منم دوسِت دارم کیز!

December 5, 2008 07:09 PM

دیشب یکی از به‌ترین کلاسیک‌های تاریخ سینما را دیدم. فیلمی که وودی آلن آن را درخشان‌ترین فیلم تمام دوران سینما می‌داند: «غرامت مضاعف» از فیلم‌های اولیه‌ی بیلی وایلدر ساخته‌شده در سال 1944.

فیلم ماجرای کارمند فروش یک شرکت بیمه است به نام والتر نف که در جریان تمدید یک قرارداد بیمه، عاشق فیلیس، هم‌سر زیبا و لوند آقای دیتریکسن که بیمه‌گذار وی بوده است، می‌شود. سپس آن دو با هم‌دستی هم آقای دیتریکسن را به قتل می‌رسانند و ماجرا را تصادف جا می‌زنند تا از بیمه‌ی‌ عمر او استفاده کنند.

اما در این میان بارتن کیز، دوست صمیمی والتر و بازرس باهوش و زرنگ شرکت بیمه به ماجرا مشکوک می‌شود و متوجه می‌شود کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌ی مرگ آقای دیتریکسن است. داستان فیلم البته به‌کل به‌صورت فلاش‌بک (بازگشت به گذشته) روایت می‌شود. شروع فیلم هم‌راه است با صحبت‌های والتر در دستگاه ضبط صدایی متعلق به کیز:

«کیز عزیز،» فکر کنم وقتی این حرفا رو بشنوی، اسم‌شون رو بذاری اعترافات من. خودم از کلمه ی اعتراف خوشم نمی‌یاد. فقط می‌خوام یه اشتباه تو رو اصلاح کنم. اشتباهی که اصلاً نمی‌دیدی و علتشم این بود که درست جلوی چشمت بود ... من دیتریکسن رو کشتم. آره، من کشتمش. به‌خاطر پول و یه زن خوشگل. و دست‌آخر نه پولی گیرم اومد و نه اون زن. جالبه؟ نه؟»






فیلم‌نامه‌ی «غرامت مضاعف» را بیلی وایلدر با هم‌کاری ریموند چندلر که نویسنده‌ی شناخته‌شده‌ای در آن زمان بوده است، می‌نویسد. رابطه‌ی شخصی چندلر و وایلدر اگرچه اصلاً جالب نبوده است، اما حاصل هم‌کاری آن دو فوق‌العاده است. فیلم‌نامه‌ی «غرامت مضاعف» درواقع حرف ندارد. فیلم‌نامه‌ای با پرداخت بسیار دقیق، پر از جزئیات حساب‌شده و سرشار از دیالوگ‌های عالی. فیلم‌نامه‌ای که حتی پس از گذشت بیش از شصت سال از نوشته‌شدن آن، هنوز هم از نمونه‌های درخشان فیلم‌نامه‌نویسی محسوب می‌شود. برای نمونه به بخشی از صحنه‌ی اولین ملاقات والتر و فیلیس نگاه کنید:

نف: الان سه سالی هست که با آقای دیتریکسن این قرارداد رو بستیم.[چشمشم به پابند طلای فیلیس می‌افتد.] چه مچ‌بند پای قشنگی خانم دیتریکسن. [فیلیس لبخند محوی می‌زند و لباسش را روی مچ‌بند می‌اندازد.] اصولاً میل ندارم این قرارداد با شرکتی به جز ما تمدید بشه ...
فیلیس: حدس می‌زنم سر شوهرم با اون میدونای نفتی لانگ‌بیچ شلوغ باشه.
نف: فکر می‌کنین بتونم یکی از این روزا ایشون رو این‌جا گیر بیارم؟
فیلیس: به گمونم آره. ولی به‌ندرت پیش از ساعت هشت شب برمی‌گرده خونه.
نف: برای من که دیر نیست.
...
فیلیس: شرکت شما بیمه‌ی سانحه هم می‌فروشه؟
نف: ما همه‌جور بیمه‌ای می‌فروشیم خانم دیتریکسن. کاش می‌دونستم روی اون مچ‌بند چه چیزی نوشته شده.
فیلیس: فقط اسمم.
نف: که چی باشه؟
فیلیس: فیلیس
نف: فیلیس. گمونم از این اسم خوشم بیاد.
فیلیس: یعنی مطمئن نیستین؟
نف: خُب باید یه کمی باهاش ور برم.
فیلیس: [بلند می‌شود.] آقای نف، فردا حوالی هشت و نیم سری به این‌جا بزنین. گمونم اون موقع اونم خونه باشه.
نف: کی؟
فیلیس: هم‌سرم. مگه نمی‌خواستین باهاش حرف بزنین؟
نف: بله البته. فقط دیدن اون دیگه اون‌قدرا هم برام مهم نیست. امیدوارم متوجه منظورم شده باشین.
فیلیس: آقای نف، باید بدونین ما این‌جا حدی هم برای سرعت مجاز داریم که شصت کیلومتر در ساعته.
نف: داشتم تند می‌رفتم سرکار؟
فیلیس: بله. تقریباً صدکیلومتر در ساعت.
نف: فرض کنیم از موتورتون پیاده شین که برگه‌ی جریمه رو بدین دستم.
فیلیس: فرض کنیم این بار فقط به هشدار اکتفا کنیم.
نف: فرض کنیم اخطار کافی نباشه.
فیلیس: فرض کنیم در اون صورت لازم باشه یه پشت دستی بزنم.
نف: فرض کنیم در اون صورت بزنم زیر گریه و سرم رو بذارم رو پاتون.
فیلیس: فرض کنیم سرتو بذاری روی سینه‌ی شوهرم!
نف: در اون صورت واقعاً گریه می‌کنم. [کیف و کلاهش را برمی‌دارد.] خُب، فردا شب ساعت هشت و نیم می‌بینم‌تون
فیلیس: این همون چیزیه که از اول پیش‌نهاد کرده بودم
نف: فردا شما هم هستین؟
فیلیس: باید باشم. معمولاً هستم.
نف: همون مبل، همون عطر و همون مچ‌بند پای چپ؟
فیلیس: عجیبه. منظورتون رو نمی‌فهمم.
نف: عجیبه اگه منظورم رو نفهمین!

