« January 2009 | صفحه اصلی | March 2009 »
مهمان ناخوانده
اریک امانوئل اشمیت برای من جزو آن دسته نویسندگانی است که طوری مسحورم میکنند که وادار میشوم به احترامشان کلاه از سر بردارم. دو تا از بهترین نمایشنامههایی که در زندگیام خواندهام را او نوشته (خرده جنایتهای زناشوهری و نوای اسرارآمیز) و دیگر آثاری که از او خواندهام را نیز همهشان را دوست داشتهام.
دیشب یکی دیگر از نمایشنامههای او را خواندم و خُب بهنظرم فوقالعاده بود. نمایشنامهی «مهمان ناخوانده» ترجمهی تینوش نظمجو و از مجموعهی دور تا دور دنیا نمایشنامهی نشر نی. دربارهی موضوع نمایشنامه توضیحی نمیدهم، فقط برای آنکه با فضای آن آشنا شوید و احتمالن علاقهمند شوید آن را بخوانید، بخشی از آن را که خیلی دوست دارم، اینجا میآورم:
Continue reading "مهمان ناخوانده"دلتنگی ...
عصر مامان آمد توی اتاقم. گفت: «میدونی امروز چه روزیه؟»
گفتم: «چه روزی؟»
گفت: «شنبه. شنبهها روز من بود که برم پیش مادر و شب بمونم.»
و چشمانش پر از اشک شد ...
دست خدا
«واقعاً معجزه بود که کرهی زمین از مهرهی گردن دچار شکستگی نشد وقتی بیشتر مردم دنیا داشتند به شدت بالا و پایین میپریدند. منظورم موقعیه که داشتیم برای گلی که مارادونا با دست به انگلیس توی جام جهانی مکزیک زد، خوشحالی میکردیم. زمین در اون روز به گردش دور خورشید ادامه داد، چون اون حرکت نمادی از عدالت بود و حتی خدا خودش تو این کار دخالت داشت ... من دو بار تو زندگیم گریه کردم، یه بار وقتی گم شده بودم، یه بار هم وقتی مارادونا به انگلیس گل زد.»
معلوم است وقتی هم عاشق مارادونا باشی، هم عاشق امیر کاستاریکا، از تماشای فیلم ماردونای کاستاریکا هم خوشت میآید. هر دویشان رسماً به طرز وحشتناکی خل و باحال هستند و فیلم یک فیلم دلی است. باید هوادار باشی تا از آن خوشت بیاید. باید دیوانه باشی. عاشق!
دربارهی گودر
تصمیم گرفتم استفادهام از گوگل ریدر را به کمترین میزان ممکن کاهش دهم. از این به بعد به احتمال زیاد فقط سایتهای خبری را از روی گودر دنبال خواهم کرد و بقیهی سایتها و وبلاگهایی که دوست دارم را از روی خودشان میخوانم.
واقعیت این است که خواندن وبلاگها از روی گودر، باعث شده که از روی خیلی نوشتهها سرسری عبور کنم و بهخاطر "هرچه زودتر به صفر رساندن" عدد یادداشتهای خوانده نشدهی وبلاگها و سایتهایی که در گودر مشترکشان شدهام، خیلی از نوشتههای خوب را از دست بدهم.
گودر آدم را سطحی میکند. (یادداشت کیوان را هم در این زمینه بخوانید.) به عنوان مثال وقتی آن را باز میکنی و میبینی دویست تا نوشتهی جدید آمده، ناخودآگاه ذهنت تو را به این سمت میراند که خواندن یادداشتهای بلند را به کل بیخیال شوی یا اگر خیلی هنر کنی، چند خط اولش را با عجله بخوانی و بعد ردش کنی برود. انگار که خواندن یک نوشتهی طولانی ولی خوب چندان مهم نیست؛ وقتی صد و نود و نه تای دیگر توی صف منتظرند.
