« September 2008 | صفحه اصلی | November 2008 »
چرا کنعان فیلم خوبی نیست؟
کنعان را دوست نداشتم. یعنی اینقدر خوانده بودم و شنیده بودم خوب است که من هم رفتم تا خوشم بیاید از آن و با شما همنوا شوم، اما خُب! دروغ چرا، از آن خوشم نیامد. درواقع در بهترین حالت و به دلایل زیر بهنظرم کنعان فیلم متوسطی است:
1- کنعان فیلم خوبی نیست چون قصه کم دارد. مثل یک داستان کوتاه است که بهتر بود فیلمی کوتاه شود. ماجرای فیلم چیست؟ زنی دیگر شوهرش را دوست ندارد. از او حامله است. میخواهد طلاق بگیرد و برای ادامه تحصیل برود کانادا. خواهرش سرزده از خارج از کشور به ایران برمیگردد و ... و چه؟ میبینید؟ شروع فیلم خوب است، اما بعد چون قصهی اصلی بار دراماتیک کافی ندارد، مجبوریم به یکسری داستانهای فرعی دلخوش کنیم. قصهی زدن رگ دست خواهر، حضور ناگهانی و نامشخص علی و ماجرای مرگ مادر مرتضی. فیلم بهوضوح از نیمهی دوم کم می آورد. توی سینما و بعد از گذشت حدود یک ساعت از شروع فیلم، مدام از خودم میپرسیدم پس چرا تمام نمیشود وقتی چیزی برای نشاندادن به ما ندارد؟
2- من نفهمیدم مشکل مینا چه بود و مهمتر از آن چرا یکدفعه بیخیال آن شد. مینا بعد از ده سال تازه فهمیده دیگر شوهرش را دوست ندارد؟ میخواهد به خارج برود ولی شوهرش با او نمیآید؟ عاشق دیگری (علی) شده است؟ یا چیز دیگر؟ مینا برای چه به خانهی علی رفت؟ این تعلیق ابتدای فیلم را نمیفهمم وقتی تا به انتها مشخص نمیشود. قضیهی عشق پنهان بیشتر از هر چیز دیگر به ذهن می رسد اما در این صورت چرا مینا میخواهد از ایران برود؟ بدتر از آن، چرا صحنهی پایانی یکدفعه همه چیز برمیگردد؟ «من با یکی که نمیدونم کیه قرار گذاشتم که اگر آذر نمرده بود، نرم خارج.» شما چنین استدلالی را میپذیرید؟ راستی آن استعارهی تصادف با گاو، شسهشدن دستان خونی مینا، دخیلبستن به درخت و شنیدن این جمله که: «زنده میمونه.» حال شما را بد نکرد؟
Continue reading "چرا کنعان فیلم خوبی نیست؟"پیشنهاد

وقتی یک الن پیج محشر که من هنوز رسماً عاشق بازیاش در جونو هستم (و چهقدر در این فیلم هم خوب است بیشرف!) و یک سارا جسیکا پارکر که مدام تو را یاد کری برادشا میاندازد در فیلمی بازی کنند، معلوم است که آدم به قول عطاران بالقوه میشود! برود فیلم را ببیند و از آن خوشش بیاید.
اما جدای از همهی اینها «آدمهای باهوش» فیلمی است دلنشین و متفاوت که قشنگ میشود آن را دوست داشت. یک فیلم آرام برای یک بعدازظهر دلپذیر پاییزی.
پینوشت:
عاشق آن سکانس فیلم هستم که عموی باحال و خلاف الن پیج میخواهد مخ او را که بهشدت بچهمثبت است بزند بلکه ماریجوانا بکشد. شاهکار است! همینطور است صحنهی مستکردن الن پیج.