ریموند چندلر که پلیسی‌نویس معروفی بوده، پیش از «غرامت مضاعف» تجربه‌ی فیلم‌نامه‌نویسی نداشته است، اما با نوشتن این فیلم‌نامه ثابت می‌کند استعداد فوق‌العاده‌ای در این زمینه دارد. داستان هم‌کاری این دو، آن‌طور که بیلی وایلدر تعریف می‌کند، داستان جالبی بوده است:

«خُب فرستادیم پی آقای چندلر و او آمد. تا حالا توی هیچ استودیویی پا نگذاشته بود. هیچ‌وقت سر فیلمی کار نکرده بود، از هیچ چیز خبر نداشت. از او خواستیم قصه را بخواند، او هم خواند و جواب مثبت داد. آن‌چه را که گفت خوب یادم هست: "من علاقه‌مند به این کار هستم، اگه شما فکر می‌کنین من براش آدم مناسبی‌ام؛ ولی امروز سه‌شنبه‌س و من دقیقاً تا دوشنبه‌ی دیگه نمی‌تونم فیلم‌نامه رو به‌تون بدم." ما، انگار که یک مجنون جلوی رومون وایساده باشه، نگاهش کردیم. نمی‌دونست قراره کنار من کار کنه. بعد گفت: "برای این کار هزار دلار می‌خوام." و ما هم فقط نگاه کردیم!

رفت و واقعلاً هم دوشنبه با هشتاد صفحه فیلم‌نامه برگشت. هشتاد صفحه مزخرفات تکنیکی. می‌دونین، فید‌آوت و دیزالو و این‌ها! و همه هم خیلی پرت. ما گفتیم: "خیله خُب! یواش‌تر آقای چندلر، این برنامه‌ایه که قراره اتفاق بیفته: شما با آقای وایلدر هم‌کاری می‌کنین. ایشون خودش هم نویسنده‌س. شما با هم می‌نویسین." یک جورهایی جا خورد. برای آدمی که رمان‌نویس بود، داشتن هم‌کار چندان معمول نبود. بعد تکرار کرد که هزار دلار می‌خواهد. ما گفتیم: "اون هزار دلار کوفتی رو بی‌خیال شو. قراره هفت‌صد و پنجاه تا بگیری." اون گفت: "هفت‌صد و پنجاه تا؟ من برا هفت‌صد و پنجاه تا کار نمی‌کنم." ما گفتیم: "نه، آروم باش. هفته‌ای هفت‌صد و پنجاه تا می‌گیری. فقط آروم باش." اون گفت: " هان؟ واقعاً؟ یعنی دو سه هفته طول می‌کشه؟" ما هم گفتیم: "نه، چهارده هفته! شما نمی‌دونین فیلم‌نامه چه‌جوری نوشته می‌شه."

ما قصه رو اندکی درست کرديم. ديالوگ‌های نویسنده‌ی داستانی که فیلم‌نامه رو از اون اقتباس کردیم، گزندگی کافی نداشت ... ضمناً بايد بگم قدرت عظيم چندلر در وجه توصيفی‌ش بود. آدم‌های بسيار اندکی هستن که می‌تونن چنین کاری بکنن ... اما خُب چندلر هیچ‌وقت از من خوشش نیومد. چون من این کار رو به‌تر از اون بلد بودم و ضمناً من بعد از ساعت چهار بعدازظهر مشروب می‌خوردم و خُب، جوون هم بودم و قضیه‌ی دختربازی‌های من هم بود. اون از این چیزا شاکی بود. اما خُب اون استعداد فوق‌العاده‌ای داشت و ما موقع کار با هم خوب بودیم.

