مهمان ناخوانده

February 27, 2009 06:56 PM

اریک امانوئل اشمیت برای من جزو آن دسته نویسندگانی است که طوری مسحورم می‌کنند که وادار می‌شوم به احترام‌شان کلاه از سر بردارم. دو تا از به‌ترین نمایش‌نامه‌هایی که در زندگی‌ام خوانده‌ام را او نوشته (خرده جنایت‌های زناشوهری و نوای اسرارآمیز) و دیگر آثاری که از او خوانده‌ام را نیز همه‌شان را دوست داشته‌ام.

دیشب یکی دیگر از نمایش‌نامه‌های او را خواندم و خُب به‌نظرم فوق‌العاده بود. نمایش‌نامه‌ی «مهمان ناخوانده» ترجمه‌ی تینوش نظم‌جو و از مجموعه‌ی دور تا دور دنیا نمایش‌نامه‌ی نشر نی. درباره‌ی موضوع نمایش‌نامه توضیحی نمی‌دهم، فقط برای آن‌که با فضای آن آشنا شوید و احتمالن علاقه‌مند شوید آن را بخوانید، بخشی از آن را که خیلی دوست دارم، این‌جا می‌آورم:

ناشناس: ببینم شما واقعن فکر کرده بودیم من ... [آسمان را نشان می‌دهد.] اونم؟
فروید: [شرمنده] من دست و پام رو گم کرده بودم.
ناشناس: [با خنده] ولی دوباره پیدا کردین. [فروید با سر پاسخ مثبت می‌دهد.] در واقع شما راحت‌تر به والتر اوبرزایت ایمان می آرین تا به خدا؟
فروید: ببین، آقای اوبرزایت، من فقط یه پیرمردم. تمام زندگیم از عقل دفاع کردم و با نادانی جنگیدم. درمان کردم، برای انسان‌ها علیه انسان‌ها جنگیدم، بی‌وقفه و بدون این‌که لحظه‌ای نفس بکشم. ولی امروز چی برام مونده؟ بعضی روزها دهنم اون‌قدر بوی بد می‌ده که حتی سگم، توبی، به‌م نزدیک نمی‌شه و از ته اتاق غمگین من رو نگاه می‌کنه ... دلم می‌خواست یه‌دفعه بمیرم، یه مرگ ناگهانی، ولی دارم با احتضار می‌میرم. هزار بار می‌تونستم اسم خدا رو زمزمه کنم، هزار بار دلم می‌خواست شربت ‌آرامش‌بخشش رو بنوشم، هزار بار آرزو می‌کردم که ایمان به خدا بتونه به من شهامت زجرکشیدن و رویارویی با مرگ رو بده، ولی همیشه مقاومت کردم. مقاومت‌نکردن خیلی آسون بود. امشب نزدیک بود خودم رو تسلیم کنم، چون این ترس بود که جای من فکر می‌کرد.
ناشناس: پس باید تسلیم می‌شدی.
فروید: به انداره‌ی کافی دارم مخدر می‌خورم. این یکی رو دیگه نمی‌خوام!
ناشناس: چرا این یکی رو نمی‌خوای؟
فروید: چون این یکی روح رو بی‌حس می‌کنه.
ناشناس: ولی روح تو به‌ش نیازمنده ...
فروید: اون حیوانی که درون منه می‌خواد ایمان بیاره نه روحم. این جسمه که دیگه نمی‌خواد ملافه‌هاش رو از هراس خیس کنه. این همون تمایل اون حیوان محاصره شده است. این همون نگاه آهوییه که سگ‌های شکاری روی یه تخته سنگ گیرش انداختن و هنوز دنبال یه راه فراره ... خدا یه فریاده، شورش جسم آدمه!
ناشناس: یعنی شما نمی‌خواین ایمان بیارین، چون اگه ایمان بیارین، حال‌تون به‌تر می‌شه!؟
فروید: [خشن] من به خدا ایمان ندارم چون تمام وجودم مایل به ایمان آوردنه! من به خدا ایمان ندارم چون زیادی دلم می‌خواد ایمان بیارم! من به خدا ایمان ندارم چون ایمان‌آوردن به خدا کار آسونیه و اگه ایمان بیارم زیادی خوش‌بخت می‌شم!
ناشناس: [هم‌چنان کمی شوخ‌طبع] ای بابا، دکتر فروید، اگه واقعن دل‌تون می‌خواد، چرا جلوی خودتون رو می‌گیرین؟ چرا خودسانسوری می‌کنین؟ خودتون توی نوشته‌هاتون ...
فروید: این یک تمایل خطرناکه!
ناشناس: چرا خطرناک؟ برای کی خطرناکه؟
فروید: برای حقیقت ... من نمی‌تونم بذارم یه خیال باطل من رو گول بزنه.
ناشناس: حقیقت معشوق سرسختیه ...
فروید: سرسخت و پرتوقع ...
ناشناس: سرسخت و پرتوقع و ارضانکننده!
فروید: رضایت نشانه‌ی حقیقت نیست. انسان توی یه زیرزمینه آقای اوبرزایت. تنها نورش مشعلیه که با تیکه‌های پارچه و کمی روغن درست کرده. انسان می‌دونه که این شعله همیشه روشن نمی‌مونه. انسان مومن جلو می‌ره و فکر می‌کنه که ته تونل دری وجود داره که پشتش نوره ... انسان خدانشناس می‌دونه که دری وجود نداره، می‌دونه تنها نوری که هست همون نوریه که با دست‌های خودش درست کرده، می‌دونه که پایان تونل پایان خودشه ... پس طبیعیه که وقتی به دیوار می‌خوره دردش بیش‌تره ... وقتی بچه‌ش رو از دست می‌ده، همه چیز براش تهی تره ... براش سخته که نیک عمل کنه ... اما می‌کنه! شب تاریکه، وحشتناکه، بی‌رحمه ... اما پیش می‌ره ... و درد دردناک‌تر و ترس ترسناک‌تر و مرگ حتمی می‌شه ... و زندگی براش تنها مثل یه بیماری مرگ‌بار می‌مونه ...
ناشناس: انسان خدانشناس شما تنها یه انسان ناامیده.
فروید: ولی من اون یکی اسم ناامیدی رو می‌شناسم: شهامت. خدانشناس کسیه که خیالات باطل نداره، چون همه‌ی خیالاتش رو کنار گذاشته و جاش شهامت رو انتخاب کرده.
ناشناس: به چه دردش می‌خوره؟ چی به دست می‌آره؟
فروید: شرف!



