک معنا دارد. اصلن هم نگران نیستم با شرکتکردن در انتخابات به جمهوری اسلامی مشروعیت میبخشم! و این باور هم ندارم که: «رأی ما هیچ تأثیری ندارد و هر که را خودشان بخواهند رئیسجمهور میکنند.» من فکر میکنم بخشی از جناح راست بدش نیاید تا تعداد کمتری از مردم در انتخابات شرکت کنند. شک نداشته باشید هر چه شرکتکنندگان بیشتر باشند، رأی بیشتری در سبد اصلاحطلبان ریخته خواهد شد که در آن صورت حتی اگر فرض کنیم تقلبی صورت بگیرد، باز کاندیدای مقابل احمدینژاد برنده خواهد بود. به نظر من تحریم انتخابات تنها زمانی قابل قبول خواهد بود که شورای نگهبان دست به رد صلاحیت نادرست کاندیداها بزند.
میرحسین اصلاحطلب نیست؛ لااقل مثل خاتمی اصلاح طلب نیست.
خاتمی قبل از اینکه کاندیداتوری خود را اعلام کند، گفت: «یا من یا موسوی» و وقتی موسوی نیز کاندیدا شد، او به نفع میرحسین کنار کشید. بیانیهی ورود به انتخابات موسوی پاک ناامیدکننده بود، ولی بعد از آن، موضعگیریهای میرحسین در سخنرانیهای بعدیاش به اصلاحطلبان نزدیک و نزدیکتر شد. هرچند که در نهایت آن چیزی نشد که خاتمی میگفت و روی آن تاکید میکرد.
راستش را بخواهید، تا سه روز پیش و قبل از آنکه به نشست موسوی با اهالی فرهنگ و هنر دعوت شوم و حرفهایش را بشنوم، فکر نمیکردم موسوی گزینهی مناسبی برای ریاست جمهوری باشد، اما حالا با اینکه هنوز معتقدم میرحسین اصلاحطلبی از جنس خاتمی نیست، تا حدودی به او امیدوار شدم اما منتظر شفافشدن بیشتر سیاستهای وی میمانم. فکر میکنم موسوی هرچه بیشتر فرصت حرفزدن پیدا کند، رأی بیشتری به دست خواهد آورد.
به کروبی، محسن رضایی و دیگران به احتمال فراوان رأی نخواهم داد.
اگر عبدالله نوری کاندیدای انتخابات میشد، قضیه به کل برای من متفاوت بود، نامزدشدن قالیباف هم شاید تا حدی من را قلقلک میداد، اما کروبی، رضایی یا دیگرانی که این طرف و آن طرف از احتمال کاندیداتوریشان سخن به میان میرود، برای من اصلن گزینههای جذابی نیستند.
کروبی که رسمن به سیم آخر زده و به هر قیمتی میخواهد رئیسجمهور شود! مشارکتیها و سازمان مجاهدینیها را تندرو میداند، اما خواستههای رادیکال آنها را در شعارهای انتخاباتیاش تکرار میکند. از تغییر قانون اساسی و آزادی مطبوعات حرف میزند، در حالی که هنوز فراموش نکردهایم، در مجلس ششم او بود که قانون مطبوعات را با حکم حکومتی از دستور کار مجلس خارج کرد و با ساسی مانکن جلسه میگذارد (این یکی دیگر آخرش بود.) تا بلکه ساسی با او هپی شود! و طرفدارانش به او رای دهند!
این وسط من ماندهام که چرا افرادی چون کرباسچی، مهاجرانی، نجفی و ابطحی آبروی خود را وسط گذاشته و به سمت کروبی چرخیدهاند. شاید سبیلشان خوب چرب شده! شاید هم واقعن کروبی را کاندیدای بهتری میدانند، خدا میداند. به هر حال به کروبی، رضایی، ولایتی و ... به احتمال زیاد تنها زمانی رأی خواهم داد که دوقطبی کممحتمل احمدینژاد و یکی از آنها را شاهد باشیم.
نتیجه
عرصهی سیاست در ایران، عرصهی پیشبینی ناپذیری است. فضای جامعه در حال حاضر اصلن انتخاباتی نیست و مردم نیز شور و شوق چندانی از خود نشان نمیدهند اما ممکن است یک دفعه همه چیز تغییر کند. تا 22 خرداد زمان زیادی باقی نمانده است. آن روز و به احتمال بیشتر، هفتهی بعدش مشخص خواهد شد رئیسجمهور جدید ایران کیست.
