به یاد چشمهای آبیاش ...
سر شام جان مالکویچ تعریف کرد که روز اول فیلمبرداری «باغوحش شیشهای» من خواب ماندم و به جای 8 صبح حدود 12 سر صحنه رسیدم. گفت که مطمئن بودم پل نیومن عذر من را خواهد خواست و هنرپیشهی دیگری را جای من خواهد گذاشت. ولی او چیزی نگفت و بهانهی من را که کارنکردن آلارم ساعتم بود به راحتی پذیرفت. آن روز عصر وقتی به آپارتمانم برگشتم، دیدم پل نیومن حدود 50 عدد ساعت بستهبندیشده در اندازههای مختلف به آپارتمان من فرستاده است و من حساب کار خودم را کردم.
شهروند امروز/ شمارهی 66/ چند خاطره از پل نیومن
×××
مگی: میدونی چه احساسی دارم بریک؟ تمام این مدت حس میکنم مثل یک گربه روی یه شیروونی داغ وایسادم.
بریک: پس از روش بپر مگی. بپر! گربهها میتونن بدون اینکه زخمی بشن از روی شیروونی بپرن. این کارو بکن. بپر!
مگی: بپرم کجا؟ به خاطر چی؟
بریک: یه عاشق دیگه برای خودت پیدا کن.
گربه روی شیروانی داغ/ ریچارد بروکس
×××
جانی: فکر میکنی بتونی یه چند نفری رو دور هم جمع کنی؟
هنری: بعد از بلایی که سر لوتر اومد، گمون نکنم بتونم بیشتر از دویست - سیصد نفر جور کنم!
نیش/ جرج روی هیل
×××
ادی: پس برای چی میری دانشگاه؟
سارا: کار دیگهای ندارم که روزهای سهشنبه و پنجشنبه بکنم.
ادی: بقیهی روزها چی کار میکنی؟
سارا: مشروب میخورم!
بیلیاردباز/ رابرت روسن
×××
بوچ کسیدی: تو قیافهت هم همچین خلاف بهنظر نمیرسه، بهتره یه کاری واسهش بکنی!
ساندنس کید: آره؟ چی کار کنم مثلاً؟
بوچ کسیدی: نمیدونم ... یه زخم خوشگل بنداز رو صورتت یا مثلاً سیبیل بذار.
ساندنس کید: سیبیل که دارم!
بوچ کسیدی: کجات؟
بوچ کسیدی و ساندنس کید/ جرج روی هیل
