« April 2008 | صفحه اصلی | June 2008 »
گزارش کار!
اول اینکه تایپکردن در این وضعیت یکور خوابیده، وقتی دست چپت زیر سرت است و باید یک دستی دکمههای صفحه کلید را یکی یکی بزنی و هر دو دقیقه یک بار به پشت دراز بکشی تا خستگیات در برود کار واقعاً سختی است. این را گفتم که بدانید این نوشته در چه شرایط سختی نوشته شده!
دوم اینکه شاید وضعیت کمرم خیلی فرقی نکرده باشد، اما روحیهام خیلی بهتر شده و دارم سعی میکنم از این شرایط جدید نهایت استفاده را ببرم. به هر حال حالا که بساط کار و کلاس و ... تعطیل است، دارم مثل تراکتور فیلم میبینم، کتاب میخوانم و گاهی هم یک چیزهایی مینویسم. تا یکشنبهی آینده هم همین وضعیت استراحت مطلق را باید ادامه بدهم تا ببینم بالاخره این دکترها میگویند چه غلطی باید بکنم.
تماشای Lost را تا آخر فصل سوم تمام کردم و الان به شدت مشتاق دیدن بقیهاش هستم. دو قسمت آخر فصل سوم و فلاش فورواردهای مربوط به جک و کیت به نظرم شگفتانگیز بود و رسماً غافلگیرم کرد. ( کسی فصل چهارم را دارد به من برساند؟)
از فیلمهای قابل تاملی که در این روزها دیدهام، معلم پیانوی هانکه بوده است و یک فیلم ترکی به اسم Head On که یک جورهایی بسیار خوب بود. سولاریس و ایثار تارکوفسکی را هم بالاخره درست و حسابی و سر صبر دیدم که خیلی خوب بود.
کتاب هم «روز شغال» فورسایت مثل فیلمش عالی بود و متاسفانه این بار هم مارشال دوگل ترور نشد! «نغمهی غمگین» سلینجر را هم که تازگی نیلا چاپ کرده است را هم دوست داشتم و به جز اینها «در رویای بابل» براتیگان عالی است و کتاب آخر بشیریه هم به نام «گذار به مردمسالاری» مقالههای بسیار خوبی دارد. الان هم نمایشنامهی «زیرکی» مارگرت ادسن را دست گرفتهام.
چسبیدن به تخت برای منی که همیشه صبح تا شب بیرون خانه بودهام واقعاً سخت است، اما خب بالاخره این روزها هم میگذرد و تمام میشود. راستی خیلی خیلی ممنونم از همهی دوستانی که حضوری یا تلفنی یا با ایمیل و ... جویای حالم شدند. محبتتان را به خاطر میسپارم.
بعداً اضافه شد:
محدثهی عزیز لطف کرد، فصل چهار Lost را تا آخر قسمت دوازده برایم فرستاد. از او و بقیهی دوستانی که ابراز آمادگی کردند Lost را به من بدهند، بسیار سپاسگذارم. وضع کمرم هم خوشبختانه کمی بهتر است.
استیصال
کاملاً بههمریختهام. درد کمرم نه تنها بهتر نشده که بدتر هم شده طوری که توی خانه زمینگیر شدهام. اگر این وضعیت مدت دیگری ادامه پیدا کند، بهناچار راضی به جراحی میشوم. حالم خوب نیست. درد دارم. بهسختی فراوان راه میروم و تنها دلخوشیام دوستانی هستند که گهگاه به من سر میزنند و برای ساعتی از بیحوصلهگی رهایم میکنند. امیدوارم این وضعیت هر چه زودتر خاتمه پیدا کند. نکند همینجور بمانم؟
از کمردرد و دردهای دیگر!
جواب MRI میگوید که دو تا دیسک خوشگل دارم! چهار تا شش هفته باید درمان کانزرواتیو را ادامه بدهم و اگر بهتر نشدم باید جراحی کنم. فعلاً روزگار را با کمردرد میگذرانم که گاهی واقعاً امانم را میبرد.
