« November 2008 | صفحه اصلی | January 2009 »
کمربند ایمنی و مانتوی کوتاه!
یادم هست چند وقت پیش، وقتی قرارشد طرح موسوم به ارتقای امنیت اجتماعی شروع شود و جناب رادان و دار و دستهاش راه بیفتند توی خیابان و به مانتو، روسری و شلوار ملت گیر دهند، یک آقایی را به اسم کارشناس فرهنگی آوردند توی تلویزیون و ایشان در دفاع از این طرح گفت:
«یک زمانی هیچکس موقع رانندگی کمربند ایمنی نمیبست، اما یک مدت که راهنمایی رانندگی سختگیری کرد، مردم انجام این کار را پذیرفتند و حالا تقریباً همه موقع رانندگی کمربند میبندند. حالا اگر این طرح ارتقای امنیت اجتماعی هم اجرا شود، مردم خود به خود بعد از یک مدت درمورد پوشششان نیز موازین شرعی را رعایت میکنند.»
Continue reading "کمربند ایمنی و مانتوی کوتاه!"به بهانهی مرگ پینتر
شاید بیربط باشد، اما رسماً حالم گرفته میشود وقتی چنین خبری را میخوانم: «هارولد پینتر، نمایشنامهنویس بزرگ انگلیسی و برندهی جایزهی نوبل 2005 امروز و در سن هفتاد و هشت سالگی بر اثر سرطان درگذشت.»
پینتر برای آنهایی که تئاتر را دوست دارند، نامی فراموشنشدنی است. با آن نمایشنامههای فوقالعاده، سبک خاص خودش، دیالوگهای موجز و بریده بریده و سکوتهای فوقالعادهای که در کارهایش وجود دارد. پینتر برای من یعنی یک عالمه نمایشنامه و فیلمنامهی خوب که از خواندنشان لذت بردهای و چیز یادگرفتهای. چهقدر بد که دیگر کتاب جدیدی چاپ نخواهد شود که روی آن نوشته شده باشد: نویسنده: هارولد پینتر.
از پینتر نمایشنامههای زیادی به فارسی ترجمه شده و متاسفانه خیلی از نمایشنامههایش نیز تا به امروز ترجمه نشده است. از میان آثار ترجمهشده میتوان به: اتاق، جشن تولد، کلکسيون، فاسق، آسایشگاه، وقت ضیافت، درد مختصر، اولئانا، سرایدار، مستخدم ماشینی، بازگشت به خانه و خیانت اشاره کرد.
به بهانهی مرگ پینتر، بخشی از نمایشنامهی خیانت که بدون شک یکی از شاهکارهای اوست را اینجا میگذارم. خیانت نمایشنامهای است که میتواند حسابی بههمتان بریزد. این اثر تا به حال چندین بار به فارسی ترجمه شده که به گمانم بهترین ترجمهی آن، ترجمهی نگار جواهریان و تینوش نظمجو باشد که نشر نی آن را چاپ کرده است.
×××
اما: وقتی ما اون سوئیت وسکسگراو رو اجاره کردیم، تو پولش رو نداشتی ... مگه نه؟
جری: ای، آدم واسه عشق چه کارها که نمیکنه.
اما: پردهها رو من خریده بودم.
جری: تو هم پولش رو نداشتی.
اما: گوش کن، من به یاد گذشتهها نبود که میخواستم ببینمت ... نمیفهمم، تو مشکلت چیه؟ فقط میخواستم ببینم حالت چهطوره.
جری: ای بابا، بیخیال! [مکث] تو که دربارهی من دیشب چیزی به رابرت نگفتی، درسته؟
اما: مجبور شدم. [مکث] اون همه چی رو به من گفت. من هم همه چی رو بهش گفتم. بیدار بودیم ... تمام شب رو بیدار بودیم. وسطش ند اومد پایین. مجبور شدم ببرمش بالا بخوابونمش. بعد دوباره اومدم پایین. فکر میکنم صدای داد و بیدادمون بیدارش کرد. میدونی ...
جری: تو همه چی رو به رابرت گفتی؟
اما: مجبور شدم.
جری: تو همه چی رو گفتی به شوهرت ... همه چی رو دربارهی ما گفتی؟
اما: مجبور شدم.
[سکوت]
جری: اون قدیمیترین دوست منه. یعنی من بودم که دخترتون رو تو بغلم گرفتم و انداختمش هوا ... تو آشپزخونهم. اون هم داشت نگاه میکرد منو.
اما: دیگه اهمیتی نداره. همه چی گذشته.