شاید دفعهی بعد
توضیح:
نوشتن این نمایشنامه را تقریباً دو سال پیش شروع کردم که البته صحنهی آخر آن هیچگاه نوشته نشد، چون نمیدانستم پایان داستان چیست. حالا و بعد از گذشت این مدت افتادهام به بازنویسی آن. دو تا از شخصیتها را حذف کردم و مهمتر از آن، فکر میکنم این بار آخر قصه را پیدا کردهام. نمایشنامه را صحنه به صحنه و بعد از بازنویسی میگذارم اینجا. امیدوارم حال و حوصلهی خواندنش را داشته باشید. این سه صحنهی اول نمایشنامه است:
×××
شاید دفعهی بعد
شخصيتها:
پريسا حدوداً سی ساله
فرزانه دوست پريسا، تقريباً همسن او
بابك همسر فرزانه، سی و پنج ساله
نيلوفر خواهر فرزانه، بيست ساله
برديا دوست قدیم پریسا، سی و يك ساله
[همهی صحنههای نمايش در يك هتل ساحلی میگذرد.]
(1)
[صدای پریسا را در تاریکی صحنه میشویم.]
صدای پریسا: توی فرودگاه موقع برگشتن، وقتی علی داشت چمدونها رو تحویل بار میداد، به این فکر میکردم که عجب سفری شد این مسافرت. سفری که بهخاطر قهر و دعواهایی که قبلش با علی داشتم، دلم نمیخواست بیام و حالا هم که ...
گیجم، خیلی گیج. الان بیشتر از همیشه نمیدونم درست چیه و غلط کدوم. بعد از این یه هفته و همهی اتفاقاتی که افتاد، حالا دلم یه خواب طولانی میخواد و بعد ... جالب نیست؟ استراحت، اون هم بعد از سفری که برای استراحت رفته بودیم، اما از همون اولش ...
به هتل که رسیدیم و اتاقها رو تحویل گرفتیم، علی رفت دوش بگیره و من هم مشغول مرتبکردن لباسها و وسایلمون شدم که همون موقع تلفن فرزانه بهم فهموند که قرار نیست این سفر، یه مسافرت معمولی باشه ....
[نور میآید. صحنه اتاق دویست و ده هتل است. پریسا لباسهایشان را یکی یکی از چمدان درمیآورد و در کمد آویزان میکند. صدای آوازخواندن علی زیر دوش شنیده میشود.]
صدای علی: پریس باورت نمیشه! توالتهای اینجا شیلنگ نداره!
پریسا: هتلهای خارج از كشور معمولاً ندارن. تو هم كه حالا داری دوش میگیری.
صدای علی: الان آره. كلاً چی؟
پریسا: اگه بیدو نداشته باشه، با دستمال باید پاك كرد!
صدای علی: [با تعجب] بیدو؟ بیدو چیه دیگه؟ بیدو!
پریسا: [میخندد.] بیدو یه چیزیه که میشینی روش خودش میشوره! حالا هم زودتر دوشت رو بگیر بیا بیرون. من هم میخوام دوش بگیرم. یه ساعت دیگه باید توی لابی باشیم. دیر میشه!
[پریسا آویزانکردن لباسها را تمام میکند، بعد توی اتاق چرخی میزند، تلهویزیون را روشن میكند. چند كانال عوض میكند و بعد روی یك كانال موسیقی باقی میماند. تلفن اتاق زنگ میزند.]
پریسا: Hello
صدای فرزانه: منم پریسا
پریسا: ئه! سلام
صدای فرزانه: [هیجانزده] پریسا؟
پریسا: جونم؟ چی شده؟
صدای فرزانه: ببین پریسا، الان رفتهبودم پذیرش. یخچال اتاق ما كار نمیكرد، رفتهبودم بگم بیان عوضش كنن.
پریسا: خُب؟
صدای فرزانه: فكر میكنی كیو دیدم اونجا؟
پریسا: كی؟
صدای فرزانه: [سكوت] علی كجاست؟
پریسا: داره دوش میگیره. كیو دیدی؟ به علی ربط داره؟
صدای فرزانه: نه ...