جدای از این، پوشهی Friends' shared items که پیش از این بخش مورد علاقهام در گودر بود، این روزها به شدت روی اعصاب است. نمیدانم من بیحوصله شدم، اثرات افزایش سن است، بهاندازهی کافی به اصطلاح "cool" نیستم یا یا چه چیز دیگر که حس میکنم این بخش گودر خیلی لوس شده است.
الان مدتی است توی این Friends' shared items یک عده یا عکس نود و اروتیک و سکسی دارند به اشتراک میگذارند (که تازگیها ورژن مردانهاش هم مد شده!) که بهنظرم نهتنها جالب نیست، بلکه حتی گاهی چندشآور است و یا دوستان گودر را با مسنجر اشتباه میگیرند و نوتهای شخصی و برای من بیمعنایشان را با ادبیاتی خاص (از لحاظ گودر!) که حال آدم را بد میکند، منتشر میکنند، طوری که از هر ده مطلب منتشرشده شاید فقط یکی واقعاً خواندنی باشد.
البته خُب امکان هایدکردن همیشه وجود دارد، من هم میتوانم به جای آنکه انتقاد کنم، نروم بخوانم یا هاید کنم و خلاص! اما فکر کردم بهتر است به جای آنکه صورت مسئله را پاک کنم، آن را اینجا مطرح کنم تا دسته جمعی بنشینیم و فکر کنیم آیا از گودر داریم درست استفاده میکنیم یا نه و آیا آن چیزی که از نظر ما و گروهمان جالب است، برای بقیه هم جذابیتی دارد یا نه.
بعداً اضافه شد:
بین همهی واکنشهایی که دربارهی این یادداشت خواندم، بهنظرم پرستو درستتر گفته بود. در مدیریت گودرم دچار مشکل شده بودم. جنجال هم ندارد. دلیلی هم نمیبینم خودم را آزار دهم. مشکل تفاوت نگاه من و دیگران است دربارهی کارکرد گودر. هر کس حق دارد هرچه دلش میخواهد بنویسد و به اشتراک بگذارد. من هم اگر خوشم نمیآید، راهش همان هایدکردن و قطعاشتراک است. جواب هم میدهد. حالا حس بهتری دارم.
فرار از جهنم در وقت اضافه
پیشبینی من درست از کار درنیامد و در فصلی که نتایج استقلال تا به حال بسیار بهتر از پرسپولیس بوده است، باز هم بازی مساوی شد و پرسپولیس در دو دقیقهی آخر وقت اضافه و با لطف علیزاده از شکست گریخت.
بهخاطر مراسم مادربزرگم نتوانستم درست بازی را ببینم، اما طبق شنیدهها و خواندههایم از سایتهای مختلف، بهنظر میرسد جریان بازی اینطور بوده است:
نیمهی اول خیلی کند و حوصلهسربر میگذرد. پرسپولیس بسیار محتاط است و حتی هنگام حمله نیز هفت بازیکنش را در زمین خودش نگه میدارد. هیچکدام از دو تیم موفق به ایجاد خطر روی دروازهها نمیشوند. یک ربع آخر نیمهی اول استقلال یکی دو فرصت گل بهدست میآورد، اما درنهایت بازی در این نیمه بدون گل تمام میشود.
بعد از چند دقیقه از شروع نیمهی دوم، استقلال با فرار برهانی و شوت جباری به گل میرسد. بعد از آن و تا دقیقهی هشتاد پرسپولیس نصفه و نیمه روی دروازهی استقلال حمله میکند و دو فرصت نسبتاً خوب را توسط نیکبخت و حیدری از دست میدهد، از آنطرف هم اکبرپور دو موقعیت تک به تک بسیار خوب را با بیدقتی از دست میدهد.
Continue reading "فرار از جهنم در وقت اضافه"همیشه پیش از آنکه فکر کنی ...
روز آخر حالش بهتر شده بود. مامان که از بیمارستان برگشت خانه، قشنگ از چشمهایش میفهمیدی خوشحال است.
