یادداشت‌های نیمه‌شب

June 17, 2008 02:35 AM

1ـ گوینده‌ی اخبار ورزشی ساعت نه و نیم می‌گوید پدر مجتبی جباری امروز فوت شده است و همه‌ی شادی من برای قهرمانی استقلال انگار در همان لحظه تمام می‌شود. بازیکنی که در بازی امروز همه‌کاره بود. یک گل زد، یک پاس گل داد و پررنگ‌ترین نقش را در این قهرمانی داشت. چه‌قدر تلخ است در روز تولدت و در روزی که قهرمان می‌شوی، پدرت را از دست بدهی.

جباری را دوست دارم. نه فقط به‌خاطر فوتبالش، بلکه بیش‌تر به این خاطر که آدم متفاوتی است و انگار از جنس بقیه‌ی بازیکنان این دوره نیست. باهوش است، جنتلمن است، لمپن نیست و فوتبال برایش همه چیز نیست. جباری را دوست دارم حتی اگر روزی به پرسپولیس برود. عمیقاً بر این باورم آدم‌هایی مثل جباری، خلیلی و قطبی به فوتبال ایران شخصیت می‌دهند.

چه‌قدر با پدرام رضایی‌زاده موافقم: «استقلال خوش‌بخت است که مجتبی جباری را دارد و ما خوش‌بختیم چون هوادار تیمی هستیم که اعجوبه برایش بازی می‌کند؛ بازیکنی که مولانا می‌خواند، میانه‌اش با فلسفه بد نیست، در زمین فوتبال، بیش‌تر از مغزش کار می‌کشد تا از پاهایش و به یادمان می‌آورد که هم‌چنان می‌شود از این فوتبال لذت برد. با این استقلال، با اعجوبه و با قلعه‌نویی - که هم‌چنان مربی محبوبم نیست اما نباید توانایی‌اش را در بازی گرفتن از یک مجموعه‌ی از هم گسیخته نادیده گرفت، می‌توان به آینده امیدوار بود.»

2- آدم خوبی برای تسلیت‌گفتن نیستم. بلد نیستم چه چیزی باید بگویم و کلمه‌ها در زبانم نمی‌چرخد. مرگ گاهی به وحشتناک‌ترین شکل و نامنتظره‌ترین صورت خود را به ما نشان می‌دهد. مادر یکی از شاگردان سال‌های گذشته و دوستان امروزم در یک سانحه‌ی رانندگی فوت شده و من حتی دل این را ندارم که با دوستم حرف بزنم و به او تسلیت بگویم.

مادرش بسیار جوان بود. چه بگویم؟ بگویم: «پگاه جان، ناراحت نباش؟» مسخره نیست؟ می‌شود آدم ناراحت نباشد در این وضعیت؟ بگویم: «رسم زندگی همین است؟» چه بگویم؟ اصلاً چیزی می‌توان گفت که حتی او را برای یک لحظه آرام کند؟ چند بار خواستم زنگ بزنم اما نتوانستم. می‌توانم حدس بزنم چه‌قدر روزهای بدی را دارد پشت سر می‌گذارد. چه‌قدر ما انسان‌ها در مورد مرگ ناتوانیم و چه‌قدر گاهی اوقات مرگ ناگهان و به‌یک‌باره بر سرمان آوار می‌شود.

3- از وبلاگ لیلی نیکونظر پرتاب شدم به وبلاگ شاعری به نام حدیث لزرغلامی و خواندن اولین غزل وی همان و خواندن کل آرشیو وبلاگ همان. برخی شعرهای این دختر فوق‌العاده است. با کلمه نمی‌توانم توصیفش کنم. خودتان باید بخوانید و حس کنید. مرا که در این نیمه‌شب آخر بهار مسحور کرد، هرچند که تلخی آشنایی در شعرهایش موج می‌زند. چهار تا از شعرهایش را با اجازه‌اش این‌جا می‌آورم تا بفهمید منظورم چیست:

از انگشت‌های جوهری‌ام ...

پن‌کیک چرب روشن و موهای پرپری
خط لب زرشکی و اندام د‌ل‌بری!
یک جفت نیم‌چکمه‌ی آبی بی‌سگک
ست کرده با تموج لرزان روسری!
شارژ موبایل، کامل و هی حرف می‌زند
با عشوه‌های نازک لیلا فروهری!
از تیله‌های آبی چشم "بنفشه جون"
از ناخن فلان کسک و کاکل زری!

**

تو چرت می‌زنی و به من فکر می‌کنی
"سی‌صد کرایه تون" ...
که تو از خواب می پری...
دختر نگاه می‌کندت ... محو می‌شوی
و فکر می‌کنی که "همین بار آخری ..."
لبخند می‌زند به تو یعنی چراغ سبز
حالا تو در حوالی لب‌هاش می‌چری ...

