شاید دفعهی بعد(2)
توضیح:
این هم سه صحنهی دیگر از نمایشنامه:
(4)
[نیمكتی رو به دریا. باران تازه بند آمدهاست. پریسا و فرزانه روی نیمكت نشستهاند. پریسا با چتری كه در دست دارد، بازی میكند. فرزانه به دریا خیره شدهاست.]
فرزانه: چهقدر آبیش قشنگه!
پریسا: [پریسا سرش به كار خودش گرم است.] آبی چی؟ [به فرزانه نگاه میكند.] آهان! دریا!
فرزانه: كاش بارون بند نمیاومد.
پریسا: سرد شد ها یه كم!
فرزانه: آره [سكوت]
پریسا: هیچ حرفی از من نزد، نه؟
فرزانه: كی؟ ... بردیا؟ [پریسا چیزی نمیگوید، اما فزرانه فهمیده منظور فرزانه بردیا بوده است.] نه ...
پریسا: [آرام] میدونستم. [سكوت] با تو چهجوری حرف زد؟
فرزانه: یعنی چی چهجوری!؟
پریسا: سرد؟ گرم؟
فرزانه: بیشتر معمولی. یه سلام احوالپرسی ساده. نه، سرد نبود. حال خودم و بابك رو پرسید، بعدش هم تقریباً سریع خدافظی كرد، رفت. فكر كنم خیلی نمیخواست وایسه حرف بزنه! شاید هم كار داشت!
پریسا: فهمید كه من هم اینجام؟
فرزانه: چیزی كه نپرسید، من هم چیزی نگفتم، اما خُب شاید پیش خودش یه حدسهایی زده باشه!
پریسا: عجیب نیست كه این سه شب سر شام ندیدیمش؟
فرزانه: شاید بیرون باشه موقع شام. شاید شام هتل رو نخوره.
پریسا: یا شاید هم نمیخواد منو ببینه! [سکوت]
فرزانه: تو دوست داری ببینیش؟
پریسا: نمیدونم ... اگه یه هفته پیش این سوال رو ازم میپرسیدی، میگفتم نه. بدون هیچ شكی! بهخصوص بعد از اون برخورد آخر ... اما الان حس میكنم ... [منقلب میشود.] چهجوری میتونه اینطور منو نادیده بگیره؟ من تو این دو سال خیلی شده كه بهش فكر كنم، یهجورایی حتی بیشتر از زمانی كه با هم دوست بودیم ... من ... میدونم كه فراموشم نكرده ... اما ... همیشه داره فرار میكنه!
فرزانه: فرار!؟
پریسا: آره فرار! وقتی تو جاهایی كه باید باشه، هیچ وقت نیست، جاهایی كه میتونه حدس بزنه من هم هستم، این معنیش چیه؟ [سكوت] ما ... خودت میدونی، كلی دوست مشترك داریم، وقتی تو حتی یكی از مهمونیهایی كه اونها میگیرن، نمیآد، این معنیش چیه؟ وقتی ...
فرزانه: چه انتظاری داری پریسا؟
پریسا: چه انتظاری؟ ... [سكوت] هیچ چی ... [سكوت طولانی]
فرزانه: اون رابطه تموم شده پریسا ... تو دوست منی اما بعد از اون اتفاقاتی که افتاد بهش حق میدم اگه نخواد ببینهت.
پریسا: بیرحمی! همهتون بیرحمین! تو، اون بابک، اون بردیا! جرم من چیه؟ پریروز همین نیلوفر که هنوز یه الف بچه بیشتر نیست، داشت منو محاکمه میکرد که چرا با بردیا بههم زدم. من به کسی تعهد داده بودم مگه؟ کدوم شما توی رابطهی من و بردیا بودین؟ شما اصلاً چی میدونین؟ جرم من اینه که یه زمانی با توجه به دلایلی که داشتم، و هنوز هم مطمئن نیستم اشتباه بوده، تصمیمی گرفتم که شما خوشتون نیومده.
فرزانه: کسی تو رو محاکمه نمیکنه اگه خودت نکنی! شما یه مدت طولانی با هم بودین، با هم کار میکردین، با هم این طرف اون طرف میرفتین. این چیزی بود که مردم از دور میدیدن. طبیعی هم بود که یه فکرهایی برای خودشون بکنن. بعد، تو هر تصمیمی که گرفتی، درست یا غلط، به خودت مربوطه. هیچکس هم بر اون اساس تو رو قضاوت نمیکنه. اما چیزی که من متوجه نمیشم اینه که تو الان دنبال چی هستی. Over is over. فکر میکنم اینو بردیا بهتر از تو فهمیده باشه.
[نور میرود و چند لحظه بعد دوباره میآید. حالا فرزانه آمده است جلوی صحنه و روی زمین، اما پریسا هنوز روی نیمکت نشسته است.]
پریسا: بُت ازدواج که تو ذهن هر آدمی میشکنه، اون وقت آروم آروم شروع میکنه به فکرکردن راجع به رابطههای قبلی ... بهخصوص اگه عمق رابطه زیاد باشه و اون آدم هم واسهت ارزشمند. موقعی که داشتم با علی ازدواج میکردم، با خودم گفتم باید بردیا رو برای همیشه فراموش کنم. واقعاً هم میخواستم این کار رو بکنم ... اما ... [سكوت] میدونی گاهی وقتها خیلی دلم براش تنگ میشه ...
فرزانه: یادمه همون روزهای اول ازدواجت، یه روز خیلی تصادفی بردیا رو تو شرکت یکی از بچههای دانشگاه دیدم. هیچوقت قیافهی اون روزش یادم نمیره. داغون بود. حتی نمیتونست درست باهام حرف بزنه. حال تو رو از من پرسید. تو و علی اون موقع برای ماه عسل رفته بودین سفر. خیلی دلم براش سوخت. خیلی.
پریسا: اون حتی درست نفهمید من کی ازدواج کردم. همون اوایل رابطه من با علی، خودش رو کامل کشید کنار. یه پنج شش ماهی اصلاً ازش خبر نداشتم. سرم گرم علی بود و مسایل مربوط به ازدواج ... تا اینکه یه شب بهم زنگ زد ... وحشتناک بود ...
