« February 2009 | صفحه اصلی | April 2009 »
در سال 87 اتفاق افتاد
من فکر کنم بد نباشد هر بلاگری در پایان سال یکی از این جداول بهترینها، بدترینها درست کند. هم یک جورهایی مثل بازی است، هم یک جمعبندی است برای خود آدم و هم احتمالن برای بقیه جالب است.
به قاعدهی بازیهای وبلاگی از این هفت نفر دعوت میکنم یکی از این جدولها، هرجور که خودشان دوست دارند درست کنند و دعوت کنند از هفت نفر بعدی: پرستو، حمیدرضا، سارا، کیوان 35 درجه، سایه، مریم مهتدی و مریمگلی
بهترین کتابهایی که خواندم:
روح پراگ / ایوان کلیما
ژاک قضا و قدری / دنی دیدرو
در رویای بابل / ریچارد براتیگان
بهترین فیلمهایی که دیدم:
ویکی کریستینا بارسلونا / وودی آلن
اتاقک غواصی و پروانه / جولیان اشنابل
پنج ضرب در دو / فرانسوا اوزون
بهترین نمایشنامههایی که خواندم:
بالاخره این زندگی مال کیه؟ / برایان کلارک
مهمان ناخوانده / اریک امانوئل اشمیت
پیکر زن همچون میدان نبرد / ماتئی ویسنییک
بهترین فیلم ایرانی:
دایره زنگی / پریسا بختآور
بهترین تئاترهایی که دیدم:
کوکوی کبوتران حرم / علیرضا نادری
خدای کشتار / یاسمینا رضا / علیرضا کوشک جلالی
نبودنشان بیشتر از بقیهی رفتگان حس میشود:
احمد آقالو
خسرو شکیبایی
هارولد پینتر
پل نیومن
بهترین اتفاق سیاسی:
برندهشدن اوباما در انتخابات آمریکا
بدترین اتفاق سیاسی:
کنارکشیدن خاتمی از صحنهی انتخابات
بهترین اتفاقهای فوتبالی:
قهرمانی استقلال در جام حذفی
صدرنشینی استقلال و اینتر در لیگهای ایران و ایتالیا
سرمربیشدن مارادونا
منفور سال 87:
همانند دو سال پیشترش، رئیسجمهور محنرم!
بدترین اتفاق فوتبالی:
حذف اینتر از جام باشگاهها
بهترین اتفاق سال 87 برای من:
سفر به کوبا
بدترین اتفاق سال 87 برای من:
مرگ مادربزرگ
آن چیز دگر ...
سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو
ور ازين بیخبری رنج مبر، هيچ مگو
دوش ديوانه شدم، عشق مرا ديد و بگفت:
آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هيچ مگو
گفتم: ای عشق، من از چيز دگر میترسم
گفت: آن چيز دگر نيست، دگر هيچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی، جز که به سر هيچ مگو
بعد از این همه سال، یک تصویر هنوز خیلی خوب یادم مانده است: صبح بود، نزدیکهای عید، تو زودتر از همه آمده بودی و بعد من. از گوشه ی پنجره که سیاهش کرده بودیم، باریکهای از آفتاب آمده بود توی اتاق، تو روی صندلی نشسته بودی تنها و پاهایت را گذاشته بودی در آن دایرهای نوری که روی زمین ایجاد شده بود ...
آن روزهای شگفتانگیز رفتند و حالا باز دارد عید میشود. در سالی که دوستش نداشتم. سالی که مادر رفت، کمردرد مرا از پا انداخت و این عفونت آخری هم که هنوز بهطور کامل از تنم بیرون نرفته است.
در این روزهای آخر سال دل و دماغ درست و حسابی ندارم. امیدوارم آمدن بهار حالم را بهتر کند. چندروزی دارم میروم سفر و احتمالن به اینترنت دسترسی نخواهم داشت. عید نوروز را، هرچند چندروز جلوتر، به همهی شما تبریک میگویم و امیدوارم در سال جدید شادیهایتان بسیار بیشتر از غمهایتان باشد.
قاچ ناامیدکنندهی اول به هندوانه!
بیانیهی انتخاباتی میرحسین موسوی را که میخوانم، به این فکر میکنم واقعن خاتمی در این میرحسین، با این ادبیات دههی شصتی و این گفتمان شبه احمدینژادی، چه دیده بود که آمدن خودش را منوط به نیامدن میرحسین کرد. این میرحسن اصلاحطلب است؟ با این بیانیه و سخنرانیهایی که این چندروزه داشته است، من که میگویم نه.
درست است که میرحسین هنوز برنامهها و مواضعش را بهصورت دقیق ابراز نکرده و به قول ابطحی یک هندوانهی سربسته است، اما قاچ اولی که به این هندوانه خورده، نشانههای خوشآیندی به همراه ندارد.
میرحسین در بیانیهاش از: «استقرار یك جامعهی ارزشی مبتنی بر آموزههای اسلام ناب محمدی(ص) و متكی بر اندیشههای حضرت امام خمینی» سخن گفته، از مستضعفان با تعبیر: «این مطمئنترین پایگاه برای ارزشهای برآمده از انقلاب اسلامی و آمادهترین قشر برای اصلاحگری و پایبندترین پشتوانه برای اصول و اصولگرایی » یاد کرده و با اشاره به «دستآوردهای برگشتناپذیر جوانان دانشمند ما در زمینهی انرژی هستهای» اعلام کرده: «در جریان فعالیتهای انتخاباتی، ستاد اینجانب حق چاپ و تكثیر عكس مرا نخواهد داشت.»