پریسا: کیو دیدی؟
صدای فرزانه: بردیا رو [سكوت] پریسا؟ خوبی؟
پریسا: [سكوت] آره ...
صدای فرزانه: فكر كردم من بهت بگم بهتر از اینه كه یه دفعه خودت ببینیش.
پریسا: [آرام] خوب کاری کردی ... مطمئنی خودش بود؟
صدای فرزانه: آره، با هم حرف زدیم.
صدای علی: عزیزم، اون خمیر ریش منو میدی؟
پریسا: ببین فرزانه، علی داره صدام میكنه. حالا بعداً حرف میزنیم.
صدای فرزانه: باشه، باشه ... پس ساعت هشت تو لابی میبینمتون.
پریسا: آره .... باشه
صدای فرزانه: فعلاً خدافظ
پریسا: خدافظ ... [سكوت]
صدای علی: پریس؟
پریسا: الان میارم برات.
[پریسا به سمت چمدان میرود تا خمیر ریش علی را پیدا كند. اشك در چشمانش جمع شدهاست. صدای موسیقی هنوز در صحنه شنیده میشود. نور به آرامی فید میشود.]
جبر و احتمال

من یک پسر کپل و شیطان دارم!
توضیح:
این ایمیل بامزه امروز به دستم رسید. فکر میکنم خواندنش برای شما هم جالب باشد. راستی تصور داشتن یک پسر شیطان با شرت و بلوز آبی یک لحظه واقعاً قلقلکم داد. حیف که مادر موردنظر فعلاً در دسترس نمیباشد!
×××
سلام جناب آقای صادقی
من [...] هستم؛ از خوانندههای قديمی پنجرهتان. راستش با اينكه مدت زیادی است وبلاگ شما را میخوانم، اما تا به حال هيچ وقت در مورد نوشتههای شما نظر نداده بودم و خُب طبيعی است كه شما اصلاً از وجود خوانندههايی مثل من اطلاعی نداشته باشيد. البته خُب شما را غيرمستقيم (هم به واسطهی پلیتكنيك سالهای 77 و 78 و هم به واسطهی دوستان مشتركی مثل محدثه، نازنين، روجا و ...) میشناسم ولی هرگز ملاقات رودررويی با هم نداشتهايم.
ديشب در يك اتفاق عجيب و غريب و در دنبالهی خوابهای "مادرخوانده شدنم!" خواب جديدی ديدم كه يك جورهايی به شما هم مربوط میشد. میبينيد تو را به خدا، آدم چهطور میتواند بدون اينكه روحش خبردار باشد، به جاهای عجيب و غريب سربزند.
راستش اولش مانده بودم كه اين موضوع را برایتان تعريف كنم يا نه، اما خودم را كه جای شما گذاشتم، ديدم بدم نمیآيد بدانم در خواب كسانی كه اصلاً نمیشناسمشان چه میكنم. ماجرا از اين قرار است كه من چند وقتی است خواب میبينم كه كسی از آشنايانم سرپرستی بچهاش را به من میسپارد. مثلاً يك بار سرپرستی دوقولوهای برادرشوهری كه اصلاً وجود خارجی ندارد، به من سپرده شد. يك بار يكی از دوستانم كه اصلاً بچهای ندارد و يك بار هم خواهر همسرم كه البته او يك دختر دارد، اما بچهای كه به من میسپرد پسر بود و چند خواب مشابه ديگر.