فرزانه: چهطور؟
پریسا: وقتی زنگ زد، علی خونهمون بود. صداش رو که شنیدم یه لحظه شوکه شدم اما خودم رو جمع کردم و گفتم: «الان نمیتونم صحبت كنم. نیم ساعت دیگه خودم بهتون زنگ میزنم.» خیلی سخته فرزانه ... خیلی سخته كه به یكی كه بعضی از بهترین لحظههای زندگیت رو باهاش گذروندی، كسی كه حرفهایی رو بهش گفتی كه به هیچ كس دیگهای نگفتی، کسی که چیزهایی رو از تو میدونه که هیچکس دیگهای نمیدونه، بگی: «بهتون!» ... گفت: «كاری نداشتم پریسا جان. شنیدم داری ازدواج میكنی، خواستم بهت تبریك بگم!» همونجا پای تلفن خشک شدم. اصلاً نمیدونستم چی باید بگم. شاید برای یه دقیقه هیچ كدوممون هیچ حرفی نزدیم. حس میكردم داره گریه میكنه. مثل احمقها گفتم: «الان ازدواج نمیكنم كه!» بعد من هم گریهم گرفت. علی توی حال نشسته بود. گفتم: «بردیا من الان نمیتونم حرف بزنم!» گفت: «برو، نمیخوام برات دردسر بشه.» ... تلفن رو که قطع کردم، حس کردم انگار همین الان از یه خواب طولانی پریدهام. [سکوت] علی که رفت خونهشون، زنگ زدم بردیا. گوشی رو كه برداشت، سلام كه كردیم، دوباره هر دو شروع كردیم به گریهكردن. انگار كه یه دوست مشتركمون مرده باشه. من اصلاً نمیتونستم حرف بزنم. تا میاودم یك كلمه حرف بزنم، دوباره شروع میكردم گریهكردن. اون هم از اون طرف. افتضاح بود ... بعد یه چیزی گفت كه دیوونهم كرد. فکر میکردم میخواد بهم بگه که ازم متنفره اما درعوض گفت: «چیزی نمیخواد بگی پریسا جان. بعضی چیزها زوری نیست ... باید خودش اتفاق بیفته.» گفت: «تقصیر تو نیست ... ازت گلهای ندارم.» گفت: «جای تو برای همیشه توی قلبم باقی میمونه.» [آرام اشک میریزد.]
فرزانه: آروم باش ...
پریسا: یه هفته بعدش دوباره بهش زنگ زدم. گفتم كه میخوام ببینمش. اما گفت: [دوباره بغض میکند.] «ترجیح میدم دیگه نبینمت.» گفت: «فكر میكنم اینجوری برای هر دومون بهتر باشه.» گفت: «طاقت ندارم ببینمت وقتی میدونم با یه آدم دیگه هستی.» و ازم خواست كه: «سعی كنیم تا جایی كه میشه همدیگه رو نبینیم.» من هم گفتم: «باشه.» شاید ده روز بعدش دوباره بهش زنگ زدم. پرسیدم: «تو مطمئنی دیگه نمیخوای منو ببینی؟» گفت: «آره!» گفت: «امیدوارم درككنی كه رابطهی ما دیگه مثل سابق نمیتونه ادامه پیدا كنه.» گفت: «تو اگه یه تصمیمی گرفتی، بهتره سرش وایسی.» گفت: «دیدنت منو اذیت میكنه چون حسی كه نسبت به تو دارم، اونقدر قویه كه نمیتونم جلوش رو بگیرم و حالا كه تو داری ازدواج میكنی، دیگه حق ندارم بروزش بدم.» گفت: «شاید بتونیم خیلی دورادور دوست هم دیگه باقی بمونیم.» گفتم: «من دلم برات تنگ میشه بردیا» گفت: «من هم. شاید خیلی بیشتر از تو. اما باید یاد بگیریم كه باهاش كنار بیایم.»
فرزانه: چی میخواستی بهش بگی؟ [سكوت] این آخرین دفعهای بود كه با هم حرف زدین؟
پریسا: نه! چند هفته بعد، توی گردهمآیی فارغالتحصیلان دانشگاه نیومد، اون هم با وجود اونكه اونجا مسئول بود، نگین هم كه برای تولدش دعوتش كرده بود، بردیا ازش پرسیده بود كیها دعوتن و وقتی فهمیده بود من هم میرم بهانه آورده بود و عذرخواهی كرده بود. اینجوری بود كه فهمیدم واقعاً دیگه نمیخواد منو ببینه. یه چند ماه دیگهای گذشت و خُب اصولاً تو جاهایی كه حتی حدس میزد من هم ممكنه باشم، پیداش نمیشد. تا این كه من پا شدم رفتم كنسرتش.
فرزانه: چه گیری داده بودی. كدوم کنسرت؟
پریسا: همونی كه توی دانشگاه خودمون برگزار شد. نمیخواستم تنها برم. اگه یادت باشه بهت گفتم بیا با هم بریم اما تو كار داشتی، نمیتونستی بیای.
فرزانه: آره یادم اومد ... تو اما انگار گفتی كنسرت پدرامه یا یه همچین چیزایی؟
پریسا: خُب پدرام هم بود. تار میزد پدرام. یكی دو تا دیگه از نوازندهها هم از بچههای قدیم گروه بودن.
فرزانه: خُب؟
پریسا: قبل از كنسرت كه ندیدمش، بعد از اینكه برنامه تموم شد، از سالن نرفتم بیرون. سیاوش یادته سنتور میزد؟ اون منو دید، اومد پیشم. سلام، احوالپرسی و اینها. بعدش هم پدرام و مهتاب اومدن. بردیا منو دید اما خودش رو سرگرم كارهاش نشون میداد. چند نفری هم دور و برش بودن. اون دختره عطیه كه من همیشه به بردیا میگفتم: «این از تو خوشش میآد.» و بردیا هم میگفت: «تو دچار توهمی!» براش یه سبد بزرگ گل آورده بود. خلاصه صبر كردم دور و برش خلوت شه. بعد رفتم جلو و ... درست یادم نیست چی گفتم اول. سعی كردم خیلی خودم رو شاد نشون بدم، مثل قدیمها، انگار كه مثلاً هیچ اتفاقی نیفتاده. فكر كنم سلام كردم و اون هم گفت سلام و بعد دربارهی اینكه خیلی كار خوبی بود حرف زدم و گفتم: «البته از شما توقع دیگهای نمیرفت.» میخواستم بگم: «تو» به جای «شما» اما بردیا اونقدر جدی بود و اونقدر فضا سنگین بود، كه نشد. یه جوری با من برخورد كرد، انگار مثلاً یه آشنای خیلی دور باشم. دردناك بود. دوست داشتم با هم حرف بزنیم. دوست داشتم بهش میگفتم چهقدر براش ارزش قائلم و چهقدر نبودنش را حس میكنم ... اما ... چیز دیگهای نگفتم. بهم گفت: «اینجورها هم نیست، شما لطف دارین.» و بعد هم گفت: «زحمت كشیدین اومدین.» و بعد هم رفت دنبال جمعكردن سازها! من همونجور بالای سِن خشكم زدهبود. یه كم صبر كردم بعد دیدم حضورم اونجا خیلی احمقانه است. از سالن رفتم بیرون، اما نتونستم برم. توی سالن انتظار وایسادم. نمیدونستم باید چهكار كنم. سوییچ ماشین رو مثل دیوونهها سفت توی دستم فشار میدادم. بچههای گروه یكی یكی میاومدن و میرفتن. گروهی که خودم یه روزی عضوش بودم، اما حالا داشت مثل یه غریبهی دور باهام رفتار میشد. بردیا و پدرام و مهتاب آخر همه اومدن. پدرام گفت: «ئه ... تو هنوز اینجایی؟» و من گفتم: «وایسادم خداحافظی كنم.» با پدرام و مهتاب دست دادم و خداحافظی كردم بعد به بردیا گفتم: «خُب ... خدافظ» اون هم گفت: «خدافظ» و بعد با پدرام و مهتاب رفتن ... تمام راه برگشت رو تو ماشین گریه كردم.