- مادر حالش چهطور بود؟
- خیلی بهتره. ازش پرسیدم خوبی؟ گفت آره. گفتم این لولهها اذیتت نمیکنه؟ گفت نه. بعد هم خواست فردا سمعکش رو براش ببرم.
اما سمعک مادر هیچوقت به دستش نرسید. قلبش همان شب ایستاد. مادربزرگ خوشگلم مرد و امروز او را گذاشتیم زیر خاک. با دستهای خودمان.
مادر همهی کودکیام بود. پدرم جبهه بود و مادرم که معلم بود میرفت سر کار و من را میگذاشت پیش مادر. مادر من را بزرگ کرد. چهقدر برایم زحمت کشید. چهقدر خاطره دارم از او.
شبها برایم قصه میگفت و من عاشق قصههایش بودم. قصهی ملک جمشید، قصهی حسن کچل، قصهی دختر پادشاه ... دور از چشم مادرم به من پول میداد تا هرچه میخواهم برای خودم بخرم. اگر جایی گند میزدم یا مثلاً نمرهام بد میشد، وساطتم را میکرد.
بزرگتر که شدم، وقتی با دایی میآمد خانهمان، سویچ ماشین را قایم میکردم تا شب پیشمان بمانند و وقتهایی که راضی میشد بماند، انگار دنیا را به من میدادند.

آخرین دفعه که توی بیمارستان دیدمش با اینکه اصلاً حال نداشت، ولی باز سر به سرم گذاشت، دعوایم کرد که چرا اینقدر آبمیوه برایش بردهام و به زور یک پرتقال برایم پوست کند و مجبورم کرد بخورم.
حالا مادر زیر خاک است و گفتن این حرفها دیگر چه فایدهای دارد؟ این اواخر همیشه به من میگفت: آخر من میمیرم و عروسی تو رو نمیبینم. آرزویش بود که من ازدواج کنم.
با اینکه این روزهای آخر حالش بد بود و حدس میزدیم ممکن است برود، اما با این حال رفتنش را هنوز باور نمیکنم. مرگ خیلی چیز وحشتناکی است. خودش را به بدترین شکل ممکن به تو اثبات میکند.
تمام شد. دیگر خانهی مادر نمیرویم. دیگر نیست که از او بپرسم: مادر ضربالمثل جدید چیزی یادت اومد یا نه. حالا فقط مشتی خاطره از او مانده.
امروز صبح علیرضا زنگ زده بود که: یه تخت ICU تونستم برای مادربزرگت خالی کنم. فقط زود بیارینش که نمیتونم تخت رو زیاد خالی نگه دارم. خبر را هنوز نشنیده بود.
- مادربزرگم مرد علیرضا. داریم میبریم خاکش کنیم. دیگر به هیچ تختی احتیاج ندارد.
مادربزرگم مرد. دیگر کسی برایم ضربالمثل نمیگوید.
کار ما تازه شروع شده
خاتمی بالاخره آمد. خوشحالم که دست آخر راضی شد بیاید. حالا میتوان به انتخابات سال آینده امیدوار ماند. هرچند که کار اصلی تازه شروع شده است. از همهی کسانی که اعتقاد دارند فرایند اصلاحی تنها راه قابل قبول پیش روست، از همهی کسانی که از تحقیری که بهواسطهی ریاستجمهوری احمدینژاد در این سه و سال و نیم نصیبمان شد، به ستوه آمدهاند، از همهی کسانی که اعتقاد ندارند: «انتخابات فرمایشی است و هر کس را خودشان بخواهند رئیسجمهور میکنند.»، از همهی کسانی که نمیخواهند با تحریم دوباره انتخابات، کشور را بیش از این در مسیر افراطیگری و رادیکالیسمی که نتیجهی احتمالی آن جنگ است، قرار دهند و از همهی کسانی که به سرنوشت کشورشان اهمیت میدهند، میخواهم تلاششان، همهی تلاششان را به کارگیرند و کمک کنند تا خرداد ماه آینده نام خاتمی از صندوق بیرون بیاید.
