از سر دلتنگی
1- گاهی فقط خود آدم میفهمد آرام آرام دارد افسرده میشود. لحظههای خوب هست، آدمهایی که از دیدنشان خوشحال میشوی، اما ... گاهی وقتها آدم ناامید میشود. گاهی وقتها، صبح که آدم از خواب بیدار میشود، هیچ دلیلی ندارد که بهخاطرش خوشحال باشد. گاهی وقتها آدم دلش میخواهد بنشیند و گریه کند.
2- باید گِل گرفت در شهری را که در آن دو ساعت و بیست دقیقه طول میکشد که آدم از خیابان وزرا برسد به شهرک امید. توی ترافیک یک لحظه خواستم از ماشین پیاده شوم و شروع کنم به دادزدن.
3- دلم را خوش کردهام به روزمره، به کلاسهایم که البته دوستشان دارم، به مسافرتی که میخواهم بروم و به ماشینی که قرار است بخرم. آرزوهایم کو؟ رویاهایم کجاست؟ قرار نبود اینجوری بشود. دارم تبدیل میشوم به یک آدم سطحی متوسط با آرزوهای سطحی متوسط. چیزی که همیشه از آن نفرت داشتم.
4- «برشهای کوتاه» رابرت آلتمن دقیقاً همان چیزی بود که این روزها دیدنش را لازم داشتم. یک فیلم کاروری محض (فیلمنامهاش بر اساس چند داستان کوتاه از ریموند کارور است.) دربارهی اضمحلال روابط بین آدمها، بلاهتی که در آن به سر میبریم و موقعیت مسخره و طنزآمیزی که ما آدمها این وسط داریم. «برشهای کوتاه» اصل جنس است. حتماً ببینید.
5ـ این آهنگ را این روزها زیاد گوش میکنم. کیوسک و نامجو هردو دوستداشتنیاند و حالا ترکیبشان معلوم است که چیز خوبی میشود. فقط نمیدانم این غم لعنتی چیست که موقع شنیدنش گوشهی دلم مینشیند:
آی یارُم بیا
دلدارُم بیا
دل میل تو داره
سزاوارُم بیا
