نه به قتل میرهانی
این روزها زیاد هوس «سروچمان» شجریان را میکنم. این غزل سعدی شاید لطیفترین و دلنشینترین غزلی باشد که در زندگی خواندهام. حافظ اگر با کلامش جادو میکند، درعوض سعدی راوی عشق و استاد لطافت است و بعضی از غزلهایش رسماً اشکت را درمی آورد.
همهی غزل به کنار، این دو بیتش دیوانهکننده است:
مده ای رفیق پندم که به کار درنبندم
تو میان ما ندانی که چه میرود نهانی
مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم
خبرش بگو که جانم بدهم به مژدگانی
«این تو میان ما ندانی که چه میرود نهانی» را آدم باید عاشق باشد که درک کند یعنی چه. یادآور آن لحظههای پنهان است، آن لحظههای تکرارنشدنی. تا تجربهاش نکنی، نمیفهمیاش و وقتی دچار شدی، دیگر هیچ نصیحتی به کار نمیآید.
بیت بعدی شرح عشقی خالص است: ای کسی که دشمن من هستی، اگر میخواهی مرا بکشی، راهش استفاده از تیر و کمان و درگیری نیست، چون در تقدیر من این گونه ننوشتهاند. تو فقط کافی است خبری از آنکه من عاشقش هستم به من بدهی، من در ازایاش جان خودم را مژدگانی میدهم.
بیت آخر غزل هم که خونشدن دل عاشق است. یا بیا و بمان یا جانم را بگیر. سعدی شرح عاشقی را تمام کرده است:
دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد
نه به وصل میرسانی نه به قتل میرهانی