خاتمی هزار و یک ایراد دارد، درست! اما الان وقت بهانهگرفتن و نقزدن نیست. نمیگویم تحت هر شرایطی باید از خاتمی حمایت کرد و طبیعتاً عملکرد و موضعگیریهای آیندهاش از اهمیت بسیاری برخوردار است، اما حالا که خاتمی آبرویش را وسط گذاشته و وارد صحنه شده، حالا که این پتانسیل را دارد که آرای بخشی از اکثریت خاموش جامعه را جمع کند و حالا که در شرایطی قرار گرفتهایم که حتی جنازهی خاتمی هزار بار بیشتر از زندهی احمدینژاد برای کشور مفید است، نباید در حمایت از او شک کرد. (کسانی که نظر مخالف دارند، لطفاً یک راه بهتر پیش رویمان قرار دهند.)
انتخابات دوقطبی خاتمی و احمدینژاد انتخابی بین آگاهی و پوپولیسم است. بود یا نبود کروبی هم این وسط به نظر من تاثیر چندانی ندارد و سبد رای او بیشتر با سبد رای احمدینژاد مشترک است تا خاتمی. احمدینژاد از همین الان نیروهای هوادارش را با سخنان عوامفریبانهاش دور خود جمع کرده است، حالا نوبت مایی که دغدغهی آزادی و دموکراسی داریم، شده تا دور هم گردآییم. باید کار کنیم و تا آنجا که میتوانیم مردم را قانع کنیم که انتخاب خاتمی به نفعشان است تا در انتخابات شرکت کنند. مطمئن باشید حتی تقلب در انتخابات، وقتی تفاوت آرا فاحش باشد، تاثیرگذار نیست.
مرتبط:
هزار هزار تا مثل من هستند، ما خاتمی را رئیسجمهور می کنیم.
پیشنهاد برای دیدن و خواندن
تئاتر
«کوکوی کبوتران حرم» آخرین کار علیرضا نادری که این روزها ساعت هشت شب در سالن چهارسو به روی صحنه میرود، مثل بیشتر نمایشهای قبلی او، اثر فوقالعادهای از کار درآمده است.
جدای از اجرای متفاوت و مدرن، متن منسجم، دیالوگنویسی استادانه و فضاسازی عالی در ترسیم محیطی کاملاً زنانه، بازیها نیز در «کوکوی کبوتران حرم» بسیار خوب است. نادری هرچه بازیگر زن خوب دور و برش پیدا کرده، در این نمایش جمع کرده است.
«کوکوی کبوتران حرم» ماجرای دوازده زن است در یک زائرسرا که هرکدام دغدغههای خاص خودشان را دارند. دغدغههایی که اگرچه شاید در نگاه اول کماهمیت و سطحی بهنظر رسد، اما زندگی این زنان را پرکرده است. «کوکوی کبوتران حرم» یک جور Desparate Houswives ایرانی است.
بهناز جعفری، شبنم مقدمی، افسانه ماهیان، ناهید مسلمی، نسیم ادبی، شهره سلطانی، ژاله صامتی، پونه عبدالکریمزاده، فهیمه امنزاده، پریسا مقتدی، نوشین حسنزاده و دوست خوبم سهیلا صالحی بازیگران این کار نادری هستند.
نادری در بروشور این کار نوشته: «ما پسران این سرزمین، چون نسیم آمدیم و چون باد می رویم و خواهرانمان، دختران این سرزمین، آمدند، رنج بردند، گریستند و مردند.»
فیلم:
5x2 با صحنهی طلاق ماریون و ژیل شروع میشود و بعد از آن هم، همخوابی عجیبشان در اتاق هتل. باید خودتان ببینید تا بفهمید چرا میگویم عجیب.

فیلم نمایش پنج سکانس مهم از زندگی ژیل و ماریون است که البته از انتها به ابتدا روایت میشود، یعنی از زمان جدایی تا صحنهی آشناییشان. در هریک از این پنج تابلو، به رابطهی آن دو و پیچیدگیهایش پرداخته میشود.
