شاید دفعه‌ی بعد

October 27, 2008 02:06 PM

توضیح:
نوشتن این نمایش‌نامه را تقریباً دو سال پیش شروع کردم که البته صحنه‌ی آخر آن هیچ‌گاه نوشته نشد، چون نمی‌دانستم پایان داستان چیست. حالا و بعد از گذشت این مدت افتاده‌ام به بازنویسی آن. دو تا از شخصیت‌ها را حذف کردم و مهم‌تر از آن، فکر می‌کنم این بار آخر قصه را پیدا کرده‌ام. نمایش‌نامه را صحنه به صحنه و بعد از بازنویسی می‌گذارم این‌جا. امیدوارم حال و حوصله‌ی خواندنش را داشته باشید. این سه صحنه‌ی اول نمایش‌نامه است:

×××

شاید دفعه‌ی بعد

شخصيت‌ها:

پريسا حدوداً سی ساله
فرزانه دوست پريسا، تقريباً هم‌سن او
بابك هم‌سر فرزانه، سی و پنج ساله
نيلوفر خواهر فرزانه، بيست ساله
برديا دوست قدیم پریسا، سی و يك ساله

[همه‌ی‌ صحنه‌های نمايش در يك هتل ساحلی می‌گذرد.]

(1)

[صدای پریسا را در تاریکی صحنه می‌شویم.]

صدای پریسا: توی فرودگاه موقع برگشتن،‌ وقتی علی داشت چمدون‌ها رو تحویل بار می‌داد، به این فکر می‌کردم که عجب سفری شد این مسافرت. سفری که به‌خاطر قهر و دعواهایی که قبلش با علی داشتم، دلم نمی‌خواست بیام و حالا هم که ...

گیجم، خیلی گیج. الان بیش‌تر از همیشه نمی‌دونم درست چیه و غلط کدوم. بعد از این یه هفته و همه‌ی اتفاقاتی که افتاد، حالا دلم یه خواب طولانی می‌خواد و بعد ... جالب نیست؟ استراحت، اون هم بعد از سفری که برای استراحت رفته بودیم، اما از همون اولش ...

به هتل که رسیدیم و اتاق‌ها رو تحویل گرفتیم، علی رفت دوش بگیره و من هم مشغول مرتب‌کردن لباس‌ها و وسایل‌مون شدم که همون موقع تلفن فرزانه به‌م‌ فهموند که قرار نیست این سفر، یه مسافرت معمولی باشه ....

[نور می‌آید. صحنه اتاق دویست و ده هتل است. پریسا لباس‌های‌شان را یکی یکی از چمدان درمی‌آورد و در کمد آویزان می‌کند. صدای آوازخواندن علی زیر دوش شنیده می‌شود.]

صدای علی: پریس باورت نمی‌شه! توالت‌های این‌جا شیلنگ نداره!
پریسا: هتل‌های خارج از كشور معمولاً ندارن. تو هم كه حالا داری دوش می‌گیری.
صدای علی: الان آره. كلاً چی؟
پریسا: اگه بیدو نداشته باشه، با دستمال باید پاك كرد!
صدای علی: [با تعجب] بیدو؟ بیدو چیه دیگه؟ بیدو!
پریسا: [می‌خندد.] بیدو یه چیزیه که می‌شینی روش خودش می‌شوره! حالا هم زودتر دوشت رو بگیر بیا بیرون. من هم می‌خوام دوش بگیرم. یه ساعت دیگه باید توی لابی باشیم. دیر می‌شه!

[پریسا آویزان‌کردن لباس‌ها را تمام می‌کند، بعد توی اتاق چرخی می‌زند، تله‌ویزیون را روشن می‌كند. چند كانال عوض می‌كند و بعد روی یك كانال موسیقی باقی می‌ماند. تلفن اتاق زنگ می‌زند.]

