« October 2008 | صفحه اصلی | December 2008 »
تنبلی را بگذارید کنار!
دوستان بلاگر عزیزی که پیش از این با بلاگ رولینگ کار میکردید و الان مدتی است بهخاطر خرابشدن آن حالتان گرفته شده است! بهنظرم دیگر وقتش رسیده سایت بیخود بلاگ رولینگ که هر چند وقت یک بار میرود روی هوا را بیخیال شوید و بیاید از این بلاگ چرخان گوگلی که ایشان درست کرده است استفاده کنید که بسیار چیز خوبی است!
کار چندانی هم البته ندارد و اگر در حال حاضر از مشتریان گوگل ریدر باشید که کل کارهایش سرجمع ده دقیقه هم طول نمیکشد. برای درستکردن بلاگ چرخان گوگلی اول بروید اینجا را بخوانید، بعد هم بروید اینجا و کد مربوطه را جایگزین کنید و بعد یک بلاگ چرخان گوگلی خوشگل خواهید داشت.
یک تشکر اساسی هم باید همگی داشته باشیم از جناب پاسپارتوی عزیز که ایرادات بلاگ چرخان رادیو زمانه را درست کرده است و دیگر در بلاگ چرخانتان اسم یک وبلاگ چند بار تکرار نمیشود و درضمن اسم وبلاگها هم همانطور که خودتان دوست داشتهاید و در گوگل ریدرتان نامگذاری کردهاید، میآید.
از تکنولوژی نمیشود فرار کرد! اگر امروز این کار را نکنید، فردا مجبور خواهید شد! پس بهتر است تنبلی را بگذارید کنار و یک وقت که حوصلهاش را داشتید، بلاگ چرخانتان را درست کنید. درستکردنش را هم من تضمین میدهم احتیاج به هیچ دانش یا توانایی خاصی ندارد! فقط کافی است کمی اعتماد به نفس داشته باشید!
از سر دلتنگی
1- گاهی فقط خود آدم میفهمد آرام آرام دارد افسرده میشود. لحظههای خوب هست، آدمهایی که از دیدنشان خوشحال میشوی، اما ... گاهی وقتها آدم ناامید میشود. گاهی وقتها، صبح که آدم از خواب بیدار میشود، هیچ دلیلی ندارد که بهخاطرش خوشحال باشد. گاهی وقتها آدم دلش میخواهد بنشیند و گریه کند.
2- باید گِل گرفت در شهری را که در آن دو ساعت و بیست دقیقه طول میکشد که آدم از خیابان وزرا برسد به شهرک امید. توی ترافیک یک لحظه خواستم از ماشین پیاده شوم و شروع کنم به دادزدن.
3- دلم را خوش کردهام به روزمره، به کلاسهایم که البته دوستشان دارم، به مسافرتی که میخواهم بروم و به ماشینی که قرار است بخرم. آرزوهایم کو؟ رویاهایم کجاست؟ قرار نبود اینجوری بشود. دارم تبدیل میشوم به یک آدم سطحی متوسط با آرزوهای سطحی متوسط. چیزی که همیشه از آن نفرت داشتم.
4- «برشهای کوتاه» رابرت آلتمن دقیقاً همان چیزی بود که این روزها دیدنش را لازم داشتم. یک فیلم کاروری محض (فیلمنامهاش بر اساس چند داستان کوتاه از ریموند کارور است.) دربارهی اضمحلال روابط بین آدمها، بلاهتی که در آن به سر میبریم و موقعیت مسخره و طنزآمیزی که ما آدمها این وسط داریم. «برشهای کوتاه» اصل جنس است. حتماً ببینید.
5ـ این آهنگ را این روزها زیاد گوش میکنم. کیوسک و نامجو هردو دوستداشتنیاند و حالا ترکیبشان معلوم است که چیز خوبی میشود. فقط نمیدانم این غم لعنتی چیست که موقع شنیدنش گوشهی دلم مینشیند:
آی یارُم بیا
دلدارُم بیا
دل میل تو داره
سزاوارُم بیا
لبخند بزن بسیجی!
ساعت حدود یک و نیم ظهر، برنامهی سیمای خانواده
مجری که زنی چادری است دو دختر خردسال چادری و یک پسر جوان با قیافهی تیپیک حزباللهی را به عنوان مهمانان برنامه دعوت کرده است. وقتی دوربین روی دخترها ثابت میشود، زیرنویس میآید: «نخبهی بسیجی» کنجکاو میشوم که این دو نفر در چه زمینهای نخبه هستند.