اگر روابط پیچیدهی انسانی برایتان موضوع جالبی است و اگر از فیلمهای چالشی مثل Closer خوشتان آمده است، تماشای 5x2 را پیشنهاد میکنم.
نمایشنامه
نمیدانم شما از علاقهمندان ماتئی ویسنییک هستید یا نه، اما اگر «سه شب با مادوکس» یا «داستان خرسهای پاندا» را دوست داشته باشید، به احتمال زیاد از «پیکر زن همچون میدان نبرد» نیز خوشتان خواهد آمد، هرچند که نسبت به دو نمایشنامهی قبلی فضایی کاملاً متفاوت دارد.
«پیکر زن همچون میدان نبرد» نمایشنامهی تلخی است دربارهی زنی اهل بوسنی به نام دورا که مورد تجاوز قرار گرفته و صحبتهای او با یک روانکاو داوطلب آمریکایی به نام کیت در یک کلینیک رواندرمانی.
دورا که ضربهی روحی سختی خورده، در ابتدا ارتباطی با کیت برقرار نمیکند و به فکر پایاندادن به زندگی خویش است، اما رفته رفته صمیمیتی زنانه بین آنها بهوجود میآید.
«پیکر زن همچون میدان نبرد» از مجموعهی دور تا دور دنیای نشر نی است و تینوش نظمجو آن رابه پارسی ترجمه کرده است. اگر این روزها به دنبال خواندن نمایشنامهای خوب هستید، «پیکر زن همچون میدان نبرد» انتخاب بدی نیست.
هفتهی دیگر، نوبت پرسپولیس!
استقلال در ده بازی گذشتهاش این نتایج را به دست آورده:
استقلال 2 - سایپا 0
استقلال 5 - پیام 0
استقلال 2 - ابومسلم 0
استقلال 4 - داماش 2
استقلال 1 - سپاهان 2
استقلال 2 - مس 1
استقلال 4 - برق 1
استقلال 2 - صبا 1
استقلال 3 - استقلال اهواز 0
استقلال 5 - راهآهن 1
همانطور که میبینید، استقلال این فصل دارد اقتدار را معنی میکند. نتایج شگفتانگیز است: 27 امتیاز از 30 امتیاز ممکن. 30 گلزده در 10 بازی و به عبارت دیگر میانگین سه گل زده در هر بازی! (به قول آق بهمن، عاقلان دانند این یعنی چه!) در جدول ردهبندی هم با 9 امتیاز اختلاف نسبت به پرسپولیس پیش است و دارای تفاضل گل خیرهکنندهی 34 است، در حالی که تفاضل پرسپولیس حتی دورقمی نیز نشده!
رکورد بیشترین تعداد گل زده هم قطعاً به طرز وحشتناکی در این فصل توسط استقلال خواهد شکست، چرا که بیشترین تعداد گل زده تا به حال 61 گل بوده (توسط استقلال اهواز) که استقلال تا به همینجا که 9 بازی به پایان فصل مانده، 60 گل زده است.
میگویند حساب و کتاب بازی استقلال پرسپولیس فرق میکند و ربطی به جایگاهشان در جدول ندارد. این حرف تا حدی درست است و پرسپولیسیها که در این فصل غرورشان جریحهدار شده، همهی شانس خودشان را در برد مقابل استقلال در دربی میبینند و کریخواندنهایشان را هم مدتی است شروع کردهاند.
25 بهمن نزدیک است. فوتبال هم پیشبینی بردار نیست، اما با احترام به همهی دوستان عزیز پرسپولیسی و با توجه به نتایج اخیر استقلال و مهمتر از آن نوع بازی برتریجویانهی این تیم و آشفتگی تاکتیکی و روحی پرسپولیس در این روزها، فکر میکنم جمعهی دیگر وقتی داور سوت پایان بازی را به صدا درآورد، پرسپولیس با یک نتیجهی تاریخی بازی را واگذار کرده است. بیصبرانه منتظر روز بازیام.
یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score
