امشب، امشب دل من ...

March 3, 2008 01:27 AM

امشب از آن شب‌هایی است که حالم خوب نیست و این نوشته هم به احتمال زیاد از آن دست نوشته‌هایی خواهد شد که از نوشتن‌شان پشیمان می‌شوم. همه‌ی این‌ها را می‌دانم و می‌نویسم. همین چیزها است دیگر زن روزهای ابری جان که به خاطرشان می‌نویسیم.

متاسفانه گاهی وقت‌ها می‌توانم به اندازه‌ی یک دختربچه‌ی چهارده ساله رمانتیک شوم و رویاپردازی ‌کنم. الان هم فکر کنم دچار یک چنین وضعیتی شده‌ام. دلم گرفته و این تنهایی لعنتی هم که خیلی قلمبه شده ...

می‌دانم فردا به‌تر خواهم شد، اما امشب، امشب است دیگر، چه‌کارش کنم ... یادت هست؟ همیشه استعداد عجیبی داشتم در غمگین‌شدن بعد از شنیدن آهنگ‌های شاد. امشب فکر می‌کنی تمام مسیر برگشت به خانه چه چیزی را گوش می‌کردم؟ یک بار، دوبار، ده بار ... کجایی؟


پی‌نوشت:
خواهش می‌کنم دوستان و آشنایانی که این‌جا را می‌خوانند و من را می‌بینند، این نوشته را به رویم نیاورند و درباره‌اش سوال نکنند. ممنون می‌شوم.