---------------------------------------------
تازگی یک نمایشنامهی معرکه خواندم از نشر کارنامه با نام «بالاخره این زندگی مال کیه؟» نوشتهی برایان کلارک و ترجمهی احمد کساییپور. دربارهی یک استاد دانشگاه مجسمهساز است که قطع نخاع شده و برای بهدستآوردن و بهرسمیتشناختن حق مرگش! تلاش میکند. نمایشنامه در جاهایی به معنای واقعی کلمه تکاندهنده است. وسوسهشدم کارش کنم!
---------------------------------------------
فیلم آخر وودی آلن، نه اینکه بد باشد، اما انگار مال وودی آلن نیست. یک داستان اخلاقی خیلی ساده و سرراست دارد دربارهی دو برادر و جنایتی که درگیرش میشوند، بدون نقطه عطف یا غافلگیری خاصی. نفهمیدم چه انگیزهای باعث شده وودی آلن این فیلم را بسازد.
---------------------------------------------
به توصیهی دوستان شروع کردهام به Lost دیدن. کشش عجیبی دارد این سریال طوری که تا به پایان یک قسمت میرسی، میخواهی ببینی بقیهی داستان چه اتفاقی میافتد. بهنظرم فیلمنامهی بسیار مستحکمی دارد برای یک سریال، هرچند بهتر است تا تمام نشده بیشتر دربارهی آن اظهارنظر نکنم.
---------------------------------------------
«وقتی یتیم بودیم» کازوئو ایشی گورو را بالاخره تمام کردم. پوووف ... بدک نبود اما توصیهاش نمیکنم به خصوص که صد صفحهی آخرش یک جورهایی هندی شد. به هر حال اگر گمان میکنید لذت خواندن «بازماندهی روز» یا «منظرهی پریده رنگ تپهها» در این کتاب تکرار میشود، در اشتباهید؛ هر چند که در مجموع هم خیلی کتاب فاجعهای نیست.
---------------------------------------------
مثل خر، درست مثل خر دارم دیویدی و کتاب میخرم و نمیدانم کی قرار است این همه فیلم را ببینم و این همه کتاب را بخوانم. به گمانم اگر از همین امروز هم تمام وقت شروع کنم به خواندن و دیدن، تا چهل سالگیام تمام نشود این حجم کتاب و فیلم. مرض خرید کتاب و فیلم پیدا کردهام انگار. یکی بیاید یکی بزند توی سر من.
---------------------------------------------
«دردی است غیر مردن، کان را دوا نباشد ...» روزهایم میگذرد. هنوز در حیرانی ...
ما دیوانهها
من برگشتم. از سفر طولانی. خستهام و کمردردم دوباره برگشته، اما سفری بینهایت دلپذیر بود و یک عالمه دوست جدید پیدا کردم. از آرژانتین، برزیل، مکزیک، روسیه، انگلستان، ترکیه، اوکراین، یونان، اسراییل، شیلی، اسپانیا، اکوادر، سوئد، فرانسه، کوبا و خیلی جاهای دیگر. یک مشت دیوانه بیش از دو هفته خورده بودیم به پست هم و دنیایی داشتیم. باید بودید و میدیدید. بینظیر بود. تجربهای متفاوت و عالی.

من و چند نفر دیگر از جماعت دیوانگان!

ما این مدت یک چنین جاهایی بودیم!
پینوشت:
متاسفانه این بیست روز به اینترنت دسترسی نداشتم. ممنونم از همهی دوستانی که پیگیر حالم شده بودند و شرمندهام که قبل از سفر به علت کار و درگیری زیاد و یکدفعهای پیشآمدن همه چیز، فرصت نکردم اینجا بنویسم که برای مدتی نیستم و به همین خاطر باعث نگرانی عدهای شدم. خیالتان راحت، حکایت من، حکایت بادمجان بم است!
یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score