[نور میرود و چند لحظه بعد دوباره میآید. فرزانه و پریسا هر دو جلوی صحنه و روی زمین نشستهاند.]
فرزانه: الان اگه ببینیش فكر میكنی چی بهش بگی؟ فكر میكنی چه اتفاقی بیفته؟
پریسا: نمیدونم ... دلم میخواد باهاش بشینم حرف بزنم ... مثل یه دوست ... دلم میخواد اینجوری از من فرار نكنه. دلم میخواد بفهمه كه بعضی وقتها چهقدر بهش نیاز دارم ... اما فكر نمیكنم اون ... احتمالاً دوباره یه سلام احوالپرسی رسمی میكنیم و تمام!
فرزانه: نمیدونی ازدواج كرده یا نه؟
پریسا: تا چند ماه پیش میدونستم كه نكرده. خبرهاش رو گاهی نگین بهم میده. الان رو نمیدونم. تو ... اون روز تنها بود یا ...
فرزانه: من كه تنها دیدمش. [سکوت]
پریسا: بعضی آهنگها، بعضی خیابونها، بعضی آدمها حتی، حالم رو بد میكنه ... منو یاد روزهای گذشته میاندازه. [سكوت] شانس من رو میبینی؟ توی این مسافرت باید میون این همه آدم كه تو دنیان، اون باید اینجا باشه، تو این هتل ...
فرزانه: علی چیزی نفهمید؟
پریسا: نه بابا، اون اصلاً ... فعلاً كه خوشحال هم هست من به قول خودش بهش گیر نمیدم و میتونه به خوشگذرونیهاش با فرشید برسه! [سکوت] تو و بابك چه تونه؟ سر سنگین شدین با هم انگار؟
فرزانه: نه، چیز خاصی نیست ... چند شب پیش یه كم بحثمون شد با هم.
پریسا: حتماً؟
فرزانه: حتماً!
[نور به آرامی میرود.]
(5)
[ بابك و نیلوفر روی مبلهای راحتی لابی هتل نشستهاند. روی میز روبهرویشان چند كتاب است. یكی از آنها همان كتابی است كه قبلاً دست بابك دیدهبودیم. نیلوفر مشغول خواندن یكی از كتابها است.]
نیلوفر: [از روی كتاب میخواند] «ماجراهای عشقشان را مرور کرد: هفت سال پیش«بر حسب اتفاق» یک مورد سخت تورم نخاع در بیمارستان شهری که ترزا در آن کار میکرد، پیش آمد. رئیس بخش بیمارستان به فوریت برای مشاوره به آنجا خوانده شد. اما رئیس بخش «بر حسب اتفاق» از بیماری سیاتیک رنج میبرد و چون قادر به حرکت نبود، توما را به جای خود به بیمارستان شهرستان فرستاد. از پنج مهمانخانهی شهر، او «بر حسب اتفاق» به هتلی رفت که ترزا در آن کار میکرد. قبل از حرکت «بر حسب اتفاق» چند دقیقه برای نوشیدن آبجو فرصت داشت. ترزا «بر حسب اتفاق» وقت کارش بود و «بر حسب اتفاق» مسئول میز او بود. بنابراین یک رشته «اتفاق» ششگانه لازم بود که او را به سوی ترزا بکشاند، گویی اگر به حال خود گذاشته شده بود، به هیچ جا نمیرفت. حالا او به خاطر ترزا به بوهم بازگشته بود. تصمیمی چنان مقدر بر عشقی به غایت «اتفاقی» استوار بود، عشقی که بدون بیماری سیاتیک رئیس بخش، حتی وجود نمیداشت. اکنون این زن، تجسم «اتفاق مطلق» در کنارش خوابیده بود و در خواب نفسهای عمیق میکشید ...» [سكوت] اگه آدم بخواد اینجوری به دنیا نگاه كنه، چهقدر ترسناك میشه.
بابك: یه جورایی ولی واقعیته.
نیلوفر: این «بار هستی» كوندرا رو كه دادی خوندم، منو خیلی بههمریخت. یعنی جِداً درگیرم كرد.
بابك: آره؟ پس یادم باشه دفعهی دیگه كه میای روزنامه، «جاودانگی» رو هم برات بیارم. بعدش اگه این موضوع علاقهمندت کرده، بشین «مچ پوینت» وودی آلن رو هم ببین. همینطور «لاو ایز ئه بچ» رو.
نیلوفر: آخ، اونو دیدم. شاهکاره. بهخصوص اپیزود دومش که سردبیر اون مجله مُده، زن و بچهش رو بهخاطر اون مدل معروفه ول میکنه، اما همون روز اولی که میخوان زندگیشون رو با هم شروع کنن، زنه تصادف میکنه.
بابك: اون صحنهی رودررویی دو تا برادره تو آخر فیلم هم خیلی خوبه. اونجا که هر کدوم تلاش میکنن زودتر دست خودشون را بازکنن تا اون یکی رو بکشن. موقعیت فوقالعاده دراماتیکیه.
نیلوفر: آره، آره! از این ایناریتو باید «بابل» رو هم ببینم. شنیدم اون هم خوبه.
بابک: كیشلوفسكی رو هم باید همهی كارهاش رو ببینی حتماً. اون هم مثل كوندراست از یه نظر. دیدت رو نسبت به خیلی مسائل عوض میكنه.