مجری: [به دختر اول] خُب میشه به ما توضیح بدین شما که عضو فعال بسیج هستین، توی بسیج چه کارهایی میکنین؟
دختر: سعی میکنیم بچههای دیگه رو هم بیاریم تو بسیج و نیروهای تازه جذب کنیم.
مجری: نه! منظورم اینه که چه فعالیتهایی دارید؟ مثلاً فعالیتهای فرهنگی یا گروه سرود ...
دختر: بعله. ما تو بسیج فعالیتهای فرهنگی میکنیم و گروه سرود داریم.
مجری: [با تعجب] ئه! گروه سرود هم دارین؟ چهقدر جالب.
....
مجری: [به دختر دوم] خُب، خانم شما توضیح بدین چه اختراعی کردین؟
دختر: من یه دستگاهی اختراع کردم به نام [دختر اسم انگلیسی دستگاهی را که ساخته، میگوید.] که میتونه هوای کثیف و نامطبوع رو تصفیه کنه و تبدیلش کنه به هوای تمیز و پاک.
مجری: شما چند سالتونه؟
دختر: ده سالمه!
مجری: اون وقت شما اصلاً چه جوری به ذهنتون رسید چنین دستگاهی رو درست کنین؟
دختر: این مشکلی بود که توی جامعه وجود داشت و من سعی کردم که یه راه حلی براش پیدا کنم.
مجری: آخه معمولاً این جور دستگاهها رو مهندسین کامپیوتر! و این جور آدمها درست میکنن. خیلی جالبه که شما هم با این سن کمتون تونستین چنین دستگاهی اختراع کنین.
×××
انیشتن گفته است:
برای دو چیز انتهایی وجود ندارد: یکی جهان هستی و دیگری حماقت بشر. البته در مورد اول مطمئن نیستم!
آن آدم دوستداشتنی
احمد آقالو مرد. این جمله تنها سه کلمه دارد اما تاثیری که همین سه کلمه بر من گذاشت چنان بود که لحظهی اول شوک شدم (آقالو هم مگر میمیرد؟) و حالا هم مدام تصویرش جلوی چشمم میآید و بیهوده تلاش میکنم بغضی که در گلویم گیرکرده را فرودهم.
چهقدر بازی خوب از این آدم نازنین در ذهنم مانده، چهقدر! از بازی فوقالعادهاش در «خروس» بگیر تا «بازپرس وارد میشود» و از صدای جادوکنندهاش در «مصاحبه» بگیر تا همین اواخر در «آنتیگونه در نیویورک» و اصلاً مگر بازی بد هم از آقالو سراغ داریم؟ بازیگری که سقف بازیگری در تئاتر ایران بود و به قول رحمانیان: «آنقدر بزرگ است كه نمیتوان دربارهاش حرفی زد!»

دو ساعت است اینجا پشت میز نشستهام اما دستم به نوشتن نمیرود. چه بنویسم وقتی میدانم دیگر او را روی صحنه نمیبینم و صدایش را که مخصوص خودش بود و جاودانه بود را دیگر نمیشنوم. آقالو اعتبار صحنه بود، به تئاتر شخصیت و آبرو بخشید، ما را عاشق کرد و بعد گذاشت و رفت. این رسمش نبود آقای آقالو!
آقالو دوستداشتنیترین آدم تئاتر ایران بود. مهربان بود، آرام، متواضع و جدی در کارش. مثل شازده کوچولو آمد، همهی ما را مثل آن روباه اهلی کرد و سر آخر برگشت به سیارهاش. حالا چیزی برای ما باقی نمانده به جز رنگ گندمها. تئاتر ایران امروز بدون شک یکی از بزرگترین آدمهایش را از دست داد. هیچگاه او را فراموش نمیکنیم.
آن بخش از شازده کوچولو به کارگردانی شاملو را که او خوانده است را بشنوید.
دفترچهی قدیمی
خیلی تصادفی، توی کمدم دفتری پیدا کردم مربوط به سالهای آخر دورهی دانشجوییام. اصلاً یادم نبود چنین دفتری هم دارم. خواندنش برایم جالب بود و پرتم کرد به خاطرات و فضای آن روزها. بعد از گذشت بیشتر از ده سال، حالا انگار این نوشتهها را یکی دیگر نوشته باشد. شاید ترسناک باشد اما خود الانم چهقدر با خود آن روزهایم فرق میکند.