ديشب خواب میديدم كه من و يكی از دوستانم با قطار عازم شهری هستيم و شما و پسرتان هم در كوپهی بغلی ما هستيد. قطارش قطار خيلی عجيبی بود به غايت بزرگ. اينقدر كه يك زمين بدمينتون تويش كار گذاشته بودند كه شما و پسرتان مدام در آن بازی میكرديد. پسر شما خيلی "شر و شيطون" و خيلی كپل و با نمك بود. يك بلوز و شرت و آبی رنگ تنش بود و يك كلاه سرمهای داشت. شما خيلی خيلی با اين پسرك دوست بوديد! جوری كه بيشتر به نظر میرسيد رفيقش باشيد تا پدرش. البته اتفاقهايی هم افتاد با اين مضمون كه قطارمان در جايی خارج از برنامه توقف داشت و كلی معطلمان كرد. اما، ما انگار (برعكس بيداری) زمان خيلی برایمان مهم نبود و دلخور نبوديم از اين تاخير. حالا خيلی يادم نيست كه در آن مدت چه اتفاقهايی رخ داد.
اما در پايان سفر مشخص بود كه شما قصد داريد سرپرستی پسرتان را به من بسپاريد. در مورد علتش چيزی يادم نمیآيد حتا يادم نيست كه در مورد دليلش صحبتی كرديم يا نه. اما در تمام مدت من نگران اين مساله بودم كه نتوانم مثل شما از عهدهی تربيتش برآيم يا به اندازهی شما با او دوست باشم. با آنكه اين اتفاق خيلی عجيب بود، اما من از رخ دادنش شگفتزده نبودم. انگار اتفاقی بود كه بايد میافتاد.
راستش اين خواب خود مرا خيلی شگفتزده كرده و دوست دارم مدام در موردش صحبت كنم. حالا شايد با توجه به چپبودن خواب ما، شنيدن ماجرای اين خواب برا انبساط خاطرتان بد نبوده باشد.
شاد باشيد و تندرست.
×××
حالا به نظر شما تعبیر خوابی که این دوست عزیز برای من دیده، چه میتواند باشد؟
احتمال
توضیح:
کتاب «جبر و احتمال» ما (من و فرهاد) تا دو هفتهی دیگر زیر چاپ میرود. متنی که در ادامه میخوانید، مقدمهی من است، برای آن کتاب.
×××
تو که میخوانی
بدان که هنوز دوستت دارم
و به خاطر توست
که هنوز مینویسم
روزی که جهان خواست بایستد
بگو به گونهای از چرخش بماند
که من
در نزدیکترین فاصله
ازتو مرده باشم(1)
یکی از فصلهای این کتاب «احتمال» نام دارد که در آن شانس رخدادن پدیدههای گوناگون محاسبه میشود؛ اما آیا تا به حال به این مسئله فکر کردهاید شانس و تصادف چهقدر در زندگی و سرنوشت ما تاثیر دارد؟ بگذارید یک جور دیگر بگویم: «بهنظر شما زندگی ما چهقدر دست خودمان است و چهقدر به مجموعه اتفاقاتی که برای ما رخ داده و میدهد، وابسته است؟» اسپینوزا(2) میگوید: «شانس چیزی جز ناآگاهی ما از حقایق نیست.» اما گاهی حتی یک اتفاق خیلی کوچک میتواند مسیر زندگی یک آدم را به کلی عوض کند. مثال میزنم:
کیشلوفسکی(3) فیلمسازی است که من بسیار دوستش دارم. تقریباً همهی فیلمهایش را دیدهام، از تماشایشان لذت بردهام، دربارهی موضوعاتی که در فیلمهایش به آن پرداخته، ساعتها فکر کردهام و دروغ نگفتهام اگر بگویم فیلمهایش در نوع نگاهی که این روزها به هستی دارم، اثرگذار بوده است. کیشلوفسکی در بعضی از فیلمهایش عمیقاً به این موضوع پرداخته است. او فیلمی دارد به نام «Blind Chance» که در آن زندگی یک دانشجوی پزشکی که با استادش دعوا میکند و بعد از تحصیل انصراف میدهد، در سه حالت متفاوت بررسی میشود. هر سه حالت پس از یک اتفاق یکسان رخ میدهد. اتفاق آن است که آیا او به یک قطار مسافری میرسد یا نه. در حالت اول او به قطار میرسد. به شهر دیگری میرود. دوست سابقش را میبیند. وارد حزب کمونیست میشود و بعد از مدتی یکی از مسئولین رده بالای حزب میشود. در حالت دوم وی به قطار نمیرسد. از شدت عصبانیت میخواهد شیشهی ایستگاه را بشکند و به همین دلیل با پلیس درگیر میشود. محاکمه میشود. در شهرش میماند. هنگام کار اجباری با یک کشیش آشنا میشود و این بار به جامهی خداپرستان درمیآید و مسیر زندگیاش به کل با حالت اول تفاوت پیدا میکند. در حالت سوم نیز باز او به قطار نمیرسد، اما دوستدخترش در ایستگاه قطار به سراغش میآید. او را به دانشکدهی پزشکی بازمیگرداند و او این بار تبدیل به پزشکی موفق میشود. پایان هر سه حالت البته یکی است: وی در یک روز مشخص سوار هواپیما میشود و هواپیما سقوط میکند!