جری: گذشته؟ چی گذشته؟
اما: همه چی دیگه تموم شده. [اما لیوانش را برمیدارد و مینوشد. تاریکی.]
×××
جری: فکر کردم داردم دیوونه میشم. ازت واقعاً ممنونم ... از اینکه اومدی ... من نمیدونم چرا بهت گفت. نمیفهمم چهجوری تونست بهت بگه. من واقعاً نمیفهمم. ببین من میدونم که شما ... راستش، امروز دیدمش ... با هم یه گیلاس زدیم ... خیلی وقت بود ندیده بودمش ... میدونی، اون بهم گفت که شما مشکل دارین ... با هم ... و همهی اینها دیگه ...میدونم. واقعاً متاسفم.
رابرت: نمیخواد متاسف باشی.
جری: چرا نباشم؟ [مکث] راستش نمیتونم بفهمم ... چرا فکر کرد لازمه ... بعد از این همه سال ... بهت بگه ... همه چی رو یه دفعه ... دیشب ....
رابرت: دیشب بهم نگفت.
جری: چی؟ [مکث] من میدونم دیشب بین شما چه اتفاقی افتاد. همه چی رو بهم گفت. شما تمام شب بیدار موندین، مگه نه؟
رابرت: دقیقاً.
جری: اون دیشب همه چی رو بهت گفت ... دیشب ... دربارهی ما دو تا. نگفت؟
رابرت: نه نگفت. همه چی دربارهی شما رو دیشب بهم نگفت. چهار سال پیش گفت. [مکث] بنابراین لازم نبود دیشب دوباره بهم بگه. چون من میدونستم. و اون میدونست من میدونم چون خودش چهار سال پیش بهم گفته بود.
بازی یلدا، دو سال بعد!
انگار قرار است یلدا بازی دو سال قبل دوباره ادامه پیدا کند. البته این بار با این سوال که: «چه خبر؟» راستش من که از خیلی دوستان بلاگرم، بهخصوص خارجنشینها، چندان خبر ندارم و بهنظزم بد نباشد به بهانهی این بازی هم که شده از حال هم با خبر شویم. به همین خاطر دعوت پرستو را پاسخ میگویم و در این بازی شرکت میکنم. اما خبرهای من:
1- مهمترین خبر همچنان این کمردرد لعنتی است که دیگر همراهم شده و ناگزیر باید به آن عادت کنم. البته وضعم به مراتب بهتر از ابتدای سال است و کارهای روزانهام را میتوانم انجام دهم. اما خُب محدودیتهایش هم هست دیگر. مثلاً دیگر نمیتوانم کوه بروم (حالا یکی نیست بگوید نه که تو هر هفته کوه میرفتی!) یا پیادهروی طولانی مدت داشته باشم.
2- یک سری کارهای نیمهکاره داشتهام که هنوز هم متاسفانه نیمهکاره ماندهاند! پایاننامهی فوق لیسانسم را هنوز ندادهام، وزنم را نتوانستهام کم کنم و قرار بود از خانهی پدر و مادر بروم خانهی خودم که هنوز نرفتهام! امیدوارم یلدای سال دیگر هر سه این اتفاقها افتاده باشد!
3- یک سری کارهای نیمهکاره هم داشتم که خوشبختانه یا تمامشان کردهام یا در حال تمامشدن هستند. کتاب جبر و احتمالمان چاپ شد و کتاب ریاضیات گسستهمان هم قراردادش بسته شد و کارهایش خوب پیش میرود. نمایشنامهام به صحنهی آخر رسیده و نوشتنش دارد تمام میشود، چندتا از کتابهایی که خواندنشان را نیمهکاره رها کرده بودم، بالاخره تا آخر خواندم و یکی دو تا رابطهی بیسرانجام و بیمار را تمام کردم!
4- هنوز هم یکی از بزرگترین علاقهمندیهایم سیر و سفر است و خوشبختانه حتی با وجود کمردرد این فرضیه را معطل نگذاشتهام! و به محض اینکه چند روز خالی در برنامهام پیداکردهام، رفتهام سفر و هفتهی آینده هم اگر مشکلی پیش نیاید دوباره به مدت ده روز مسافرم.
5- چند تا از بلاگرهایی که همیشه دوست داشتم ببینمشان را در این دو سه ماه گذشته دیدم و همهشان هم حس مثبت به من دادند و الان از دوستانم هستند: کیوان سی و پنج درجه، انار، نازلی، نیلگون و لیتیوم. همچنین دلم برای خیلی از دوستان بلاگری هم که مدتها ندیدهامشان، حسابی تنگ شده و امیدوارم زودتر ببینمشان.