نیلوفر: كوندرا كه خیلی خوب بود. البته من همین یه كتاب رو خوندم ازش.
بابك: كوندرا فوقالعاده است. متخصص روانكاوی شخصیتهای داستانهاشه. مثلاً توی همین «بار هستی» تمایزی كه بین شخصیتهای توما، ترزا و اون یكی ... اسمش چی بود؟ اون زنه ...
نیلوفر: سابینا؟
بابك: آره سابینا، تمایزی كه بین شخصیتهای این سه نفر وجود داره و قضاوتی كه خود كوندرا در این باره ارائه میده ...
نیلوفر: ولی كوندرا قضاوت نمیكنه، فقظ نشون میده. انگار روح آدمها رو عریان میكنه و جلوی خواننده میذاره!
بابك: اتفاقاً كوندرا دقیقاً در این مورد میآد قضاوت میكنه. كوندرا بهنظر من توی «بار هستی» شیوهای كه سابینا برای زندگیش انتخاب كرده رو، حتی اگه اغراق نكنیم، داره ستایش میكنه! درسته شاید سابینا اونقدر مثل ترزا عمیق نباشه، اما زندگی رو راحتتر گرفته و لذت بیشتری هم ازش میبره!
نیلوفر: [سكوت] آره، راست میگی فكر كنم ... سابینا با خودش و زندگی خیلی راحته. چهقدر من به اینجور آدمها حسودیم میشه!
بابك: چرا حسودی؟ خُب سعی كن خودت هم همون جوری باشی!
نیلوفر: نمیشه ... دست خود آدمه مگه؟
بابك: معلومه دست خود آدمه، چرا كه نه؟
نیلوفر: خود تو ... پس چرا اینطوری نیستی؟ [مكث] تو واقعاً ...
بابك: خُب این بده دیگه ... اگه من هم به قول تو اینطوری نیستم، كه البته انگار نیستم، این یه جور قطه ضعفه!
نیلوفر: اما ... یه تناقضی هم این وسط وجود داره. من آدمهایی كه عمیقتر هستن رو بیشتر دوست دارم و براشون احترام بیشتری قائلم!
بابك: [فكر میكند.] راست داری میگی انگار! من هم كه فكر میكنم، همینجوریاَم! آدمهای عمیقتر رو در درازمدت حتماً ترجیح میدم ...
نیلوفر: [ناگهان] گاهی وقتها فكر میكنم چی شد كه تو با فرزانه ازدواج كردی!
بابك: [با تعجب] ببخشید!؟ چی شد یه دفعهای یاد ازدواج من و خواهرت افتادی؟
نیلوفر: ببین ... چه جوری بگم ... مثلاً پریسا و علی رو ببین. درسته كه تو خیلی چیزها با هم فرق دارن، ولی باز یه چیزشون عین همه. هر دو شون جزو اون دسته از آدمهان كه زندگی رو راحت میگیرن و ازش لذت میبرن. مثل سابینا. فرزانه هم تا حد زیادی از نظر شخصیتی شبیه اونها است ... اما تو ... [سكوت]
بابك: من چی؟
نیلوفر: تو خُب خیلی فرق داری ... آدمی هستی كه من ... [سكوت]
بابك: [آرام] یه وقتهایی آدم ... [ادامهی حرفش را میخورد.] چند دقیقه پیش یادمه گفتی به این جور آدمها حسودیت میشه. به آدمهای سابینایی! تو راست میگی. من متعلق به این گروه از آدمها نیستم، اما این سرخوشیشون رو تحسین میكنم. یا شاید حتی بشه گفت من هم بهشون حسودیم میشه ... شاید این مهمترین دلیل من برای ازدواج با فرزانه بود. حس میكردم زندگی در كنار چنین آدمی لذتبخشتره!
نیلوفر: فقط همین؟
بابك: نه البته! خیلی چیزهای دیگه هم بود ... آدم یه وقتهایی ... [حرف را عوض میكند.] دختر تو چند سالته؟ نوزده؟ بیست؟
نیلوفر: بیست. چهطور؟
بابك: دارم به این فكر میكنم كه نگاه یه آدم بیست ساله به دنیا با نگاه یه آدم سی ساله چهقدر فرق میكنه.
نیلوفر: یعنی فكر میكنی من بچهام؟
بابك: اصلاً! اتفاقاً تو نسبت به همسن و سالهات خیلی هم بزرگتر و عاقلتری. این رو جدی میگم. آدمی هستی كه میشه نشست و باهات حرف زد. اما واقعیت اینه كه تو هنوز باید خیلی تجربه كنی. شاید ده سال دیگه راحتتر بشه بهت توضیح داد كه چی میشه كه آدمها ازدواج میكنن ...
نیلوفر: نمیدونم ... [سكوت] یه سوال میخوام ازت بپرسم، اگه خواستی جواب نده!
بابك: چی؟
نیلوفر: الان ... یعنی تو این مدت كه گذشته ... فكر میكنی كار درستی كردی كه با فرزانه ازدواج كردی؟ [سكوت] یا بذار یه جور دیگه بپرسم. الان اگه به شرایط قبلیت برگردی، با توجه به این تجربهای كه داشتی، با فرزانه ازدواج میكردی؟
بابك: [چند لحظه مکث.] بذار من هم یه سوال ازت بپرسم! تو فكر میكنی من از این كه با فرزانه ازدواج كردم، پشیمونم، نه؟
نیلوفر: [با شیطنت] تو رو نمیدونم، اما اگه من جای تو بودم، تا حالا پشیمون شده بودم.
بابك: واقعاً!؟
نیلوفر: واقعاً!
بابك: چرا اونوقت؟
نیلوفر: چونكه!
[صدای موسیقی. نور به آرامی میرود.]
(6)
[نیمكتی رو به دریا. بردیا و بابك روی نیمكت نشستهاند.]
بابك: دلم برای ساز زدنت تنگ شده ...
بردیا: یادش به خیر ...
بابك: نیست شدی یه دفعه ... كجا رفتی؟
بردیا: بودم ...
بابك: چند وقته همدیگه رو ندیدیم؟ یه سال؟ دو سال؟
بردیا: همین حدود ...
بابك: فرزانه كه گفت تو هم این جایی، خیلی خوشحال شدم. این چندروزه كجا بودی؟ تنها اومدی؟
بردیا: نه با یكی از دوستهام كه فیلمسازه اومدیم. این چندروزه هم درگیر كارهای اون بودیم. داره یه مستند در مورد موسیقی مقامی عربی میسازه.
