لبخند بزن بسیجی!

November 25, 2008 01:32 AM

ساعت حدود یک و نیم ظهر، برنامه‌ی سیمای خانواده

مجری که زنی چادری است دو دختر خردسال چادری و یک پسر جوان با قیافه‌ی تیپیک حزب‌اللهی را به عنوان مهمانان برنامه دعوت کرده است. وقتی دوربین روی دخترها ثابت می‌شود، زیرنویس می‌آید:‌ «نخبه‌ی بسیجی» کنج‌کاو می‌شوم که این دو نفر در چه زمینه‌ای نخبه هستند.


مجری: [به دختر اول] خُب می‌شه به ما توضیح بدین شما که عضو فعال بسیج هستین، توی بسیج چه کارهایی می‌کنین؟
دختر: سعی می‌کنیم بچه‌های دیگه رو هم بیاریم تو بسیج و نیروهای تازه جذب کنیم.
مجری: نه! منظورم اینه که چه فعالیت‌هایی دارید؟ مثلاً فعالیت‌های فرهنگی یا گروه سرود ...
دختر: بعله. ما تو بسیج فعالیت‌های فرهنگی می‌کنیم و گروه سرود داریم.
مجری: [با تعجب] ئه! گروه سرود هم دارین؟ چه‌قدر جالب.

....

مجری: [به دختر دوم] خُب، خانم شما توضیح بدین چه اختراعی کردین؟
دختر: من یه دستگاهی اختراع کردم به نام [دختر اسم انگلیسی دستگاهی را که ساخته، می‌گوید.] که می‌تونه هوای کثیف و نامطبوع رو تصفیه کنه و تبدیلش کنه به هوای تمیز و پاک.
مجری: شما چند سالتونه؟
دختر: ده سالمه!
مجری: اون وقت شما اصلاً چه جوری به ذهنتون رسید چنین دستگاهی رو درست کنین؟
دختر: این مشکلی بود که توی جامعه وجود داشت و من سعی کردم که یه راه حلی براش پیدا کنم.
مجری: آخه معمولاً این جور دستگاه‌ها رو مهندسین کامپیوتر! و این جور آدم‌ها درست می‌کنن. خیلی جالبه که شما هم با این سن کم‌تون تونستین چنین دستگاهی اختراع کنین.

×××

انیشتن گفته است:
برای دو چیز انتهایی وجود ندارد: یکی جهان هستی و دیگری حماقت بشر. البته در مورد اول مطمئن نیستم!