نظرها

نام آن كبوتر غمگين كه از قلبها گريخته است ايمان است.
فرار كرده و به اين سادگي ها برنميگرده
چه بايد كرد؟؟؟؟

این قسمت" بخشی از آن را که خیلی دوست دارم، این‌جا می‌آورم" وبلاگت و خیلی دوست دارم.

سلام مهندس صادقي عزيز
از خبر درگذشت مادر بسيار ناراحت شدم، اميدوارم دوران پس از مادر را با آرامش و صبوري طي كنيد. ميدانيد كه مرگ رحمت خاص الهي است و شامل همه مي شود.روزي نيز نوبت من و شما خواهد شد و..........

من چند روز پيش كتاب گلهاي معرفت ترجمه سروش حبيبي رو خوندم ، و سر داستان اسكار و بانوي گلي پوش واقعا اشك پيچيده بود توي چشمام ! يه چند تا كتاب و نمايشنامه تو اين پست معرفي كن برم دنبالش !

اجراي نواي اسرار آميز به کارگرداني سهراب سليمي و بازي حميد مظفري وحافظ آهي رو هم ديدين؟ عالي بود

mahshar bud be nazre shama mishe haghighahaye mokhtalef va hata motenaghez vojud dashte bashe? age mokhtalef bashan hatman hamdigaro naghz mikonan?aslan haghighat che tarifi dare ye chize?bebakhshidha albate!!

salam aghaye sadeghi...
man asheghe in nevisandeam.
be nazaram bi ensafi bood ke esmi az mehmansaraye 2 donye oon ke ne nazaram az behtarin asareshe nabordidi

سلام. آقا یه دفعه بخشی از یه نمایشنامه گذاشتین این جا.همونی که نوشته‌ی خودت بود ها. بقیه‌ش چی شد پس؟ یه نمه منتظریم

ارسال نظر

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)