بابك: چه جالب! دوستت كيه؟ دختره يا پسر؟
برديا: خالهزنك شدی! [هر دو ميخندند.] نميشناسیش ...
بابك: چهقدر كم حرف شدی نسبت به اون وقتها! يه كم تعريف كن! چه خبرها؟ چی كارها میكنی؟
برديا: هيچ ... همون كارهای قدیم. هیچ اتفاق خاص یا هیجانانگیزی تو زندگیم نیفتاده كه قابل تعریف باشه. [سكوت]
بابك: پریسا رو ندیدی؟
بردیا: اینجاست؟
بابك: [با تعجب] یعنی نمیدونستی؟
بردیا: نه ... [سكوت] البته وقتی فرزانه رو دیدم، حدس زدم شاید اون هم اینجا باشه.
بابك: جالبه ...
بردیا: چی؟
بابك: اینكه حتی از فرزانه نپرسیدی پریسا اینجاست یا نه!
بردیا: باید میپرسیدم؟
بابك: نه لزوماً! بایدی وجود نداره ... [سكوت]
بردیا: با شوهرش اومده؟
بابك: طبیعتاً! [سكوت]
بردیا: تو راستی چی كارها میكنی؟
بابك: من هم مثل قدیم ... تو روزنامهام.
بردیا: انگار توقیف شد كه روزنامهتون.
بابك: آره خُب! اینكه چیز عجیبی نیست. یا تو داری تو یه روزنامهای كار میكنی كه دوستش داری، اون وقت اون روزنامه به هر حال بعد یه مدت توقیف میشه، یا هم داری تو یه روزنامهای كار میكنی كه میدونی هیچ وقت قرار نیست توقیف بشه، اما خُب، خودت باهاش حال نمیكنی و بالاخره میزنی بیرون. [هر دو میخندند.] تو چی؟ تازگیها كنسرت اینها ندارین؟
بردیا: داریم تمرین میكنیم. مجوز گرفتن خیلی سخت شده.
بابك: هنرستان موسیقی چی؟ هنوز درس میدی؟
بردیا: به پسرها فقط. یه قانون گذاشتن تازگی كه اگه بخوام دخترونه هم درس بدم باید سی و پنج سالم باشه، زن گرفته باشم و اقلاً یه بچه هم داشته باشم! تازه در اون صورت هم فقط ساعت یك به بعد میتونم برم درس بدم!
بابك: [با تعجب] واقعاً!؟ اینكه خیلی ابلهانه است!
بردیا: جالبیش اون ساعت یك به بعدشه! فكر كن! شاگردها تو مدرسهن، بعد یه دفعهای سر ساعت یك، یه اتفاق شگفتانگیز و باشكوهی میافته كه دیگه بهت محرم میشن و تو اجازه پیدا میكنی بهشون درس بدی! [هر دو بلند میخندند.]
بابك: كی بود میگفت تنها چیزی كه هیچ پایانی براش متصور نیست، حماقته؟ ارسطو؟
بردیا: آره گمونم ...
بابك: نیلوفر هم پارسال شاگردت بود، نه؟
بردیا: خواهر فرزانه؟ آره ... دختر با استعدادی هم بود.
بابك: دختر عمیق و جالبیه ... راستی اون هم الان اینجاست!
بردیا: [با تعجب] ئه! چه با مزه! ... دلم براش تنگ شد یههو!! [سكوت] راستی با فرزانه چهطورین؟
بابك: هه ... عالی ... خوب ... معمولی ... بد ... افتضاح ... گُه!
بردیا: چیه؟ تازگیها «هامون» دیدی؟
بابك: «هامون» ... «پری» ... «سارا» ... شاید هم «لیلا» !
بردیا: بَه بَه! پس به سلامتی قصد دارین تجدید فراش كنین!
بابك: [میخندد.] آره ... به خصوص كه كتی دوباره سر و كلهش پیدا شده!
بردیا: جدی؟
بابك: اوهوم ... [دوباره میخندد.]
بردیا: من سر ازدواج تو با فرزانه رسماً كف كردم! البته نه فقط من، گمونم همه تعجب كردن!
بابك: آره! خودم هم فکر کنم تعجب کردم! [میخندند.]
بردیا: فكر كن! آخرین بار من و تو و كتی و سیما رفتیم سینما، جنابعالی و كتی هم از تو بغل هم درنمیاومدین! بعدش، حدود دو ماه بعد، با فرزانه تشریف آوردین دفتر من: [ادای بابك را درمیآورد.] «معرفی میكنم: همسرم فرزانه!» قشنگ داست دو تا شاخ رو سرم سبز میشد!
بابك: [میخندد.] من فكر میكردم تو اون مدت لابد پریسا به تو خبر داده بابا!
بردیا: جدی چهطور شد یهدفعهای ازدواج كردی؟ اون هم با فرزانه؟
بابك: دروغی كه در جواب این سوال به همه میگم رو بگم یا راستشو؟
بردیا: دروغش چیه، راستش چی؟!
بابك: دروغش یه كم طولانی و تكراریه، حال ندارم بگم! اما راستش اینه كه به كتی گفتم بیا ازدواج كنیم، اون بهانه آورد، من هم بعدش سریع رفتم با فرزانه ازدواج كردم!
بردیا: [با تعجب فراوان] دروغ میگی!!
بابك: نه به خدا!
بردیا: [با صدای بلند، متعجب، با هیجان] كُ- [حرفش را میخورد.] دیوانه! مشنگ! ... یعنی چی این كار!!؟
بابك: [میخندد.] یعنی همین دیگه!
بردیا: بابك! [سكوت] باور نمیكنم این تویی جلوی من نشستی و این حرفها رو میزنی.
بابك: آره باورش سخته. خودمم یه كم طول كشید تا بفهمم چیكار كردم! [میخندد. تلخ]
بردیا: تو بابا مثلاً آخر آدمْ عاقل ماها بودی!
بابك: آدمْ عاقل ... هه ... خیلی واقعاً! [سكوت]
بردیا: یادته که قبلاً چه نظراتی دربارهی ازدواج داشتی؟ [ادای بابك را درمیآورد.] ازدواج برای مردها در بهترین شرایطش هم بعد از یه مدت به چیزی نزدیك به فاجعه تبدیل میشه. زنها با ازدواج درواقع مهمترین عمل زندگیشون رو انجام میدن و به یه جور آرامش و كامل میرسن، در حالی كه مردها بعد یه مدت تازه متوجه میشن كه ازدواج اونها رو از مسیر و خواستههای اصلیای كه تو ذهنشون داشتن، منحرف كرده. [با لحن خودش] دوست دارم الان هم نظرت رو بدونم!