این بیانیه، دستکم من را که به یاد احمدینژاد و نطقهای مکتبی، انقلابی، پوپولیستیاش میاندازد. واقعیت آن است برای ما که خواستار دموکراسی، حقوق بشر، آزادی و منش اصلاحطلبانه یا به اصطلاح رفرم هستیم، این بیانیه هیچ چشمانداز روشنی را نشان نمیدهد. موسوی انگار در همان دههی شصت متوقف مانده است.
با این تفکری که میرحسین دارد، من فکر میکنم سبد رأی موسوی (البته با فرض اینکه تا انتها در عرصهی انتخابات باقی بماند.) بیشتر با سبد رأی احمدینژاد اشتراک دارد تا خاتمی. (همانطور که معتقدم باقیماندن کروبی در انتخابات نیز بیشتر از رأی احمدینژاد میکاهد تا خاتمی.) به همین خاطر کاندیدشدن هر دو نفر را مثبت میدانم.
فقط نگرانی من از آن است که نکند خاتمی بهخاطر حرفی که پیشتر گفته، از ادامهی رقابت انصراف دهد که در این صورت شکست اصلاحطلبی بهنظر من قطعی است و در چنین شرایطی شخصن ترجیح میدهم یا در انتخابات شرکت نکنم و یا در صورت اجبار، به راست معتدلی مثل قالیباف رأی دهم.
با نظر زیدآبادی که موسوی کاندیدای نظام است نیز به هیچ وجه موافق نیستم. بهنظرم زیدآبادی نیز مثل بسیاری از مردم عادی بیش از حد گرفتار توهم توطئه شده است. اینکه نظام و جناح محافظهکار میرحسین را به احمدینژاد ترجیح دهد، بیشتر به یک شوخی میماند.
پینوشت:
بهنظر میرسد دستکم فعلن خاتمی قصد کنارهگیری ندارد. (+ ، +) درستش هم همین است.
در جستجوی نویسنده
من فکر میکنم باید منتظر آن چهارشنبهی مخصوص بمانم که صبح موقع مسواکزدن، کارن آیفل مربوط به خودم، روایتش را شروع کند، تا اول گیج بزنم که کیست، بعد باورش کنم، پیدایش کنم و از او بخواهم قصهام را بدهد تا بخوانم و ببینم آخرش چه میشود.
نه فقط بهخاطر اینکه ببینم این مرضی که گرفتهام، این تب و گلودرد و ... قرار است کی قطع شود، نه! بهخاطر آنکه بفهمم ساعت مچیام کی قرار است خراب شود، آن اتوبوس لعنتی کی میآید، و دست آخر قصهی من هم طوری عوض میشود که آنا پاسکالی که میشناسم، بیاید بالای تختم، من به او بگویم: «حالم خوبه.» و او جواب دهد: «عطا، تو حالت خوب نیست. تو حسابی مجروح شدی!» یا نه؟
محسن ظریفیان
این فیسبوک هر بدی که داشته باشد، یک خوبی بزرگ دارد که آدم میتواند دوستهای قدیمش را پیدا کند و بفهمد این روزها دارند چه میکنند. چند روز پیش دیدم محسن ظریفیان، دوست خوب و کاریکاتوریستم، یک سری از کارهایش را گذاشته روی فیسبوک و من علاوه بر اینکه حسابی از دیدنشان ذوق کردم، یاد قدیمها هم افتادم که چه دورانی داشتیم با محسن و بقیهی بچههای کانونهای هنری پلیتکنیک.
محسن از بچههای فوقالعاده خوشذوق و با استعداد کامپیوتر بود که یک دورهی طولانی با هم تئاتر کار میکردیم. جدای از این، محسن ظریفیان، کاریکاتوریست و گرافیست حرفهای است و تا به حال آثارش چندین جایزهی بینالمللی و داخلی برده است. برای آنکه با کارهای این دوست خوبم آشنا شوید، چندتا از کاریکاتورهایش را اینجا میگذارم، اما مجموعهای کاملتر از آثارش را میتوانید در سایتش پیدا کنید. توضیح اینکه برای دیدن کاریکاتورها در اندازهی بزرگتر، میتوانید روی آنها کلیک کنید.
توضیح واضاحات: لابد شنیدهاید میگویند اگر شبها خوابتان نبرد، گوسفند بشمرید تا خوابتان بگیرد. طرف هنگام شمردن، گوسفند شمارهی 27 بیچاره را گرفته و کنار خودش خوابانده!
Continue reading "محسن ظریفیان"بگو ببینم، تو با کیا میپری؟
الان و بعد از اینکه چهار تا آمپول مختلف مسکن و ضدالتهاب و پنیسیلین و ... به باسن مبارک زده شده، یک جور گیجی خوشآیندی آمده سراغم و چه چیزی از این بهتر که آدم وقت گیجی برود وبلاگ بنویسد.
امروز به تب و گلودرد و بقیهی عوارض سرماخوردگی، یک مدل سردرد کشنده هم اضافه شد که نفسم را برید. یک درد خیلی بدی که از پشت سر میزد به گردن و تیر میکشید و هیچجور هم آرام نمیشد.
روز را به هر مشقتی بود سر کردم تا اینکه شب که تبم تندتر هم شده بود، دیدم انگار اینجوری نمیشود، زنگ زدم به بهنام که من رسمن تعطیل شدم و بیا درستم کن. بهنام هم با کیف پزشکی جادوییاش آمد و دستش درد نکند، حالا خیلی حالم بهتر شده، هرچند که میدانم تاثیر مسکن و کورتون است و به احتمال زیاد فردا صبح دوباره آن درد لعنتی میآید توی کلهام. گندش بزنند!
Continue reading "بگو ببینم، تو با کیا میپری؟"یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score