6- دارم تمرین میکنم با خودم و دیگران رک و راستتر باشم و رودربایستی را در رفتارم کنار بگذارم. به نسبت گذشته خیلی راحتتر «نه» میگویم، قول کاری که نمیرسم یا نمیتوانم انجام دهم را کمتر به کسی میدهم و در جمعهایی که در آن راحت نیستم، به ندرت حاضر میشوم.
7- و بالاخره ... سعی میکنم رویاهایم را فراموش نکنم. بهنظرم همیشه مهمترین خبرها آنهایی است که گفته نمیشوند!
دو سال پیش، از کسی برای شرکت در این بازی دعوت نکردهام، اما حالا دوست دارم از این دوستان که مدتها است از آنها درست و حسابی خبر ندارم، بپرسم «چه خبر؟»: مریمگلی، سایه، مریم مومنی، آیدا و لیلی نیکونظر
در این شب یلدا
مامان امشب رفته است خانهی مادر. نوبت اوست که امشب پیش مادر (مادربزرگم) بماند. ما سه تا (من، بابا و برادرم) توی خانهایم. هرکدام سرمان به کار خودمان گرم است. وقتی مامان نیست، کسی زیاد اینجا حرف نمیزند. بابا میآید توی اتاقم. پشت کامپیوتر نشستهام و دارم ویراستاری میکنم. یک کاسه انار دانهشده با یک قاشق کوچک توی آن، دست باباست. میگذارد روی میز و میگوید: «شب یلداست.» و می رود. حرف ندارد این بابا!
×××
دلم یاد قدیمها کرده که توی کانون تئاتر پلیتکنیک دستهجمعی میخواندیم:
دل من سرگشتهی تو
نفسم آغشتهی تو
بــه بــاغ رویـاهـا
چـو گـلـت بـویــم
بـر آب و آیـیـنـه
چو مـهت جـویـم
تو ای پری کجایی؟
در این شب یلدا
ز پیات پویـم
به خواب و بیداری
سخـنـت گـویــم
تو ای پری کجایی؟
مه و ستاره درد من میداند
که همچو من پی تو سرگرداند
شبی کنار چشمه پیدا شو
میان اشک من چو گل وا شـو
تو ای پری کجایی؟
که رخ نمینمایی
از آن بهشت پنهان
دری نمیگشایی
ابن سبیل!
ساعت الان چهار و نیم صبح است و باورتان بشود یا نه، من از ساعت شش و نیم دیشب که از وزرا راه افتادم، تازه همین الان رسیدهام خانه! صیاد قفل، امام علی قفل، بابایی قفل. ساعت ده عصبانی زنگ میزنم به 110 که آقا این چه مملکت گل و بلبلی است، همهی راهها بسته است و ماشینها همین جور دارند سر میخورند توی کون هم. من باید چه غلطی کنم و از چه راهی بروم خانهام؟ جناب پلیس هم خیلی خونسرد میفرماید: «آقا یک جاهایی همان جاها ماشینت را پارک کن، شب برو منزل دوستی، آشنایی. راهها همه بسته است آن طرفها و بعید است تا صبح باز شود.»
اولین برف زمستانی و ترافیکی که رسماً آدم را به اف میدهد. تاکید میکنم رسماً به اف میدهد. با این وضعیت خدا بقیهی زمستان را به خیر بگذراند. راستی فکر نمیکنید دیگر حتی افتضاح یا فاجعه نیز کلمات مناسبی برای توصیف ترافیک تهران نباشد؟ بهنظرم فرهنگستان باید بگردد لغت دیگری برای این اوضاع تستیکولار فیکشن پیدا کند!
با یک کتاب ...
لودویکو معتقد بود که همهی کتابها، حتی سادهترین و بیآلایشترین آنها باعث اتلاف وقت است. به نظر او، یک مرد مسیحی خوب - و طبیعتاً یک زن مسیحی خوب، خیلی بیشتر - میبایستی جلوی تصورات خود را بگیرد، چون پر و بال تصورات را نمیتوان مانند پر و بال کبوترهای اهلی چید. علاقه داشت بگوید که تصورات رویا برمیانگیزد و در نتیجه یک زن، هرچند هم شب و روزش را در خانه بگذراند، ولی باز روحیهی پروانهوار یک زن فاحشه را پیدا میکند.