Continue reading "احتمال"دربارهی عاشقی
عاشقشدن تنها بیماری روانی قابل قبول از نظر جامعه است.
×××
وقتی آدمها با رابطهی عاشقانهای که درگیر آن هستند مشکل دارند، بهخاطر آن است که نتوانستهاند عشق قدیمیشان را از یاد ببرند.
×××
یکی از غمانگیزترین مسایل زندگی، پذیرفتن آن است که: کسی که تو بیش از همه دوستش داری، دیگری را بیش از تو دوست دارد.
و من چهقدر گیجم این روزها!
1- چهارشنبه شب است. قرار است شب بروم پیش پویا. حدود هفت زنگ میزند کی میآیی و میگوییم یکی دو ساعت دیگر. از من میخواهد Dvd فلان فیلم را هم برایش ببرم حتماً. نزدیک نه که دیگر میخواهم از خانه بزنم بیرون، تازه یادم میافتد Dvd را برایش رایت نکردهام. بدو بدو شروع میکنم به رایت و همینطور با لباس بیرون یک لنگه پا! کنار کامپیوتر میایستم تا رایت Dvd تمام شود. بعد اسم فیلم را رویش مینویسم و میگذارمش کنار موبایلم روی جاکفشی دم در و کفشم را پا میکنم. خانهی پویا که میرسم، میبینم اثری از Dvd نیست. موبایل را برداشتهام، اما Dvd را فراموش کردهام!
2- جمعه شب است. قرار است بروم خانهی دوستی تا کتابی را از او بگیرم. به خانهاش که میرسم، شروع میکنیم به حرفزدن از این در و آن در. بعد شام میخوریم و بعد از آن هم خداحافظی میکنم وبرمیگردم خانه. دم در خانه از خودم میپرسم اصلاً من برای چه رفته بودم خانهی دوستم و تازه یادم میآید که یادم رفته کتاب را از او بگیرم!
3- نیم ساعت پیش است. کامپیوتر را روشن میکنم و با خودم میگویم خوب است تا بیاید بالا بروم و برای خودم یک لیوان چای بریزم. چای را که میگذارم روی میز، نگاه میکنم به قوطی قرص کاندرل (یک نوع شیرینکنندهی مصنوعی که به جای قند به کار میرود.) و از ذهنم میگذرد خوب است بهخاطر کلسترول بالایم به جای شکر چایم را با کاندرل شیرین کنم. پشت میز مینشینم و شروع میکنم به وبگردی. همزمان چایم را آرام آرام هم می زنم. بعد که میخواهم بخورم میبینم تلخ است. یادم میآید کاندرل را یادم رفته است بریزم توی لیوان چای!
×××
تقصیر این پاییز است لامذهب! از بس هوای مسحورکنندهای دارد و جان میدهد که آدم عاشق شود و گیج باشد ...
به یاد چشمهای آبیاش ...
