به بهانه‌ی مرگ پینتر

December 25, 2008 10:16 PM

شاید بی‌ربط باشد، اما رسماً حالم گرفته می‌شود وقتی چنین خبری را می‌خوانم: «هارولد پینتر، نمایش‌نامه‌نویس بزرگ انگلیسی و برنده‌ی جایزه‌ی نوبل 2005 امروز و در سن هفتاد و هشت سالگی بر اثر سرطان درگذشت.»

پینتر برای آن‌هایی که تئاتر را دوست دارند، نامی فراموش‌نشدنی است. با آن نمایش‌نامه‌های فوق‌العاده، سبک خاص خودش، دیالوگ‌های موجز و بریده بریده و سکوت‌های فوق‌العاده‌ای که در کارهایش وجود دارد. پینتر برای من یعنی یک عالمه نمایش‌نامه و فیلم‌نامه‌ی خوب که از خواندن‌شان لذت برده‌ای و چیز یادگرفته‌ای. چه‌قدر بد که دیگر کتاب جدیدی چاپ نخواهد شود که روی آن نوشته شده باشد: نویسنده: هارولد پینتر.

از پینتر نمایش‌نامه‌های زیادی به فارسی ترجمه شده و متاسفانه خیلی از نمایش‌نامه‌هایش نیز تا به امروز ترجمه نشده است. از میان آثار ترجمه‌شده می‌توان به: اتاق، جشن تولد، کلکسيون، فاسق، آسایشگاه، وقت ضیافت، درد مختصر، اولئانا، سرایدار، مستخدم ماشینی، بازگشت به خانه و خیانت اشاره کرد.

به بهانه‌ی مرگ پینتر، بخشی از نمایش‌نامه‌ی خیانت که بدون شک یکی از شاه‌کارهای اوست را این‌جا می‌گذارم. خیانت نمایش‌نامه‌ای است که می‌تواند حسابی به‌هم‌تان بریزد. این اثر تا به حال چندین بار به فارسی ترجمه شده که به گمانم به‌ترین ترجمه‌ی آن، ترجمه‌ی نگار جواهریان و تینوش نظم‌جو باشد که نشر نی آن را چاپ کرده است.

×××

اما: وقتی ما اون سوئیت وسکس‌گراو رو اجاره کردیم، تو پولش رو نداشتی ... مگه نه؟
جری: ای، آدم واسه عشق چه کارها که نمی‌کنه.
اما: پرده‌ها رو من خریده بودم.
جری: تو هم پولش رو نداشتی.
اما: گوش کن، من به یاد گذشته‌ها نبود که می‌خواستم ببینمت ... نمی‌فهمم، تو مشکلت چیه؟ فقط می‌خواستم ببینم حالت چه‌طوره.
جری: ای بابا، بی‌خیال! [مکث] تو که درباره‌ی من دیشب چیزی به رابرت نگفتی، درسته؟
اما: مجبور شدم. [مکث] اون همه چی رو به من گفت. من هم همه چی رو به‌ش گفتم. بیدار بودیم ... تمام شب رو بیدار بودیم. وسطش ند اومد پایین. مجبور شدم ببرمش بالا بخوابونمش. بعد دوباره اومدم پایین. فکر می‌کنم صدای داد و بی‌دادمون بیدارش کرد. می‌دونی ...
جری: تو همه چی رو به رابرت گفتی؟
اما: مجبور شدم.
جری: تو همه چی رو گفتی به شوهرت ... همه چی رو درباره‌ی ما گفتی؟
اما: مجبور شدم.
[سکوت]
جری: اون قدیمی‌ترین دوست منه. یعنی من بودم که دخترتون رو تو بغلم گرفتم و انداختمش هوا ... تو آش‌پزخونه‌م. اون هم داشت نگاه می‌کرد منو.
اما: دیگه اهمیتی نداره. همه چی گذشته.
جری: گذشته؟ چی گذشته؟
اما: همه چی دیگه تموم شده. [اما لیوانش را برمی‌دارد و می‌نوشد. تاریکی.]

×××

جری: فکر کردم داردم دیوونه می‌شم. ازت واقعاً ممنونم ... از این‌که اومدی ... من نمی‌دونم چرا به‌ت گفت. نمی‌فهمم چه‌جوری تونست به‌ت بگه. من واقعاً نمی‌فهمم. ببین من می‌دونم که شما ... راستش، امروز دیدمش ... با هم یه گیلاس زدیم ... خیلی وقت بود ندیده بودمش ... می‌دونی، اون به‌م گفت که شما مشکل دارین ... با هم ... و همه‌ی این‌ها دیگه ...می‌دونم. واقعاً متاسفم.
رابرت: نمی‌خواد متاسف باشی.
جری: چرا نباشم؟ [مکث] راستش نمی‌تونم بفهمم ... چرا فکر کرد لازمه ... بعد از این همه سال ... به‌ت بگه ... همه چی رو یه دفعه ... دیشب ....
رابرت: دیشب به‌م نگفت.
جری: چی؟ [مکث] من می‌دونم دیشب بین شما چه اتفاقی افتاد. همه چی رو به‌م گفت. شما تمام شب بیدار موندین، مگه نه؟
رابرت: دقیقاً.
جری: اون دیشب همه چی رو به‌ت گفت ... دیشب ... درباره‌ی ما دو تا. نگفت؟
رابرت: نه نگفت. همه چی درباره‌ی شما رو دیشب به‌م نگفت. چهار سال پیش گفت. [مکث] بنابراین لازم نبود دیشب دوباره به‌م بگه. چون من می‌دونستم. و اون می‌دونست من می‌دونم چون خودش چهار سال پیش به‌م گفته بود.



نظرها

منم حالم گرفته شد. خیلی. خیانت هم دو سال پیش حسابی حالم رو ریخت به‌هم. مرسی که یه بخشی‌اش رو گذاشتی... اما من ترجمه‌ی شعله آذر رو بیشتر دوست داشتم. در کل... نمایشنامه فوق‌العاده‌ست... پووووف

ارسال نظر

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)