روباه و گلهای کاملیا / اینیاتسیو سیلونه / ترجمهی بهمن فرزانه / انتشارات امیرکبیر / صفحهی ده
پیشنهاد برای دیدن و خواندن
یعنی چهارشنبه شب ساعت نه و پانزده دقیقه، آب دستتان است بگذارید زمین و بنشینید پای تلویزیون و از شبکهی چهار تلهتئاتر «هنر» را ببینید. تئاترش، با همین عوامل، بدون اغراق بهترین یا دستکم یکی از بهترین نمایشهایی بوده است که تا به امروز دیدهام و به گمانم تلهتئاترش هم باید کار خوبی از آب درآمده باشد.

«هنر» شناختهشدهترین نمایشنامهی یاسمینا رضا است که تا به حال در بسیاری از کشورهای دنیا اجرا شده و جوایز فراوانی هم برده است. اگر «هنر» را دیدید یا خواندید و خوشتان آمد، پیشنهاد میکنم «گفتگوهای پس از یک خاکسپاری» و «سه روایت از زندگی» را هم از همین نویسنده بخوانید.
مرتبط:
یادداشت لیلی نیکونظر دربارهی هنر در روزنامهی کارگزاران
منم دوسِت دارم کیز!
دیشب یکی از بهترین کلاسیکهای تاریخ سینما را دیدم. فیلمی که وودی آلن آن را درخشانترین فیلم تمام دوران سینما میداند: «غرامت مضاعف» از فیلمهای اولیهی بیلی وایلدر ساختهشده در سال 1944.
فیلم ماجرای کارمند فروش یک شرکت بیمه است به نام والتر نف که در جریان تمدید یک قرارداد بیمه، عاشق فیلیس، همسر زیبا و لوند آقای دیتریکسن که بیمهگذار وی بوده است، میشود. سپس آن دو با همدستی هم آقای دیتریکسن را به قتل میرسانند و ماجرا را تصادف جا میزنند تا از بیمهی عمر او استفاده کنند.
اما در این میان بارتن کیز، دوست صمیمی والتر و بازرس باهوش و زرنگ شرکت بیمه به ماجرا مشکوک میشود و متوجه میشود کاسهای زیر نیمکاسهی مرگ آقای دیتریکسن است. داستان فیلم البته بهکل بهصورت فلاشبک (بازگشت به گذشته) روایت میشود. شروع فیلم همراه است با صحبتهای والتر در دستگاه ضبط صدایی متعلق به کیز:
«کیز عزیز،» فکر کنم وقتی این حرفا رو بشنوی، اسمشون رو بذاری اعترافات من. خودم از کلمه ی اعتراف خوشم نمییاد. فقط میخوام یه اشتباه تو رو اصلاح کنم. اشتباهی که اصلاً نمیدیدی و علتشم این بود که درست جلوی چشمت بود ... من دیتریکسن رو کشتم. آره، من کشتمش. بهخاطر پول و یه زن خوشگل. و دستآخر نه پولی گیرم اومد و نه اون زن. جالبه؟ نه؟»
فیلمنامهی «غرامت مضاعف» را بیلی وایلدر با همکاری ریموند چندلر که نویسندهی شناختهشدهای در آن زمان بوده است، مینویسد. رابطهی شخصی چندلر و وایلدر اگرچه اصلاً جالب نبوده است، اما حاصل همکاری آن دو فوقالعاده است. فیلمنامهی «غرامت مضاعف» درواقع حرف ندارد. فیلمنامهای با پرداخت بسیار دقیق، پر از جزئیات حسابشده و سرشار از دیالوگهای عالی. فیلمنامهای که حتی پس از گذشت بیش از شصت سال از نوشتهشدن آن، هنوز هم از نمونههای درخشان فیلمنامهنویسی محسوب میشود. برای نمونه به بخشی از صحنهی اولین ملاقات والتر و فیلیس نگاه کنید:
نف: الان سه سالی هست که با آقای دیتریکسن این قرارداد رو بستیم.[چشمشم به پابند طلای فیلیس میافتد.] چه مچبند پای قشنگی خانم دیتریکسن. [فیلیس لبخند محوی میزند و لباسش را روی مچبند میاندازد.] اصولاً میل ندارم این قرارداد با شرکتی به جز ما تمدید بشه ...
فیلیس: حدس میزنم سر شوهرم با اون میدونای نفتی لانگبیچ شلوغ باشه.
نف: فکر میکنین بتونم یکی از این روزا ایشون رو اینجا گیر بیارم؟
فیلیس: به گمونم آره. ولی بهندرت پیش از ساعت هشت شب برمیگرده خونه.
نف: برای من که دیر نیست.
...