**

من سبزه‌رو و لاغر و آرام و بی‌حواس
با یک بغل نوشته و انگشت جوهری ...
من توی کافه منتظرت ... فکر می‌کنم
"مجموعه‌ی فروغ" خودت را می‌آوری؟
با هم کمی فروغ بخوانیم و طی‌شود
این روزهای سخت به دیدار سرسری ...

**

دنیا چه‌قدر دختر سبزه ... چه‌قدر بور
تو فکر می‌کنی به همه... جای خواهری!!

سپید

تو
هیچ کاری برای من نکردی
جز این که چاقویی را که توی پهلویم فرو رفته بود، دربیاوری
بشویی
و دوباره بگذاری سر جایش
همان جا
درست در پهلوی راستم!

عصر یک روز اردیبهشتی

در هیات پروانه‌ای در کافه‌ای تاریک
از لا‌به‌لای صندلی‌ها می‌شوی نزدیک
من حرف‌هایم قرمز مایل به نارنجی است
محصور در کم‌رنگی ی خط لبی باریک

دنبال یک جور عاشقی با چای و فنجانم
شاید سه ساعت روزها در کافه می‌مانم
سیگار کنتم روی میز از درد می‌سوزد ...

این روزها باید کمی هم روسری‌ها را ...
آقای صاحب کافه دارد مشتری‌ها را ...
شال سفیدم را جلو می‌آورم شاید
اصلاً نبینم خنده‌ی دوروبری‌ها را...
حالا خودم با چای لیمو جشن می‌گیرم
تا حسرت مهمانی جن‌وپری‌ها را ...

از پشت عینک آسمان ابری‌تر از پیش است
شاید بیایی یک دفه ... دور و بر "شیش" است
اما تو که این کافه را اصلاً نمی‌دانی
یک کافه‌ی بی‌روزنه پایین تجریش است
سیگار کنتم هم‌چنان از درد می‌سوزد...

پروانه‌ای سر می‌رسد آهسته و غمگین
مثل سلامی زیر لب ... آرام و سرسنگین
پر می‌زند تا روی میزم ... تا ته چاییم
با بغضم از توی گلویم می‌رود پایین
پروانه‌ای که بال‌بالش مثل تو رنگی است
پروانه‌ای که مثل من در اوج د‌ل‌تنگی است...

از کافه بیرون می‌زنم، بی تو، هوا خوب است
از کافه بیرون می‌زنم بی تو، هوا خوب است
از کافه بیرون می زنم،
بی تو هوا خوب است!

بهل که تا بشود ای دوست، هر آن‌چه عزم شدن دارد!

ابروم روی خط تو نازک‌تر از خودم
از این‌که باز فکر توام، دیگر از خودم ...
مش می‌کنم تمام خودم را بدون تو
شاید که آدمی بشوم به‌تر از خودم!
با نیش سرد این موچین ده دقیقه‌ای
بیرون می‌آورم عسلی محشر از خودم
آن‌قدر هی عوض شده‌ام توی آینه
دیگر نمی‌شود که در آرم سر از خودم
من فکر می‌کنم که غلط بوده‌ام تو را ...
یعنی که اشتباه تو در باور از خودم ...
از من نه دست‌های مرا و نه حرف‌هام
از من فقط مجسمه‌ای مرمر از خودم ...

*

"خانم چه دست‌های قشنگی ...!" (صدای توست!)
"چه فرم و انحنای قشنگی ...!" (صدای توست!)
"در تو هزار کبک جوان راه می‌روند"
"یعنی چه ساق پای قشنگی ..." (صدای توست!)
"خانم شما اصالت‌تان آفتابی و
با ابرها هوای قشنگی ...!" (صدای توست!)
"خانم! اجازه می‌دهی این بار با خودم
یک شب تو را به جای قشنگی ...!" (صدای توست!)

"من را برای خاطره‌اش عشق می‌کند
یا من فقط برای قشنگی ...؟!" (صدای اوست!)

*

من فکر می کنم که صدایت عوض شده!
اصلاً تمام دغدغه‌هایت عوض شده!
ابروم روی خط تو نازک‌تر از خودم
از این‌که باز فکر توام، دیگر از خودم ...

"آقا! اجازه می‌دهم این بار با خودت
یک شب مرا به جای قشنگی ..." (صدای کیست؟!)



نظرها

راست می گویند که همیشه پیش از آن که فکر می کنی اتفاق می افتد.

خدا خیرت بده چه کشفی. البته خیلی هم گلچین خوبی اینجا گذاشتید. واقعا لذت بردم.

آقای صادقی مبارک باشه قهرمانی آبی ها
جام باشگاه های آسیا رو هم می گیریم
راستی چرا به وبلاگ مجید اسلامی
haftonim
سر نزدید؟
من دوست داشتم نظرات شما رو راجع به جام ملت ها اونجا کی خوندم چون هر روز راجع به جام ملت ها مطلب داره

راستی یادم رفت ای هم آدرسش
http://www.haftonim.blogfa.com/

من وقتی خیلی بیشتر ناراحت شدم که یادم اومد دیروز وسط اون شلوغیا مجتبی جباری و نشون میداد که روش به طرف جایگاه بود و از یکی می پرسید بابام کو.. شاید دیده باشین ،...
آدم بدشانس بد شانس... از اون موقع هاست که از خدا باید بپرسی چرا خوشی به من نیومده...