بابك: میدونی مسئله چیه؟ اینه كه ما ها كه مثلاً اسم خودمون رو گذشتیم روشنفكر، خوب بلدیم تئوری ببافیم. در مورد همه چیز. من هم تئوریهای جالب خودم رو در مورد ازدواج داشتم و فكر هم میكردم درسته. اینو صادقانه میگم. حتی جالبتر اینه كه هنوز هم فكر میكنم اقلاً بخشیش درسته! اما خُب در عمل یه اتفاق دیگه میافته! تو یه نفر رو میبینی كه حس میكنی طرف خودشه، حس میكنی دوستش داری و میخوای همیشه كنارت باشه، بعد احساس میكنی دیگه عاشق شدی و زندگیت بدون اون اصلاً معنا نداره و از این چرندیات! و بعدش میگی گور بابای همهی اون حرفهای قبلی! و میری با یارو ازدواج میكنی!
بردیا: اگه با كتی ازدواج كرده بودی شاید میتونستم حرفت رو ... البته با چندتا تبصره! ... قبول كنم! اما تو كه ظاهراً سر یه جور لجبازی رفتی ازدواج كردی!
بردیا: البته قضیه واقعاً به اون سادگیای هم كه تعریف كردم نبود ... داستان اینجوری بود كه من فكر میكردم رابطهی من و كتی به جایی رسیده كه دیگه به اون مدل قابل ادامهدادن نیست. یعنی حس میكردم كه یا باید ازدواج كنیم یا باید تمومش كنیم. یعنی درواقع دروغ چرا؟ بیشتر فكر حس میكردم كه باید ازدواج كنیم! به هر حال كتی با دلایل به نظر من عجیب غریب خاص خودش! با ازدواج مخالف بود و میخواست رابطهمون به همون فرم سابق پیش بره. كتی رو كه میشناختی! گاهی وقتها به غیرقابل پیشبینیترین آدم دنیا تبدیل میشد و یه چیزهایی میگفت كه تو صد سال باید مینشستی فكر میكردی این چیزها چهطور به مُخ این بشر رسیده. همین هم باعث شده بود اونقدر برای من جذاب باقی بمونه. چون دقیقاً در مواقعی كه حس میكردی كاملاً تحت تاثیرش قرار دادی و میدونی به چی فكر میكنه و میخواد چی كار كنه، یه كاری میكرد و یه چیزی میگفت كه انتظارش رو اصلاً نداشتی. خیلی باهوش بود و من جداً ستایشش میكردم به خاطر این هوش! ... مهمتر از اون، دختری نبود كه وابستهی تو بشه. یعنی درواقع هیچ وقت مطمئن نبودی بالاخره داریش یا نه! باید یه اعترافی بكنم: دخترهایی كه بعد یه مدت اونقدر مجذوبت میشن كه دیگه نمیتونن بهت بگن: «نه» در واقع همون موقع برای من تموم میشن! انگار یه پوزیسیون پیچیدهی شطرنج پیش روت بوده باشه و تو تونسته باشی سادهش كنی و به برد برسی یا اینكه یه مسئلهی سخت ریاضی رو حل كرده باشی. این شاید گفتنش خیلی بد باشه، اما من اینطوریام. هیچوقت نباید مطمئن بشم كه تونستم طرف رو بهطور كامل تسخیر كنم وگرنه ولش میكنم!
بردیا: بهنظرم در این زمینه به یه روانکاو نیاز داشته باشی! مرتیکهی از خودراضی! [هر دو میخندند.] حالا اینها رو ول كن! كتی گفت كه ازدواج نه! بعدش تو چیكار كردی؟
بابك: آهان ... آره، خلاصه من هم گفتم پس كتی جون اینجوری هم نه! و بهتره تمومش كنیم. خسته شده بودم از بلاتكلیفی. البته اون موقع فكر میكردم بلاتكلیفم در صورتی كه الان فكر میكنم اون مدل رابطهی بین من و كتی شاید بهترین شكل ممكن بود. یه جور رابطهی بیتكلف كه هر دومون توش آزادیها و زندگی شخصی خودمون رو هم داشتیم. اما خُب من میخواستم همهی كتی رو داشته باشم. همون حس مالكیت احمقانه ... به هر حال كتی گفت كه ترجیح نمیده اینجوری بشه، یعنی كلاً از هم جدا شیم، اما اگه اونقدر رابطهی اون مدلی برای من سخته و میخوام تمومش كنم، حرفی نداره ... آقا به من خیلی برخورد اما گفتم حالا كه اون حاضره كه تمومش كنیم، چرا من نباشم؟ تو همین موقع ها بود كه من رابطهم با فرزانه زیادتر شد. یعنی مثلاً بیرونرفتنهای مشترك با تو و پریسا و چه میدونم قرار مدارهای كتابی! من برات این كتاب رو میآرم، تو برام اون فیلم رو بیار. [سکوت. بعد بابک آه میکشد.] نمیدونم واقعاً چی شد كه این اتفاق افتاد. من چند سالی بود كه فرزانه رو دورادور میشناختم و خب یهجورایی هم ازش بدم نمیاومد. البته از نگاههای فرزانه و رفتارش حس كردهبودم اون هم از من بدش نمیآد، اما تا موقعی كه با كتی بودم، هیچ وقت اونجوری به قضیه نگاه نكردهبودم. بعد كه رابطهم با كتی كات شد، فرزانه هم اینو فهمید، آروم آروم به هم نزدیكتر شدیم، تا اینكه یه شب بعد از اینكه از تماشای یه تئاتر برگشتهبودیم، نفهمیدیم چی شد كه تا به خودمون اومدیم، یه دفعه دیدیم تو تخت اون كنار هم دراز كشیدیم! [میخندد.]
بردیا: بعله البته!
