عصر مامان آمد توی اتاقم. گفت: «میدونی امروز چه روزیه؟» گفتم: «چه روزی؟» گفت: «شنبه. شنبهها روز من بود که برم پیش مادر و شب بمونم.» و چشمانش پر از اشک شد ...