یه روز بعد حدوداً سه هفته‌ی اول، خاطرم هست که آقای چندلر پیداش نشد. من منتظر شدم و بعد رفتم پیش تهیه‌کننده و گفتم: "موافقین یه خبری از آقای چندلر بگیریم؟" که تهیه‌کننده گفت: "من می‌دونم چی شده، یه نامه برام فرستاده و گفته دیگه نمی‌یاد سر کار." نامه سراسر گلایه از من بود. اون دیگه نمی‌تونست با من کار کنه، چون من بی‌ادب بودم؛ چون من مشزوب می‌خوردم؛ چون من کثافت بودم؛ چون من تلفنی با چهارتا دختر جک و جنده حرف می‌زدم؛ با یکی‌شون (نشسته بود وقت گرفته بود!) دوازده دقیقه و نیم حرف زده بودم و چون ازش خواسته بودم کرکره را بکشه (آخه آفتاب می‌تابید توی دفتر) بدون این‌که بگم لطفاً! فهرستی کامل از گلایه‌ها.

ما ازش خواستیم که به‌خاطر خدا دست از بچه‌بازی برداره. من هم معذرت خواستم و قول دادم دیگه موقعی که اون هست، تلفنی با دختر حرف نزنم و مشروب نخورم و از این کارها! خلاصه اون برگشت و فیلم‌نامه رو تموم کردیم. اما بعدتر تو یه کتابی خوندم که گفته بود روزگار فلاکت‌باری با من داشته چون من مادربه‌خطا بوده‌ام و البته این هم گفته بود که هر چی از سینما بلده از من یاد گرفته.»





فضاسازی، شخصیت‌پردازی و رابطه‌ی بین آدم‌ها، به‌خصوص رابطه‌ی بین والتر نف و کیز در «غرامت مضاعف» و در پلان‌های دونفره‌شان بسیار خوب درآمده و حیف است از آن یادی نکنیم. (به‌خصوص از کبریت‌زدن‌های مدام والتر برای این‌که کیز سیگارش را روشن کند و متلک‌هایی که به شوخی در کل فیلم بار هم می‌کنند.) برای نمونه در جایی از فیلم کیز به والتر می‌گوید:

«اگه تو رو برای این شغل انتخاب کردم، نه این‌که فکر کرده باشم هوش کوفتی سرشاری داری؛ واسه این انتخابت کردم که می‌دونستم اقلاً به خنگی بقیه‌ی جماعت نیستی. خُب. شایدم حدسم درست نبود. تو از بقیه باهوش‌تر نیستی والتر، فقط قدت یه خورده از اونا بلندتره!»

جدای از آن از بازی خوب باربارا استان‌ویک نیز نباید به سادگی گذشت. به‌خصوص حالت فوق‌‌العاده‌ی چهر‌ه‌اش، وقتی دوربین در صحنه‌ی کشته‌شدن آقای دیتریکسن روی صورت او ثابت می‌ماند.

برای پایان این یادداشت فکر می‌کنم بد نباشد، سکانس نهایی و درخشان فیلم را که گفت‌گوی بین والتر و کیز است را با هم بخوانیم:

نف: سلام کیز. صبح زود پاشدی. همیشه می‌خواستم بدونم چه ساعتی می‌یای اداره.
کیز: نگهبان به‌م زنگ زد. قطره‌های خونی که ازت چکیده، مشکوکش کرده بود.
نف: جای تعجب نیست. [به دستگاه ضبط صدا اشاره می‌کند.] می‌خواستم این ماجرای پرونده‌ی دیتریکسن رو برات تعریف کنم. پرونده‌ای که نتونستی درست ته و توش رو دربیاری.
کیز: نمی‌شه ته و توی همه‌ی پرونده‌ها رو درآورد والتر.
نف: درسته، نمی‌شه. خُب، ظاهراً الان وقت شنیدن اون خطابه‌ی کذاییه. شروع کن کیز.
کیز: حسابی از پا افتادی.
نف: متشکرم کیز. سخن‌رانی کوتاهی بود. [لحظاتی طولانی به هم نگاه می‌کنند. سپس نف با زحمت فراوان از زمین بلند می‌شود. تلوتلو می‌خورد. از شانه‌اش خون می‌ریزد.]
کیز: می‌خوام دکتر خبر کنم والتر.
نف: برای چی؟ که حالم رو خوب کنن و رو پاهای خودم ببرنم به اتاق اعدام؟ آره کیز؟
کیز: یه همچین چیزایی والتر.
نف: من فکر دیگه‌ای دارم. ببین کیز، چه‌طوره برگردی تو رخت‌خواب و تا اداره باز نشده به این اعترافات گوش نکنی.
کیز: یه دلیل خوب برام بیار.
نف: من چهار ساعت وقت لازم دارم تا از مرز رد شم.
کیز: دیگه فرصتی نیست. به مرز نمی‌رسی.
نف: این نظر توئه. حالا می‌بینی که می‌رسم. [نف به طرف در راه می‌افتد. سکندری می‌خورد. به هر زحمتی هست خود را سرپا نگه می‌دارد.]
کیز: حتی به آسان‌سرم نمی‌رسی.
نف: [در را باز می‌کند.] خداحافظ کیز. [نف تلوتلوخوران به سمت آسان‌سر می‌رود. کمی جلوتر به زمین می‌افتد. می‌کوشد برخیزد اما نمی‌تواند. صدای کیز شنیده می‌شود که دارد دکتر خبر می‌کند. کیز می‌آید توی راه‌رو و کنار نف می‌نشیند.‌]
کیز: چه‌طوری والتر؟
نف: [به زحمت لبخند می‌زند.] خوبم. فقط ظاهراً یه نفر آسان‌سر رو منتقل کرده چند کیلومتر اون‌ورتر.
کیز: آمبولانس تا چند دقیقه دیگه می‌رسه.
نف: کیز، می‌دونی چرا نتونستی ته و توی این پرونده رو دربیاری؟ بذار بگم. چون آدمی که دنبالش بودی، درست جلوی چشمت بود. با فاصله‌ی چند متر.
کیز: از اونم کم‌تر والتر. [نگاه آن دو در سکوت به هم خیره می‌ماند. حسی که دارند قابل وصف نیست.]
نف: منم دوسِت دارم کیز!

[نف از جیبش به زحمت سیگاری درمی‌آورد و می‌کوشد با کبریتی آن را روشن کند، اما دستش رمق لازم را ندارد. کیز کبریت را از او می‌گیرد و برخلاف آن‌چه در همه‌ی فیلم تکرار شده، این بار او برای والتر کبریت می‌زند. تصویر تاریک می‌شود.]

منابع:
غرامت مضاعف، بیلی وایلدر و ریموند چندلر، ترجمه‌ی رحیم قاسمیان، نشر نیلا
گفت‌گو با بیلی وایلدر، کمرون کروو، ترجمه‌ی گلی امامی، انتشارات کتاب پنجره



نظرها

من فقط فیلم نامه شو خوندم و خوب دوسش داشتم. با همه تلخی اش.

تو چه خوبی!

سلام اقای صادقی.
من از یک روستا وصل می شم به نت . جونم در میاد هر بار تا بتونم با این سرعت خیلی خیلی کم، فیلترینگ رو دور بزنم و برسم به ووب شما.
یک نمایشنامه چند وقت پیش روی وبتون داشتید که من دو قسمتشو خوندم ولی بقیشو ندیدم دیگه. همون نمایشنامه ای که شخصیت هاش فرزانه و بابک و بردیا و نیلو فر بودند.
خواهش می کنم اگر روی وبتون هست یه جایی ادرسش رو بذارید که بتونم بقیشو بخونم.
ممنون از لطفتون.

لینک فیلم باز نشد. متن شما خیلی مشتاق‌ام کرد که آن‌را ببینم. اگر نام انگلیسی‌اش را می‌نوشتید عالی می‌شد.

به غزال:
ممنون ولی چرا؟

به گل‌کو:هنوز بقیه‌ی اون نمایش‌نامه رو نگذاشتم. مشغول بازنویسی هستم.

به مجید زهری:
اسم انگلیسی‌ش هست:
Double Indemnity

واقعاً زیبا نوشته شده بود

salam.aghaye sadeghi kare ma toye poly tecnic dare ejra mire.beyan bebinin khoshhal misham.va hatman akasi konin.asbhaye aseman khakestar mibarand.neveshte naghme samini vakargardanie babak.hatman beyan.merc

salam.aghaye sadeghi kare ma to poly tecnic dare ejra mire.badesham to mulavi ejra mirim.khoshhal misham beyan va hatman ham aks begirin.asbhaye aseman khakestar mibarand neveshte naghme samini va kargardanie babak.beyan hatman to uni aval bebinin

تو بخش فيلمنامه ي شهر كتاب چشم بهش خورد ياد بلاگتون افتادم...
چطور ميشه اينقدر پر هيجان نوشت؟
من يه لحظه ام نتونستم كتاب و رها كنم!
مرسي كه كاراي خوبو معرفي مي كنيد

ارسال نظر

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)