من وقتی خیلی بیشتر ناراحت شدم که یادم اومد دیروز وسط اون شلوغیا مجتبی جباری و نشون میداد که روش به طرف جایگاه بود و از یکی می پرسید بابام کو.. شاید دیده باشین ،...
آدم بدشانس بد شانس... از اون موقع هاست که از خدا باید بپرسی چرا خوشی به من نیومده...

من وقتی خیلی بیشتر ناراحت شدم که یادم اومد دیروز وسط اون شلوغیا مجتبی جباری و نشون میداد که روش به طرف جایگاه بود و از یکی می پرسید بابام کو.. شاید دیده باشین ،...
آدم بدشانس بد شانس... از اون موقع هاست که از خدا باید بپرسی چرا خوشی به من نیومده...

خب دستی هم به سر و گوش کلمات من کشیده‌ای، ممنون :)

به پدرام: آقا ما از این جسارت‌ها نمی‌خواستیم بکنیم ها. حس کردم این جوری کمی مفهوم‌تره. شرمنده به هر حال

عجب شعرهايي!!! خيلي دوست داشتم

و آسمان کماکان لاجوردی است!!!

راستی من Season 4 سریال Lost رو دارم، اگه تا الان گیرش نیاوردین بدم بهتون

این بالائی من بودم!

ببخشید یه کامنت و چند بار فرستادم چون همش اررور میداد

به ارسیا:
ممنون گرفتم و دیدم!

هفت سالی می شود خواننده ی حدیث لزر غلامی می باشیم!نیاز به کشف هم ندارد خیلی.(البته اگر پیگیر ادبیات کودک و نوجوان باشید!)
کتاب هم دارد.یکی ش هم من و سرخ پوستم-حوض نقره.

حالا که با جباری حال می کنی و البته من هم لای این همه استقلالی فقط با جباری حال می کنم, یک فیلم مستندی سارا از زمان مصدومیت و جراحی جباری و جا ماندنش از جام جهانی ساخته که به دیدنش می ارزد, یادم بنداز خواستم ببینمت برایت بیاورم اگر دلت خواست

گاهی میشه تسلیت گفت بدون کلمات.بدون جملات.
میشه به بغضی که توی سکوت میشکنه گوش کرد و هیچی نگفت ولی بود. بودن خیلی مهمه.خیلی.
پیشنهاد میکنم با دوستتون تماس بگیرید البته اگه تا الان این کارو نکردید.

1-زندگي سوا كردني نيست،درهمه
2-ما هيچ كدوم بلد نيستيم چيزي بگيم ولي همين كه مي فهمند تنها نيستند خودش كلي
3-من هم خيلي زبان حديث لزرغلامي رو دوست دارم يجور تكي دخترونست،حتما من و سرخپوستم رو بخو نيد نثره

می شکنیم........................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................

doste aziz ama yek chiz ro bedon az mani ke yek bar talkhiye az dast dadan baradare javanam ra cheshideam .are tasliyat sakhte .ama mosibat dide niyaz be hozor va vojode bi edeaye dostanesh dare dar in sharayet .har tamasi be khosos az janebe kasani ke barat azizan mani dare va yek navazeshe be to ke to in sharayet shayad bish az hamishe mohtajeshi pas kash behesh zang bezani va begi ke be ou va mosibatesh fekr mikoni hozor dashte bashi . albate in experience mane.

هرچند ایتالیا با قدرت و اقتدار شروع نکرد اما امید بسیاریست که قهرمان شود.
نصف بیشتر این اقبال، شکست اسپانیاست.

بابت استقلال تبریک...
مرگ سخته ، وقتی نزدیک ترین من فوت کرد ، در کمال ناباوری ، با همه ی جوونیش ، دلم می خواست در آن اوج هق هق و گریه کسانی که هی مدام ، پشه وار توی گوشم وزوز می کردند که" گریه نکن ، گریه نکن، آروم باش . برات بده" را خفه کنم ، از اینکه می نشستند و بر و بر نگاهت می کردند حالم بد می شد.خیلی سخته خیلی...
حدیث لزر غلامی را هم می شناسم، یک طور هایی قبلا روز نامه نگار بود، بیشتر با این نشریات کودک و نوجوان کار می کرد و می کند.آدم جالبی ست و حرف های جالبی هم دارد.
ممنون برای بلاگ و پست جالب

خوشا بحالت که حوصله شعر خوندن داری. خدا حفظش کنه البته.

توی همه تیمای دنیا
عشق است استقلال

ارسال نظر