پریسا: Hello
صدای فرزانه: منم پریسا
پریسا: ئه! سلام
صدای فرزانه: [هیجان‌زده] پریسا؟
پریسا: جونم؟ چی شده؟
صدای فرزانه: ببین پریسا، الان رفته‌بودم پذیرش. یخچال اتاق ما كار نمی‌كرد، رفته‌بودم بگم بیان عوضش كنن.
پریسا: خُب؟
صدای فرزانه: فكر می‌كنی كیو دیدم اون‌جا؟
پریسا: كی؟
صدای فرزانه: ‍[سكوت] علی كجاست؟
پریسا: داره دوش می‌گیره. كیو دیدی؟ به علی ربط داره؟
صدای فرزانه: نه ...
پریسا: کیو دیدی؟
صدای فرزانه: بردیا رو [سكوت] پریسا؟ خوبی؟
پریسا: [سكوت] آره ...
صدای فرزانه: فكر كردم من به‌ت بگم به‌تر از اینه كه یه دفعه خودت ببینیش.
پریسا: ‍[آرام] خوب کاری کردی ... مطمئنی خودش بود؟
صدای فرزانه: آره، با هم حرف زدیم.
صدای علی: عزیزم، اون خمیر ریش منو می‌دی؟
پریسا: ببین فرزانه، علی داره صدام می‌كنه. حالا بعداً حرف می‌زنیم.
صدای فرزانه: باشه، باشه ... پس ساعت هشت تو لابی می‌بینمتون.
پریسا: آره .... باشه
صدای فرزانه: فعلاً خدافظ
پریسا: خدافظ ... ‍[سكوت]
صدای علی: پریس؟
پریسا: الان میارم برات.

[پریسا به سمت چمدان می‌رود تا خمیر ریش علی را پیدا كند. اشك در چشمانش جمع شده‌است. صدای موسیقی هنوز در صحنه شنیده می‌شود. نور به آرامی فید می‌شود.]

(2)

[اتاق شماره‌ی دویست و شش هتل. فرزانه روبه‌روی آینه ایستاده است و با شیرپاك‌كن آرایشش را پاك می‌كند. بابك پشت میز نشسته و كتاب می‌خواند.]

فرزانه: چی می‌خونی؟
بابك: یه كتابی درباره‌ی ساختارگرایی ادبی
فرزانه: ساختارگرایی؟ مث همون شاعر روسه؟ كه اون شب درباره‌ش تو مهمونی جمشید اینا می‌گفتی؟ چی بود اسمش؟ کورساكف؟ همون كه یه شعر هم برای اون دختره كه به عشقش جواب رد داده بود گفته بود، ابر شلوارپوش!؟
بابك: نه [می‌خندد] كورساكف آهنگ‌ساز بوده. اون شاعره اسمش مایاكوفسكی بود. از بنیان‌گذارهای مكتب فوتوریست روسیه. یه كم فرق می‌كنه!
فرزانه: اوهوم ... خُب حالا یعنی چی این ساختارگرایی؟
بابك: توضیحش یه كم سخته. اگه بخوای درست بفهمی باید این كتابه رو بخونی. [به كتابی كه می‌خواند اشاره می‌كند.]
فرزانه: حالا یه كوچولو توضیح بده تو!
بابك: ببین ساختارگرایی ... تو فكر كن یه روشی برای جست‌و‌جوی واقعیت در روابط میان اشیای منفرد یا یه نظام منسجمی كه می‌خواد علوم مدرن رو به یه جور نظم نزدیك كنه ... جالبه برام كه به این چیزا علاقه‌مند شدی!
فرزانه: [معترض] چرا!؟
بابك: خَب آخه قبلاً هیچ ...
فرزانه: تو چرا همیشه حس می‌كنی من خنگم؟
بابك: این حرف‌ها چیه؟ من كِی چنین حرفی زدم؟
فرزانه: حرفش رو نمی‌زنی، اما همیشه یه جوری رفتار می‌كنی، به‌خصوص جلوی مردم، كه انگار من هیچ‌چی نمی‌فهمم! [سكوت. فرزانه چروك‌های دور چشمش را بررسی می‌كند.] مثلاً همین امشب سر شام، وقتی نیلوفر داشت درباره‌ی نمایشگاهی كه تو موزه‌ی هنرهای معاصر برقراره حرف می‌زد و به‌مون گفت حتماً برید ببینید، جناب‌عالی یادته برگشتی چی گفتی؟ [ادای بابك را درمی‌آورد:] «فكر نمی‌كنم فرزانه خوشش بیاد.» تو به چه حقی به خودت اجازه می‌دی جای من تصمیم بگیری؟
بابك: اون یه نمایشگاهیه از یه سری كارای آبستره‌ی مدرن. پارسال كه رفته بودیم خانه‌ی هنرمندان نمایشگاه «گروه هفت» خودت گفتی از كارای این مدلی خوشت نمی‌آد.
فرزانه: بعله، یادمه! نمایشگاه كتایون خانوم، دوست‌دختر سابق شما!
بابك: اون یه نمایشگاه گروهی بود. فرزانه دوباره شروع نكن لطفاً!
فرزانه: آره نمایشگاه گروهی بود، اما تو به‌خاطر كتی رفتی ... منو خر فرض‌كردی یا خودتو؟
بابك: واقعاً كه!
فرزانه: دروغ می‌گم؟ واقعاً می‌تونی تو چشمام نگاه كنی و بهم بگی كه دروغ می‌گم؟
بابك: من فكر می‌كردم این مسئله رو قبلاً چند بار توضیح دادم و تموم شده دیگه.
فرزانه: [با عصبانیت دور چشمانش را كرم می‌زند.] آره تموم شده. چرا؟ چون كتایون خانوم به شما جواب رد داد وگرنه الان ایشون به جای من تو این اتاق بود. اون‌وقت جناب‌عالی داشتی مثل پری دورش می‌چرخیدی، نه این‌كه بهش حسی رو داشته باشی كه به این میز داری، به این تخت! درست مثل حسی كه به من داری!
بابك: فرزانه خواهش می‌كنم! [سكوت]
فرزانه: [آرام] گاهی وقت‌ها با خودم فكر می‌كنم چرا با من ازدواج كردی. [سكوت طولانی] آره خُب! تو این‌جور وقت‌ها معمولاً ترجیح می‌دی هیچ حرفی نزنی.
بابك: چرا سعی می‌کنی هم خودتو آزار بدی، هم منو؟ من ... دوستت دارم فرزانه.
فرزانه: [رو برمی‌گرداند. سكوت] ای كاش واقعاً داشتی یا لااقل حتی بلد بودی درست وانمود كنی كه دوستم داری.