فیلیس: شرکت شما بیمهی سانحه هم میفروشه؟
نف: ما همهجور بیمهای میفروشیم خانم دیتریکسن. کاش میدونستم روی اون مچبند چه چیزی نوشته شده.
فیلیس: فقط اسمم.
نف: که چی باشه؟
فیلیس: فیلیس
نف: فیلیس. گمونم از این اسم خوشم بیاد.
فیلیس: یعنی مطمئن نیستین؟
نف: خُب باید یه کمی باهاش ور برم.
فیلیس: [بلند میشود.] آقای نف، فردا حوالی هشت و نیم سری به اینجا بزنین. گمونم اون موقع اونم خونه باشه.
نف: کی؟
فیلیس: همسرم. مگه نمیخواستین باهاش حرف بزنین؟
نف: بله البته. فقط دیدن اون دیگه اونقدرا هم برام مهم نیست. امیدوارم متوجه منظورم شده باشین.
فیلیس: آقای نف، باید بدونین ما اینجا حدی هم برای سرعت مجاز داریم که شصت کیلومتر در ساعته.
نف: داشتم تند میرفتم سرکار؟
فیلیس: بله. تقریباً صدکیلومتر در ساعت.
نف: فرض کنیم از موتورتون پیاده شین که برگهی جریمه رو بدین دستم.
فیلیس: فرض کنیم این بار فقط به هشدار اکتفا کنیم.
نف: فرض کنیم اخطار کافی نباشه.
فیلیس: فرض کنیم در اون صورت لازم باشه یه پشت دستی بزنم.
نف: فرض کنیم در اون صورت بزنم زیر گریه و سرم رو بذارم رو پاتون.
فیلیس: فرض کنیم سرتو بذاری روی سینهی شوهرم!
نف: در اون صورت واقعاً گریه میکنم. [کیف و کلاهش را برمیدارد.] خُب، فردا شب ساعت هشت و نیم میبینمتون
فیلیس: این همون چیزیه که از اول پیشنهاد کرده بودم
نف: فردا شما هم هستین؟
فیلیس: باید باشم. معمولاً هستم.
نف: همون مبل، همون عطر و همون مچبند پای چپ؟
فیلیس: عجیبه. منظورتون رو نمیفهمم.
نف: عجیبه اگه منظورم رو نفهمین!
پاییز
رسیدهام
به قلب پاییز و ناگهان
باورم نمیشود
که همچنان بی تو
در این جهان
پرسه میزنم ...
بهخاطر بچههای کوچک ...
فکر میکنم بغض لیلا حاتمی وقتی از خاتمی میخواهد بیاید «بهخاطر بچههای کوچیک و کسایی که دوست ندارن سرزمینشون رو ترک کنن» بغض همهی ما کسانی است که هشت سال با او بودیم، امیدوار شدیم، هیجانزده شدیم، شاد شدیم، خندیدیم، نگران شدیم، ترسیدیم، غمگین شدیم، گریه کردیم، بزرگ شدیم و دست آخر سرخورده شدیم.
خاتمی را دوست دارم. هنوز دوست دارم. با همهی فرصتسوزیها و بدعملکردنهایش و با وجود آنکه رییسجمهور خوبی نبود. قبلاً گفته بودم و باز هم میگویم: خاتمی را دوست دارم. بهخاطر صداقتش، بهخاطر احساساتش، بهخاطر آنکه آدم خوبی بود و هست. بهخاطر شرافتش. بهخاطر آنکه دروغ نگفت. بهخاطر آنکه قدرت او را فاسد نکرد. بهخاطر آنکه نگاه تحقيرآميز به مردم نداشت. بهخاطر آنکه برخلاف احمدینژاد عوامفریب نبود. بهخاطر آنکه بسيار در حقش جفا شد و هيچ نگفت. بهخاطر آنکه مظلوم بود و بهخاطر آنکه انسان بود و انسان باقی ماند ...
بدون آنکه بخواهم احساساتی شوم، امیدوارم خاتمی برای انتخابات ریاستجمهوری سال آینده بیاید. با همان عهد پیشین و بهخاطر همهی ما، بهخاطر وضعیت تاسفباری که در آن به سر میبریم، بهخاطر کشورمان، بهخاطر بچههای کوچک و بهخاطر کسانی که نمیخواهند سرزمینشان را ترک کنند ...
در عاشقی گريز نباشد ز سوز و ساز
استادهام چو شمع
مترسان ز آتشم
عشق دردانه است و
من غواص و
دريا میکده
سر فرو بردم در آنجا
تا کجا سر بر کنم؟
یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score