اما در مورد من، همانطور که از محتوای این یادداشت نیز برمیآید، تا این لحظه احتمال اینکه نام میرحسین را روی برگه بنویسم، از بقیه بیشتر است، هرچند که قصد دارم سیر تحولات انتخاباتی و بهخصوص مواضع میرحسین را با دقت پیگیری کنم. به هر حال، هر اتفاقی که بیفتد، شدیدن امیدوارم نامی که در آخر از صندوقها بیرون میآید، احمدینژاد نباشد.
هولوکاست و گنده باقالی
لابد در جریان سخنرانی امروز جناب احمدینژاد و اتفاقات حاشیهای آن قرار گرفتهاید. از پرتابشدن گوجه به سمت وی و سر و صداکردن آن دو دلقکی که کلاه رنگی به سر گذاشته بودند و احمدینژاد را نژادپرست خطاب کردند تا خروج دستهجمعی تعداد زیادی از نمایندگان کشورهای مختلف وقتی احمدینژاد دربارهی اسرائیل صحبت کرد. (فیلم را ببینید.)
کاری به این ندارم که صحبتهای احمدینژاد درست بوده یا نه اما نتیجهی مجموعه عملکرد و موضعگیریهای او در این چهار سال، امروزه کار را به جایی رسانده که برخوردی تحقیرآمیز با رئیسجمهور ایران میشود که به هیچ وجه در شأن کشور و مردم ایران نیست. واقعیت این است که تصویری که احمدینژاد از ایران در این مدت ارائه داده باعث شده که سران بسیاری از کشورهای دنیا با خروج خودشان از سالن پیام روشنی به احمدینژاد دادند: این گونه موضعگیریها و رفتارهای ایران در بخشی از جامعهی جهانی دیگر پذیرفته نمیشود.
من فکر میکنم بزرگترین اشتباه احمدینژاد در سیاست خارجی، بندکردن بیدلیل به مسئلهی هولوکاست و نفی موجودیت اسرائیل بود. حکومت اسرائیل در حال حاضر یکی از منفورترین چهرهها را نزد جهانیان دارد، در نژادپرستبودنش شکی نیست و رفتارهای آن رژیم در این سالها به ویژه در مسئلهی غزه به هیچ وجه توجیهپذیر نیست اما پیوندزدن منافع ملی ما با هر هزینهای با مسئلهی اسرائیل نه تنها هیچ فایدهای برای ایران نداشت، بلکه باعث منزویشدن ایران در بخشی از جامعهی جهانی شد که از قضا بخش قدرتمندی نیز هست. به عنوان یک ایرانی از این که امروز با رئیسجمهور ایران چنین برخوردی شد، واقعن متاسف شدم.
2- در مورد بیانیهی توهینآمیز مایلیکهن واقعن چیزی به جز تاسف نمیتوان گفت. به معنای واقعی کلمه، شرمآور است که چنین آدم لمپن و بیظرفیتی سرمربی تیم ملی است. اگر فدراسیون و بالاتر از آن سازمان تربیت بدنی بخواهد بعد از این جریان کماکان همکاریاش را با مایلیکهن ادامه دهد، گور خود را کنده است، چرا که حمایت حدود بیست میلیون استقلالی را قطعن از دست خواهد داد و استادیوم برای مایلیکهن حتی در بازیهای ملی تبدیل به جهنم خواهد شد. به شخصه و به عنوان یک استقلالی امکان ندارد از این به بعد از تیمی که مایلیکهن سمتی در آن داشته باتشد، حمایت کنم، حتی تیم ملی. مایلیکهن باید برود.