بابك: میدونی، یه سری روانشناسها توصیه میكنن به محض اینكه یه رابطه رو تموم كردی، برای جلوگیری از افسردگی، بهتره سریع بری و یه رابطهی جایگزین براش پیداكنی. دلیلش هم اینه كه مشغولیتها و جذابیتهای احتمالی رابطهی جدید اجازه نمیده كه ذهن خیلی درگیر رابطهی قبلی باشه و بهش فكر كنه. من هم فكر كنم سر رابطهم با فرزانه ناخودآگاه همین كار رو كردم. البته اون موقع واقعاً نمیفهمیدم كه دارم فرزانه رو جایگزین كتی میكنم و فكر میكردم به خاطر خودشه و به خاطر اینه كه این رابطه رو لازم دارم و برام لذتبخشه. تو اون دوره سعی میكردم وانمود كنم هیچوقت كتیای وجود نداشته و تا فكرش میاومد تو ذهنم، سریع سعی میكردم حواسم رو پرت كنم. بعد میگم كه به یه جور حس ازدواج هم رسیده بودم. یعنی كلاً فكر میكردم دیگه وقتشه ازدواج كنم. به همین خاطر و برای اینكه از نظر ذهنی هم به خودم ثابت كنم كه رابطه با كتی دیگه تموم شده و باید بچسبم به این رابطهی جدید، به فرزانه پیشنهاد ازدواج دادم. یه جورایی انگار میخواستم با این كار راه برگشت نداشته باشم و پلهای پشت سرم رو خراب كنم.
بردیا: یا شاید هم میخواستی كتی رو تحت تاثیر قراربدی با این كار؟
بابك: اووم … الان كه فكر میكنم شاید این هم بود. چون گاهی با خودم به این فكر میكردم كه وقتی كتی خبر ازدواجم رو بشنوه، چه حسی بهش دست میده! [سكوت]
بردیا: واقعاً احمق بودی. باورم نمیشه اینقدر بچهگانه رفتار کرده باشی بابک.
بابك: حق داری اینو بگی. الان که به اون موقعها فکر میکنم بهنظرم میرسه واقعاً انگار تو اون دوره یه نفر دیگه بودم. [سکوت] اون اوایل همهش به خودم میگفتم من الان دیگه وارد زندگی شدم و همهی حواسم رو باید بدم به این رابطهی تازه و ساختن زندگی و این حرفها! خوب هم بود البته. با فرزانه میرفتیم اینور اونور، حرف برای گفتن به هم داشتیم، بعد، نازكردنهاش و ادا اطوارهاش رو دوست داشتم ... اما ... [سكوت]
بردیا: اما چی؟
بابك: یه شب، شاید هنوز یه ماه هم از ازدواجمون نگذشته بود. یه دفعه نصفه شب از خواب پریدم. خواب كتی رو دیده بودم. فرزانه خواب بود. یادمه نشستم دم پنجره و یه سیگار روشن كردم. تازه اون موقع بود انگار كه فهمیدم چی كار كردم. مثل اینكه مست بوده باشی و حالا از سرت پریده باشه. یادمه ترسیده بودم. به فرزانه نگاه میكردم و از خودم میپرسیدم این آدمی كه اینجا خوابیده كیه؟ ربطش به من چیه؟ برای چی اینجاست؟ و بعد با خودم فكر كردم: «بابك چیكار كردی!؟» [سكوت] اون شب تا صبح نخوابیدم. انگار تازه حقیقت رو فهمیده باشم. به فرزانه نگاه میكردم كه چهرهاش تو خواب خیلی معصومانه شده بود و با خودم فكر میكردم كه این آدم نه اینكه آدم بدی باشه، كه اتفاقاً تو یه چیزایی خیلی هم خوب بود. مهربون بود. با احساس بود ... اما آدم من نبود. دنیاش با دنیای من متفاوت بود و مهمتر از همه واقعیت این بود كه تازه فهمیده بودم دوستش ندارم. یعنی دوستش داشتم اما خیلی معمولی. اونجور كه هزارتا آدم دیگه رو دوست دارم. اما مطلقاً حس عاشقانهای بهش نداشتم. یادمه ملافه از روش رفتهبود كنار. به بدنش نگاه كردم و حس كردم كه بعضی چیزها چهقدر زود تكراری میشه ... یعنی حتی اگر میخواستم جنسی هم به ماجرا نگاهكنم باید بگم كه اون بدن و اون قیافه، واقعاً دیگه جذابیت اولیهش رو برام از دست دادهبود. شاید فكر كنی آدم چیپی هستم كه دارم این حرفها رو میزنم اما ترجیح میدم واقعیتی رو كه اتفاق افتاد، بگم.
بردیا: نه اصلاً! ... اتفاقاً فكر كنم قشنگ میفهمم چی میگی ...
بابك: با خودم فكر كردم صبح كه از خواب بیدار شد باید بشینم و بهش بگم كه حسام چیه. فكر میكردم نباید دربارهی حسهام بهش دروغ بگم و حقیقت رو بهش بگم اما خُب از طرف دیگه ما ازدواج كرده بودیم و نمیشد خیلی شیك رفت بهش گفت: «ببخشید، من اشتباه کردم، حالا پشیمون شدم! خدافظ!»
بردیا: میدونی این حسیه كه خیلی آدمها بعد از ازدواج بهش میرسن؟ تو كه باز خوبه! غزل یادمه میگفت هنوز یه هفته از ازدواجش نگذشته بود كه به قول خودش فهمیده بوده چه غلطی كرده!
بابك: یه جورایی خیلی بد و عذابآوره جداً! فردا صبحش چیزی به فرزانه نگفتم اما ... شروع كردم به بازیكردن از اون روز. یه جور نمایشدادن!
بردیا: نمایش؟
بابك: نمایش اینكه چهقدر زنم رو دوست دارم، چهقدر از زندگیم راضیاَم، چهقدر خوشبختم! اما خُب خیلی افتضاحه این كار. آدم حس میكنه به خودش و به همهی دنیا داره دروغ میگه. گاهی وقتها واقعاً تحملناپذیر میشه ...
بردیا: فكر نمیكنم بازیگر خوبی باشی ...
بابك: هه [میخندد.] شاید ... البته راست میگی ... چون این حس بهنظرم آروم آروم به فرزانه منتقل شد. اوایل چیزی نمیگفت، اما میفهمیدم كه داره اذیت میشه. تا اینكه دیگه این اواخر ... آدم حتی اگه بازیگر خوبی باشه، زمان بازی كه طولانی شه، دیگه نمیتونه ادامه بده ... چند شب پیش همینجا یه دعوای مفصل داشتیم و آخرش فرزانه گفت این وضعیت قابل ادامه نیست ... [سكوت]
بردیا: اینكه گفتی كتی دوباره سر و كلهش پیدا شده چی بود؟
بابك: هیچچی. ایمیل داده كه خیلی دلش برام تنگ شده و میخواد منو ببینه. كه دوست داره رابطهمون به كُل قطع نشه و به هر شكل ممكنی كه من فكر میكنم درسته، ادامه پیدا كنه.
