بگو ببینم، تو با کیا می‌پری؟

March 4, 2009 12:03 AM

الان و بعد از این‌که چهار تا آمپول مختلف مسکن و ضدالتهاب و پنی‌سیلین و ... به باسن مبارک زده شده، یک جور گیجی خوش‌آیندی آمده سراغم و چه چیزی از این به‌تر که آدم وقت گیجی برود وبلاگ بنویسد.

امروز به تب و گلودرد و بقیه‌ی عوارض سرماخوردگی، یک مدل سردرد کشنده هم اضافه شد که نفسم را برید. یک درد خیلی بدی که از پشت سر می‌زد به گردن و تیر می‌کشید و هیچ‌جور هم آرام نمی‌شد.

روز را به هر مشقتی بود سر کردم تا این‌که شب که تبم تندتر هم شده بود، دیدم انگار این‌جوری نمی‌شود، زنگ زدم به بهنام که من رسمن تعطیل شدم و بیا درستم کن. بهنام هم با کیف پزشکی جادویی‌اش آمد و دستش درد نکند، حالا خیلی حالم به‌تر شده، هرچند که می‌دانم تاثیر مسکن و کورتون است و به احتمال زیاد فردا صبح دوباره آن درد لعنتی می‌آید توی کله‌ام. گندش بزنند!

خیلی چیز مزخرفی است این سرماخوردگی. از شنبه مرا انداخته و بنا هم ندارد خوب شود بی‌شرف. آن هم در روزهایی که به طرز وحشتناکی کار سرم ریخته و کلاس‌ها را هم باید تا عید به جایی برسانم و بدبختی این چندروزه مجبور شدم مدام کلاس کنسل‌ کنم.

اما چیزی که باعث نوشته‌شدن این یادداشت شد، این بود که بهنام که آمد و رفت، با خودم فکر کردم چه‌قدر دوستی با بعضی آدم‌ها برایم ارزشمند است و اگر بخواهم از خدا به‌خاطر دو چیز تشکر کنم، یکی خانواده‌ام است، که با وجود برخی اختلاف‌نظرها، همیشه و به‌خصوص در مواقع سختی پشتیبانم بوده‌اند و دیگر دوستان فوق‌العاده‌ای که دارم و البته آسان هم به‌دست‌شان نیاورده‌ام.

گاهی وقت‌ها که به مهاجرت فکر می‌کنم، این سوال برایم پیش می‌آید که کندن از چه چیزی در این‌جا برایم سخت‌تر است و دل‌بستگی‌هایم چه‌گونه اولویت‌بندی می‌شوند. کارم، جای‌گاه اجتماعی‌ام، کتاب‌هایم، فیلم‌هایم؟ این‌ها همه هست، اما دو عامل مهم‌تر یکی خانواده‌ است و دیگری دوستانی که دارم و به عبارت دیگر مجموعه ارتباطاتی که در این سال‌ها پیدا کرده‌ام و برایم مانده‌اند.

واقعیت این‌ است که برخلاف تصور اولیه‌ای که خیلی از آدم‌ها از من دارند، که راحت با بقیه ارتباط برقرار می‌کنم، اما آن‌هایی که من را بیش‌تر می‌شناسند، می‌دانند که آدم سختی هستم و خیلی به‌ندرت آدم‌ها را به دایره‌ای که دور خودم کشیده‌ام، راه می‌دهم.

چند سال پیش در همین وبلاگ نوشتم: «هر کسی مجموعه روابطش قطعن با يه تعداد آدم محدودی می‌تونه شکل بگيره. به همين دليل خيلی خيلی مهمه که چه آدمايی دوروبرتونه و باهاشون دم‌خورين. با کی می‌رين، می‌آين، خودتون رو دارين تو چه جمع‌هايی قرار می‌دين و حرف‌هاتون رو به کی می‌زنين. شما در ازای دوستی با يه سری آدم، ناخودآگاه دارين ارتباط با يه سری آدم ديگه رو از دست می‌دين. آدمايی که شايد، شايد بودن باهاشون خيلی بيش‌تر چيز به آدم بده و موثرتر باشه.» و هنوز هم به کلمه کلمه‌اش عمیقن معتقدم.

شاید در نگاه خودخواهانه به نظر رسد، شاید هم بگویید آدم مغروری هستم، از دماغ یا جای دیگری! از فیل افتاده‌ام، خودشیفته‌ام یا هرچیز دیگر، اما من ترجیح می‌دهم همه‌ی این‌ها باشم ولی اصول خودم را هم داشته باشم. انتخاب‌های خودم را هم داشته باشم و مطابق سلیقه‌ام زندگی کنم. به همین خاطر شاید یا آدم‌ها سخت دوست شوم، اما قدر آن‌هایی که دوستم هستند را می‌دانم و ثانیه ثانیه‌ی بودن با آن‌ها برایم ارزشمند است.



نظرها

امیدوارم هرچه زودتر خوب بشی.

------------------------------------

عطا: ممنون.

خوب بود همه ش. مخصوصاً هر کسی مجموعه ی روابطش قطعن با یه تعداد آدم محدودی می تونه شکل بگیره.
و مهاجرت کردن- نه اینکه من مهاجرت کرده باشما اما از دوری که تجربه کردم می گم- سخت ترین بخشش دوری از دوست هاست, یعنی کابوس شه.