سه پیشنهاد برای شنیدن
هیاهوی سکوت / موسیقی تلفیقی ساختهی رضا روحانی
قطعهی «هیاهوی سکوت» را از این آلبوم بشنوید:
Continue reading "سه پیشنهاد برای شنیدن"
دو نقل قول
اولین نقل قول از دهنمکی است در مصاحبهاش با نشریهی مردم و جامعه که در روزنامهی اعتماد آمده بود: «نان منتقدان در همين فحش دادن است ... به من میگويند نباش. چه کسی به آنها حق داده اين را بگويند. اين برخورد فاشيستی نيست؟ به نظرم اينها فاشيست هستند. تنها چماقهایشان را قايم کردهاند ... »
خندهام میگیرد. یاد روزهای قدیم میافتم در پلیتکنیک و دهنمکی و دارو دستهاش که با چماق حمله میکردند به ما و تهدید میکردند که: «این درختها را چوبهی دار میکنیم و منافقین را همینجا، از همین درختها به دار میکشیم.» روزگار را میبینی؟ فاشیستهای قدیم حالا از فاشیسم مینالند. البته خدا کند همهی چماق به دستان بروند فیلمساز شوند!
نقل قول دوم اما از صحبتهای امروز مایلیکهن در مجلس است: «در انتخابات رياستجمهوری گذشته از دفاتر آقايان هاشمی رفسنجانی، قالیباف و لاريجانی من را دعوت كردند، اما نرفتم و خودم به دنبال دفتر احمدینژاد گشتم، تا ببينم چهطور میتوانم به او كمك كنم. اكنون هم افتخار میكنم كه هر روز ديدگاهم نسبت به وی بهتر میشود. احمدینژاد مثل سيل متحرك در جامعه حركت و كار میكند و ديگر تنها رييسجمهور تهران نيست.»
خب! حالا گرفتید قضیه از چه قرار است. فهمیدید چرا مایلیکهن با آن کارنامهی افتضاحش سرمربی تیم ملی شده در حالی که اصلن لیاقتش را ندارد و بسیاری مربیان دیگر، که هم از او کارنامهی بهتری دارند (البته تمامی مربیان لیگ برتری این چند سال گذشته از مایلیکهن کارنامهی بهتری دارند!) و هم شایستگی بیشتری، راه به جایی نبردند؟
سیرا ماسترای تنها
آهنگ چه گوارا (با نام اصلی Hasta Siempre یا فرماندهی ابدی) ساختهی کارلوس پوئبلا را لابد تا به حال شنیدهاید. خوانندههای بسیاری تا به حال این آهنگ را خواندهاند. (یک آدم خوشذوقی همهی اجراهای این آهنگ را جمع کرده است.) اما فکر میکنم بهترین اجرای آن، اجرای ناتالی کاردونه باشد.
اگر خوانندهی یک پنجره هستید ...
با توجه به اینکه اینجا فیلتر شده، و خب من نمیخواهم همینجور بایستم و نگاه کنم، این روزها در حال فراهمکردن مقدمات تغییردادن آدرس وبلاگ هستم و احتمالن بهزودی میتوانید وبلاگ را از آدرس جدیدش بخوانید. همانطور هم که میبینید، فرصت را مناسب دیدم و گفتم حالا که آدرس میخواهد عوض شود، یک دستی هم به شکل و شمایل وبلاگ بکشم. بهنظر شما چهطور شده؟ انتقادی؟ پیشنهادی؟
به هر حال با عوضشدن آدرس وبلاگ، فید وبلاگ هم عوض میشود و کسانی که از گوگل ریدر یا خوراکخوانهای دیگری دنبالکنندهی این وبلاگ بودند، برای آنکه بتوانند یادداشتهای بعدی را ببینند، باید فید جدید وبلاگ را جایگزین فید قبلی کنند، وگرنه نوشتههای جدید وبلاگ را نخواهند دید و این مطلب آخرین نوشتهای خواهد بود که از یک پنجره خواهند خواند.
اما آدرس فید جدید این است:
http://feeds2.feedburner.com/atasad
در ضمن، اگر از خوانندههای این وبلاگ هستید و میخواهید آدرس فیلترنشده و جدید وبلاگ را بدانید، به من ایمیل بزنید. امان از این عمو فیلترباف که عرض خود میبرد و زحمت ما میدارد! این هم آدرس ایمیل من:
yekpanjare[at]gmail[dot]com
باز هم کلیما
من در سال 1952 به عنوان دانشجوی ادبیات در دانشگاه کارل پذیرفته شدم. در آن زمان ایدئولوژی استالینیستی بر تمام حیطههای زندگی فکری حاکم بود ... من پی بردم تنها شیوهی مجاز در هنر، واقعگرایی سوسیالیستی است. این هم دستگیرم شد که « نام سارتر برای جامعهی فرهنگی دنیا به نماد فساد و انحطاط، به نمونهی منجلابی که شبه فرهنگ [غربی] در آن فروغلطیده است.» بدل شده است.