[فرزانه از صحنه خارج می‌شود. بابك كتاب را می‌بندد و روی میز می‌گذارد. چند ثانیه سكوت. بعد بابك نیز به دنبال فرزانه از صحنه خارج می‌شود.]

صدای بابك: تو اشتباه می‌كنی فرزانه جان. من اگه می‌خواستم اون نمایشگاه رو به خاطر كتی برم، دیگه با تو نمی‌رفتم، با بچه‌های روزنامه می‌رفتم. اگه تو الان این‌جایی، تو این اتاق، به خاطر اینه كه واقعاً تو باید این‌جا باشی، نه كتایون، نه هیچ‌كس دیگه.

[فرزانه در حال مسواك‌زدن، داخل اتاق برمی‌گردد. بابك نیز به دنبال او]

فرزانه: نه خُب! جناب‌عالی اون موقع می‌خواستین بنده رو نشون كتی جون بدی و بهش بگی: «نگاه كن، اگه تو زن من نشدی، یه خوشگل‌ترش گیر من اومده! درسته كه خنگه و چیزی حالیش نیست، اما درعوض خوب تو جمع می‌شه باقیافه و هیکلش پُز داد!»
بابك: فرزانه به خاطر خدا! این حرف‌ها چیه امشب می‌زنی؟ [سكوت] مثلاً اومدیم مسافرت ...
فرزانه: این‌ حرف‌ها واقعیته عزیزم. واقعیتی كه وجود داره و من حسش می‌كنم.
بابك: نه! این واقعیت نیست. توهم یه ذهن بیماره! یا شاید اگه خیلی دیگه بخوام منصفانه به قضیه نگاه كنم، تصویر مخدوش‌شده‌‌ای از واقعیته. تو اگه می‌خوای خودت رو آزار بدی، مختاری، اما لطفاً تقصیرش رو گردن من ننداز!

[فرزانه به سمت حمام می‌رود تا كف دهانش را خارج كند. بابك روی تخت می‌نشیند. فرزانه دوباره در حال مسواك‌زدن، داخل اتاق برمی‌گردد.]

