در این شب یلدا
مامان امشب رفته است خانهی مادر. نوبت اوست که امشب پیش مادر (مادربزرگم) بماند. ما سه تا (من، بابا و برادرم) توی خانهایم. هرکدام سرمان به کار خودمان گرم است. وقتی مامان نیست، کسی زیاد اینجا حرف نمیزند. بابا میآید توی اتاقم. پشت کامپیوتر نشستهام و دارم ویراستاری میکنم. یک کاسه انار دانهشده با یک قاشق کوچک توی آن، دست باباست. میگذارد روی میز و میگوید: «شب یلداست.» و می رود. حرف ندارد این بابا!
×××
دلم یاد قدیمها کرده که توی کانون تئاتر پلیتکنیک دستهجمعی میخواندیم:
دل من سرگشتهی تو
نفسم آغشتهی تو
بــه بــاغ رویـاهـا
چـو گـلـت بـویــم
بـر آب و آیـیـنـه
چو مـهت جـویـم
تو ای پری کجایی؟
در این شب یلدا
ز پیات پویـم
به خواب و بیداری
سخـنـت گـویــم
تو ای پری کجایی؟
مه و ستاره درد من میداند
که همچو من پی تو سرگرداند
شبی کنار چشمه پیدا شو
میان اشک من چو گل وا شـو
تو ای پری کجایی؟
که رخ نمینمایی
از آن بهشت پنهان
دری نمیگشایی