حالیم کردند که مبهمگویی اشتاینبک درواقع به سطح بیماری روانی رسیده بود، اما قهرمان فاکنر مظهر «آموزش سازمانیافتهی جنایت» بود. هنری میلر، هرزهنگار آمریکایی، متهم بودبه خواننده توصیه میکند تغییر ماهیت دهد و به یک جنایتکار وحشی بدل شود. برای بسیاری از اساتید ما، اثر استالین در زمینهی زبان شناسی به کتاب مقدس بدل شد ...
کوتاه زمانی بعد دریافتم باید همان کاری را بکنم که بیشتر همکلاسیهایم میکردند: یا آنچه را یادمان میدادند، فراموش کنم و یا از آنها به عنوان راهنمای خودآموز استفاده کنم. آثار نویسندگانی که استادهای ما مطرودشان می شمردند، در زمرهی بهترین آثار ادبی جهان بودند.
روح پراگ / مقالهی چهگونه شروع کردم / ایوان کلیما / ترجمهی فروغ پوریاوری / نشر آگه / صفحات 36 و 37
فیلتر مایلیکهن خپل!
1- به سلامتی و میمنت به صورت کامل و در تمام ایران فیلتر شدم. خدا را شکر! واقعن با این حجم بالای مطالب سخیف و مستهجنی که من در وبلاگم منتشر میکردم، جای تعجب بود که چهطور تا به حال تحمل شده بودم!
واقعن متاسفم برای دولتی که حتی این حد اندک انتقاد را هم نمیتواند تحمل کند و ترجیح میدهد صورت مسئله را به کل پاک کند. البته که به گفتهی جناب آقای احمدینژاد ما در آزادترین کشور دنیا زندگی میکنیم.
2- بالاخره داستان انتخاب سرمربی تیم ملی هم تمام شد و حاج آقا مایلیکهن، مربی اصولگرا، مومن، متعهد، با کارنامهای بهشدت درخشان، فقط و فقط بهخاطر تواناییهای فوتبالی و فنیاش، سرمربی تیم ملی شد. مربیای که در دولتی به جز دولت فخیمهی نهم، هیچ تیم دستهدومی هم حاضر نبود استخدامش کند.
جالبتر از همه اصرار کفاشیان و تاج بود مبنی بر این که خود فدراسیون مایلیکهن را انتخاب کرده است. یکی نیست به آنها بگوید، درست است که در سال گاو هستیم، اما دلیل نمیشود خودمان هم گاو باشیم.
3- فکر کنم چندباری در همین وبلاگ گفته باشم کارتون محبوب دوران کودکی من باغ گلها بود و شخصیت مورد علاقهام خپل. امروز یکی از آرزوهای پانزده بیست سالهام تحقق پیدا کرد و آهنگ ابتدایی این کارتون را روی یوتیوب پیدا کردم و دوباره شنیدم.
مدتها بود دنبال این آهنگ بودم و نمیدانید چه حس نوستالژیک وحشتناکی آمد سراغم موقع شنیدنش. یک دفعه انگار پرتاب شده باشم به سالهای خوش کودکی ...
اخلاقیات آسیب دیده
زنهایی که در بخش سبزیکاری کار میکردند، بعضی وقتها یواشکی گیاه خوراکی خارج میکردند. مجازات این نوع دزدیها مرگ بود، اما همچنان ادامه مییافت. خود من گاهی موفق میشدم یک سیبزمینی خام یا یک تکه ذغالسنگ کوچک بدزدم، و یک بار با یکی از دوستانم توانستیم به قصد دزدی وارد انباری شویم که حاوی چمدانهایی بود که افراد اس اس از زندانیها دزدیده بودند ...
بیتردید، سیهروزی و گرسنگی میتواند علت این نوع دزدی را توضیح دهد، اما گمان میکنم تجربهی بعدهایم با رژیم کمونیستی متقاعدم کرد که علت عمیقتر از اینها بود.
لحظهای که یک رژیم جنایتکار اصول پذیرفتهشدهی قانون را نقض میکند، لحظهای که جنایت مجاز دانسته میشود، هنگامی که برخی از مردم، که بالاتر از قانون قرار دارند، میکوشند دیگران را از منزلت، شرافت و حقوق اولیهی خود محروم کنند، اخلاقیات مردم عمیقن تحت تاثیر قرار میگیرد.