فرزانه: می‌دونی، خوشم می‌آد با من هم همون برخوردی رو داری كه با مقاله‌هات داری. [ادای بابك را درمی‌آورد.] تصویر مخدوش‌شده، ذهن بیمار! من چی هستم برای تو؟ یه مقاله برای صفحه‌ی ادبی روزنامه‌!؟ البته كه نه! تو حتی برای مقاله‌هات هم بیش‌تر از من ارزش قائلی!
بابك: تو چه‌ت شده امشب فرزانه؟ نمی‌خوای تمومش كنی؟
فرزانه: نه نمی‌خوام! [عصبانی] شنیدن این حرف‌ها اذیتت می‌كنه؟ [با تمسخر و با لحن بابک] باعث به هم‌خوردن تمركزتون می‌شه؟ حضور من این‌جا، باعث به هم‌ریختن نظم مطالعاتی شما در زمینه‌ی ساختارگرایی ادبی می‌شه؟ چشم! بنده خفه می‌شم!

[سكوت طولانی. فرزانه دوباره به سمت حمام می‌رود تا كف دهانش را خالی كند.]

بابك: [آرام] این وضعیت دیگه قابل تحمل نیست.
صدای فرزانه: آره! كاملاً موافقم. به‌تره هر چه زودتر تمومش كنیم!

[بابك سرش را میان دستانش می‌گیرد. فرزانه، این بار بدون مسواك داخل اتاق می‌شود، كنار آینه می‌ایستد و با خشمی شدید به بابك نگاه می‌كند. نور به آرامی فید می‌شود.]



(3)

[تراس كافی‌شاپ هتل. نیلوفر و پریسا پشت یك میز نشسته‌اند. دو فنجان قهوه و چند کتاب روی میز است. یك موسیقی فرانسوی ملایم در حال پخش‌شدن است.]