بردیا: اون وقت تو چی گفتی؟
بابك: من؟ ... هیچچی هنوز ... فرزانه همینجوریش هم روی كتی حساسه، چه برسه به اینكه بخوام ببینمش یا ...
بردیا: در نرو بابك. گردن فرزانه هم ننداز. خودت چی؟ خودت چه حسی داری؟ اگه ... اگه كتی الان بخواد كه باهاش ...
بابك: [حرفش را قطع میكند.] این همون چیزیه كه داره این روزها دیوونهم میكنه! [سكوت] «ویلهانتینگ خوب» رو یادت هست؟
بردیا: تقریباً … چهطور؟
بابك: یه جاش ویل بعد از اونكه با اون دختره آشنا میشه و باهاش یه شب میره بیرون، میره پیش روانكاوش و میگه تازگی با یه دختره آشنا شده. روانكاوه میگه: «خُب؟ چه جوریه؟» ویل میگه: «باهوشه، با استعداده، با همهی دخترهایی كه تا حالا دیدم فرق داره. از بودن باهاش احساس خوبی دارم.» روانكاوه میگه: «خُب كِی قراره دوباره ببینیش؟» و ویل میگه: «نمیدونم. شاید هیچوقت. بهش زنگ نزدم.» و در جواب روانكاوه كه ازش میپرسه: «چرا؟» جواب میده: «چرا ببینمش؟ كه بفهمم اونقدرها هم باهوش نیست، كه اون هم مثل بقیه كسالتآوره؟ الان اون برای من آدم كاملیه. من نمیخوام خرابش كنم.» [سكوت]
بردیا: تو رسماً آدم از خودمتشکری هستی ها!
بابك: آره ... قبول دارم. اما من منظورم این نبود كه كتی خنگه یا چیز دیگه، میخواستم بگم من به واسطهی اون رابطهی قدیممون، الان یه حس مثبتی نسبت بهش دارم اما میترسم برم جلو و بعدش بفهمم اشتباه كردم و گُه بخوره تو همه چیز. [سكوت] با این حال میدونی تو این چند روز مدام دارم به چی فكر میكنم؟
بردیا: هوم؟
بابك: كه اون حرفهایی رو كه باید همون روز صبح به فرزانه میزدم، برم بهش بگم و ازش بخوام حالا كه اون هم به این حس رسیده كه ادامهش قابل تحمل نیست ... [سكوت]
بردیا: و لابد بعدش هم دوباره با كتی دوباره شروع كنی. [سكوت]
بابك: حتی اگه نخوام هم با کتی شروع کنم، بهتره این رابطه تموم بشه. قبل از اینکه همهی حرمتها بین من و فرزانه شکسته بشه. [سكوت] راستی … تو نمیخوای پریسا رو ببینی؟
بردیا: بهش فكر نكردم!
بابك: غلط كردی! [هر دو میخندند.]
بردیا: راستش فكر میكنم [ناگهان حرف خود را قطع میكند.] ببينم اين نيلوفر نيست داره میآد طرف ما؟
بابك: آره خودشه انگار.
[نیلوفر در حالی كه كتابی در دست دارد، وارد میشود.]
بردیا: به به! نیلوفر خانم سامانی! شاگرد كوچولوی قدیم ما! چه بزرگ شدی تو! چه فرق كردی!
بابك: منظورش اینه كه چه خوشگل شدی!
نیلوفر: آخه شما همیشه منو با مانتو مقتعهی مدرسه دیدهبودین! در ضمن سلام!
بردیا: سلام! همین چند دقیقه پیش داشتم به بابك میگفتم كه دلم برات تنگ شده.
بابك: دروغ میگه! اصلاً همچین حرفی نزد!!
بردیا: ئه! عجب آدم نامردیه ها! [هر سه میخندند.]
نیلوفر: بابك، فرزانه گفت اگه ممكنه چند دقیقه بری اتاق یه كاریت داره!
بردیا: بیچاره شدی رفت! [میخندد.]
نیلوفر: نه بابا! بنده خدا فرزانه! اتفاقاً فكر كنم كارهای خوب باهات داره!
بردیا: [با شیطنت] به به!!
نیلوفر: ئه ... اذیت نكنین دیگه!
بابك: خُب! پس من برم ببینم فرزانه چی میگه! [به بردیا] آقا قبل از رفتن باز ببینیمت!
بردیا: حتماً، حتماً! به خصوص كه میخوام بفهمم بالاخره چه كردی!
بابك: آهان، از اون لحاظ! [هر دو میخندند. بابك میخواهد برود.]
نیلوفر: [به سمت بابك میرود.] بابك؟
بابك: جانم؟
نیلوفر: [جدی، آرام، طوری كه بردیا نشنود.] میشه امشب بعد از شام با هم حرف بزنیم؟ مثلاً بریم پیادهروی؟ باید یه چیزی رو بهت بگم!
بابک: حتماً! حالا قضیه چیه؟
نیلوفر: اگه اشکالی نداره، همون موقع بگم.
بابك: باشه! جالب شد! كنجكاو شدم!
نیلوفر: پس شب صحبت میكنیم!
بابك: [به سمت بردیا میرود.] پس بردیا جان فعلاً خدافظ! [به نیلوفر] راستی تو داری كجا میری؟
نیلوفر: داشتم میرفتم لابی كتاب بخونم!
بردیا: البته بعد از اینكه سلام احوالپرسیهاش با معلم سابقش تموم شد!
بابك: نگاه كن چندتا هم كتاب برداشته! همهی اینها رو میخوای بخونی؟
نیلوفر: [به بردیا] آره اتفاقاً خیلی دوست داشتم ببینمتون. [به بابك] نه همهش رو برداشتم ببینم تو لابی حس كدومش رو دارم!
بابك: اوکی! من دیگه برم.[از صحنه خارج میشود. سكوت]
نیلوفر: فرزانه كه بهم گفت شما رو دیده خوشحال شدم خیلی. دلم براتون تنگ شده بود.
بردیا: ممنون ... منم اتفاقاً دلم برات تنگ شده بود. ... خُب چه خبرها؟ چی كارها میكنی؟
نیلوفر: هیچ چی! كار خاصی نمیكنم، دانشگاه و ... [میخواهد بنشیند.]
بابك: [حرفش را قطع میكند.] ببین من پیشنهاد میكنم تو رو تا لابی همراهی كنم و تو راه حرف بزنیم. راستش خسته شدم از بس اینجا نشستم.
نیلوفر: باشه، البته اگه حرفامون بیشتر طول نكشه!
[صحبتكنان از صحنه خارج میشوند. نور میرود.]
