مثل شاه‌بیت غزل

February 13, 2008 10:41 PM

قیصر امین‌پور در مجموعه‌ی «آینه‌های ناگهان» خود شعری دارد با نام «رفتار من عادی است». در ابتدای این شعر، شاعرمی‌گوید با این‌که رفتار این روزهایش ـ از نظر خودش البته ـ عادی است، اما نمی‌داند چرا بقیه به او می‌گویند انگار حال و هوای دیگری دارد.

البته بعد که شاعر کارهایش را شرح می‌دهد، قشنگ متوجه می‌شویم چه‌قدر رفتارش عادی بوده است. مثلاًً:

‌حس می‌کنم از روزهای پیش
قدری بیش‌تر
این روزها را دوست می‌دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگ‌ها آواز می‌خوانم
...
حس می‌کنم گاهی کمی کم‌تر
گاهی شدیداً بیش‌تر هستم

البته این‌ها چیزی نیست! بعد که تعریف می‌کند، دیشب چه‌کار کرده، جریان جالب‌تر می‌شود:

اول نشستم خوب
جوراب‌هایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفش‌هایم گفتگو کردم
...
جای شما خالی! یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است

و بعد در انتهای شعر دوباره تاکید می‌کند به جز همین موارد جزئی! رفتارش کاملاً عادی است:

گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی دارد
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می‌کند

اما
غیر از همین حس‌ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوا دیگری
در دل ندارم

رفتار من عادی است


×××

حالا این شعر قیصر امین‌پور شده است حکایت این روزهای من که یک جورهایی حالم خیلی خوب است. کلاس‌هایم زیاد است، پایان‌نامه‌ام را به امان خدا رها کرده‌ام، تالیف تازه را هم همین‌طور و می‌ترسم همین روزها احسان من را بکشد! هزار و یک کار نیمه‌کاره‌ی دیگر هم دارم، اما با همه‌ی این‌ها سبک زندگی این روزهایم را دوست دارم، یا شاید سبکی‌اش را.

انگار دچار یک نوع حیرانی خوش‌آیند شده‌ام. سخت نمی‌گیرم به خودم. اگر شب خوابم بیاید، راحت می‌گیرم می‌خوابم، حالا هر چه‌قدر هم کارهایم مانده باشد. زیاد این طرف و آن طرف و توی جمع‌های شلوغ نمی‌روم. این تنهایی و این خود تازه‌ام را دوست دارم. اتفاق جدیدی برایم نیفتاده اما ترجیح می‌دهم تا می‌توانم کارهایی را بکنم که بیش‌تر دوست دارم. امشب برای خود رفتم پیاده‌روی، پریشب با توفان رفتم «ماچیسمو» یعقوبی را دیدم. توی ماشین هم تازگی‌ها ترانه‌های عاشقانه‌ی شاد‌ گوش می‌کنم، نوستل می‌افشانم! و هم‌راه با خواننده زمزمه می‌کنم:

چشم تو رنگ عسل/ توی چشم تو نگاه/ مثل شاه‌بیت غزل/ لب تو غنچه‌ی نیمه‌باز باغ/ تن تو آتیش سوزنده‌ی داغ/ قد تو مثل سپیدار بلند/ دل تو نرم‌تر از صبح پرند ...


نمی‌دانم، شاید هم همه‌ی این‌ها نشانه‌های آغاز یک دوره افسردگی باشد. شاید قاطی کرده‌ام. اما هر چه که هست، اشکالی ندارد. بگذار یک مدت هم این‌طور بگذرد. بگذار روزها برای خودم خیال‌های دور ببافم و شب‌ها خواب‌های رنگی ببینم.

پی‌نوشت:
بعد از تماشای «ملاقات بانوی سال‌خورده» خیلی‌ها را دیدم که شیفته‌ی موسیقی‌اش شده باشند. یک‌مرد عزیز لطف کرده و موسیقی انتخابی زیبای این نمایش را برایم ای‌ میل کرده است. البته این توضیح ضروری است که حس صحنه را بر تاثیر موسیقی نمایش نباید فراموش کرد. مطمئناً شنیدن این موسیقی در تئاتر و در آن حال و هوا تاثیر متفاوتی با شنیدنش در این‌جا دارد. اما به هر حال با همه‌ی این‌ها فکر می‌کنم شنیدن آن به‌خصوص برای کسانی که نمایش را دیده‌اند، خالی از لطف نباشد. آهنگی از Tiger Lillies به نام Cheapest show