راستی آن دوره انگار شاعر هم بودهام! البته شاعر که چه عرض کنم اما حدود بیست شعرمانند هم در این دفتر هست که لابد من گفتهامشان! شعرها البته خاماند با زبانی بهشدت تحت تاثیر شاملو، فروغ و ... اما خُب به دلایلی کاملاً شخصی بعضیهایشان را هنوز دوست دارم. یاد عشقی را با خود دارند که ...
چندتا از شعرها را میگذارم اینجا. هرچه باشد، بخشی از گذشتهی من است.
×××
با تو
از پس چشمها و هرچه دریچه
سکوت مانده و
خنده و رویا
آی آبی آبی
آبی همیشهی رویاها
تا صبح اگر میتوانی ببار
میخواهم تمام شب را
بی وسوسهی چتری
زیر باران بمانم
بیستم بهمن 75
×××
پاییز را
رنگ به رنگ نگاه تو
به خشخش زرد و قرمزها میسپارم
تا شاید زمستان
برفی
چنان ببارد
که در انتهای جادهای سپید گم شویم
هفتم دی 76
Continue reading "دفترچهی قدیمی"شاید دفعهی بعد(2)
توضیح:
این هم سه صحنهی دیگر از نمایشنامه:
(4)
[نیمكتی رو به دریا. باران تازه بند آمدهاست. پریسا و فرزانه روی نیمكت نشستهاند. پریسا با چتری كه در دست دارد، بازی میكند. فرزانه به دریا خیره شدهاست.]
فرزانه: چهقدر آبیش قشنگه!
پریسا: [پریسا سرش به كار خودش گرم است.] آبی چی؟ [به فرزانه نگاه میكند.] آهان! دریا!
فرزانه: كاش بارون بند نمیاومد.
پریسا: سرد شد ها یه كم!
فرزانه: آره [سكوت]
پریسا: هیچ حرفی از من نزد، نه؟
فرزانه: كی؟ ... بردیا؟ [پریسا چیزی نمیگوید، اما فزرانه فهمیده منظور فرزانه بردیا بوده است.] نه ...
پریسا: [آرام] میدونستم. [سكوت] با تو چهجوری حرف زد؟
فرزانه: یعنی چی چهجوری!؟
پریسا: سرد؟ گرم؟
فرزانه: بیشتر معمولی. یه سلام احوالپرسی ساده. نه، سرد نبود. حال خودم و بابك رو پرسید، بعدش هم تقریباً سریع خدافظی كرد، رفت. فكر كنم خیلی نمیخواست وایسه حرف بزنه! شاید هم كار داشت!
پریسا: فهمید كه من هم اینجام؟
فرزانه: چیزی كه نپرسید، من هم چیزی نگفتم، اما خُب شاید پیش خودش یه حدسهایی زده باشه!
پریسا: عجیب نیست كه این سه شب سر شام ندیدیمش؟
فرزانه: شاید بیرون باشه موقع شام. شاید شام هتل رو نخوره.
پریسا: یا شاید هم نمیخواد منو ببینه! [سکوت]
فرزانه: تو دوست داری ببینیش؟
پریسا: نمیدونم ... اگه یه هفته پیش این سوال رو ازم میپرسیدی، میگفتم نه. بدون هیچ شكی! بهخصوص بعد از اون برخورد آخر ... اما الان حس میكنم ... [منقلب میشود.] چهجوری میتونه اینطور منو نادیده بگیره؟ من تو این دو سال خیلی شده كه بهش فكر كنم، یهجورایی حتی بیشتر از زمانی كه با هم دوست بودیم ... من ... میدونم كه فراموشم نكرده ... اما ... همیشه داره فرار میكنه!
فرزانه: فرار!؟
پریسا: آره فرار! وقتی تو جاهایی كه باید باشه، هیچ وقت نیست، جاهایی كه میتونه حدس بزنه من هم هستم، این معنیش چیه؟ [سكوت] ما ... خودت میدونی، كلی دوست مشترك داریم، وقتی تو حتی یكی از مهمونیهایی كه اونها میگیرن، نمیآد، این معنیش چیه؟ وقتی ...
فرزانه: چه انتظاری داری پریسا؟
پریسا: چه انتظاری؟ ... [سكوت] هیچ چی ... [سكوت طولانی]
فرزانه: اون رابطه تموم شده پریسا ... تو دوست منی اما بعد از اون اتفاقاتی که افتاد بهش حق میدم اگه نخواد ببینهت.
