علی عابدینی هم این‌بار دیر رسید ...

July 18, 2008 12:55 PM

خدايا يه معجزه بفرست برای من، يه جهش، يه چرخش، يه اين طرفی، يه اون طرفی ... خدايا چه‌قدر خسته‌ام ... ديگه طاقت ندارم ...



آقای بازیگر رفت. برای همیشه ...

مرتبط:

*رفقای هامون‌باز قدیمی. فیلم‌نامه‌ای هامون‌تان را بیاورید و جمله‌ی آخر را تصحیح کنید: هامون دیگر نفس نمی‌کشد ... نسل بدبختی هستیم ...

*از تو ممنونم به‌خاطر آن چهارشنبه شب‌ها، و آن جور خاصی که می گفتی: سبز ... خداحافظ ...

*حالا خواستی بروی رفتی ولی ... حرف که می‌زنی؟!

*اگه بدونی چه‌قد دوستت داشتم.

*اگر ننویسم کل نوجوانی‌ام با هق‌هق‌ات تکیه داده به دیوار بیمارستان گذشت، جفا کردم.

*مگر چند نفر در زندگی‌تان هست که خبر مرگ‌شان استخوان‌ روح‌تان را می‌شکند؟

*و سوزش لب‌هایم یادم می‌آورد که روزهای عشق‌های معصومانه‌ی من
دیری‌ست تمام شده ...

*دل ِ همه‌ی ما تنگ می‌شود ...

*که این خاطرات لعنتی کپی برابر اصل نمی‌شوند، جای خالی آدم‌ها را پر نمی‌کنند ...