سر شام جان مالکویچ تعریف کرد که روز اول فیلمبرداری «باغوحش شیشهای» من خواب ماندم و به جای 8 صبح حدود 12 سر صحنه رسیدم. گفت که مطمئن بودم پل نیومن عذر من را خواهد خواست و هنرپیشهی دیگری را جای من خواهد گذاشت. ولی او چیزی نگفت و بهانهی من را که کارنکردن آلارم ساعتم بود به راحتی پذیرفت. آن روز عصر وقتی به آپارتمانم برگشتم، دیدم پل نیومن حدود 50 عدد ساعت بستهبندیشده در اندازههای مختلف به آپارتمان من فرستاده است و من حساب کار خودم را کردم.
شهروند امروز/ شمارهی 66/ چند خاطره از پل نیومن
×××
مگی: میدونی چه احساسی دارم بریک؟ تمام این مدت حس میکنم مثل یک گربه روی یه شیروونی داغ وایسادم.
بریک: پس از روش بپر مگی. بپر! گربهها میتونن بدون اینکه زخمی بشن از روی شیروونی بپرن. این کارو بکن. بپر!
مگی: بپرم کجا؟ به خاطر چی؟
بریک: یه عاشق دیگه برای خودت پیدا کن.
گربه روی شیروانی داغ/ ریچارد بروکس
×××
جانی: فکر میکنی بتونی یه چند نفری رو دور هم جمع کنی؟
هنری: بعد از بلایی که سر لوتر اومد، گمون نکنم بتونم بیشتر از دویست - سیصد نفر جور کنم!
نیش/ جرج روی هیل
×××
ادی: پس برای چی میری دانشگاه؟
سارا: کار دیگهای ندارم که روزهای سهشنبه و پنجشنبه بکنم.
ادی: بقیهی روزها چی کار میکنی؟
سارا: مشروب میخورم!
بیلیاردباز/ رابرت روسن
×××
بوچ کسیدی: تو قیافهت هم همچین خلاف بهنظر نمیرسه، بهتره یه کاری واسهش بکنی!
ساندنس کید: آره؟ چی کار کنم مثلاً؟
بوچ کسیدی: نمیدونم ... یه زخم خوشگل بنداز رو صورتت یا مثلاً سیبیل بذار.
ساندنس کید: سیبیل که دارم!
بوچ کسیدی: کجات؟
بوچ کسیدی و ساندنس کید/ جرج روی هیل
بین همهی تیمهای دنیا
خبر سایت BBC این است: «علی کریمی استقلال را ناکام گذاشت.» بله! واقعیت آن است که پرسپولیس دقیقهی 87 از شکست گریخت. آن پنج دقیقهی لعنتی آخر نگذشت، کوشکی اشتباه کرد، کریمی گل زد و پرسپولیس نباخت. به همین سادگی.
پرسپولیسیها از این تساوی سر از پا نمیشناسند و غرق در خوشحالیاند، اما دور و بر من کسی حوصلهی حرفزدن ندارد. یکی میپرسد: «قلعهنویی چرا تیم را کشید عقب؟» آن یکی جواب میدهد.: «اگر این پنج دقیقه هم میگذشت، همین حرف را میزدی؟»
برهانی آنقدر از دفاع پرسپولیس گذشت که بالاخره گل زد و قطبی برای سوارخ به آن گشادی هیچکار نتوانست بکند. استقلال باید زودتر گل میزد اما یک آفساید اشتباه، یک پنالتی هدررفته و بیدقتی برهانی مانع شد.
Continue reading "بین همهی تیمهای دنیا"تبلیغات برای خودم!
دورهی جدید کلاس ریاضیات گسستهی من از دو هفتهی دیگر در آموزشگاه دخترانهی اندیشه فائق آغاز خواهد شد. روز و ساعت برگزاری کلاس، سهشنبههای هرهفته 3 تا 6 بعدازظهر است. البته مثل اینکه شرط معدل هم برای ثبتنام وجود دارد.
آدرس آموزشگاه فائق: خیابان وزرا، خیابان شانزدهم
شماره تماس: 88726604
یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score
