چرا کنعان فیلم خوبی نیست؟

October 31, 2008 12:36 PM

کنعان را دوست نداشتم. یعنی این‌قدر خوانده بودم و شنیده بودم خوب است که من هم رفتم تا خوشم بیاید از آن و با شما هم‌نوا شوم، اما خُب! دروغ چرا، از آن خوشم نیامد. درواقع در به‌ترین حالت و به دلایل زیر به‌نظرم کنعان فیلم متوسطی است:

1- کنعان فیلم خوبی نیست چون قصه کم دارد. مثل یک داستان کوتاه است که به‌تر بود فیلمی کوتاه شود. ماجرای فیلم چیست؟ زنی دیگر شوهرش را دوست ندارد. از او حامله است. می‌خواهد طلاق بگیرد و برای ادامه تحصیل برود کانادا. خواهرش سرزده از خارج از کشور به ایران برمی‌گردد و ... و چه؟ می‌بینید؟ شروع فیلم خوب است، اما بعد چون قصه‌ی اصلی بار دراماتیک کافی ندارد، مجبوریم به یک‌سری داستان‌های فرعی دل‌خوش کنیم. قصه‌ی زدن رگ دست خواهر، حضور ناگهانی و نامشخص علی و ماجرای مرگ مادر مرتضی. فیلم به‌وضوح از نیمه‌ی دوم کم می آورد. توی سینما و بعد از گذشت حدود یک ساعت از شروع فیلم، مدام از خودم می‌پرسیدم پس چرا تمام نمی‌شود وقتی چیزی برای نشان‌دادن به ما ندارد؟

2- من نفهمیدم مشکل مینا چه بود و مهم‌تر از آن چرا یک‌دفعه بی‌خیال آن شد. مینا بعد از ده سال تازه فهمیده دیگر شوهرش را دوست ندارد؟ می‌خواهد به خارج برود ولی شوهرش با او نمی‌آید؟ عاشق دیگری (علی) شده است؟ یا چیز دیگر؟ مینا برای چه به خانه‌ی علی رفت؟ این تعلیق ابتدای فیلم را نمی‌فهمم وقتی تا به انتها مشخص نمی‌شود. قضیه‌ی عشق پنهان بیش‌تر از هر چیز دیگر به ذهن می رسد اما در این صورت چرا مینا می‌خواهد از ایران برود؟ بدتر از آن، چرا صحنه‌ی پایانی یک‌دفعه همه چیز برمی‌گردد؟ «من با یکی که نمی‌دونم کیه قرار گذاشتم که اگر آذر نمرده بود، نرم خارج.» شما چنین استدلالی را می‌پذیرید؟ راستی آن استعاره‌ی تصادف با گاو، شسه‌شدن دستان خونی مینا، دخیل‌بستن به درخت و شنیدن این جمله که: «زنده می‌مونه.» حال شما را بد نکرد؟

3ـ به این فکر کرده‌اید علت حضور خواهر مینا در فیلم چیست؟ علت حضور علی چه؟ از همه‌ی سکانس دنبال خانه گشتن آذر و علی یا آن‌جا که می‌روند قوام خانه‌ی دوست قدیم آذر و دخترش را می‌بینند چه چیزی باید بفهمیم؟ آیا آذر فقط به این خاطر توی داستان نیامده که خودکشی احتمالی‌اش بهانه‌ای باشد برای نرفتن مینا؟ راستی از این متفاوت‌بودن، بامرام‌بودن، خوب‌بودن و مهربان‌بودن شخصیت علی چه نتیجه‌ای را باید گرفت؟ من که این آدم را باور نمی‌کنم.

4ـ علت نمایش‌داده‌‌شدن ماجرای شرکت علی و برج‌سازی‌اش و خسارتی که به مردم زده چیست؟ یعنی که او آدم بدی است و غرق در مادیات شده است؟ یا ابن‌که بیش از حد درگیر کارش شده و به زنش توجه کافی نمی‌کند؟ یا چه؟ بعد چرا این داستان نصفه و نیمه به امان خدا رها می‌شود؟ دیگر این‌که شما باور می‌کنید که علی و مینا ده سال قبل شاگرد مرتضی بوده‌اند؟ مثلاً یعنی الان مرتضی چهل ساله است و علی و مینا سی ساله؟ برای من که عجیب بود.

5ـ اما کنعان لحظات خوبی دارد. جزئیاتی که آدم آن‌ها را دوست دارد یا صحنه‌های تنش‌زایی که خیلی خوب از کار درآمده‌اند. مثل صحنه‌ی دعوای مینا و آذر یا آن‌جا که مرتضی توی ماشین داد می‌زند: «منو داری ول می‌کنی می‌ری به‌خاطر هیچ و پوچ!» تا آخر صحبت‌های‌شان. بازی‌ها هم همه به‌نظرم خیلی خوبند. به‌خصوص بازی افسانه بایگان که اصلاً متعجبم کرد.

6- کنعان را دوست نداشتم. نوعی احساس مصنوعی‌بودن همه چیز در آن اذیتم می‌کرد و به‌نظرم زیادی روشن‌فکرنمایانه بود! درد این آدم‌ها را من نمی‌فهمیدم چرا که فکر می‌کنم خودشان هم درست نمی‌دانستند چه مرگ‌شان است. من فکر می‌کنم در یک اثرهنری خوب چیزی بیان نمی‌شود یا نشان داده نمی‌شود، مگر این‌که بیان یا نمایشش ضروری باشد. کنعان پر است از غیر ضروری‌هایی که نشان‌داده‌نشدن‌شان هیچ ضرری به فیلم نمی‌زند. کنعان، با این موضوع، و با یک پرداخت حساب‌شده، می‌توانست یک اپیزود نیم‌ساعته ی خوب باشد.

7ـ آخر این‌که متاسفانه انگار در جامعه‌ی وبلاگی و بالاتر از آن روشن‌فکری این روزها مد شده است که همه دسته‌جمعی باید از چیزی خوش‌شان بیاید یا این‌که از آن متنفر باشند. کنعان را که دیدم، بیش‌تر از همه چیز ستایش‌های اغراق‌شده‌ای که درباره‌ی آن خوانده بودم، متعجبم کرد. جداً شما این‌قدر شیفته‌ی این فیلم شده‌اید؟ لطفاً به من هم بگویید چرا تا بفهمم!