« March 2008 | صفحه اصلی | May 2008 »
چند پیشنهاد
برای دیدن: راستش با اینکه از این و آن زیاد شنیده بودم دایره زنگی فیلم خوبی است، ولی تماشای آن به معنای واقعی کلمه غافلگیرم کرد. دایره زنگی واقعاً فیلم خوبی است، در حدی که به یاد ندارم در این ده پانزده سال گذشته کمدی به این خوبی در سینما دیده باشم. فیلمی جسور، سرشار از موقعیتهای طنز حسابشده، با فیلمنامهای بسیار خوب و محکم و دارای یک تعلیق مناسب و بالاخره بازیهای خوب و روان. تماشای دایره زنگی را حتماً در برنامههایتان بگذارید.
برای شنیدن: اگر از علاقهمندان شنیدن موسیقی آرام و کلاسیک هستید، آلبوم «تاریکی زیبا» به آهنگسازی و نوازندگی مهدی وجدانی انتخاب بسیار مناسبی است. این آلبوم شامل ده قطعه بدون کلام برای گیتار به نامهای «تاريكی زيبا»، «پيچك»، «پرسههای بیتو»، «آرانخوئز»، «لحظات بارانی»، «عاشقانهها»، «افق»، «هميشه با من بمان»، «بيابان» و«چشمان سياه» است كه در سه قطعه مهدی شريفی به عنوان نوازندهی گيتار آگوستيك در كنار وجدانی حضور داشته و بقیهی قطعات تكنوازی است. تاریکی زیبا آلبوم محبوب این روزهای من است که مدام توی ماشین آن را میشنوم.
برای خواندن: «پیله و پروانه» نوشتهی ژان دومینیک بوبی، سردبیر فرانسوی مجلهی Elle که پس از یک حملهی مغزی شدید، بهطور کامل فلج میشود و حتی توانایی حرفزدن را از دست میدهد و فقط میتواند پلک چپش را حرکت دهد و این کتاب فوقالعاده را در همین شرایط نوشته است. کتابی که فیلم بسیار خوب Le Scaphandre et le papillon سال گذشته از روی آن ساخته شده است و به قول ادمونت وایت با خواندن این کتاب دوباره میتوان عاشق زندگی شد. این کتاب با دو ترجمهی مختلف در ایران به چاپ رسیده است، که چاپ دوم نسخهی نشر چشمه با ترجمهی فریبا تنباکوچی و میچکا سرمدی هماکنون در بازار موجود است.
از دریچهی دوربین من (2)
Continue reading "از دریچهی دوربین من (2)"از دریچهی دوربین من (1)
نپال کشوری بسیار فقیر اما با طبیعتی بینظیر و سحرآمیز در شمال هندوستان واقع است. از چهارده قلهی بالای هشت هزار متر دنیا، هشت تای آن از جمله اورست در نپال واقع است. ( پنج قله در پاکستان و دیگری در تبت قرار دارد.) نود درصد مردم نپال به کشاورزی مشغولاند و به ازای هر هزار نفر در نپال تنها شش تلویزیون وجود دارد.
جمعیت نپال بیش از بیست و هفت میلیون نفر است و پایتخت آن؛ کاتماندو؛ کثیفترین، فقیرترین، بی در و پیکرترین و شلوغترین پایتختی است که تا به حال دیدهام. در کاتماندو به طور متوسط روزی هشت ساعت برق میرود و اوضاع در بقیهی مناطق به مراتب بدتر است. نود درصد نپالیها هندو و پنج درصد بودیست هستند.
طبیعت نپال اما فوقالعاده است. مناطق طبیعی محافظتشدهی زیادی در نپال وجود دارد و انواع تفریحات و فعالیتهای مرتبط با طبیعت در نپال وجود دارد. نپال پر از توریست طبیعتگرد خارجی است. از کوهنوردان حرفهای، تا علاقهمندان به قایقرانی در آبهای خروشان، بانجیجامپرهای حرفهای، علاقهمندان به حیاتوحش و دوستدارن پاراگلایدینگ و ...
سفر به نپال تجربهی بسیار خوبی است برای کسانی که میخواهند برای مدتی از زندگی شهری فاصله بگیرند. برخی از تصاویری را که از نپال گرفتهام را در دو بخش در اینجا قرار میدهم. برای دیدن تصاویر با اندازهی بزرگتر میتوانید روی آنها کلیک کنید.
Continue reading "از دریچهی دوربین من (1)"یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score