پریسا: چرا این‌قدر ساكتی؟
نیلوفر: حوصله ندارم.
پریسا: تنبل! من اگه الان جای تو بودم، چه آتیشی بود كه می‌سوزوندم!
نیلوفر: مثلاً چی‌كار می‌كردی؟
پریسا: چه می‌دونم! این‌ور اون‌ور می‌رفتم، شیطونی، رقص، پسربازی! هزار تا كار دیگه!
نیلوفر: خیلی وقت‌ها به تو حسودیم شده پریسا!
پریسا: حسودی؟ [می‌خندد.] به من؟ [متعجب] چرا!؟
نیلوفر: به این كه همیشه یه جورایی شادی. راحتی ... خیلی وقت‌ها در حال بگو به‌خندی ... بیش‌تر آدم‌ها از تو خوش‌شون می‌آد.
پریسا: ساده‌ای دختر! خودت به‌تر می‌دونی كه واقعاً این‌خبرها نیست. هیشكی اگه منو نشناسه، تو كه باید بشناسی.‍
نیلوفر: اما من فكر می‌كنم تو بیش‌تر از من از زندگی لذت می‌بری. حتی یادمه اون وقت‌ها که هم‌سن الان من بودی، همه‌ش با فرزانه و بقیه‌ی دوستاتون این طرف، اون طرف می‌رفتین و خوش می‌گذروندین. سینما، تئاتر، كوه، كافه، پارتی ... خداییش نه!؟
پریسا: تو هم اگه بخوای می‌تونی همه‌ی این كارهایی كه گفتی بكنی.
نیلوفر: پسر، دخترهای دوره‌ی ما خیلی لوسن. پسرهای هم‌سن ما كه اصلاً افتضاحن!
پریسا: ببین، مهم اینه كه از كسی توقع نداشته باشی، خودت و دوست‌هات باید برنامه بریزین و حال كنین، نه این‌كه بشینین تو خونه دِپ بزنین و ژست‌های روشن‌فكری بگیرین! در ضمن پسرهای ‌هم‌دوره‌ی ما هم لوس بودن ... اصولاً پسرها مستقل از زمان همیشه لوسن! [هر دو می‌خندند.]
نیلوفر: الان ولی خیلی بدتر شده ها!
پریسا: الان یه كم شكل روابط عوض شده فقط، ماهیتش همونه! [با لحنی شیطنت‌آمیز] راستی شیطون! این پسره كی‌ بود تو فرودگاه تلفنی داشتی باهاش لاو می‌تركوندی؟
نیلوفر: هیچ‌چی بابا! لاو کجا بود! این پسره از هم‌كلاسی‌های كنه‌ی دانشگاه‌مونه، خیلی هم بچه‌س. زنگ زده‌ بود خودش رو شیرین كنه مثلاً برای خداحافظی و این‌ها كه من هم بد حالش رو گرفتم بی‌چاره رو! [سكوت] گفتم كه با پسرهای هم‌سن خودم حال نمی‌كنم كه!
پریسا: بَه بَه! با بزرگ‌ترهاش چی ناقلا!؟
نیلوفر: ای بابا ... [سرخ می‌شود. سكوت] پریسا! می‌خوام یه سوال خصوصی ازَت بپرسم، اگه نخواستی جواب نده!
پریسا: باشه!
نیلوفر: می‌دونی بردیا پارسال استاد موسیقی ما بود؟
پریسا: [سكوت] آره، فرزانه یه چیزایی گفته بود ...
نیلوفر: تو ... با بردیا خیلی سال دوست بودی، نه؟
پریسا: آره، تقریباً هفت سال! اگه پیش خودت بمونه!
نیلوفر: یادمه ... [سكوت] چی شد با هم به هم زدین!؟
پریسا: می‌دونی، ما هیچ موقع به اون مفهوم دوست‌دختر، دوست پسر نبودیم.
نیلوفر: واقعاً؟
پریسا: واقعاً!
نیلوفر: بردیا ... دوستت داشت، نه؟
پریسا: فكر می‌كنم ... [سكوت]
نیلوفر: تو ... نخواستی؟ ... یا اون؟ یعنی در واقع تو به هم زدی یا اون؟
پریسا: [آرام] مسئله‌ی ما به این سادگی‌ها هم نبود ... یه مجموعه اتفاقاتی افتاد كه باعث شد ... [سكوت] اما به هر حال اگه بخوای یه نفر رو بگم، درست‌تره كه بگم من!
نیلوفر: هوم ... [سكوت نسبتاً طولانی]
پریسا: اما در اون مورد كه گفتی بهم حسودی‌ت می‌شه، ببین، بذار دو تا چیز رو صادقانه به‌ت بگم: اول این‌كه اون چیزی كه آدم‌ها از خودشون نشون می‌دن، با اون چیزی كه واقعاً داره تو قلب‌شون می‌گذره، لزوماً یکی نیست، دوم هم این‌كه شادبودن آدم‌ها یا به قول تو، بگو به‌خندبودن اون‌ها، دست خودشونه ... من فکر می‌کنم تو خیلی سخت می‌گیری نیلو! خودت رو با هم‌سن و سال‌هات مقایسه كن! همیشه سعی ‌می‌كنی كه خیلی آدم عاقلی به حساب‌ بیای، در صورتی كه من فكر ‌می‌كنم تو نیاز داری بیش‌تر جوونی كنی، بیش‌تر شیطونی كنی. این ممكنه باعث بشه بعداً پشیمون بشی كه چرا به‌وقتش شیطونی‌هات رو نكردی! گاهی وقت‌ها یه كم ابتذال ضرر كه نداره هیچ، كلی هم فایده داره!
نیلوفر: آدم‌ها با هم فرق می‌كنن! من گمون نكنم به اون چیزی كه تو و فرزانه اسمش رو گذاشتین جوونی‌كردن یا شیطونی‌كردن خیلی علاقه داشته‌باشم.
پریسا: نمی‌دونم ... تشخیصش با خودته ... شاید تو واقعاً نوع نیازهات و خواسته‌هات متفاوت با اون چیزی باشه كه معمولاً هم‌سن‌هات دارن، اما به هر حال به‌تره با خودت رودرواسی نداشته باشی.
نیلوفر: ندارم!
پریسا: خیلی خوبه ... [سكوت. نیلوفر یکی از کتاب‌هایش را از روی میز برمی‌دارد و ورق می‌زند.] خُب دیگه، من به‌تره پاشم برم ببینیم این علی و فرشید كجا هستن و دارن چه غلطی می‌كنن! [با شوخی] این علی كه می‌ره پیش برادر تو من همیشه تنم می‌لرزه!
نیلوفر: [می‌خندد.] می‌ترسی شوهر گرامی‌ت رو از راه به در كنه؟ مگه خودت همین الان نگفتی یه كم جوونی كردن عیب نداره! [هر دو می‌خندند.]
پریسا: بی‌خود! برای اون‌ها خیلی هم عیب داره! به‌خصوص برای علی، اون هم بدون من!

[پریسا از پشت میز بلند می‌شوند تا از صحنه خارج ‌شود. صدای موسیقی ملایم فرانسوی را هنوز می‌شنویم. نور به آرامی فید می‌شود.]