پریسا: بیرحمی! همهتون بیرحمین! تو، اون بابک، اون بردیا! جرم من چیه؟ پریروز همین نیلوفر که هنوز یه الف بچه بیشتر نیست، داشت منو محاکمه میکرد که چرا با بردیا بههم زدم. من به کسی تعهد داده بودم مگه؟ کدوم شما توی رابطهی من و بردیا بودین؟ شما اصلاً چی میدونین؟ جرم من اینه که یه زمانی با توجه به دلایلی که داشتم، و هنوز هم مطمئن نیستم اشتباه بوده، تصمیمی گرفتم که شما خوشتون نیومده.
فرزانه: کسی تو رو محاکمه نمیکنه اگه خودت نکنی! شما یه مدت طولانی با هم بودین، با هم کار میکردین، با هم این طرف اون طرف میرفتین. این چیزی بود که مردم از دور میدیدن. طبیعی هم بود که یه فکرهایی برای خودشون بکنن. بعد، تو هر تصمیمی که گرفتی، درست یا غلط، به خودت مربوطه. هیچکس هم بر اون اساس تو رو قضاوت نمیکنه. اما چیزی که من متوجه نمیشم اینه که تو الان دنبال چی هستی. Over is over. فکر میکنم اینو بردیا بهتر از تو فهمیده باشه.
هفتتایی
بعداً اضافه شد:
آوردن نقلقولهایی از کریمی و نیکبخت مطلقاً به استقلالیبودن من ربطی ندارد. بارها همینجا قطبی یا خلیلی را بهخاطر منش و شخصیتشان ستودهام و از رفتار و گفتار آدمهایی مثل قلعهنویی یا اکبرپور انتقاد کردهام.
×××
1- سینما پارادیزو یادتان هست؟ قصهای که آلفردو برای سالواتوره تعریف کرد: «شاهزاده خانم به سرباز گفت اگر منو میخوای باید بتونی صد شبانهروز پشت پنجرهی اتاقم منتظر بمونی. سرباز عاشق اونجا رفت و ایستاد. یه روز، دو روز، ده روز، بیست روز ... هر شب شاهزاده خانم از پنجرهی اتاقش سرباز رو نگاه میکرد که هست یا نه. هوا سرد شد، بارون اومد، برف اومد، سرباز لاغر شد، رنگپریده شد، مریض شد، اما درد رو تحمل میکرد و همونطور وایساده بود. تا اینکه درست شب نود و نهم سرباز یه دفعه بیخیال شد و برای همیشه رفت! آره توتو درست آخر کار ول کرد و رفت. از من هم نپرس چرا، چون خودم هم نمیدونم.»
سالواتوره بعدها به آلفردو گفت: «سرباز به اینخاطر رفت که چون میدونست شاهزاده خانم نمیتونه به قولش وفادار بمونه، میخواست اقلاً با رویای اینکه شاهزاده خانم نود و نه شب منتظرش بوده، زندگی کنه.» ولی من فکر میکنم سرباز به این خاطر رفت چون انتظار داشت در ازای آن نود و نه شبی که منتظر ایساده بود، لااقل یک قدم هم شاهزاده خانم بردارد.
2ـ علی کریمی در یکی از مصاحبههایش گفته: «من بچهم رو نمیذارم درس بخونه، مگه لیسانسههاش چهقدر میگیرن.» اشکالی ندارد، بعضی ها هم دنیا را اینطور نگاه میکنند. فقط دلم میخواست به کریمی میگفتم: «بچهات شاید اگر بخواد هم نتونه درس بخونه. همونطور که خودت نتونستی. درسخوندن کار آسونی نیست. توش آدم باید از فکرش استفاده کنه، نه از بدنش.»
نیکبخت هم جوک سال را گفته: «فعلاً از رونالدینیو و کاکا محبوبترم!» واقعاً که همهچیزمان به همهچیزمان میآید. وقتی رئیسجمهورمان احمدینژاد باشد که با اعتماد به نفسی مثالزدنی میگوید: «اگر آمریکا از ما بخواهد، حاضریم مشکلات اقتصادیشان را حل کنیم.» بازیکنهای فوتبالمان هم باید نیکبخت و کریمی باشند.
Continue reading "هفتتایی"یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score