بابا بی خیال!
در تقاطع خیابان قنبر زاده و آپادانا، آنجا که اگر بخواهی
بپیچی بروی قنبر زاده را بالا؛
بیلبوردی هست که جمله ای از پیامبر رویش نوشته شده.
جمعه شبی با یکی از دوست ها می رفتیم هات چاکلت
سرمان هم ای منگی بود از علف.
جمله ی پیامبر رابلند خواندم که گفته "دوستی با مردم نیمی از خرد است"
بهناز (دوستم) کمکی فکر کرد و گفت :
"پس با این حسابمن و تو نیمی از خرد رو به کمال داریم چون با نصف مردم دوستیم "
ظاهرا" شما چندان به این مرام نیستید!
باکی نیست اما
راستش به گمانم چیزی را از دست داده اید و آن تجربه ی آدم های متفاوت و دور از هم است.



چرا جواب اس‌ام‌اس تسلیت منو ندادی؟ با من قهری همینجوری الكی؟

چرا به مهاجرت فکر کنه آدمی که مجموعه ای از چیزهای خوب رو برای خودش جمع کرده. این طرف آدم ها یه جور دیگه هستن. حتی کسانی که می آن اینجا هم عوض می شن. خیلی سخته بخوای اصول خودت رو داشته باشی و اینجا شاد و راحت زندگی کنی

دربست موافقم

به لیلی عزیز:

خدا نکنه قهر باشم لیلی جان. این حرف‌ها چیه؟ بذارش به حساب بی‌حال و حوصله بودنم و این‌که من اصولن تنبلم تو جواب پیام‌کوتاه دادن و فکر می‌کنم خیلی پیام‌کوتاه‌ها جواب نمی‌خواد.

من همیشه وقتی سرما میخورم به روزهای بعد از سرما خوردگی فکر می کنم!که حالم خوب شده و دنیا دوباره به روال عادی برگشته

آقا یک سئوال از آن خانم تکتم سنایی داشتم :
از کجا علف خوب گیر بیاورم توی این کلان شهردهات مانند؟ که بذرش بهتر است.لطف کنید آدرس دهید در وبلاگ خودم که اینجا برای دوستان بدآموزی نداشته باشد.
همین..

-------------------------------------------------------------------

عطا:

بابا بی‌خیال! شدیم واسطه‌ی فروش مواد مخدر! همینمون کم بود به خدا!

من یه مقدار خیلی‌ کولیم، ولی‌ گفتی‌ گردن درد و اینا، مننژیت نباشه...خدا نکرده

----------------------------------------------------------------------

عطا:
سلام شکوفه جان
والله صد در صد رد نکردن، اما گفتن احتمالش کمه. اما اگه چند روز دیگه طول بکشه باید بررسی دقیق‌تر کنن.

امان از سربا کوردگی! :)

سلام،

اول راجع به بیماری: گویند؛ هرکه در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش می دهند

دوم راجع به مهاجرات: من پدرم خارج از ایران تحصیل کرده و امکان مهاجرت برام چند بار پیش آمده. البته نه این که کلا برم ها! مثلا برم چند سالی درس بخونم و برگردم. به همین دلیل راجع به چیزایی که ممکنه دلم براش تنگ بشه کلی فکر کردم.

همین اواخر که داشتم جدی بهش فکر می کردم ، دیدم ای دل غافل، من دلم واسه همه چیز داره تنگ می شه که!! خلاصه فکرش هم کلی سوت از سرم بلند کرد. یاد فیلم مکس افتادم که یارو خوانندهه که از خارج اومده بود ایران، توی -گلاب به روتون-دستشویی 1 ساعت گریه می کرد که من 20 ساله دستشویی ایرانی ندیدم. خیل حس غریبی بود. خدا به اون کسایی که از نزدیک لمسش می کنن صبر بده.

همین

یا علی

سلامت باشی‌ عطا جان، سلام از ماست. امیدوارم بهتر شده باشی‌.

سلام عطاجان. نمي دونم چيزي رو تغيير دادي يا نه؟ ولي درست شد موزيك صفحه ات.

بعضی‌ها وقتی كاری داشته باشند دوستت هستند، بعضی‌ها وقتی گيرمی‌كنند دوستت هستند، بعضی‌ها نيستند و وقتی هم هستند به‌تر است نباشند، بعضی‌ها نيستند و ادای بودن درمی‌آورند، بعضی‌ها در عين بودن هرگز نيستند، بعضی‌های ديگر هم به‌طور كلی هستند ولی آدم نيستند ، آن‌های ديگری هم كه آدم هستند، نيستند.

حالا شما بفرماييد آخه آدم به كی مي‌تونه اعتماد كنه ....

دلا یاران سه باشن ار بدانی زبانی اند و نانی اند و جانی
به نانی نان بده از در برانش محبت کن به یاران زبانی ولیکن یار جانی را نگه دار به پایش جان بده تا میتوانی!!!

دکتر عطا برات آرزوی شفای زود رس را دارم!!!!!!!!!!

ichala zoodi khoob shid ke mam ziyadi aghab nayoftim...

اهومممممم...
دارم فکر می کنم وبلاگ شما با
لینک وبلاگ من دوست می شه؟
چون وبلاگ من داره به اد کردن وبلاگ شما فکر می کنه!

هفده تا کامنت برای یه سرما خوردگی؟!:دی

دوستای خوبی داری مثل این که
:-)

hamishe adam fek mikone in badtarine ama mibine badtar azianm mishe...

از دوستی رفت تو جوین کردن دو تا دوست جوینتی...بد هم نبود...داشتم به این فکر می کردم که بعد یه علف خوب چه حالی می ده "هات چاکلت" ...یادته تو یکی از نمایشنامه هات یه جاییش توو همین هات چاکلت معروف بود...شاد باشی عطا جان...هر چند نشد که دانشکده ما رو رفیق کنه ولی لااقل آشنا شدیم

ارسال نظر

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)