رژیم جنایتکار این را میداند و سعی میکند از طریق ایجاد رعب و حشت به رفتار اخلاقی و شایستهای تداوم بخشد که بدون آن هیچ جامعهای، حتی جامعهای که چنین رژیمی بر آن حکومت میکند، نمیتواند به وظیفهی خود عمل کند. اما به اثبات رسیده است که در جایی که مردم انگیزهی اخلاقیرفتارکردن را از دست دادهاند، رعب و وحشت نمیتواند کار چندانی از پیش برد.
من چمدانی را که قاتلانمان از کس دیگری دزدیده بودند، کش رفتم و بابت این کار به خودم مغرور بودم و متوجه نبودم که غرورم چهقدر احمقانه بود.
سالها بعد دریافتم که فقط چیزهای اندکی وجود دارد که بازگرداندنشان دشوارتر از اعادهی عزت و شرافت از دست رفته و اخلاقیات آسیب دیده است، و شاید به همین دلیل بود که در خلال رژیم کمونیستی به شدت کوشیدم از این چیزها محافظت کنم.
هر جامعهای که بر مبنای فریبکاری استوار شود، حتی اگر فقط در میان مشتی از نخبگان، جرم و جنایت به عنوان یک جنبه از رفتار پذیرفتهشده تحمل شود، و در همان حال یک گروه دیگر، حال هرچهقدر هم اندک باشند، از شرافت و منزلت و حتی حق و حقوقی که نسبت به زندگی خود دارند، محروم شوند، خود را به تباهی اخلاقی، و در نهایت، به فراموشی کامل محکوم میکند.
روح پراگ / مقالهی کودکی تقریبن عجیب و غریب / ایوان کلیما / ترجمهی فروغ پوریاوری / نشر آگه / صفحات 22 تا 24
راهنمای سفر به مالدیو
با اینکه مالدیو بهخاطر طبیعت و سواحل بینظیرش یکی از مقاصد توریستی مهم در دنیاست، اما اگر در ایران دنبال تور مناسب برای سفر به مالدیو بگردید، متاسفانه به نتایج چندان جالبی نمیرسید. تنها آژانسهای معدودی تور مالدیو برگزار میکنند، که البته بیشترشان هم فقط هماهنگی هتل و پرواز را برای شما انجام میدهند و معمولن تورلیدری از طرف آژانس در طول سفر شما را همراهی نمیکند.
البته راستش را هم بخواهید، نیازی هم به تورلیدر در سفر پیدا نمیکنید (ما یک تورلیدر محلی داشتیم که کلن پنج دقیقه دیدیمش!) و همه چیز آنقدر سرراست و مشخص است، که خودتان از پس کارها برمیآیید. درحقیقت پیشنهاد میکنم اگر کارت اعتباری معتبری (مثل مستر کارت یا ویزا) دارید، خودتان کارهای مربوط به سفرتان را انجام دهید و پولتان را بیدلیل به آژانس ندهید. شک نکنید که در این صورت سفرتان ارزانتر هم تمام میشود.
برای سفر به مالدیو نیازی به ویزا ندارید. برای گرفتن پرواز نیز میتوانید به سادگی از طریق سایتهای اینترنتی قطرایرویز یا امارات اقدام کنید. آنجا همه چیز مشخص است. روزهای پرواز، قیمتها و زمان توقفتان در فرودگاه دوبی یا دوحه. هیچ پرواز مستقیمی از تهران به مالدیو وجود ندارد و شما ناگزیرید دستکم یک پرواز عوض کنید.
Continue reading "راهنمای سفر به مالدیو"قانون اول
در راستای کمردرد دوباره و مریضیهای پیاپی بنده از سال گذشته تا به حال، قانون اول عطا به صورت زیر وضع میشود:
مریضی هیچگاه خوب نمیشود، بلکه از صورتی به صورت دیگر تبدیل میشود!
واللا!!!
تصاویری از مالدیو و قطر
شاید بعدتر یک سفرنامهی کوتاه دربارهی سفر به مالدیو و قطر نوشتم. فعلن این عکسها را داشته باشید تا بعد:
Continue reading "تصاویری از مالدیو و قطر"یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score

